باري عقل است كه اصل همه خيرات است ، خدايا بهر كس عقل دادي چه ندادي و بهر كس ندادي چه دادي ، و اصل عقل حقيقت محمديه است صلوات الله عليها و در هر كس هم هر چه از نور آن بزرگوار ظاهر شده اسمش عقل است و علامتش هم آن است كه بصفات آن بزرگوار متصف شده باشد و دين خود قرار داده باشد ، اما اين شعوري كه در مردم هست و اسمش را عقل گذارده‌اند اين عقل كوني است ، اگر اطاعت خداوند را كرد اين ميشود عقل اگر اطاعت نكرد اسمش ميشود شيطنت و عقلي كه بآن انسان انسان است همان است كه مطيع خداوند است و منشأ همه صفات نيكو است چه خود مصور بصورت آنها است و بآنها يقين كرده است و يقين بالاتر از علم است و يقين مخصوص عقل است و مردم كمتر بين آنها فرق ميگذارند و براي اينكه بهتر معني يقين را بفهميد فصل ديگري عنوان ميكنم .

فصل - در يقين است ، و فرق علم با يقين اين است كه نفس ما در مراتب پائين خود بصورت اشياء علم پيدا ميكند و مصور [ص 260] بصورت آنها ميشود و اگر قوه عاقله كه نماينده عقل در عالم نفس است نبود ربط معنوي بين اين صورتها را ادراك نميكرد ، مثلاً اگر قوه عاقله در ما نباشد يك كسي را با چشم مي‌بينيم صدايش را با گوش ميشنويم با دست تنش را لمس ميكنيم ، دست ما ابداً نميفهمد اينكه باو دست زده رنگي هم دارد يا صدائي هم دارد ، گوش ما نميفهمد صاحب اين صدا تني دارد يا رنگي دارد بلكه اصلاً نميفهمد اين صدا صاحبي دارد ، چشم ما هم نميفهمد كه اين رنگ صاحبي دارد و او صدائي هم دارد و تني هم دارد ، ولي قوه عاقله كه باشد ميفهمد كه اين صدا و اين رنگ و اين جسم هر يك صاحبي دارند و صاحب آنها هم يكي است و خلاصه آنكه معني همه اينها را ميفهمد ، اين است كه ميگويند نفس صورت چيزها را ميفهمد و عقل معني چيزها را ، صورت هر چيز كه نزد نفس حاضر شد اين ميشود علم ، معني چيزها كه عقل آنرا فهميد بآن ميگويند يقين ، پس دليل نفس دليل صوري است و دليل عقل امور معنوي است كه باو ميرسند و آنها را درك ميكند . حال هر گاه ادله معنوي همه بر يك چيز دلالت بكنند براي عقل حالت يقين پيدا ميشود ، اگر دو جور دلالت كنند بهيچكدام يقين نميكند ولي هر كدام كه دلالتش قوي‌تر است براي عقل حالت گمان و ظن از آن پيدا [ص 261] ميشود و هر كدام كه ضعيف‌تر است از آن وهم برايش پيدا ميشود و اگر دلالت هر دو نزد عقل مساوي باشد شك پيدا ميكند و اگر اصلا دليلي بر مطلب باو نرسد بحالت بي‌اطلاعي و جهل ميماند . پس حالات عقل باين ترتيب شد يقين و ظن و شك و وهم و جهل و خداوند همان حالت يقين را پسنديده كه بمقتضاي آن عمل كنند و از عمل بآن چهار حالت نهي فرموده و حرام فرموده است . البته اين در امور كليه معنويه است كه عقل ما قادر بر ادراك آنها هست و اما امور جزئيه ظاهري بواسطه اينكه عقول ما ضعيف است و نميتواند چنانكه بايد آنها را درك كند و خداوند هم بندگان را به چيزي كه در وسعشان نيست امر نميفرمايد مقرر فرموده كه بهمان علمي كه براي نفس ما حاصل ميشود عمل كنيم اگر چه بعقل چيزي از آن نفهميم ، بلي كمكي كه در آن باره از عقل ميگيريم اين است كه راستگو و دروغگو را بشناسيم و بآن بفهميم علممان علم صحيحي است و شك و ظن و وهم نيست . مثلاً مسأله توحيد و اقرار به وحدانيت خداوند از امور كلي معنوي است و بايد حتما تحصيل يقين عقلي براي اعتقاد بآن نمود و اگر بگمان و شك در آن اكتفا كنيم خداوند از ما نمي‌پذيرد ولي مسأله نماز را كه بفهميم مثلا هر روز ظهر بايد چهار ركعت نماز بكنيم اين را بدليل عقل [ص 262] ما نميتوانيم يقين كنيم ولي ميتوانيم بشنيدن از اشخاص راستگو علم حاصل كنيم كه پيغمبر صلي الله عليه و آله اينطور فرموده‌اند و عمل كنيم اگر چه يقين عقلي براي ما حاصل نشده باشد ولي اگر بمسئلهٔ علم حاصل نكرديم و فقط گماني براي ما پيدا شد كه اين قول پيغمبر صلي الله عليه و آله باشد حرام است كه آن را دين خود قرار دهيم و بآن عمل كنيم .

باري سخن در يقين بود و اگر كسي در اعتقادات خود تحصيل يقين بكند خود بخود اعمال خير از او سر ميزند و اينكه مي‌بينيد علم پيدا ميكنيم و عمل نميكنيم اين از ضعف يقين ما است و يقين حقيقت عمل است و فوق علم است و حضرت پيغمبر صلي الله عليه و آله فرمودند كه به جبرئيل عليه السلام گفتم تفسير يقين چيست گفت مؤمن عمل ميكند براي خدا مثل اينكه او را مي‌بيند و اگر او خدا را نمي‌بيند خدا او را مي‌بيند و اينكه ميداند يقينا كه آنچه باو رسيده است نميشد كه باو نرسيده باشد و هر چه باو نرسيده است نميشد كه رسيده باشد . حال اگر ما باين يقين داشتيم ديگر اينهمه حرص نميزديم و اگر ما بهمه گفته‌هايمان يقين داشتيم بجاهاي بزرگ ميرسيديم و حضرت صادق عليه السلام فرمودند يقين بنده را ميرساند بهر حال بلندي و مقام عجيبي ، چنين خبر داده است پيغمبر [ص 263] خدا صلي الله عليه و آله از بزرگي شأن يقين وقتيكه خدمتشان عرض شد كه عيسي بن مريم عليه السلام بر آب راه ميرفت فرمودند اگر يقينش زياد بود بر هوا راه ميرفت پس دلالت فرمود باينكه انبيا عليهم السلام هم با جلالت محلشان نزد خداوند بر يك‌ديگر فضيلت پيدا ميكردند بحقيقت يقين نه چيز ديگر و نهايتي براي زيادي يقين نيست و مؤمنين هم در قوت يقين و ضعف آن متفاوت هستند و خدمت حضرت باقر عليه السلام عرض شد يقين چيست فرمودند توكل بر خدا و تسليم براي خدا و رضا بقضاي خدا و تفويض بخدا . و چون سخن باينجا رسيد بمناسبت فصولي ديگر درباره توكل و تسليم و رضا عنوان ميكنيم .

فصل - در توكل است ، و توكل يعني واگذاردن كار خود بخداوند و بآل‌محمد عليهم السلام و مأيوس بودن از خلق و آن از علامت كمال يقين است بخداوند و اينكه هيچكس كننده كاري نيست مگر بحول و قوه خداوند و خدمت حضرت رضا عليه السلام عرض شد جعلت فداك حد توكل چيست فرمودند اينكه نترسي با خداوند از احدي و حضرت پيغمبر صلي الله عليه و آله فرمودند كسي كه بخواهد توكل بر خداوند بكند پس دوست بدارد اهل بيت مرا ه‍ . و كسي كه توكل بر خداوند بكند و رو باو بكند خداوند كفايت امر او را ميكند چنانچه [ص 264] حضرت امير عليه السلام فرمودند كسي كه توكل بر خدا بكند خداوند كفايت امور او را ميكند و فرمودند توكل بر خدا نجات است از هر بدي و حفظ است از هر دشمني و خداوند ميفرمايد و من يتوكل علي الله فهو حسبه . و معني توكل اين نيست كه انسان كاري نكند ولي معني آن اين است كه به تكليف شرعي خود عمل كند و خدا را روزي‌دهنده بداند نه آن كارش را و حضرت صادق عليه السلام بشخصي فرمودند طلب روزي را از راه حلال ترك مكن چه آن كمكي است براي تو بر دينت ، پاي شترت را ببند و توكل كن .

و تحقيق خاصي درباره توكل در فرمايشات مشايخ اعلي الله مقامهم نديده‌ام ولي از كليات فرمايشاتشان چنين برميآيد كه هر چيزي بصرافت طبع خودش اقتضاي دوام و بقاء و مقويات وجود خود را دارد و همينكه انسان همه آمال و اماني خود را كنار بگذارد و بمقتضاي آنها چيزي نخواهد و كار خود را به خداوند واگذار نمايد امر خداوند بر حسب اقتضاي قابليت او جاري ميشود و اسباب زمين و آسمان را بر آنچه خير و صلاح او است بحركت درميآورد و كفايت امر او را ميفرمايد .

فصل - در تسليم و رضا است ، و تسليم از يقين حاصل ميشود كه انسان بقدرت و عظمت خداوند و عجز خود يقين ميكند [ص 265] و خود را تسليم امر او ميكند و بفرمان او راه ميرود و اصل اسلام معني آن همين است ، بعد همينكه بمقتضاي اوامر و نواهي خداوند عمل كرد روز بروز نور يقين در او زياد ميشود و هر چه يقينش زياد شود عمل بيشتر ميكند تا آنكه نور محبت خداوند در دل او پيدا ميشود و خداوند را بر خود ترجيح ميدهد و بهر چه او خواسته راضي ميشود و مقام رضا بالاترين درجه يقين است چنانچه حضرت سجاد عليه السلام فرمودند زهد ده جزء است اعلي درجه زهد ادني درجه ورع است و اعلي درجه ورع ادني درجه يقين است و اعلي درجه يقين ادني درجه رضا است و فرمودند سر طاعت خداوند صبر و رضا است از خداوند در آنچه دوست بدارد بنده يا كراهت داشته باشد و راضي نميشود بنده‌اي از خدا در آنچه كه دوست ميدارد يا كراهت دارد مگر اينكه آن خير است براي او در آنچه دوست داشته يا كراهت داشته . و اصل رضا و تسليم از خواص نفس كليه الهيه است و آن نفس انبيا است كه فوق اناسي هستند و حقيقت رضا و تسليم را آنها دارند و در ما هر چه پيدا شود از شعاع و نور ايشان است و در كمتر كسي پيدا ميشود مگر در مؤمنين كامل و بهمين شناخته ميشوند و عرض شد بحضرت صادق عليه السلام به چه چيز دانسته ميشود [ص 266] مؤمن فرمودند به تسليم براي خداوند و رضا در آنچه وارد بشود بر او از سرور يا سخط . و همانهايند كه درباره آنها فرمودند المؤمن قليل المؤمن قليل المؤمن اقل من الكبريت الاحمر و كجايند آنها و چقدر كم هستند ، اما ما هر چه ميكنيم از باب تقليد اهل تسليم و رضا است ولي همين هم خوب است و اگر راهي براي وصول بآن درجه باشد همين است ، بد نگفته است شاعر :

پريشان نيستي ميگو پريشان از ايشان نيستي ميگو از ايشان

ذغالي كه ميخواهد نور آتش در دل او افروخته شود قاعده‌اش اين است كه خود را نزديك آتشي بكند و تقليد او را بكند و خود را بصفت او متصف كند تا خداوند اگر خواسته باشد نور آتش را در دلش بيفروزد و هر كه بجائي رسيد از همين راه رسيد ، ره چنان رو كه رهروان رفتند .

مقصد پنجم

در نباهت است ، و در آن مقدمه‌اي است و مطالبي :

مقدمه - نباهت در لغت يعني شرافت و شهرت و معني مناسب آن اينجا همان معني شرافت و بلندي است و اصل آن مخصوص نفس ناطقه قدسيه است كه نسبت بمادون خود شرف و برتري دارد [ص 267] و در مراتب پائين خود كه جلوه فرموده از همه آنها ظاهر شده و ذكر و فكر و علم و حلم او بواسطه آن جلوه همه نمايندگي شرف او را پيدا كرده‌اند و اسم همان جلوه نباهت است كه آنرا در حديث از قواي انسان شمرده‌اند و فرقش با آن چهار تا اين است كه نسبت بآنها جامعيت دارد مثل قوه لامسه كه در حيوان هست در چشم بصورت ديدن درآمده و در گوش بصورت شنيدن و در زبان بصورت چشيدن درآمده و هكذا همه اينها يك نوع لمس و احساسي است ، حال نباهت هم نسبت به ذكر و فكر و علم و حلم همينطور كليتي دارد و همان نباهت است كه در محل هر يك بصورت آنها درآمده است و اصل شرافت نفس ناطقه قدسيه بمعرفت خداوند و معرفت پيغمبر و ائمه طاهرين و دوستي دوستان و دشمني دشمنان ايشان و ايمان بكتب خداوند و شريعتهاي او است و باين است كه در اعمالي كه از آن قواي چهارگانه از او صادر ميشود در كمال اعتدال و استقامت باشد و صاحب كرم و زهد و تقوي باشد و در عقايد خود صاحب معرفت و يقين باشد و خلاصه صاحب همه صفات پسنديده باشد و اينها همه علامت وجود آن شرافت و بلندي است كه خداوند بواسطه محمد و آل‌محمد عليهم السلام از نور خود [ص 268] در او ظاهر فرموده است و اين نفس ناطقه قدسيه كه ميگوئيم از خودش هيچ رنگ و شكلي ندارد و مثل آينه بي‌رنگي است كه اگر متوجه مبدء خير كه محمد و آل‌محمد عليهم السلام باشند بود عكس و صفت آنها در آن ظاهر ميشود و چون انسان حقيقي آنها هستند اين كه متوجه آنها شد متصف بصفت انسانيت ميشود و اسمش ميشود انسان و صاحب نباهت ميشود ، ولي اگر متوجه بمبدء شر شد متصف بصفت آنها ميشود و بر حسب درجات مختلفه‌اش در حكايت صفات مبادي شر گاه جماد خوانده ميشود گاه نبات خوانده ميشود گاه حيوان خوانده ميشود و صاحب دنائت و پستي ميشود و خداوند هم در قرآن جماعتي را بسنگ تشبيه فرموده و فرموده قلوبهم كالحجارة و جماعتي را به نباتات تشبيه فرموده و فرموده كأنهم اعجاز نخل خاوية و جماعتي را بحيوانات تشبيه فرموده و فرموده ان هم الا كالانعام بل هم اضلّ ، و در اخبار آل‌محمد عليهم السلام خود را انسان خوانده‌اند و شيعه خود را شبيه انسان و بقيه مردم را نسناس خوانده‌اند و ايشان بواسطه فناي در جنب نور خداوند كه از خود هيچ نمايندگي ندارند و همه‌اش نور خداوند را مينمايانند شرافت و استعلا بر همه ماسوي پيدا كرده‌اند و تصرف در همه كاينات ميفرمايند و همه [ص 269] متحركات عالم بتحريك ايشان است كه حركت ميكنند و همه ساكنها بتسكين ايشان ساكن شده است و در زيارت ميخوانيم بكم تحركت المتحركات و سكنت السواكن و مؤمنين هم هر يك بقدر نمايندگي خود نسبت به نور ايشان در مادون خود صاحب تصرفات ميشوند و اينكه مي‌بينيد ما حتي يك مگسي را هم از خود دور نميتوانيم بكنيم باين جهت است كه به تمام خود متوجه مبادي نور نشده‌ايم و متوجه مبادي ظلمت هم هستيم و آن نور در ما ضعيف و محدود شده و قدرتي بر كاري نداريم ولي هر چه كه از ظلمت روگردان بشويم و بيشتر توجه بمبادي نور كنيم عظمت و قدرت خداوند بيشتر در ما ظاهر ميشود و صاحب نباهت و شرافت ميشويم و در هر يك از مراتب ما بطوري كه مناسب آن مرتبه است ظاهر ميشود ، در ذات ما بصورت معرفت و ايمان ظاهر ميشود ، و در مقامات نفس ظليه ما بصورت يقين و علم و صفات باطنه نيكو ظاهر ميشود ، و در اعضاء و جوارح ظاهر ما بصورت عبادات و اعمال نيك ظاهر ميشود ، و در اين كتاب از هر يك شرح مختصري براي شما مينويسم .

مطلب اول - در معرفت است ، و در آن فصولي است :

فصل - در معرفت و ايمان است . پس بدانيد اي برادران عزيز كه هر چيزي خودش را درك ميكند و به نظاير خودش اشاره ميكند ، [ص 270] مثلاً با دست فقط اجسام را ميتوانيم لمس كنيم و آن اثري كه آنها در دست ما ميگذارند همان اثر را دست ما ادراك ميكند و هيچوقت روح را با دست خود لمس نميتوانيم بكنيم و هر كوششي در اين باره بكنيم بيهوده است ، يا چشم ما كه ساختمانش طوري است كه نور در آن اثر ميكند ميتواند نور را درك كند ولي صدا را نميتواند درك كند و همچنين كليه حواس پنجگانه ظاهري ما جز همين ظواهر اجسام چيز بالاتري را نميتوانند درك كنند ، حواس باطنه ما هم هر يك چيزي كه از جنس خودشان است ميتوانند درك كنند ، مثلاً خيال صورت چيزها را ميتواند درك كند ديگر معني آنها را نميتواند درك كند ، يا عقل معاني چيزها را ميتواند درك كند چون خودش از جنس معني‌ها است ، بالاتر از عقل هم خداوند بما مشعري داده كه اسم آن فؤاد است و آن حقيقت ما است با آن هم حقايق چيزها را ميتوانيم درك كنيم ، ولي خداوند عالم نه از جنس اجسام است كه با حواس ظاهره او را ادراك كنيم نه از جنس صورتها و معاني است كه با حواس باطنه او را درك بكنيم و نه از جنس حقيقت اشياء است كه با فؤاد او را ادراك بكنيم اين است كه ذات غيب الغيوب خداوند ابدا قابل ادراك نيست و فرموده است كه لاتدركه الابصار يعني بصيرتها او را درك نميكنند . [ص 271] ولي از آنجا كه خداوند خلق را براي معرفت آفريده چنانچه در حديث قدسي ميفرمايد كنت كنزاً مخفيا فاحببت ان اعرف فخلقت الخلق لكي اعرف يعني من گنج پنهاني بودم پس دوست داشتم كه شناخته شوم پس خلق كردم خلق را كه شناخته شوم . در خلق نورِ كينونت خود را ظاهر فرموده كه بآن نور آن نور را بشناسند و آن نور صفت خداوند است و اسم او است كه در خلق ظاهر فرموده و همان است آن چيزي كه شناخته ميشود و فرموده‌اند كه اعرفوا الله بالله يعني خدا را بخدا بشناسيد . و منتهاي معرفت خلق معرفت همين نور است و بهمين نور اين نور را ميتوانند بشناسند و همانطور كه سابقاً مثل زدم بشعله و آتش كه اين بخار نفت بواسطه صاف شدن و مناسب شدن آن با آتش مثل روزنهٔ شده به عالم غيب كه آتش در آنجا است و نور آتش از آن ظاهر و نمايان شده و بر ظاهر اجسام ديگر منتشر شده و همه را نوراني كرده ، وجود حضرت پيغمبر صلي الله عليه و آله هم در همه عالم حكم آن شعله‌اي را دارد كه نور خداوند از آن ظاهر شده و توحيد خداوند را در عالم منتشر فرموده‌اند ، و همانطور كه شعله اول خودش به صفت آتش درآمده و بعد نورافشاني ميكند و همه را دعوت ميكند كه مثل من بشويد و روشن شويد و همه جا را روشن ميكند آن [ص 272] حضرت هم اول خود بصفت توحيد متصف شدند و مصداق واحديت خداوند و صفات و اسماء خداوند شدند و بعد وحي بايشان رسيد قل هو الله احد الله الصمد لم‌يلد و لم‌يولد و لم‌يكن له كفوا احد يعني بگو اي پيغمبر كه او است خداي يگانه و او است صمد نزائيده است و زائيده نشده است و براي او همتائي نبوده است . و مقصودم از وجود مبارك حضرت پيغمبر صلي الله عليه و آله همين مقام بشريت آن حضرت نيست بلكه مقصود حقيقت آن حضرت است كه زمين و آسمان را پر كرده و مثل شعله كه خود را نمينمايد و آتش را مينمايد حقيقت آن حضرت هم كه بعظمت همه عالم است خود را پنهان كرده و نور خداوند را نموده و احديت و واحديت و همه صفات خداوند را بخلق مينمايد و اگر گوش شنوائي باشد از زمين و آسمان و همه اطراف عالم صداي آن حضرت را ميشنود كه ميفرمايند هو الله احد و مي‌بيند كه او است تنها سخنگو و ناطق واحد در همه عالم ولي كو آن گوش و آن چشم ، اما هست گوشها و چشمهائي كه مي‌بينند و ميشنوند و آن ائمه اطهار هستند عليهم السلام كه ميفرمايند لايري فيها نور الا نورك و لايسمع فيها صوت الا صوتك ولي ساير خلق از ديدن آن نور و شنيدن آن صدا كر و كورند [ص 273] و در آنجا كه آنها هستند نيستند كه به‌بينند و بشنوند ، اين است كه آن حضرت در عالم انبيا باز جلوه فرمود و از وجود مقدس اعظم و اشرف آنها كه حضرت نوح عليه السلام باشد جلوه بر ساير انبيا فرمود و بآن نور نطق بتوحيد فرمود و همه انبيا آيات توحيد خداوند را شناختند و بنوراني شدن بآن نور بمقام نبوت رسيدند و همين نور است كه روح نبوت آنها است و روح القدس است كه با همه انبيا است ، و چون باز كسي از خلق جز انبيا طاقت ديدن آن نور و شنيدن آن صداي مبارك را نداشت باز در مقام اناسي در هر زمان از شعله وجود اشرف و اكرم آنها ظهور فرمود و عالم را بنور توحيد منور فرمود و همين نور است كه روح الايمان است كه هر كس بقدر قابليت خود بآن منور شده و اين است همان نوري كه ميفرمايند اتقوا فراسة المؤمن فانه ينظر بنور الله يعني بپرهيزيد از فراست مؤمن بدرستيكه او نظر ميكند بنور خداوند . و همين نور است كه مؤمن بآن خداوند را ميشناسد و همين است آن چشم خداشناسي كه باو خداوند عطا فرموده كه بآن نور و ظهور خداوند را ادراك كند و همين است آن نفس ناطقه قدسيه كه مخصوص مؤمنين است و بآن نباهت و شرافت پيدا كرده‌اند و متصف بصفات خداوند در بالاترين مقامات خود شده‌اند و در مراتب [ص 274] پائين خود كه همه مطيع و منقاد رتبه اعلاي آنها است انوار آن ظاهر شده ، در فؤاد آنها بصورت محبت ظاهر شده و در عقل آنها بصورت يقين ظاهر شده و در نفس آنها بصورت علم ظاهر شده و در بدن آنها بصورت عبادات و اعمال نيك ظاهر شده و چون آن نور ايمان بر صفت خداوند است همه عبادات و طاعات بي تكلف از او سر ميزند مثل نور چراغ كه بي تكلف از چراغ ميتابد ، ولي چون همه مؤمنين بحقيقت ايمان واصل نشده‌اند و هر يك در درجه‌اي از ايمان هستند هر يك بقدر ايمانشان صاحب صفات نيكو و اعمال خير ميشوند و نباهت و شرافت آنها باندازه مقدار ايمان آنها است و احترام و حقوق آنها هم باندازه ظهور و بروز نور ايمان از ايشان است ولي آنها كه بحقيقت ايمان رسيده‌اند صاحب شرافت و برتري بر همه مادون خود شده‌اند و مادون آنها ساير مردمند كه به آن درجه نرسيده‌اند و جن هستند كه مرتبه آنها پائين‌تر از اناسي است و نور ايماني كه بآنها رسيده از شعاع نوري است كه به اناسي رسيده و همچنين ملئكه و حيوانات و نباتات و جمادات همه دون درجه ايشانند و مطيع و منقاد آنها خواهند شد چنانچه عباد بن كثير بصري روايت ميكند كه عرض كردم خدمت حضرت باقر عليه السلام حق مؤمن چيست بر خداوند پس روي [ص 275] خود را برگرداند تا سه مرتبه سؤال كردم پس فرمود از حق مؤمن بر خداست كه اگر بآن نخل بگويد بيا بيايد عبّاد گفت نظر كردم والله به نخلي كه آنجا بود كه حركت كرد و جلو آمد پس باو اشاره فرمودند كه قرار بگير تو را قصد نكردم و حضرت صادق عليه السلام فرمودند كه مؤمن اگر باين كوهها بگويد بيائيد ميآيند راوي ميگويد نظر كردم بكوهها كه ميآمدند پس فرمود بر جاي خود باش ترا اراده نكردم . باري امثال اين مؤمنينند كه در ميانه ما نماينده نور خداوند شده‌اند و صفت توحيد او را براي ما بيان ميفرمايند و قبول از ايشان قبول از خداوند است و دوستي ايشان دوستي خداوند و اطاعت ايشان اطاعت خداوند و رد بر ايشان رد بر خداوند است چون هيچ از خود نمايندگي ندارند و همه‌اش او را مينمايند و هر چه ميگويند از او ميگويند ، و آنچه از اخبار و فرمايشات مشايخ عظام اعلي الله مقامهم برميآيد اين است كه بعد از ائمه اطهار عليهم السلام از همه بالاتر در مقام معرفت اول اركان هستند بعد نقبا و بعد نجبا و براي ذكر هر يك فصلي عنوان ميكنيم .

فصل - در معرفت اركان است ، و عدد آن بزرگواران از چهار نفر كمتر نيست و در حديث است كه زمين از چهار نفر از مؤمنين [ص 276] خالي نمي‌ماند و گاهي هم بيشترند و كمتر از چهار نيستند و آن بواسطه اين است كه چادر نمي‌ايستد مگر به چهار طناب و عمود در وسطش . و اينها انبياء اربعه هستند كه حيوة دارند و هر يك موكل بر امري از امور كليه عالم هستند يكي حضرت عيسي عليه السلام كه ركن خلق در اين ملك از تجليات آن حضرت است چنانكه خداوند بر دست آنحضرت شب‌پره را از خاك خلقت فرمود و يكي حضرت ادريس عليه السلام هستند كه ركن حيوة از تجليات آن حضرت است و يكي حضرت الياس هستند كه ركن رزق از تجليات آن حضرت است و يكي حضرت خضر عليه السلام كه ركن موت از تجليات آن حضرت است ، و از عبارت حديث كه فرمودند خيمه به چهار طناب و عمود آن برپا است برميآيد كه پنجمي هم براي آنها هست كه در همان عرض است و در وسط است و نسبتش بهمه جهات مساوي است و او ظهور امام عليه السلام در ميانه آنها است و چراغي است كه نور امام عليه السلام را از عالم غيب كه فوق عالم اركان است حكايت ميكند و انوار توحيد خداوند عالم را براي آنها بيان ميكند و ناطق واحد در ميانه آنها است و همه آنها مظهر توحيد خداوند در مقام تابعيت هستند و خداوند بخود آنها [ص 277] براي آنها جلوه فرموده و بآنها براي آنان كه دون درجه آنها هستند يعني نقبا و نجبا جلوه فرموده است و بهر حال بعد از ائمه عليهم السلام همه عالم در حيطه تصرف آن بزرگواران است و معرفت آنها بحقيقت معرفت جز براي نقبا ميسر نيست چون از ادراك و مشاعر ديگران بالاترند .

فصل - بعد از اركان نقبا هستند كه عدد آن بزرگواران دوازده است و با هر امامي هستند و هر يكشان كه از دنيا بروند ديگري جانشين ايشان ميشود و آنها در مقام عقلند و مظهر نبوت در مقام تابعيت و پيشواي زمان خود هستند و قادر بر تصرف در آسمان و زمين و عقول و ارواح و نفوس همه خلق هستند و در مقام اعلاي خود مطلع بر همه چيز در همه وقت ميباشند و هر وقت بخواهند آنرا بمراتب پائين خود و به ذهن خود ميآورند و ميتوانند كه از همه افكار و خيالات مردم مطلع شوند و عالم بهمه علوم هستند و جز نجبا كسي از مادون ايشان ايشان را بحقيقت معرفت نميشناسد و نور خداوند بواسطه نقبا بر نجبا ظاهر شده است و مادون آنها اگر هم اسم نقيبي را بداند يا شخص او را هم باو نشان دهند باز معرفت بحال ايشان پيدا نميكند و فقط ظاهري از آنها بقدر شعور خودش ميفهمد مثل ما كه مثلاً ميدانيم حضرت سلمان [ص 278] عليه السلام در درجه دهم ايمان بوده‌اند و در اعلي درجات نقبا بوده‌اند اگر در زمان ايشان هم بوديم جسد ظاهرشان را هم زيارت ميكرديم ولي اين حقيقت معرفت نيست مثل آنها كه خدمت ائمه عليهم السلام ميرسيدند ولي آنها را بحقيقت معرفت نميشناختند ، يا مثلاً فكر كنيد يك نفر باشد كه استاد رياضيات باشد يك نفر هم باشد كه معلم حساب در كلاس ابتدائي باشد بچه‌اي كه از حساب فقط عددنويسي را ميداند معرفتش بهر دو بيك اندازه خواهد بود همينقدر ميفهمد كه اين آقاي معلم عددنويسي را از او بهتر ميداند آن آقاي استاد هم همينطور و ابدا نميفهمد چه علوم و چه كمالاتي آن آقاي استاد دارد كه اين آقاي معلم ندارد بفرض هم كه باو بگويند آن آقا استاد است اين آقا معلم فقط لفظ آنرا ياد ميگيرد و حفظ ميكند ديگر معني آنرا نميفهمد اگر برعكس هم به او بگويند كه آن آقا معلم است اين آقا استاد باز برايش فرق نميكند . حال حالِ من و شما هم نسبت به بزرگان همين است ، اگر حضرت سلمان و حضرت ابوذر تشريف بياورند و معرفي شوند كه حضرت سلمان مقام نقابت دارند حضرت ابوذر مقام نجابت ما جز همين لفظ چيزي نميفهميم برعكس هم بگويند باز نميفهميم كه غلط [ص 279] بما گفته‌اند و علت اين است كه نه نقيب را ميتوانيم بشناسيم نه نجيب را و نه فرقي ميتوانيم بين آنها بگذاريم و هر چه با اين حال درباره آنها اظهار نظر كنيم مزخرف است و كلماتي است بي‌معني ، مثل بعضي از جهال كه در فرمايشات مشايخ اعلي الله مقامهم از اين اسمها ياد گرفته‌اند و بخيال خود ميخواهند عرفان بگويند و عرفان‌بافي ميكنند و درباره مشايخ ميگويند كه مثلا صاحب مقام نقابت هستند يا نجابت و هر چه ميگويند مزخرف است و كلماتي است كه مثل طوطي حفظ كرده‌اند و قطار ميكنند مثل كوري كه مادرزاد بوده بگويد رنگ قرمز از رنگ آبي دل‌بازتر است اين بيچاره نه معني رنگ را ميفهمد نه معني قرمز را نه معني آبي را نه معني دل‌بازي را ، بلي گاهي ممكن است كوري از بينائي چيزي شنيده و حفظ كرده و بدون فهم معني آن بازگو ميكند و مطلب صحيح است منتهي او خودش معني حرفش را نميفهمد ولي اين جهال از بينائي هم چيزي نشنيده‌اند و كي كسي براي آنها ادعاي نقابت يا نجابت كرده كه بازگو ميكنند و لقلقه زبان كه شنيده‌ايد همين سخنان اينها است . و از آنها جاهلتر آنهايند كه چهار كلمه‌اي ياد گرفته‌اند و گمان ميكنند خودشان نقيب و نجيب شده‌اند ولي خودشان نفهميده‌اند و خيال ميكنند نقيب و نجيب شدن هم مثل وكيل و وزير شدن است كه ممكن است از [ص 280] جائي وكيل شده باشند و هنوز خبر بآنها نرسيده يا حكم وزارت صادر شده ولي بآنها ابلاغ نشده . باري نقيب را جز نجيب كسي از زيردستان نميشناسد و از فضل نور او بهره‌مند نميشود و هر چه از نور امام عليه السلام در مقام رعيت ظاهر ميشود اول باركان ميرسد از آنها به نقبا ميرسد و از آنها به نجبا و راه همين است و بس ، جز از راه شعله راهي بعالم غيب كه آتش در آنجا است نيست هر كه ميخواهد رو به آتش كند بايد رو بشعله كند و ديگر راهي نيست .

فصل - بعد از مقام نقبا مقام نجبا است و عدد آن بزرگواران هفتاد نفر است و با هر امامي هستند و مظهر ولايتند اگر چه همه مظهر توحيد و نبوت و ولايت هستند و براي ما همه از يك زبان بيرون ميآيد ولي بين خود آن بزرگواران تفاوت درجات هست ، مثل شيشه‌اي كه جلوي چشم ما باشد و چراغي هم در جاي دوري گذاشته باشند نور جاهاي دور و وسط و نزديك همه از همين يك شيشه ميگذرد و بما ميرسد ولي در واقع نور اول بجاهاي دور رسيده و تا بجاهاي وسط نرسيده آنها بكلي بي‌خبر بوده‌اند تا آنكه بآنها رسيده و خبر شده‌اند و از آنجا بجاهاي نزديك رسيده و آنها خبر شده‌اند و از آنها گذشته و به شيشه نزديك ما رسيده و بعد بچشم ما [ص 281] رسيده و خبر شده‌ايم كه چراغي در آن دور هست ولي هر چه رسيده بما از همين شيشه رسيده . حال هر چه هم از انوار توحيد و نبوت و امامت و اركان و نقبا و نجبا بآنها كه پائين‌تر از مرتبه نجبا هستند رسيده همه جا آمده تا آخر از نجبا بروز و ظهور پيدا كرده و از زبان آنها بيان شده است .

باري نجبا صاحب نفس ناطقه قدسيه‌اند و صاحب ذكر و فكر و علم و حلم و نباهت و نزاهت و حكمت هستند و صاحب واقعي اين قوا و خاصيتها ميباشند و بي تكلف همه اين امور از آنها سر ميزند مثل انساني كه صاحب روح حيواني است بي تكلف ديدن و شنيدن و بوئيدن و چشيدن و لمس كردن از او سر ميزند و هيچ زحمتي برايش ندارد ولي اگر هيكلي بشكل انسان بسازند مثل اين آدمكهاي مصنوعي كه ميسازند و در چشم و گوش و دهان و اندرون آنها آلات و ادواتي قرار ميدهند كه در مقابل بعض نورها يا بعض صداها عكس العملهائي نشان ميدهند مثلاً اگر بگوئي بيا ميآيد اگر بگوئي برو برميگردد بگوئي سلام ميگويد عليك سلام با همه اين تفصيل اين آدمي نيست و همه كارهايش تكلف و از روي بي‌شعوري است و اگر صاحب روح بود همه اين كارها و هزار برابر اين كارها از او سر ميزد و هيچ اين تكلف‌ها را نداشت ، [ص 282] حال نجبا هم كه صاحب نفس ناطقه قدسيه شده‌اند و انسان واقعي هستند همه اعمال انسانيت از ذكر و فكر و علم و حلم و غير آنها از ايشان بي تكلف سر ميزند ، مثلاً هر علمي را كه خواسته باشند همينكه توجه بآن كردند بي تكلف ميفهمند ولي علماي ظاهره كه صاحب آن روح نيستند بايد علم بياموزند و از خودشان نميتوانند چيزي دربياورند ، مثلاً علم فقه را دارد ولي رياضيات را نميفهمد مگر آنكه كلمه كلمه استادي باو درس دهد و لفظ بلفظ ياد بگيرد باز علم ديگر هم بخواهد بهمين طور و بالاخره هم احاطه بهمه علوم برايش ميسر نميشود و عمرش وفا نميكند و اين عمرها كفاف ياد گرفتن يك علم كامل را نميكند چه برسد بهمه علوم و مثلش بعينه مثل انسان و آدم مصنوعي است آنكه صاحب روح است بهر چه ميخواهد فورا نظر ميكند و مي‌بيند ، معلمي هم نميخواهد ، چيزي را هم كه بعمرش نديده و نشنيده باشد تا بآن توجه كند آنرا مي‌بيند و اگر صدائي دارد صدايش را ميشنود و اگر بوئي دارد بوي آنرا استشمام ميكند و هكذا ولي آدم مصنوعي آن نقشي كه در چشمش اثر ميكرد اگر عوض شد ديگر عكس العملي نشان نميدهد مگر آنكه براي تأثر در مقابل نقش جديد تغييراتي در آن بدهند و آنها كه در گوشش تعبيه كرده‌اند بايد تغيير [ص 283] دهند تا در مقابل صداي ديگري عكس العمل ديگري پيدا كند و بالاخره هيچ يك اينها نه ديدن ميشود و نه شنيدن . حال آن طبقه از مؤمنين كه بحد نجبا نرسيده‌اند اگر چه باسم علما خوانده شوند چون نفس ناطقه قدسيه در آنها بالفعل نشده نسبتشان به نجبا مثل نسبت آدم مصنوعي است بانسان ، ذكر ميكنند ولي ذاكر واقعي نيستند بلكه شبيه الذاكرينند ، فكر ميكنند ولي در واقع شبيه المتفكرينند ، علم دارند ولي حقيقتا شبيه العلمايند و هكذا ، صورت ظاهر همه‌اش درست است ولي آنكه بايد باشد نيست ، اما نجيب كه صاحب نفس ناطقه قدسيه است بهر علمي كه توجه كند صاحب آن علم ميشود و ديگر محتاج بدرس خواندن نيست و علم او لدنّي است ،

نگار من كه بمكتب نرفت و خط ننوشت بغمزه مسأله‌آموز صد مدرس شد

باري اينها كه گفتيم در مقام مقايسه كوچك با بزرگ است و الا علماي صالحين كه دون درجه نجبا هستند هر يك بر حسب علم و تقوي و اخلاصشان در نزد خداوند فضيلتي فراخور شأنشان دارند و بر حسب درجاتشان اهل شريعت و طريقت و حقيقت هستند و آن نباهت و شرافت ايمان بعد از نجبا و از راه آنها در هر يك باندازه ايمانشان ظاهر شده است و معامله [ص 284] با آنها معامله با خداوند است و تكريم ايشان تكريم خداوند و اهانت بايشان اهانت بخداوند و ملجأ و پناه سايرين هستند كه دون درجه ايشانند و آنهايند كه معروف و مشهود خلق هستند و دست عوام بدامن ايشان ميرسد و معالم دين را بايد از ايشان فرا گيرند جز اينكه تمام مطلب هم اين نيست و بايد بدانيم كه اعمال بهمين صورت ظاهري آنها نيست و بايد در صدد جاني براي اين تن مرده اعمال باشيم و جان همه علوم و اعمال روح ولايت و محبت است و همان است علت غائي خلقت ولي تا اين علوم و اعمال هم نباشد آن روح پيدا نميشود ، اگر هيكلي شبيه بانسان نباشد روح انسان در او پيدا نميشود و هيچوقت روح انسان بسنگي تعلق نميگيرد و همه اين علوم و اعمال را بايد بجا آورد كه بدن معتدلي درست شود تا بفضل آنها كه صاحب روح هستند خداوند روحي هم باين بدن عطا فرمايد مثل بچه كه در شكم مادر است اول بايد دست و پا و اعضا و جوارح آن بشكل انساني بشود تا از فضل وجود روح مادر روحي در آن دميده شود و اگر اعضا بنحو اعتدال نباشند روحي در آنها دميده نميشود اگر مادري هم كه صاحب روح است نباشد باز اينها زنده نميشوند عيناً مثل چراغي كه همه چيزش مهيا [ص 285] شده نفتش فتيله‌اش همه چيزش درست باشد ولي آتشي نباشد كه اين را روشن كند اين چراغ هميشه خاموش ميماند . حال اين علوم و اعمال و اذكار و افكار ما هم همه اگر درست و صحيح باشند تازه ميشوند مثل چراغ مرتب خاموشي و اگر چراغي كه مشتعل به نور محبت باشد نباشد يا اگر باشد اينها را با توجه باو و دوستي او باو نزديك نكنيم اين چراغ ما خاموش ميماند و هيچ فايدهٔ براي ما اين اعمال نخواهد داشت و همين است كه در دعا ميخوانيم در صفت امام عليه السلام من لااثق بالاعمال و ان زكت و لااراها منجية لي و ان صلحت الا بولايته و الايتمام به و الاقرار بفضائله و القبول من حملتها و التسليم لرواتها يعني كسي كه اطمينان ندارم به اعمال اگر چه پاكيزه باشند و نمي‌بينم آنها را نجات‌دهنده خود اگر چه نيكو باشند مگر بولايت او و پيروي او و اقرار بفضائل او و قبول از حمله فضايل و تسليم براي روايت‌كنندگان فضائل . و اگر در آنچه سابقاً نوشته‌ام دقت كرده باشيد مي‌بينيد كه همه دستور علم و عمل را در اين عبارات فرموده‌اند كه بايد رجوع به روات اخبار كرد و از آنها قبول كرد و تسليم نمود و ولايت هم كه روح آن اعمال است بايد باشد تا عمل مقبول واقع شود ، و راوي [ص 286] حقيقي مثل شعله است كه روايت از آتش ميكند و تمام صفات آتش از او ظاهر شده است و همه را گرم و روشن ميكند و اين راوي از امام هم بايد صفات امام را بنمايد و خودش متصف بآن صفات شده باشد و ديگران را هم بنور هدايت خود نوراني كند و اين خيلي فرق دارد با آنكه فقط بزبان از امام روايت كند كه فرموده‌اند ذكر كنيد فكر كنيد عبادت كنيد مثل اين واعظين غير متعظ و مي‌بينيد كه چقدر حرفهاشان كم‌اثر است .

باري سخن در نباهت بود كه گفتيم حقيقت آن از معرفت و ايمان سرچشمه ميگيرد و شرافت و برتري از ايمان است و هر جا ايمان ظاهر شد شرافت پيدا ميشود و بر آنها كه پائين‌تر از آنند كوچكي و بندگي آنان متحتم ميشود و آنها كه در همان رتبه‌اند برادري و اخوت بينشان ثابت ميشود و بمقتضاي آن بايد با هم راه روند و آنها كه بالاترند نسبت بآنها كه پائين‌ترند وظيفه ابوّت و بزرگتري دارند و بايد بآن عمل كنند اما ما كه در اين پائين پائين‌ها هستيم از معرفت اركان و نقبا عاجزيم و چشم و هيچ يك از مشاعر ما نور آنها را ادراك نميكنند كه وظيفه خاصي نسبت بآنها براي ما اثبات شود جز همين كه نوعاً بوجود مباركشان اقرار داشته باشيم و بدانيم كه ايشان شرعاً و كوناً واسطه بين ما و ائمه ما هستند و همه فيضها از راه ايشان بما ميرسد [ص 287] و معرفت شخصيه آنها بر ما واجب نيست ولي آنچه در معرفت شخصي واجب است اين است كه بايد از پائين شروع كنيم ، اول بايد علماي ظاهره را بشناسيم كه روايت اخبار و احكام آل‌محمد عليهم السلام را براي ما بكنند و تسليم ايشان باشيم و برواياتشان عمل كنيم و در مقصد سوم علامات آنها ذكر شد و بعد از شناختن آنها و عمل بروايات آنها اول قدم معرفت نجبا است و تا كسي بآن حد نرسيده كه لياقت معرفت آنها را پيدا كند جز اقرار بوجود ايشان و فضايل ايشان نوعاً تكليفي ندارد ولي صحبت در اين است كه تا كي و تا چند بايد قانع باين باشيم و صابر بر كوري چشم و نفهمي و ناداني باشيم اجري هم بر اين صبر نيست و اين از منتهاي كم‌همتي است ، مثلي ميخواهم بزنم و مثل زشتي است ولي براي تنبه خوب است اين صبر بر ناداني معنيش اين است كه بگوئيم بله ما خريم ما حيوانيم ما را چه بآدمها ما بايد در فكر كاه و جو خودمان باشيم پي آب و علفي بگرديم در صورتي كه خداوند ما را براي خر بودن خلقت نكرده و خواسته است كه آدم بشويم اسباب آنرا هم فراهم كرده ولي اين مائيم كه از پست‌همتي در اين آب و علف دنيا فرو رفته‌ايم و هم و غم خود را دنيا قرار داده‌ايم و صبر بر خريت ميكنيم ، خوان نعمت خداوند كه بي‌دريغ است و دعوت او هم [ص 288] مستمر ، چرا در صدد اين نباشيم كه آدم بشويم و از نعمتهاي بالاتر خداوند برخوردار شويم ؟ بد نميگويد شاعر :

يك دم بخود آي و ببين چه كسي به كه بسته‌دل و به كه هم‌نفسي

تا كي باشي چون خرمگسان لرزي بسر فضلات كسان

حركتي كنيم و خود را تكاني بدهيم بگذاريم دنيا را براي اهل دنيا و رو كنيم بآقايان و موالي خودمان ، ما كه ميخواهيم ان شاء الله نوكر سادات و موالي خود باشيم امر آنها هم اين است كه در مدارج نوكري بالا برويم چرا اطاعت نكنيم و بگوئيم خير ما ميخواهيم الاغ باركش شما باشيم چرا نخواهيم پيش‌خدمت حضورشان باشيم و چرا كم‌همت باشيم و بلندهمت نباشيم ؟ بلي نكته باريكي در اينجا است و آن اين است كه هدف بايد نوكري باشد و اخلاص نه منصب و مقام و ترقي كردن را هم براي ترقي كردن نبايد خواست بلكه از باب اينكه اين هم يكي از اوامر ايشان است و الا اگر كسي ترقي را براي خود ترقي بخواهد اگر از اشخاص كم‌معرفت باشد شايد خرده بر او نگيرند ولي براي كسي كه اهل معرفت باشد اين شرك است ، بعلاوه اگر هدف نفس ترقي باشد ترقي حاصل نميشود ، ولي اگر غرض بندگي و اطاعت باشد ترقي هم پيدا ميشود و بهر حال مرد باهمت [ص 289] صبر بر ماندن در اين خانه‌هاي تاريك جماديت و نباتيت و حيوانيت نميكند و بقصد بندگي خداوند و اقبال باو دعوت او را لبيك ميگويد و از اين خانه‌هاي تنگ و تاريك بيرون ميرود و اگر در اين بين مرگ او هم برسد باز اجر او بر خداوند است و خداوند بهمان خلوص نيت او باو اجر ميدهد و در قرآن است كه هر كس از خانه‌اش بيرون بيايد به نيت مهاجرت بسوي خدا و رسول و مرگ او برسد اجر او بر خداوند است . و مهاجرت بسوي خدا و رسول معني آن بيابان‌گردي و اين طرف و آن طرف رفتن و مثل قلندران صوفيه كه بخيال خود شهر بشهر پي حق ميگردند نيست بلكه معني آن دل كندن از دنيا و رو بخدا شدن است و شناختن عالمي كه معالم دين را از او ياد بگيرد و بآن عمل كند و در مراتب شريعت و طريقت و حقيقت سير كند تا استعداد معرفت مقامات بالاتر از علما را پيدا كند و در اين باب قصد ما ذكر اعمال نفساني و طريقت است و در اين مطلب سخن ما در نباهت بود و آنچه كه لازمه شرافت مؤمن در معاملات با او است در يك مطلب و آنچه كه لازمه آن در اخلاق خود شخص است در مطلب ديگر ذكر ميكنيم ان شاء الله .

مطلب دوم - در ذكر آنچه لازمه شرافت مؤمن است در معاملات با او ، و در آن چند فصل است :

[ص 290] فصل - حضرت پيغمبر صلي الله عليه و آله فرمودند هر كس برادر خودش را در خانه خودش زيارت كند خداوند ميفرمايد تو مهمان مني و زيارت‌كننده مني و بر من است مهماني تو و واجب كردم بر تو بهشت را بسبب دوستي تو نسبت به او و حضرت كاظم عليه السلام فرمودند كسي كه نتواند ما را زيارت كند پس زيارت كند صالحين از اخوانش را براي او ثواب زيارت ما نوشته ميشود و كسي كه نتواند چيزي بما برساند به صالحين از برادرانش برساند براي او ثواب صله ما نوشته ميشود و حضرت باقر عليه السلام فرمودند تبسم مرد در روي برادرش حسنه است و برگرداندن خاشاك از او حسنه است و عبادت نشده است خداوند بچيزي محبوب‌تر نزد خداوند از داخل كردن سرور بر مؤمن و حضرت صادق عليه السلام فرمودند كه پي حاجت برادر مسلمانم بروم محبوب‌تر است نزد من از اينكه هزار بنده آزاد كنم و حمل كنم در راه خدا بر هزار اسب زين كرده لجام كرده و فرمودند كسي كه بفرياد برادر مؤمن محزون و تشنه خود برسد در وقت سختي و غمش و در برآورده شدن حاجتش باو كمك كند مينويسد خداي عزوجل براي او هفتاد دو رحمت از خدا يكي از آنها را تعجيل ميفرمايد كه به آن امر زندگي او اصلاح ميشود و آن هفتاد و يكي را براي ترسهاي [ص 291] روز قيامت براي او ذخيره ميفرمايد و فرمودند هر كه مؤمني را سير كند بهشت بر او واجب ميشود و فرمودند هر كس بپوشاند لباسي بر مؤمن بي لباس خداوند بر او از استبرق بهشت ميپوشاند و فرمودند هر كس برادر مسلمانش نزد او بيايد و او را اكرام كند اين است و جز اين نيست كه خداوند عزوجل را اكرام كرده و حضرت اميرالمؤمنين عليه السلام فرمودند كه پيغمبر فرمودند هر مسلماني كه خدمت كند جماعتي از مسلمين را خداوند مثل عدد آنها در بهشت باو از خدمه عطا ميفرمايد و حضرت باقر عليه السلام فرمودند نميرسد به اهل قريه‌اي عذاب و حال آنكه در آن قريه هفت نفر از مؤمنين باشند و حضرت پيغمبر صلي الله عليه و آله فرمودند خداوند فرموده هر كس اهانت بكند دوستي از مرا پس بتحقيق براي جنگ با من كمين كرده و حضرت باقر عليه السلام فرمودند نزديكترين حالات بنده به كفر اين است كه با كسي در دين برادري كند و لغزش‌هاي او را بشمارد كه روزي او را سرزنش كند و حضرت صادق عليه السلام فرمودند كسي كه تقبيح كند برادر مؤمنش را بر گناهي نميميرد تا اينكه خودش مرتكب آن ميشود و حضرت پيغمبر صلي الله عليه و آله فرمودند فحش دادن بمؤمن فسق است و جنگ با او كفر و خوردن گوشت او [ص 292] معصيت است و حرمت مالش مثل حرمت خونش است و حضرت صادق عليه السلام فرمودند هر كس متهم كند برادرش را در دينش حرمتي بين آنها نيست و كسي كه با برادرش همان معامله را كند كه ديگران با او ميكنند او از آنچه ادعا ميكند بري است و فرمودند كسي كه پي حاجت برادرش نرود و خيرخواهي او را نكند بخداوند و رسول او خيانت كرده است و حضرت باقر عليه السلام فرمودند هر مسلماني كه براي حاجتي بزيارت مسلماني برود و او در منزل باشد و اين اذن بگيرد كه داخل شود و او اذن ندهد و بيرون نيايد در لعنت خدا خواهد بود تا بهم برسند و حضرت صادق عليه السلام فرمودند هر كه حبس بكند حق مؤمني را خداوند او را روز قيامت سرپا واميدارد تا اينكه عرق او يا خون او جاري شود و فرمودند هر كس خانه‌اي داشته باشد و مؤمني محتاج بسكونت در او باشد و آن را از او منع كند خداوند ميفرمايد اي ملئكه من بنده من بخل كرد بر بنده من به سكناي دنيا قسم به عزت و جلال خودم كه در بهشت من ساكن نميشود هرگز . و اخبار در اين باب بسيار است و غرض اين بود كه معلوم شود كه خداوند چه شرافتي بمؤمن داده و بدانيد كه هر نوع معامله‌اي با مؤمن خوب يا بد معامله با خداوند عالم است و همه اين [ص 293] شرافت بواسطه روح الايمان است كه در مؤمن پيدا شده و البته مؤمنين هم بر حسب درجات ايمانشان تفاوت دارند .

فصل - در اخوت است ، و معني اخوت برادري است و برادري چند قسم است يكي همينكه دو نفر از يك پدر و مادر يا از يك پدر يا از يك مادر باشند و اين همين برادري دنيائي است و يكي برادري در ايمان است و يكي هم برادري در كفر . و توضيح آن اين است كه ايمان مؤمن از خودش نيست بلكه آن نور حضرت پيغمبر صلي الله عليه و آله و اميرالمؤمنين عليه السلام است كه در او ظاهر شده و او كه متصف بصفت ايمان شده فرزند آن بزرگواران شمرده ميشود و در حديث است كه مؤمن برادر پدر و مادري مؤمن است پدرش نور است و مادرش رحمة . نور نور پيغمبر است صلي الله عليه و آله و رحمة صفت اميرالمؤمنين است عليه السلام . و حضرت پيغمبر صلي الله عليه و آله فرمودند من و علي پدر و مادر اين امت هستيم . و اين برادري حقيقي است كه بين مؤمنين هست و در دنيا و آخرت ميماند ولي آن برادري دنيائي بعد از رفتن از اين دنيا از ميان ميرود و در صفت قيامت خداوند ميفرمايد كه در آن روز نسبها بين مردم نيست و حضرت پيغمبر صلي الله عليه و آله فرمودند هر سبب و [ص 294] نسبي روز قيامت قطع ميشود جز سبب من و نسب من . و همچنين كفار هم كفرشان از ظل آن اولي و دويمي است كه همينكه ظل آنها در كسي ظاهر شد اسمش ميشود كافر و فرزند آن دو شمرده ميشود و نسبتش بآن دو ملعون در آخرت هم باقي ميماند . ولي اين دنيا چون دار اعراض است بعض مؤمنين ضعفا مبتلي به بعض گناهان كه اصل آنها آن دو ملعونند شده‌اند و مثل طفلي ميمانند كه از شير مادر خود نخورده‌اند و از پستان مادر كفر شير خورده‌اند اينها طيب الذات هستند و خبيث العمل و اينها برادر مؤمنين محسوب ميشوند ولي اسم آنها اخوان مكاشره است و مكاشره يعني در روي هم خنديدن اينها هم كه مؤمن را مي‌بينند چون طينت آنها پاك است از ديدن او مسرور ميشوند و ميخندند و از جهت اينكه از شير مادر كفر خورده‌اند برادر رضاعي كفار حساب ميشوند ولي چون طينت آنها پاك است گناهان آنها در دنيا بسبب سختيها يا در برزخ بواسطه عذاب برزخ ميريزد و پاك و پاكيزه بعالم آخرت ميآيند و در روايت است كه ميگويد عرض كردم بمولاي خودم حضرت موسي بن جعفر عليهما السلام اي پسر دختر رسول خدا جماعتي از دوستان شما هستند كه شرب خمر ميكنند و مرتكب گناه موبق ميشوند آيا جايز است كه بآنها [ص 295] بگوئيم فسّاق و فجّار فرمودند نه اي زيد قسم بخدا فاسق و فاجر نيست مگر ناصب حربي ما ولي بگوئيد مؤمن النفس خبيث الفعل طيّب الروح قسم بخدا بيرون نميرود دوست ما از دنيا جز اينكه خدا و رسول او و ما از او راضي هستيم و آن بواسطه اين است كه خداوند با همه گناهانش او را روسفيد و مستور العورة با دل ايمن او را محشور ميفرمايد و كمتر چيزي كه تصفيه ميشود بآن دوست ما اين است كه خداوند خواب وحشتناكي باو مينماياند يا ظلمي از دولت ظالمي باو ميرسد يا مرگ او سخت ميشود پس اين كفاره گناهش ميشود پس از دنيا بي‌گناه بيرون ميآيد . از آن اولاد كفر هم بعضي هستند كه بعض صفات نيكو را كسب كرده‌اند و ظاهر خود را بصفت مؤمنين درآورده‌اند اينها هم برادر رضاعي مؤمنين شمرده ميشوند چه از پستان مادر ايمان شير خورده‌اند و بقدر آنچه از ايمان ظاهر ميكنند حق برادري بر مؤمنين دارند و اينها اسباب انس مؤمنين هستند چنانچه حضرت موسي بن جعفر عليهما السلام فرمودند همه آنها كه ادعاي دوستي ما را ميكنند مؤمن نيستند ولي قرار داده شده‌اند اُنسي براي مؤمنين .