ترجمه دليل المتحيرين
از تصنيفات سيد اجل امجد
مرحوم حاج سيد كاظم رشتي اعلي الله مقامه
ترجمه زينالعابدين ابراهيمي
[ص 2] بسم الله الرحمن الرحيم
ستايش خداوندي را سزاست كه جوينده هدايت را به راه راست راهنمائي فرمود و هر كه از او طلب هدايت نمود به بالاترين مقصود و منتهي مرادش رسانيد و بآنها كه در راه او مجاهده نمودند بدليل واضح راههاي حق را نمايانيد و ايشان را به براهين واضحه به حقايق خفيه در دلها رهنمون گرديد و درود و سلام بر آنكه به نور خود تاريكيهاي ظلمات را زدود و به هدايت و ارشادش پردههاي شكوك و شبهات را از دلها گشود و بر اهل بيت او كه حجتهاي واضحه و دلائل آشكار بواسطه ايشان ظاهر گرديد و از اشعه نور آن بزرگواران آيات بينات روشن گشت و لعنت خدا بر دشمنان ايشان و ظلمكنندگان بر ايشان و منكرين فضائل ايشان باد آنها كه راههاي عوامفريبي را بنا نهادند و طرق تلبيس را ظاهر ساختند و خلق را از حق صرف خالص روگردان نمودند .
اما بعد چنين گويد بنده جاني و اسير فاني پايبست آمال [ص 3] و اماني كاظم بن قاسم الحسيني الرشتي كه خداي سبحانه حضرت پيغمبر صلي الله عليه و آله را در فترتي از پيغمبران مبعوث فرمود و آن حضرت مردم را به راه او هدايت نمود كه در راههاي ديگر نروند و خلق را به كلمه واحدهاي دعوت و آنها را به راه روشني هدايت فرمود پس جماعت پاكان و گروه نجاتيافتگان اجابت كردند در حالتي كه دعوت او را لبيك ميگفتند و بر پيروي او گرد آمده بودند كمربند وفاق را بسته و نفاق را به كنار گذاشتند تا شاخسار باغهاي دين سرسبز شد و ستون اسلام قائم گرديد و اختلاف جمع آنها را پراكنده نگردانيد و در اصول معارف هيچ يك بر ديگري انكار نكرد چنانكه اهل خلاف كردند و اگر در فروع اختلاف نمودند آن اختلاف از حق بود و به سوي حق نه در حق و عليه آن و ايشان در باغهاي قدس متنعم بودند و از چشمههاي انس جرعه برميگرفتند و پيوسته نصيب وافر ميبردند و به نعمتهاي كامل متنعم ميشدند ستودگان اهل عالم بالا و محسود ابناء دنيا بودند و اگر به ظاهر ابدانشان در زحمت و محنت بودند به باطن قلب و صافي دل و حسن اعتقادات خود در سرور و راحت بسر ميبردند هجوم حوادث آنها را مضطرب نميكرد و وقوع بليات سخت اركان آنها را بلرزه درنميآورد در امن و امان و هيمنه و سلطان بحفظ خداوند محفوظ و محروس و بر اورنگ وفاق تكيهور بودند اخوانا علي سرر متقابلين تا اينكه حوادث شب [ص 4] و روز بر آنها وارد شد و آماج تيرهاي حسد حاسدان خلق گشتند و به شبهات اهل باطل گوش فرا دادند و به نقد نارواي هر جاهلي دل بستند تا مناسبات شيطاني ظاهر گشت و خناس كه در سينههاي مردم وسوسه ميكند در سينههاي ايشان وسوسه نمود پس آنها نيز مثل ساير فرق مختلف شدند و جماعاتشان بر پراكندگي اجتماع كردند دوستي را بطلب دشمني ترك گفته و پيرو هر ناطق و شنواي هر آوازدهندهاي شدند جدائيشان وسعت و نيرويشان كاهش يافت و سخنشان متفاوت و اختلاف ايشان آشكار گرديد پس به گروههاي مختلف و احزاب پراكنده تقسيم شدند و در حالي كه ظاهرا بر گرد هم زندگي ميكردند دلهاشان متفرق بود تحسبهم جميعا و قلوبهم شتي ذلك بانهم قوم لايعقلون ● پس بين پدران و فرزندان و مردان و زنان و خواهران و برادران و اجداد و جدات تفرقه انداختند و هر يك مايل به فريقي و اهل طريقي شدند چنان كه مرد از برادر و مادر و پدر و همسر و فرزندانش ميگريزد و هر كس براي خود رويهاي جدا از ديگران قرار داده و يكي از كساني كه مشمول عنايت پروردگار واقع شده بودند بر اين فتنه عظيم واقف شد و بوقوع اين بليه سخت كه بر اين فرقه كه مبناي آنها بر استقامت و ثبات و عدم پراكندگي و تشتت است وارد [ص 5] شده مستشعر و متحير گرديد و بصيرتش ضعيف شد چرا كه ميدانست جماعتي كه با هم اختلاف دارند همه ايشان بر حق نيستند و اجتماع ضدين و توافق دو فرقه كه از هم بدورند ممتنع است و در حالتي كه هر يك ادعاي حق و راستي دارد و حق بيش از يكي نيست و تمييز و استنباط واقعيت از اين ميانه ممكن نبود امر بر او مشتبه شد و سينهاش تنگ گرديد پس بطلب هدايت و ارشاد شروع به استفسار و استخبار از اين امر عظيم نمود و براي تشخيص مسالك اين راه قويم بينائي جست و سؤالي مطرح نمود و نامههائي چند بمضمون واحد براي عدهاي از علماء فرستاده از آنها ارشاد به طريق حق و صواب و تمييز بين اهل حق و عناد و ترجيح بين محق و غير او را خواستار شد و اين صورت مكتوب او است :
بسم الله العالم بحقايق اموره و الكاشف لدقايق رموزه و الهادي الي سبيله و صلي الله علي خير خلقه محمد و آله .
اما بعد اين بنده ذليل عاجز مسكين بعد از آنكه علم پيدا كردم بوجود صانع و يقين نمودم بوجوب اطاعت بنده براي خداوند و لزوم دخول در عبادت همانطور كه مقصود و مراد پروردگار است و دانستم كه دخول در عبادت بجز از طريق واضح و روشن او ممكن نيست و آن راه طريقه محمديه (ص) و شريعت مصطفويه [ص 6] سرمديه است كه درود بيپايان بر مخبر آن باد و فهميدم كه اخذ از ايشان جز در حال وجود آن حضرت صلي الله عليه و آله يا وصي و خليفه آن حضرت ممكن نيست و هنگام غيبت ايشان صلوات الله عليهم مرجع امناء دين و علماي راشدينند كه سالك طريقه سيد مرسلين عليه سلام الله ابد الآبدين و قاصد تحقيق مراتب حق و يقينند كثر الله امثالهم اجمعين و رفع قدرهم في اعلي عليين و حشرهم مع الائمة الطاهرين علي هذا وقتيكه امر بنده جاهل مسكين موكول به رجوع به اين علماي بزرگ و درياهاي مواج گرديد و امور دين به تقليد ايشان و اخذ مسائل از آنها منحصر گشت كه به ترك آن در راه هلاك نيفتد و اميدوار باشد كه با گرفتن از آنها به فيوضات رباني و عطاياي سبحاني فائز شود و اين بايستي كه مشروط به اتحاد علما در ظاهر و باطن باشد نه اينكه ايشان در فتاوي متفق باشند بلكه مقصود از اتحاد ايشان اين است كه بعضي نسبتهاي قبيح و شنيع به بعضي ندهند و مقلدين خود را امر به اظهار بدعتها و عيوب ديگري ننمايند چه اگر اين طور باشد براي بنده مكلف اعتقادي نميماند و به وجوب عبادات و اعمال بواسطه اينكه حق پوشيده و شريعت طاهره ظاهر نيست و عمل به آنها ممكن نميباشد اعتماد نميورزد چرا كه ميبيند علماء در اقوال و افعال و اوصاف مختلف هستند بعضي نام خود را اصولي گذاشتهاند و بعضي ميگويند كه ما اخباري هستيم اصولي [ص 7] بر اخباري اعتماد نميكند و اخباري اصولي را قبول ندارد و همچنين بنده جاهل عاجز تصور ميكند كه بلده طيبه كربلا كه مدفن حضرت سيدالشهداء (ع) است همانطور كه شهرت دارد حاوي خصوصيات شرافت و كمالات است و همچنين نجف اشرف عليه التحية و الشرف و گمان ميكند كه اين دو شهر معدن اهل علم و ايمان و مرجع اهل اسلام ميباشند آنگاه در بين علماي آنها نظر ميكند و ميبيند كه بعضي نام خود را شيخي يا كشفي گذاردهاند و بعضي ميگويند كه ما بالاسري هستيم در ظاهر اينطور است كه هر دو فرقه مسلمان و متقي هستند همانطور كه سيد انام عليه و آله آلاف التحية و السلام مقرر فرموده هر دو معترف به ضرورات مليه و معتقد به فرائض روز و شب و ساير عبادات كه باعث ترقي به درجات ميشود ميباشند لكن در بين آنها قيل و قال و منازعات بسيار است پس در اينصورت تكليف بنده عاجز چيست آيا در اين حالت حيرت تكليف از او ساقط ميشود يا اينكه بر گردن او ثابت است و يا اينكه مختار است هر كدام را كه خواست انتخاب ميكند و قول هر كه را خواست قبول ميكند اما اعتقاد به سقوط تكليف از بنده كه قطعا و عقلا غير ممكن است و تكليف براي او يقينا ثابت است و اما اعتقاد به قبول قول هر كسي كه اراده بنده باشد ترجيح بلا مرجح است و ممكن نيست و آنهم باطل است پس آنچه در اين مطلب بخاطر شريف ميرسد براي ما واضح بفرمائيد و فتوي [ص 8] بدهيد پيوسته مأجور باشيد بحق محمد (ص) سيد انبياء و آل طيبين و طاهرين و معصومين او . تمام شد مكتوب ايشان بهمان الفاظ بلغه الله مأموله من الهداية الي سواء الطريق و اذاقه من رحيق التحقيق .
و اين نامه را براي جماعتي ارسال داشت و گمان كرد كه من يكي از آنها هستم و طلب جواب نمود بطريق صواب بطوري كه شك و ارتياب بواسطه آن زايل و بين آب جاري و سراب فرق گذاشته شود و اينكه جواب مسئولين به دليل واضح و ظاهر باشد و جهات ترجيح مسأله در مقام رد و تصديق بيان شود كه محق به بهشت جاودان فائز گردد و بر مبطل كلمه عذاب محقق شود پس چون اين نامه بآنها رسيد جمعي از ايشان از جواب اعراض كردند و حتي كلمهاي هم نگفتند با اينكه تأخير بيان از وقت حاجت حرام است و چه حاجتي بزرگتر از ارشاد مسترشد و روشن نمودن امر براي متحيري كه نگران زندگي خويش است و كسي را نميشناسد كه به او مراجعه و بر او اعتماد كند و نزد او آرامش يابد و بقول او وثوق پيدا كند با اين اختلاف شديد و طعن و تكذيبي كه بعضي بر بعضي دارند و عامي چارهاي ندارد جز اينكه از يكي از آنها بگيرد و اين مسأله اگر چه تقليدي نيست و لكن بيان و تفسير و توضيح موجب علم و قطع به حقيت يا بطلان مطالب ميشود و بهمين جهت از ائمه اطهار سلام الله عليهم اجمعين در [ص 9] معارف اصوليه و عقايد دينيهاي كه در آنها تقليد جايز نيست بلكه تحقيق در آنها براي انسان به آنچه كه عقل او او را هدايت و دلالت ميكند واجب است بسيار سؤال شده و با وجود اين ائمه ما عليهم السلام جواب رد بكسي ندادند و نفرمودند كه اين مسأله قابل افتاء نيست و بهمين دليل هم كتب و مصنفات در علم توحيد و معارف الهيه و حقايق ربانيه زياد شده و بهر تقدير كسي كه ادعا دارد نايب امام و رئيس اسلام و مرجع در حل و عقد و نقض و ابرام است براي او سكوت در جائي كه كلام واجب است جايز نيست و سلام بر آن كه اهل فهم كلام است و بعض از ايشان مطالبي در جواب نوشت و ايكاش نمينوشت و قلمش جاري نشده بود و كلماتش نقش نبسته بود و مركب مطاوعه ننموده و مكنونات ضمير را آشكار نكرده بود چرا كه او به بيان خود مذهب اهل عناد را تقويت نمود و به آنچه كه موجب بطلان اين مذهب حق و مورث عناد بود تكلم كرد مخالف را بر عليه مذهب حق اعانت و حجتهاي مستمسكين به حق و صدق را ضعيف نمود و چنان مطلبي خلاف واقع آورد كه پيوستن آنچه گسسته ممكن نيست و ما در خاتمه كلام خود كلام او را خواهيم آورد و به فضايح و شنايع آن اشاره خواهيم كرد اگر چه آن شنايع از كلمات خود او ظاهر و محتاج به بيان و تذكر نيست ولي از آنجا كه براي هر سؤالي جوابي است و هدايت مسترشد [ص 10] و متحير طالب واجب است و امتثال امر خداي سبحانه است كه امر به اظهار حق و ابطال باطل و حذر از مخالفت خداوند و دوري از آنچه كه سبب غضب او ميشود فرموده چنانچه ميفرمايد الذين يكتمون ما انزلناه من البينات و الهدي من بعد ما بيناه للناس اولئك يلعنهم الله و يلعنهم اللاعنون ● و حضرت باقر عليه السلام فرمود مائيم لاعنون و همچنين واجب است دوري از آنچه كه باعث سخط رسول خدا صلي الله عليه و آله ميشود كه فرموده هر گاه بدعتها ظاهر شد پس بايد عالم علم خودش را ظاهر سازد و كسي كه چنين نكند لعنت خدا بر او باد و چون امر چنين شد جواب گفتن به اين سؤال با بيان واضح بر ما واجب آمد تا بر كسي كه سركشي نمايد و انكار كند حجتي شود و براي طالب راهنمائي نور و هدايتي و براي اهل ايمان و بصيرت بياني باشد و الا مشاغل من بيشتر از آن بود كه به بيان اين مطالب و ذكر اين احوال بپردازم و همانطور كه حضرت امير عليه السلام در آخر خطبه شقشقيه ميفرمايند پس قسم بخدا اگر نبود حضور حاضر و قائم شدن حجت بوجود ناصر [ص 11] و آنچه كه خدا عهد گرفته است از علماء كه آرام نگيرند بر بسيار سيري ظالم و بسيار گرسنگي مظلوم هرائينه مهار اين شتر را بر گردنش ميانداختم و آخر آنرا به جام اولش مينوشاندم و هرائينه مييافتيد كه اين دنياي شما نزد من از عطسه بزي بيبهاتر است .
پس عرض ميكنم در حالي كه وثوق به خداوند دارم و خود را هدف تيرهاي طعنه اوهام ناروا قرار دادهام بدون توجه به انكار منكر يا تكذيب تكذيبكننده و مستكبر و امتثال كنندهام قول خدا را فاصدع بما تؤمر و اعرض عن المشركين انا كفيناك المستهزئين ● كه مراد سائل سلمه الله و ابقاه از نوشتن اين مقدمات تحقيق همان مسأله آخر و كشف از حال آن جماعت است كه ايشان در كلماتشان مرقوم داشتهاند كه ( بعضي اسم خود را شيخي يا كشفي گذارده و بعضي ميگويد كه من بالاسري هستم ) چرا كه در اين دوران اين اختلاف فتنه عمياء و مصيبت بزرگي شده كه بلاد و عباد را در بر گرفته است و دلهاي اراذل و اوباش را شامل گشته و در قلوب ايشان شكوك راه يافته و شبهات سينههاي آنها را تنگ نموده بين دوستان و ياران از اهل عراقين و ترك و هند و سند و روس و اهل ماوراء النهر در زمان قليلي تفرقه انداخته پس بعض ايشان [ص 12] متحيرند و بعضي موافق و بعضي منافق و بعضي آشكارا طرفداري يكي از طرفين را ميكنند پس اين امر قسم بجان خودم بليهاي است كه عموميت يافته و نكبتي است كه اين فرقه محقه را در بر گرفته در حالي كه روزگاري در ظهور و پراكندن نور مثل آفتاب انور و ستاره ازهر بود و اهل آن دلهائي به استحكام آهن داشتند و امروز كلمه آنها مختلف شده و اجتماع ايشان پراكنده و زبان بدگويان بر آنها از هر فرقهاي دراز گرديده حال آنكه روزي خودشان اختلاف و پراكندگي و عدم الفت فرقههاي ديگر را تشنيع ميكردند و بد ميدانستند و بهمين دليل بر بطلان ادله مخالفين با استدلال به قول خداوند و لو كان من عند غير الله لوجدوا فيه اختلافا كثيرا ● استدلال ميكردند و امروز قضيه برعكس شده و رويه تغيير يافته همانطور كه روزي اينها بدگوئي مخالفين را ميكردند امروز مخالفين بدگوئي ايشان را ميكنند تا آنجا كه يكي از رؤسا و پيشوايان مخالفين وقتي كه اختلاف فرقه و انكار و دشمني و طعن و عدم تصديق آنها را نسبت به يكديگر شنيده با تمسخر و استهزاء و با كمال بيحرمتي قول خداوند را قالت اليهود ليست النصاري علي شئ و قالت النصاري ليست اليهود علي شئ و هم يتلون الكتاب ● شاهد آورده است [ص 13] آه آه افسوس از چنين حسرتي كه تمامي ندارد و تأسفي كه به پايان نميرسد سينه مخالف شفا يافت بعد از آنكه دوستان بر ايشان غالب بودند و بدرستي كه ظن شيطان درباره ايشان درست آمد و آن ملعون بمرادش رسيد و مقدماتي كه بتوسط اتباعش چيده بود نتيجه داد و اين نعمت را براي اين جماعت باقي نگذاشت و دشمني و حسد را در قلوب اهل اين فرقه جاي داد و خواطر صافيه آنها را به دشمني مكدر ساخت تا اينكه صفاي آنها از بين رفت و منظور او حاصل گرديد و تأويل فرمايش حضرت اميرالمؤمنين عليه السلام در حديث امايمن كه در بحار مفصلا روايت شده ظاهر شد و بالجمله اين فتنهاي عظيم و بليهاي خطير است كه اين فرقه را در بر گرفته و اين امر كجا با مسئله اصوليين و اخباريين قابل قياس است چرا كه اختلاف آنها باعث كفر و فسق نميشود و بدرستي كه اختلاف آنها از قبيل فرمايش امام است عليه السلام كه فرمود ما در بين شما خلاف افكنديم پس راعي شما كه خداوند شباني امر گوسفندانش را باو سپرده بمصالح گوسفندان خود داناتر است اگر خواست بين آنها تفرقه مياندازد كه سلامت بمانند و اگر خواست آنها را جمع ميكند كه از خطر بدور باشند و اما اين فتنه فتنهاي است كه باعث كفر و نفاق ميشود و اين فرقه را در همه آفاق مشخص و مشهور و معروف به شقاق نموده [ص 14] و قسم بجان خودم كه بر هر مؤمني كه ميخواهد اين دين را حفظ كند واجب است كه نهايت سعي خود را در دفع اين فتنه و خاموش كردن اين آتش بنمايد و نفس را از اين زلزله و ولوله ساكن و مطمئن سازد و بدرستيكه نفوس ترسيدهاند پس واجب شد آرامش دادن آنها و دلها هراسيدهاند پس لازم است تسكين آنها و خواطر پراكنده شدهاند پس واجب شد جمع كردن آنها و وجودها از اعتدال بدور افتادهاند پس واجب شد تعديل آنها و السماء ذات الرجع و الارض ذات الصدع انه لقول فصل و ما هو بالهزل ● ، و تحسبونه هينا و هو عند الله عظيم ● چگونه و حال آنكه بين اين فرقه ناجيه و گروه زاكيه هتك عرض و قتل نفس و شيوع دشمني و كينه و غيبت علانيه و بهتان و دروغ در شهرها بواسطه اين اختلاف مباح گرديده و آيا فسادي بالاتر از اين و رخنهاي بزرگتر از اين در دين واقع شده و آيا بدعتي بزرگتر از اين بوده است و بالجمله اين امري عظيم و نازلهاي بزرگ است كه برطرف كردن آن با بيان و برهان براي هر كس كه توانائي آنرا داشته باشد واجب است تا شكوك و شبهات آن از دلهاي اهل [ص 15] ايمان بيرون رود و حجت بر اهل فسق و عصيان تمام گردد ليهلك من هلك عن بينة و يحيي من حي عن بينة ● ، و ليميز الله الخبيث من الطيب و يجعل الخبيث بعضه علي بعض فيركمه جميعا فيجعله في جهنم ● و از آنرو كه مذكورات ما به سؤال اين سائل طالب مسترشد متحير مؤيد گرديد جواب صواب آنسان كه از رخساره حقيقت نقاب برگيرد بر ما واجب افتاد .
پس عرض ميكنم اينكه فرمودهاند ( پس بعض ايشان اسم خودش را شيخي يا كشفي گذارده ) مراد از شيخي يا كشفي اصحاب شيخ بزرگوار و عماد اقوم و نور اتم و جامع اعم عزت اسلام و مسلمين و ركن مؤمنين ممتحنين آية الله في العالمين و باطلكننده اختراعات صوفيين ردكننده اشتباهات حكماي اولين و آشكاركننده طريقه حقه سيد مرسلين و خاتم نبيين صلوات الله عليهم و آله الطاهرين و شارح بعض مقامات ائمه طاهرين ظاهركننده شريعت و شرحدهنده طريقت به سر حقيقت شيخنا و سنادنا و عمادنا الشيخ احمد بن زينالدين الاحسائي اعلي الله مقامه و رفع في [ص 16] الدارين اعلامه ميباشند و منسوبين به آن قطب اقطاب و مرجع صاحبان فؤاد و اولوا الالباب به كشفيه موسومند چرا كه خداي سبحانه حجاب جهل و كوري در دين را از بصيرتها و چشمهاي ايشان برداشته و ظلمت شك و ريب را از قلوب و ضماير آنها برطرف كرده و آنهايند كه از چشمهايشان پرده و از قلوبشان جهل و ميل از حق برداشته شده و آنهايند كه شكوك و شبهات از دلهاي آنها گرفته شده و در آنها نور حق بادله واضح و براهين روشن آشكار گرديده و آنها هستند كه قلوبشان در پردهها پيچيده نيست و بتحقيق خداوند سبحانه ايشان را بر هر فتنهاي بصير گردانيده و ايشانند كه خداوند دلهاشان را بنور هدايت روشن و گوش و چشم دل آنها را به معرفت و توحيد و يكتاشناسي و معرفت پيغمبر صلي الله عليه و آله و ائمه عليهم السلام كه اركان توحيد هستند گشوده است و ايشانند كه خداوند ابرها را از برابر چشمشان كنار برده و از دلهاي آنها بدي و دروغ را زايل فرموده پس چيزها را آنطور كه در واقع هستند ميشناسند و هر چه را كه به آن معرفت پيدا نكنند در شناختن آن تسليم عالم آن هستند و معترف به عجز و قصور همانطور كه شأن اهل امكان و اكوان و اعيان است و اين اسم يعني كشفيه اگر چه كه اصولا شايسته همه كساني كه چنين شأني دارند چه قبل از شيخ و چه بعد از ايشان كه از آن جناب نگرفتند هست لكن غالبا در شيخيه استعمال ميشود در مقابل [ص 17] غير ايشان مثل كلمه اماميه كه اسم است براي اثنيعشريه اگر چه كه اطلاق آن براي هر كس كه امامي داشته باشد صحيح است و اينست و جز اين نيست كه اين اسم را بر اين جماعت كرام دشمنان و مخالفان آنها گذاردهاند همانطور كه عامه براي اين فرقه ( شيعه ) اسم روافض را شهرت دادهاند با اينكه آن اسمي است كه خداي سبحانه آنها را در عالم ذر بآن ناميده و در حق كساني استعمال ميشود كه باطل را از ميانه ملل ترك كرده و بكنار گذاردهاند و همچنين است اسم كشفيه كه در حقيقت براي ايشان و پيروان و همراهان ايشان است چه گذشتگان و چه آيندگان و لكن دشمنان ايشان اين اسم را در حالتي كه تأويل قبيح بعيدي براي آن دارند بر ايشان اطلاق ميكنند و ميگويند كه اعتقاد كشفيه يا شيخيه اين است كه پردهها و استار از دلهايشان گشوده و برداشته شده پس علوم و احكام را ميبينند و محتاج به نبي يا وصي و ولي نيستند حاشا و حاشا كه ايشان چنين باشند پس همانا اين جماعت اقرار و اعترافشان به خدا و وحدانيت خدا و انبياء او و نبوت پيغمبر ما صلي الله عليه و آله و ولايت ائمه عليهم السلام بعد از او بيشتر از ديگران است و آنها هستند كه فضائل محمد و آلمحمد عليهم السلام را ظاهر و مناقب آن بزرگواران را منتشر كردند و بعض مقامات آنها را بقدر امكان اظهار نمودند و بيان كردند كه خلق در همه احوال محتاج به ايشانند پس وقتي كه شأن و عادت اينها [ص 18] چنين است چگونه اين اعتقاد شنيع و مذهب فاسد به آنها نسبت داده ميشود لولا اذ سمعتموه ظن المؤمنون و المؤمنات بانفسهم خيرا و قالوا هذا افك مبين ● ، و لولا اذ سمعتموه قلتم مايكون لنا ان نتكلم بهذا سبحانك هذا بهتان عظيم ● ، يعظكم الله ان تعودوا لمثله ابدا ان كنتم مؤمنين ● و لكن ايشان اين اسم را كه نسبت دادهاند بواسطه چيزي است كه خدا بر زبان آنها جاري كرده كه حجت بالغهاي باشد بر مخالفين آنها تا اينكه همه آياتي كه در قرآن مخالف كشف حق است بر ايشان صدق كند مثل قول خداي تعالي كه ميفرمايد كلا انهم عن ربهم يومئذ لمحجوبون ● و قول او الذين كانت اعينهم في غطاء عن ذكري ● و مثل قول خداي تعالي لقد كنت في غفلة من هذا فكشفنا عنك غطائك فبصرك اليوم حديد ● و مثل قول او [ص 19] ختم الله علي قلوبهم و علي سمعهم و علي ابصارهم غشاوة و لهم عذاب عظيم ● و قول خداوند لقد ذرأنا لجهنم كثيرا من الجن و الانس لهم قلوب لايفقهون بها و لهم اعين لايبصرون بها و لهم آذان لايسمعون بها اولئك كالانعام بل هم اضل اولئك هم الغافلون ● و قول خداي تعالي فاذا قرأت القرآن جعلنا بينك و بين الذين لايؤمنون بالآخرة حجابا مستورا و جعلنا علي قلوبهم اكنة ان يفقهوه و في آذانهم وقرا ● و اين آيات بحال آنها صادق است پس ايشانند كه دلهاشان در حجابها و پردهها است و ادراك نميكنند آنچه را كه خداوند از فضائل [ص 20] ائمه اطهار (ص) در آيات بينات ظاهر فرموده و چشم بصيرتشان مستور و از مشاهده معارف الهيه و اسرار ربانيه محجوبند بهر حال علاقهاي به شرح اين احوال و بسط مقال در تفصيل اين اجمال ندارم چرا كه قرار بر اين نيست كه هر چه دانسته شود گفته آيد لكن من از خداوند ميخواهم كه او اين امر را روشن و تفصيل اين مجمل را ظاهر فرمايد و لكل نبأ مستقر فسوف تعلمون و لكن مخالفين قصدشان از شهرت دادن اين اسم يعني كشفيه امري است كه خداوند آنرا بر ايشان بصورت ديگري جلوهگر ساخته و مكروا مكرا و مكرنا مكرا و هم لايشعرون و لفظ ( شيخيه ) در اين زمان اسم آن بزرگان است همچون كلمه ( رافضه ) و تعيها اذن واعية .
و اما اين شيخ جليل و عالم نبيل كه منسوبين بآن جناب كشفيه يا شيخيه ناميده ميشوند شيخ احمد بن الشيخ زينالدين بن ابرهيم بن صقر بن ابرهيم بن داغر بن راشد بن دهيم بن شمروخ آلصقر المطيرفي الاحسائي يگانه زمان و فريد دوران است كه علوم را از معدن و سرچشمه آن يعني ائمه اطهار سلام الله عليهم اجمعين فرا گرفته و در رؤياي صادقه و خوابهاي صالحه خدمت ايشان ميرسيد و شكي نيست كه شيطان متمثل بصورت آن بزرگواران نميشود و نميتواند خود را به آنها شبيه كند هرائينه سيد و مولاي ما حضرت امام حسن عليه السلام را در خواب ديد و آن حضرت زبان شريفش را در دهان او گذاشت و او را به آب [ص 21] دهان مباركش امداد فرمود و آن از عسل شيرينتر و از مشك خوشبوتر بود و لكن در آن حرارتي بود پس چون بيدار شد دواعي اقبال بخداوند و توجه بعبادت و انقطاع بسوي خداوند و اعراض از ماسواي او و توكل و اعتماد و قصد رضاي او بشوق وافر و علاقه بسيار در او بهيجان آمد بدانسان كه از خوردن و نوشيدن روگردان گشت و جز باندازه سد جوع نميخورد و نميآشاميد و با مردم معاشرت و مراوده نميفرمود قلبش همواره متوجه و زبانش متذكر بود و دائما در تفكر و تدبر در عالم آفاق و انفس بود و در عجايب حكمتهاي خداوند و غرائب قدرت او بسيار نظر ميفرمود و به حكمتها و مصالح و اسراري كه در حقايق اشياء سپرده شده آگاهي مييافت و از آنجا كه مطالب مذكور ايشان را از خوردن و آشاميدن و خواب و قرار و معاشرت مردم بازداشت و آرام نميگرفت و خود را بكلي فراموش كرده بود در مدت دو سال بدن شريفش رو به اضمحلال گذاشت و بنيهاش ضعيف گرديد و جسم او متحمل اين اعمال و عبادات و امور شاقه از ارتكاب خيرات و تحصيل مزيد حسنات نبود تا اينكه رسول خدا صلي الله عليه و آله را در رؤياي صادقه زيارت نمود و آن حضرت از آب دهان مباركش باو نوشاند و او را به آن امداد فرمود تا اينكه سيراب گشت و طعم و رايحه آن مثل همان اول جز اينكه سرد بود پس چون بيدار شد حرارت آن [ص 22] هيجان ساكن گرديد و مشمول عنايت گشت پس از ايشان علوم و اسرار آموخت و از افق قلبش مطالع انوار دميد و اين علوم بصرف رؤيا نبود چرا كه چون بيدار ميشد ادله آنرا در كتاب و سنت و احاديث ائمه و ارشادات ايشان برعيت خود و دلالت عقل سديد كه براي هر مقامي حجت است مييافت و بين ظواهر ادله و بواطن آنها و بين قشور و حقايق را جمع ميفرمود و بر همه علوم مطلع و بكليات رسوم با توجه به پروردگار حي قيوم به بركات امام معصوم احاطه داشت و شايد چنين تصور كني كه آنچه گفته شد ادعاي بيدليل و كلام بيحجتي است پس ما ميگوئيم كه ادله اين دعوي از ظاهرترين دليلها و حجتها است و آن اينست كه آن جناب اگر چه از دار دنيا رحلت فرموده لكن كتب و مصنفات او بحمد الله موجود است و از اغلب علوم بلكه از جميع علوم از ايشان سؤال شده و ايشان هم به بيان واضح و دليل روشن جواب فرمودهاند و هيچگاه خود را در تقليد منسوب به كسي نفرمودند و ايشان را در هر علمي كه در آن تكلم نمودند مستقل مييابي بقسمي كه گويا مؤسس و باني آن علم است و مثل آنچه از جهات استدلال ذكر فرموده در هيچ كتابي ديده نشده و در هيچ خطابي گفته نشده و در هيچ سؤال و جوابي نوشته نشده پس اگر بديده انصاف و بينظري نظر كني و بفرمايشاتش گوش فرا داري آنها را بر فطرت مييابي [ص 23] و طبيعت معتدل آنها را ميپذيرد چنانكه گوئي آنها را شنيده و ميدانسته است و كتب او موجود است و مصنفاتش مشهور سبك بيان و كلام او معروف و شيوه احتجاج و استدلال او مكشوف است .
پس آن جناب زماني چند در احساء مقيم و تنها و جدا از مردم به ذكر خداوند مشغول و از ماسوي اعراض مينمود و در آن شهر ساكن و از اهالي دوري ميفرمود پيوسته ملازم مسجد و محراب و از همه دوستان كناره گرفته عهد و ميثاق خود را حفظ و از راه فساق عدول مينمود در عبادت نهايت سعي و كوشش را داشت و ركوع و سجود او طولاني و از دنيا مثل كسي كه آنرا ترك ميكند روگردان بود و دنيا را چنان مينگريست كه گفتي از آن وحشت داشت پاي آمال و آرزوها را در بند كرده و به زينت دنيا نميپرداخت و چشم از بهجت آن فرو بسته بود تا وقتي كه جور بازوان خود را گشود و ظلم پرده از رخ برگرفت و گمراهي اتباعش را فرا خواند و فتنه وهابيه و استيلاء ابنسعود در آن اطراف بر اهالي آن سامان ظاهر گشت و آن جناب صلاح خود را در آن دانست كه از آن شهر خارج گردد و از شهري به شهري و از قريهاي به قريهاي برود كه ذكر تفاصيل اين انتقالات موجب طول كلام است تا اينكه به بصره رسيد و عيالش را در آنجا سكني داد و خود با پسرش و بعض اتباعش قصد زيارت امام ثامن ضامن حضرت علي بن موسي الرضا عليه و علي آبائه [ص 24] و ابنائه آلاف التحية و الثناء را نمود پس بقصد اين مقصد شريف و محل منيف از بصره خارج شد تا اينكه به دارالعباده يزد رسيد و بعض از مشاهير علما از ساكنين آنجا آن جناب را شناختند و اين خبر مشهور و منتشر شد و قدر و منزلت ايشان در بين مردم فزوني گرفت و علماء به محضر ايشان شتافتند و در علوم مختلف از آن جناب استفاده برده ايشان را بحر مواج و درياي متلاطمي از علم يافتند كه به قعر آن دسترسي نبود و دريافتند كه به انتهاي عمق فهم آن بزرگوار نميرسند پس همه علما به علم ايشان اذعان و اعتراف كردند و ادبا و شعرا در مقام آن جناب خاضع گشتند چرا كه در علم عروض بيمثيل و در علم موسيقي بيهمتا بود و حقيقت اين علم را به استنباط موسيقي از افلاك از موازين ششگانه شرح فرمود و در علم نحو استاد نحويون بود كه گفتي سيبويه يكي از شاگردان او است چنانكه خليل در علم صرف و در علم معاني و بيان مستقل و مؤسس و پايهگذار قواعد بود و در نجوم رئيس اهل نجوم و سرآمد علماي اين علم بود و در اين علم بسياري چيزها را كه بر محققين و علماي آن مجهول و پوشيده بود بيان فرمود و بعض مسائل خفيه نجوم را كه در محاسبات مورد استفاده است ليكن منجمين از آن خبر و اثري نداشتند اظهار فرمود و در اصول و فروع در علم هندسه دقايق و نكاتي را بيان نمود كه قلوب كاملين بآن نميرسيد [ص 25] و در علم هيأت دقايق و رموزي كشف نمود و بسياري چيزها را كه از مشكلات فن شمرده ميشد درباره تشابه حركات بعض افلاك بر غير قطبهاي خودشان اظهار فرمود و در علم حساب بواسطه اخراج مجهولات و حل مشكلاتي از مسائل اين علم كه آنرا لاينحل ميشمردند بر اهل آن فائق آمد و در علم اكسير و كيميا قواعد و مراتب ارباع آن و آنچه را كه در هر ربع از عجايب و غرائب علوم ظاهره و باطنه قرار دارد اظهار و قول حضرت اميرالمؤمنين عليه السلام را كه در مورد اين علم ميفرمايد سئلتموني عن اخت النبوة و عصمة المروة الناس يعلمون ظاهرها و انا اعلم ظاهرها و باطنها فما هو الا ماء جامد و هواء راكد و ارض سائلة و نار حائلة الحديث ● ، شرح نمود و باطن اين علم و اسرار و انحاء آنرا بدانسان كه عقل و هوش در فضل آن جناب متحير ميماند بيان فرمود تا معلوم شود كه او است كسي كه اين باطن را از لحن خطاب اميرالمؤمنين عليه السلام آموخته چنانچه امام عليه السلام فرموده نحن العلماء و شيعتنا المتعلمون ● و فرمود ما من احد احبنا و زاد في حبنا و اخلص [ص 26] في معرفتنا و سئل عن مسئلة الا و نفثنا في روعه جوابا لتلك المسئلة ● ، و در علم اعداد و اوفاق چيزهائي آورد كه موافق و مخالف از درك اسرار آن عاجز شدند و انوار آنرا ظاهر و آنچه كه بر غير او پوشيده بود از قرار دادن اعداد در اشكال آشكار ساخت و وضع اشكال فرمود و بدليل واضح و روشن مبدأ اشكال و پدر و مادر آنها را ذكر نمود و حقيقت شكل مثلث و مربع را تا صد در صد بيان فرمود كه مجالي براي تفصيل آن نيست و تصرف ايشان در علم حروف معروف و در علم بسط و تكسير نظير نداشت و در علم جفر قواعدي قرار داد و قوانيني گذارد از كليات علم و جزئيات آن و اصل آن و مبدء آن و منتهاي آن و حقيقت جفر و مبدء اشتقاق آن و اصل تحقق آن از نبي و ولي است سلام الله عليهما و در طب استاد فن بود و در اين علم استخراجات و استنباطاتي داشت كه اهل فن از آن عاجز بودند و از مسائل علمي علم طب مطالبي ابراز كرد كه در كتب آنها عنواني هم از آن نبود و آن علم ضم و استنتاج بود و در اين علم مطالب عجيب و غريبي [ص 27] اظهار فرمود و در علم تفسير آن جناب اعلي الله مقامه و رفع في الدارين اعلامه از مدلولات اخبار و واضحات آثار مطالبي بيان فرمود كه مفسرين ذكر ننموده بودند و جز قليلي كسي بر آنها مطلع نشده بود و جهات تفسير را از تفسير ظاهر و ظاهر ظاهر و باطن و باطن باطن و تأويل و تأويل تأويل و باطن تأويل ذكر نمود و فرق بين اين تفاصيل و وجوه و شرايط و آداب و ساير احوال آنها و كيفيت اجراي آنها را بيان فرمود و در علم حديث سيد محدثين و سند محققين بود و اما در علم درايت خود علمدار اين علم و روشنكننده تاريكيهاي آن و جوابدهنده شكوك و شبهاتي بود كه بر آن وارد ميشد و اما در علم رجال بيشتر از همه ممارسين تتبع داشت و حفظ جنابش نسبت به رجال از همه بيشتر بود و در هر يك از رجال روات جميع اقوال را در مورد او از مدح و قدح و تحقيق حق و ترجيح قول صحيح حفظ داشت و در حفظ رجال از عجايب زمان بود و در علم اصول خود اصلاحكننده قواعد و مقنن قوانين و عالم بهمه مسائل و مطلع بر اختلافات واقعه در آن بود و مطالب و فوائد آنرا بيان و كيفيت استنباط از آنرا شرح فرمود و در علم فقه اعلم فقها و مجتهدين و صاحب قوه قدسيه و ملكه الهيه بود بر همه اقوال و فتاوي مطلع و چيزي از مسائل و حالات [ص 28] از ذهن مباركش بدور نبود فتاوي علما را بيشتر از همه آنها حفظ داشت و اطلاعش بر اجماعات از مركب و محقق و مشهوري و محصل خاص و عام از همه فقها بيشتر بود و در تمام سالها و ماههائي كه در خدمت ايشان بودم نديدم در مسئلهاي از مسائل كه از آن جناب سؤال ميشد محتاج به مراجعه و نظر باشد بلكه همواره بجميع ادله و شقوق مسأله و اختلاف علما در آن مطلع بود و اين از عجايب كرامات او است اعلي الله مقامه ان افتريته فعلي اجرامي و انا بريء مما تجرمون و در علم كلام و حكمت نظري و عملي به انواع آنها چه در اصول و چه در فروع همه معترف و يك زبان بودند كه كس بر ايشان سبقت نگرفته بلكه بعد از اين هم كسي به آن جناب ملحق نخواهد شد و همين طور بود در ساير علوم از علوم ظاهري و باطني و حقيقي و مجازي و اصولي و فروعي خاصه در علم تاريخ و سير و شناخت قرون گذشته و امتهاي ناجيه و هالكه و آنچه كه از عجايب و غرايب امور و حوادث روزگار در عالم واقع شده بود و همچنين عجايب مخلوقات و غرائب مصنوعات و حوادث ليل و نهار و همچنين شناختن علم آسمان و عالم از ارتباط موجودات آسماني و امتزاج سفليات بواسطه آثار اشعه علويات و حدوث آثار غريبه از آنها كه آن مبدأ علم طلسمات است [ص 29] و شناختن طبيعت موجودات پائين و مزاج طبيعيات و معرفت تقارن حركات از سريع و بطيء و معتدل و نسبت آنها به حروف صفات كه علوم اربعه سيميا و ليميا و هيميا و ريميا از آنها منشعب شده و شناختن علم تجويد قرآن و ترتيل در قرائت از حفظ وقوف و اداء حروف و استقامت در اداء بهنگام قرائت يعني معرفت امور سيگانهاي كه نصف آنها از محسنات قرائت و نصف ديگر بر خلاف آنست و معرفت حروف و صفات آنها و قرانات و نسبت هر حرفي بتمام حروف و آن جناب بحقيقت در اين علم تسلط كامل و يد طولائي داشت بدان حد كه آن عده از قراء كه ميديديم معترف بودند كه از رسيدن به دهيك علم او در قرائت و معرفت علم نوشتن قرآن و رسم الخط در كتابت عاجزند چرا كه بعض كلمات صور خاصي دارند كه تحت قاعده رسم الخط متداول نميافتند و در ساير علوم مثل علم تطبيق و علم كتاب تكويني و كتاب تدويني و كتاب تشريعي و شرع وجودي و وجود شرعي و در علم ميزان سنجيدن علوم به مشاعر و سنجيدن مشاعر به ميزان قويم و ترازوي مستقيم و علم احوال كلام و آنچه كه اقتضا ميكند از قراناتي كه حامل قضا و قدر خدا است بانواع مشيتها در همه اينها سرآمد علماي زمان بود و همچنين ديگر علومي كه بعض آنها را ذكر نكردم و بعضي را ذكر نمودم و چه بسيار علومي از آن جناب كه بر من پوشيده مانده و از عجايبي كه عجبش هرگز منقضي نميشود و غرائبي [ص 30] كه تمامشدني نيست و منقطع نميشود اينكه آن جناب اعلي الله مقامه و اشاد شأنه و رفع في الدارين اعلامه همه اين احوال و علوم را از كتاب و سنت استخراج مينمود و بر آنها بدليل حكمت و مجادله و موعظه حسنه استدلال ميفرمود و براي هر يك از فنون مختلفه آيهاي از محكمات كتاب و حديثي از محكمات احاديث و دليل عقلي از عقل مستنير به نور شرع و مثالي از عالم از ادله مرئيه و مثلهائي كه زده شده است ميآورد بمصداق قول خداي تعالي سنريهم آياتنا في الآفاق و في انفسهم حتي يتبين لهم انه الحق الآية ، ● و قول خداوند و يضرب الله الامثال للناس و مايعقلها الا العالمون ● و قول خداي تعالي و لقد صرفنا في هذا القرآن من كل مثل فابي اكثر الناس الا كفورا ● و اين امر بسيار مشكل و دور از دسترسي است كه هيچ كس به آن نايل نميشود جز آنكه مورد عنايت خاصه خداوند و تسديد ظاهري از محمد و آلمحمد عليهم السلام واقع شود [ص 31] و اگر از آنچه ذكر كرديم چيزي را نپذيرفتي اين تو و اين كتب ايشان نوشتههاي ايشان دلالت بر ايشان ميكند و نمونهاي از بقاياي بعض آثار آن جناب محسوب است ان آثارنا تدل علينا .
پس چون علما و ادباي يزد بر اين فاضل بزرگ و عالم كامل نظر كردند و پرهيزگاري آن جناب و عدم مزاحمت و منازعت وي را ديدند و دريافتند كه او مردي باوقار دائم التذكر و شاكر و خوشخلق طيب الاصل و جامع علم و عمل و صاحب فضل بسيار است علماء و عرفاء و ادباء و فصحاء و شعرا و حتي اصحاب صنايع به برتري و فضل وي اذعان كردند چرا كه جنابش به جميع صنايع عالم بود و مثل خياطي و نساجي و نجاري و ساختن آلات فلزي از آهن و روي و طلا و نقره و استعمال فلزات چكشخور و غير چكشخور و معادن جامد و مايع را بخوبي دانا بود و نميدانم كه چه بگويم و كدام صفتش را توصيف كنم و كدام كمالش را ذكر نمايم در حالتي كه نور او مخفي نيست و فضل او قابل شمردن نميباشد خوب گفته است شاعر :
لو جئته لرأيت الناس في رجل و الدهر في ساعة و الارض في دار ●
و اين بنده در سفر و حضر ملازم آن بزرگوار بودم و هر روز اعتقادم [ص 32] در مورد ايشان تجديد و اعتماد و وثوق من نسبت بآن بزرگوار بواسطه آنچه كه از آيات بينات و دلائل واضح ظاهر و حجتهاي بالغهاي كه عقلها در آن حيران است و شك نداريم كه آن از نزد پروردگار و به تسديد ائمه اطياب سلام الله عليهم في المبدء و المآب است بيشتر ميشد و شهر يزد چون در اين وقت مجمع علما و معدن فضلاء عاملين و مرجع ناس بود مثل فاضل كامل و مجتهد واصل و مرجع و پيشواي اهل بلد ملا اسمعيل عقدائي كه حكمش نافذ و امرش مجري و حدود شرعيه را از قتل و قطع و تنبيه و امثال آن جاري مينمود و صاحب فهم روشن و شجاعت در امور بود بدانسان كه كسي نميتوانست با او منازعه و امر او را سست نمايد و ديگر عالم فاضل كامل واصل جامع منقول و معقول مطلع بر فروع و اصول صاحب تحقيق و تدقيق جناب حاج رجبعلي كه دانشمندي كامل و صاحب علوم و فنون و در غالب مسائل مرجع بود و ديگر فاضل محقق ميرزا عليرضا كه فاضلي اديب و بصير عالم بفنون خاصه علم لغت و ساير علوم ادبي بود و ديگر سيد جليل عالم و مجتهد سيد حيدر و ديگر حكيم متقن ملا محمدمهدي و ديگر عالم جليل و سيد نجيب نبيل ميرزا سليمان و ديگر عالم كامل ميرزا محمدعلي مدرس و غير ايشان از علما و فحول از اهل منقول و معقول و ساير طلبه كه در آن ديار مجاور و مشغول [ص 33] بودند مثل جناب آخوند ملا حسين يزدي و ملا حسين كرماني و ملا ابوالقاسم و امثال ايشان كه همه مطيع و منقاد آن جناب بوده بفضل كثير و علم وافر ايشان اعتراف داشتند و هيچ دو نفري در شأن آن جناب از علم و عمل اختلاف ننموده و در هر امري كه اقتضاي مقدم داشتن يكي از علما را داشت ايشان را بر خود مقدم ميداشتند مثلا در نماز جمعه و اعياد و جماعات و نماز بر ميت وقتي كه همه حاضر بودند ايشان را مقدم ميداشتند و قول آن جناب مقدم و در اختلاف ميان آنها حكم و فرمايش آن جناب محكم بود .
پس آوازهاش بلند و امرش منتشر گرديد و صيت فضلش در شهرها پيچيد تا اينكه فتحعلي شاه تغمده الله برحمته از اين قضيه باخبر گشت و بواسطه آنچه كه از علم وافر و فضل واسع ايشان شنيده بود مشتاق ملاقات و زيارت آن جناب گرديد پس خواهش خود را بوالي يزد نوشت كه با احترام و اكرام ايشان را بنزد او بفرستد پس چون خواهش سلطان به عرض ايشان رسيد از قبول خودداري فرمود و از رفتن به پايتخت امتناع ورزيد و چون سلطان از امتناع ايشان باخبر گشت مجددا خواهش كرد و مكررا از عمالش خواست كه اصرار ورزند و آنها با خضوع تمام خدمت آن جناب رسيدند و بعرض رساندند كه اگر تشريف نبريد ما از بازخواست سلطان ميترسيم پس وقتي كه اين را شنيد خواهش [ص 34] ايشان را قبول فرمود و عازم رفتن شد و جناب عالم فاضل ميرزا عليرضا را هم در خدمت ايشان روانه كردند كه مصاحب و عهدهدار خدمت آن جناب بود تا اينكه بدارالسلطنه طهران رسيده و با سلطان ملاقات نمودند و شاه ايشان را با نهايت اعزاز و احترام پذيرفت و محل و مرتبه آن جناب را تشخيص داده و بآن طور كه در خور مقام و منزلت ايشان بود سلوك نمود و همه علماء كاملين و طلبه مشتغلين با كمال احترام بحضور ايشان رسيدند و هيچ دو نفري در مورد آن بزرگوار اختلاف ننمودند و هرگز طعن و ايرادي بر جنابش وارد نگشت پس فتحعلي شاه از ايشان خواهش كرد كه نزد او اقامت كنند و اهل و عيالشان را از بصره بايران بياورند و در طهران مقيم باشند و آن جناب اعلي الله مقامه يكي از دو شق موضوع را قبول فرمود و آن انتقال بايران بود و سكونت در طهران را قبول نكرده چنين اظهار فرمود كه : اما سكونت در محلي كه شما در آن باشيد ميسر نيست چرا كه من هر گاه با شما در يك محل ساكن باشم كداميك از اين دو حالت را با من سلوك خواهيد كرد آيا ميخواهيد كه من نزد شما ذليل باشم يا عزيز اما ذلت كه مقام شما اقتضا ندارد كه با من آنطور رفتار كنيد و اما عزت كه هرگز حاصل نميشود چرا كه سلطان مرجع امور رعيت است و بقاي سلطنت جز به گرفتن و دادن و قتل و قطع و اخذ و عطا ميسر نميشود و وقتي كه مردم ديدند كه شما بمن [ص 35] توجه داريد و از من حرف ميشنويد در حوائج و مقاصدشان به من رجوع ميكنند اگر اجابت نكنم كه پيش ايشان مبغوض ميشوم و اگر اجابت كنم و خواسته آنها را بشما بگويم پس از دو حال خارج نيست يا اينكه از من قبول ميكنيد و هر چه ميخواهند ميدهيد يا نميكنيد اما شق اول كه گمان نميكنم آنطور عمل كنيد چرا كه فكر ميكنيد امر سلطنت مختل و نظم مملكت فاسد ميشود و در اينصورت من ذليل خواهم بود پس براي هر دوي ما بهتر اين است كه من ساكن شهري باشم كه از شما دور باشد و همه شهرها بلاد شما هستند و هر كجا كه باشم نزد شمايم پس شاه را قول ايشان خوش آمد و اختيار مسكن را بايشان داد و آن جناب يزد را مسكن قرار داده و بآن شهر مراجعت نمودند و شاه كسي را روانه بصره كرد كه خانواده ايشان را با احترام و احتشام بياورد و خلاصه آنكه جنابش مدت مديدي بيشتر از پنج سال به بهترين وضع و با خاطر آسوده در يزد اقامت نموده مشغول به تدريس و نشر علوم و اظهار غرائب رسوم بود .
و چون بعض مطالبي كه آن بزرگوار اظهار فرمود در نزد مردم معروف نبود مردم آن مطالب را غريب ميشمردند پس آن جناب اعلي الله مقامه كسي را امر فرمود كه بالاي منبر رود و خطبه بخواند و بگويد كه اي مردم بدرستي كه براي علم ظاهري است و باطني و اين هر دو بر وفق هم و با يكديگر مطابقند و [ص 36] مختلف نيستند و هيچ يك از ظاهر و باطن و صورت و حقيقت يكديگر را نقض نميكنند و مولاي ما حضرت صادق عليه السلام فرمود بدرستي كه قومي ايمان آوردند بظاهر و بباطن كفر ورزيدند پس ايمانشان نفعي بآنها نميداد و جماعتي بباطن ايمان آوردند و بظاهر كافر شدند پس ايمانشان نفعي بآنها نميداد و ايمان ظاهري بدون باطن نميشود ، اي مردم بدرستيكه رسول خدا صلي الله عليه و آله اهل ظاهر را بهمان ظاهري كه از اسلام داشتند تقرير فرمود بآنها خيانت نفرمود و مكر روا نداشت و هيچ گاه آنها را بر باطل تقرير نفرمود حاشا و حاشا كه هرگز چنين نبود پس آنچه از اقوال و افعال و اعتقادات كه اهل ظاهر بر آن اتفاق دارند مطالب حقهاي است كه شكي در آن نيست و عيبي عارض آن نميشود و آنچه كه از اسرار باطنه است و موافق ظاهر و مطابق آن بدون تفاوت و تناقض پس آن نيز حقي است كه شك و ريبي در آن نيست و اما آنچه از باطن كه مخالف ظاهر باشد و آنرا نقض كند پس يكي مثبت و ديگري منفي باشد پس اين باطل است و اعراض از آن واجب و گوش دادن بآن جايز نيست چرا كه آن مخالف واقع است و اين كار نوعي تكذيب بر خدا و رسول است خلاصه اينكه آنچه از باطن و ظاهر بمن نسبت ميدهند اگر با ظاهر اعتقادات فرقه محقه موافق است آن قول من است و من گوينده آن قولم و آنچه كه مخالف ظاهر اعتقادات فرقه محقه [ص 37] است من نگفتهام و اعتقاد من چنان نيست و بيزاري ميجويم بسوي خدا از آن قول و اعتقاد همان طور كه خدا و رسول از آن بري هستند اي مردم اختلاف نكنيد كه هلاك شويد و با يكديگر مخالفت نكنيد كه نزاع كنيد و سست شويد و غلبه و قوت شما برود و صبر كنيد و هرائينه خدا با صابرين است پس خطيب از منبر فرود آمد در حالتي كه قلبها ساكت شده بود و حواس مجتمع و مسأله روشن و حق واضح و وسوسههاي شيطان بر ايشان آشكار شده بود پس اعتقاداتشان را بر اين پايه گذاردند و بر اين منوال بود امر آن بزرگوار و شهرتش همواره در ازدياد و محبتش در دلها مينشست .
و سه مرتبه براي آستانبوسي حضرت ثامن الائمه به مشهد مقدس مشرف شد و علماي آن شهر كه همه از فحول و مراجع بزرگ در اصول و فروع بودند و بواسطه شهرت و مقام بلند آنها حاجت به ذكر اشخاص آنها نيست مثل جناب ميرزا هدايةالله و ميرزا داود و ميرزا عبدالجواد كه هر سه برادر بودند و از مقدمين و اعاظم علماء و دائي آنها آقا ابومحمد كه وي نيز از مقدمين و بزرگان علماء بود و سيد جليل و بزرگوار عالم فاضل زاهد عابد جناب ميرزا معصوم و غير آنها از عيون علماء بر گرد ايشان جمع شده آن جناب را مقدم داشتند و تعظيم و تكريم و عزت و احترام مينمودند و همگي به فضل و علم وافر او معترف بودند [ص 38] و همچنين ديگر علماء از طلبه و محصلين كه مجاور آن مشهد مقدس و محل اقدس بودند ديده نشد كه هرگز رفتاري منافي احترام و بزرگداشت آن جناب بنمايند .