و اما گناهان مؤمنين كه از مراتب برزخي و دنيوي سر زده بآنها صغيره ميگويند خواه در ظاهر بزرگ باشند يا كوچك و علامت آنها هم اين است كه مؤمن كه مرتكب آنها شده بواسطه پاكي ذاتش همينكه بخود آيد از آن گناهش پشيمان ميشود و توبه ميكند و استغفار ميكند و در حديث فرموده‌اند لا صغيرة مع الاصرار و لا كبيرة مع الاستغفار يعني گناهي كه بر آن صاحبش اصرار دارد صغيره نيست و گناهي كه صاحبش از آن استغفار ميكند كبيره نيست . و بنا بر اين هر گناهي ميتواند كبيره باشد و ميتواند صغيره ، اگر از ذات سر زده كبيره است و جزايش آتش آخرت و اگر از مراتب پائينتر سر زده جزايش آتش دنيا و برزخ مگر آنكه خداوند بشفاعت محمد و آل‌محمد عليهم السلام ببخشايد و الا جزاي گناه جز آتش نيست .

و اما اينكه در اخبار بعض گناهان را كبيره شمرده‌اند گاهي پنج تا شمرده‌اند گاهي شش تا گاهي هفت تا گاهي بيشتر براي بيان عظمت آن گناهان بوده كه بفرمايند مرتكب اين گناهان استحقاق عذاب بيشتري دارند و مؤمنين بترسند و گرد آنها نروند . [ص 403] و اما آنچه خداوند فرموده ان تجتنبوا كبائر ما تنهون عنه نكفر عنكم سيئاتكم يعني اگر از كبائر كه نهي از آن شده‌ايد اجتناب كنيد سيئات شما را ميپوشانيم . مقصود از آن همان گناهان ذاتي است كه فاعل آن توبه نميكند و به آتش جهنم ميرود و كسي كه گناه ذاتي نداشته از گناهان خود در دنيا توبه ميكند و در برزخ و آخرت معذب نميشود يا اگر توبه هم نكرد فقط در برزخ عذاب ميشود و در آخرت به بهشت ميرود ، و چون در اين فصل ذكر شفاعت زياد شد فصل ديگري در معني شفاعت عنوان ميكنيم .

فصل - شفاعت اصل معني آن از جفت كردن آمده و ما طاق و جفت ميگوئيم عرب وتر و شفع ميگويد و شفاعت كردن يعني واسطه شدن كه مثلاً ما حضرت پيغمبر صلي الله عليه و آله و ائمه اطهار را واسطه قرار ميدهيم نزد خداوند و خود را بنور و جلوه ايشان نزديك و جفت ميكنيم و ايشان واسطه ميشوند و شفاعت ميفرمايند كه خداوند از گناهان ما بگذرد و ثواب هم بما بدهد و هيچكس از اولين و آخرين نيست مگر اينكه محتاج بشفاعت حضرت پيغمبر است صلي الله عليه و آله چون آن بزرگوار در همه ملك اصل هر خير و نعمتي هستند و [ص 404] هر چه بهر كه رسيده و ميرسد از راه ايشان است ، مثل چراغي كه در اطاقي گذارده‌اند هر چه نور در اين اطاق هست از اين شعله بيرون آمده و جز از راه شعله دسترسي به نوري كه در غيب عالم است نيست ، حال هر چيز كه رو بشعله كرد و خود را با نور او جفت كرد و متصل كرد ظاهرش روشن ميشود و اگر چيزي باشد كه خودش هم استعدادي دارد مثل نفت و چوب در اثر مجاورت شعله خودش هم مشتعل ميشود و باطنش هم روشن ميشود و اين روشني بسبب وساطت و شفاعت شعله و جفت شدن اين با شعاع شعله براي اين دومي حاصل شده و اگر شعله اول نبود يا اگر هم بود و اين خود را بآن نزديك نكرده بود نه روشن ميشد و نه مشتعل ، حال حضرت پيغمبر صلي الله عليه و آله هم در اين ملك منبع همه خيرات هستند و از فواره شعله وجود ايشان انوار خيرات بر همه عالميان تابيده جز اينكه همه خلق بواسطه عدم استعداد و قابليت درك آن نور اول را نكرده‌اند ولي ائمه اطهار عليهم السلام كه از همه خلق مستعدتر بوده‌اند در اول آن بزرگواران بشفاعت آن بزرگوار مشتعل شده‌اند و بعد شروع به نورافشاني فرموده‌اند و انبيا عليهم السلام از نور ايشان مستفيض شدند و مشتعل به آن شدند و بر مؤمنين نورافشاني فرمودند بعد مؤمنين هر يك كه [ص 405] مستعدتر بودند زودتر مشتعل بانوار آن بزرگواران شدند و بر زيردستان نورافشاني نمودند بعد زيردستها بعد زيردست‌ترها تا آنكه هر كس هر خيري از او سر بزند ولو اينكه آب خنكي در روز گرمي بمؤمني داده باشد اين خير كه بر دست او جاري شده اين دنباله همان نور پيغمبر است صلي الله عليه و آله كه باو رسيده و مشمول شفاعت ايشان شده .

حال اگر كسي صورت ظاهر دنياي خود را بنور آن حضرت كه همان اوامر و نواهي آن حضرت است منور كرده و اطاعت نموده در همين ظاهر دنيا مشمول شفاعت آن حضرت شده و جزاي نيكش را هم در همين دنيا مي‌بيند مثل ديواري كه ظاهرش بنور چراغ منور شده ، ولي آنكه استعداد بيشتر داشته و صاحب اعمال نيك برزخي شده و باطن برزخيش هم روشن شده در برزخ هم مستفيض و مستفيد ميشود ، و آنكه استعداد بيشتر داشته و طينتش پاك بوده و محبت پيدا كرده باطن اخروي او روشن شده و در آخرت هم مستفيض و مستفيد ميشود و در آن دنيا هم هميشه جفت و شفع با نور آن بزرگوار خواهد بود كه همان بهشت باشد ، و بنا بر اين شفاعت روحي است و بدني ، بدن آن همين استعداد براي اعمال نيك و علوم حقه و معرفت آن بزرگواران است و روح آن هم كه نور آن بزرگوار است در دنيا اعمال نيك [ص 406] و در برزخ عمل بعلوم و در آخرت محبت آن بزرگوار است كه در هر يك از اين خانه‌هاي دنيا و برزخ و آخرت با انسان جفت و شفع ميشود و همين الآن اگر ما مشغول عمل نيكي با بدن خود هستيم مشمول شفاعت ايشان در دنيا هستيم اگر مشغول فكر خوبي ذكر خوبي هستيم مشمول شفاعت ايشان در برزخ هستيم و اگر محبت و دوستي ايشان را داريم مشمول شفاعت ايشان در آخرت هستيم و همه خبرها همينجا است ، همين الآن مشغول شفاعت دوستان خود هستند اگر شفاعت ايشان را طالبيد عمل كنيد و خداوند ميفرمايد ليس للانسان الا ما سعي يعني نيست براي انسان جز آنچه سعي كرده . بلي مطلبي كه هست اين است كه مردم دوستي آن بزرگواران را عملي نميدانند و همه اعمال را همين خم شدنها و راست شدنها ميدانند ولي حقيقت اين است كه دوستي عملي است و از بزرگترين اعمال است و از همه سنگين‌تر است و هيچ سيئه‌اي بعد از آنكه اصل دوستي ثابت باشد در ترازو با حسنه دوستي برابري نميكند و فرموده‌اند حب علي حسنة لاتضر معها سيئة ولي اگر كسي از طينت ايشان نباشد استعداد براي دوستي ندارد هيچوقت هم مشمول شفاعت ايشان در آن دنيا نميشود و خداوند به پيغمبر خود درباره منافقين ميفرمايد سواء عليهم أستغفرت لهم ام [ص 407] لم‌تستغفر لهم لن‌يغفر الله لهم ان الله لايهدي القوم الفاسقين يعني مساوي است بر آنها چه استغفار بكني بر آنها چه نكني خداوند بر آنها نميآمرزد و قوم فاسقين را هدايت نميكند . و در آيات پيش هم فرموده كه اينها مثل چوب هستند ، و مثل آنها مثل سنگي است كه چه نور و حرارت چراغي بر آنها بتابد چه نتابد آخر مشتعل نميشوند ، ولي مؤمنين كه طينتشان پاك است و مستعدِّ درگرفتن بآتش رحمت آن بزرگوار هستند همينكه توجه بآن بزرگوار كردند و رو بآن حضرت كردند چون اطاعت امر خدا را كرده‌اند خداوند از آنها راضي ميشود و آنها را مي‌پسندد و نور و گرمي آن حضرت هم كه بر آنها مي‌تابد مثل چراغي كه از چراغي درميگيرد بنور محبت روشن و مشتعل ميشوند و مشمول شفاعت آن بزرگوار ميشوند چنانچه خداوند ميفرمايد و لايشفعون الا لمن ارتضي يعني جز براي آنكه خدا او را پسنديده شفاعت نميفرمايند . ولي آنكه طينت او خبيث است خداوند او را نپسنديده و شفاعتي هم نصيبش نميشود استغفار هم برايش بكنند فايده نميكند و همين معني را شاعر به شعر درآورده :

اگر خداي نباشد ز بنده‌اي خوشنود شفاعت همه پيغمبران ندارد سود [ص 408] 

پس اي برادران عزيز همه سعيتان در عمل و محبت و تقرب بخدا و رسول و ائمه و شيعيان و برادران ديني و خدمت بآنها باشد كه در اينها همه نور پيغمبر موجود است و بشما ميرسد و شفيع شما ميشود و اينكه شنيده‌ايد در حديث ميفرمايند در روز قيامت ائمه عليهم السلام بزرگان شيعه را ميفرستند و دوستان خود را مثل مرغي كه دانه برميچيند از ميان مردم جمع ميكنند و به بهشت ميبرند خيال نكنيد كه اين واقعه‌ايست كه هنوز بعد از اين در سالهاي آينده بايد اتفاق بيفتد و معني فرستادن آنها همين مأموريتي است كه بآنها براي هدايت خلق داده‌اند و هر كس كه از جنس آنها و مناسب آنها باشد مثل دانه كه مناسب مزاج مرغ است هدايت ميشود و بطرف آنها ميرود و مثل دانه‌ايست كه از ميان ريگها برچيده شده است اما ساير مردم كه مثل ريگ ميمانند مناسبت با آنها ندارند و بطرف آنها نميروند و برچيده نميشوند ، و همه آنچه درباره قيامت شنيده‌ايد امرش بهمين منوال است قيامت روزي از روزهاي اين دنيا نيست كه مثلا هزار سال ديگر باشد دو هزار سال ديگر باشد صد هزار سال ديگر باشد قيامت هميشه بوده و هست و خواهد بود و الآن نفوس حقيقي خلق در عالم [ص 409] قيامت است و نفوس برزخي آنها در برزخ و ابدان آنها در اين دنيا و الآن همه اوضاع قيامت برپاست و همه در محضر پروردگار حاضريم ميزان و صراط و بهشت و جهنم همه برپا است همين الآن آنها كه بر ولايت اميرالمؤمنين ثابت‌قدم هستند مشغول عبور از صراط هستند آنها كه نيستند از صراط افتاده‌اند و در جهنمند و خداوند ميفرمايد ان جهنم لمحيطة بالكافرين يعني جهنم احاطه بكفار دارد و از حضرت پيغمبر صلي الله عليه و آله سؤال كردند كه ما بر چه حال هستيم فرمودند بر صراط . و همين الآن پيغمبر صلي الله عليه و آله و ائمه اطهار مشغول شفاعت مؤمنين هستند منتهي چيزي كه هست ما بواسطه توجه بدنيا برزخ و آخرت و آن اوضاع را درك نميكنيم ولي بعد از مردن توجه ما بدنيا تمام ميشود متوجه اوضاع برزخ ميشويم ، برزخ كه تمام شد و در آنجا هم مرديم و توجهمان بآنجا تمام شد متوجه عالم آخرت و اوضاع آخرت ميشويم ، و در همين دنيا هم مؤمنين بزرگ كه توجه خود را از دنيا كم كرده‌اند آن اوضاع را مي‌يابند و اي بسا كه در بعض حالات مي‌بينند چنانچه حضرت صادق عليه السلام فرمودند كه روزي رسول خدا صلي الله عليه و آله با مردم نماز صبح را فرمودند پس نظر فرمودند بجواني كه سرش را پائين انداخته [ص 410] رنگش زرد شده بود و جسمش نحيف و چشمانش در سرش فرو رفته بود حضرت باو فرمودند چگونه صبح كردي اي فلان عرض كرد صبح كردم يا رسول الله در حال يقين پس رسول خدا از سخن او تعجب فرمود و فرمود براي هر يقيني حقيقتي است پس حقيقت يقين تو چيست عرض كرد كه يقين من اي رسول خدا مرا محزون كرده و باعث بيداري من در شب و تشنگي من در روزهاي گرم تابستان شده ( مقصود اين است كه در روزهاي گرم روزه ميگيرم ) و از دنيا و ما فيها اعراض كرده‌ام حتي مثل اين است كه مي‌بينم عرش پروردگار خود را كه براي حساب نصب شده و خلايق براي اين محشور شده‌اند و من در ميانه آنها هستم و مثل اين است كه مي‌بينم اهل بهشت را كه در بهشت منعمند و ميشناسند يكديگر را و بر تختها تكيه داده‌اند و مثل اين است كه نظر ميكنم باهل جهنم كه در آن معذبند و فرياد ميكشند و مثل اين است كه الآن صداي جهنم را ميشنوم كه در گوشم دور ميزند پس حضرت پيغمبر صلي الله عليه و آله فرمودند باصحاب كه اين بنده‌ايست كه خداوند نوراني كرده است قلب او را بر ايمان و باو فرمودند بر آنچه هستي ملازم باش ، تا آخر حديث و در حديث ديگر است كه اسم او حارثة بن مالك بود . باري غرض اين بود كه همه اوضاع الآن برپاست و ما چشم [ص 411] بينائي نداريم كه ببينيم ولي اگر نمي‌بينيم بآنها ايمان داريم ان شاء الله و اميدوار بشفاعت آن بزرگواران هستيم .

و خلاصه مطالب اين مقدمه اين شد كه اصل معاصي همان صفات جماديت و نباتيت و حيوانيت است كه نفس اماره متصف بآنها ميشود و خاصيت انسان اين است كه از آن صفات تنزه ميكند و نزاهت دارد و اگر هم مبتلي بآنها است آنها را با آب توبه و استغفار ميشويد و به توجه بآل‌محمد عليهم السلام و استشفاع از آنها آنها را ميسوزاند و بنور ايشان خود را منور مينمايد .

حال براي مزيد توضيح انواع معاصي و چيزهائي كه بايد از آنها تنزه كرد در ضمن چند مطلب ذكر ميكنيم .

مطلب اول - در نزاهت بدني است كه بدن خود را چطور بايد از چيزهاي بد منزه و محفوظ بداريم ، و در آن چند فصل است :

فصل - در مسواك كردن است ، و آن از مستحبات مؤكده است و بايد بر آن مداومت كرد مخصوصا قبل از وضو و در سحرها و در وقت بلند شدن از خواب و وقتيكه قصد قرائت قرآن را دارد و بعد از مسواك بايد مضمضه كنند و مسواك را بعرض دندانها بكشند و اگر مسواك حاضر نباشد با انگشت مسواك كنند مگر اينكه دندانها عيبي داشته باشند كه مسواك [ص 412] كردن ضرر داشته باشد و در حمام مسواك نكنيد كه براي دندانها ضرر دارد و در مستراح مسواك كردن باعث بوي دهن ميشود و در حال روزه با مسواك تر مسواك نكنيد مگر آنكه آنرا خوب بتكانيد كه چيزي در آن نماند و مسواك كردن براي روزه‌دار مستحب است و در حديث است كه مسواك كردن از سنت است و باعث پاكيزگي دهان و جلاي چشم است و خدا را راضي ميكند و غم را ميبرد و حافظه را زياد ميكند و دندانها را سفيد ميكند و حسنات را زياد ميكند و زردي روي دندان را پاك ميكند و لثه را محكم ميكند و اشتها ميآورد و ملئكه به آن خوشوقت ميشوند و بلغم را ميبرد و اشك زدن چشم را برطرف ميكند .

فصل - در حمام رفتن است . خداوند شخص قاذوره يعني كثيف را دوست نميدارد و بايد كثافات را از خود دور كرد و اگر كسي يك در ميان حمام برود چاق ميشود ولي هر روز حمام رفتن باعث سل و لاغري و آب شدن پيه كليتين است و در وقتي كه داخل حمام ميشويد قدري آب گرم روي سر و روي پاي خود بريزيد و اگر شد جرعه‌اي هم بخوريد و آب سرد در حمام نخوريد كه باعث فساد معده است و آب سرد بر سر نريزيد كه باعث ضعف بدن است ولي وقت بيرون آمدن آب سرد روي پاي خود [ص 413] بريزيد و در حمام نخوابيد و شانه نزنيد و مسواك نكنيد كه براي موها و دندانها ضرر دارد و سر را با گِل نشوئيد و با لنگ به سر و صورت نكشيد و با سفال به تن خود نكشيد كه باعث برص و جذام ميشود و با غساله حمام غسل نكنيد و در حال گرسنگي و پري معده حمام نرويد و سر را با خطمي بشوئيد كه فقر را ميبرد و روزي را زياد ميكند و درد سر را تمام ميكند و با سدر بشوئيد كه روزي را زياد ميكند و وسوسه شيطان را ميبرد و در روزهاي چهارشنبه اگر حمام برويد خوب است و بعد از بيرون آمدن از حمام چيزي دور سر خود بپيچيد و مستحب است كه در هر پانزده روز يك بار تنوير كنند و بيش از چهل روز آن را ترك نكنند كه كراهت شديد دارد و بجاي تنوير ميشود عانه خود را تراشيد و اگر كسي وقت تنوير قدري با انگشت بردارد و بو كند و سر دماغش بگذارد و بگويد اللهم ارحم سليمان بن داود (ع) كما امر بالنورة نوره باو ضرر نميرساند و موي بدن را اگر بگذارند بلند شود باعث قطع آب پشت و سستي مفاصل و ضعف و سل ميشود و تنوير باعث زياد شدن آب پشت و قوي شدن بدن و زيادي پيه كليتين و چاقي بدن ميشود و اگر بعد از آن حنا بر بدن بمالند از جنون و جذام و برص و آكله در امان خواهند بود ان شاء الله و در حال تنوير اجازه فرموده‌اند كه ايستاده بول كنند [ص 414] چون اگر بنشينند احتمال ميرود مبتلا بفتق بشوند .

فصل - در احكام مو است . مستحب است كه سر را بتراشند و اگر بلند بگذارند فرق بگذارند ولي مو بلند گذاشتن از سنت نيست و ريش را از يك قبضه بلندتر نگذارند و آن را نتراشند كه هر دو جايز نيست ولي قدري ريش را نازك كنند و گرد كنند خوب است و سبيل‌ها را مثل درويشها بلند نگذارند و شاربها يعني همان موها كه روي لب ميآيند بايد آنها را بچينند تا بحاشيه لب و موي ريش را بايد شانه زد و اگر كسي چهل مرتبه سربالا و بعد هفت مرتبه سرپائين شانه بزند شيطان تا چهل روز باو نزديك نميشود و ايستاده شانه نزنيد كه فقر ميآورد و بعد از شانه زدن شانه را از روي سينه خود بگذرانيد كه باعث رفع همّ و غم ميشود و همچنين موي داخل بيني را بايد مواظبت كرد و چيد و مو و ناخن و خون و دندان را بايد دفن نمايند .

فصل - در گرفتن ناخنها است ، و آن از سنت است و هر روز كه ديديد ناخنها بلند شده آنها را بچينيد و بعد از چيدن با آب بر آنها مسح كنيد و ناخنها را دفن كنيد و با دندان ناخنها را نگيريد كه از وسواس است و نگذاريد كه ناخنهاي شما بلند شود كه زير آنها جاي شيطان است و زنها قدري ناخنهاي خود را بلندتر بگذارند بهتر است و در روز جمعه [ص 415] ناخنها را بگيريد و بگوئيد بسم الله علي سنة محمد و آل‌محمد كه از جذام و برص و كوري و جنون در امان باشيد و روزي شما زياد شود و در روز پنجشنبه و شنبه ناخن بگيريد كه براي درد دندان و چشم خوب است .

مطلب دوم - در تنزيه باطن است ، و در آن چند فصل است :

فصل - در زهد است ، و زهد در چيزي يعني روگردان شدن از آن و هر كس كه در او روح الايمان ظاهر شده باشد از دنيا هر چه كه مانع توجه بخداوند و مانع از عمل خير است بالطبع روگردان از آن است و زاهد است در آن و هيچ تكلفي هم براي او نيست ولي آنكه هنوز ظهور و بروز كاملي در او پيدا نكرده بطبيعت خود مايل به حيوانيت و نباتيت و جماديت است كه همه دعوت بسوي جهنم ميكنند و براي او اعراض كردن از آنها و روگردان شدن از آنها زحمت دارد و اينكه امر فرموده‌اند كه زهد بورزيم براي آماده كردن قابليت ماست كه با اجتناب از آنچه خدا دوست نميدارد و عمل بآنچه او دوست ميدارد استعداد ما زياد شود و روح الايمان در ما پيدا شود و اگر آن پيدا شد ديگر بالطبع زاهد ميشويم و دستور خاصي لازم نداريم مثل چراغ خاموشي كه ميخواهيم او را روشن بكنيم [ص 416] فتيله آن طبيعتا سرد و يخ‌كرده است و اول كه او را نزديك شعله گرم ميكنيم اين گرمي بر خلاف طبيعت او است ولي همينكه مدتي بر اين حال صبر كند در اثر آن گرمي قابليت خودش هم تكميل ميشود و خودش روشن ميشود ديگر بي تكلف از خود او گرمي بيرون ميآيد ، حال ما هم كه به تكليفات شارع كه همان گرمي چراغ وجود او است عمل ميكنيم برايمان سخت است ولي اگر مدتي بر آن مداومت بكنيم بآنجا ميرسيم ان شاء الله كه روح الايمان در ما پيدا ميشود و بالطبع مشتاق باعمال خوب ميشويم و از كارهاي بد پرهيز ميكنيم و از هر چه كه بر خلاف آنها باشد روگردان و زاهد در آن ميشويم .

و چون اغلب امور دنيا مانع كار آخرت است كسي كه قصد سلوك بسوي خداوند را دارد بايد در همه آنها زاهد باشد و اعراض از آنها نمايد و اگر چنين كرد از بسياري از زحمات دنيا فارغ ميشود و موفق بر طاعات ميشود و از جمله توفيقات او يكي اين است كه محبت او بخدا و رسول زياد ميشود دوم اينكه عزت پيدا ميكند و از مردم بي‌نياز ميشود و تملق كسي را نميگويد چرا كه نظري بجيفه دنياي مردم ندارد سوم راحت بدن او است كه زحمت سفر بيابان‌ها و درياها و ترس از دزد هيچ ندارد و آسوده ميخوابد چهارم آنكه حسابش در روز قيامت آسان ميشود چون چيزي نداشته كه حسابش را پس بدهد [ص 417] پنجم آنكه فراغت براي تحصيل علم پيدا ميكند ششم آنكه ميتواند با جمعيت حواس بخداوند توجه كند هفتم آنكه روز بروز محبتش بخداوند زياد ميشود بر خلاف اهل دنيا كه روز بروز پرده طبيعتشان ضخيمتر ميشود و نور خداوند را بيشتر پنهان ميكند هشتم آنكه چون چيزي ندارد كسي بر او حسد نميبرد و در خيال مكر و حيله‌اي براي او نميرود ، و خلاصه آنكه از بسياري از زحمات اهل دنيا آسوده است و براي تحصيل آخرت فراغت دارد .

و اهل زهد هم درجات دارند بعضي زهدشان از ترس جهنم است و بالاتر از آنها آنها هستند كه زهدشان براي طلب جنت است و فهميده‌اند نعمت بهشت از نعمت دنيا بهتر است و آن را اختيار كرده‌اند و بالاتر از آنها آنها هستند كه براي رضايت خداوند زاهد شده‌اند نه بطمع بهشت و ترس از جهنم ، بهشت را هم از آن جهت ميخواهد كه رضاي خداوند در او است و اگر بداند رضاي خدا در جهنم است جهنم را دوست خواهد داشت .

و اين را هم بدانيد كه معني زهدي كه امر فرموده‌اند اين نيست كه بكلي از هر چه در دنيا هست روگردان شويد بلكه معني آن اين است كه از هر چه مانع از آخرت است احتراز كرد و امور دنيا همه مانع آخرت نيست و اگر بود انبيا و اوليا اولي بودند كه آنها را ترك كنند ، مثلاً نه بخورند [ص 418] نه بخوابند نه زن بگيرند نه چيزي بخرند نه چيزي بفروشند و حال آنكه مي‌بينيم كه اينها را ترك نكردند و اگر دنيا همه‌اش شر بود كه خداوند آن را خلقت نميفرمود و حد اعتدالش همان رفتار و كردار انبيا و اولياست ولي شيطان انسان را يا بافراط واميدارد يا تفريط چنانچه جماعتي از اصحاب حضرت پيغمبر صلي الله عليه و آله زن را بر خود حرام كرده بودند و افطار را در روز و خواب را در شب بر خود حرام كرده بودند اين خبر بحضرت رسيد و بيرون تشريف آوردند و فرمودند آيا رغبت از زنها ميكنيد بدرستيكه من نزديكي بآنها ميكنم و روزها ميخورم و شبها ميخوابم پس هر كس رغبت بكند از سنت من از من نيست و آيه نازل شد لاتحرموا طيبات ما احل الله لكم و لاتعتدوا ان الله لايحب المعتدين و كلوا مما رزقكم الله حلالا طيبا و اتقوا الله الذي انتم به مؤمنون يعني حرام مكنيد طيبات آنچه خداوند بر شما حلال كرده و تجاوز نكنيد بدرستيكه خداوند تجاوزكاران را دوست نميدارد و بخوريد از آنچه خداوند بشما روزي داده در حالي كه حلال و طيب است و بپرهيزيد از خداوندي كه باو ايمان آورده‌ايد . و همچنين حضرت يوسف (ع) و حضرت سليمان كه از انبياء خدا بودند و آنهمه اسباب دنيا بر آنها جمع بود ولي همه را براي خدا [ص 419] ميخواستند و غرض اصلي بندگي و اطاعت خداوند است ، گاه از راه امور دنيائي باصطلاح اين غرض حاصل ميشود گاه از اموري كه اسمش را عبادت ميگذارند ولي در واقع همه عبادت است اگر بامر و رضاي پروردگار باشد و عملي كه بر خلاف رضاي خداوند است اگر چه بصورت عبادت باشد معصيت خداوند است مثل نماز منافقين و رياكاران و مدار بر دستورات شارع است و اول درجات زهد آن است كه ترك محرمات را بكنيد بالاتر از آن آنكه ترك مكروهات را بكنيد بالاتر از آن آنكه ترك مباحاتي كه از فضول زندگي هستند و باعث اشتغال و توجه خاطر بدنيا است بكنيد چنانچه حضرت عيسي علي نبينا و آله و عليه السلام ميفرمودند خادم من دو دستم هستند و مركب من دو پايم و فرش من زمين است و متكاي من سنگ است و حفظ من از سرما در زمستان جاهائي است كه آفتاب است و چراغ من در شب ماه است و خورش من گرسنگي است و شعار من خوف است و لباس من پشم است و ميوه و گل من آن چيزي است كه زمين براي وحوش و حيوانات ميروياند ميخوابم و چيزي ندارم و صبح ميكنم و حال آنكه چيزي ندارم و در روي زمين كسي بي‌نيازتر از من نيست و حضرت پيغمبر صلي الله عليه و آله هيچوقت نان گندم نخوردند و طعامشان از جو بود بي خورش و از نان جو هيچوقت سير نشدند و حلوايشان [ص 420] خرما بود و آتش‌گيرايشان شاخهاي نخل با اينكه گاه ميشد كه صد شتر مي‌بخشيدند و وحي شد بآن حضرت كه اگر بخواهد ريگستان مكه براي ايشان طلا شود عرض كردند پروردگارا يك روز گرسنه باشم و يك روز سير هر وقت سير باشم شكر ترا كنم و هر وقت گرسنه باشم تو را بخوانم و ياد تو باشم ، و روزي بسيار گرسنه شده بودند تشريف آوردند نزد خانه كعبه و پوش آنرا گرفتند و عرض كردند خدايا گرسنه مدار محمد را بيش از آنكه آنرا گرسنه كردي ، و شبي ميخواستند در مسجد قبا افطار بفرمايند فرمودند آيا نوشيدني هست يكي از اصحاب قدح شيري كه با عسل مخلوط كرده بود آورد و جلو آن حضرت گذارد آن حضرت آنرا دور كردند و فرمودند دو نوشيدني است كه به يكي اكتفا ميشد و فرمودند آنرا نمي‌آشامم و حرام هم آنرا نميكنم ولي براي خداوند تواضع ميكنم و هر كه تواضع كند براي خدا او را خداوند بلند ميكند و هر كه تكبر كند خدا او را پائين ميبرد و كسيكه ميانه‌روي كند در زندگي خداوند باو روزي ميدهد و كسي كه اسراف كند خداوند او را محروم ميكند و كسي كه ذكر مرگ را بسيار كند خداوند او را دوست ميدارد و حضرت امير عليه السلام مي‌نشستند مثل نشستن عبد و غذا ميخوردند مثل غذا خوردن عبد و بمردم نان گندم و گوشت ميدادند و خودشان سركه و روغن زيتون ميل [ص 421] ميفرمودند و دو پيراهن ميخريدند و بهترين آنها را بغلامشان مرحمت ميفرمودند و از هر دو كاري در راه خدا هر كدام كه بر بدنشان سخت‌تر بود انتخاب ميفرمودند و پنج سال خلافت فرمودند و خشتي روي خشتي نگذاردند و از زرد و سفيد فقط هفتصد درهم باقي گذاشتند كه با آن ميخواستند خادمي براي اهل خانه بخرند ، بسيار كم ميخوابيدند شبها در محراب دعا محاسن خود را ميگرفتند و مثل مارگزيده بخود مي‌پيچيدند و ميگريستند مثل گريه محزون و ميفرمودند اي دنيا حاجتي بتو ندارم و تو را سه طلاق داده‌ام كه ديگر رجوع نداشته باشد و ميفرمود واه واه از دوري سفر و كمي توشه و سختي راه و سه لباس بيك دينار خريدند پيراهني تا پشت پا و ازاري تا وسط ساق و ردائي كه جلوي آن تا محاذي پستانها بود و عقب آن محاذي رانها و پوشيدند و فرمودند اين لباسي است كه سزاوار است مسلمين بپوشند ، هزار مملوك آزاد فرمودند ، قوتشان سركه بود و روغن زيتون و حلوايشان خرما بود اگر بود و لباسشان كرباس بود ، هيزم براي خانه ميآوردند و آب ميكشيدند و جاروب ميكردند و حضرت فاطمه عليها السلام آسياب ميكردند و خمير ميكردند و نان مي‌پختند و اما حضرت امام حسن و امام حسين عليهما السلام پياده به حج ميرفتند و از خارج راه تشريف [ص 422] ميبردند كه ديگران ناچار نشوند باحترام ايشان پياده بروند و حضرت امام حسن عليه السلام بيست و پنج مرتبه پياده به حج تشريف بردند و دو مرتبه يا سه مرتبه مال خود را با خداوند تقسيم فرمودند و نصف آنرا صدقه دادند و حضرت سجاد عليه السلام شبها آرد و هيزم به پشت ميكردند و در خانه فقرا ميبردند و وقتي كه ايشان را بعد از وفات غسل ميدادند پشت آن حضرت از بس كه بار بدوش كشيده بودند ديدند كه پينه بسته و روزي كه روزه ميگرفتند ميفرمودند گوسفندي بكشند و بپزند و وقت افطار همين قدر خم ميشدند روي ديگ و بوي آنرا ميشنيدند و همه را ميفرستادند براي فقرا و خودشان نان و خرما ميل ميفرمودند و حضرت صادق عليه السلام سركه و روغن زيتون ميل ميفرمودند و ميفرمودند اين طعام ما است و طعام انبيا و در باغ با بيل كار ميكردند و پيراهني شبيه به كرباس مي‌پوشيدند و زير لباسها پيراهن خشني مي‌پوشيدند و حضرت رضا عليه السلام در تابستان بر حصير و در زمستان روي مسح كه نوع فرشي بوده مي‌نشستند و لباس خشني مي‌پوشيدند ولي براي مردم تزيين ميفرمودند . و عمل بزرگان اصحاب هم همين طورها بود و روزي حضرت سلمان حضرت ابوذر را دعوت فرمودند و نان خشكي كه داشتند با آب آن را تر كردند و براي حضرت [ص 423] ابوذر آوردند ايشان عرض كردند چه نان خوبي است اگر قدري نمك هم با او بود حضرت سلمان همان ركوه‌اي كه داشتند گرو گذاشتند و نمك خريدند و آوردند و حضرت ابوذر از آن نان برميداشتند و قدري نمك روي آن ميپاشيدند و ميفرمودند الحمد لله الذي رزقنا هذه القناعة حضرت سلمان فرمودند اگر قناعتي بود ركوه ما بگرو نميرفت ، در صورتي كه حضرت پيغمبر صلي الله عليه و آله فرمودند هر كس ميخواهد زهد عيسي بن مريم را ببيند به زهد ابوذر نظر كند ، حال ببينيد كه حال حضرت سلمان چه بوده كه از حضرت ابوذر بالاتر بودند . باري اين است نوع عمل انبيا و اوليا و تا آنجا كه ميتوانيد سعي كنيد كه شبيه بآنها بشويد و اين دستورات همه براي رياضت دادن نفس حيواني است كه استعداد ظهور نفس ناطقه را پيدا كند و اگر در كسي نفس ناطقه قدسيه پيدا شد خود بخود اين كارها را ميكند و محتاج بدستوري نيست ولي صحبت در اين است كه ما هنوز انسان نشده‌ايم و جزئيات را يكي يكي بايد بفرمايند و ياد بگيريم و عمل كنيم تا بهر جا خداوند خواسته برسيم .

باري از علامات زهد كوتاهي آرزو و شكر نعمت و اجتناب از محارم است كه بآن ورع ميگويند و اگر راجع بخودداري از محارم در بطن و فرج باشد بآن عفت ميگويند و ديگر دوست نداشتن دنيا [ص 424] و قناعت و بي‌نيازي از خلق و مخالفت شهوت و طبيعت است و براي تبرك راجع به هر يك ، يك يا دو حديث روايت ميكنم حضرت پيغمبر صلي الله عليه و آله فرمودند كه شديدترين ترس بر شما پيروي هوي و طول آرزو است پس بدرستيكه پيروي هوي منع از حق ميكند و طول آرزو آخرت را از ياد ميبرد و در وصيت خود بحضرت ابوذر فرمودند اي ابوذر از آرزوهاي آينده بپرهيز پس بدرستيكه توئي و امروزت و با مابعد آن نيستي پس اگر فردائي براي تو باشد تو هم در فردا باش همانطور كه بودي امروز و اگر فردا نبودي ندامتي بر كوتاهي امروز نداري ، اي ابوذر چه بسيار كسي كه در روزي بوده و آن روز را بسر نرسانده و چه بسيار كسي كه منتظر فردائي بوده و بآن نرسيده ، اي ابوذر اگر نظر كني باجل و مسير او آرزو را و مغرور شدن باو را دشمن خواهي داشت ، اي ابوذر در دنيا مثل غريب و راهگذري باش و خود را از اصحاب قبور بشمار ، اي ابوذر اگر صبح كردي خيال عصر را مكن اگر عصر كردي خيال صبح را مكن از صحتت پيش از بيماريت استفاده كن و از حيوتت پيش از مرگت پس بدرستيكه نميداني فردا اسم تو چيست ، تا اينكه فرمود اي ابوذر دوست ميداري كه به بهشت بروي عرض كرد بلي پدرم بفداي تو فرمود آرزويت را كوتاه كن و مرگ را نصب العين خود قرار بده . [ص 425] تمام شد حديث شريف و همينكه فرمودند كه بياد مرگ باشد بهترين راه براي زاهد كردن شخص در دنيا است و ترك آرزوهاي دور و دراز . و درباره شكر نعمت سابقا مفصلا گذشت .

و اما ورع پس حضرت باقر عليه السلام فرمودند خداي عزوجل فرموده اي پسر آدم از آنچه بر تو حرام شده اجتناب كن از اورع مردم خواهي بود و فرمودند شديدترين عبادتها ورع است . و علت اينكه فرمودند ورع از همه شديدتر است از اين جهت است كه بايد مبارزه با نفس بكند و نفس چموش خود را از ارتكاب معاصي بازدارد و علي الدوام بايد مواظب او باشد و الا با اندك غفلتي به خلق و خوي خود راه ميرود و خلق و خوي نفس اماره معصيت است و اغلب معاصي مؤمنين در حال غفلت آنها از آنها سر ميزند .

و اما عفت پس حضرت اميرالمؤمنين عليه السلام فرمودند عفاف رضاي بكفاف است . يعني راضي به آنچه كفايت او را ميكند باشد و بطمع بيشتر چاپلوسي و تملق اين و آن را نكند و از راه حرام در پي طلب روزي نرود . و همان حضرت فرمودند مجاهد و شهيد در راه خدا اجرش از كسيكه بتواند ولي عفت بكند بيشتر نيست و عفيف نزديك است كه ملكي از ملئكه باشد و حضرت باقر عليه السلام فرمودند عبادت نشده است خداوند بچيزي افضل از عفت بطن و فرج .

[ص 426] و اما دوستي دنيا پس حضرت پيغمبر صلي الله عليه و آله فرمودند هر كه دنيا را دوست بدارد ضرر بآخرتش ميرساند و حضرت صادق عليه السلام فرمودند نيستند دنيا و آخرت مگر مثل دو كفه ترازو هر كدام سنگين شد ديگري را ميبرد و حضرت عيسي علي نبينا و آله و عليه السلام فرمودند دنيا و آخرت مثل مردي است كه دو زن دارد هر يك را كه راضي كرد ديگري را بد ميآيد و حضرت سجاد عليه السلام فرمودند دوستي دنيا رأس هر خطائي است . و علت آن اين است كه نفس ناطقه انسان از اين دنيا نيست و دنيا را دوست نميدارد ولي حيوانيت و نباتيت و جماديت ما مال دنيا است و اينها دنيا را دوست ميدارند و هر كس دنيا را دوست ميدارد خود را بدست حيوانيت و جماديت و نباتيت خود سپرده و از ديده آنها بدنيا نظر ميكند و دنيا را دوست ميدارد و بمقتضاي طبع آنها كه اصل هر معصيتي است راه ميرود .

و اما قناعت پس از پيغمبر است صلي الله عليه و آله در حديثي كه فرمودند به جبرئيل كه معني قناعت چيست عرض كرد قناعت ميكند بآنچه كه از دنيا باو ميرسد قناعت ميكند به كم و اگر زياد رسيد شكر ميكند و فرموده‌اند هر كه قناعت كند بآنچه خداوند روزي او كرده او از غني‌ترين مردم است .

و اما بي‌نيازي از خلق فرع اين است كه بنده خداي خود را [ص 427] بشناسد و همه چيز را از او بداند و بداند كه مردم هيچ از خود ندارند و هر چه دارند از او است و اختيار آنها در دست او است و اگر چنين معرفتي كسي پيدا كند احتياجي در خودش بكسي جز خدا نمي‌بيند و از همه خلق بي‌نياز ميشود و حضرت پيغمبر صلي الله عليه و آله فرمودند كسي كه بخواهد غني‌ترين خلق باشد بآنچه در دست خداوند است مطمئن‌تر باشد از آنچه در دست مردم است .

و اما مخالفت شهوت و طبيعت همان عفت و ورع است و حضرت پيغمبر صلي الله عليه و آله فرمودند خوشا بحال كسي كه شهوت حاضري را براي موعودي كه آنرا نديده ترك كند و خداوند بحضرت داود علي نبينا و آله و عليه السلام وحي فرمود بترس و بترسان اصحابت را از دوستي شهوت چرا كه آنها كه دلبستگي بشهوات دنيا دارند قلوبشان از من محجوب است . و بهمين قدر در باب زهد اكتفا ميكنيم .

فصل - در رياضت نفس است ، و معني آن تعليم دادن و تربيت كردن نفس است كه مطيع روح انسانيت بشود و راه آن ضعيف كردن حيوانيت و نباتيت است و راه تضعيف آنها قطع اسباب مدد آنها است و از اسباب مدد نباتيت خوردن و آشاميدن و خوابيدن است ، بايد خوراك را كم كرد ، آب كم نوشيد ، خواب كم كرد ، صفرا و سودا و بلغم و خون را كه منشأ اخلاق [ص 428] مختلفه حيواني هستند هر يك را بحد اعتدال واداشت و اگر بخواهند سركشي كنند آنها را بجاي خودشان نشاند تا آنكه كم‌كم عادت كنند و ذليل اراده انسان شوند و كسي كه موفق بر اين امور شود نفس ناطقه در او ظاهر ميشود و از حد حيوانيت بالا ميرود و قادر بر بعض تصرفات و اطلاع بر مغيبات ميشود و اين مخصوص بمؤمنين نيست كفار هم برياضتها بجاهائي ميرسند الا اينكه مؤمن رياضتش رياضت حق است و بهمان اعتدالي است كه شارع مقدس تعيين فرموده و با رياضت نفس و ضعيف كردن حيوانيت و نباتيت نفس ناطقه قدسيه در او ظاهر ميشود و محبوب خداوند ميشود ولي غير مؤمنين كه رياضات باطله ميكشند بواسطه عدم اعتدال اي بسا كه جنون پيدا كنند جنون هم پيدا نكنند آنچه در آنها ظاهر ميشود نفس امّاره بالسوء است كه آن هم از حيوانيت بالاتر است و صاحب تأثير در مادون خود ميشود ولي خباثتش هم سر جاي خودش است مثل بسياري از مرتاضين هند كه بعض خارق عادات هم از آنها سر ميزند و اي بسا از خيال كسي هم خبر ميدهند و همه آنها بواسطه تضعيف حيوانيت است .

حال در شرع مقدس هم كه خواسته‌اند ما را از حيوانيت بالاتر ببرند همه دستوراتي كه فرموده‌اند همه آنها رياضت نفس است و كسي كه قصد سلوك [ص 429] بسوي خداوند را داشته باشد بايد اين رياضت را بكشد و بآنها عمل كند و حضرت صادق عليه السلام در حديثي به عنوان بصري فرمودند كه وصيت ميكنم ترا به نه چيز پس بدرستيكه آنها وصيت من هستند براي آنها كه قصد راه خدا را دارند و از خداوند ميخواهم كه تو را موفق بر استعمال آن بدارد سه تاي آنها در رياضت نفس است و سه تاي آنها در علم ، تا اينكه فرمودند اما آنها كه در رياضت است پس بپرهيز كه بخوري آنچه كه اشتها بآن نداري كه باعث حماقت و ابلهي است و مخور مگر وقت گرسنگي و اگر خوردي حلال بخور و اسم خدا را ببر و ياد بياور حديث پيغمبر را كه فرمود پر نكرده است آدمي ظرفي را بدتر از شكمش و ان كان و لابد ثلث براي طعامش باشد و ثلث براي شرابش و ثلث هم براي خودش ، تا آخر حديث . و رياضت دادن نفس بر نفس مخصوصاً در اول مشكل است بحدي كه حضرت امام حسن عسكري عليه السلام ميفرمايند رياضت جاهل و برگرداندن شخص معتاد از عادتش مثل معجزه است . ولي اگر عزمي باشد كم‌كم ميشود ترك عادات و اخلاق حيوانيت را كرد و اول آنها كم خوردن و روزه گرفتن و گرسنگي است ولي در همان حدود دستورات شرعي كه پيش از سير شدن دست از غذا بكشند تا گرسنه نباشند چيزي نخورند گاه روزه بگيرند [ص 430] گاه نگيرند و در مناجاة حضرت پيغمبر است صلي الله عليه و آله كه خداوند ميفرمايد اي احمد بدرستيكه بنده اگر شكمش را گرسنه بدارد و زبانش را حفظ كند حكمت تعليم او ميكنم اگر كافر باشد حكمت او حجتي و وبالي بر او ميشود و اگر مؤمن باشد حكمت او براي او نور و دليل و شفا و رحمت ميشود پس ميداند آنچه كه نميدانست و مي‌بيند آنچه نميديد ، تا آخر حديث و حضرت صادق عليه السلام فرمودند هيچ چيز براي قلب مؤمن از پرخوري مضرتر نيست و باعث قساوت قلب و هيجان شهوت ميشود . و اما آنچه هم كه مؤمن سالك ميخورد بايد حلال باشد و از مكروهات نباشد و از غذاهاي لذيذ كم بخورد و اغلب خوراك انبيا سركه بوده و روغن زيتون و نان جو ، گوشت را هم بكلي نبايد ترك كرد كه باعث سوء خلق و فساد عقل ميشود . و ديگر از كارها كه بايد براي رياضت نفس كرد كم خوابيدن است و عمل بهمان نمازهاي شب كه فرموده‌اند اگر كسي بكند خود باعث كم خوابيدن است و خواب در بين الطلوعين خوب نيست و خواب عصر هم خوب نيست و در نباهت به تفصيل احكام خواب را ذكر كردم . و همچنين راجع به راه رفتن و نشستن و لباس پوشيدن تفصيل آنها ذكر شد و در واقع رياضت حق يعني عمل كردن به همين احكام شرعي كه فرموده‌اند .

[ص 431] و اما رياضت باطل همين اختراعاتي است كه از پيش خود ميكنند مثل اين جوكي‌هاي هند كه روايت ميكنند مثلا در كف دستش خاك ميريزد و جو در آن ميكارد و همينطور دستش را ميگيرد تا جوها سبز شوند ، اينها همه باطل است ، بلي عزم و ارادهٔ با اين كار زياد ميكند ولي هزار سر ديگرش را خراب ميكند ، يا مثل خيلي از رياضتها كه اهل تصوف ميكشند و چون از اختراع خودشان است باطل است و ضرر ميرساند و عيناً كار آنها مثل كار جاهلي است كه از پيش خود بخواهد طبابت كند و بعضي دواها را انتخاب كند و بخورد ، اين گاه ميشود كه باعث هلاكت خود ميشود و دواي سمي ميخورد ، ولي شما اي برادران عزيز هيچوقت در اين خيالات نباشيد كه مثلاً رياضت بكشيد كه بتوانيد كارهاي فوق العاده از شما سر بزند يا آنكه غيب‌گو بشويد يا اين قبيل غرضها كه اهل رياضتهاي باطله دارند ولي شما نيتتان بندگي خداوند باشد و بشرع پيغمبر او كه فرستاده او است عمل كنيد و راه برويد بهر جا هم كه خداوند خواسته ميرسيد . بلي گاه سالك در سلوك خود بجائي ميرسد كه محتاج برياضات مخصوصي است و شنيده‌ام كه شيخ مرحوم اعلي الله مقامه وقتي رياضت ميكشيدند و غذاي خود را باندازه بادامي رسانده بودند و آنقدر ضعيف شده بودند كه شايد باد ايشان را ميانداخت ولي مقاومت [ص 432] كردند و ادامه دادند و قوت كم‌كم پيدا كردند تا به آنجا رسيدند كه درخت يكساله را با دست از زمين ميكندند يا ميتوانستند كه بدوند و اسبي را كه در حال دويدن است برسانند و بگيرند و او را از حركت باز دارند . ولي بهر حال اين كار من و شما نيست ، بما فعلاً تكليفي جز همين ظاهر شرع و همين دستورات كه در اخبار فرموده‌اند نرسيده و بهمينها بايد عمل كنيم بعد اگر خداوند استعدادي در ما ببيند و ما را محتاج بعمل بالاتري بداند البته استادش را ميرساند دستورش را هم ميرساند ولي تكلف كردن و تعبد بدون علم اي بسا كه شخص را بجنون بكشاند و هيچوقت باين خيالها نيفتيد كه از پيش خود كاري بكنيد و اگر مرد هستيد بهمانها كه فرموده‌اند و ميدانيد عمل كنيد ندانسته‌ها پيش‌كش .

مطلب سوم - در ذكر بعض صفات رذيله است و آنچه كه مؤمن بايد از آن اجتناب كند و آنها سه نوع هستند :

نوع اول - اخلاق رذيله نفسانيه ، و هر يك را در فصلي ذكر ميكنيم :

فصل - در كسالت و ملالت است ، و آن بواسطه غلبه جماديت بر نفس انسان حاصل ميشود و آن را از حركت باز ميدارد و از خير دنيا و آخرت او را محروم ميكند چنانچه از حضرت موسي بن جعفر [ص 433] عليه السلام روايت شده است كه فرمودند بپرهيز از كسالت و ملالت كه آنها تو را از حظ دنيا و آخرت منع ميكنند و فرمودند بپرهيز از كسالت و ملالت پس بدرستيكه تو اگر كسالت بورزي عمل نميكني و اگر ملول شوي حق را ادا نميكني و حضرت امير عليه السلام فرمودند كه اشياء وقتي كه ازدواج كردند تنبلي و عجز با هم ازدواج كردند و فقر از ميان آنها نتيجه شد و حضرت باقر عليه السلام فرمودند هر كه تنبل باشد در امر دنيايش در امر آخرتش تنبل‌تر است . و بهر حال تنبلي را نه اهل دنيا مي‌پسندند نه اهل آخرت ، فقط تنبل‌ها هستند كه تنبلي را دوست ميدارند و تنبلي مرضي است كه بايد سعي در رفع آن مرض بكنيد كه در دنيا و آخرت موفق باشيد .

فصل - در همّ و غمّ است ، و همّ اندوه براي گذشته است و غم غصه براي آينده و حزن بمعني هر دو است و منشأ حزن ممكن است كه طبيعت حيواني باشد كه با فراق محبوبش كه دنيا است محزون ميشود و ممكن است كه روح الايمان باشد كه از كوتاهي‌هاي خودش در عبادت و عدم توفيق بر آن يا در غم و مصيبت مؤمنين محزون ميشود و اين حزن ممدوح است و شعار صالحين است و علامتش اين است كه باعث تحريك بر عمل و عبادت ميشود . اما حزن بر امور دنيا كه منشأ آن طبيعت حيواني است مذموم [ص 434] است و علامتش اين است كه انسان را از عبادت بازميدارد و در اخبار حضرت داود عليه السلام است كه خداوند وحي بايشان فرمود دوستان مرا چه به همّ دنيا بدرستيكه همّ ميبرد لذت مناجات مرا از دلهاي آنها ، اي داود دوست ميدارم كه دوستان من روحاني باشند و مغموم نباشند . و همّ و غم باعث كسالت و تنبلي و بيماري است و حضرت پيغمبر صلي الله عليه و آله فرمودند هر كس همّ او زياد شد بدنش بيمار ميشود . و همّ و غم اختياري انسان نيست كه آنها را از خود دفع كند مگر آنكه اسباب پيدايش آنها را از ميان بردارد و آن علاقه بدنيا است كه تا آن باشد اين هم هست ، ولي اگر انسان سعي كند كه خود را از حيوانيت و نباتيت نجات دهد و توجه بخداوند داشته باشد علاقه‌اش كم ميشود و هم و غمش بر فقدان امور دنيا كم ميشود و زاهد ميشود و مصداق فرمايش خداوند ميشود كه فرموده لكيلاتأسوا علي ما فاتكم و لاتفرحوا بما آتاكم يعني براي اينكه تأسف نخوريد بر آنچه از شما فوت شده و خوشوقت نشويد بآنچه بشما داده . و چون چنين شد مطيع روح الايمان ميشود هر وقت او بخواهد بشاش است و هر وقت بخواهد غمگين و اي بسا كه روح الايمان از باب آنچه كوتاهي كرده محزون است و ظاهرش را وقت ملاقات با مؤمنين [ص 435] بشاش ميكند يا وقت شنيدن مصيبت حضرت سيدالشهدا مثلاً هم خودش محزون است و هم ظاهرش به تبعيت از او محزون است ، و گاه هم هست كه بواسطه اعراض مرتبه ظاهر حيوانيت تبعيت كاملي از روح الايمان ندارد ولي او آن را وادار بحزن ميكند و ثواب آن البته براي روح الايمان هست مثل كسي كه در شنيدن مصيبت حيوانيتش مطاوعه ندارد چون آن رقت برايش حاصل نشده ولي روح الايمان آن را وادار به گريه ميكند و اجر آن را هم ميبرد و در حديث است كه در مصيبت حضرت سيدالشهدا هر كه گريه بكند يا بگرياند يا تباكي كند يعني بزور گريه كند بهشت بر او واجب ميشود . و اين براي اين است كه در همه اين حالات روح الايمان محزون بوده است . بعضي اوقات هم هست كه منشأ هم و غم سوء مزاج است و علاج آن مداواست و به طبيب بايد رجوع كرد .

فصل - در بدخلقي است ، و از آن هم مردم متأذي ميشوند و هم خود شخص چنانچه حضرت صادق عليه السلام فرمودند هر كس خلقش بد شد نفس خودش را اذيت كرده و فرمودند بدخلقي عمل را فاسد ميكند همچنانكه سركه عسل را و حضرت پيغمبر صلي الله عليه و آله فرمودند بدخلقي مهاري است از عذاب خدا در دماغ صاحبش و آن مهار بدست شيطان است و شيطان او را [ص 436] بجهنم ميبرد . و شخص بدخلق در هر دو دنيا عقب است و همه از دور او متفرق ميشوند و از او ميگريزند و اصل آن از غلبه حيوانيت است يا سوء مزاج و علاج آن ترك علايق حيواني است و اگر از سوء مزاج است رجوع بطبيب حاذق بايد كرد .

فصل - در حسد است ، و آن از بدترين چيزها است و بسياري از آنها كه بجهنم رفته‌اند از حسد بجهنم رفته‌اند و اول كسي كه حسد برد شيطان بود كه بر حضرت آدم حسد برد و در حديث است كه حسد ايمان را ميخورد همانطور كه آتش هيزم را ميخورد و فرموده‌اند اصول كفر سه چيز است حرص و كبر و حسد و در مواعظ حضرت لقمان است براي حسود سه علامت است پشت سر غيبت ميكند و جلوي رو تملق ميگويد و اگر مصيبتي رسيد شماتت ميكند . و اصل حسد از حيوانيت است و در همه كس هست جز اينكه مؤمن آن را استعمال نميكند و بكار نميبرد و در حديث است كه سه چيز است كه هيچ پيغمبري و پائينتر از او از آن نجات نيافته‌اند تفكر در وسوسه در خلق و طيره و حسد الا اينكه مؤمن حسد خود را بكار نميبرد . باري حسد دردي است و بد دردي است و از همه بيشتر خود شخص حسود از آن رنج ميبرد و بايد بخداوند از [ص 437] آن پناه برد و بآن عمل نكرد و سعي در زيادتي دوستي نسبت بمؤمنين كرد چرا كه علت آن قلت دوستي است و در حديث است كه حسد دوست از بيماري در دوستي است .

فصل - در فخر كردن است ، و اصل آن از خودخواهي است و از عادات اهل جاهليت بوده كه به پدران خود و به قوم و قبيله خود فخر و مباهات ميكردند چنانكه روزي شخصي خدمت حضرت پيغمبر صلي الله عليه و آله رسيد و عرض كرد يا رسول الله من فلان بن فلان هستم و تا نه نفر از پدران خود را شمرد آن حضرت فرمودند اما تو دهمي آنها هستي در جهنم و فرمودند كه اسلام نخوت جاهليت و فخر آنها را به پدران از ميان برده است و حضرت صادق عليه السلام فرمودند آفت دين حسد است و عُجب و فخر . و در اسلام هيچكس بر هيچكس نزد خداوند مزيتي ندارد جز آنكه باتقوي‌تر است و خداوند فرموده ان اكرمكم عند الله اتقيكم يعني بدرستيكه گرامي‌تر شما نزد خداوند پرهيزگارتر شماست . و در واقع اين فخر كردن‌ها همه از جهالت است و كسي كه اول آن نطفه است و آخر آن جيفه ، نه ميتواند خود را روزي دهد و نه كسي را از خود دفع كند اين اصلش چيست كه منتسبين باو باو فخر بكنند .