حضرت امير عليه السلام در يكي از خطب خود ميفرمايد منم آنكه در نزدم كليدهاي غيب است نميداند آنها را بعد از نبي مگر من ، منم ذوالقرنين مذكور در صحف ، منم صاحب انگشتر سليمان ، منم ولي حساب ، منم صاحب صراط و عرصه محشر ، منم قاسم جنت و نار ، منم آدم اول ، منم نوح اول ، منم آيت جبّار و حقيقت اسرار ، منم برگبخشنده اشجار ، منم بثمررساننده ميوهها ، منم جاريكننده چشمهها و نهرها ، منم خزينهدار علم ، منم طور حلم ، منم امير مؤمنين و چشمه يقين و حجت خدا بر آسمانها و زمين ، منم راجفه ، منم صاعقه ● ، منم صيحه (ظ) بحق ، منم ساعة لمن كذب بها ، منم ذلك الكتاب لا ريب فيه ، منم اسمهاي نيكو كه خدا امر فرموده كه بخوانند او را بآنها ، منم نوري كه موسي از او اقتباس كرد هدايت را ، منم صاحب صور ، منم بيرونآورنده اهل قبور و صاحب روز نشور ، منم رفيق نوح در كشتي و نجاتدهنده او و مصاحب ايوب مبتلا و شفادهنده او ، منم كه برپا كردم سماوات را بامر پروردگار ، [ص 28] منم صاحب ابرهيم و سرّ كليم ، منم نظركننده در ملكوت و امر حي لايموت ، منم ولي حق بر ساير خلايق ، منم آن كسي كه قولها تبديل نميشود در نزد من و حساب خلق با من است و امر ايشان واگذارده بمن است ، منم خليفه خداي خالق ، منم سرّ خداوند در بلاد و حجت خدا بر عباد ، منم امر پروردگار ، منم ساكنكننده جبال عظيمه و مفجر عيون جاريه ، منم غرسكننده اشجار و بيرونآورنده الوان ثمار ، منم كيلكننده قوتها و بيرونآورنده مردهها و نازلكننده بارانها و نوربخشنده آفتاب و ماه و ستارگان و برپاكننده قيامت و ساعت ، منم آن كسي كه خدا طاعتش را واجب نموده ، منم آن زندهٔ كه نخواهم مرد و اگر مردم نمردهام ، منم سرّ مخزون خدا ، منم عالم بما كان و ما يكون ، منم روزه مؤمنان و نماز ايشان و امامشان صاحب نشر اول و آخر و صاحب مناقب و مفاخر ، منم صاحب ستارگان ، منم عذاب ريزنده ، منم هلاككننده جباران اول و زائلكننده دول و صاحب زلازل و رجفهها ، منم كسوف و خسوف ، منم هلاككننده فرعونها بشمشير خودم ، منم آن كسي كه خدا قائم كرد در اظله و بطاعت او دعوت نمود پس همين كه ظاهر شد انكارش كردند فلما جاءهم ما عرفوا كفروا به ، منم نور الانوار ، منم حامل عرش با ابرار ، منم صاحب كتب سالفه ، منم آن بابي كه مفتوح نميشود براي كساني كه تكذيب كردند او را و نميچشد جنت را ، منم كسي كه ملائكه ازدحام كردند [ص 29] بر فراش او و ميشناسند مرا بندگاني كه در اقليمها ساكنند ، منم آن كسي كه شمس برگشت از برايم دو مرتبه و سلام كرد بمن دو مرتبه ، نماز كردم با رسول خدا صلي الله عليه و آله رو بدو قبله و بيعت كردم دو بيعت ، منم صاحب بدر و حنين ، منم طور ، منم كتاب مسطور ، منم بحر مسجور ، منم بيت المعمور ● ، منم آن كسي كه خدا خوانده بندگان را بطاعت من پس كافر شدند و مسخ شدند و اجابت كردند امتي پس نجات يافتند و نزديك شدند ، منم آن كسي كه بدست من است كليدهاي جنت و قفلهاي جهنم ، منم با رسول خدا در زمين و آسمان ، منم مسيح آن جائي كه نه روحي است متحرك و نه نفسي متنفس غير از من ، منم صاحب قرنهاي اول ، منم صامت و محمد ناطق ، من از دريا موسي را گذرانيدم و غرق كردم فرعون را با جنودش ، من ميدانم همهمه بهائم و منطق طير را ، منم آن كسي كه ميگذرم از سموات سبع و ارضين در يك لمحه ، منم سخنگو از زبان عيسي در گهواره ، منم آن كسي كه صلوات ميفرستند بر من خلق ( عيسي خل ) ، منم آنكه متقلب ميشوم در صور هر طور كه خدا خواسته ، منم آن كسي كه ميبينم اعمال عباد را و منم خازن آسمانها و زمينها بامر پروردگار ، منم قائم بعدل ، منم ديان دين ، منم آن كسي كه اعمال قبول كرده نميشود مگر بولايت او و نفع نميدهد حسنات مگر محب او را ، [ص 30] منم عالم بگشتن فلك دوّار ، منم صاحب كيله قطرات بارانها و ريگ بيابانها باذن پادشاه جبّار ، منم آنكه كشته ميشوم دو مرتبه و زنده ميشوم دو مرتبه و ظاهر ميشوم هر طور كه ميخواهم ، منم شمارنده خلق اگر چه بسيار باشند ، منم حسابكننده ايشان اگر چه عظيم شوند ، منم آن كس كه در نزد من است هزار كتاب از كتابهاي انبياء ، منم آنكه هزار امت انكار كردند ولايت من را پس مسخ شدند ، منم مذكور در گذشته زمانها ، منم شكننده جباران در آينده زمانها و بيرونآورنده و عذابكننده آنها در آخرين ، منم عذابكننده يغوث و يعوق و نسر ، منم متكلم بهر زبان ، منم شاهد اعمال خلايق در مغربها و مشرقها ، منم محمد و محمد من است ، منم آن معني كه نه اسم دارد نه شبيه ، منم باب حطه و لا حول و لا قوة الا بالله العلي العظيم . تمام شد حديث شريف و تمام حديث را ذكر كردم بجهت بسياري منافعش و بركتش و حديث اگر چه از شيخ رجب برسي است و در نزد بعضي معتبر نيست و لكن مطابق است با ساير اخبار و آيات آفاق و انفس پس هيچ ضعف در حديث نيست و ظاهر شد از اين حديث مبارك و ساير اخبار كه فضائل آن بزرگواران را از هزار يكي ما نگفتهايم و ابراز ندادهايم و از خداوند ميطلبم كه اين حديث را محافظت فرمايد و از چشم اغيار بپوشاند .
پس ظاهر شد كه حركت هر حركتكننده بواسطه ايشان است [ص 31] پس نيست حولي و نه قوتي مگر بقدرت ايشان و قوتشان زيرا كه ايشانند اسمها و صفتهاي خداوند و از براي اسم و صفت مراتبي است عليا و سفلي ، علياي معاني ثابت است از براي ائمه و اسفل آنها براي انبياء و اولياء بر حسب درجه و منزله ايشان بلكه انبياء و اولياء هم مظاهر ايشانند و در واقع معاني ايشانند چنانكه ميفرمايد در خطبه طتنجيه الا و انّا نحن النذر الاولي و نحن نذر الآخرة و الاولي و نذر كل زمان و اوان يعني مائيم نذيران اول كه انبياء هستند چنانكه خدا ميفرمايد و ان من امة الا خلا فيها نذير يعني نيست امتي مگر اينكه نبيي بسوي آنها مبعوث شده مائيم نذيران آخر يعني اولياء و باز بجهت اينكه مشتبه نماند امر كه مبادا مخصوص انبياء باشد و اول و آخر ايشان مراد است فرمود نذيرهاي دنيا و آخرت مائيم پس همه شيعه اسمهاي ايشانند و ايشان بآن طور كه هستند در كاملين شيعه جلوه كردهاند اين است معني حديث شريف كه محمد بن سنان از حضرت صادق روايت كرده كه فرمود از براي ماست با هر وليي گوشي شنوا و چشمي بينا و زباني گويا ، و اين است تأويل حديث شريف كه ابنبابويه از آن حضرت روايت كرده كه هر مؤمني كه بميرد محمد و علي نزد او حاضر شوند و همين كه ملاقات كرد آن دو بزرگوار را مستبشر ميشود ، و ختم فصل را باين حديث شريف مينمايم كه روشني [ص 32] چشمها است حضرت امير عليه السلام فرمود بقنبر كه بشارت ميدهم ترا پس مستبشر بشو و بشارت بده ديگري را كه پيغمبر از دنيا رفت و غضب داشت بامت خود مگر شيعه آگاه باش كه براي هر چيزي عروهٔ است و عروه اسلام شيعه است و از براي هر چيزي ستوني است و ستون اسلام شيعه است آگاه باش كه براي هر چيزي آقائي است و آقاي مجلسهاي عالم مجالس شيعه است و براي هر چيزي امامي است و امام زمين زميني است كه در او شيعه ساكن باشد والله اگر از اهل زمين شماها نبوديد خدا انعام بخلق نميفرمود و براي ايشان در آخرت نصيبي نيست اگر چه كوشش كنند آگاه باش كه شيعيان ما نظر بنور خدا ميكنند و هر كس مخالفت ما كند منقلب ميشود در سخط خداوند تا آخر حديث شريف ، بفهم چه گفتم و چه شنيدي و اگر شنيدي و فهميدي در اين فصل مختصر كلمات عجيبه نوشتم و لا حول و لا قوة الا بالله العلي العظيم و صلي الله علي محمد و آله الطاهرين و اوليائه المسلمين و لعنة الله علي اعدائهم المنكرين .
فصل - در تأويل حولقه است و تأويل از علوم مشكله است و كمتر نفسي تمكين اين معني را خواهد كرد الا من اتي الله بقلب سليم و از باب معرفت تأويل بطور حقيقت و تسليم مقدمهٔ عرض ميكنم تا آنكه نفسهاي غافله مستوحش نشوند و اما علما كه محتاج بذكر مقدمات نيستند پس عرض ميكنم و لا حول و لا قوة الا بالله [ص 33] العلي العظيم كه تأويل جاري كردن الفاظ است در عرض زيرا كه از براي هر چيزي حقيقتي است در عالم حقيقت و روحي در عالم ارواح و نفسي در عرصه نفوس و هكذا تا جسم و از براي او مراتبي است از عرش و كرسي و افلاك و عناصر و هكذا ذكري از مواليد پس هر چه در او ديدي و اسم بردي راست است و درست پس هرگاه در انسان مثلا نباتيت ديدي و گفتي نبات درست است و هرگاه در او حيوان ديدي و گفتي حيوان راست و درست است و هكذا همه مراتب و همچنين همه عالمها هر چه در ظاهر هست دارد پس همه جا نبات دارد و حيوان و انسان و جن و ملك و غيره پس هرگاه در شئ امور عرضيه ديدي تأويل است و هرگاه بطول بسنجي و نور شارع در شئ بهبيني باطن است ، و بتأويل ظاهر ميشود سرّ آيه كريمه و لا رطب و لا يابس الا في كتاب مبين و الا مسلم است كه در ظاهر نيست در قرآن مگر آنچه مذكور است .
پس چون اين را دانستي عرض ميكنم كه تأويل هر چيزي بسيار است بعدد ذرات ملك خداوند و ما را علم بهمه نيست و مخرج از براي غير كلي نخواهد بود پس عرض ميكنم كه حول بمعني انتقال است و اعراض كردن و قوة بمعني قدرت است و استطاعت و مادام كه شئ اعراض نكند از امري موفق بر امر ديگر نخواهد شد و قوة حاصل نخواهد نمود ابدا پس شئ ميانه حول است و قوة پس در [ص 34] ملك كه انسان كبير است و مفصل انسان صغير است بايد از افلاك انوار و اشعه صادر شود و اين نخواهد شد مگر بحركت كردن و منتقل شدن از مكان بمكان پس چون فلك حركت كرد انوار در يكديگر اثر ميكند و متراكم ميشود و حرارت فلك ظاهر خواهد شد پس آثار در بسايط سفليه كه عناصر است ظاهر خواهد شد و بسايط عنصريه مسمّي است بارض و مراد از زمين در هر جا كه خداوند بفرمايد عناصر است نه خاك تنها و مراد از آسمانها همه افلاك است نه يك فلك پس بايد افلاك حركت كنند تا نور بزمين بتابد پس زمينها گرم شوند بحرارت و اين حرارت از جانب خداوند است و يد فاعل است و نداي اقبل است مثل اينكه رطوبت زمين از قابل است و اسباب تمكين و اطاعت است پس چون نداي اقبل از آسمانها ظاهر شد زمينها بحركت ميآيند و ذرات امكان اقبال بآسمانها مينمايند و اين حركت از اصل آسمان نيست بلكه از عرش پروردگار است و خداوند امر خود را بواسطه روح القدس اشراق مينمايد و عرش بامر روح القدس حركت ميكند پس حركت ميدهد افلاك را و اگر نبود امر عرش ابدا فعلي در ملك ظاهر نميشد و آسمان نوري اشراق نمينمود ابدا حضرت صادق عليه السلام فرمود در حديثي كه عرش در وصل متفرد است از كرسي بجهت اينكه اين دو بابند از اكبر بابهاي غيب و آن دو غيبند و در غيب [ص 35] مقرونند بجهت اينكه كرسي باب ظاهر است از غيب و از او است ظهور ابداع خداوند و عرش باب باطن است و از او موجود ميشود علم كيف و كون و قدر و حدّ و اَيْن و مشيت و صفت اراده و علم الفاظ و حركات و ترك و علم عود و بدء پس اين دو در علم دو بابند قرين يكديگر بجهت اينكه ملك عرش غير از ملك كرسي است تا آخر حديث ، و در حديث ديگر از حضرت امير عليه السلام مروي است كه فرمود در حديثي كه آنچه خداوند آفريده در جوف كرسي است و از براي او چهار ملك است كه حامل اويند باذن خدا يكي از آنها بصورت آدمي است و اين صورت اكرم صورتها است بر خداوند و اين ملك دعا ميكند و استغاثه ميكند و شفاعت ميكند در نزد خداوند بر زيادتي روزي بنيآدم و ملك دويم بصورت گاو است و بهمين تفصيل بر بهائم طلب وسعت ميكند و ملك سيوم بصورت نسر است و بهمين تفصيل براي مرغان طلب وسعت ميكند و ملك چهارم بصورت شير است و بهمين طور از براي سباع ميطلبد ، تا آخر حديث و از آن بزرگوار مروي است كه عرش از چهار نور مركب است نوري قرمز كه از او قرمزهاي عالم آفريده شده و نوري زرد كه از او زرديها مكوّن شده و نوري سبز كه از او سبزيها موجود شده و نوري سفيد كه از او سفيديها پيدا شده است . باري ظاهر شد كه مبدء عرش است و او است فوق كرسي لاغير و هر چه هست [ص 36] از آسمانها و زمينها در جوف كرسي است و عرش مستواي رحمن است يعني خداوند اسم رحمن خود را در عرش قرار داده بجهت اينكه اطلس است و بيرنگ ،
چنان لطف خاصيش با هر تن است كه هر بنده گويد خداي من است
و اما كرسي مظهر اسم رحيم است و از اين جهت او را مظهر ابداع فرمودند پس او مستواي رحيم است و همه ملك باين دو اسم حركت ميكنند و از اين جهت ابتداي هر كار بايد متوصل باين دو اسم شريف شد و بعد از خلقت اين دو اسم شريف مبارك اسم اعلي كه موصوف هر اسمي است تعلق باين دو گرفت و هرگاه موصوف در اسم پيدا نباشد صفت موجود نخواهد شد ابدا از اين جهت در بسم الله هر سه اسم ظاهر شد و متوصل بهر سه اسم مبارك بايد شد و بگو بسم الله الرحمن الرحيم و از همين جا بفهم حماقت بدبخت باب را كه اين اسماء را ترك كرده و ابتدا باسم ديگر ميكند و خواسته تقليد از نبي ما نكند بجهالت مثل خر بگل مانده ، باري پس بايد باسم خدا ابتدا كني و اگر اسم نبردي نظر از منتها كردهٔ و از مبدء غافل شدهٔ و هر كه از مبدء غافل شد رو بمنتها است افمن يمشي مكبا علي وجهه اهدي ام من يمشي سويا علي صراط مستقيم بفهم چه ميگويم پس هر چه هست از نزد مبدء است كه اين دو اسم مبارك باشد و جلوه اين دو اسم عرش است و كرسي ، عرش بمنزله بدن است [ص 37] از براي رحمن و رحمن روح او است و كرسي بمنزله بدن است از براي رحيم و رحيم روح است بعد از اينكه روح حركت كرد بدن را ميجنباند لامحاله پس حركت عرش و كرسي بقوت رحمن و رحيم است و بقوت اين دو جميع كاينات حركت ميكنند و اول متحرك آسمانها هستند و بنور آسمانها و حرارت آنها اجزاء زمين قبول ميكنند امر خدا را و هيچ چيز از مكان خود نخواهد جنبيد مگر بحكم خدا كه جاري است از عرش و كرسي بواسطه افلاك و نجوم سيّاره پس هيچ جمادي نبات نخواهد شد مگر بقوه آسمان و هيچ نبات حيوان نميشود مگر بقوه افلاك بلكه اركان ملك چهار چيز است و اين چهار جمع شده در اين آيه كريمه كه ميفرمايد هو الذي خلقكم ثم رزقكم ثم يميتكم ثم يحييكم و تعبير از اين چهار بچهار نور آورده در اخبار و حامل اين چهار چهار ملك بزرگند كه حامل عرشند و اين چهار عزرائيل و اسرافيل و ميكائيل و جبرائيل هستند و امر اين چهار از جبهه چهار كوكب ظاهر است كه زحل و مشتري و مريخ و شمس باشند پس زحل دست عزرائيل است و مشتري دست ميكائيل و مريخ دست اسرافيل است و جبرائيل ظاهر در شمس است و اما زهره شريك مشتري است و عطارد شريك زحل و قمر شريك شمس است بفهم اين نكتهها را كه هر يكي از علم خاصي است و لا قوة الا بالله و همه بامر پروردگار خود حركت ميكنند و حركت كردن جمادي [ص 38] و نباتي و حيوان مابين دو حركت است كه يكي اعراض از اسفل باشد و يكي اقبال بسوي عالي ، مادام كه خاك از خاكيت معرض نشود و رو بنباتيت نكند درخت پيدا نخواهد شد و همين رو كردن جماد بنبات عبادت او است و رو كردن بخدا است چنانكه در حديث شريف است كه ميفرمايد خدا را در هر آسماني بقعهايست و عيسي رو بآسمان چهارم رو بهمان بقعه كرد و همان رو نمودن ببقعه رو كردن بخدا است ، بفهم و قدر اين حرفهاي عاميانه را بدان كه چه مطلبهاي شاهانه را در عبارتهاي رعيتي آوردهام و از خدا استمداد ميجويم و سؤال ميكنم كه قبول درگاه حجة عليه السلام افتد ، پس معلوم شد كه هيچ جمادي عابد نخواهد بود مگر هرگاه سير باعلي كند پس هرگاه رو بنفس خود كرد معصيتكار است و خطاكار و هرگاه نباتي شد طاعت كرده و عملش پسنديده است و همچنين نبات نسبت بحيوان مادام كه رو بحيوان نكرده معصيتكار است و رو كردن او طاعت پروردگار است و هر سه اينها نسبت بانسان عاصي هستند مگر آنكه بانسانيت رسيده و انسان شده ، و چون اين مقدمه را يافتي پس هيچ موجودي موجود نميشود مگر آنكه از اسفل معرض شود و رو ببالا حركت كند و اين هر دو بقوت خداوند است و حكم او كه جاري از افلاك است و الا جماديات را كجا ياراي صعود كردن بود و بنبات نميرسيدند ابدا ، نبات از آسمان است و جماد از زمين [ص 39] و ميان آسمان و زمين پانصد سال راه است پس هيچ سافلي بمقام عالي خود نميرسد مگر بحول و قوه خداوندي ، پس ظاهر شد تأويل قول خداوند متعال كه لا حول و لا قوة الا بالله و چونكه اين صفت ظاهر در عرش است و كرسي توصيف فرمود نفس خود را بعلي عظيم چنانكه در آيه كريمه ميفرمايد بعد از ذكر وسع كرسيه السموات و الارض و لايؤده حفظهما و هو العلي العظيم و خداوند صفت بيمناسبت ذكر نخواهد فرمود .
باري و تأويل ديگر از براي حولقه در انسان وسيط است و اگر نبود مشاغل مانعه و غموم وارده قلم را در اين ميدانها اذن جولان ميدادم و چيزي چند مينوشتم كه باعث حيرت گردد و لكن خدا مقدر نكرده و زمان را اقتضاي بيش از اين تأويل نيست ، پس يك تأويل ديگر بطور اختصار عرض كرده درگذرم پس عرض ميكنم كه چون خداوند عالم جل شأنه اكسير را در كمون همه موجودات قرار داد بجهت مصالحي چند از براي استخراج او از كمون چيزها اسبابي قرار داده و آن اسباب مكمل اكسير است يعني بيرونآورنده از كمون و براي اكسير لامحاله (ظ) روحي است و نفسي و جسدي زيرا كه كمال مولود در اين سه است يا آنكه هر سه را از يك چيز استخراج ميكنند يا از سه چيز ميگيرند اول را جوّاني ميگويند و ديگري را برّاني مينامند و در هر دو ما محتاجيم بعمل كردن مادام كه اعراض شئ زايل نشود اكسير موجود نميشود و جميع [ص 40] تدابير از براي اصلاح كردن است كه روح خالص شود و نفس و جسد خالص گردند و چونكه خالص شدند في الجمله تدبير ديگر لازم دارند كه روح مناسب شود با آن دو و آن دو مناسب شوند با روح و هر سه با هم مناسب شوند پس بايد ارواح در ابدان ظاهر شود و نفوس با اين دو جمع شوند و اين تدبيري خاص است بعد از آن محتاجيم بتدبير ديگر كه هر سه با يكديگر ترقي كنند و ارواح در بطن اجساد عمل كنند و اطاعت پروردگار كنند تا فايض گردند و اجساد با ارواح ترقي كنند و معراج نمايند و ماء من طبيعتين و ارض من جسدين فراهم آيد پس محتاجيم در اين عمل بفيضي رباني و امري قدسي كه ظاهر شود چنانكه مييابي در انسان بعد از آنكه بدن انسان درست شد و در ارواح ثلثه ظاهر شد آن وقت نور شارع مقدس جلوهگر ميشود پس اصلاح ميكند ارواح در دنيا در ضمن اجساد و اجساد را اصلاح ميكند در ضمن ارواح و نفوس با هر دو و اين نخواهد شد مگر بنور شريعت مقدسه و همچنين است در اكسير و در هر دو سير بايد از حضيض شرك و نفاق و كثرت برهد و صاعد رو به پروردگار خود شود و اين نميشود مگر بامر خداوند و مياه الهيه كه شئ را از مقام خلقي بالا ميبرد و بسا فايض بمقامات آسماني شود و هيچيك از اين ترقيات بواسطه خود جواهر نيست اگر نبود فيض ملكوتي زيبق معدني را كجا [ص 41] ياراي تصرف كردن در معدنهاي عالم بود و جسد غليظ و كثيف كجا قابل معراج كردن و سائل شدن بود و نفس كجا ميتوانست بر پشت جهنم بنشيند و حكم كند در ميان اعراض خذي هذا و ذري هذا و در واقع اكسير نعيم ابرار است و جحيم فجّار و نفس كه مقام ولايت است قسيم اين دو زيرا كه اصل اثر از نفس است و جسد از براي وقايه است و روح از براي نفوذ و اگر بعضي گفتند اثر از براي روح است شايد مرادي داشته باشند و الا كارها همه از نفس است پس قسيم او است اعراض ملحده مشركه را ميسوزاند و خالصين را بدرجات ميرساند پس بر پشت اين شتر مينشيند بجهت اينكه پشت وسط حيوان است و طرف اعلا است و رو بمبدأ است و همچنين است شأن نفس در وسط نشسته و اين شتر گردن خود را گرداگرد اهل محشر ميگرداند زيرا كه مشمع است و صاحب جريان پس ميسوزاند هر عرض كافر ملحدي را و داخل جنت بقاء ميكند هر خالص مؤمني را پس خود اين اكسير اعظم جنت است و خودش نار ، رحمت مؤمنان و نقمت كافران است و براي مؤمن آسمان است زيرا كه عالي است و براي منافق زمين است . باري مطلب اينها نبود مطلب اين بود كه اكسير مادام كه از حضيض اعراض صاعد نشود كامل نخواهد شد و اين نميشود مگر بدو حركت يكي انتقال از عصيان و عدم مطاوعه يكي ديگر مطاوعه كردن و اطاعت كردن پروردگار و هر دو بقوت [ص 42] ماء الهي و نور سبحاني و فيض رباني است پس هيچ مولودي از حضيض فنا باوج بقاء و اكسيريت نخواهد رسيد مگر بحول و قوه خداوند كه از رخساره تابان ماء الهي ظاهر است و اما ساير مياه از براي تقريب بماء الهي است چنانكه خداوند ماء و تراب را تربيت ميكند تا بخار و دخان حاصل شود بعد در آن دو انوار فلكيه عمل ميكند تا معدن حاصل شود .
فصل - در باطن تأويل است و آن از اسرار آلمحمد عليهم السلام است و تا امروز بيانش نشده مگر آنكه بطور اشاره از مشايخ ما ظاهر شده باشد و نميتوان بطور تفصيل ذكر كرد و لكن اجمالا عرض ميكنم كه باطن تأويل مختلف ميشود بر حسب تأويلات پس كلمه را بهر تأويلي كه تأويل كردي باطن تغيير ميكند مثلا هرگاه ماء را تأويل كردي بروح باطنش ولي است در اعلا و نور نجابت در اسفل زيرا كه ولي حيوة عالم است و قلب و قطب است و هرگاه ماء را بعقل تأويل نمودي باطن او نبي است زيرا كه نبي عقل كاينات است و اسفلش نور نقيب است و هرگاه او را بماده تأويل كردي باطنش مشيت است يا نبي و هكذا ، باري باختلاف هر تأويلي باطن تأويل مختلف ميشود و گاه باشد باطن تأويل موافق با باطن ظاهر شود و گاهي مختلف ميشود .
پس چون اين مقدمه را دانستي عرض ميكنم كه عرش مقام نبوت كليه است از براي ملك و او است قطب عالم و قلب موجودات [ص 43] و محل مشيت خداوند و باطن اراده و علم الفاظ و صفات سبحاني كه علم كيفيت باشد و در نزد او است علم اجمال و وحيهاي خداوند چنانكه كرسي مقام ولايت است و در معني باطن اشاره باين معني گذشت پس مراد از عرش رخساره تابان نبي است كه از وجه تابان نقيب كلي كه آفتاب جهانتاب عالم است ظاهر ميشود و اگر نميبود آفتاب قابليت امكان مطلع از سرّ سبحان نميشد و كارفرما عرش است و همه عالم از فرمان او در حركت است ، اگر نازي كند از هم بپاشد جمله قالبها ، پس چون عرش كه وجود نبي است حركت كند بامر خداوند و وحي روح القدس كه روح نبي است و عقل كاينات جميع قابليتهاي اناسي بجنبش آيد و ترك كنند ظلمات جهنم را كه خداوند ميفرمايد ظل ذي ثلث شعب و مراد شعبههاي حيوانيت و نباتيت و جماديت است و اين سه مراتب جهنم هستند و خلق از اين سه مرتبه بالا نخواهند رفت مگر بفيض نبي و شريعت مقدسه هرگاه اقبال كنند بسوي نبي روح انسانيت در ايشان پيدا ميشود و اين سير نخواهد شد مگر بقوت عرش همچنانكه زمين حركت نميكند مگر بجذبه عرش همچنين بايد از نبي اقبالي باشد تا اينكه قابليت خلايق حركت كند پس پيغمبر نور رخساره جهانتاب خود را اشراق خواهد كرد اولا و قابليتها لبيكگويان اجابت ميكنند و فرمان او اين بوده كه انيبوا الي عبيدي و اجابت آنها سيرشان است باقدام قابليت [ص 44] و اين است تأويل حديث شريف كه ابرهيم علي نبينا و آله و عليه السلام بر پشت خانه ايستاد و امر بحج فرمود و جميع بنيآدم كه در اصلاب رجال و ارحام نساء بودند اجابت كردند و هر كس دو مرتبه رفته دو مرتبه اجابت كرده و هر كس يك مرتبه يك مرتبه و هر كس هيچ نرفته اجابت ننموده و شايد دانستي كه اجابت ايشان همين حج كردن است و نداي ابرهيم دائم است و اين ندا مخصوص بابرهيم شده با اينكه حج از شريعت غير او هم هست و آدم هم حج كرده بجهت اين است كه بناي خانه را او گذارده و هر كس بنائي بگذارد اسم او با آن بناء است ما دام كه بناء باقي است پس چون بناء از او است نداي او باقي است و وجه ديگر آنكه شريعت آخر الزمان شريعت او است از اين جهت فرموده ملة ابرهيم حنيفا و ملة ابيكم ابرهيم هو سمّاكم المسلمين من قبل و في هذا و اين بابي است از علم اگر تفكر كني و الا محض حرفي است كه من گفتم و تو شنيدي ، باري پس امر پيغمبر هم دائم است و قائم پس همين كه فرمود يا ايها الناس صوت او پر كرده عالم را از اول آدم تا آخر قيامت و شايد از اين بيان حكمت مسأله اصولي براي تو كشف شد كه خطابات بطور اصالت شامل همه عالمها و قرنها است نه اينكه مخصوص مشافهين باشد پس حكم آن بزرگوار نوري است ساطع و ضيائي لامع پر كرده عالمها را و قرنها و دهرها را و همه قابليتها [ص 45] بآن نور حركت ميكنند و اعراض ميكنند از اسفل و رو ميكنند ببالا اين است كه امام عليه السلام ميفرمايد عبد را سه حرف است عين علم او است بخالق و باء بون و جدائي او است از خلق و دال دنو او است از خالق ، و اين سه از شروط بندگي است مادام كه از خلق جدا نشود و بخالق نزديك نشود بندگي نخواهد كرد ابدا پس خلق بدو قوه بندگي ميكنند يكي قوه دور شدن و اسم او حول است و يكي ديگر قوه رو كردن و نزديك شدن است و اين مسمّي است بقوة و هر دو از نور است و از نزد خداوند است اگر نور خدا نبود كسي بجائي نميرسيد ابدا ،
اگر تيغ عالم بجنبد ز جاي نبرّد رگي تا نخواهد خداي
قل الله خالق كل شئ پس چه قدر جاهلند آنانكه بعضي كارها را نسبت بخدا دادهاند و بعضي را به بندگان و گفتهاند بعضي مشترك است مابين خدا و بندگان هيهات هيهات چه بسيار نادانند آنانكه خود را مستغني از علما دانستند و بجهل خود مخلد در آتش جهنم شدند ، و پارهٔ چنين پنداشتند كه خدا خالق همه چيز نيست بلكه او ملزومات را آفريده پس لوازم خود برپا شدهاند و شايد از آنچه عرض كردم دانستي كه اين حرفها و مزخرفها همه از ناداني برميخيزد و اگر كسي خدا را شناخت و واقف بر قدرت و علو پروردگار گرديد كجا او را ياراي چنين سخني است پس لوازم [ص 46] و ملزومات و صفات و موصوفات همه بنده فرمانند و مخلوق اويند آيا نشنيدهٔ حديث شريف را لايغيّر الشئ من جوهريته الي جوهر آخر الا الله و لا يكوّن الشئ لا من شئ الا الله يعني هيچ كس سواي خداوند عزوجل تغيير نميتواند بدهد جوهر شئ را بجوهري ديگر و تكوين نميتواند بكند چيزي از لا مِن شئ يعني امكان پس همه چيز خلق خداست قل كل من عند الله فما لهؤلاء القوم لايكادون يفقهون حديثا بگو اي پيغمبر كه همه چيز از نزد خدا است چه ميشود اين قوم را كه خبري را تفقه نميكنند ، باري پس همه عالم بنده مخلوق و رقّ مرزوقند و استمداد همه از مبدأ كاينات است كه مصدر همه موجودات است و بواسطه او همه چيز موجود ميشود چنانكه فرموده لولاك لماخلقت الافلاك اي پيغمبر اگر تو نبودي افلاك را نميآفريدم ، و ميفرمايد نحن صنايع الله و الخلق بعد صنايع لنا يعني مائيم صنعت خدا كه بدست خود ايشان را ايجاد كرده و خلق صنعت ما هستند بعد از آنكه خدا ما را آفريد ، و اگر بخواهي بادله اين كلام رجوع كني رجوع كن بفصل باطن و حديث علي عليه السلام ، دگر زياده از اين نزد عاقلان بيجاست ، در خانه اگر كس است يك حرف بس است .
و اما باطن ماء الهي كه تأويل دويم است از آنچه عرض شد معلوم ميشود ولي باز اشاره ميشود كه مقصود از ماء فؤاد [ص 47] است كه امكان جايز است و ماء است و آن نوري است كه مؤمن نظر باو ميكند و نفس است و حقيقت هرگاه در انسان پيدا شد موحّد ميشود زيرا كه چشم خداست كه فرمود بشناسيد خدا را بخدا يعني چشم خدا چنانكه شاعر ميگويد :
اعارته طرفا رآها به فكان البصير بها طرفها
پس با اين چشم خدا را ميشناسي و چون موحّد شدي اكسير ميشوي و فعّال ميگردي پس كسي موحّد نميشود مگر بنور فؤاد كه اسم الله است و باء سببيه ميشود بفهم چه گفتم .
فصل - چون قدري از تأويل و باطن تأويل و ظاهر و باطن ظاهر را ذكر نموديم بيمناسبت نيست ذكر قدري از باطن باطن اگر چه هنوز وقت بروز آن نرسيده بلكه مردم را ياراي سير در تأويل نيست چه جاي باطن باطن و لكن هر كلامي را اهلي است و ميتوان بطور اشاره از براي اهلش ذكر نمود و لا قوة الا بالله العلي العظيم . بدانكه ذات خداوند تبارك و تعالي احدي است پس جائي را منزل نگرفته كه از او جاي ديگر خالي باشد در زمين نيست كه آسمان از او خالي باشد و در آسمان نيست كه زمين از او خالي باشد پس همه ملك مظاهر و مجالي او هستند و او از همه خالي است و در همه جا ثابت پس گمان مكن كه چون تو در كثرتي دوري از خدا حاشا و كلا بلكه
[ص 48]يار نزديكتر از من بمن است وين عجبتر كه من از وي دورم
يار بيپرده از در و ديوار در تجلي است يا اولي الابصار
و لكن ما را غفلت گرفته و چشم را پرده مانع از ديدن است صم بكم عمي فهم لايبصرون تقصيري از ظهور نور نيست و لكن ما چون عاجزيم و جاهل هر چه نور كمتر ميشود ما بيناتر ميگرديم چنانكه خفّاش در روز كه آفتاب جهانتاب نمايان است او پنهان است و چون آفتاب جهانتاب رخساره تابان خود را پنهان نمود چشم خفّاش قوت ميگيرد و ميبيند و ميپرد و اما در روز كور است و همچنين مثل ما و چون نوري جلوهگر شد كه ديدنيها و شنيدنيها و بوكردنيها و چشيدنيها همه ضعيف شدند و مشاعر ما همه ضعيف شد عاجز از ديدن و شنيدن و بو كردن و چشيدن گشتيم و چون نور ضعيف شود كه ما باقي بمانيم خواهيم درك كرد بفهم چه ميگويم پس نه اين است كه عجز از دانستن و درك كردن نور از كمي نور است يا دوري او بلكه در عالم ظهوري از براي غير نور نيست و همه ظاهرها بنور ظاهر و پيداست چنانكه امام ميفرمايد أيكون لغيرك من الظهور ما ليس لك حتي يكون هو المظهر لك متي غبت حتي تحتاج الي دليل يدل عليك و متي بعدت حتي تكون الآثار هي التي توصلني اليك عميت عين لاتراك و لاتزال عليها رقيبا ، كل شئ فان و يبقي وجه ربك ذو الجلال و الاكرام ،
[ص 49]جمله پندارند كركس باقي است ني غلط كردند يك كس باقي است
كجا در آسمان فرماني جز مشيت او است و كي در زمين حكمي غير حكم او هر چه جز او است بامر او برپا است و هر چه سواي او است بنور او پيدا پس آسمان آسمان او است و زمين زمين او و ملك ملك او جمله بنده فرمانيم ،
چشم بگشا بگلستان و ببين جلوه آب پاك در گل و خار
پس هيچ چيز از جاي خود نميجنبد مگر اينكه فعل خدا و مشيت او او را از خلق معرض كند و بنور حق بهپيوندند آنگاه بحول و قوه او نور از او پيدا شود پس لا حول و لا قوة الا بالله الهي ما انا و ما خطري الهي من كانت حقايقه دعاوي فكيف لاتكون دعاويه دعاوي الهي من كانت محاسنه مساوي فكيف لاتكون مساويه مساوي اي كاش ميتوانستم
در مديحش داد معني دادمي غير اين منطق لبي بگشادمي
ولي از شر شيطان جن و انس پرده بر روي مسأله پوشانيدم و باز از پشت حجابها رخساره خود را آشكارا نموده پرده بر روي نور بيحاصل است هر چه پرده را بيش كني نور بالا ميايستد ولي اين قدر هست كه جاهلان مطلع نخواهند شد مگر آنكه از باب علم داخل شوند تا كي كوركورانه عصائي ميزني و بدليلهاي [ص 50] سست زنانه ليت و عسائي ميگوئي ولي چكنم كه لذت اين فصل از غير اهلش مخفي است و محض عبارات ميبينند و از عمارات غافلند و غافل مباش كه گنج در ويرانه پنهان است و زياده از اين مرا بياني در اين مقام نيست و صلي الله علي محمد و آله الطاهرين و رهطه المخلصين و لعنة الله علي اعدائهم اجمعين .
و قد فرغ من تسويد هذه القوائم العبد الجاني و الاسير الفاني في عصر يوم الثلثاء اليوم الثاني من العشر الثاني من الجمادي الاولي في العشر التاسع من المائة الثالثة من الالف الثاني من الهجرة النبوية (ص) في قرية لنجر حامدا مصليا مستغفرا .