فصل - در كظم غيظ است يعني فرو نشاندن غضب ، و اصل غضب از خواص [ص 223] حيوان است كه از هر چه مناسب طبع او است راضي است و خوشوقت ميشود و از هر چه مخالف طبع او است ناراضي است و غضبناك ميشود و اصل روح حيواني كه به بخارات لطيفه خون تعلق ميگيرد مثل آتش غيبي است كه بشعله تعلق ميگيرد و آن جسم شعله كه همان بخار روغن است هر رنگي داشته باشد آتش هم بهمان رنگ جلوه ميكند ، حال آن بخارات خون هم اگر تركيب اجزاء آن معتدل باشد روح حيواني معتدلي از آن جلوه ميكند ولي همينكه چيز مخالف طبعي بروح برسد اگر خود را ضعيفتر از آن مخالف احساس كند ترس برايش حاصل ميشود و متوجه داخل بدن ميشود و آن بخار و خون هم كه مثل مركب او هستند متوجه به اندرون انسان ميشوند و چون خون از ظاهر بدن فرار كرده و بداخل رفته رنگ صورت زرد ميشود ولي اگر روح خود را قويتر از مخالف احساس كند بطرف بيرون متوجه ميشود كه او را دفع كند و آن بخار و خون هم همراه او بخارج ميل ميكنند و صورت قرمز ميشود و چشمها سرخ ميشود و سوراخهاي بيني گشاد ميشود و طبيعت هم براي اينكه خون رقيق شود و آسان بخارج جريان پيدا كند قدري از خلط صفرا كه ذخيره دارد در خون ميريزد و همانطور كه اگر در نفت چراغ ماده [ص 224] رنگيني بريزند كه در آن حل شود بخار آن كه همان جسم شعله است رنگين ميشود و نور چراغ تغيير ميكند و بآن رنگ ميشود در اينجا هم كه صفرا داخل خون شد و بخار خون را بمزاج خود درآورد روح حيواني هم بهمان مزاج تغيير ميكند و براي روح حيواني حالت غضب پيدا ميشود و اعضا هم كه بفرمان روح حيواني هستند آنها را بكار مناسب حالت خودش واميدارد با بدنش جلو ميرود با دستش ميزند با زبانش سخنان درشت ميگويد و دشنام ميدهد و چون روح حيواني در اين موقع از اعتدال طبيعي خود خارج شده مناسب سواري شيطان ميشود و شيطان ميخواهد بر او سوار شود ، حال اگر نفس انسان كه سوار بر روح حيواني است عقلش قوي باشد و نور عقل كه همين قوه حلم باشد بر او مسلط باشد شيطان را دفع ميكند و نميگذارد كه سوار بر روح حيواني شود و خود او را فرمان ميدهد و تا آنجا كه عقل مصلحت مي‌بيند و مي‌بيند كه مطابق شرع است اين غضب ، روح حيواني را بهمين كار واميدارد هر جا كه ديد خلاف شرع است جلو او را ميگيرد و غضب او را فرو مي‌نشاند و اين ميشود كظم غيظ ، ولي اگر نفس انسان ضعيف باشد و شيطان را نتواند دفع كند او هم روح [ص 225] حيواني را سوار ميشود و او بحيوان فرمان ميدهد و او را وادار ميكند كه تجاوز از حد كند بزند بكشد دشنام بگويد مثل كسي كه سوار اسب شروري هست كه اسبش ميخواهد اسب ديگر را گاز بگيرد ولي آن سوار بواسطه ضعفش نتواند جلوي او را بگيرد و شخص شريري هم بجهد و او هم سوار اسب شود و اسب را براي دندان كندن تشجيع و ترغيب كند ، و بهر حال كه اين حالت غضب حالت طبيعي است و ذاتاً نه خوب است نه بد ، اگر در موقع خودش استعمال شود خوب است غضب شديد هم باشد در موقع خودش خوب است و عبادت است در غير موقع خودش كه باشد كمش هم بد است و معصيت و آن غضبي كه از آن در اخبار مذمت فرموده‌اند همان غضب بي‌موقع است و چون حكم خداوند در غالب لزوم مدارا و مرافقت با مردم است اين است كه كظم غيظ را مدح فرموده‌اند و از اعمال نيك شمرده‌اند و خداوند ميفرمايد عجله كنيد بسوي آمرزشي از خداي خودتان و بهشتي كه عرض آن بقدر آسمان و زمين است كه براي پرهيزكاران مهيا شده آنها كه اموالشان را در سختي و گشادي انفاق ميكنند و آنها كه كظم غيظ ميكنند و از مردم عفو ميكنند و خدا دوست ميدارد نيكوكاران را . و از اين آيه معلوم ميشود كه آنها كه كظم غيظ ميكنند پرهيزكارند و [ص 226] نيكوكار و خداوند آنها را دوست ميدارد و حضرت صادق عليه السلام فرمودند غضب روي قلب حكيم را ميپوشاند و كسي كه مالك غضب خود نيست مالك عقل خود نيست و حضرت باقر عليه السلام فرمودند كه اين غضب آتشي است از شيطان كه در قلب پسر آدم افروخته ميشود و حضرت صادق عليه السلام فرمودند كظم غيظ از دشمن در دولت آنها تقيه است و دورانديشي است براي كسي كه بآن عمل كند و احتراز از تعرض بلا در دنيا و دشمني با دشمنان در دولت آنها و مخاصمه با آنها بدون تقيه ترك امر خداوند است پس با مردم با مدارا راه رويد كه نزد آنها محترم باشيد و دشمني نكنيد و آنها را بر گردن خود سوار نكنيد كه ذليل ميشويد و حضرت باقر عليه السلام فرمودند هر كه بر قومي غضب كند و ايستاده است فورا بنشيند و اين پليدي شيطان را از او ميبرد و هر كه بر قوم و خويش غضب كند باو نزديك شود و او را مسّ كند پس بدرستيكه رحم هر گاه مس كرده شود غضب فرو مي‌نشيند .

فصل - و از جمله صفاتي كه متفرع بر حلم است عفو است و عفو يعني گذشت و عفو ظاهري آن است كه علي الظاهر از تلافي كردن و انتقام صرفنظر بكنيد و عفو واقعي آن است كه بكلي گناه گناهكار را از خاطر محو كنيد و فراموش كنيد و عفو [ص 227] كردن صفت خداوند است و خداوند هر كس را كه بر صفت او باشد دوست ميدارد و پيغمبر خود را باين امر فرموده و فرموده عفو كن و امر بمعروف كن و فرموده اگر خشن و سخت‌دل باشي از دور تو پراكنده ميشوند از آنها عفو كن و براي آنها استغفار كن . و امر فرموده كه مؤمنين عفو كنند و گذشت كنند و فرموده اگر عفو كنيد بتقوي نزديكتر است و حضرت پيغمبر صلي الله عليه و آله در خطبه خود فرمودند آيا خبر ندهم شما را به بهترين اخلاق دنيا و آخرت ، عفو كني از هر كه بتو ظلم كند و وصل كني هر كه با تو قطع كند و نيكي بكني بهر كه بدي بكند بتو و بدهي بآن كه تو را محروم كند و فرمودند بر شما باد به عفو پس بدرستيكه عفو نميفزايد بر بنده مگر عزت عفو كنيد خدا شما را عزيز ميكند . و هر كس خود را متصف بصفت عفو كند خداوند او را عفو ميفرمايد و نور او در او ظاهر ميشود و خداوند فرموده كه عفو كنند و گذشت كنند آيا دوست نميداريد كه خداوند بيامرزد شما را و خداوند غفور و رحيم است . و انسان بهر صفتي از صفات خداوند متصف شود نور خداوند در او ظاهر ميشود مثل ذغالي كه خود را نزديك بآتش كرده و مثل او خود را گرم كرده بجائي ميرسد كه از متصف شدن به [ص 228] صفت گرمي آتش از اندرون خودش آتش ظاهر ميشود و خودش آتش ميشود و محمد و آل‌محمد عليهم السلام كه خود را بهمه صفات خداوند متصف فرموده‌اند همه انوار خداوند از ايشان ظاهر شده و نور خداوند و قائم مقام او در همه عوالم شده‌اند ، حال هر يك از بندگان كه خود را بصفتي از صفات خداوند متصف كند و مداومت بر آن كند نور آن صفت خداوند از او ظاهر ميشود مثلاً اگر كسي عفو را سيرت خود قرار دهد عفو خداوند در او ظاهر ميشود و از گناهان او عفو ميفرمايد و او را ميآمرزد و همينكه انسان عفو كند نشانه اين است كه رحمت خداوند شامل حال او شده و عفو او است كه در او ظاهر شده است .

فصل - در صبر است ، و صبر يعني خودداري از جزع و بي‌تابي بر چيز ناخوشايندي كه بانسان برسد و آن از اخلاق پسنديده‌اي است كه خداوند عالم در آيات بسيار به آن امر فرموده و آن بر سه قسم است يكي صبر بر طاعت خداوند كه خوشايند طبيعت نيست و بايد صبر بر طاعت و مداومت بر آن نمود و يكي صبر از معصيت چون معصيت خوي طبيعت است و خودداري از آن بر او ناخوش است و بايد در خودداري از معصيت مداومت نمود و يكي صبر بر مصيبت و بلا است كه بايد تحمل نمود و جزع و بي‌تابي نكرد . و صبركنندگان هم بر سه قسمند [ص 229] يكي صبر رياكاران كه براي اظهار شجاعت صبر ميكنند ولي در دنيا باعث حفظ مال و بدن و عزت ايشان ميشود يكي صبر آنها كه باميد اجر خداوند صبر ميكنند چون خداوند فرموده كه صابرين را بي‌حساب اجر ميدهد و البته خداوند بوعده خود وفا ميفرمايد و يكي صبر آنها كه از اين درجه بالاتر رفته‌اند و هر بلائي كه بآنها برسد راضي هستند و بلا را نعمتي از خداوند ميدانند و بآن مسرورند و صبر بر طاعت ميكنند چون در آن رضاي محبوب آنها است و صبر از معصيت ميكنند چون سخط محبوب آنها در آن است . و بهر حال آيات بسيار در امر بصبر و فضيلت صبر وارد شده و خداوند ميفرمايد صبر كنيد بدرستيكه خدا با صابرين است و فرموده است استعانت بجوئيد به صبر و صلوة بدرستيكه خدا با صابرين است . و به پيغمبر خود ميفرمايد پس صبر كن چنانچه صبر كردند پيغمبران اولو العزم و فرموده است وفا كرده ميشود به صبركنندگان اجر آنها بي‌حساب و حضرت صادق عليه السلام فرمودند صبر سر ايمان است و فرمودند آنكه صبر ميكند مدت كمي صبر ميكند و آنكه جزع ميكند مدت كمي جزع ميكند و حضرت سجاد [ص 230] عليه السلام در وصيت خود بحضرت باقر فرمودند اي پسرك من صبر كن بر حق اگر چه تلخ باشد و از حضرت باقر عليه السلام سؤال شد كه صبر جميل چيست فرمودند صبري كه در آن شكايتي بمردم نباشد و فرمودند هر كه صبر را براي بلاها آماده نكند عاجز ميشود و حضرت صادق عليه السلام فرمودند ما صبركنندگانيم و شيعيان ما صبركننده‌ترند از ما عرض شد فداي شما شوم چطور شيعه شما از شما صابرترند فرمودند ما صبر ميكنيم بر آنچه ميدانيم و آنها صبر ميكنند بر آنچه نميدانند و فرمودند صبر باندازه مصيبت است و هر كس دستش را بر رانش بزند وقت مصيبت اجرش از بين ميرود و محمد بن عبدالله كوفي روايت كرده كه چون وفات اسمعيل پسر حضرت صادق عليه السلام نزديك شد آنحضرت جزع فرمود جزع شديدي ولي وقتي كه از دنيا رفت پيراهن شسته يا نوي طلبيدند و پوشيدند و شانه زدند و بيرون تشريف آوردند و امر و نهي ميفرمودند عرض شد گمان نميكرديم كه امروز منتفع بشما بشويم از اين جزع و بي‌تابي كه در شما ديديم فرمودند ما اهل بيتي هستيم كه تا مصيبت وارد نشده جزع ميكنيم ولي وقتي كه نازل شد صبر ميكنيم و در حديث قدسي است كسي كه راضي به قضاي من نيست و صبر نميكند بر بلاي من خداي ديگري غير از من براي [ص 231] خودش بگيرد . باري صبر براي انسان از علم بخداوند و علم بحكمت او پيدا ميشود چون ميداند خداوند جز آنچه اولي و اصلح است نسبت به بندگان نميفرمايد و هر بلائي كه بمؤمن برسد مصلحت او است و نعمتي است از خداوند و بايد بر آن صبر كند و از آن مسرور باشد و چون اين نكته بر اغلب پنهان است فصلي راجع به بلاي مؤمنين در اينجا عنوان ميكنيم كه ان شاء الله باعث توفيق بر صبر باشد .

فصل - در ذكر بلا است ، و در لغت بلا از بلوي كه بمعني امتحان است آمده و خداوند با بلا بندگان خود را امتحان ميفرمايد كه معلوم شود كدام يك شاكرند و صابر و كدام يك كفران ميكنند و اين بلاها كه خداوند بر بندگان خود ميفرستد براي جماديت و نباتيت و حيوانيت مردم بلا است و مكروه طبع اين مراتب است و باعث ضعف اينها است ولي از اسباب تقويت روح انسانيت است و اين است كه نفس مؤمن از آنها كراهت ندارد ولي وقتي كه آلوده باعراض اين سه مرتبه است و منزل خود را در آنها قرار داده و توجهش به پائين است و از چشم و گوش آنها به بلا نظر ميكند كراهت پيدا ميكند و اغلب از شدت آلودگي خودش را با حيوانيتش اشتباه ميكند و خيال ميكند كه خودش [ص 232] از آن كراهت دارد ، اما اگر مؤمن صاحب نفس قوي شده باشد و خود را تا اندازهٔ از اين آلودگيها بيرون كشيده باشد ميفهمد كه بلا براي جماديت و نباتيت و حيوانيت او ضرر دارد و باعث تضعيف آنها ميشود و در نتيجه نفس او از قيد آنها آزادتر ميشود و تقويت ميشود ، اين است كه بلاي خداوند را نعمتي براي خود مي‌بيند و از آن مسرور ميشود و بر آن صبر ميكند و كمال رضايت را هم دارد و خداوند هر يك از بندگان خود را كه بيشتر دوست بدارد بلا بر آنها بيشتر نازل ميفرمايد كه دلبستگي آنها بدنيا كم بشود و متوجه باو بشوند و در حديث است كه اشدّ مردم از حيث بلا پيغمبرانند بعد اوصياء بعد هر كه بهتر است به ترتيب و مبتلي ميشود مؤمن بقدر ايمانش و هر كس ايمانش صحيح شد و عملش نيكو شد بلاي او شديد ميشود و كسي كه ايمانش سست شد و عملش ضعيف بلايش كم ميشود و حضرت صادق عليه السلام فرمودند كه در بهشت منزلتي است كه بنده به آن نميرسد مگر به بلا در جسدش و فرمودند كه براي بنده منزلتي است نزد خداوند كه جز به يكي از دو خصلت بآن نميرسد يا برفتن مالش يا به بليهٔ در جسدش و فرمودند مؤمن بمنزله كفه ترازو است هر چه در ايمان او زياد شود در بلاي او زياد ميشود [ص 233] و فرمودند نبوده است و نيست و نخواهد بود مؤمني مگر اينكه براي او همسايه‌ايست كه او را اذيت ميكند و اگر مؤمني در جزيرهٔ از جزاير بحر باشد خداوند كسي را برميانگيزاند كه او را آزار دهد .

باري بلا را خداوند ميفرستد كه مؤمن را از دنيا متنفر كند و رو بخود بكند ،

خلق را با تو بد و بدخو كند تا تو را ناچار رو آن سو كند

ولي شرطش هم همين است كه مؤمن بر آن صبر كند و اگر ايمانش كامل باشد هم صبر ميكند و هم رضايت بآن دارد و انبيا و مؤمنين پيش پيش خودشان دست بكار شده‌اند و دنيا را طلاق داده‌اند و اعتنا بمال دنيا كه محبوب اهل جماديت است و خورد و خوراك آن كه محبوب اهل نباتيت است و شهوتهاي دنيا كه محبوب اهل حيوانيت است ندارند ، بكمترين چيز و كمترين خوراك و لباس قناعت فرموده‌اند و آنقدر كه براي اهل دنيا بلا سخت است بر آنها نيست مال دنيا را دوست نميداشتند كه اگر رفت سخت بر آنها (ظ) بشود و همچنين ساير علايق دنيا و از همين باب است آنچه روايت ميكنند كه حضرت سيدالشهداء عليه السلام در روز عاشورا هر چه آتش جنگ شعله‌ورتر ميشد رخسار آن حضرت گلگون‌تر ميشد با آنهمه بلاها كه تصور [ص 234] آنها ما را بلرزه درميآورد .

باري چون اغلب بلاي مؤمنين بلاي مرض و بلاي فقر است درباره آنها هم چند حديثي نقل ميكنيم كه باعث تسلي خاطر آنها شود . حضرت باقر عليه السلام فرمودند بيدارخوابي يك شب از مرض افضل است از عبادت يك سال و فرمودند هر گاه خداوند بندهٔ را دوست بدارد نظر ميكند باو پس هر گاه نظر كرد به او بيكي از سه چيز براي او تحفه ميفرستد يا سردرد يا تب يا چشم‌خرابي و حضرت رضا عليه السلام فرمودند مرض براي مؤمن تطهير است و رحمت و براي كافر عذاب است و لعنت و مرض ميماند براي مؤمن تا اينكه گناهي برايش نماند . و از اين حديث معلوم ميشود كه مرض براي پاك شدن از گناه است و در حقيقت مجازات دنيائي گناه است ولي اگر كسي گناه نكند يا كم بكند و اين مجازات را هم نداشته باشد بهتر است اين است كه حضرت پيغمبر صلي الله عليه و آله در حديثي كه ميفرمايند تب باعث ريختن گناهان است در آخر آن ميفرمايند كه سلامتي نزد ما محبوب‌تر است . بنا بر اين خود مرض دوست‌داشتني نيست و از ظل جهنم است و جهنم دنيائي است و در حديث است كه تب نصيب مؤمن است از آتش ولي كسي كه صبر [ص 235] بر مرض بكند و متذكر گناهانش شود و توبه كند آن اجر دارد و حضرت امير عليه السلام از حضرت سلمان عيادت فرمودند و فرمودند اي سلمان كسي نيست از شيعه ما كه دردي به او ميرسد مگر بسبب گناهي كه سابقا كرده و اين درد تطهير او است سلمان عرض كرد پس نيست براي ما در چيزي از آن اجري مگر تطهير ، فرمودند اي سلمان براي شما است اجر بصبر بر آن و تضرع نزد خداوند و دعا نزد خدا ، بآندو نوشته ميشود براي شما حسنات و بالا برده ميشود براي شما درجات و اما درد خاصةً آن تطهير است و كفاره . و از علامات صبر اين است كه از مرضش نزد مردم شكوه نكند چون باين كار شكايت از خداوند كرده و بي‌صبري كرده و از حضرت صادق عليه السلام سؤال شد از حد شكايت براي مريض فرمودند مرد ميگويد امروز تب كردم يا ديشب بيدار ماندم و راست گفته باشد اين شكايت نيست و شكوي اين است كه بگويد مبتلا شدم بچيزي كه هيچكس مبتلا نشده بآن و بمن رسيده آنچه كه باحدي نرسيده و حضرت صادق عليه السلام فرمودند اگر مؤمني شكايت كند حاجتش را يا ضرري كه باو رسيده بكافري يا بكسي كه مخالف او است در دين شكايت از خداي عزوجل كرده بدشمني از دشمنانش و هر مؤمني كه شكايت حاجت و ضررش را به مؤمني [ص 236] مثل خودش بكند شكايت بخداوند كرده . ولي البته بمؤمن هم كه ميگويد از باب كراهت از تقدير خداوند نبايد باشد و از آنچه خداوند براي تنبّه او و توبه كردن و ريخته شدن گناهانش فراهم فرموده نبايد كراهت داشته باشد و بمؤمن هم كه ميگويد از اين باب بايد باشد كه او هم برايش نزد خداوند دعا كند و در حديث است از حضرت رضا عليه السلام كه اگر مريض شد يكي از شما اذن بدهد بمردم كه بر او داخل شوند پس بدرستيكه نيست كسي مگر اينكه براي او دعاي مستجابي هست و در روايتي بعد از اين فرمودند آيا ميداني كيستند مردم عرض شد امة محمد فرمودند مردم شيعه ما هستند .

و از بلاهاي بزرگ بلاي فقر است كه خداوند بندگان مؤمن خود را بآن مبتلا ميفرمايد كه دلبستگي آنها بدنيا كم شود و بياد خدا باشند و هميشه رو باو بكنند و خود را محتاج او ببينند و از او بخواهند و آنها را از غني پرهيز داده كه خود را مستغني فرض نكنند و طغيان نكنند چنانچه خداوند ميفرمايد ان الانسان ليطغي ان رآه استغني يعني انسان طغيان ميكند همينكه به‌بيند مستغني است . و در عمل هم ديده‌ايم كه اشخاصي در حال فقر رو بخدا بوده‌اند همينكه مستغني ميشوند خدا را فراموش ميكنند و حضرت پيغمبر عليه السلام فرمودند [ص 237] مطلع شدم بر بهشت ديدم بيشتر اهل آن فقراء و مساكين هستند و در آن كسي كمتر از اغنيا و زنها نيست . و بعلاوه مؤمن كه توجهش بخداوند است هر چه كمتر مبتلا بعلائق دنيا باشد فراغتش براي عبادت بيشتر است و آسوده‌تر است و در آن دنيا حساب و كتابش كمتر و فقرا در روز قيامت زودتر از اغنيا خلاص ميشوند چون چيزي نداشته‌اند كه حسابش را پس بدهند اين است كه خداوند فقر را صلاح اغلب مؤمنين دانسته كه هميشه خود را محتاج باو ببينند و اين است كه حضرت پيغمبر صلي الله عليه و آله ميفرمايند كه الفقر فخري يعني فقر فخر من است . ولي آنها كه در دنيا چيزي ندارند و رو بخدا هم نيستند و خود را محتاج مخلوق ميدانند و رو بمخلوق ميكنند و از آنها تملق ميگويند اينها در دو دنيا فقيرند و اين است آن فقري كه فرمودند روسياهي در دو دنيا است و فرمودند نزديك است فقر كه كفر باشد . و اما آن فقر اول آن نعمتي است و بصبر بر آن خداوند اجر ميدهد و آن بي‌نيازي از مخلوق است و اخبار در فضل اين فقر بسيار رسيده از آنجمله است حضرت صادق عليه السلام فرمودند هر چه ايمان بنده زياد شود تنگي معيشت او بيشتر ميشود و فرمودند اگر نبود اصرار مؤمنين نزد خدا براي طلب رزق آنها را از آن حالتي كه دارند بحالت [ص 238] سخت‌تري ميانداخت و فرمودند كه نبود در اولاد آدم مؤمني مگر فقير و نه كافري مگر غني تا اينكه حضرت ابراهيم عليه السلام تشريف آوردند و بخداوند عرض كردند خدايا ما را فتنه براي آنها كه كافر شده‌اند قرار مده پس خداوند در آن جماعت اموال و حاجتي قرار داد و در اين جماعت هم اموال و حاجتي و فرمودند كه در مناجاة حضرت موسي علي نبينا و آله و عليه السلام است اي موسي اگر ديدي فقر رو بتو كرده بگو مرحباً بشعار الصالحين و اگر ديدي غني رو بتو كرده بگو گناهي است كه عقوبت آن زود رسيده است و حضرت پيغمبر صلي الله عليه و آله فرمودند خوشا بر مساكين بصبر و آنهايند كه مي‌بينند ملكوت آسمان و زمين را و فرمودند اي گروه مساكين دلخوش داريد و از خداوند راضي باشيد در دلتان خداوند ثواب ميدهد بشما بر فقرتان و اگر چنين نكنيد ثوابي براي شما نيست . و از اين دو فرمايش معلوم ميشود كه اجر فقرا بواسطه صبر و رضاي آنها است ولي اگر صبر نكنند و راضي بتقدير خداوند نباشند ثوابي ندارند و همه ثواب براي صبر و رضا است ، ولي علاوه بر آن هم همان نداشتن و تعلق خاطر بچيزي نداشتن و متوجه امور دنيا نبودن كمك بزرگي براي اين است كه حواس جمع باشد و شخص بتواند كه با فراغ خاطر بعبادت خداوند و توجه باو بپردازد و از اين [ص 239] جهت انبيا و اوليا اگر چه اسباب دنيا برايشان هم جمع ميشد از خود دور ميكردند و باختيار خود فقر را ترجيح ميدادند و زاهد در دنيا بودند مگر اينكه مصلحتي در غير اين ميديدند و اسبابي كه خداوند براي آنها فراهم ميفرمود دور نميكردند مثل حضرت سليمان (ع) كه اين ملك و سلطنت را براي غلبه بر كفار از خداوند خواستند و الا معاش خودشان از بافتن حصير بود يا ائمه عليهم السلام مثل حضرت امام حسن عليه السلام خداوند خواسته بود كه اسباب دنيا برايشان جمع شود و درِ خانه بازي داشته باشند و آمد و رفتي باشد كه ذكر ايشان گم نشود و مردم بطمع هم كه باشد اقبالي به ايشان داشته باشند و در باب زهد كه فقر اختياري است در ذكر نزاهت ان شاء الله تفصيل بيشتري ميآيد .

فصل - و از اخلاقي كه جاري مجراي حلم است مدارا و نرمي با مردم است و مدارا سنت خداوند در همه امور عالم است و حكمت او باينطور جاري شده كه همه امور بتدريج ظاهر شود مثلا اينطور تقدير فرموده اين تخمي كه ميكاريم در بهار آفتاب گرم دفعةً بر او نتابد و ابرهائي در بهار خلقت ميفرمايد كه مانع تابش مستقيم آفتاب شود تا اين دانه خشك نشود و بتدريج قوت بگيرد و هر چه قوت او بيشتر شود ابرها هم كم [ص 240] ميشوند تا آنجا كه قوه ميگيرد و آفتاب مستقيم بر آن ميتابد و تحمل ميكند ، يا اين بچه را كه ميخواهيم تربيت بكنيم بايد با مدارا كم‌كم او را تربيت بكنيم امور سهل و آسان را از او بخواهيم و از كار بد او چشم‌پوشي كنيم كم‌كم بآنها كه عمل كرد تربيت سخت‌تري از او بايد بكنيم تا اينكه همينطور روز بروز بالا برود و قوت بگيرد و قابل تربيت بيشتري بشود و اگر دفعةً بخواهند بچه را تربيت كنند پيشرفت نميكند فشار هم بياورند اي بسا كه دق كند و تلف شود ، و خداوند هم كه پيغمبران خود را براي تربيت مردم فرستاده آنها را امر فرموده كه بهمين سنت راه روند و حضرت پيغمبر صلي الله عليه و آله ميفرمايند پرورنده من مرا امر بمداراي با مردم كرد همانطور كه مرا امر باداي واجبات كرد و جبرئيل بر آن حضرت نازل شد و عرض كرد خداوند سلامت ميرساند و ميفرمايد كه با خلق من مدارا كن . و در شريعتهاي سابق هم كه نظر كنيم مي‌بينيم كه بواسطه عدم استعداد خلق احكام هر پيغمبري نسبت باحكام پيغمبر بعد آسانتر بوده مثلا حضرت موسي عليه السلام از زنا كردن منع فرمود و حضرت عيسي از خيال زنا هم منع فرمود و در زمان حضرت موسي (ع) مردم طاقت اين حكم را نداشتند و اي بسا كه هر پيغمبري هم در آخر بعض احكام اول خود را نسخ ميفرمود .

[ص 241] باري مدارا سنت خداوند است در ترقي دادن خلق و مؤمنين را هم بمدارا امر فرموده و حضرت پيغمبر صلي الله عليه و آله فرمودند مدارا كردن با مردم نصف ايمان است و ملايمت با آنها نصف عيش است و حضرت باقر عليه السلام فرمودند براي هر چيزي قفلي است و قفل ايمان رفق است و حضرت امير عليه السلام فرمودند كه رأس عقل بعد از ايمان بخداي عزوجل مدارا كردن با مردم است و خيري نيست در كسي كه به نيكي معاشرت نميكند با كسي كه لابد از معاشرت او است تا اينكه قرار دهد خداوند براي خلاصي از او راهي پس بدرستيكه يافتم جميع آنچه مردم بآن زندگي ميكنند بآن و معاشرت ميكنند باندازه مكيالي كه دو ثلث آن استحسان است و ثلث آن تغافل . پس مؤمن در همه چيز بايد مدارا داشته باشد حتي با حيوانش كه مركب او است يا با اهل و عيالش و حتي با نفس خودش و همين است كه فرموده‌اند نفس خود را كم‌كم بعبادت عادت دهد كه منضجر نشود و انس بگيرد و همچنين با همه مردم مؤمن باشند يا كافر و در حديث است كه مدارا كن با منافق بزبانت و دوستيت را خالص كن براي مؤمن و اگر يك يهودي با تو نشست نيكو كن مجالست خود را با او . و اگر انسان با دشمن بمدارا راه رود از شر او محفوظ ميماند و تقيهٔ كه امر [ص 242] فرموده‌اند همين است . با دوست هم در هر باب كه مدارا كنيد خوب است و باو هم تكليف خارج از وسعش نبايد كرد و علمي كه طاقت قبول يا عمل بآنرا ندارد باو نبايد تعليم داد و همين است كه در چنين وقتي از او هم باين معني بايد تقيه كرد و چون تقيه از فرايض بزرگ است فصل خاصي براي آن عنوان ميكنيم .

فصل - در تقيه است ، و تقيه از احكام ثانوي خداوند عالم است و حكم اولي خداوند اظهار حق است و خداوند آسمان و زمين را بحق خلقت فرموده و فرموده خلق الله السموات و الارض بالحق و اراده خداوند بر احقاق حق و اظهار آن است و فرموده است يريد الله ليحق الحق بكلماته يعني خداوند ميخواهد كه حق را بكلمات خودش اثبات بفرمايد . و انبيا و رسل را براي همين فرستاده و حق هميشه در عالم هست و اگر نه وجود عالم لغو ميشد جز اينكه حكمت او اينطور اقتضا فرموده كه خلق در اول در غايت دوري از خداوند باشند و بدعوت داعيان بحق رو بخداوند بروند و حق روز بروز و بتدريج ظاهر شود كه بنيه آنها از هم نپاشد و كم‌كم متحمل ظهور حق بشوند و وجود انبيا و ائمه اطهار و مؤمنين جلوه‌هائي است از حق كه در ظلمات اين عالم مثل ستارگان ميدرخشند و اسباب هدايت [ص 243] و تكميل قابليتهاي ناقصه هستند و ببركت وجود آنها است كه عالم برپا است و اگر نباشند در دنيا حق از عالم مرتفع ميشود و خلقت خداوند باطل ميشود و چون ظلمات جهل عالم را فرا گرفته و غلبه در ظاهر با جهل و اهل جهل است بر اهل حق واجب شد كه خود و برادران و سادات و موالي خود را از كيد دشمنان و اهل ظلمت محفوظ دارند كه حق باقي بماند تا بتدريج بهمانطور كه حكمت خداوند اقتضا كرده حق ظاهر و غالب شود و حكم آنها اين شد كه تا وقتي كه مانعي نباشد اظهار حق بنمايند و هر وقت و در هر جا كه غلبه با باطل باشد و بر جان و مال خود و برادران و سادات خود بترسند تقيه نمايند .

پس از اول دنيا كه قابيل هابيل را كشت تا وقتي كه امام عليه السلام تشريف بياورند و نور حق را ظاهر بفرمايند ايامي است كه حكم خداوند بر تقيه است و حتي انبيا عليهم السلام هم تقيه ميفرمودند و مؤمنين را هم امر به تقيه فرموده‌اند و ترك تقيه را كه باعث از ميان رفتن و كم شدن اهل حق است حرام فرموده‌اند و حضرت صادق عليه السلام فرمودند نه عشر دين در تقيه است و ديني نيست براي كسي كه تقيه نميكند و حضرت باقر عليه السلام فرمودند تقيه از دين من است و دين پدران من و حضرت رضا عليه السلام فرمودند كسي كه ترك [ص 244] كند تقيه را قبل از خروج قائم ما از ما نيست و حضرت امام علي النقي عليه السلام فرمودند اگر بگويم كه ترك‌كننده تقيه مثل ترك‌كننده نماز است راست گفته‌ام . و اخبار در اين باب از حد تواتر بيشتر است .

و در اخبار ديگري هم حد آنرا معلوم فرموده‌اند و حضرت صادق عليه السلام فرمودند كه براي تقيه جاهائي است كه هر كس از جاهاي خودش آنرا زايل كند درست نيست و تفسير آنچه تقيه ميشود مثل اين است كه قوم بدي باشند كه حكم آنها غالب باشد و فعل آنها بر غير حكم حق باشد پس هر چه كه مؤمن بين آنها بجهت تقيه ميكند از آنچه كه باعث فساد در دين نميشود جايز است . البته در اين حديث يكي از جهات آنرا بر سبيل مثل فرموده‌اند و از آن معلوم ميشود كه اگر تقيه منجر بفساد در دين بشود جايز نيست چه اصل تقيه براي حفظ حق و اهل حق است و اگر اين نتيجه را نداشته باشد جايز نيست ، مثل اينكه كسي از باب تقيه بفرمان ظالمي برادر مؤمن خود را بكشد يا بدعتي در دين بگذارد كه اسباب ضلالت جمعي بشود چنانچه حضرت باقر عليه السلام ميفرمايند اين است و جز اين نيست كه تقيه قرار داده شده است كه خون بآن حفظ شود ولي اگر بخون رسيد تقيهٔ نيست . ولي آنچه منجر بفساد در دين نشود و انسان بآن مضطر شود و قصد ظلم و بغي و تجاوزي [ص 245] و طمعي نداشته باشد جايز است و خداوند فرموده و من اضطر غير باغ و لا عاد فلا اثم عليه .

و در باب دشنام دادن و برائت از انبيا و ائمه عليهم السلام نعوذ بالله اخباري رسيده كه تقيه نكنند و اظهار برائت ننمايند و ظاهر اين است كه خود اين اخبار از باب تقيه است و روز اول دشمنان خودشان چنين مطلبي را از قول امام جعل كرده باشند كه مؤمنين باور كنند و در محضر حكام آنها كه همواره در صدد پيدا كردن شيعيان و كشتن آنها بوده‌اند بآنها تكليف برائت از ائمه را بكنند و آنها هم بهمين خيال كه جايز نيست تبري از ائمه بكنند و خودداري كنند و بهمين شناخته شوند و آنها را بكشند ، بعد كه اين سخن شايع شده ائمه هم ناچار از باب تقيه همين طور فرموده‌اند ولي اخبار ديگرشان بخلاف اين گواهي ميدهد و عمار ياسر هم وقتي مبتلا شد بمشركين و تكليف باو كردند كه از پيغمبر صلي الله عليه و آله تبري بكند او هم كرد و آزادش كردند و آيه نازل شد درباره او الا من اكره و قلبه مطمئن بالايمان يعني جز كسيكه باكراه واداشته شده است و قلبش مطمئن بايمان است . و حضرت پيغمبر صلي الله عليه و آله باو فرمودند كه باز اگر مبتلا شدي همين كار را بكن .

باري تقيه در وقت اضطرار است مادام كه منجر بفساد در دين نشود ولي چون شيطان هميشه براي [ص 246] باطل خود حقي را ميگيرد و باطل خود را بآن رنگ و رونقي ميدهد جمعي از منافقين هستند كه علي الظاهر اظهار ايمان نزد مؤمنين ميكنند كه نفعي از آنها ببرند ، نزد مخالفين هم اظهار موافقت با آنها ميكنند و بر باطلشان بطمع حطام دنيا بآنها كمك ميكنند و نزد مؤمنين عذر ميآورند كه ما از آنها تقيه ميكنيم و دروغ ميگويند و اين نفاق است نه تقيه و اي بسا كه بعض مؤمنين هم از ضعف ايمان و جهالت و طمع چنين كاري ميكنند و ابداً جايز نيست و از تسويلات شيطان است ، مثل بعض برادران كه از شدت ضعف نفس در اين اوقات اظهار نميكنند كه شيخي هستند و اي بسا كه از آنها هم بپرسند و انكار كنند و نيست اين جز از ضعف ايمان و توهم ضرر احتمالي و حق و اظهار حق را كه در غير موقع خود نبايد كتمان كرد به ضرر موهومي ميفروشند ، خداوند همه ما را از شر شيطان حفظ فرمايد . و بدانيد اي برادران عزيز كه امروز در مملكت شيعه شيخي بودن مطلبي نيست كه محتاج بكتمان باشد چه آنها چيزي نميگويند كه خلاف گفته خدا و رسول و ائمه اطهار عليهم السلام باشد و از اغلب مردم بيشتر پابند باعتقاد و ديانت خود و عمل بآن هستند و شيخي بودن ننگي نيست بلكه فخر است ، بلي فضايل [ص 247] عاليه ائمه اطهار عليهم السلام را كه كمتر پيشتر گفته شده و مشايخ ما اعلي الله مقامهم بيشتر آنها را نشر داده‌اند همه آنها را همه جا نبايد گفت ، براي دشمنان كه جاي خود را دارد براي دوستان ضعيف هم بقدر طاقتشان بايد بيان كرد تا كم‌كم قوتي بگيرند و متحمل شنيدن فضايل عاليتري بشوند مثل طفل صغيري كه مال او را بدست او نميدهند تا بزرگ شود و براي او حفظ ميكنند و چون بحد رشد رسيد باو ميدهند و جائي كه امام عليه السلام ميفرمايند كه اگر ابوذر ميدانست آنچه در قلب سلمان است او را ميكشت درباره امثال ما ضعفا چه گمان داريد كه متحمل شنيدن فضايل عاليه بيش از تحمل و استعداد خود باشيم و همچنين علوم و اسرار آل‌محمد عليهم السلام را اگر چه علي الظاهر احتمال فساد و مضرتي هم در آن نباشد از دشمنان آل‌محمد عليهم السلام بايد پنهان كرد در آخرت كه از آنها استفاده نميكنند در دنيا هم نكنند تا بميرند ،

با مدعي مگوئيد اسرار عشق و مستي تا بي‌خبر بميرد در عين خودپرستي

و عمل ائمه اطهار عليهم السلام هم بر همين بوده است و حضرت موسي بن جعفر عليهما السلام فرمودند نياموزيد باين خلق اصول دين خدا را بلكه راضي بشويد براي آنها [ص 248] آنچه خداوند براي آنها راضي شده از ضلالت . و معلوم است كه مقصود دشمنان هستند كه قطره آبي هم بر آنها حرام است .

اين بود مختصري در موارد تقيه ، و در غير مورد تقيه البته حكم حكم اوليه خداوند است كه بايد اظهار حق و امر بمعروف و نهي از منكر بشرايط آن نمود نه مثل اينها كه از جهالت يا حب رياست و شهرت فضايل و مناقبي را كه همه جا و براي همه كس نبايد گفت ترك تقيه ميكنند و بخيال خود امر بمعروف و نهي از منكر ميكنند و آنها را در مجالس و منابر بيان ميكنند و آنرا موضوع مجادلات بالتي هي اسوء خود ميكنند و خود و اهل حق را بزحمت مياندازند ، خداوند را ميخوانيم بحق محمد و آل‌محمد عليهم السلام كه ما را از شرور انفس خود ما حفظ فرمايد و صلي الله علي محمد و آله الطاهرين .

فصل - از صفاتي كه متفرع بر حلم است تراحم و تعاطف بين مؤمنين است كه بر يكديگر رحم كنند و عطوفت و مهرباني نسبت بهم داشته باشند و آن از علامت ظهور روح الايمان در آنها است زيرا كه مؤمنين همه از يك پدر و مادرند و در حديث است كه المؤمن اخ المؤمن من ابيه و امه ابوه النور و امه الرحمة يعني مؤمن برادر مؤمن است از پدر و مادر ، پدر او نور است و مادر او رحمت . يعني صورت مؤمن صورت رحمت است كه صفت [ص 249] خداوند است و خداوند رحيم است و بهمين مناسبت و همجنسي كه بين مؤمنين است نسبت بيكديگر رحيم و مهربان ميشوند همانطور كه در اين ظاهر دنيا هم برادران نسبت بيكديگر مهربانتر از ديگرانند و در برادران ديني كه پيوند برادريشان محكمتر است اين صفت بيشتر ظاهر است و حضرت صادق عليه السلام فرمودند مواصلت داشته باشيد و بهم نيكي كنيد و بيكديگر رحم داشته باشيد و برادران نيكوكاري باشيد همانطور كه خداوند شما را امر كرده است و هر كس كه رحم بكند مشمول رحمت خداوند ميشود . و از فرمايشات حضرت پيغمبر است صلي الله عليه و آله رحم كن بآنكه در زمين است رحم ميكند بتو آنكه در آسمان است و فرمودند كسي كه رحم نكند رحم كرده نميشود . و شما اي برادران عزيز اگر ميخواهيد مشمول رحمت خداوند باشيد نسبت به برادران و نسبت بزيردستان ترحم بكنيد كه مظهر اسم رحيم خداوند بشويد و محبوب او بشويد و فرمايش حضرت پيغمبر است صلي الله عليه و آله كه خداوند رحيم است و هر رحيمي را دوست ميدارد .

فصل - در حسن خلق است ، و آنهم از صفات متفرعه بر حلم است و نسيم بهشت است كه در اين دنيا ظاهر شده و باعث قوت [ص 250] روح است بر خلاف بدخلقي كه نمونه‌اي است از جهنم و حضرت پيغمبر صلي الله عليه و آله فرمودند حسن خلق مهاري است از رحمت خدا در دماغ صاحب آن و مهار در دست ملكي است كه او را ميكشد بطرف بهشت و بدخلقي مهاري است از عذاب خدا در دماغ صاحب آن و مهار بدست شيطان است و شيطان او را بجهنم ميكشد و عرض شد بآن حضرت چه عملي افضل است فرمودند حسن خلق و فرمودند بر شما باد بحسن خلق بدرستيكه خوش‌خلق در بهشت است و بپرهيزيد از بدي خلق بدرستيكه بدخلق در جهنم است . و شخص بدخلق از همه بيشتر خودش در عذاب است و شخص خوش‌خلق در دنيا و آخرت موفق است و حضرت رسول بام‌سلمه فرمودند حسن خلق خير دنيا و آخرت را برده است . و در حال مردم هم كه نظر كنيد مي‌بينيد كه همه خوش‌خلق را دوست ميدارند و از اشخاص بدخلق بدشان ميآيد و حسن خلق باعث گشادي روزي و طول عمر است و در حديث است كه نيكي و حسن خلق خانه‌ها را آباد و عمرها را زياد ميكند و در حديث ديگري است كه روزي را زياد ميكند و از حضرت صادق عليه السلام از حد حسن خلق سؤال شد فرمودند ملايم باشي و خوش‌صحبت و با بشر وجه ملاقات برادرت را بكني .

[ص 251] پس سعي كنيد اي برادران عزيز كه هميشه خوش‌خلق باشيد كه هم خداوند شما را دوست بدارد و هم خلق ، خودتان آسوده باشيد و مردم هم آسوده ، در دنيا موفق خواهيد بود و در آخرت هم موفق ، و اگر در خود بدخلقي مي‌بينيد بسيار سعي كنيد در خوش‌خلقي عاقبت خوش‌خلق خواهيد شد ، بدخلقي از طبيعت حيواني است و خوش‌خلقي از سجيه انسانيت و اگر سعي كنيد انسانيت بر حيوانيت غلبه خواهد كرد و فرمايش حضرت پيغمبر است صلي الله عليه و آله اگر حليم نيستي عمداً حلم بكن پس بدرستيكه كمتر كسي است كه خود را شبيه بقومي بكند مگر اينكه نزديك است كه از آنها بشود . و راه تحقق انسانيت هم همين است كه خود را شبيه بانسان بكنيد تا انسان بشويد .

فصل - چون حلم از فروع عقل است خوب است كه مختصري هم درباره عقل بنويسم كه ان شاء الله يك چيزي از آن بفهميد . حضرت اميرالمؤمنين عليه السلام فرمودند كه عقل جوهري است درّاك ، محيط است بچيزها از همه جهات آنها ، عارف است بشئ پيش از بودن آن و آن علت موجودات است و نهايت همه مطالب است . و اين حديث بسيار مشكلي است و براي شرح آن بقدري [ص 252] كه يك چيزي از معني آن بفهميد مثلي ميزنم ، اگر شما به كاردي و ميخي نگاه كنيد در آنها يك چيز مي‌بينيد و آن اين است كه هر دو از آهن هستند ، در يك چيز هم با هم تفاوت دارند و آن شكل آنها است و بهمان شكل آنها آنها را از هم تميز ميدهيم و اسم آنها هم براي همان شكلشان است كه بشكل آن ميگوئيم كارد بشكل آن يكي ميگوئيم ميخ و ظهور آهن كه در هر دو هست و در آن شريكند بآن ميگوئيم كه مادّه اينها است و بشكل آنها هم در اصطلاح ميگوئيم صورت ، و چون ظهور آهن در همه جاي اين هيكل ميخ موجود است و همچنين در همه جاي هيكل كارد هم موجود است اگر آهن خودش شعور و احساس داشت هم صورت كارد را ميفهميد و هم صورت ميخ را ميفهميد و هم صورت هر اسبابي كه از آهن ساخته شده چون در هيكل آنها همه جا آهن ظاهر و حاضر است و در اصطلاح باينطور حالتي ميگويند احاطه و ميگويند آهن محيط است بكارد و محيط است بميخ . حال اگر بين آهن و يك چيز ديگر مقايسه كنيم و كار بشكلشان نداشته باشيم مثلا جنس آهن و جنس چوب را در نظر بياوريم باز مي‌بينيم در يك چيز شريكند و آن اين است كه هر دو ظهور جسم هستند و در جنس با هم فرق دارند ، آن جنس چوب [ص 253] است و آن جنس آهن ولي ظهور جسم در سر تا سر ذرات وجود آنها موجود است اگر جسم شعور داشته باشد از هر چيزي بهتر ادراك وجود آهن يا وجود چوب يا هر يك از اجسام ديگر را ميكند و از اين جهت است كه ميگويند جسم محيط بكليه چيزهاي جسماني است . حال اگر باز بين جسم و چيز ديگر مقايسه كنيم مثل روح مي‌بينيم در يك چيز شريكند و آن وجودي است كه در جسم ظاهر است در روح هم ظاهر است ولي در ساير خصوصيات فرق دارند و اين وجود چيزي است كه در همه موجودات ظاهر است و بهمه احاطه دارد و بآن در اصطلاح وجود كلي ميگويند و چون اصل اين وجود را خداوند زنده و درّاك قرار داده اين است كه اين وجود محيط بهمه موجودات است و همه را درك ميكند و او است كه بنور و تنزل خود بهمه صورتها درآمده و ديگر چيزي بالاتر از آن نيست و پيش از آن ديگر چيزي نيست كه بصورت وجود درآمده باشد و خداوند اول او را خلقت كرده بعد او را تنزل داده و تنزلات او را بصورتهاي مختلف درآورده و او همين عقل است كه اول ما خلق الله است . درّاك است يعني درك‌كننده است و زنده است . محيط بهمه چيزها است چون همه را خداوند از نور او ساخته [ص 254] و در همه جاي آنها حاضر است و چون پيش از همه چيز بوده پيش از آنكه چيزي بعرصه كون بيايد عقل آن را ميداند چون همه چيزش از پيش او بايد بيايد مثل نجاري كه پيش از آنكه ميزي را بخواهد بسازد آن را ميداند و در ذهنش هست . و عقل علت موجودات است چون اگر وجود نباشد موجوداتي هم نيستند . و نهايت همه مطالب است چون مطلبي از او بالاتر نيست و همه مطلبها بواسطه او موجود شده‌اند و او است خلق اول خدا و در حديث است كه اول ما خلق الله العقل و اين عقل هم البته ذات و صفتي دارد ولي ما كه اصل وجودمان پائينتر از درجه عقل است نميتوانيم ذات و صفت آنرا تشخيص بدهيم و آنچه از آن هر موجودي ميفهمد همانقدري است كه از وجود كه عقل باشد در او ظاهر شده و اينكه در همه چيز قبل از هر چيز وجود در او مي‌بينيم همين ظهور عقل است ولي ظهور ذات عقل و از اين بابت چيزها با هم فرقي ندارند مثل همه اجسام كه در آنها جسم را مي‌بينيم و هيچكدام جسم‌تر نيستند ، و اما از آن نظر كه به چيزها نظر ميكنيم و مي‌بينيم صفات مختلفه دارند اين صفتها هم همه ظهور صفت عقل هستند ولي از [ص 255] اين بابت همه مساوي نيستند ، يك چيزي صفت آهن بودن در او ظهور كرده يك چيزي صفت چوب بودن و اين صفات درجات مختلف دارند و بهر يك سهمي رسيده بعضي صفات بيشتري در آنها ظاهر شده بعضي كمتر و علت اختلاف خلق و بالا و پائين بودن آنها همين است و اگر همه بيك اندازه ذات و صفات عقل در آنها ظاهر شده بود همه يكي ميشدند و ديگر اينهمه كثرت پيدا نميشد . باري هر يك صفتي را حكايت ميكنند يكي صفت محيط بودن يكي صفت محاط بودن يكي صفت بزرگ بودن يكي صفت كوچك بودن يكي صفت آقا بودن يكي صفت نوكر بودن يكي صفت چراغ بودن يكي صفت نور چراغ بودن و همه در پيشگاه عقل علي السوي هستند ولي تفاوت و نسبتها بين خود اين صفات است آنكه همه صفات عاليه عقل را حكايت كرده ميشود امام و پيشوا آنكه نكرده ميشود مأموم و اين بايد رو باو بكند و آن باين بايد فرمان بدهد . حال در اين عرصه محمد و آل‌محمد هستند كه صفت كمال و هيمنه و آقائي و پيشوائي و كليه صفات خير را حكايت كرده‌اند و امام و پيشوا و مولاي همه خلق شده‌اند و سايرين صفت رعيت بودن و مأموم بودن را حكايت كرده‌اند پس آن بزرگواران بايد امر بفرمايند و ديگران بايد اطاعت كنند .

[ص 256] حال در مملكت وجود ما هم همه‌اش ظهور عقل است ولي آن بالاترين مقام نفس ما بيش از ساير مراتب ما حكايت صفات عاليه عقل و درّاكيّت و فهم و استعلا و شرافت او را كرده و همان مرتبه ما است كه فرمانفرماي مملكت وجود ما شده و همه اعضا و مراتب پائين ما را فرمان ميدهد و امام آنها و پيشواي آنها است اين است كه فرموده‌اند عقل حجت باطنه است . ولي چون ما مشوب باعراض هستيم چنانكه بايد عقل در ما ظهور نكرده و بايد رجوع بكسي بكنيم كه عقل در مملكت وجود او كمال ظهور را پيدا كرده و آن انبيا و اوليا هستند و بايد هميشه عقل خود را با فرمايشات ايشان بسنجيم و هر چه مطابق آنها است بگيريم و هر چه نيست ترك كنيم و چون عقل در ما كمال ظهور را ندارد همه چيز را بعقل نميتوانيم بفهميم جز امور بزرگ و ظاهر ، مثل چشمهاي ضعيف كه چيزهاي كوچك را نميتوانند ببينند ولي چيزهاي بزرگ را مي‌بينند ، مثلاً چند نفر كنار هم ايستاده‌اند يكي كه چشمش ضعيفتر است فقط هيكل كوه را مي‌بيند آنكه قويتر است مثلاً سنگهاي درشت آنرا هم مي‌بيند آنكه از آنها قوه ديد او بيشتر است سنگ‌ريزه‌ها را هم مي‌بيند . حال عقل ضعيف ما هم كه چشم باطن است فقط امور كلي خيلي آشكار را ادراك ميتواند بكند مثل وحدانيت خداوند يا حكيم بودن [ص 257] او يا لزوم وجود پيغمبران را از طرف او ، ديگر مطالب جزئيه را نميفهمد و بايد بپرسد و ياد بگيرد و اعتقاد كند ، ديگر بعقل خود نميفهمد كه بايد هر روز نماز خواند يا نماز ظهر بايد چهار ركعت باشد يا بايد سالي سي روز در ماه رمضان روزه گرفت يا مثلاً بعد از مردن ما را بعالم ديگر ميبرند اگر نيكوكار باشيم ما را به بهشت ميبرند و بدكاران را بجهنم ميبرند هيچكدام اينها را با عقل ضعيف نميشود فهميد و در اين امور جزئيه بايد بفرمايشات انبيا رجوع نمائيم و اعتقاد كنيم . اما آنها كه عقلشان از ما بيشتر است بسياري از اين مسائل جزئي را هم با عقل خود ميفهمند و با فرمايشات انبيا مي‌سنجند و مي‌بينند مطابق است ، حتي ممكن است عقل در كسي بجائي برسد كه بدليل عقل بفهمد كه اسم پيغمبر آخر الزمان بايد محمد صلي الله عليه و آله باشد اسم پدر او عبدالله و اسم مادر او آمنه و محل تولد او بايد مكه باشد و همينطور هر چه ظهور عقل در كسي بيشتر شود مطالب دقيقتر را ميفهمد تا برسد به اوليا و انبيا و آل‌محمد عليهم السلام كه بواسطه كمال ظهور عقل در آن بزرگواران جزء جزء امور عالم را ميفهمند ، بر خلاف ما كه جز كليات را با عقل خود ادراك نميكنيم حتي آن هم باز [ص 258] طوري نيست كه مستقلاً از پيش خود بفهميم بلكه اول انبيا فرموده‌اند و ما با همان عقل جزئي كه در ما بوده فهميده‌ايم مثل چراغي كه آنها روشن كرده‌اند و ما با چشم نور آنرا ديده‌ايم ولي اگر نور نبود چشم ما بي نور چيزي نميديد و از خودش نوري نداشت و اگر كسي اصلا چشم نداشته باشد چه نوري باشد چه نباشد هيچ نمي‌بيند ، آنها هم كه عقل ندارند چه پيغمبران چيزي بفرمايند يا نفرمايند ادراكي نميكنند و خداوند هم بآنها تكليفي نميفرمايد مثل بچه‌ها و مجانين كه تكليفي ندارند و تكليف بر عقل است و حضرت باقر عليه السلام فرمودند كه خداوند چون عقل را خلقت فرمود او را استنطاق كرد و فرمود اقبال كن پس اقبال كرد پس فرمود ادبار بكن پس ادبار كرد پس فرمود قسم بعزت و جلال خودم خلق نكردم خلقي را كه محبوب‌تر باشد نزد من از تو و كامل نكردم ترا مگر در كسي كه دوست ميدارم آگاه باش بدرستيكه من ترا امر ميكنم و ترا نهي ميكنم و تو را عقاب ميكنم و تو را ثواب ميدهم و خدمت حضرت صادق عرض شد عقل چيست فرمودند چيزي است كه بآن عبادت پروردگار ميشود و بآن اكتساب بهشت ميشود عرض شد پس آن چيزي كه در معويه است چيست فرمودند آن نكراء است آن شيطنت است [ص 259] و آن شبيه بعقل است و عقل نيست و فرمودند هر كس عاقل باشد براي او ديني است و كسي كه دين دارد داخل بهشت ميشود .