مطلب سوم - در ذكر بعض صفات حميده و آداب معاشرت است ، و در آن چند فصل است :

فصل - در جود و سخاوت و كرم است ، و اصل جود صفت خداوند عالم است و نور خداوند در هر كس ظاهر شود صفات خداوند هم در او پيدا ميشود و از آن جمله جود و سخاوت است و مؤمن سخي است و بواسطه شرافت و برتري كه از ظهور نور خداوند در او پيدا شده از حد جمادات و نباتات و حيوانات بالاتر رفته و دلبستگي بآنها ندارد و مال دنيا را براي خود مال دنيا دوست نميدارد مثل ما كه ريگهاي بيابان را دوست نميداريم و چون دوستي نسبت بمال دنيا ندارد چه از او بگيرند و چه باو بدهند فرقي برايش نميكند ولي از حيث بندگي خداوند مال دنيا را براي همان مصرفي ميخواهد كه خداوند خواسته در آنجا كه فرموده بده ميدهد و اسخي الاسخياء است مثلاً براي صله برادر مؤمن و ارحام و صدقه بفقرا و كمك به برادران و آنجا كه فرموده نده ابخل البخلاء [ص 332] است مثلاً اگر تقيه نداشته باشد قطره آبي هم بناصب نميدهد ، و غرض ما از جود كه از فضايل انسان است اين است كه مال را در همان راه كه خدا فرموده صرف كند و بخيل آن است كه از صرف در راه خدا خودداري كند اگر چه در راه ديگري صرف كند و باين حساب اشخاص مسرف هم بخيلند ، اما اين سخاوت و بخلي كه مردم ميگويند اينها از صفات حيوانيت است و اغلب در غير موقع خودش است ، بلي نوعا آنكه بمقتضاي مزاج سخاوتمند است اگر مؤمن باشد موفق‌تر بر صرف مال در راه خداست و از اين نظر خوب است و بخل مزاجي چون اسباب خرابي كار دنيا و آخرت است بد است و خدا و رسول و مردم همه سخي را دوست ميدارند و بخيل را دشمن و همين بس كه اگر به بخيل بگوئي تو بخيلي بدش ميآيد ولي بدروغ هم بگوئي تو سخي هستي خوشش ميآيد و اخبار در فضل جود و كرم بسيار رسيده است و حضرت صادق عليه السلام فرمودند جوان سخي گناهكار از پير عابد بخيل بهتر است و حضرت ابوالحسن عليه السلام فرمودند سخي نزديك است بخداوند ، نزديك است به بهشت ، نزديك است بمردم و فرمودند سخاوت درختي است در بهشت هر كه بشاخه‌اي از شاخه‌هاي آن متعلق شود داخل بهشت ميشود و فرمودند [ص 333] جواد كسي است كه ادا ميكند آنچه را خداوند بر او واجب فرموده و بخيل كسي است كه بخل بورزد بآنچه خداوند بر او واجب كرده و حضرت صادق عليه السلام فرمودند سخاوت از اخلاق انبيا است و ستون ايمان است و نيست مؤمني مگر اينكه سخي است و سخي نيست مگر صاحب يقين و همت عالي چرا كه سخاوت شعاع نور يقين است هر كس بشناسد آنچه را قصد كرده آسان ميشود بر او آنچه بذل ميكند .

و در مقابل اخبار بسيار در مذمت بخل وارد شده است چرا كه بخل از صفات جماديت و دوستي جمادات است و اينها كه بخيل هستند در همين جماديت فرو رفته‌اند چنانچه خداوند در صفت كافر ميفرمايد و لكنه اخلد الي الارض يعني او اقامت در زمين كرده است . و مقصود همان دلبستگي او است باينها و همين است كه مرگ بر اين جماعت دشوار است و روحش آزاد نيست و در همين علائق دنيا فرو رفته و كنده شدنش از اينها محتاج به قلابهاي عزرائيل است نعوذ بالله و بخيل دوست جمادات است و مخالف خداوند ، از ترس فقر به فقر ميگذراند ، نه ميخورد و نه انفاق ميكند ، دوستان و ارحام خود را دشمن خودش ميكند ، خودش يك نفر است كه از آنها جدا شده به بخلش و آنها جماعتي هستند كه ديگر كمكش نميكنند ، [ص 334] براي بخيل دوستي نيست ، دوستانش او را دشمن ميدارند و اهل خانه‌اش آرزوي مرگش را دارند ، خدا و پيغمبر و ائمه اطهار عليهم السلام دشمن اويند كه حق خداوند را ادا نميكند ، مثل فقرا زندگي ميكند و مثل اغنيا بايد در آن دنيا حساب پس بدهد ، نزد دشمنان ذليل است و نزد اوليا پست ، هر ذلتي را متحمل است از ترس مالش و بر هر نكبتي صبر ميكند و حضرت پيغمبر صلي الله عليه و آله فرمودند بخل و ايمان در قلب بنده‌اي جمع نميشود و فرمودند دو خصلت است كه جمع نميشود در مسلمي بخل و بدخلقي و فرمودند كسي كه زكوة واجب را از مالش بدهد و عطا كند بقومش در نائبه‌اي كه بآنها برسد بخيل نيست و اين است و جز اين نيست كه بخيل و حق بخيل كسي است كه زكوة واجبش را ندهد و بقومش در نائبه‌اي كه بآنها برسد چيزي ندهد و در ماسواي اين تبذير كند .

و همانطور كه بخل بد است اسراف هم بد است و اسراف يعني تجاوز از حد اعتدال و حد اعتدال هم در هر چيزي همان است كه شارع مقدس تعيين فرموده نه آنكه ميان دو حد هميشه اعتدال باشد ، مثلاً استه خرما را دور بياندازند در حديث از اسراف شمرده‌اند يا آبي كه از رودخانه بردارند و مازاد بر مصرف را روي خاك بي‌جهت بريزند از اسراف [ص 335] شمرده‌اند و فرموده‌اند كه بقيه را بريزد در همان رودخانه در صورتي كه در عرف مردم كسي اين دو كار را از اسراف نميشمرد و اگر در كاري كه جايز نيست يك شاهي بپردازيد اسراف است و در كاري كه بايد داد آلاف الوف هم باشد اسراف نيست و باين حساب اي بسا فقيري باشد كه مسرف است و غني كه هزار برابر او خرج كرده ولي در جاي خودش خرج كرده مسرف شمرده نشود و خداوند مسرفين را مذمت فرموده آنجا كه ميفرمايد و ان المسرفين هم اصحاب النار يعني مسرف‌ها اهل جهنمند و حضرت صادق عليه السلام فرمودند اقتصاد امري است كه خداوند آنرا دوست ميدارد و اسراف امري است كه خداوند آنرا دشمن ميدارد حتي انداختن استه خرما چونكه براي يك چيزي خوب است و حتي ريختن مازاد آب خوردنت و حضرت امير عليه السلام فرمودند اقتصاد باعث ثروتمند شدن است و اسراف باعث فقر و حضرت صادق عليه السلام فرمودند ضامنم براي كسي كه اقتصاد كند كه فقير نشود . و اخبار در باب اسراف زياد وارد شده و چون ذكر همه آنها در اين مختصر نميگنجد خلاصه‌اي از مضمون آنها مينويسم كه حساب كار دستتان بيايد :

١ - هر وقت خداوند بشما وسعت داد شما هم بر اهل و عيال [ص 336] وسعت دهيد هر وقت تخفيف داد شما هم تخفيف بدهيد .

٢ - خرجي كه براي مصلحت بدن است اسراف نيست ولي اسراف آن است كه به بدن ضرر بزند و مال را فاسد كند .

٣ - كسي كه وسعت دارد ، نان و نمك بخورد و به عيالش بدهد از بخل است و اقتصاد او آن است كه نان و گوشت و شير و سركه و روغن بخورد يك مرتبه از اين يك مرتبه از آن ، ولي كسي كه شخصاً نه از باب بخل بلكه از باب رياضت نفس نان و نمك بخورد از بخل شمرده نميشود .

٤ - بسا فقيري كه مسرف‌تر از غني باشد چون غني از آنچه خدا داده خرج ميكند و فقير از آنچه خدا نداده انفاق ميكند .

٥ - در حوائج خود و عيال بايد حد معمول را بر حسب وضع خود شخص و وضع عيالش كه از چه خانواده است رعايت نمود ، مثلاً وقتي كه باسب پانصد توماني كارش ميگذرد اسب ده هزار توماني بخرد اين از اسراف است يا براي عيالش براي لباسي كه در مطبخ ميپوشد لباس نخي يا پشمي كفايت است اگر براي اين كار پارچه ذرعي صد توماني بخرد اين از اسراف است .

٦ - لباسي كه براي پوشيدن خود شخص است و لباس ديگر هم ندارد اين را ببخشد از اسراف است .

٧ - ليسيدن انگشت كه با آن غذا خورده و پاك كردن ظرف [ص 337] غذا و جمع كردن آنچه از سفره ريخته از اقتصاد است ولي در صحرا مازاد غذا را بگذارند از اسراف نيست و شايد از اين جهت است كه طعمه حيوانات خواهد شد و بهدر نميرود .

٨ - قطعه ناني كه روي زمين افتاده باشد بردارند و پاك كنند يا بشويند و بخورند هفتاد حسنه دارد .

٩ - خوردن در حال سيري و چراغ روشن كردن در مهتاب و زراعت در زمين شوره و نيكي بغير اهلش همه ضايع ميشود .

١٠ - در وقت درو به دو مشت به فقرا بدهند اسراف است ، يك مشت كافي است .

١١ - انسان آنقدر ببخشد كه خودش فقير شود از اسراف است .

١٢ - فقيري كه چيزي ندارد و آبروئي دارد و قرضي كند و در غير راهي كه خداوند دوست ميدارد صرف كند اسراف و اتلاف كرده .

١٣ - خرج زياد در سفر حج اسراف نيست .

١٤ - از مازاد عوائد هر چه در راه صدقات و خيرات خرج شود اسراف نيست .

١٥ - كسي كه متمكن است غذاي خوب و لباس خوب براي خود و عيالش تهيه كند اسراف نيست البته هر كسي در حدّش و بشرطي كه لغو نباشد ، مثل اينها كه در اين اوقات شنيده‌ام براي مهمانيها غذاي پخته با طياره از اروپا ميآورند و غرض فخر و شهرت است .

١٦ - شخص متمكن توسعه بر خود [ص 338] و عيال خود بدهد مستحب است و خداوند فرموده اما بنعمة ربك فحدّث يعني نعمت خدايت را حكايت كن . و خداوند دوست ميدارد كه نعمتي كه بكسي داده بر او ببيند و كسي كه خدا باو داده لباس تميز بپوشد خود را خوشبو كند خانه‌اش را سفيد كند خانه را آب و جاروب كند حتي اينكه پيش از غروب چراغ روشن كند باعث زيادي رزق و دوري فقر ميشود .

١٧ - رويه‌اي كه مثل حضرت پيغمبر صلي الله عليه و آله و حضرت امير عليه السلام داشتند لباس كم‌قيمت ميپوشيدند بكمتر چيزي از غذا اكتفا ميفرمودند از باب فقر عمومي مسلمين در آن اوقات بود ولي ائمه اطهار بآن وضعها راه نميرفتند و لباسهاي فاخر هم ميپوشيدند كه مناسب اهل زمانشان بود ولي لباس زيرين را كه مخصوص خودشان بود لباس خشني مي‌پوشيدند كه براي خدا باشد ولي رياكاران آن زير لباس نرم مي‌پوشيدند و در ظاهر لباس خشن كه مردم را گول بزنند .

١٨ - هر لباس و هر كاري كه باعث شهرت بشود جايز نيست مثل مرد ثروتمندي كه كهنه بپوشد يا فقيري كه لباس اغنيا را بپوشد و نان شب نداشته باشد يا هر كس هر لباس عجيبي بپوشد مثلا در ميان عجم لباس عربي بپوشد يا در اين زمان لباس هزار سال پيش را بپوشد اينها همه از حد اعتدال [ص 339] خارج است و باعث شهرت و فرموده‌اند الشهرة خيرها و شرها في النار يعني شهرت خوب و بدش در آتش است .

اينها مطالبي بود كه ذكرش در اخبار بود يا از كليات آنها استنباط ميشد ولي دستور كار ، رويه مؤمنين كاملين است ببينيد آنها چه ميكنند شما هم بكنيد چون نسبت بهر كس و هر جا و هر وضع اين احكام فرق ميكند و نميشود حد مشخص و معيني برايش معلوم كرد و روايت ميكنند كه مرحوم عم اكرم آقاي حاج محمد خان اعلي الله مقامه جبّه خز قيمتي داشتند روزي در مسجد شخصي خدمتشان عرض كرد كه شما ميتوانستيد بيك پوستين معمولي قناعت كنيد و پول اين را چهل عبا بخريد و به چهل برادر فقير بدهيد اتفاقاً چند روز پيش پسر همين شخص كاري كرده بود كه حاكم ميخواسته گوشش را ببرد و بشفاعت مرحوم آقا او را بخشيده بود در جواب آن شخص فرموده بودند من اين جبّه را براي خودم نميخواهم براي شما ميخواهم اگر اين را نداشته باشم حاكم گوش بحرف من نميدهد كه از بريدن گوش پسر شما صرف نظر كند . و مقصودم از ذكر اين حكايت اين بود كه فقط مسأله شنيدن و دانستن كافي نيست و فهم هم ميخواهد كه تفقه كند و بداند جاي هر كاري كجا است و اين است كه [ص 340] بكتاب تنها كار نميگذرد و هميشه فقيه زنده‌اي ميبايد كه كتاب را معني كند . حضرت پيغمبر صلي الله عليه و آله هم كه قرآن را در ميانه ما گذاشتند عترت خود را هم كه ائمه اطهار باشند عليهم السلام با آن گذاشتند كه تفسير آن را بكنند و اگر قرآن تنها كفايت بود ديگر حاجتي بائمه عليهم السلام نبود . در اين اوقات هم كه ائمه اطهار اخبار خود را در ميان ما گذاشته‌اند روايت‌كنندگاني هم كه معاني آنها را بفهمند در ميان ما گذاشته‌اند كه بآنها بايد رجوع كنيم چنانكه حضرت حجت عليه السلام در توقيع رفيع خود فرمودند كه در حوادثي كه واقع ميشود بروايت كنندگان حديث ما رجوع كنيد . و نفرمودند كه تنها باحاديث ما رجوع كنيد و راوي كامل كسي است كه روايت حديث را بكند و معنيش را بفهمد و خودش هم بآن عمل بكند و بر عوام است كه از او تقليد كنند و او را سرمشق خود قرار دهند ، و شما اي برادران عزيز در جزئي و كلي فرمايش و عمل بزرگان را سرمشق خود قرار دهيد مگر آن چيزها كه فرموده باشند يا فهميده باشيد كه مخصوص بخودشان است و هر چه را هم كه نفهميديد بپرسيد و تا كسي خودش انسان كاملي نشده چارهٔ جز ديدن و پرسيدن ندارد و هيچ وقت بمزاج خود راه نرويد مثل كوري كه بايد راجع به ديدنيها [ص 341] همه چيز را از بينائي بپرسد و هر چه كه از پيش خودش فكر كند يا بگويد مزخرف است و بي‌معني ولي آنچه از بيناي راستگوئي شنيده بگويد اگر خودش معني آنرا نميفهمد در خارج واقع يك معنيي دارد . باري اين فصل طولاني شد و فصلي ديگر در اقتصاد عنوان ميكنيم كه ان شاء الله بر بصيرت باشيد .

فصل - در اقتصاد است ، و اقتصاد يعني اعتدال و امام عليه السلام براي شخصي مثلي زدند كفي از ريگ برداشتند و دست خود را بهم گذاشتند كه هيچ نريزد فرمودند اين اقتار است يعني سخت‌گيري ، باز كفي ديگر برداشتند و دست خود را باز كردند كه همه ريخت فرمودند اين اسراف است ، باز كفي برداشتند و انگشتانشان را كمي باز گذاردند كه قدري ريخت قدري هم ماند فرمودند اين اقتصاد است . و خداوند ميفرمايد لينفق ذو سعة من سعته يعني صاحب وسعت از روي وسعت خود خرج كند و حضرت رضا عليه السلام فرمودند صاحب نعمت واجب است بر او توسعه بر عيالش و حضرت پيغمبر صلي الله عليه و آله فرمودند هر وقت خداوند بر تو وسعت داد وسعت بده و هر وقت امساك كرد تو هم امساك كن . و از اين احاديث معلوم ميشود كه حد اعتدال براي هر كسي در احوال مختلفه فرق ميكند و همچنين بر حسب شهرهاي مختلف هم [ص 342] فرق ميكند چون عين خرجي كه در ده كسي ميكند يا شهر كوچك بهمان ترتيب در شهر بزرگي عمل كند حمل بر بخل ميكنند و باعث شهرت به بخل ميشود و بعكس آنچه در جاي بزرگ ميكند در شهر كوچكي بكند شهرت باسراف پيدا ميكند و شهرت خير و شرش هر دو در آتش است و همچنين احكام نسبت به شرف و پستي اهل و عيال فرق ميكند آنطور كه با دومي رفتار ميكند نبايد با آنكه از خانواده محترم است و شريف است رفتار نمود ، البته اينها همه وقتي است كه يك چيزي باشد و الا اگر شخص شريفي باشد ولي مالي نداشته باشد بمقتضاي شرفش كه نميتواند خرج كند اين بايد متناسب با سرمايه‌اش رفتار كند چون اگر چنين نكند يا بايد گدائي كند يا قرض بكند و مال مردم را بخورد و هيچكدام شايسته نيست و فرموده‌اند كسي كه ندارد پس بدهد قرض نكند اگر چه بنا باشد در خانه‌هاي مردم برود و يك لقمه و دو لقمه بگيرد مگر آنكه كسي را داشته باشد كه قرضش را بدهد . و بيشتر حاجت مردم براي فضول معاش و مستحبات آن است و الا اگر آنكه ندارد از فضول معاش خودداري كند و اعتدال داشته باشد امام عليه السلام ضامن شده‌اند كه فقير نشود .

و امام عليه السلام وجوه انفاق را بتفصيل در حديث بيان ميفرمايند و چون دانستن آنها هميشه مورد حاجت است عين [ص 343] آنرا نقل مينمائيم :

حضرت صادق عليه السلام در حديثي فرموده‌اند و اما وجوهي كه امر شده است در آنها بخرج اموال در جميع وجوه حلال كه واجب است بر آنها و وجوه مستحب پس بيست و چهار وجه است هفت تا از آنها مخصوص نفس خود او است و پنج تا بر آنها كه لازم النفقه او هستند و سه تاي از آنها از چيزهائي است كه در وجوه دين بر او لازم است و پنج تا از آنها در وجوهي است كه بر او لازم است از انواع بخشش‌ها و چهار تا از آنها از وجوه كارهاي نيك است كه بر او لازم است . اما آنها كه مخصوص نفس خود او است خوردن و نوشيدن و لباس و نكاح و خدمه او و عطا كردن در آنچه محتاج بآن است از اجيرهائي كه براي مرمت متاعش يا حمل آن يا حفظ آن و معني آنچه محتاج بآن است واضح است مثل منزلش يا اسبابي از اسباب كه بآن براي حوائجش استعانت ميكند و اما آن پنجي كه بر او واجب است در نفقه دادن بر آنها كه لازم النفقه هستند پس اولاد هستند و والدين و عيال و مملوك كه خرج بر آنها در گشادي و تنگي لازم است بر او و اما آن سه تا كه در دين واجب است زكوة واجب است در هر سال و حج و جهاد در اوقاتش و اما آن پنج از بخششهاي مستحبه وقف است و صله رحم است و صله مؤمنين و انواع صدقه [ص 344] و بِرّ است و آزاد كردن بنده و اما آن چهار تا پس پرداختن دين است و عاريه دادن و قرض دادن و مهماني كردن واجبند در سنت . تمام شد حديث شريف و البته در همه آنها رعايت اقتصاد را بايد كرد جز حج كه در آن گشاددستي بايد بكند ولي نه بآن حد كه اسمش اتلاف مال بشود .

و وجوه انفاق مستحب بسيار است و از آن جمله است صدقه بر فقرا و مساكين چه سؤال بكنند چه نكنند و پيش از سؤال بدهد بهتر است و از كم دادن بواسطه كم بودن خودداري نكند چون اگر ندهد ديگر از كم هم كمتر ميشود و هديه و آن باعث جلب محبت است و روايت شده كه بهتر از صدقه است و مهماني است و براي آن فضل زيادي است كه قراري انسان در حدود وسعتش براي خودش بگذارد هر روز يا هر هفته يا هر ماه مهماني بكند برادران خود را ولي البته نه بيش از حد توانائي كه برود و قرض كند و خودش را بزحمت بياندازد يا عوائد سالش را در ماه اول مهماني كند و خود و عيالش را بزحمت بياندازد بلكه همانقدر كه بسهولت برايش ممكن بشود و قرض دادن بمحتاج است و آن هم فضل عظيمي دارد بشرط آنكه ربا نگيرد مديون را اذيت نكند بر او منت نگذارد و ماعون كه اسبابي يا چيزي به همسايه و دوست عاريه دهند يا نيكي باو بكنند و صله ارحام [ص 345] است و فضل آن گذشت و صله همسايه مسلمان است و حق درو و ميوه‌چيني كه بفقراي حاضر در آنجا قدري بدهد و وقف است كه بر فقراي مؤمنين وقف كند و ساختن مساجد است و ساختن كاروانسراها براي توقف مردم در راهها و ساختن پلها و اصلاح راهها است و برپا كردن مجالس عزاي حضرت سيدالشهدا عليه السلام و نايب الزياره گرفتن براي زيارت ائمه و حج براي خود شخص يا پدر و مادرش يا مؤمنين و اجرت دادن براي خواندن قرآن براي خودش يا براي امواتش يا علماي گذشته يا مؤمنين و خرج براي نجات غريق يا رفع بلائي كه كسي بآن مبتلا است و تقبل قرض مؤمني كه مديون است و ندارد بدهد و خرج براي معالجه مريض‌هاي بي‌چيز يا كسي كه در غربت افتاده و بي‌چيز شده كمكي باو بكنند يا اسيري را بخرند يا فدا بدهند براي اسيري كه در دست كفار افتاده يا بنده‌اي را آزاد كنند و از اين قبيل ، و از همه مهمتر مواسات با برادران و ايثار آنها است و براي ذكر اين دو فصل مخصوصي عنوان ميكنيم .

فصل - در مواساة و ايثار است ، و مواساة يعني مساوي قرار دادن كه انسان برادر ديني خود را كه در ايمان هم‌درجه او است در مال و همه چيز مساوي خود قرار دهد ، و ايثار آن [ص 346] است كه برادر خودش را بر خودش ترجيح دهد ، و اصل در اين اين است كه بدانيم مال مال خداوند عالم است و هيچكس با او شريك نيست و امانتي است نزد بندگان كه بايد در راه خدا صرف كنند و خداوند مالك همه بندگان است و هر چه در دست آنهاست و بقدري كه در هر بنده‌اي نور خداوند ظاهر شده و ايمان و علم و عمل پيدا كرده اين صفت در او پيدا ميشود و دو بنده كه از اين حيث با هم مساوي باشند در صفت مالكيت هم مساوي ميشوند و هيچكدام اولاي از ديگري نيستند و اگر در يكي بيشتر پيدا شد او اولي از ديگري ميشود مثل حضرت پيغمبر صلي الله عليه و آله كه اولاي بمؤمنين از خود آنها نسبت بخود آنها هستند و خداوند فرموده النبي اولي بالمؤمنين من انفسهم و همچنين ائمه اطهار عليهم السلام و حضرت پيغمبر صلي الله عليه و آله در خطبه غدير فرمودند من كنت مولاه فهذا علي مولاه يعني هر كس من مولاي او هستم پس اين علي مولاي او است . و بعد از ائمه اطهار عليهم السلام هم در ميانه مؤمنين هر كدام كه بزرگترند و نور ولايت در آنها بيشتر ظاهر شده اولي از كوچكترها هستند نسبت بهمه چيز آنها ، اين است كه برادر كوچكتر بايد در هر چه دارد برادر بزرگتر را بر خود ترجيح دهد و ايثار كند و هر چه دارد در اختيار او بگذارد و با برادر [ص 347] مساوي مواساة كند و اين از سخت‌ترين تكاليف خلق است كه تحمل آن را ندارند مگر در وقت ظهور دولت حق كه ايمان آنها قوي شده است ولي در اين اوقات كه ظلمت جهل عالم را فرا گرفته و ايمان مؤمنين مشوب بظلمات كفر است و تاب و تحمل عمل بمقتضاي حق را ندارند كمتر تكليف آنرا فرموده‌اند و همينقدر فرموده‌اند كه بدانند كه اين هم هست تا آنها كه ايمانشان قوي است بآن بگيرند و عمل نمايند و ضعفا را كمتر خبر بآن داده‌اند كه مبادا باعث هلاكت آنها بشود چنانكه ابان بن تغلب است ميگويد عرض كردم خدمت حضرت صادق عليه السلام خبر ده مرا از حق مؤمن بر مؤمن فرمود اي ابان آن را بگذار و مپرس باز مكرر سؤال كردم فرمودند اي ابان مالت را با او قسمت ميكني پس نظر فرمود بمن و ديد آنچه بر من وارد شد فرمود اي ابان آيا نميداني كه خداوند ذكر فرموده است ايثاركنندگان بر خود را عرض كردم بلي فدايت شوم فرمودند تو اگر با او قسمت كني كه ايثار نكرده‌اي و تو و او مثل هم شده‌ايد و ايثار آن است كه از آن نصف ديگر هم بدهي . حال ببينيد كه چطور امام جواب نميفرمودند تا اينكه اصرار كرد و فرمودند و تحمل نداشت . و حضرت پيغمبر صلي الله عليه و آله فرمودند سه چيز است كه [ص 348] اين امت طاقت آنرا ندارند مواساة با برادر در مالش و انصاف دادن بمردم نسبت بخودش و ذكر خداوند در هر حال . و از همين فرمايش معلوم ميشود كه اين تكليف عمومي نيست چرا كه خداوند عالم ميفرمايد لايكلف الله نفسا الا وسعها يعني تكليف نميفرمايد خداوند بكسي مگر باندازه وسعش . و وسع آن چيزي است كه بآساني ميسر باشد و چيزي كه طاقت آن را ندارند در وسعشان نيست و عمل ائمه اطهار عليهم السلام و صحابه كبار هم هميشه بر اين نبوده ، اين است كه ميگوئيم اين حكم براي همه واجب نيست و مستحب است و تكاليف واجبه مقدم بر آن است و خداوند نفقه بر والدين را اگر فقير باشند بر انسان واجب قرار داده بعد نفقه اولاد بعد نفقه عيال بعد نفقه مملوك بعد اگر بقدر كفايت باشد حج را واجب قرار داده و همچنين اگر نذري كرده باشد يا خرج واجبي باشد يا كفاره‌اي اگر بر گردنش باشد اينها مقدم هستند بعد اگر زياد آمد صله ارحام مؤمنينش را ميكند بعد اگر زياد آمد در راه خدا آنرا خرج ميكند و با برادرانش مواساة ميكند يا ايثار ميكند آنها را بر خودش و در اين اوقات جايز نيست كه هر چه دارد بين برادرانش قسمت كند و خود و عيالش سائل بكف بشوند بلكه بايد اول حقوق واجبه مثل خمس و زكوة را ادا كند بعد براي خود [ص 349] و عيال خودش بدون اسراف و تبذير خرج كند بعد بر ارحامش بعد بر برادرانش و از مضمون اخبار چنين ظاهر است كه مواساة را هم با برادر مساوي كه با هم مواخاة دارند بايد كرد نه با همه مؤمنين بلكه بآنها بايد قدري از فضل مال خودش بدهد و اصلا ممكن هم نيست كه با همه مواساة كرد و نشنيده‌ايم كه بزرگان اصحاب مثل حضرت سلمان و حضرت ابوذر هم چنين كاري كرده باشند چنانچه حضرت امام حسن عسكري عليه السلام در حديث طبيب يوناني و اسلام او بر دست حضرت اميرالمؤمنين عليه السلام و تعليم شروط ايمان باو از آن حضرت روايت ميفرمايند كه فرمود : و امر ميكنم ترا كه مواساة كني با برادرانت كه مطابق تو هستند بر تصديق محمد صلي الله عليه و آله و تصديق من و انقياد براي او و من از آنچه خداوند بتو روزي داده ، تا اينكه ميفرمايد و هر كدام از آنها كه در درجه تو باشد در ايمان مساوي كني او را در آنچه داري با خودت و كسي كه فاضل باشد بر تو در دينت ايثار كني در آنچه داري او را بر خودت كه خداوند بداند كه دين او نزد تو ترجيح دارد بر مالت و دوستان او گرامي‌ترند بر تو از اهل و عيالت . و از اين حديث معلوم ميشود كه بمؤمنين از مالش بايد بدهد و با آنكه هم‌درجه او است بايد مواساة كند و آنكه بالاتر است [ص 350] بايد او را بر خود ترجيح دهد ، پس مواسات و مساوات مخصوص هم‌درجه‌ها است . و حضرت رضا عليه السلام در حديثي كه حقوق برادران را ميشمرند ميفرمايند مواساة با آنها و مساوات با آنها در آنچه جايز است مواساة و مساوات . و از اين حديث معلوم ميشود كه چيزهائي هم هست كه در آنها مواساة و مساوات جايز نيست مثل عيال يا اموالي كه مصارف واجبه‌اي براي آنها است مثل نفقه پدر و مادر فقير و نفقه اهل و عيال و صله ارحام چنانكه حضرت پيغمبر صلي الله عليه و آله فرمودند پنج خرما يا پنج قرص نان يا دينار يا درهم كه انسان مالك ميشود و ميخواهد آنرا خرج كند افضل آن آن است كه انسان بر والدينش انفاق كند پس دوم بر خودش و عيالش پس سوم بر نزديكان فقيرش پس چهارم بر همسايگانش پس پنجم در راه خدا و آن از همه پست‌تر است . و همچنين در عمل صحابه كبار كه نظر كنيم مي‌بينيم كه با همه برادران مواساة نكرده‌اند چه اگر ميكردند چيزي برايشان نميماند اگر صد تومان داشتند و پنجاه تومان را بيك برادري ميدادند و از پنجاه تومان بقيه هم بيست و پنج تومان به برادر ديگري ميدادند و هكذا اگر با ده برادر اين عمل را ميكردند يك قران هم كمتر براي خودشان ميماند در صورتي كه در حديث امام عليه السلام ميفرمايند كه [ص 351] ابوذر چند شتري و چند گوسفندي داشت آنها را ميدوشيد و گاهي از آنها اگر اهل منزلش گوشت ميخواستند يا مهماني ميرسيد يا فقرائي ميديد ميكشت و بين آنها تقسيم ميكرد و خودش هم مثل سهم يكي از آنها برميداشت و در همان حديث است كه سلمان وقتي كه عطايش را ميگرفت بقدر مصرف سالش برميداشت تا وقت عطايش در سال ديگر برسد بايشان گفتند كه شما با اين زهدتان چنين ميكنيد و نميدانيد شايد امروز يا فردا از دنيا برويد جواب دادند كه چطور است اميد ماندني براي من نداريد چنانكه ميترسيد كه فاني شوم اي جاهلها اگر انسان معيشتي نداشته باشد كه نفسش بآن مطمئن شود انسان را پريشان ميكند ولي اگر معيشت خود را احراز كرد مطمئن ميشود . و امام عليه السلام اين روايات را براي بعض صوفيه كه مردم را امر ميكردند كه همه اموال خود را بدهند در مقام رد بر آنها و استشهاد به عمل صحابه ميفرمايد . و همچنين در عمل خود آن بزرگواران هم كه بايد سرمشق ما باشد نظر ميكنيم مي‌بينيم عملشان دايم بر اين نبوده و در حديث است كه حضرت امام حسن عليه السلام سه مرتبه مال خود را با خداي خود تقسيم كرد . و از اين معلوم ميشود كه عمل دايم ايشان نبوده .

و خلاصه همه اينها اين ميشود كه اول مخارج واجبه بعد مواساة آن هم با برادر مساوي كه با او مواخاة [ص 352] دارد و اين قيد را از اين جهت ميكنم كه در اغلب اخبار بلفظ مفرد فرموده‌اند و در فرمايشات مشايخ اين قيد را ديده‌ام ولي استدلال خاصي نديده‌ام . و اما آنها كه كوچكترند بايد از فضل مال خود بآنها بدهد و اسراف نكند و بخل هم نكند بلكه بين اين دو باشد چنانكه خداوند به پيغمبر خود ميفرمايد و لاتجعل يدك مغلولة الي عنقك و لاتبسطها كل البسط فتقعد ملوماً محسورا يعني دستت را قرار مده بسته بگردنت و آنرا باز مكن تمام باز كردن پس ميگردي ملامت‌شده و برهنه . و اما نسبت به برادر بزرگتر هم البته ايثار ميكند ولي بهمان شروط و ترك اوامر خداوند را نميكند و كيست كه از عهده آن برآيد .

فصل - در عدل و انصاف است ، و اين دو هم از علامات نباهت و شرافت انسان است زيرا كه عدالت يعني استوا و مساوي بودن و تا كسي از حد دو چيز يا دو كس بالاتر نرفته باشد نسبتش بآندو مساوي نيست و نميتواند بين آنها بعدالت رفتار نمايد ، مثل دو فرزندي كه هر يك بمزاج و هوس خود رأيي پيدا ميكنند و پدري كه از حد آنها بالاتر رفته و هر دو را بيك اندازه دوست بدارد و خير هر دو را بخواهد ميتواند بعدالت بين آنها تا اندازه‌اي حكم كند ، يا قاضي كه باتقوي و پرهيزكار باشد و عالم باحكام باشد و بهيچ يك از طرفين دعوي تمايل نداشته باشد [ص 353] ميتواند بعدالت بين آنها حكم كند ولي باز اينها همه تا وقتيكه در يك عرصه باشند هيچكدام نسبت بديگران عادل واقعي نميشوند ولي آنكس كه در او روح انسانيت پيدا شده و از حد حيوانيت بالاتر رفته نسبت بآنها كه زير درجه او هستند يا نسبت بمراتب پائين‌تر خود ميتواند كه بعدالت رفتار نمايد ، مثلاً هر وقت صفراي او بخواهد غلبه كند و غضب كند بآب حلم غضب خود را فرو مي‌نشاند يا اگر بواسطه غلبه بلغم در آن موقع كه بايد غضب كند طبيعتش نخواهد غضب كند آن را وادار به غضب ميكند و خلاصه بين اخلاط خود بعدالت رفتار ميكند و هيچكدام را نميگذارد كه از حد اعتدال تجاوز كنند و همچنين به عادات و شهوات و الحاد نفس اماره اعتنا نميكند چون از آنها بالاتر است و فرمانده آنها است و اسير هيچكدام نيست و مايل بهيچ كدام نيست هر يك از آنها را بجاي خود مي‌نشاند و بعدالت در ميان آنها حكم ميكند ، عادات خوب را تصديق ميكند عادات بد را انكار ميكند ، شهوات حلال را تجويز ميكند شهوات حرام را منع ميكند ، الحاد را منع ميكند محبت را تجويز ميكند و همچنين بين مردم كه هر يك در جهتي از حد اعتدال بيرون رفته‌اند بين آنها بعدالت حكم ميكند .

و اگر درست بآنچه نوشتم توجه كرده باشيد ميفهميد كه عادل واقعي در ملك ائمه هستند عليهم السلام [ص 354] كه از حد همه مردم بالاتر رفته‌اند و بهيچ طرف مايل نيستند و قضاوت و حكم واقعي مخصوص ايشان است چنانچه حضرت امير عليه السلام بشريح قاضي فرمودند كه در جائي نشستهٔ كه نمي‌نشيند جز پيغمبري يا وصي پيغمبري يا شقي . و مقصود اين است كه هر كس اين مقام را غصب نمايد شقي است و ايشانند ترازوي عدل خداوند كه در ميانه ما بلباس بشريت تشريف آورده‌اند و نور امامت كه نور خداوند است از جبين ايشان ظاهر است و مثل چراغي هستند كه نور غيبي خداوند را براي ما حكايت ميفرمايند و احكام و فرمايشاتشان حكم نور چراغ را دارد و همه‌اش حكايت امر پروردگار است و امر خداوند عدل است و احسان چنانچه ميفرمايد ان الله يأمر بالعدل و الاحسان و ايتاء ذي القربي يعني خداوند امر ميفرمايد به عدل و احسان و نيكي كردن به نزديكان . و هر كس بيشتر از ايشان اطاعت كند بيشتر صفت عدالت در او ظاهر ميشود تا بآنجا ميرسد كه در عرصه خود حكم مركز دايره را پيدا ميكند نسبت به ساير نقاط ، نقاط روي دايره يكي شرقي است يكي غربي است يكي شمالي است يكي جنوبي است ولي اين در مركز و قطب دايره واقع ميشود و نه شرقي است و نه غربي نه شمالي و نه جنوبي و ميزاني ميشود براي سايرين در عرصه خودش و اين شأن شخص اول شيعه در هر [ص 355] زمان است كه قطب دايره ايشان است و عارف باحكام ايشان و ترازوي عدل ايشان است در ميانه ما مظهر كمال انسانيت است و برتر از همه اهل اين عرصه و بعد از آن هر كس هر اندازه كه كمال روح انسانيت را حكايت كرده صفت عدالت در او بهمان اندازه ظاهر ميشود ، يكي همينقدر بظاهر صفات عدالت خود را آراسته كرده و مواظبت بر طاعات كرده و از ارتكاب كباير و اصرار بر صغاير خودداري كرده از حضور در مسجد در اوقات نماز خودداري نكرده و همه عيوب خود را پوشانده اين در ظاهر ميشود عادل ، شهادت او را ميپذيرند در نماز باو اقتدا ميكنند ، و يكي مي‌بينيد كه از اين حد بالاتر رفته و ظاهر و باطن خود را بصفات امام متصف كرده و عارف باحكام ايشان شده آن ميشود عادل ظاهري و باطني حكم او ميشود حكم امام ، رد بر او ميشود رد بر امام ، قبول از او ميشود قبول از امام و او است حاكم عادل و قاضي از طرف امام عليه السلام در ميانه رعيت .

و اما انصاف در لغت بمعني نصف كردن و عدالت آمده ولي در اغلب اخبار كه ديدم انصاف را در معامله بين برادران استعمال فرموده‌اند چنانچه حضرت صادق عليه السلام در حديثي ميفرمايند كه از سخت‌ترين چيزها كه خداوند واجب كرده است بر خلقش سه چيز است انصاف مرد از نفس خودش كه راضي نشود براي برادرش [ص 356] از خودش جز بآنچه راضي است براي خودش از او و مواساة برادر در مال و ذكر خداوند در هر حال . و شاعر هم آن را بشعر درآورده كه گفته : بر كس مپسند آنچه ترا نيست پسند ، ولي البته اينهم بطور عموم نيست بلكه وقتي است كه انسان تا اندازه‌اي خود را متصف بصفات خوب كرده باشد و الا چه بسيار مردم هرزه هستند كه مي‌پسندند كه كسي بآنها فحش بدهد حال باين دليل بديگران فحش بدهد كه من همانچه براي خودم راضي هستم نسبت بآنها هم رفتار ميكنم اين درست نيست .

باري انصاف همانطور كه فرمودند از سخت‌ترين فرايض است و حضرت پيغمبر صلي الله عليه و آله در حديثي فرمودند سه چيز است كه اين امت طاقت آنرا ندارند مواساة با برادر در مالش و انصاف دادن بمردم از خودش و ذكر خداوند در هر حال . و علت آن هم اين است كه ما همه گرفتار طبيعت و عادت و شهوت خود هستيم و از دريچه چشم اينها نظر ميكنيم و حقيقت امور را خالص نمي‌بينيم و همه چيز در چشم ما برنگ طبيعت و عادت و شهوت ما درميآيد و چون حقيقت واقع را نميفهميم قضاوت صحيح نميكنيم مگر آنكه هر مطلبي را با احكام آل‌محمد عليهم السلام بسنجيم و انصاف بدهيم بر خلاف طبيعت خود ، مثلاً اگر مزاج ما صفرائي است و غضب را دوست [ص 357] ميدارد مي‌بينيم يكي يكي را ميزند خوشمان ميآيد آفرين هم بر او ميگوئيم ولي اگر رجوع بشرع بكنيم و ببينيم كسي حق ندارد بدون مجوز شرعي كسي را بزند و بخواهيم انصاف بدهيم بايد زننده را منع و آن مظلوم را ياري كنيم و اين بر خلاف طبيعتمان ميشود و سخت است البته و كار هر كس نيست كه انصاف بدهد و چون عاقل در حال اين مردم نظر ميكند و همه را اسير اميال و شهوات خود مي‌بيند توقع انصاف از آنها نميكند و در يكي از مراسلات مرحوم آقا اعلي الله مقامه ديدم كه مرقوم فرموده بودند انصاف از مردم طلبيدن كمال بي‌انصافي است . و حتي از برادران هم انصاف طلبيدن از بي‌انصافي است و بايد با همه راه رويد و مدارا كنيد و از هيچ كدام توقع نداشته باشيد از هيچ يك بي جهت نرنجيد با جهت هم نرنجيد و الا طولي نميكشد كه بي دوست و تنها ميشويد . بلي خودمان بايد سعي كنيم كه در همه امور خود را با شرع بسنجيم و تا آنجا كه ميتوانيم انصاف دهيم تا خداوند بخواهد كه ان شاء الله روح انصاف و عدالت و نباهت در ما پيدا شود كه ديگر بي تكلف و زحمت در همه امور انصاف دهيم و به عدالت رفتار نمائيم ، و چون انصاف از متفرعات نباهت و شرافت انسان است سيد اعمال شده است چنانچه حضرت پيغمبر صلي الله [ص 358] عليه و آله ميفرمايند سيد اعمال انصاف دادن به مردم است از خودت و مواساة برادر در راه خدا و ذكر خدا در هر حال .

فصل - در راستگوئي و امانت و وفاي بعهد است ، و اين هر سه از علامات عدالت شمرده ميشوند و فرمايش پيغمبر است صلي الله عليه و آله كه هر كس معامله كند با مردم و بآنها ظلم نكند و با آنها سخن بگويد و دروغ نگويد و وعده دهد و خلف نكند او از كساني است كه مروت او كامل است و عدالت او ظاهر و اخوتش واجب است و غيبتش حرام و فرمودند سه چيز است كه در هر كس باشد منافق است اگر چه نماز بخواند و روزه بگيرد و گمان كند كه مسلمان است كسي كه اگر امين شمرده شد خيانت كند و اگر سخن بگويد دروغ بگويد و اگر وعده كند خلف كند خداوند در كتاب خود فرموده است بدرستيكه خداوند دوست نميدارد خيانت‌كاران را و فرموده بدرستيكه لعنت خداوند بر او است اگر از دروغگويان باشد و در قول خداي تعالي است و ذكر كن اسمعيل را بدرستيكه او صادق الوعد بود و رسول و نبي بود و عرض شد خدمت حضرت صادق عليه السلام كه مردي بر اين امر است ( يعني از شيعه است ) اگر سخن بگويد دروغ ميگويد و اگر وعده كند خلف [ص 359] ميكند و اگر امانتي باو بدهند خيانت ميكند منزله او چيست فرمودند كه آن نزديكتر منزلها است بكفر و كافر نيست و فرمودند مغرور نشويد بنماز آنها و روزه آنها و اي بسا مردي كه عادت كرده بنماز و روزه بحدي كه اگر ترك آن را كند وحشت ميكند و لكن امتحان كنيد آنها را به راستگوئي و اداي امانت . و اخبار در اين باب زياد است .

و همين بس درباره اين صفات كه همه مردم از مؤمن و كافر اينها را از صفات خوب ميشمرند حتي آنها هم كه اين صفات را ندارند اينها را بخود مي‌بندند ، مثلاً دروغگو است ولي سعي دارد كه او را راستگو بشمرند ، خائن است ولي خود را ميخواهد امين جلوه دهد و جاي تأسف است و بسيار هم تأسف دارد كه كفار و نصاري و يهود باين دستورات بيشتر از مسلمانان عمل ميكنند و بهمين نيت دنيائي هم كه عمل ميكنند از بركت اين صفات اين همه ترقيات براي آنها حاصل شده و مسلماناني را كه بدستورات پيغمبر خود عمل نميكنند بنده و برده خود قرار داده‌اند و در واقع و حقيقت اين مسلماني نيست كه مردم اين زمان دارند و الا چرا بايد كفار چنين مسلط بر ما باشند مگر پيغمبر ما صلي الله عليه و آله نفرموده كه الاسلام يعلو و لايُعلي عليه يعني اسلام بالا ميرود و بر او برتري پيدا نميكنند . پس معلوم ميشود كه مسلماني [ص 360] نيست و الا بر ما برتري پيدا نميكردند . آخر اين چه مسلماني است كه امروز در اين بازار مسلمين كمتر متاعي است كه تقلب در آن نباشد ، فروشنده آن هم مكه رفته ريش دارد صلوات ميفرستد كه صفير آنرا از چند ذرع ميشنوند باني مسجد ميشود روضه ميخواند ولي روغن وازلين هم عوض روغن نباتي يا حيواني بمردم ميدهد و هم مالشان را ميبرد و هم جانشان را ، ولي مي‌بيني بآن سر دنيا بشخص فرنگي مينويسي قيمت متاعش را ميپرسي اولا قيمتي ميگويد عادله ، توصيف متاع خود را مينويسد همانطور كه هست ، بي آنكه او را ديده باشيد يا سابقه معامله‌اي داشته باشيد با كمال اطمينان پولي براي او ميفرستيد متاع شما را در موعد مقرر صحيح و سالم بي كم و زياد ميفرستد و به سلامت به بندر ايران واصل ميشود و همه خطرات از بعد از ورود به بندر تا وصول بدست شما است اي بسا كه از اصل دزديده شود اي بسا كه آنرا عوض كنند يا جاي آن در صندوق آجر بگذارند يا از بي‌احتياطي با كرايه گزافي كه گرفته‌اند متاع شما را در حين حمل خرد و خمير كنند تا بدست شما برسد . نتيجه اين اخلاق هم همين است كه مي‌بينيد كه ما چنين بنده‌ايم و ذليل و آنها آقا و عزيز و كاش كه ميفهميديم و غيرتي داشتيم و عبرتي ميگرفتيم از آنها كه در امور دنياشان به احكام [ص 361] شرع ما عمل ميكنند و باين پيشرفتها نائل شده‌اند و از مسلمان‌نماهاي اين زمان كه تقليد فاسد الاخلاق‌هاي فرنگيان را ميكنند و باين روز سياه افتاده‌اند خسر الدنيا و الآخرة ذلك هو الخسران المبين .

ولي شما اي برادران عزيز مسلمان باشيد و بشرع اسلام راه رويد كه در دو دنيا رستگار شويد ، امين مال مردم باشيد اگر چه كشنده پدر شما باشند مال مردم را مال مردم بدانيد اگر شما را باينطور شناختند شريك مال آنها خواهيد بود و در مثل است كه آدم خوش‌حساب شريك مال مردم است . راستگو باشيد كه رضاي خدا و رسول در آن است و اگر كسي دروغ را ترك كند كه حتي بشوخي هم دروغ نگويد حضرت پيغمبر صلي الله عليه و آله ضمانت فرموده‌اند كه به بهشت رود ولي اين را هم بدانيد كه براي اينكه راستگو باشيد لازم نيست كه هر چه ميدانيد بگوئيد و اگر چنين باشد چه بسا كه فسادها از اين كار پيدا شود ولي معنيش اين است كه آنها كه ميگوئيد راست باشد ولي هر چه مصلحت نيست سكوت كنيد مگر در وقت ضرورت و ترس جان و تقيه كه انسان گاه ناچار ميشود كه دروغ بگويد و خداوند از شخص مضطر عفو فرموده است مثل وقت جنگ اگر دشمني بيايد و اطلاعاتي از شما راجع به قشون اسلام بخواهد اگر راستش را بگوئيد باعث هلاكت [ص 362] مسلمانان ميشود در چنين وقتي نبايد راستش را گفت معذلك در اين قبيل مواقع هم شخص دانا ميتواند طوري بگويد كه دروغ نباشد ولي چيزي هم دستگير طرف نشود . و همچنين براي اصلاح بين دو برادر كه از هم رنجيده‌اند اگر بخواهيد راستگوئي كنيد و هر چه از يكي درباره ديگري شنيده‌ايد بازگو كنيد آتش اختلاف تندتر ميشود ولي قاعده‌اش اين است هر چه خوب از يكي درباره ديگري يكوقتي شنيده‌ايد اينها را بگوئيد ، راجع بچيزهاي بد تجاهل كنيد و حتي اگر لازم شد انكار كنيد كه كاري اصلاح شود و در واقع دروغ هم نگفته‌ايد چون كارهاي بد از شيطان است و ذات مؤمن از آن بيزار است و فاعل آنها نيست ، حال اگر برادري به برادر مؤمنش در غياب او و حضور شما دشنامي داده باشد بعد آن دومي از شما بپرسد و شما بگوئيد كه دشنام نداد و در دل اينطور نيت داشته باشيد كه دشنام‌دهنده شيطان بوده كه در آن ساعت بر او مستولي شده و ذات او بري از دشنام دادن به برادر مؤمنش است و دشنام نداده در اين موقع در واقع دروغي نگفته‌ايد اسباب فتنه‌اي هم نشده‌ايد . و همچنين خوش‌قول و وفاكننده بعهد باشيد و خداوند فرموده اي كساني كه ايمان آورده‌ايد چرا ميگوئيد آنچه را كه نميكنيد و فرموده كه [ص 363] بعهد خود وفا كنيد . و اين صفت او است كه دوست داشته است در مؤمنين هم ظاهر شود و حضرت باقر عليه السلام فرمودند سه چيز است كه خداوند در آنها رخصتي قرار نداده ، و شمردند از آنها وفاي بعهد را نسبت به بَرّ و فاجر و حضرت امير عليه السلام فرمودند صالح نيست دروغ ، جدي باشد يا شوخي ، و نه اينكه وعده بدهد يكي از شما به بچه‌اش و وفا بآن نكند . و عجب دارم از مردم اين زمان كه در بعض موارد وفاي بعهد هم ميكنند ولي نه به نيت اطاعت خدا و رسول بلكه باين نيت ميكنند كه شبيه بفرنگيان شده باشند ، ديده‌اند آنها وعده ميكنند در ساعت فلان دقيقه فلان بروند جائي و درست سر وقت ميروند اينها هم از آنها تقليد ميكنند ولي شما اي برادران عزيز مثل اين مردم نباشيد كار خير را به نيت بندگي خداوند كنيد ترك معصيت را هم به نيت بندگي او بكنيد آنوقت هم در آن دنيا اجر داريد هم در اين دنيا ولي آنها كه باين نيت نيستند كار خير و ترك معصيت در اين دنيا برايشان فايده دارد ولي در آن دنيا نصيبي ندارند .

مطلب چهارم - در بعض آداب ظاهري معاشرت و معامله با مؤمنين است ، و اگر چه بعض آنچه ذكر ميشود از افعال حيواني و نباتي است ولي اعتدال در آنها بشرحي كه ذكر [ص 364] ميشود از نباهت و شرافت انساني است كه مراتب حيوانيت و نباتيت را مهار كرده و بر آنها مسلط شده و آنها را باعتدال واميدارد و آنچه ذكر ميكنم مأخوذ از اخبار است و شايد براي رعايت اختصار عين الفاظ احاديث را ذكر نكنم و در اين مطلب چند فصل است .

فصل - در زيارت مؤمنين است ، و خداوند عالم دوست داشته است كه مؤمنين يكديگر را ملاقات كنند و زيارت يكديگر را بكنند كه روح ايمان آنها قوت بگيرد و هر يك نور خداوند را در ديگري ببيند و در حقيقت زيارت مؤمنين زيارت خداوند است و زيارت حضرت پيغمبر و ائمه اطهار است عليهم السلام و در حديث فرموده‌اند كسي كه نتواند زيارت ما را بكند برادران صالح خودش را زيارت كند براي او ثواب زيارت ما نوشته ميشود . و همينكه شخص برادر خود را ببيند بايد سلام كند و بشاشت و خوشروئي كند و با او مصافحه كند و چون چنين كنند خداوند گناهان آنها را ميريزد . با دشمنان هم از باب مدارا و از باب اينكه دفع شر آنها بشود مانعي ندارد كه مصافحه بكنيم ولي با يهود و نصاري و مجوس اگر مصافحه بكنيم بايد دست خود را بشوئيم و سلام بر آنها نبايد كرد مگر از ناچاري چون سلام مخصوص مسلمان است ، و همچنين معانقه با برادر [ص 365] مؤمن خوب است و رحمت خداوند شامل هر دو ميشود .

و اما بوسيدن اگر بوسيدن پيشاني باشد مانعي ندارد ولي بوسيدن سر و دست مخصوص پيغمبر و ائمه اطهار است عليهم السلام يا كسي كه از جهت تعظيم پيغمبر مثل دوستان بزرگ ايشان باشد كه دست و سر ايشان را ببوسيم ولي دست و سر ديگران را نبايد بوسيد و پاي هيچكس را هم نبايد بوسيد و اما بوسيدن دهان بين زن و شوهر يا پدر و بچه كوچك مانعي ندارد و مرد نبايد از زنها جز مادر و دختر و خواهر و عيال و محارم خود را ببوسد و هيچوقت مرد و زن نامحرم نبايد يكديگر را ببوسند .

و اما تعارفات معموله بعض از آنها خوب است و بعضي خوب نيست و در اينجا بعض آنچه فعلاً بنظرم برسد مينويسم :

از آن جمله اين است كه خوب است انسان از جلوي پاي برادر خود برخيزد و باستقبال او برود ولي خود شخص نبايد كه دوست بدارد از جلوي پاي او بلند شوند و نبايد رياست‌طلب باشد و حضرت پيغمبر صلي الله عليه و آله فرمودند هر كس كه بخواهد رياست كند ملعون است و هر كس در دلش رياست را دوست بدارد ملعون است . و در مجلس هم كه شخص نشسته برادران كه وارد ميشوند مراعات احترام هر يك را علي قدر مراتبهم بايد بكند و همين طور صاف و بي‌حركت ننشيند اقلاً قدري از جاي خودش بلند [ص 366] بشود علما و صاحبان معرفت را بيش از جهال و بي‌معرفتها احترام كند ، جز براي سادات و خانواده پيغمبر تمام‌قد برنخيزد البته علما و بزرگان دين هم اگر چه بظاهر از اولاد پيغمبر صلي الله عليه و آله نباشند ولي در باطن آنها اولاد حقيقي و از اهل بيت آن حضرت شمرده ميشوند و از جلو آنها هم باين نيت برخيزند بسيار خوب است ، اما چون وضع دنيا طوري است كه در اين اوقات غلبه با اهل دنيا است از باب تقيه اي بسا شخص ناچار شود كه مثلاً از جلو كسي برخيزد يا باو بيش از مؤمني كه خيلي هم از او بهتر است احترام كند و تا وقتي كه تقيه و ترس از عداوت اين قبيل اشخاص باشد مانعي از آن نيست چنانچه در حديث وارد شده كه حضرت پيغمبر صلي الله عليه و آله گاه از ديگران خيلي بيش از آنكه از حضرت امير احترام ميگذاردند احترام ميگذاردند ، و مقصودشان اين بود كه عداوت آنها زياد نشود يا كمتر بر حضرت امير عليه السلام حسد ببرند و اين قبيل ملاحظات را هميشه بايد داشت .