فصل - در تكبر است ، و از همه تكبرها بزرگتر انكار حق است [ص 438] كه در اول شيطان كرد و بعد تابعين او و در جهنم جاي مخصوصي براي متكبرين است كه بآن سقر ميگويند و بخداوند از شدت گرما شكايت كرد و اذن خواست كه تنفسي بكند و تنفسي كرد و جهنم را سوخت ، و اصل تكبر مرض نفساني است كه ناشي از اين است كه متكبر خود را حقير ميبيند و براي جبران آن نقص در ظاهر تكبر ميكند و حضرت صادق عليه السلام فرمودند نيست مردي كه تكبر و تجبر ميكند مگر بجهت ذلتي كه در نفس خود ميبيند . باري از علامات تكبر انكار حق است و حقير شمردن مردمان و متكبر نزد خداوند از همه حقيرتر است و در قيامت بصورت مورچه است و مردم او را لگد ميكنند و اين همان حقارت نفس او است كه در آن عالم بهمان صورت حقارت ظاهر ميشود ، ولي مؤمن كه تسليم امر خداوند را نموده و تواضع براي پروردگار دارد و نور پروردگار در او ظاهر شده كبرياي خداوند هم از او ظاهر ميشود و خداوند او را بلند ميكند و در حديث است كه هر كه تواضع براي خداوند بكند خداوند او را بلند ميكند ، و بد نميگويد شاعر :
تواضع سر رفعت افرازدت تكبر بخاك اندر اندازدت
و متكبران در دو دنيا ضرر ميبرند و بواسطه تكبر از بسياري از نعمتهاي دنيا هم محروم ميمانند و كسي آنها را دوست نميدارد [ص 439] و همه بر عليه متكبر اتحاد دارند .
فصل - در تعصب است ، و تعصب يعني طرفداري از قوم و قبيله و اهل شهر خودش و مملكت خودش يا اهل مذهبش ، ولي آن تعصبي كه گناه دارد اين است كه در اين طرفداري پا روي حق بگذارد و خوب را بد ببيند و بد را خوب چنانچه از حضرت سجاد عليه السلام از معني عصبيت سؤال شد فرمودند عصبيتي كه صاحب آن بواسطه آن گناه ميكند اين است كه مرد اشرار قومش را از اخيار قوم ديگر بهتر ببيند و اين از عصبيت نيست كه كسي قوم خودش را دوست بدارد و لكن عصبيت آن است كه قوم خودش را در ظلم كمك كند . و اين از عادات اعراب جاهليت بوده است و حضرت پيغمبر صلي الله عليه و آله فرمودند هر كس در دلش بقدر دانه خردلي از عصبيت باشد خداوند روز قيامت او را با اعراب جاهليت مبعوث ميفرمايد .
فصل - در رياستطلبي است ، و نصف بيشتر خرابي دنيا بواسطه كارهاي رياستطلبان است و همين بس درباره آنها كه حضرت صادق عليه السلام ميفرمايند كسي كه طلب رياست بكند هلاك ميشود و فرمودند ملعون است هر كه رياست كند ملعون است هر كه قصد رياست كند ملعون است هر كه خيال رياست [ص 440] را بكند . و اگر بدقت نظر كنيد ميبينيد كه بيشتر بيشتر مردم مبتلا باين مرضند ، خداوند همه ما را از شر آن حفظ فرمايد .
فصل - در غضب است ، و آن از خواص حيوانيت است كه چون مستولي شود ايمان را فاسد ميكند و چشم عقل را كور ميكند و كليد هر شري است و اصل آن از كبر و تجبّر و حقير شمردن مردم است و علاج آن اين است كه اگر شخص ايستاده است بنشيند و اگر نشسته است بايستد و اگر بر قوم و خويشي غضب كرده دست ببدن او بگيرد و اينها اسباب ساكن شدن غضب است و در فضل كظم غيظ اخبار بسيار رسيده كه در حلم بعض آنها را روايت كردم و هيچ جرعهٔ گواراتر از آن نيست كه انسان غضب خود را فرو ببرد ولي اين را هم ناگفته نگذارم كه غضبي كه مذموم است آن است كه منشأ آن طبيعت حيواني باشد اما غضبي كه بفرمان روح الايمان باشد البته مورد رضاي خداوند است مثل غضب بر دشمنان خدا در حال جنگ يا در مورد امر به معروف و نهي از منكر اگر از اهلش و در محلش باشد و هيچ چيز در دنيا نيست كه بد مطلق باشد و اگر هيچ خيري در آن نبود خداوند او را خلقت نميفرمود ولي خوبيها و بديها در مقام نسبت پيدا ميشود و از آن جمله غضب است كه در مقامي خوب [ص 441] است و در مقامي خوب نيست ولي كليةً چون اغلب اغلب مردم اسير حيوانيت خود هستند و غضب آنها از آن باب است اين است كه اغلب گفته ميشود غضب خوب نيست و الا در اخبار بسيار ميبينيم كه مثلا حضرت پيغمبر صلي الله عليه و آله غضب فرمودند يا امام غضب فرمودند و اشاره بهمين مطلب است در فرمايش حضرت صادق عليه السلام كه هر كه براي غير خدا غضب كند خداوند عمامهاي از آتش بر سر او ميپيچد .
نوع دوم - در ذكر بعض اخلاق رذيله در معاملات با خلق است ، و در آن هم فصولي است :
فصل - در خيانت است ، و خداوند خيانتكاران را دوست نميدارد و كسي كه در امانت خيانت كند از صراط نميگذرد و در جهنم ميافتد و خيانت منحصر بخيانت در مال نيست خيانت در علم هم خيانت است و در حديث است كه علم وديعه خدا است در زمين و علما امناي او هستند پس كسي كه عمل كند به علمش اداي امانت را كرده و كسي كه عمل نكند بعلمش در ديوان خائنين نوشته ميشود . و خيانت در علم شديدتر از خيانت در مال است و خداوند از آن در قيامت سؤال ميفرمايد .
فصل - در ظلم و بغي است ، و عقوبت آن زودتر از هر كار ديگر بشخص ظالم ميرسد و خداوند در دنيا و برزخ و قيامت [ص 442] ظلم بندگان را نسبت بيكديگر نميآمرزد ولو اينكه گوسفند شاخداري به بيشاخي شاخ زده باشد و قصاص ميفرمايد كه براي هيچكس نزد هيچكس مظلمهاي باقي نماند و در همين دنيا هم هر كه ظلمي بكند خداوند كسي را برميانگيزاند كه همانطور ظلمي باو يا باولاد و اولادزادههاي او بكند و هر كه به ظالم كمك كند از دين اسلام خارج ميشود و روز قيامت صدا ميزنند كجايند ظلمه و اعوان ظلمه و كساني كه دوات آنها را ليقه كردند يا سر كيسه آنها را بستند يا بيك مدّ قلمي بآنها كمك كردند همه را با آنها محشور كنيد و هر كس هم كه راضي بظلم ظالم باشد او هم شريك او است و اينكه در حديث است كه امام زمان عليه السلام قتله حضرت سيدالشهدا را ميكشند يعني آنها كه راضي بقتل آن حضرت هستند و الا قتله حضرت سيدالشهدا عليه السلام سالهاست كه مردهاند .
فصل - در طمع است ، و آن كليد هر معصيتي است و رأس هر خطيئهٔ و فقري است حاضر و مؤمن كسي است كه از آنچه در دست مردم است مأيوس باشد و بخداوند اميدوار و در مواعظ حضرت لقمان است به پسر خود كه اگر خواستي جمع كني عزت دنيا و آخرت را طمعت را از آنچه در دست مردم است بردار پس اين است و جز اين نيست انبيا و صديقين بهر چه رسيدند [ص 443] از باب قطع طمعشان بود و از حضرت صادق عليه السلام سؤال شد از آنچه كه ايمان را در بنده ثابت ميكند فرمودند ورع عرض شد آن چيزي كه او را از ايمان بيرون ميبرد فرمودند طمع . و علت آن اين است كه شخص طماع خدا را فراموش كرده و خلق را مستقل پنداشته و همه توجه خود را بخلق و پشت بخالق كرده است و اگر همه چيز را از خدا ميدانست رو بصاحبش ميكرد و از او ميخواست .
فصل - در مكر و خدعه است ، و آن را در اخبار كفر و فجور شمردهاند و حضرت پيغمبر صلي الله عليه و آله فرمودند نيست از ما كسي كه با مسلمي مكر بكند و حضرت امير عليه السلام فرمودند اگر نبود كه مكر و خدعه در آتش است از همه مردم مكركنندهتر بودم . و شايد كه اهل باطل از مكر و خدعه در دنيا پيشرفتي بكنند همچنانكه معاويه كارش را پيش برد ولي مؤمن هرگز دينش را با دنيا عوض نميكند .
فصل - در دروغ و افتراست ، و آن از نزديكترين منازل است بكفر و حضرت پيغمبر صلي الله عليه و آله فرمودند كه سه چيز است كه اگر در كسي باشد منافق است اگر چه نماز بخواند و روزه بگيرد و گمان كند كه مسلمان است ، كسي كه اگر امين شمرده شد خيانت كند و اگر روايتي بكند دروغ بگويد و اگر [ص 444] وعده كند خلف كند . و خداوند دروغگويان را در قرآن لعنت فرموده است و اگر مسلمين امروز بهمين يك دستور پيغمبر صلي الله عليه و آله عمل ميكردند و دروغ نميگفتند ميديديد كه عمده فسادها از ميان ميرفت و خارجيان كه از مسلمين جلو افتادهاند بهمين علت است كه كمتر دروغ ميگويند . باري دروغ هم مثل ساير معاصي منشأ آن از خواهشهاي دنيوي است كه شخص از باب اطاعت نفس امّاره بالسوء دروغ ميگويد و بر خلاف آنچه ميداند بزبان ميآورد ولي در مواردي كه اذن و دستور فرمودهاند خلاف واقعي بگويد اين معصيتي ندارد بلكه عبادتي است مثل دروغي كه از باب تقيه در مواردي كه امر به تقيه فرمودهاند كسي بگويد يا در اصلاح بين برادران مؤمن و كتمان بديهاي آنها خلاف واقعي بگويد ولي حتي الامكان در اين موارد هم مؤمن الفاظي را انتخاب ميكند كه براي شنونده همان كه اراده دارد توهم بشود و معني صحيحي هم داشته باشد و شخص دانا ميداند كه چگونه صحبت بكند .
فصل - در غيبت است كه عيب برادر مؤمن را انسان براي ديگران ذكر كند و اين از آن راستها است كه نبايد گفت و خداوند فرموده غيبت نكند بعض شما بعض شما را آيا دوست ميدارد يكي از شما كه گوشت مرده برادرش را بخورد و حضرت پيغمبر [ص 445] صلي الله عليه و آله فرمودند بپرهيزيد از غيبت پس بدرستيكه غيبت شديدتر از زنا است مرد زنا ميكند و توبه ميكند و خداوند توبه او را قبول ميكند ولي كسي كه غيبت كرده خداوند بر او نميآمرزد تا آنكه آن رفيقش بر او بيامرزد و خداوند وحي فرمود بحضرت موسي عليه السلام هر كه از غيبت توبه كند آخر كسي است كه وارد بهشت ميشود و هر كه بميرد و اصرار بر غيبت داشته باشد اول كسي است كه داخل جهنم ميشود . و اصل غيبت از برادر مؤمن از ضعف دوستي نسبت باو يا حسد بر او يا از باب خودخواهي است و الا كسي كه كسي را دوست ميدارد كي راضي ميشود بد او را پشت سر او بگويد . و بعض جهال را ديدهام كه بد برادر مؤمن را ميگويد و ميگويد اين غيبت نيست و من جلوي خودش هم ميگويم و جواب آنها اين است آنوقت دو كار بد كردهاي كه بد او را هم پشت سرش گفتهاي هم جلوي او . و بعضي هم گمان ميكنند كه غيبت آن است كه بدروغ بدي براي كسي بگويند و وقتي كه غيبت ميكند ميگويد اين غيبت نيست اين صفت او است كه ميگويم در صورتي كه غيبت همان است كه راست باشد و آن بدي در او موجود باشد و اگر در او موجود نباشد اسمش تهمت است و دروغ و هم عيب غيبت را دارد و هم عيب دروغ را . و چون اين مرض غيبت كردن از امراض شايعه است مخصوصاً [ص 446] در ميانه زنها بشما نصيحت ميكنم اي برادران عزيز كه سعي بسيار كنيد كه مبتلا نشويد يا اگر مبتلا هستيد ترك كنيد و بدانيد كه حق برادران از بزرگترين حقوق است و مورد اداي حق خدا و رسول و بزرگان همين برادران و خواهران ديني هستند اگر در حق آنها كوتاهي كنيد در حق خدا و رسول كوتاهي كردهايد اگر حق آنها را ادا كنيد حق خدا و رسول را ادا كردهايد ، درست فكرش را بكنيد اين چه معصيت بي لذتي است كه انسان همه حرفها را ول كند و بد برادر يا خواهر ديني خود را بگويد ، آخر چرا و براي چه ، مگر ما خودمان هزار جور بدي نداريم ، هيچ دوست ميداريم كه پشت سر ما بنشينند و بديهاي ما را بگويند و چرا بايد آنچه كه بر خود نميپسنديد بر ديگران بپسنديد .
فصل - در فحش و ناسزا گفتن است ، و خداوند بهشت را بر هر فحاش بيحيائي حرام فرموده است و كسي كه فحاش باشد علامت آن است كه شيطان در نطفه او شريك شده و خداوند دشمن او است حتي از فحش نسبت بدشمنان هم در حديث منع فرمودهاند و بدزباني هم نظير فحاشي است و در حديث است كه هر كس مردم از زبانش بترسند در آتش است و آنها را تشبيه بسگ فرمودهاند و شعرائي كه هجو مؤمنين را ميگويند و روزنامهنويسهائي كه بدگوئي مردم را ميكنند از همين جماعتند .
[ص 447] فصل - در مجادله و مخاصمه با مردم است ، و در رفتار طالب علم به تفصيل ذكر آن گذشت و در اين جا بذكر دو حديث اكتفا ميكنم پس حضرت اميرالمؤمنين عليه السلام فرمودند بپرهيزيد از مجادله و مخاصمه پس بدرستيكه آن دو مريض ميكنند دلها را بر برادران و نفاق بر آن دو ميرويد و حضرت باقر عليه السلام فرمودند بپرهيز از خصومتها پس بدرستيكه آنها مورث شك ميشوند و عمل را باطل ميكنند و صاحبشان را هلاك ميكنند و چه بسا كه شخص كلمهاي بگويد كه براي او آمرزيده نشود .
فصل - در دشمني كردن با مردم و برانگيختن دشمني آنها است . حضرت صادق عليه السلام فرمودند هر كه تخم عداوت بكارد هر چه كاشته درو ميكند . و در احاديث بسيار از دشمني كردن با مردم مخصوصا در دولت اهل باطل منع فرمودهاند زيرا كه جز ذلت نتيجهاي ندارد و خلاف امر خداوند است و تكليف مؤمن در دولت باطل مدارا و مماشاة با اهل باطل است كه از شرشان تا اندازهاي محفوظ بماند .
نوع سوم - در تقصيرات نفسانيه است نسبت بخداوند ، مثل اينكه از او اعراض كند و توجه بغير بكند و توكل بر ماسواي او بكند و از ماسواي او بترسد و اميدوار بغير او باشد و بقسمت او [ص 448] راضي نباشد و شكايت نزد كافر بكند و از اين قبيل كه ذكر همه آنها در هر جائي بمناسبت گذشت و مؤمن بايد خود را از آنها منزه بدارد و اگر آلوده بآنها است توبه نمايد و سعي در اصلاح خود بكند و مواظبت بر اضداد اين حالات بكند تا آنكه رفع شوند و گمان مكنيد كه عاجز از اين كار هستيد چرا كه منشأ همه اينها از مراتب حيوانيت و نباتيت و جماديت است و خداوند نفس انسان را بالاتر از آنها خلقت فرموده و اين استعداد را به او داده كه بتواند بر آنها مسلط شود و اگر عزم بكند و بخواهد بحول و قوه خداوند و توسل بمحمد و آلمحمد عليهم السلام البته ميتواند و اين شيطان است كه انسان را از رحمت خداوند مأيوس ميكند ولي شما اي برادران عزيز اميدوار بخداوند باشيد و جد و جهد كنيد تا بمطلب برسيد و بهمين قدر هم در ذكر نزاهت اكتفا ميكنيم .
در حكمت است ، و در آن مقدمهايست و فصولي :
مقدمه - در معني حكمت است و فضل آن . حكمت در لغت بمعني عدل و علم و حلم و فلسفه و كلام موافق حق و محكم بودن امر آمده است ولي آن حكمتي كه از خواص نفس ناطقه قدسيه است فوق اينها است و اينها همه فرع او است و در احاديث [ص 449] آن را به اطاعت خداوند و معرفت امام و تفقه در دين تفسير فرمودهاند و خداوند فرموده و من يؤت الحكمة فقد اوتي خيرا كثيرا يعني بهر كس حكمت داده شده خير زيادي باو داده شده . و در تفسير آن فرمودهاند آن طاعت خداست و معرفت امام . و حكمت و نزاهت از صفات مخصوص انسان است و نزاهت در اعلاي آن كه محل حكايت صفات ربوبيت است ظاهر شده چه منزه بودن از خلق و مقدس بودن از كثرات از صفات ربوبيت است و در جهت پائين آن كه محل حكايت صفات عبوديت و كثرت است حكمت ظاهر شده كه مقام تفصيل است ، و بعد از آنكه نفس انسان در مراتب پائين جلوه كرده در مرتبه نفس برزخي بواسطه صفت نزاهت كه دارد از اخلاق رذيله پرهيز ميكند و بواسطه صفت حكمت كه دارد هر خلقي را بحد اعتدال و بر وجه صحت براي خود ميگيرد ، در مقام حلم حلم بجا و بموقع ميكند ، در مقام علم پي علوم حقه ميرود پي فقه و علم دين ميرود ، در مقام فكر فكر صحيح ميكند و از همه چيز عبرت ميگيرد و در عاقبت هر كار فكر ميكند با خيال خود تصور اعمال خوب را ميكند و حديث نفس بمعصيت نميكند . و در مرتبه بدن ظاهر هم كه تنزل كرده حيوانيت و نباتيت را براه راست واميدارد و در هر چيز آنچه موافق شرع و حكمت و صواب است انتخاب ميكند .
[ص 450] و بنا بر اين همه كارهاي صحيح و افكار صحيحه و علوم صحيحه و حلمهاي صحيح همه از حكمت است و همه سري از سرهاي حكمت هستند چنانچه حضرت امير عليه السلام ميفرمايند رأس حكمت حفظ تجربهها است و حضرت پيغمبر صلي الله عليه و آله ميفرمايند رأس حكمت ترس از خداست و حضرت صادق عليه السلام ميفرمايند رأس حكمت طاعت خداست . و بهر حال هر كار صحيحي از حكمت است و همه دستورات شرع مقدس حكمت است و خداوند ميفرمايد هو الذي بعث في الاميين رسولا منهم يتلوا عليهم آياته و يزكيهم و يعلمهم الكتاب و الحكمة يعني او است كسي كه برانگيزاند در ميانه مردم بيسواد پيغمبري از آنها كه ميخواند بر آنها آيات او را و پاكيزه ميكند آنها را و تعليم ميدهد بآنها كتاب و حكمت را . و حضرت صادق عليه السلام فرمودند حكمت معرفت است و تفقه در دين و هر كه از شما فقيه شد حكيم است . و فقه يعني فهم و تفقه در دين يعني علوم ديني را بفهمد و آن شامل جميع احكام است از توحيد تا كوچكترين مسأله و منحصر باين علم فقه اصطلاحي فقها نيست كه فقط مقصود احكام ظاهره باشد .
و اگر بزباني ديگر بخواهيد بگويم حكمت چيست حكمت نظامنامه اين عالم است و همه عالم در تحت نظام حكمت است و انبيا هم همين نظامنامه را ميخوانند [ص 451] و بيان ميفرمايند و شرع بيان همين نظامنامه است و آن صورت عقل است و انسان هم كه مولودي از مواليد اين ملك است خداوند هر چه در اين ملك عظيم قرار داده نمونهاي از آن در او هم قرار داده و در اشعار منسوبه بحضرت امير است عليه السلام :
اتزعم انك جرم صغير و فيك انطوي العالم الاكبر
يعني آيا گمان ميكني كه تو جرم كوچكي هستي و حال آنكه عالم كبير در تو پيچيده شده است . و اگر در كسي عقل كمال ظهور و بروز را پيدا كرده باشد و پردههاي حيوانيت و نباتيت و جماديت و شهوات نفس اماره روي آنرا نپوشانده باشد هر چه ميفهمد مطابق شرع خواهد بود و حكمت ، ولي عقول ما كه پوشيده بظلمات آن اعراض است بايد هر چه ميفهمد با شرع مقدس تطبيق كند هر چه موافق است بفهمد كه صحيح است و هر چه كه خلاف آن است بفهمد كه آن بواسطه آن اعراض است كه فهم او را پوشاندهاند و كج ميفهمد . پس حكمت صحيح همين حكمتي است كه مشايخ ما اعلي الله مقامهم بيان فرمودهاند كه ذره ذره آن را با شرع مقدس تطبيق كردهاند . و اما ديگران مقيد باين قيد نبودهاند و در تعريف حكمت خود گفتهاند كه حكمت علم بحقايق اشياء است ميخواهد مطابق شرع باشد ميخواهد نباشد . و در حقيقت با اين تعريف [ص 452] تكذيب و انكار حقيت پيغمبران را كردهاند و بزبان بيزباني ميگويند كه بعض آنچه در شرع وارد شده صحيح و مطابق واقع نيست . دسته ديگري هم از حكما هستند كه گفتهاند حكمت ما مطابق شرع است ولي آيات و اخبار را از معني خود بيرون ميبرند و تأويل ميكنند كه مطابق فهم ناقص خودشان بشود و هر دو دسته بر خطا هستند و راه حق همين رويه مشايخ ما است اعلي الله مقامهم كه همه چيز را از كتاب و سنت ميگيرند و پيغمبر صلي الله عليه و آله و ائمه اطهار عليهم السلام را معصوم و عالم بهمه چيز ميدانند و شرع آنها را علمي واقعي و حقيقي ميدانند و آن را فوق علوم اهل ظاهر ميدانند كه پايه آنها همه بر فرضيات و عادات و شهوات و امثال آنها است .
باري حكمت از خواص نفس انسان است و راه تحصيل آن توجه به خداوند و ترك خواهشهاي دنيوي و نفساني و تضعيف حيوانيت است تا بآنجا برسند كه از خود نمايشي نداشته باشند و آنچه خداوند در ماوراي حواس ظاهره آنها قرار داده كه همان نفس انساني است از آنها ظاهر شود و در حديث است كه هر كه چهل صباح براي خداوند خالص شود خداوند از قلبش بر زبانش چشمههاي حكمت را جاري ميفرمايد و حضرت پيغمبر صلي الله عليه و آله فرمودند روزه مورث حكمت است و حكمت [ص 453] معرفت ميآورد و معرفت يقين ميآورد و فرمودند مجاهده كنيد با خودتان بر شهواتتان حكمت در دل شما حلول ميكند و حضرت امير عليه السلام فرمودند دوستي دنيا عقل را فاسد ميكند و دل را از شنيدن حكمت كر ميكند و فرمودند حد حكمت اعراض از دار فنا است و توجه بدار بقا و خداوند به حضرت پيغمبر صلي الله عليه و آله وحي فرمود اي احمد بدرستيكه بنده هر گاه گرسنه شد شكمش و حفظ كرد زبانش را تعليم ميدهم باو حكمت را و اگر كافر باشد حكمتش حجتي ميشود عليه او و وبال ميشود و اگر مؤمن باشد حكمتش نور و برهان براي او ميشود و شفا و رحمت ، پس ميداند آنچه را كه نميدانست و ميبيند آنچه را كه نميديد و اول چيزي كه باو مينماياند عيوب خودش است و مشغول ميشود بآنها از عيوب ديگران و بينا ميكند او را بدقايق علم تا اينكه شيطان بر او داخل نميشود . و اخبار در فضل حكمت و تحريص بر آموختن آن بسيار رسيده است چنانچه حضرت پيغمبر صلي الله عليه و آله فرمودند خداي تعالي قرآن را بمن داد و از حكمت مثل قرآن و نيست خانهاي كه چيزي از حكمت در آن نباشد مگر اينكه خراب است آگاه باشيد تفقه كنيد و تعلم كنيد و جاهل از دنيا نرويد .
و حكمت علمي همين علوم شرعيه است و راه تحصيل آن زهد در دنيا است و چون حكمت در كسي [ص 454] ظاهر شد علم او از علم علما بالاتر ميرود حلم او از حلم حلما بالاتر ميرود و هكذا و در حقيقت علوم علما همه ظاهري است و جسدي است بيجان و حكمت جاني است كه در تن آن علوم دميده ميشود و علوم علما راهش تحصيل و كثرت تعلم است ولي حكمت راهش تخلق باخلاق روحانيين است و آن همان نوري است كه خداوند در قلب بنده مؤمنش مياندازد و فرمودهاند كه علم بكثرت تعلم نيست ولي علم نوري است كه خداوند در دل هر كس دوست بدارد مياندازد .
و اما حكمت عملي همين اعمالي است كه بر وفق شرع انجام ميشود و همه احكام فقهيه و دستورات سلوك كه در اين باب نوشتيم از حكمت عملي است جز اينكه در اينجا بعض حكم عمليه را كه كمتر در كتب فقه و سلوك ذكر شده براي شما در ضمن چند فصل مينويسم .
فصل - در دورانديشي و عاقبتسنجي است ، و آن كار شخص حكيم است كه آخر هر كاري و نتيجه هر كاري را ميبيند و احتياط خود را هميشه دارد و آنها كه در امورشان بموعظه حسنه راه ميروند از دورانديشي آنها است كه در فكر عاقبت كارند مثل دليلي كه حضرت صادق عليه السلام براي ابن ابيالعوجاء كه از زنادقه بود و تمسخر ميكرد بمسلمين كه گرد خانه كعبه ميگردند ، آن حضرت باو فرمودند اگر آنطور كه تو ميگوئي [ص 455] و نيست آنطور كه هيچ خبري بعد از اين دنيا نباشد تو و آنها مساوي هستيد و اگر آنطور باشد كه آنها ميگويند و همانطور هم هست آنها نجات پيدا ميكنند و تو هلاك ميشوي . و آنها كه پي طاعت خدا رفتهاند از حزم و دورانديشي آنها است و در حديث است كه اين است و جز اين نيست كه حزم طاعت خدا است و معصيت نفس و حضرت پيغمبر صلي الله عليه و آله فرمودند ظفر در حزم است و جزم و فرمودند حزم به جولان دادن رأي است و رأي بمحكم نگاه داشتن اسرار و حضرت امير عليه السلام فرمودند كه صاحب حزم كسي است كه نفسش را مقيد به محاسبه بكند .
فصل - در محكمكاري است ، و از حكمت است كه انسان در هر كاري محكمكار باشد و شلكار نباشد معاملهاي ميكند آن را محكم كند و سند بگيرد شاهد بگيرد ، عمارتي ميسازد بيبنياد نسازد ، وصيتي ميكند درست همه جهات و حيوثش را ملاحظه كند لفظ مبهمي بيمعني ننويسد و در حديث است كه حضرت رسول صلي الله عليه و آله وقت دفن سعد بن معاذ خودشان تشريف بردند در قبر و با خشت و گل در قبر او ميچيدند و سوراخهاي بين خشتها را با گل ميگرفتند و بعد از فراغت فرمودند ميدانم كه خواهد پوسيد و مندرس ميشود ولي خداوند [ص 456] دوست ميدارد كه بنده وقتي كه كاري ميكند محكم بكند آن را و حضرت صادق عليه السلام فرمودند اگر دو روز از عمرت باقي مانده قرار بده يكي را براي ادبت كه استعانت بجوئي به آن براي روز مردنت عرض شد آن استعانت چيست فرمودند تدبير آنچه باقي ميگذاري نيكو بكني و آن را محكم بكني .
فصل - از حكمتهاي عمليه يكي اين است كه شخص دخالت در چيزي كه مربوط باو نيست نكند و سخن در آن نگويد و عادت مردم جاهل اين است كه در هر موضوع علمي يا عملي يا اجتماعي سخن ميگويند و اظهار نظر ميكنند و همهاش بيربط است و بيمعني و در حديث است كه معرفت بكمال دين مسلم ترك كردن او است كلام را در آنچه اهلش نيست . و اگر درست بخواهيد بدانيد چه ميگويم ميگويم كه فضول نباشيد و نخود هر آش نشويد و لغوگو و لهوكار نباشيد .
فصل - در مرمت معاش و اصلاح مال است ، و حكيم سعي در اين دو دارد و نميگذارد كه مالش بيجهت تمام و تلف شود و مال خدا را اسراف نميكند و حضرت پيغمبر صلي الله عليه و آله از فساد مال نهي فرمودهاند و فرمودهاند كه اصلاح مال از ايمان است . و از اصلاح مال است كه آن را دست سفها ندهيد دست خائنين ندهيد بلكه بدست كسي بدهيد كه آن را [ص 457] حفظ كند و زياد كند و تلف نكند و سهلانگار نباشد .
فصل - در ذخيره قوت سال است ، و آن از حكمت است و باعث جمعيت خاطر است و فراغت براي عبادت و حضرت سلمان وقتي كه عطاي خود را ميگرفتند بقدر خوراك خود تا سال آينده ذخيره ميفرمودند عرض شد خدمتشان شما با اين زهد چنين ميكنيد و نميدانيد شايد فردا از دنيا رفتيد فرمودند چرا اميد ماندني براي من نداريد همانطور كه بر رفتنم ميترسيد آيا نميدانيد اي نادانان كه نفس اگر اطميناني نداشته باشد صاحبش را پريشان ميكند ولي وقتي كه معيشت خود را ذخيره كرد مطمئن ميشود . و از همين باب است كه كسي كه ميتواند كسبي و تجارتي داشته باشد كسبي بكند كه مالش رو بنقصان نرود و پريشان براي آيندهاش نباشد .
و بهمين قدر در اين مقصد اكتفا ميكنم و چون همه مطالبي كه ميخواستم در باب سلوك براي شما نوشته باشم بحمد الله موفق بر آن شدم اين باب را هم بهمين جا ختم ميكنم و براي تفصيل بيشتر در كتب فارسي مشايخ به كتاب سير و سلوك سيد مرحوم اعلي الله مقامه و رساله مصباح السالكين و در كتب عربي بكتاب مبارك طريق النجاة كه از تصنيفات مرحوم آقاي بزرگ اعلي الله مقامه است رجوع كنيد كه كتابي در اسلام [ص 458] نظير آن تأليف نشده است و از كتب اخبار به كتاب مبارك كتاب المبين رجوع كنيد كه اخبار سير و سلوك را در سفر سوم آن جمع فرمودهاند و آنچه هم كه در اين اوراق براي شما نوشتم اغلب اغلب آن مأخوذ از اين كتب مباركه است يا مأخوذ از اخبار است و از خودم چيزي ننوشتهام و اين بهترين چيزي است كه براي شما ميگذارم و از حضرت صادق عليه السلام است كه فرمودند بهترين چيزي كه پدرها براي پسرها ارث ميگذارند ادب است نه مال چون مال ميرود و ادب باقي ميماند . و شما اي برادران عزيز سعي نمائيد كه بآنچه نوشتهام عمل كنيد كه همه دستور خدا و رسول است و راه نجات دنيا و آخرت و نظر به بيعملي من نكنيد كه واعظ غير متعظ هستم و نظرتان باين باشد كه گوينده اصلي كيست و پند بگيريد ،
مرد بايد كه گيرد اندر گوش ور نوشته است پند بر ديوار
و در حديث است كه الحكمة ضالة المؤمن اخذها اينما وجدها يعني حكمت گمشده مؤمن است هر جا آن را يافت برميدارد . و اميدوارم كه به بركت محمد و آلمحمد عليهم السلام و دوستان ايشان در سير و سلوك خود بسوي خداوند موفق باشيد و مرا هم از دعاي خير فراموش نكنيد و همان مطلبي كه در اول اين باب نوشتم در آخر هم تكرار ميكنم كه اول قدم معرفت استاد كامل [ص 459] است و دوم قدم محبت او و سوم قدم اطاعت او ، و خداوند هميشه در هر دوره و عصري راهنمائي قرار داده است و به پيغمبر خود ميفرمايد انما انت منذر و لكل قوم هاد يعني اين است و جز اين نيست كه تو ترسانندهاي و براي هر قومي هدايتكنندهاي هست ، و بد نگفته است شاعر :
قطع اين مرحله بي همرهي خضر مكن ظلمات است بترس از خطر گمراهي
اول راه همين بود كه بشما نمودم دامن همت بكمر بزنيد و توكل بر خداوند بكنيد تا بهر جا كه او خواسته باشد برسيد و صلي الله علي محمد و آله الطاهرين و لعنة الله علي اعدائهم اجمعين .
تمام شد بر دست بنده مسكين عبدالرضا بن ابوالقاسم بن زينالعابدين در عصر شنبه نوزدهم ماه رجب سال هزار و سيصد و هشتاد و پنج هجري قمري .