رساله در شرح لا حول و لا قوة الا بالله
از تصنيفات عالم رباني و حكيم صمداني
مرحوم آقاي حاج محمد خان كرماني اعلي الله مقامه
الحمد لله و سلام علي آل الله و اللعنة الدائمة علي اعداء الله .
و بعد چنين گويد بنده اثيم جاني محمد بن كريم بن ابرهيم كرماني كه سؤال كرد يكي از برادران لازم الاطاعة اين جانب را از شرح لا حول و لا قوة الا بالله كه بزبان فارسي بنويسم و چندي بجهت ناملايمات زمانه و صدمات و محن وارده تكاهل ورزيدم تا آنكه ملتفت شدم كه هموم دنيا غير زايل است و انتظار راحت لاطايل ، هر روزي غمي است تازه و المي بياندازه و علاج بجز تسليم پروردگار و عمل كردن برضاي او نيست چنانكه ميفرمايد و استقم كما امرت و ميفرمايد و لايلتفت منكم احد و امضوا حيث تؤمرون پس بخيال همّ و غم ترك علم نشايد و بگفتگوي اين و آن كسل شدن نبايد ، پس گفتن بايد تا زبان را قدرت بر حركت است و نوشتن شايد تا قلم را جولان و مداد را سيلان و نوشتن از بنان و ميل از جنان قل لو كان البحر مدادا لكلمات ربي لنفد البحر قبل ان تنفد كلمات ربي و لو جئنا بمثله مددا سيّما اموري كه [ص 3] متعلق است باخوان كه تكاهل ورزيدن در حق ايشان سخت است خصوص در سؤالات علمي كه ترك جواب مادام استطاعت بر بيان موجب عقوبت اخروي است خاصه در مثل اين زمان كه در حديث شريف است كه هرگاه عالم در مثل اين ايام پنهان كند علم خود را جايگاه او پر از نار خواهد شد لهذا اقدام در جواب مسأله ميكنم و لا حول و لا قوة الا بالله و ترتيب دادم آن را بر فصولي و در هر فصلي معنيي از معاني آنرا عرض ميكنم و از خداوند توفيق ميخواهم كه بزبان عاميانه آسان بيان كنم و معذلك محتوي بر اسرار آلمحمد عليهم السلام باشد .
فصل - در معني ظاهر لا حول و لا قوة الا بالله است ، بدانكه حول را در لغت معاني چند است يك مرتبه حول ميگويند و سال ميخواهند چنانچه خدا فرموده حولين كاملين باعتبار اينكه سال دور ميزند يك مرتبه حول ميگويند و مراد جانب چيزي است زيرا كه ممكن است دور زدن و طواف نمودن بر جوانب او اين است كه ميفرمايد حافّين من حول العرش و يك مرتبه حول ميگويند و مرادشان انتقال است از تحوّل بمعني انتقال و حِوَل در اين هنگام اسم او است اين است كه خداوند ميفرمايد لايبغون عنها حولا يعني تحوّل يا بمعني حيلت يعني علاج كردن و چاره نمودن و براي آن معاني ديگر است كه محتاج بذكر همه آنها نيستيم و مقصود اشاره باين است [ص 4] كه معاني حول منحصر نيست بيكي و اما در لا حول و لا قوة الا بالله گفته شده است كه حَوْل بمعني حركت است يعني نيست حركتي و نه استطاعت بر تصرف در چيزي مگر بمشيت خدا و بعضي گفتهاند كه حَوْل بمعني قدرت است يعني نيست ما را قدرت بر چيزي و نه قوت مگر باعانت خدا و بعضي گفتهاند بمعني حيله است يعني چاره انگيختن بچيز پنهاني و اصل حيله حِوله است بكسر حاء بمناسبت كسره حاء واو را بياء قلب كردهاند و هر چه تغيير كند از استوا باعوجاج گفته ميشود حالَ حَوْلاً و بهمه اين معاني معني درست است ، پس بمعني اول ثابت است كه هيچ حركتكننده حركت نميكند مگر بتوفيق خدا و لا محرك في الوجود الا الله پس حركتي نيست و قوتي نيست مگر بحول و قوه خدا و همچنين قدرتي و انتقال از چيزي نيست مگر بتوفيق او و ميتوان حَوْل را بمعني اعراض گرفت چنانچه بعد خواهد آمد ، و قوة ضد ضعف است و گفتهاند در قول خداوند فخذها بقوة يعني بعزيمة و اجتهاد و باء از براي استعانت است و شايد براي سبب باشد و فرق در بيان حكمي معلوم ميشود پس معني لا حول و لا قوة الا بالله مجمل اين است كه احدي منتقل از حالي نميشود مگر بمشيت خداوند و قدرت بر امري ندارد مگر بواسطه او و در كتاب معاني الاخبار روايت كرده است باسنادش از جابر بن يزيد جعفي عليه الرحمة از حضرت صادق عليه السلام روايت [ص 5] كرده است در معني لا حول و لا قوة الا بالله كه نيست از براي احدي حولي از معصيت خداوند مگر بعون خداوند و نه قوت بر طاعت خدا مگر بتوفيق او ، و معلوم ميشود از حديث شريف كه حول را بمعني انتقال و اعراض گرفتهاند و قوة را بمعني عزيمت و اجتهاد و عدم فشل و تهاون و باء را از براي استعانت . و بدانكه لا حول و لا قوة الا بالله از كلمات عظيمه است بلكه در حديث است چنانچه در مجمع روايت كرده كه كنزي از كنوز جنت است و هر كس ذكرش لا حول باشد از ترس ايمن است و از شر شياطين محفوظ است و خيالات فاسد او را صدمه نميزند و موفق ميشود اين است كه ميفرمايد و لكل طاعة و معصية لا حول و لا قوة الا بالله كه شكر طاعت است و استغفار از معصيت زيرا كه معني شكر و توبه رو كردن بمنعم است و بعد از آنكه مطلع شدي بر معني ظاهر شروع ميكنم بمعني باطن و لا حول و لا قوة الا بالله .
فصل - بسيار گفته شده و شنيده شده است كه خداوند ذاتي است يگانه و حقيقت مطلب بر اكثر مخفي مانده و بكنهش برنخوردهاند بلكه گويا اين مسأله را نشنيدهاند و اگر چه عارف بذات احدي نخواهد شد ، بكنه ذاتش خرد برد پي اگر رسد خس بقعر دريا ، و لاتدركه الابصار و لكن آنچه خدا خواسته حاصل است و نخواسته [ص 6] مگر حيرت را از اين جهت نبي مختار عليه صلوات الله الملك الجبّار در مناجات پروردگار عرض ميكند رب زدني فيك تحيّرا يعني اي پرورنده من بيفزا در تو حيرتم را ، زيرا كه حيرت نيست مگر از معرفت ، هرگاه تو آگاه بر چيزي نشدي متحير نخواهي شد و لكن هرگاه عظمت چيزي را مشاهده كردي و در نفس تو هيبتش ظاهر شد و نفس از حد و حصرش عاجز شد حيران ميشود پس حيرت از نهايت معرفت است و از براي معرفت مراتبي است هرگاه بهبيني شخصي را و تميز بدهي رنگ و شكل او را و قد و قامت او را عارف ميشوي كه فلان شكلش چنين رنگش چنان قدش فلان قدر و گونهاش فلان طور است و هرگاه شناختي نفس او را و مطلع شدي بر علم او و او عالم است و متفكر و متذكر و تو او را چنين شناختي عارف باو شدهٔ و اگر او را بغير از اين بشناسي خطا فهميدهٔ و كج دانستهٔ و هرگاه كسي بيعلم باشد و تو او را هيچ نشناسي كه نشناختهٔ و اگر شناختي كه عالم نيست درست فهميدهٔ پس معرفت درست است اگر مطابق واقع باشد همچنين است معرفت خداوند اگر نشناختي جاهلي بجميع صفات او و لكن اگر شناختي خدا را باينكه معرّي است از هر صفتي و اسمي و رسمي و برتر از هر چيزي است و خالق هر چيزي ، عارف باو شدهٔ نهايت معرفت را مراتبي است پس نيست معرفت خلق مثل معرفت خدا و بي صفت [ص 7] مثل با صفت و نه با هر چشمي ميتوان خدا را چنين شناخت و چونكه خلق از چشم معرفت محروم ماندند عارف بخدا نشدند و هر چه بر ايشان توصيف كني خدا را ميپندارند كه اين جهل است و حال اينكه عين معرفت است زيرا كه چنانكه هست توصيف كردهٔ و اگر بر خلاف اين بگوئي خطا پنداشتهٔ ، بفهم اين نكتههاي نغز را و قدر آنها را بدان . پس حال بدان كه خداوند ذاتي است يگانه نه بمعني يكي بودن عدد بلكه احدي است كه پر كرده ماسواي خود را نه باين معني كه جاري در غير خود است مثل جاري شدن چيزي در چيزي يا مثل ظهور مطلقات در مقيدات ، تعالي الله عن ذلك علوا كبيرا و لايجري عليه شئ مما اجراه و لايعود فيه شئ مما ابداه بلكه جميع ماسواي خداوند انوار و افعال او هستند چنانكه در حديث است كه نيست مگر خدا و فعل خدا و فعل فعل است اگر حكايت فاعل كند و نور نور است اگر اشاره بمنير كند اگر براي او رنگي و شكلي و صفتي غير از منير است دليل ديگري و نور ديگري با او است چنانكه آفتاب هرگاه بتابد بر ديوار برنگ ديوار ميشود و رنگ ديوار غير از رنگ آفتاب است پس با نور آفتاب غيري هم هست كه عكس آفتاب بر او ظاهر شده و لكن هرگاه ديواري نباشد كه رنگ بدهد بنور نور بر رنگ آفتاب است و هرگاه جميع عالم يك نور شد كجا اختلاف خواهي يافت [ص 8] پس همه نور خدا است و دليل خدا ، اين است كه ميفرمايد دليله آياته وجوده اثباته و نور چون حاكي منير است اسم او نور شده و الا نور نبود از اين جهت تو عكس چراغ را نور چراغ ميگوئي ولي ديوار را نور چراغ نميگوئي چرا كه حاكي چراغ نيست بفهم چه ميگويم كه اين نكتهها را كمتر خواهي شنيد و الحمد لله ، پس خدا ذاتي است يگانه باين معني كه جميع ملك و ملكوت و جبروت و سرمد همه دليل اويند اين است كه ميفرمايد و لئن سألتهم من خلق السموات و الارض ليقولن الله و ميفرمايد و ان من شئ الا يسبح بحمده و لكن لاتفقهون تسبيحهم و كل اتوه طائعين پس همه عارف بخداي خود شدهاند كونا اين است كه ميفرمايد كه حيوان جاهل بهر چه بشود سه چيز را جاهل نخواهد بود يكي از آن سه پرورنده او است . برويم بر سر مطلب پس چون خداوند يگانهٔ است بيهمتا با او چيزي شمرده نخواهد شد و مقترن باو چيزي نخواهد شد پس بي اسم و رسم است زيرا كه اسم صفت است و صفت مقارن موصوف خود و سبحان ربك رب العزة عما يصفون ، الهي لااحصي ثناءا عليك انت كما اثنيت علي نفسك و خود را نستوده مگر بمنزه بودن پس از براي اسمهاي خداوند موقعي است و مسمائي سواي خداوند اين است كه ميفرمايد نحن والله الاسماء الحسني التي امر الله ان تدعوه بها و در زيارت است السلام علي اسم الله الرضي [ص 9] و وجهه المضيء پس هر اسمي و رسمي كه براي خداوند گفته شود ائمه اطهارند اصل اسم و موقع اسم و معني اسم ، اين است كه فرمود اما المعاني فنحن معانيه تا آخر حديث ، يعني معني خدا ما هستيم كه ما را اختراع كرده از نور ذات خود و مفوض فرموده بما امور بندگان را ، و مپندار كه بايد شخصِ علي را مثلا اسم برد كه علي بن ابيطالب عليه السلام مثلا اسم رحيم است حاشا و كلا ، اينجاست كه قدمها لغزيده و گمراه گشتند ، شخصِ علي كه از صلب ابوطالب است و شكم فاطمه بندهٔ است مرزوق خداوند و پيشواي خلايق و وصي پيغمبر و پدر حسن و حسين و اين نيست اسم الله ، اگر اين شخص است مثلا اسم رحمانيت خداوند لازم ميآيد كه قبل از تولد او خداوند رحمن نباشد و حال اينكه خداوند هميشه رحمن بوده و هست پس از براي علي بن ابيطالب مرتبهايست فوق اين بدن و روح اين بدن و آن مرتبه معاني اسمها و صفتها است و آن باقي و دائم است و زايل نخواهد شد اين است كه ميفرمايد كل شئ هالك الا وجهه با اينكه پيغمبر را خطاب فرمود كه انك ميت و انهم ميتون باري پس مقام اسميت فوق اين شخص است و آن بمنزله جان است در بدن و معني در لفظ پس اين بدن مظهر او است و نور او نه خود او و كنه او و عين او ، راه بسوي او است و وسيله او نه ذات او .
مثلي از براي تفهيم عوام عرض كنم ، جان [ص 10] نباتي از جنس بدن افلاك است و دست ما بفلك نخواهد رسيد بلكه ميانه فلك و ما پانصد سال راه است و لكن خداوند آئينه درختنمائي براي ما تركيب كرده كه بدن جمادي درخت است و چون صالح شد و مواجه روح درخت شد روح در او نمايان شد پس جان غير از اين درخت ظاهر است و لكن آئينهاش اينجاست پس همين است درخت لاغير بلكه عين درخت همين و تو هرگاه قصد درخت كني رو بهمين نبات خواهي كرد اگر رو بجاي ديگر كردي خطا رفتهٔ پس همين چوبها در ميان باغ فرياد ميكند كه اي جمادات عالم هر كس از آسمان دور است و آسمان ميطلبد رو بمن كند و قصد مرا كند و ابتداي بمن كند و از من طلبد اي جمادات شما كجا و فلك كجا دست شما كي بفلك ميرسد اگر يك سر مو بالاتر از جاي خود رويد خواهيد سوخت و لكن فلك شما من هستم و منم منشأ فيضهاي شما و مددهاي شما بلكه منم همان فلك دوّار و چون خدا خواهد كه جان فلك ظاهر شود نبات را اندكي صافتر ميكند و اجزاي او را متصل بيكديگر ميكند پس از همين جا جاني بيرون ميآورد حركتكننده پس جاني آسماني است كه در زمين پيدا شده و باب مثال است و راه بسوي او است صاحب ميل ميشود و اراده و رضا و غضب و پيش ميتي بود نهايت درخت بود اليوم زنده شده در ميان مردگان پس فرياد ميكند كه اي مردگان [ص 11] زنده منم و آسمان منم ، علامت زندگي اينكه حركت ميكنم و راه ميروم و ميل ميكنم و ارادهٔ دارم و چون فاقديد همه اينها را از من بطلبيد هر كس از غير راه من برود فاسد ميشود و تباه است كار او ، ميگويد كه اي جمادات و نباتات چه قدر نادانيد و چرا جان نداريد براي شما مثالي ظاهر نخواهد شد مگر بشكل من ، گيرم بعرصه برزخ رفتيد باز اصل و مبدأ منم ، شما جماد برزخيد و نبات برزخ نه آسمان برزخ هيهات هيهات ،
من گنگ خوابديده و عالم تمام كر من عاجزم ز گفتن و خلق از شنيدنش
باري بشنو كلام حيوانك گنگزبان را كه چگونه توصيف ميكند حال خود را و هرگاه جان انساني در اين حيوان پيدا شد راه غيب ميشود معني دهر ميگردد راوي از بالا است و خواهد گفت كه اي آسمانها و زمينها نتيجه كل شما منم و اصل و نور و مبدأ و منتهي منم و منم مختصر لوح محفوظ و حجة الله علي العالمين و همه اينها را با همين زبان خواهد گفت و لكن گوينده ديگري است چنانكه سابق دانستي و اگر شنيدي صداي او را مطلع بر سرّش خواهي شد و جاهل مشو بامر خدا كه بگوئي چرا انسان در صورت ديگر جلوهگر نشده و چرا ملك نشده و اگر ملك هم بود باين صورت جلوه ميكرد مادام كه در عرصه جمادي خلق سير نكند [ص 12] صاحب فضل و مقام نخواهد شد بلكه امرش مبهم ميماند و چون در اين عالم سير كرد كامل و دانا ميشود و مطلع ميگردد و اهل جنت ميشود و كاش ميدانستي كه چه ميگويم و چه مينويسم ، پس ظاهر بدن انسان راه او است و نطقش از اينجا است پس ميبيني زيد نام را كه فرياد ميكند اي خلق زيد منم انسان منم و من اكبر حجة الله هستم چرا كه انسانم ، و بدانكه سخن گفتن بزبان يك قسمي از بيان است و نه هر بياني بزبان است هرگاه ديدي كار چيزي را و اثر چيزي را همين است نداي او و بيان او چنانكه در نبات دانستي كه زبان ندارد ولي ندا ميكند بزباني كه همه كس ميشنود و اهل هر زباني بزبان خويش ميفهمد و اگر تو نميفهمي زبانش را حال كه متذكر شدي بفهم و بشنو و غافل مشو و بهمين طور همه تسبيح خدا ميكنند و اگر تا حال تفقه نميكردي تسبيح آنها را حال تفقه كن چون متذكر شدي و شايد از اينجا دانستي كه در رجعت بچه خط بر رخساره مؤمن نوشته ميشود مؤمن حقا و بر رخساره كافر نوشته ميشود كافر حقا و اگر بگوئي اليوم نوشته است پس چه اختصاص دارد برجعت ميگويم دنيا دار عرض است و مؤمن اگر هنوز در قيد اعراض است هر لحظه بصورتي است و مستقر بر ايمان نيست و همچنين كافر و لكن هرگاه رجعت شود و عرض زائل شود ديگر مؤمن عصيان نخواهد كرد پس بر جبين او نوشته نخواهد شد عاصٍ حقا و لكن [ص 13] در دنيا بسا نوشته شود يك روز مؤمن يك روز عاصي و همچنين كافر و هرگاه هر دو در دنيا خالص شدند نوشته خواهد شد باري مطلب اين بود كه ندا بهر زبان كه باشد ندا است آيا نميبيني كه زيد اگر بفارسي بگويد من زيدم او گفته و اگر بعربي بگويد او گفته اگر بتركي بگويد گفته و رواست و هكذا اگر بزبان بيزباني هم بگويد او گفته اما تو نفهميدهٔ بر زيد تقصيري نيست و اين بابي است از تفسير قرآن اگر بفهمي ، پس زيد چون جان انساني در او سخنگو است هر چه از انسانيت براي خود بگويد رواست و اگر در او جان علم پيدا شد بهمين طور ندا ميكند كه منم عالم و اگر در او كرسي پيدا شد ندا خواهد كرد و همچنين هرگاه عرش در او جلوهگر شد يا اسم يا مسمٰي همه را بزبان فصيح خواهد گفت و از اين بالاتر مرا بياني نيست و گفتني نيست و شنيدي نه و اگر از ابناء حكمتي تو خود ناگفته بدان و ننوشته بخوان ،
انا ابكم رائي الرئي و اخلتي صم فمن ينطق و منذا يسمع
پس چون بر اسرار آلمحمد واقف شدي خواهي يافت كه اين بدن امام اسم نيست بلكه تا آنجا كه امام شريك با رعيت است از جنس ايشان است ولي اَنْفَس و اشرف از همه است چنانكه ميفرمايد قد جاءكم رسول من انفَسكم بقرائتي بفتح فاء يعني نفيستر از همه شما و اما در ساير مقامات تنها هستند و احدي بايشان [ص 14] نرسيده و نخواهد رسيد پس اسمها و صفتها را حكايت ميكنند و جميع كارهاي خدائي از ايشان ظاهر خواهد شد و فعلشان فعل خداست بلكه براي خدا فعلي جز فعل ايشان نيست و فرمانفرماي ملك خداوندند چنانكه ميفرمايد ما آتاكم الرسول فخذوه و ما نهاكم عنه فانتهوا و ميفرمايد اطيعوا الله و اطيعوا الرسول و اين خطاب در كون جاري است مثل اينكه در شرع جاري است پس عرش بفرمان ايشان حركت ميكند و زمين بفرمان ايشان ساكن ميشود اين است كه ميفرمايد ما را از نور ذات خود اختراع كرده و بما واگذار فرموده امور بندگان را و در كتاب عوالم روايت كرده است از اسود بن سعيد گفت خدمت حضرت باقر بودم ابتداءا فرمود بدون اينكه كسي سؤال كند مائيم حجت خدا و مائيم باب خدا و زبان خدا و روي خدا و چشم خدا در ميان خلق و مائيم واليان امر خداوند در ميان بندگان و از حسن بن عبدالله از حضرت صادق عليه السلام روايت كرده است كه فرمود كه از خطبه حضرت امير عليه السلام است ايها الناس سؤال كنيد پيش از آنكه مرا نيابيد ايها الناس منم قلب حفظكننده خدا و زبان تنطقكننده او و امين خدا بر سرّ او و حجت او بر خلق و خليفه او بر بندگان و چشم نظركننده او در ميان و دست او كه گشاده است بمهرباني و رحمت و منم دين خدا كه تصديق نميكند مرا مگر ماحض الايمان [ص 15] و تكذيب نميكند مرا مگر ماحض الكفر و از جابر جعفي است كه روايت ميكند از حضرت باقر عليه السلام كه فرمود مائيم واليان امر خدا و خزانهداران علم او و وارثان وحي خدا و حاملان كتاب خدا طاعت ما فريضه است و دوستي ما ايمان است و دشمني ما كفر است محب ما در بهشت است و دشمن ما در آتش است و از ابيخالد قماط است كه از حضرت صادق روايت كرده كه عرض كردم اي پسر رسول خدا چه منزله است شما را در نزد پروردگار پس فرمود حجت خدائيم و باب او كه از آن باب رو باو ميكنند و امينان خداونديم بر سرّ او و ترجمِهاي وحي او ، و باين معاني اخبار بسيار است ، و بدانكه ملك خداوند قائم است بامر خدا و ايشانند امر خداوند و هيچ نيست مگر بحكم و امر خدا و امر است منير كائنات زيرا كه امر خدا منشأ جميع است و براي هر چيزي در ملك مبدئي است و هرگاه مبدئي نباشد منتهايش پيدا نخواهد شد آيا نميبيني كه مصدر انوار آفتاب است و او است مبدأ همه انوار و نور پيدا نخواهد شد مگر از مبدأ خويش و همچنين مبدأ ملك هر چه خلقت شود از ذوات ملك و صفات ايشان و امكنه و اوقات ايشان همه مخلوقند بواسطه مبدأ اگر از جانب مبدأ نيامده بود لازم ميآمد مبدأ ديگر در ملك و يك شئ را دو اول نخواهد بود پس ملك را يك مبدأ است [ص 16] و يك اول لامحاله پس همه از مبدأ است پس مجموع ملك از جانب ايشان است لامحاله پس هيچ حركتكنندهٔ حركت نميكند مگر بواسطه ايشان و ساكنشوندهٔ ساكن نميشود مگر بواسطه ايشان و جميع كائنات محتاجند در وجودشان و هستيشان بفيض و مدد از جانب خداوند و ايشانند باب جميع فيضها اين است كه در زيارت ميخواني من اراد الله بدأ بكم و من وحّده قبل عنكم و من قصده توجه اليكم يعني اي سادات من هر كس كه اراده خدا كند ابتدا بشما ميكند و هر كس توحيد كند خدا را از شما قبول كرده و هر كس قصد كند خدا را توجه بشما كرده ، پس معني رو كردن بخدا و قصد كردن او و توجه كردن رو كردن بامام و توجه كردن بامام است لاغير زيرا كه امام است رخساره خدا زيرا كه ظهور جلال و كبرياء ذات انساني برخساره او است و بواسطه رخساره اقبال ميكند و ادبار ميكند و ايشان هم ظهور جلال و كبرياء خداوندند و بواسطه ايشان خدا رو ميكند و پشت ميكند پس ايشان وجه اللهاند و دست خدايند بجهت اينكه دست در بندگان اسباب صنعت است و قدرت و هر كس را كه دست نيست عاجز است پس ايشانند دست خدا زيرا كه سبب صنعت و ظهور قدرتند و ايشانند پهلوي خدا بجهت اينكه پهلو در انسان اسباب اتصال است و هر كس بخواهد بكسي متصل شود پهلوي او مينشيند و همچنين هر كه بخواهد [ص 17] بخدا متصل شود بايد بواسطه ايشان متصل شود و همچنين پهلو سبب اتصال اجزاء بدن و قوام شخص است و بپهلو قائم ميشود و همچنين است امر در اينجا بواسطه ايشان اجزاء ملك خداوند برپا است و دين او قائم است و حكم او نافذ و همچنين هر اسمي را وجهي است كه باندك تأملي ظاهر ميشود .
پس چون دانستي اين مقدمات را بدانكه جميع اسمهاي خدا و صفتهاي او منسوب بايشان است در مقام معاني و ايشانند مصداق اسمهاي خدا و هر كس اين را بحقيقت دانست بر توحيد صفات واقف خواهد شد و اگر بغير از اين پنداشتي خدا را محل اختلافات دانستهٔ و مشرك شدهٔ در ذات و صفات و همچنين جميع كارها بواسطه ايشان است بجهت اينكه مبدأ فيوض ايشانند پس هر كاري كه در ملك شود بواسطه ايشان است و گمان مكن كه علي خالق است و رازق و متصرف حاشا و كلا والله علي بندهٔ است مخلوق خداوند و مرزوق او و مالك نيست براي نفس خود چيزي را ولي ميگويم چونكه چنين شد و دانست كه مالك نيست و عاجز است و ذليل در نزد خدا و عبادت كرد خدا را خدا هم اسمها و صفتهاي خود را در او گذاشت پس جميع آنچه در ايشان است از اسمها اسم خدا است نه اسم ايشان پس علي بصير نيست و خدا بصير است ببصر علي عليه السلام پس چه مناسب است كه بگويم خداست عليم و ايشانند علم خدا و خداست [ص 18] حكيم ايشانند حكمت خدا ، خدا است بصير ايشانند بصر .
و در اينجا رمزي است مبهم و سرّي است منمنم نميتوانم بطور صراحت عرض كنم ولي اشاره باين معني ميكنم تا از اهلش پنهان نماند و اغيار مطلع نشوند بر سرّ ما پس عرض ميكنم و لا قوة الا بالله العلي العظيم كه علم صورت معلوم است و اين مسأله و الحمد لله يومنا هذا مثل آفتاب واضح است و علم ترا علم گفتند بجهت اينكه شبح و عكس صور خارجيه در خيال تو ميافتد و تو داراي صورت ميشوي پس تو عالم ميشوي و آن صورت علم تو است و شك نيست كه خداوندْ عالِم بما كان و ما يكون است يعلم ما بين ايديهم و ما خلفهم و لايحيطون بشئ من علمه الا بما شاء وسع كرسيه السموات و الارض ، الايعلم من خلق و هو اللطيف الخبير پس او عالم بهمه چيز است . مقدمهٔ ديگر شك نيست كه مؤثر محيط بجميع آثار است و از او مخفي نيست يمين آثار و نه يسار آنها و نه اَمام آنها نه وراء نه اعمال نه اخلاق نه صفات و نه ذوات چگونه مخفي ميشود شأن كسي كه وجودش از اوست و اصلش از او پس همه بمحضر اوست و او اسم خود را بهمه داده و رسم خود را در همه گذارده پس اسمي غير از اسم او نيست و صفتي بجز صفت او نه ، پس هرگاه تو نظر بآثار كردي نظر بمؤثر كردهٔ و هرگاه رو بآنها بكني [ص 19] رو باو كردهٔ قبول از آنها كني قبول از او كردهٔ همچنين اگر رو بمؤثر كردي رو بآثار كردهٔ و اگر واقف بر او شدي واقف بر آنها شدهٔ پس هرگاه آفتاب را شناختي همه انوار او را هم شناختهٔ و تو را حاجت بنظر كردن بانوار نيست آيا نه اين است كه هرگاه آتش را شناختي ديگر محتاج بتفكر در احراق نيستي زيرا كه آتش خود مُحرق است و هرگاه آتش را آوردي سوزش با او است آوردن جديدي نميخواهد اگر آفتاب طالع شد انوار با او است و اگر غروب كرد نورها هم ميرود لامحاله ، پس چون اين دو مقدمه را دانستي بدان بحول و قوه خداوندي كه هيچ اختلاف نيست ميانه اين كلام كه علم خدا نفس معلومات است يا آنكه علم او آلمحمدند زيرا كه ايشانند منير كاينات و مؤثر موجودات و آفتاب تابان در ملك خدا و همه چيزها نور ايشان است پس علم بايشان علم است بذره ذره موجودات ، بفهم اين نكتههاي نغز را و شك نيست كه ايشان عالميت خداوندند مثل اينكه قادريت و شاكريت و بصيريت اويند و عالميت جلوهگر در خود ايشان است و علم هم در خود ايشان است پس خود ايشان علم هستند و عالم ، بفهم چه گفتم و چونكه از شرط ايمان است اقرار بوحدت خدا در صفات او و افعال و ايشانند صفات خدا پس در ملك احدي بجز ايشان جنبنده نيست و كاركن و كارفرما و صاحب صفت نيست ، هاي هاي كاش ميتوانستم [ص 20] در توصيف ايشان داد خود بستانم و چيزي چند بگويم ،
در مديحش داد معني دادمي غير اين منطق لبي بگشادمي
و از همه اين حرفها بيك شعر اكتفا ميكنم ،
جاهلا اين نور علييني است نه همين جسمي كه تو ميبيني است
باري حرفها را متفرق كردهام و به بيانها بيان ميكنم تا جاهلان پندارند كه پريشانگوئي ميكنم و عاقلان مطلع بر مطلوب خود شوند و مجمل كلام اينكه هر چه هست از ايشان است و خداوند مقدر فرموده كه بندگان در همه حال ناظر بمنعم باشند و روي تو بايشان باشد زيرا كه ايشان صاحب نعمتهايند و بداني كه هر حركتي كه ميشود در ملك بقوه ايشان است از اين جهت فرموده بكم تحركت المتحركات و سكنت السواكن و چهقدر خبيثند آنانكه راضي باين معني نشدند و بخيالات وهميه خود راضي هستند عجب اين است كه اقرار دارند فلفل گرم ميكند و كافور سرد ميكند و راضي نيستند كه بشنوند كه علي عليه السلام گرم ميكند و نميدانم كه اين از چه راه است .
باري پس چون اين مقدمات را دانستي بدانكه هر چيزي بحول و قوه خدا است كه از ايشان ظاهر شده پس هرگاه نظر بصاحب كار كردي در هر كار كه براي تو وارد شد لا حول بگو يعني هر نعمتي كه بمن رسيده بواسطه او است پس [ص 21] اِعراض من از عصيان بنور آلمحمد است كه در من گذارده شده و او است كه پشت بعصيان كرده و رو بطاعت او كرده از من نيست الهي خيرك الينا نازل و شرّنا اليك صاعد از اين جهت است كه فرموده اشهد انك قد اقمت الصلوة و آتيت الزكوة و امرت بالمعروف و نهيت عن المنكر يعني هر نمازي كه در عالم برپا شده تو برپا كردهٔ سيد و مولاي من نمازگذارنده توئي لاغير و زكوةدهنده توئي و آمر و ناهي تو ، هر كس زكوتي داده تو دادهٔ و هر كس نمازي بجا آورده تو آوردهٔ پس هر كس اعراض از عصيان كند و رو بطاعتْ ايشان كردهاند پس در هيچ عمل منّتي بر خداوند مگذار بجهت اينكه از ايشان است اين است كه ميفرمايد بنا عبد الله و لولانا ماعرف الله يعني بواسطه ما خداوند عبادت كرده شده و ما عابديم و اگر ما نبوديم خدائي شناخته نميشد پس از بودن ايشان دانستيم كه خدائي هست و از عبادت ايشان خدا معبود است و در حديث ديگر است كه بعبادتنا عبد الله و لولانا ماعبد الله بفهم چه گفتم و در اين عبارات مكرر نظر نما كه ظاهر آنها سهل و باطن سخت است اگر از اهل اين مدركي پس بگو لا حول و لا قوة الا بالله و ظهور اين صفت در نفس است زيرا كه كارها ببدن نخواهد رسيد مگر بواسطه نفس اگر چه اصل همه از عقل است و لكن عقل مقام اجمال و ذكر اول است پس ظهور اين صفت در ولي است [ص 22] و اما نبي مقام اجمال است لهذا علم تفصيل در نزد ولي است و دارا بودن ولي علم تفصيل را علم نبي است و دارا بودن نبي اجمال را علم ولي است آيا نميبيني كه دانا بمعني و صورت هستي ولي در عقل كه مقام اجمال است معني را ميداني و در نفس كه مقام تفصيل است عالم بتفصيلي و علم عقل بتفصيل نيست مگر در نفس و همچنين علم نفس بمعني پس تعليم علي (ع) نبي را علم تفصيل ظهور نفس است در نبي بجهت قوام وجود او و تعليم نبي ولي را علم اجمال ظهور عقل است در او پس ظاهر شد معني كلام آن بزرگوار كه علّمته علمي و علّمني علمه باري پس ظهور افعال در نفس است و مثَل اين حكايت عرش و كرسي است آنچه از عرش است تصرف و حركت مطلقي است و در كرسي كه محل بروج دوازدهگانه است و نجوم در آنجا پيداست كه ميفرمايد مثل اصحابي كالنجوم باَيهم اقتديتم اهتديتم احكام عرش صورت ميپيوندد و تفصيل واقعي در افلاك است در كرسي هم باز محل اجمال است چنانكه ادراك در روح بخاري مجمل است و تفصيل در مشاعر جزئيه است و از آنها است پس تفصيل احكام همه در نزد اسفل است پس از اين جهت توصيف الله در اين مقام بعلي عظيم شد اما علي صفت ذات است ذات را توصيف ميكني ببلندي از اين جهت تسبيح نميكني رب اعلي را مگر در سجود و اما عظمت از صفات نفس است از اين جهت نفس را عظيم ميگوئي [ص 23] نه ذات را و نه بدن بلكه بدن را بكبَر توصيف ميكني از اين جهت خدا ميفرمايد له الكبرياء في السموات و الارض و ميفرمايد الكبرياء ردائي باري چون خداوند خواست واضح فرمايد كه همه تقديرات اول بروح القدس ميرسد كه مظهر صفت علو خداوند است بعد از آن بنفس كليه ميرسد كه مظهر عظمت خدا است فرمود لا حول و لا قوة الا بالله العلي العظيم پس همه چيز بواسطه آن نفس كليه در ملك ظاهر ميشود و او است كاركننده لاغير .
و دوست ميدارم كه در اين مقام پارهٔ از اخبار در شرح اين مقام ذكر نمايم و ختم فصل را بفرمايش خود ايشان كنم در كافي روايت كرده است از ابياسحق نحوي ميگويد وارد بر ابيعبدالله (ع) شدم شنيدم كه ميفرمود خداوند عزوجل ادب فرمود نبي را آن طور كه دوست داشت پس فرمود انك لعلي خلق عظيم يعني اي پيغمبر تو صاحب خلق عظيمي پس تفويض فرمود بسوي او پس فرمود و ما آتاكم الرسول فخذوه و ما نهاكم عنه فانتهوا يعني هر چه پيغمبر بشما داد بگيريد و هر چه شما را از او نهي كرد منتهي شويد و فرمود من يطع الرسول فقد اطاع الله يعني هر كس اطاعت كند رسول را اطاعت خدا كرده پس فرمود كه پيغمبر جميع را تفويض بعلي عليه السلام و ساير ائمه نمود شما تسليم كرديد و مردم انكار كردند پس قسم بخدا دوست ميدارم كه بگوئيد هرگاه ما بگوئيم و ساكت شويد هرگاه ما ساكت [ص 24] شديم و مائيم در مابين شما و خدا ، خدا قرار نداده خيري در خلاف امر ما و از زراره روايت كرده است از حضرت باقر عليه السلام و حضرت صادق عليه السلام كه خداوند تفويض فرموده به پيغمبر امر خلق را تا اينكه بهبيند چگونه تسليم ميكنند و طاعت ميورزند ، تا آخر حديث و از عبدالله بن سنان از حضرت صادق عليه السلام روايت كرده كه فرمود نه بخدا قسم خدا وانگذارده بسوي احدي از خلق مگر بسوي رسول خدا و ائمه اطهار سلام الله عليهم و از مفضل بن عمر روايت كرده از حضرت صادق عليه السلام در حديثي كه حضرت امير عليه السلام باب الله است و بسوي خدا نخواهد آمد احدي مگر از اين راه و سبيل الله است هر كس سلوك كند بسوي خدا از غير او هالك است و اين صفت جاري ميشود از براي ائمه يكي يكي خدا قرار داده ايشان را اركان زمين كه فرو نبرد اهل خود را و حجت بالغه بر فوق الارض و تحت الارض و حضرت امير بسيار ميفرمود منم مقسّم جنت و نار منم فاروق اكبر منم صاحب عصا و ميسم همه ملائكه و روح و پيغمبران براي من تصديق كردند آنچه را كه براي پيغمبر تصديق كردهاند بدرستيكه از رسول خدا طلب ميكردند و او را دعوت ميكردند پس ميپوشانيد ايشان را و من چنينم و از او سؤال مينمودند كه تكلم فرمايد و من چنينم و سخن ميگويم مثل سخن گفتن او و خداوند بمن خصلتهائي داده [ص 25] كه باحدي قبل از من نداده بمن تعليم كرده علم منايا و بلايا و انساب را و فصل الخطاب را پس آنچه بظاهر از من سبقت كرده از من فوت نشده و آنچه از من غايب شده دور از من نشده بشارت ميدهم باذن خدا و ادا ميكنم از جانب خدا و همه از خدا است . و شك نيست كه مراد از اين فقرات ظاهر آنها نيست زيرا كه پوشيدن فقراء و عطا كردن بارامل و يتامٰي بعد از سؤال مايه افتخار نيست و علم منايا و بلايا همچنين ميثم تمار را هم آموختند و چوب نخلي را كه او را بر او دار ميكشيدند شناخت و همان جانب مختص بخود را از چوب نشان كرد و بشارت دادن و ادا كردن شأن بندهٔ از بندگان ايشان است پس مقصود نه ظاهر اينها است مثل اخباري كه وارد شده است در تصدق دادن در ركوع اگر مقصود همين ظاهر است چه فخري است پس همه اينها را باطني است ظاهرش مخصوص اهل ظاهر است كه چشمشان بظاهر دنيا است و هم عن الآخرة هم غافلون و باطنش مخصوص اهل باطن است كه با چشم بينا نظر كنند و وقت آن شد كه براي تو شرح كنم پارهٔ از آنها را كه بيپرده امر ظاهر شود فبصرك اليوم حديد پس بتمام دل خود حواس خود را جمع كن تا مطلع شوي بر سرّ چنانكه ديگران مطلع شدند و فايز شوي بر آنچه فايز شدند .
پس بدانكه خداوند عالم جل شانه ايشان را باب فيضها و معدن كرامتها قرار داده و چون [ص 26] خداوند نيافريده مگر خير و اصلح را و ايشانند اصل هر خيري و علت هر موجودي بلكه علل اربعه كاينات زيرا كه خداوند ملئكهٔ چند آفريده خلّاقه كه بزرگ آنها جبرئيل است و جبرئيل خادمي از خادمهاي ايشان است و ملئكهٔ چند آفريده كه قابض ارواحند بزرگ آنها عزرائيل است و او بندهٔ است از ايشان آيا نشنيدهٔ كه بياذن داخل خانه ايشان نميشوند حتي آنكه عزرائيل وقت قبض جان نبي مكرر اذن طلبيد تا داخل شد و اگر بنده نبودند چگونه مستعد اذن بودند و همچنين ملئكه رزاقه و حافظ ارواح پس معلوم شد باطن اين آيه شريفه كه هو الذي خلقكم ثم رزقكم ثم يميتكم ثم يحييكم هل من شركائكم من يفعل من ذلكم من شئ سبحانه و تعالي عما يشركون بفهم چه گفتم و چه شنيدي و در حديث ميفرمايد كه ان الملئكة لخدّامنا و خدّام شيعتنا يعني ملئكه خادمان مايند و خادمان شيعيان ما هستند و ميفرمايد بدرستيكه از شيعيان ما كسانيند كه جبرئيل خادم ايشان است ، باري پس ايشان فاعل ملكند و همچنين خلق را خداوند براي ايشان آفريده و از نور ايشان آفريده و صورت خلق رحمتي است كه از روي ايشان ظاهر شده پس ايشان علت فاعلي و غائي و مادي و صوري هستند پس هر كه هر چه بطلبد از خلق و رزق و موت و حيوة بواسطه ايشان باو خواهد رسيد پس علي است آن كسي كه سؤال ميكنند خلق او را [ص 27] و عطا ميكند و همه خلق بزبان قوابل خود از او طلب نطق ميكنند بامر كن و او تكلم ميكند چنانكه پيغمبر فرموده و مطلع است بر علم منيه جميع خلايق و بليه عالمها و هكذا ساير فضايل باين دستور فهميده ميشود .