هفتم در امراضي كه با اعمال فوق الذكر علاج نشود بايد بطبيب حاذق رجوع نمود و بدترين مرضي كه اغلب طلاب علوم بآن مبتلا ميشوند ماليخوليا است و در هر كسي بتناسب شغل و فكر سابقش پيدا ميشود و در اول شبيه بدقت نظر و احتياطكاري است و كمتر [ص 184] خود شخص ملتفت ميشود تا اينكه كم‌كم ظاهر ميشود و همه ميفهمند كه خارج از اعتدال است ، مثل مقدسيني كه در وضو و غسل اول دقت ميكنند و بعد كارشان بجائي ميرسد كه صد بار هم غسل كنند يقين نميكنند غسل كرده‌اند يا مثل وسواسيها كه همه چيز و همه كس را نجس مي‌بينند يا مثل اينها كه وسواس ميكرب پيدا ميكنند يا مثل بعضي كه ماليخوليا بمشاعر باطني آنها اثر ميكند و خيالات فاسده پيدا ميكنند و خيال ميكنند كه امام شده‌اند يا پيغمبر شده‌اند نعوذ بالله و اي بسا كه جماعتي از عوام كالانعام را هم گمراه بكنند و بهر حال مرض بسيار بدي است كه مخصوصاً محصلين علم بايد توجه داشته باشند و آنرا بخود راه ندهند و اغلب از بي‌اعتداليهاي خود شخص پيدا ميشود مثل رياضتهائي كه جهال از روي ناداني ميكشند و بي استاد پي اين كار ميروند و از حضرت پيغمبر صلي الله عليه و آله روايت شده است كه هر كس تزهد بكند بدون علم در آخر عمرش ديوانه ميشود يا كافر از دنيا ميرود . و اين مرض از فكر زياد و رياضتهاي سخت و استعمال دواهاي گرم و بسيار كم آب خوردن و گرسنگي و بيدارخوابي زياد كشيدن و امثال اين بي‌اعتدالي‌ها پيدا ميشود و اگر كسي رعايت اعتدال را در همه كار بكند كمتر باين بلاها دچار ميشود ان شاء الله .

[ص 185] هشتم حافظه است و آن از بزرگترين اسباب تحصيل علم است جز اينكه در ناقصين كمتر قوه حافظه و قوه فهم با هم پيدا ميشود و فهم بي حافظه بهتر از حافظه بي فهم است و فرموده‌اند حديث تدريه خير من الف ترويه يعني يك حديث كه آنرا بفهمي بهتر از هزار حديث است كه روايت كني . ولي در كاملين كه از مقام طبايع بالاتر رفته‌اند فهم و حافظه جمع ميشود و هر يك را در جاي خود استعمال ميكنند و در ناقصين كسي كه طبيعتا كم‌حافظه است معالجه‌اش مشكل است و اهتمام در رفع آن هم با دواها اغلب مضرات ديگر براي آنها دارد كه به بي‌حافظگي راضي ميشوند ، بلي سعي كنند كه حافظه‌شان كمتر نشود عيب ندارد ولي كسي كه باحافظه بوده ولي بواسطه عارضه‌اي كم‌حافظه شده قابل معالجه است و براي حافظه دواهاي بسيار و آثار عجيب از آنها نقل كرده‌اند ولي بدون رجوع به طبيب حاذق استعمال آنها جايز نيست و اي بسا كه براي بعضي جنون بياورد . و دعاهائي هم از ائمه اطهار عليهم السلام وارد شده كه ان شاء الله نافع است و از آن جمله است كه شيخ مرحوم اعلي الله مقامه از حضرت پيغمبر روايت نموده‌اند كه هر روز بخوانند يا عزيز يا جبار يا متكبر يا قهار اجعل نفسي طيبة طائعة حافظة حاذقة مؤمنة مطمئنة ذات [ص 186] انباط في الحفظ و الخير تؤمن بلقائك و تقنع بعطائك و ترضي بقضائك و تصبر علي قسمتك يا كريم بحق محمد و آله الطاهرين و در بعض اخبار چيزهائي كه باعث زيادي حافظه است ذكر فرموده‌اند مثل خوردن گوشت نزديك گردن و خوردن حلوا و عدس و نان سرد و خواندن آية الكرسي ، و بعض چيزها را هم فرموده‌اند كه باعث نسيان ميشود مثل خوردن سيب ترش و گشنيز و پنير و نيم‌خور موش و خواندن سنگ قبرها و راه رفتن بين دو زن و بول در آب راكد . و از جمله اسباب زيادي حفظ توجه دائم بيك علم است و تكرار كردن آن مخصوصاً قبل از خواب ولي اشتغال بعلوم مختلفه باعث عدم حفظ است ولي انهماك در يك علم هم خوب نيست و بهتر آن است كه انسان در يك علمي تا اندازه‌اي بيشتر ممارست كند ولي نه بحد انهماك در جزئيات آن و از كليات ساير علوم هم فرا گيرد چون علوم بهم ارتباط دارند و مأخذ واحد دارند و كسي كه در يك علم مثل اين نحويون كه تمام عمر را فقط منهمك در نحو هستند منهمك شود از اطراف مسأله غافل ميشود و خشوع قلب او كم ميشود مخصوصاً علم فقه كه مربوط باغلب علوم است و براي تفقه فقيه بآنها احتياج دارد .

نهم از امور لازمه براي طالب علم مراعات سنتهاي وارده در تنظيف لباس و شانه زدن ريش و مسواك و سرمه و استحمام [ص 187] و غسل جمعه و عطر زدن و تزين است بقدر امكان و مثل بعض طلاب نباشد كه كثيف شپشو و متعفن بي‌بندبار عمامه شل عباي افتاده لباس پاره كه هيچ كس اي بسا از بوي بد دهن و چرك تن و گند بغل آنها رغبت نزديك شدن بآنها نميكند و ما جماعت شيعه در مقابل دشمنانمان جماعت كوچكي هستيم و اين نوع لباس و خلق باعث ذلت ما نزد آنها است و بايد تميز و مزين باشيم البته در حدودي كه ممكن و آسان و بي تكلف ميشود و تميز بودن دخلي بدارا بودن و ناداري ندارد همان لباس كهنه را هم ميشود تميز پوشيد عمامه را زود بزود ميشود شست و بعلاوه كثافات جاي شياطين و جالب آنها است و مقدس‌نماها خود را باين صورتها درميآورند يعني ما زاهد در دنيا هستيم و در واقع خود را هيكل شيطان قرار داده‌اند و عوام هم فريب همينها را ميخورند و اين كثيف بودنها و بي‌بندوباري‌ها هيچ از شرع مطهر نيست و همه از تلقينات شياطين است .

فصل - در ذكر اموري است كه مربوط باستاد و معلم و شيخ طالب علم است ، و معني استاد كامل را در مطلب گذشته مفصلاً شرح داديم و خلاصه‌اش اين شد كه هر كس در هر چه كامل باشد او دست خداوند در تكميل ناقصين است مثل نجاري كه در صنعت خود كامل است در حوائج نجاري آنها كه نجار [ص 188] نيستند بايد باو رجوع كنند و در و پنجره خود را از او بگيرند آنها هم كه ميل به نجار شدن دارند بايد باو رجوع كنند و شاگردي او را مدتها بكنند و اگر استعدادي داشته باشند نجار ميشوند ، حال در علم آل‌محمد عليهم السلام هم عالمي را بايد شناخت كه براي تعليم گرفتن معالم دين باو رجوع كرد و اگر كسي هم بخواهد مثل او عالم شود بايد رو باو بكند و بشرايط شاگردي عمل كند تا اگر استعدادي داشته باشد و خداوند خواسته باشد او هم عالم بشود و خداوند همانطور كه در علم حق كامليني خلق فرموده كه خلق را تكميل و تعليم ميكنند اشخاصي را هم بسوء اختيار خودشان كامل در باطل قرار داده و هر كه بآنها رجوع كند مثل آنها گمراه و از خداوند دور و به جهنم نزديك ميشود اين است كه فرموده‌اند نظر كنيد باينكه علمتان را از كي ميگيريد پس بدرستيكه در ما در هر پشتي عدولي هستند كه نفي ميكنند تحريف غلوكنندگان و سخنان باطل‌گويان و تأويل جاهلين را . و خداوند هم وعده فرموده كه كساني كه مجاهده در راه او بكنند البته راههاي خود را بآنها نشان دهد و فرموده الذين جاهدوا فينا لنهدينهم سبلنا و سبيل خدا براي ما شيعه آل‌محمد هستند عليهم السلام و فرموده‌اند سبيل الله شيعتنا و شيعه واقعي آن است كه در همه چيز [ص 189] تابع و مشايع ايشان باشد مثل نور آفتاب كه در همه چيز تابع آفتاب است و از خود نمايندگي ندارد و همه‌اش آفتاب را مينمايد يا مثل شعله نسبت بآتش غيبي ،

از خودي بگذشته يكسر او شده دعوي اني انا الناري زده

و فرموده‌اند شيعيان ما نسبت بما مثل شعاع خورشيد هستند نسبت بخورشيد . و درباره خودشان هم فرموده‌اند جدا ميشود نور ما از نور پرورنده ما همانطور كه جدا ميشود نور خورشيد از خورشيد . پس چنين علمائي حكايت نور ائمه اطهار عليهم السلام را ميكنند و حكايت نور خداوند را ميكنند و راه استفاضه از همه فيوض و علوم و خيرات هستند و هر كس در هر رتبه و مقامي باشد اگر مجاهده در راه خداوند بكند بقدر حاجتش استادي به او ميشناساند و وعده خداوند خلف نميشود و اگر كسي چنين عالمي را شناخت بايد دست از دامن او برندارد و آن عالم هم البته بفرمان خداوند از علم خود مضايقه نخواهد كرد و خداوند براي هر يك از آن دو اجر عظيم وعده فرموده است چنانچه حضرت امير عليه السلام فرمودند كسي كه از شيعه ما عالم باشد به شريعت ما و ضعفاي شيعه ما را از ظلمتهاي جهل بيرون بياورد و بنور علمي كه باو عطا كرده‌ايم نوراني كند ميآيد در روز قيامت و حال آنكه بر سر او تاجي است از نور كه اهل همه آن عرصات [ص 190] را روشن ميكند و بر او حله‌ايست كه همه دنيا بقدر كمترين رشته‌اش ارزش ندارد پس منادي ندا ميكند كه اين عالمي است از شاگردان بعض علماي آل‌محمد عليهم السلام آگاه باشيد هر كه را كه در دنيا از حيرت جهل بيرون آورده به نور او متشبث بشود كه او را از ظلمات اين عرصات بيرون بياورد و ببرد به نزهتگاه بهشت پس هر كس كه باو در دنيا خيري از علمش آموخته باشد و قفلي از جهالت قلبش گشوده باشد و شبهه‌اي را بر او واضح كرده باشد بيايد و حضرت پيغمبر صلي الله عليه و آله به ابوذر فرمودند هر كس از منزلش بيرون بيايد در طلب بابي از علم كه بآن منتفع بشود و بديگري بياموزد خداوند براي هر قدمي عبادت هزار سال نماز و روزه مينويسد و ملئكه با بالهاي خود او را احاطه ميكنند و مرغان هوا و ماهيهاي دريا و جنبندگان صحرا بر او صلوات ميفرستند و خداوند او را بمنزله هفتاد صديق قرار ميدهد و بهتر است براي او از اين كه دنيا همه‌اش از او باشد و در آخرت آنرا باو بدهند . و باب علم علما هستند و احاديث در اين معني بسيار است .

و بهر حال بعد از شناختن عالم هم تعلم از او آدابي دارد و عالم بر متعلم حقوقي دارد كه بعض آنها را در اينجا ذكر ميكنيم :

[ص 191] اول حق چنين عالمي كه خداوند آنرا بشما شناسانده و باب رحمت خود بر شما قرار داده و باعث نجات دنيا و آخرت قرار داده بيش از حق پدر جسماني است نسبت بفرزند چه او پدر روحاني است و بايد او را بزرگ داريد و در مجلس از او احترام كنيد و خوب بفرمايشاتش گوش دهيد و توجه باو كنيد و صدا را بلندتر از صداي او نكنيد و كسي كه از او سؤالي ميكند شما جواب ندهيد تا آنكه خود او جواب بفرمايد و غيبت كسي را نزد او نكنيد و اگر در جائي از او بد ميگويند دفاع از او بكنيد عيوبش را بپوشانيد مناقب او را بگوئيد با دشمنانش ننشينيد با دوستانش دشمني نكنيد زياد از او سؤال نكنيد و اگر سؤال شما را جواب نداد اصرار نكنيد شايد مصلحت شما را نميداند و بخود او واگذاريد و دامنش را نكشيد و اگر بر او در مجلسي وارد شديد كه جماعتي هم هستند بر همه سلام كنيد و او را اختصاص به تحيت بدهيد و جلوي او بنشينيد و با چشم و دست اشاره نكنيد و سخنان مخالفين او را زياد روايت نكنيد و از طول صحبت او ملول نشويد و عالم مثل نخلي است كه بايد انتظار كشيد كه كي از او خرمائي ميافتد و بر سخن شنيدن از او حريص‌تر باشيد تا سخن گفتن در نزد او و در تعلم علم از خود او مشورت كنيد كه چه علمي بياموزيد و هر چه مصلحت دانست پي [ص 192] آن برويد نه هر چه هوستان شد و هميشه تا بشود سفراً و حضراً ملازم او باشيد و عالمي را كه عالم حق شناختيد اگر مطلب را نفهميديد بر او انكار نكنيد و صبر داشته باشيد تا بشما بفهماند و تكبر از ياد گرفتن علم نكنيد اگر چه از بچه‌اي باشد چه او بقدر همانچه ميداند در آن باب از شما جلوتر است و همواره اطاعت معلم را بكنيد و اگر تخلفي كرديد از او عذر بخواهيد و از خجلت خطا ترك ملازمت او را نكنيد مگر آنكه متحمل علمش نباشيد و خود او صلاح شما را در ترك ملازمت خود بداند و از طلب علم بعد از عمل بآنچه دانسته‌ايد و علم پيدا كرده‌ايد كوتاهي نكنيد و قانع بآنچه داريد نباشيد چه طلب علم در هر حال واجب است و چون عالم معصوم نيست و ادعاي معصوم بودن هم ندارد اگر سهو و خطائي يا بدخلقي يا بخلي يا ترك اولائي يا كار نامناسبي از او ديديد چشم‌پوشي كنيد و بذهن نسپريد و بدانيد جائي كه او كه از شما جلوتر است سهو و خطا دارد شما خودتان چقدر سهو و خطايتان بيشتر است و چيزي كه خود مبتلائيد بر ديگري عيب نگيريد و او را رنجيده‌خاطر نكنيد و باعث اعراض نفس او از خود نشويد و توقع دانستن همه علوم را از او نداشته باشيد و كيست جز محمد و آل‌محمد عليهم السلام كه همه وقت همه چيز را بداند و توقع عصمت از غير [ص 193] معصوم نداشته باشيد ، اگر سؤالي كرديد و جواب فرمود نگوئيد كه اين را ميدانستم و او را بي‌مزد نكنيد ، براي امتحان و تجربه از او سؤال نكنيد و اگر از مسأله‌اي بشما جوابي داده باشد و بديگري طور ديگر بآن كس نگوئيد ، شايد مصلحت او را در آن جواب ميدانسته و شايد تحمل آنچه بشما گفته آن سائل نداشته ، و هر وقت ديديد استاد از سؤال ملول شده اصرار نكنيد و موكول بوقت ديگر كنيد و چون همه معلمين همه وقت همه چيز را در خاطر ندارند از همانكه ميدانيد مطالعه كرده و موضوع درس است سؤال كنيد و در ضمن توجه او بعلم خاصي كه مشغول است از علم ديگر سؤال نكنيد كه حواس او را پريشان كنيد چه او هم محتاج بمطالعه است مخصوصا علومي كه حفظي باشند نه عقلي هميشه در خاطر نميمانند . اينها بود آدابي كه نسبت به نوع معلمين بايد رعايت نمود و هر كدام كه بالاتر باشند سزاوارترند برعايت اين امور درباره آنها . و بدانيد كه حضرت پيغمبر صلي الله عليه و آله و حضرت اميرالمؤمنين عليه السلام پدر و مادر اين امت هستند و فرموده‌اند انا و علي ابوا هذه الامة و همه مؤمنين برادران ايماني يكديگر هستند و خداوند فرموده انما المؤمنون اخوة و برادران كوچك و بزرگ دارند و عالم رباني بمنزله برادر بزرگ متعلم است و برادر [ص 194] بزرگ بمنزله پدر است و در وقت عدم حضور پدر هر معامله‌اي كه با پدر ميكنيد بايد با برادر بزرگ بكنيد چه او به امام شما از شما نزديكتر است و باب فيض و طريق امداد او است بر شما و هر نعمتي كه خداوند بشما داده بوساطت او است و او اولي بآن است و اگر شكر او را كرديد شكر خدا را كرده‌ايد و اگر كفران او را كرديد كفران نعمت خداوند را كرده‌ايد و همه معاملات شما با او معاملات با خداوند است .

باري بزرگترين شروط در تعلم دوستي استاد است و اطاعت او و اين دو كه باشد خود بخود همه آن آداب بجا آورده ميشود ،

استاد تو عشق است چو آنجا برسي او خود بزبان حال گويد چون كن

و مرحوم آقاي بزرگ اعلي الله مقامه در كتاب مبارك طريق النجاة ميفرمايند آنچه خلاصه‌اش اين است كه آنچه از سيد مرحوم اعلي الله مقامه فيض‌ياب شدم نبود جز اينكه خود را مثل نوكري از نوكرهاي آن بزرگوار قرار دادم و در دوستي ايشان اخلاص ميورزيدم و غرضم از خدمت او حطام دنيا و رياست علميه و دنيائي نبود و نميخواستم كه قاضي و مجتهد و رئيس بشوم و خدمتم فقط براي دوستي و اخلاص در محبت او بود و بيش از دو سال و نيم در خدمت آن جناب درس نخواندم آنهم نه مثل درس خواندن [ص 195] ساير طلاب و مطالعه و فكر در فرمايشاتش نميكردم و مباحثه زيادي هم نكردم و حظ من در حضور مجلس آن بزرگوار بود و از شدت تحصيل چيزي از او درنيافتم و آنچه دريافتم محض خدمت و خلوص محبت بود الحمد لله و خود را بمنزله جلساي آن جناب قرار ندادم بلكه بمنزله نوكرهاي سرپائي و ايستاده بودم و ساير شاگردان مي‌نشستند و من در حضور آن بزرگوار خدمتشان را ميكردم و پيش از تشرف بخدمت ايشان مختصري صرف و نحو و منطق خوانده بودم و وقتي كه خدمت آن جناب رسيدم همه را فراموش كردم و آن جناب در حكمت و گاهي هم از شرح لمعه درس ميفرمودند و من بفقه قليل التوجه بودم و خوب ضبط نميكردم معذلك در آن ايام كم از بركات آن جناب قوه‌اي براي من پيدا شد كه بچيزي رجوع نميكردم مگر اينكه آنرا ميفهميدم مگر در موارد معدودي و چنان نفاذي در همه علوم براي من پيدا شد كه آن جناب درباره من فرمود كه فلان بر نقطه علم واقف شده است .

باري آنانكه بجائي رسيده‌اند از محبت رسيده‌اند و همان محبت است كه نقطه علم است و همه راهها بآن ختم ميشود خداوند را ميخوانيم بحق محمد و آل‌محمد (ع) و اولياء ايشان كه بهمه ما توفيق معرفت كاملين كه اصل علم است و توفيق [ص 196] محبت ايشان كه اصل عمل است مرحمت فرمايد .

فصل - در رفيق طالب علم است ، و بعد از استاد كامل رفيق موافق از اعظم اسباب پيشرفت است چون ناقصين كه علوم آنها اكتسابي است و از استاد بايد بآنها برسد از معاشرت با ديگران كه آن اكتساب را نكرده‌اند كمال خود را از دست ميدهند و از نقص آنها بخود ميگيرند مثل سنگي كه پهلوي آتش گرمي بوده و گرم شده اگر مجاور سنگهاي سرد بشود از سردي آنها ميگيرد و از گرمي خود بآنها ميدهد ، طالب علم هم علمي كه از استاد فرا ميگيرد اين اكتسابي است و مثل استاد نيست كه آتش علم از اندرون خودش بيرون آمده باشد ، اين است كه همين كه با ديگران محشور شود از سردي آنها سرد ميشود و اگر بسيار معاشرت كند بكلي گرمي خود را از دست ميدهد مگر اينكه با كسي كه مي‌نشيند او هم در همين راه باشد كه او هست و يا از او جلوتر است كه باو استفاده ميرساند و يا مساويند كه بيكديگر استفاده ميرسانند و يا عقب‌تر است استفاده‌اي از اين باو ميرسد و بهر حال بهتر از آن است كه در اين راه نيست و چون خداوند فطرت انسان را بر اين قرار داده كه محتاج بكسي است كه باو انس بگيرد بهترين انيس رفيق موافق است كه متصف بصفات خير باشد و او هم در همين راه تعلم علم [ص 197] باشد و اگر رفيق بالاتر از انسان است كه زهي سعادت بعد از استاد از او فرا ميگيرد و اگر مساوي هستند كه باز باعث تقويت يكديگر ميشوند بسا مطالبي را كه اين فهميده و او توجه نكرده اين باو ميفهماند و برعكس آنچه او فهميده و اين ندانسته آن باين ميگويد و هر چه نفهميدند از استاد ميپرسند و بهر حال كه كمك بسيار بزرگي است و اگر هم رفيق كوچكتري است كه اين بآن فيض ميرساند و چه بسا كه در خيلي اوقات كوچكتر هم چيزي متوجه بشود كه اين بزرگتر متوجه نيست و از او استفاده ميكند ، ولي اگر كسي خالي از يكي از اين سه رفيق باشد او رفيق شيطان است و حضرت پيغمبر صلي الله عليه و آله فرمودند اول رفيق بعد سفر و فرمودند اول رفيق بعد طريق و فرمودند آيا خبر ندهم شما را به بدترين مردم عرض كردند بلي فرمودند كسي كه تنها سفر كند و مهمانش را منع كند و بنده‌اش را بزند و فرمودند اي علي تنها سفر مرو چون شيطان همراه يك نفر است و از دو نفر دورتر است . و اين احاديث اگر چه در سفر است ولي سير طالب علم هم سفر الي الله است و بايد رفيق داشته باشد و سه نفر يا چهار نفر باشند بهتر است و حداكثر هفت نفر .

و صفات رفيق و معاشر خوب را در اخبار بيان فرموده‌اند و خلاصه آنها اين است كه [ص 198] ١ - خدا را بآنچه لايق نيست وصف نكند ٢ - منكر حق نباشد ٣ - منكر فضايل آل‌محمد عليهم السلام و دوستان ايشان نباشد ٤ - فتوي بغير ما انزل الله ندهد ٥ - راغب از ذكر آل‌محمد عليهم السلام و مايل بذكر دشمنان ايشان نباشد ٦ - بباطل خود منع از آل‌محمد عليهم السلام نكند ٧ - دشمن دوستان ايشان نباشد ٨ - از اهل بدعت و ريب نباشد ٩ - متهم نباشد ١٠ - تارك نماز جماعت و مسجد بدون عذر نباشد ١١ - بي‌اعتنا باوقات نماز نباشد ١٢ - تارك نيكي ببرادران نباشد ١٣ - از آنها نباشد كه نه از دينش بهره‌اي ببري نه از دنيايش ١٤ - اهل فجور نباشد ١٥ - احمق نباشد ١٦ - دروغگو نباشد ١٧ - بي‌حيا نباشد ١٨ - بخيل نباشد ١٩ - قاطع رحم نباشد ٢٠ - غلام نباشد ٢١ - از اشخاص پست نباشد ٢٢ - ترسو نباشد ٢٣ - از اراذل نباشد ٢٤ - از اغنيا نباشد ٢٥ - از زنها نباشد ٢٦ - مجذوم نباشد ٢٧ - ابرص نباشد ٢٨ - ديوانه نباشد ٢٩ - حرامزاده نباشد ٣٠ - اعرابي نباشد ٣١ - از اشرار نباشد ٣٢ - شرابخوار نباشد ٣٣ - شطرنج‌باز و ٣٤ نردباز و ٣٥ بربطنواز و ٣٦ طنبورزن [ص 199] و ٣٧ مخنث نباشد ٣٨ - شاعري كه بزنها تهمت ميزند نباشد ٣٩ - مجسمه‌ساز نباشد ٤٠ - تازه‌آشنا كه اطميناني باو نيست نباشد ، و خلاصه متصف بهيچ يك از صفات بد نباشد . و اگر چنين رفيقي يافتيد بدانيد كه خداوند نعمت بزرگي بشما نصيب فرموده و حضرت پيغمبر صلي الله عليه و آله فرمودند استفاده نبرده است مرد مسلمان فايده‌اي بعد از اسلامش مثل برادري كه در راه خدا از او استفاده مي‌كند . و قدر چنين برادري را بدانيد و او را بمنزله خود و چشم و گوش و دست خود قرار دهيد و حقوق او را ادا كنيد و از اعظم حقوق او اين است كه از علم خود آنچه كه در دنيا و آخرت باو نفع مي‌دهد از او پنهان نكنيد و در علم مواسات كنيد و هر كدام هر چه دانستيد بديگري بگوئيد و هر كدام خطائي از ديگري ديديد او را واقف كنيد و با او جدال نكنيد اگر چه او سفاهت كند و تحمل كنيد چون هيچكدام معصوم نيستيد و از برادر توقع انصاف نداشته باشيد چه اين توقع از بي‌انصافي است و آنها كه در يك عرض هستند هر كدام بطرفي مايلند و انصاف شأن كسي است كه بهيچ طرف مايل نباشد و كيست كه بهيچ طرف مايل نباشد جز اوحدي زمان .

[ص 200] فصل - در علم طالب علم است ، و علم كمالي است كه براي عالم از حضور معلوم در نزد او پيدا مي‌شود و يا كمالي است كه خود او را عالم در هر يك از مراتب خود احضار مي‌كند مثل علم خداوند بمعلومات كه همه را بعلم خود ايجاد فرموده نه آنكه آنها بوده‌اند و از وجود آنها براي خداوند علم بوجود آنها پيدا شده و علم خداوند تابع معلومات شده است و همچنين هر علتي نسبت بمعلول خود اين نوع علم پيدا مي‌كند ، ولي چيزهائي كه يكي علت وجود ديگري نيستند علمي كه نسبت بيكديگر پيدا مي‌كنند از آن نوع اول است كه از حضور عكس و صفت يكي نزد ديگري علم بصفت و عكس او پيدا مي‌كند و كمالي برايش حاصل مي‌شود ولي علم بذات يكديگر پيدا نمي‌كنند و باين نوع علوم علوم انطباعي مي‌گويند و علم حق علم خداوند است كه ذات همه چيزها و صفت آنها و همه چيز آنها را ميداند بعلم احاطه و آن است نقطه علم و در هر قابليتي بقدري كه خداوند خواسته از آن ظاهر ميشود و بخود و كمالات خود اين نوع علم پيدا ميكند و علوم واقعي او همين كمالات او هستند كه تابع اويند و هميشه با [ص 201] اويند نه چيزهاي خارجي و اين علوم او در دنيا و آخرت با او هستند اگر از عليين باشند بهشت اويند اگر از سجين باشند جهنم اويند و براي هر كسي از نظر بذات نقطه علمش و صفاتش و ساير جهاتش علوم مختلفه حاصل ميشود و مشايخ اعلي الله مقامهم در كتب مفصله خود مثل كتاب مبارك طريق النجاة از اين نظر علوم را تقسيماتي فرموده‌اند كه فهم آن براي شما مشكل است و در اينجا علوم را از نظر احكام شرعي به پنج نوع تقسيم ميكنيم علوم واجبه و علوم مستحبه و علوم مباحه و علوم مكروهه و علوم محرمه .

نوع اول : علوم واجبه و آنها علومي هستند كه تحصيل آنها بر همه كس واجب است و ترك آن جايز نيست مثل علم معرفت خداوند تا حدي كه يقين حاصل كند كه براي همه عالم سازنده‌اي است قديم و احدي و صاحب صفاتي است كه مثل آن صفات چيزي نيست و او كننده همه كارها است و او را بايد بپرستيم و احدي را با او شريك نگيريم و اگر كسي هنوز بآن حد نرسيده باشد كه كنه اين مطالب را بفهمد بقدر همانچه ميفهمد بر او واجب است ، بلي هر چه روز بروز فهمش زيادتر ميشود بادله سابق كه بآنها يقين پيدا كرده قانع نميشود و يقينش متزلزل ميشود و تحصيل دليل تازه‌اي بر او واجب ميشود [ص 202] و خداوند براي همه كس در هر مرتبه‌اي كه باشند دليلهائي خلقت فرموده كه اسباب يقين آنها ميشود و بهمين جهت به پيغمبر خود امر فرموده كه بانواع ادله مردم را بسوي راه خدا دعوت فرمايد و فرموده ادع الي سبيل ربك بالحكمة و الموعظة الحسنة و جادلهم بالتي هي احسن و بهر حال يقين آن است كه از دليل حاصل شود و اعتقاد بي دليل پذيرفته نيست و بمحض اينكه مردم چيزي بگويند انسان هم اعتقاد بكند اين اسمش يقين نيست و قول بغير علم است و كافر شمرده ميشود اگر چه بزبان حرف حقي ميگويد .

و همچنين معرفت پيغمبر صلي الله عليه و آله و اينكه آن بزرگوار واسطه بين خدا و خلق ميباشند و معصوم و مطهر از هر گناهي ميباشند و راست فرموده‌اند و خداوند تصديق آن حضرت را فرموده و صاحب فضايلي هستند كه در كتاب خدا و اخبار معصومين ذكر شده و شيعه بآن اعتراف دارند يا ادله محكمه بر آن دلالت دارد اعتقاد بهمه اينها واجب است .

و همچنين معرفت ائمه اطهار عليهم السلام و اعتقاد باينكه ايشان مثل پيغمبر صلي الله عليه و آله هستند جز در نبوت واجب است .

و همچنين اعتقاد بمعاد و آن تفصيلاتي كه درباره برزخ [ص 203] و قيامت و بهشت و جهنم فرموده‌اند اگر چه حقيقت آنها را نفهميده باشد و اقرار بآنها از باب تقليد پيغمبر و ائمه اطهار عليهم السلام باشد واجب است .

و همچنين اعتقاد بظهور و رجعت و تفصيلاتي كه فرموده‌اند واجب است اگر چه تقليدي باشد و حقيقت آنها را نفهميده باشد .

و همچنين معرفت فقه و واجبات و محرمات احكام شرعيه واجب است بلكه بعضي مستحبات و مكروهات هم معرفت بآنها واجب است چون ترك همه مستحبات و فعل همه مكروهات جايز نيست و استخفاف بدين است و آن حرام است .

و البته معرفت مقدمات تحصيل معرفت اين امور هم واجب است و اينها كه گفتيم براي همه كس واجب عيني است كه هر كسي براي خودش بايد اين معرفتها را حاصل كند .

و اما بعض علوم واجبه هست كه واجب كفائي است يعني ابتداءً بر همه واجب است ولي جماعتي كه پي آن رفتند و تحصيل آنرا كردند كفايت است همانطور كه مثلاً دفن ميت بر همه مسلمين واجب است ولي يك نفر كه ميت را دفن كرد كافي است و از گردن ديگران ميافتد باين نوع واجبات ميگويند واجب كفائي .

و از علومي كه كفايةً واجب است علم جميع اصول دين و فروع دين براي حفظ دين از شياطين و دفع شبهات مشبهين و حفظ [ص 204] دلهاي ضعفا است و اگر نباشند چنين كساني كه صاحب اين علوم باشند و بوظايف خود عمل كنند همه از دين بيرون ميروند و هميشه خداوند در هر زمان چنين كساني را كه شايستگي تحصيل اين علم را داشته باشند خلقت فرموده و ميفرمايد و باين واجب عمل مينمايند .

و ديگر علم فقه و احكام شرعيه براي قضاوت بين مردم و اجراي احكام در زمان غيبت است كه واجب است جماعتي كه شايستگي تحصيل اين علم را دارند البته پي تحصيل آن بروند و بوظايف خود عمل كنند تا كفايت از ديگران بكنند .

نوع دوم : علوم مستحبه است و آن ساير علوم آل‌محمد است عليهم السلام كه در نزد كسي كه عالم بآن علوم باشد تحصيل نمايند مثل علم حكمت كه علم بحقايق اشياء است و علم طريقت كه علم سلوك است و علم شريعت كه همين علم احكام شرعيه است و همچنين هر علمي كه مؤيد بكتاب و سنت و اجماع عقلا باشد تعلم آن مستحب است اگر چه در دست ديگران باشد چه كه علم حق هر جا باشد از آل‌محمد است عليهم السلام و بايد بآن گرفت و فرموده‌اند العلم ضالّة المؤمن يعني علم گم‌شده مؤمن است . و از جمله علوم مستحبه علم عربيت است كه مقدمه فهم قرآن [ص 205] و اخبار است و در اخبار امر بتعلم آن فرموده‌اند .

نوع سوم : علوم محرمه است و آنها علومي است كه ظاهرا از در خانه محمد و آل‌محمد عليهم السلام بيرون نيامده باشد يا موافق فرمايشات ايشان نباشد مثل علم كلام كه در ذات خدا سخن ميگويند و بقوانين و قواعدي سخن ميگويند كه مخالف اخبار آل‌محمد عليهم السلام است ، و مثل علم سحر كه فرموده‌اند تعلم آن كفر است ، و علم غنا و فروش زنهاي آوازخوان و تعليم اين كار بآنها ، و همچنين تعلم علم نجوم باين اعتقاد كه نجوم مستقل در تأثير هستند ، و همچنين علوم فلاسفه و يونانيين و ساير نصاري و مجوس و هنود و صوفيه و نواصب اگر مقصود از آن افزودن علم و اظهار فضل باشد ، و همچنين قواعد اهل اصول كه مأخوذ از اخبار آل‌محمد عليهم السلام نيست تعلم آن براي افزودن علم و اظهار فضل جايز نيست ، و خلاصه هر چه كه در آن فساد است و هيچ صلاح نيست تعليم و تعلم و عمل بآن حرام است مثل سحر ، بت‌سازي ، شطرنج ، نرد و امثال اينها ، و هر چه كه در آن صلاح و فساد هر دو هست تعليم و تعلم آن بمنظور وجه صلاح آن جايز است و براي غير آن وجه حرام است و اين فرمايش امام است عليه السلام و از آن [ص 206] معلوم ميشود كه اگر علوم مباحه را هم كسي بمنظور حرامي تحصيل بكند مثلاً براي رياست‌طلبي و مجادلات حرام و ريا و سمعه آنها هم حرام ميشوند و اينكه بعضي گفته‌اند تعلم سحر و شعبده و بعض علوم غريبه براي ابطال قول آنها كه بدروغ ادعاي نبوت يا امامت و پيشوائي ميكنند واجب كفائي است كه بعضي بايد اينها را بدانند و بآن رفع شبهات آنها را بكنند حرف باطلي است چون مسلم است كه هر كس بعد از پيغمبر صلي الله عليه و آله ادعاي نبوت بكند دروغگو است و آن بزرگوار خبر داده‌اند كه بعد از آنحضرت پيغمبري نيست و ديگر دليلي لازم ندارد و همچنين ائمه عليهم السلام هم كه عددشان معلوم و اسماء مقدسه‌شان معلوم است و براي حضرت حجت عليه السلام هم علاماتي است كه با ديگري اشتباه نميشوند ساير اوليا هم كه علامت آنها اسلام و ايمان و عدالت و تقوي و زهد و پيروي كتاب و سنت است و هر كس اين علامات را ندارد از اوليا و اهل ارشاد نيست ديگر لازم نيست كه با سحر قول آنها را باطل بكنند .

نوع چهارم : علوم مكروهه است و آنها علومي هستند كه باعث تضييع وقت و باز داشتن از اشتغال بطاعات هستند [ص 207] مثل علم باشعار شعرا و كتب اهل ادب و افسانه‌هاي قديم . و از جمله آنها علومي هستند كه زيادش بدست نميآيد و كمش هم فايده ندارد مثل علم نجوم ، رمل ، جفر ، فال ، قيافه و امثال اينها ، بلي جماعتي هستند كه از همان كمش هم بمنظور ديگر مثل مطالعه آيات و حكمتهاي خداوند در چيزها استفاده ميكنند و همان قدر كم هم بكارشان ميآيد و براي آنها نفع ميكند براي چنين كساني مكروه نيست بلكه مستحب است و اما براي عمومْ خير و در آنها چيزي جز غفلت نيست .

نوع پنجم : علوم مباحه است و آن علومي است كه شخص براي انتفاع از آنها براي معاشش ياد ميگيرد و از اسباب جريان امور است مثل حسابداري ، خطنويسي و تجارت و انواع صنايع و انواع حرفه‌ها و طب و جراحي و دواسازي و شيمي و امثال اينها كه جزء علوم محرمه نباشند اينها همه تعليم و تعلم و عمل بآنها حلال است و اگر كسي از باب نظر در آيات خداوند و مشاهده حكمتهائي كه خداوند در آنها گذاشته تحصيل آنها را بكند عمل بمستحب كرده است .

باري از علوم آنچه واجب و مستحب بوده آل‌محمد عليهم السلام در فرمايشات خود تعليم فرموده‌اند و در ساير علوم كه خود مردم بالطبيعه پي آن ميرفتند اهتمامي در تعليم آنها [ص 208] نفرموده‌اند و شايد شيطان در خاطر بعضي وسوسه بكند كه اينهمه علوم عجيبه و غريبه و انواع ماشين‌آلات و ادوات كه در اين اوقات فرنگيان كشف كرده‌اند چرا آل‌محمد عليهم السلام بمسلمين تعليم نفرموده‌اند كه باعث پيشرفت آنها بشود و محتاج بفرنگيان نباشند و جواب آن اين است كه محمد و آل‌محمد عليهم السلام اصلاً براي اين كار تشريف نياورده بودند و همه تحريص و ترغيب آنها بر ترك دنيا و اقبال بآخرت بوده كه آن دنياي ما را اصلاح فرمايند و هر چه هم راجع بامور دنيا فرموده‌اند همانقدر بوده كه اسباب معاش و حيوتي باشد كه صرف آخرت بشود و اگر مسلمين را باين امور واميداشتند ديگر وقتي براي صرف در راه آخرت نميماند ، مثل الآن كه مي‌بينيد همه چنان مشغولند بدنيا كه فرصت سر خاراندن ندارند و آن از دنيا وامانده‌ها هستند كه اسم ديني ميبرند اغلب هم از واماندگي از دنيا است نه از باب اقبال بآخرت و بعلاوه اينهمه فساد و جنگها و آلات قتاله كه پيدا شده و آسايش همه را قطع كرده محصول همين اختراعات و اكتشافات است اينهمه بيكاريها قحطيها همه نتيجه همين زندگي ماشيني است و اينها بر دنياي مردم ضرر دارد چه برسد بآخرتشان و خواهيد ديد كه روز بروز بدتر شود و مثل سگ و گرگ بجان هم بيشتر خواهند [ص 209] افتاد و آنقدر بطمع جيفه دنيا يكديگر را بكشند كه همه بجان بيايند و ترك اين امور را بكنند و متوجه راهي غير از اين راه كه ميروند بشوند و بهر حال آل‌محمد عليهم السلام هرگز باعث غفلت مردم از خداوند نميشوند .

و شايد باز در ذهن بعضي خطور كند كه چرا در همان علوم خودشان هم كتابي مرقوم نفرموده‌اند كه جامع جميع احكام باشد كه ديگر اين اختلافات پيش نيايد ، و فهم جواب اين شبهه قدري مشكل است ولي اگر خوب توجه كنيد ميفهميد و جواب اين است كه در كار خداوند جبر نيست نه خواسته بزور كسي مسلمان باشد نه خواسته كافر باشد و هيچكس را بر كاري مجبور نفرموده جز اينكه همه را مدد فرموده و بآنها اختيار داده كه باختيار خود هر كار ميخواهند بكنند خير و شر را هم بآنها بر زبان انبياي خودش فهمانده اگر خيري كردند باختيار خودشان كرده باشند اگر شري هم كردند باختيار خودشان كرده باشند و چون اينها كه علي الظاهر به پيغمبر صلي الله عليه و آله ايمان آورده بودند همه از راه ايمان نبود و اغلب آنها از راه نفاق و طمع رياست و مال دنيا گرد آن حضرت جمع شده بودند اگر همه احكام را بطور قطعي و صريح مرقوم فرموده بودند و همه آيات قرآن را آيات محكمه‌اي قرار ميدادند بعد از آن حضرت منافقين چاره [ص 210] نداشتند يا ميبايست بهمه آنها عمل كنند و اين بر خلاف ميل باطني آنها بود و اين سلب اختيار از آنها بود و يا اينكه اسلام را ترك كنند آنوقت با چهار نفر مؤمن باقي‌مانده اسمي از اسلام نميماند و آنها را هم از ميان ميبردند . اين بود كه خداوند از حكمت بالغه خود در آيات قرآن آيات متشابهه‌اي هم قرار داد كه منافقين دستاويزي داشته باشند و بمعاني كجي كه براي آن آيات ميكنند متمسك شوند و ظاهر اسلام حفظ شود و در پناه اسم اسلام مؤمنين هم محفوظ بمانند و بهدايت ائمه اطهار بر حق واقع مطلب واقف شوند و عمل كنند و اختيار كسي هم سلب نشده باشد . و بعلاوه نكته ديگري كه هست كتاب و نوشته باعث هدايت نميشود و هدايت‌كننده‌اي لازم است و اگر ميخواستند كه همه احكام را بنويسند اولاً آنقدر زياد است احكام خدا تا روز قيامت كه نميشد آنها را نوشت ، آنقدر هم كه ميشد اگر مرقوم فرموده بودند مردم بخيال خودشان ديگر مستغني ميشدند و گمان ميكردند كه احتياج بائمه اطهار عليهم السلام ندارند و رجوع بايشان نميكردند در صورتي كه اصل دين خود آن بزرگوارانند نه اين احكام و خداوند ما را براي معرفت و محبت همين بزرگواران خلقت فرموده و اصل دين محبت ايشان است و باقي همه فرع اين مطلب است . پس در [ص 211] حكمت بالغه خداوند همينكه مطمئن بيك نوشته ناقصي نباشند و خود را محتاج بكسي كه باو مراجعه كنند ببينند اولي بود كه رجوع بآنكس بكنند و اصل دين خود را دريابند و همين حكمت در عمل ائمه اطهار هم كه همچو كتاب جامع بي‌اختلافي از خود باقي نگذاردند جاري است كه امت ناچار از مراجعه به روات اخبار و حمله آثار ايشان باشند و از فيض علومشان فيض‌ياب شوند و بتقرب بايشان تقرب بخدا بجويند .

فصل - در مجادله طالب علم است . اغلب مجادلات و مخاصمات در شرع مقدس حرام شده است و حضرت پيغمبر صلي الله عليه و آله فرمودند پرهيزكارتر مردم كسي است كه مخاصمه را ترك كند اگر چه حق با او باشد و فرمودند خداوند لعنت فرموده است مجادله‌كنندگان در دين خدا را بر زبان هفتاد پيغمبر و كسي كه مجادله در آيات خدا بكند كافر ميشود و خداوند فرموده مجادله نميكند در آيات خدا مگر آنها كه كافر شده‌اند و روايت شده است كه شخصي خدمت حضرت سيدالشهداء عليه السلام عرض كرد بنشين كه با هم در دين مناظره كنيم فرمود اي فلان من بدين خود بصير هستم و بر هدايت هستم تو اگر جاهل بدين خود هستي پي طلب آن برو ، مرا چه بمجادله و بدرستيكه شيطان وسوسه ميكند براي [ص 212] مرد و ميگويد مناظره كن با مردم در دين كه گمان نكنند تو عاجز يا جاهلي . و اخبار در اين باب بسيار رسيده است و مرد مؤمن محتاج بمجادله نيست اگر مسأله‌اي را خودش ميداند ديگر صرف وقتي در آن نبايد بكند و بهمان كه دانسته بايد عمل كند يا پي آنچه نميداند برود كه از راه خودش آنرا تحصيل كند و اگر هم مسأله را نميداند ديگر چه مجادله‌اي در آن بكند ، بلي اگر مسأله را ميداند و طالب حقي باو رجوع كند تعليم او ميدهد ، يا كسي را بر بدعتي مي‌بيند و اميدي بارشاد او دارد از باب امر بمعروف و نهي از منكر آن هم اگر شروطش در او جمع باشد او را بادله محكمه كتاب و سنت كه اختلافي در آنها نيست يا دليل عقلي كه همه آنرا قبول دارند و مطابق كتاب و سنت باشد او را هدايت ميكند ولي كمي از مردم هستند و بسيار كمند كه آنها را بتوان برگرداند و حضرت صادق عليه السلام فرمودند مخاصمه نكنيد با مردم اگر استطاعت داشتند كه ما را دوست بدارند دوست ميداشتند . باري اگر كسي خودش علم بمسأله داشته باشد و شرايط امر بمعروف و نهي از منكر در او باشد بمحكمات كتاب و محكمات سنت و ضرورت شيعه و ضرورت مسلمين و دليل عقل مستنير بنقل مطلبي را در موقع خود اثبات ميكند و بر آن باين ادله استدلال [ص 213] ميكند و اين مجادله بالتي هي احسن است كه براي اهلش از عبادات بزرگ شمرده ميشود و خداوند هم پيغمبر خود را امر فرموده كه باين نحو مجادله فرمايد و اما از اين كه گذشتي همه مجادلات حرام است و اي بسا كه شيطان امر را بر انسان مشتبه كند كه تو بايد طالب دين باشي و فحص از حق كني و مجادله كني تا بآن برسي يا ديگري را هدايت كني و شيطان او همان رياست‌طلبي و شهرت‌طلبي او است كه خواهش خود را باين لباس درميآورد و دين را اسباب خواهشهاي نفساني قرار ميدهد و انسان بايد بسيار دقت در كار خود داشته باشد كه خودش خودش را گول نزند و يكي از راههاي امتحان خودش اين است كه ببيند اينقدر كه بر اين كار حريص است آيا بر ساير امور دينيش هم حريص هست يا نيست و اگر نيست و اغلب هم همينطور است كه نيست اين علامت اين است كه محركش در اين باب نفس امّاره او است نه ايمان او و از آن البته پرهيز كند و كار خوب را هم بدستور شيطان نبايد كرد و شيطان بيكي از انبياء عرض كرد كه بگو لا اله الا الله فرمودند ميگويم اما نه بقول تو . باري اگر كسي غرض و مرضي از خودش نداشته باشد بهمان دستور كه فرموده‌اند راه ميرود و هي در صدد گفتگو با اين و آن برنميآيد .

[ص 214] و از شروط مجادله بالتي هي احسن اين است كه هيچ وقت بباطل بر حق استدلال نكنند و از ترس مغلوب شدن ، حقي كه طرف ميگويد انكار نكنند و اگر محيط باطراف مسأله و عالم بوجوه استدلال نيستند اصلاً مجادله نكنند چه اگر مغلوب شوند اسباب غصه دوستان و تجرّي دشمنان شده‌اند و آنها بر باطل خودشان محكمتر ميشوند ، و از علم بوجوه استدلال يكي اين است كه در هر مسأله دليلي از همان نوع بياورند بر امور ظاهري دليل معنوي نياورند ، بر امور معنوي دليل صوري ظاهري نياورند ، ادله‌اي كه ميآورند همه از آنها باشد كه در آن ديگر اختلافي نيست مثل كتاب مجمع علي تأويله يا سنت جامعه يا ضرورت مسلمين يا بديهيات عقليه كه همه آنها را قبول دارند يا آنچه كه با ادله قاطعه منتهي بمثل اينها بشود ، و اي بسا كه در دليلي همه اين شروط جمع باشد ولي ابراز آن بصلاح شخص و برادران نباشد يا بواسطه مشكل بودن آن و نفهميدن اشخاص ايجاد شك و شبهه شود و باعث تهمت و افترا زدن آنها بشود از اين نوع دليل هم نبايد آورد ، و در سخن اگر شخص از كسي روايت ميكند بايد رعايت امانت را بكند و عين گفته او را نقل كند و اگر از خودش ميگويد بايد [ص 215] با دليل و برهان واضح و آشكار كه منتهي بقول خدا و رسول و ائمه اطهار بشود باشد و الا سخن نگويد .

مقصد چهارم

در حلم است ، و در آن مقدمه و فصولي است :

مقدمه - حلم يعني بخشيدن گناه و حوصله كردن و سنگيني عقل آمده و آن دو معني اول هم در كسي پيدا ميشود كه در او عقل پيدا شده است و حلم از صفات مخصوص انسان است و درجه آن بالاتر از علم است و كسي كه عقل در او پيدا شود صاحب حلم ميشود و اخلاق و صفاتي كه بواسطه حيوانيت يا نفس ناطقه خود دارد آنها را مهار ميكند و هر يك را در جاي خود استعمال ميكند و نميگذارد كه هر طبيعتي كه در او هست بمقتضاي خودش هر چه ميخواهد بكند ، مثلاً انسان بقوه صفراي حيواني كه دارد ميتواند غضب كند و اگر در كسي مثلاً صفرا غالب باشد هميشه ميخواهد جنگ و جدال بكند تندي كند ناسزا بگويد ولي اگر قوه حلم را داشته باشد از تندروي صفرا جلوگيري ميكند و هر وقت كه مصلحت در تندي كردن نيست غيظ خود را فرو ميبرد و بخشش ميكند و چيزي بروي خودش نميآورد ولي هر وقت هم عقل حكم كند كه در اين موقع بايد غضب نمود صفرا را بكار مياندازد و بر دشمنان خدا مثلا غضب [ص 216] ميكند و با آنها جنگ ميكند ، ولي مردم بآدم بلغمي كه اصلا هيچوقت اوقاتش تلخ نميشود و تندي بكسي نميكند ميگويند حليم يعني حلم دارد ، و مقصود ما از حلم همين بود كه گفتيم كه نتيجه كمال عقل است و از صفات انسانيت است نه آن حلم كه مردم ميگويند كه از بلغم باشد آن حلم را برّه هم دارد و فضيلتي براي او نيست و انسان كامل آن است كه هم صفرا داشته باشد هم سودا هم بلغم هم خون و عقلي هم داشته باشد كه هر يك را در موقع خود استعمال كند اگر موقع غضب است لازم باشد زياد غضب كند كمتر لازم باشد كمتر غضب كند يا هر وقت مقتضي محبت زياد است زياد محبت كند هر وقت كمتر لازم است كمتر محبت نمايد و پيشواي او در هر كار بايد عقل باشد .

و بعضي گمان كرده‌اند كه بايد انسان در همه چيز متوسط باشد نه زياد غضب كند نه كم ، نه زياد محبت كند نه كم و هكذا و اين حرف صحيحي نيست و اگر كسي بخواهد بحرف اين جماعت عمل كند بايد سرپيچي از فرمايشات خدا و رسول بكند ، مثلاً خداوند فرموده تا ميتوانيد تقوي داشته باشيد بگوئيم خير بايد حد متوسط باشيم نه باتقواي زياد باشيم نه بي‌تقوي قدري بايد ثواب كنيم قدري هم گناه ، يا مثلاً دوستي اميرالمؤمنين (ع) كه دوستي خداست آن حضرت را بحد اكثر دوست نداريم و بحد [ص 217] متوسطي دوست بداريم ، يا مثلاً در جنگ كه شمشير بروي دشمن خدا ميكشيم بآن محكمي كه ميتوانيم نزنيم و قدري شل‌تر بزنيم كه حد متوسط باشد . بهر حال جاهل وقتي كه حكمت بخواهد بگويد اينطور مزخرف ميگويد و اي بسا بفرمايش حضرت پيغمبر صلي الله عليه و آله هم استدلال كند كه فرموده‌اند خير الامور اوسطها غافل از اينكه اوسط يعني اشرف و معتدل‌تر و اعتدال در همه چيز و همه وقت حد وسط آن نيست بلكه اعتدال در هر موقعي همان حكم خدا و پيغمبر است ، در موقع جنگ مثلاً اعتدالش باين است كه محكم شمشير بزنند و باصطلاح اگر شل بزنند سفت ميخورند ، در موقع تقيه با همان دشمن عيناً حكمش اين است كه با كمال ملايمت سخن بگويند ، بعضي امور هم هست كه حد اعتدالش همان حد ميانجي آنها است و همينها آن گويندگان را باشتباه انداخته و همه امور را قياس بر اينها كرده‌اند .

باري خداوند كامل است و انسان را هم خواسته كه كامل باشد و در او اسباب همه كار را قرار داده ، اسباب غضب قرار داده ، اسباب محبت قرار داده ، اسباب حزم و دورانديشي قرار داده ، اسباب ترسيدن قرار داده و فضيلتي كه بانسان داده كه بحيوان نداده است عقل است كه اسبابي است فوق آن اسبابها و آنها را فرمان ميدهد و هر يك را در راه اطاعت خداوند استعمال ميكند ، [ص 218] كفار هم اين قوه را دارند كه فوق قواي طبيعي حيواني آنها است و آنها را در راه معصيت خداوند فرمان ميدهند و اسم آن قوه آنها نكراء است و شيطنت و از مؤمن اسمش عقل است و حلم منشعب از آن است .

و اخبار در فضل حلم بسيار رسيده است و حضرت رضا عليه السلام فرمودند مرد عابد نيست تا حليم نباشد و حضرت باقر عليه السلام فرمودند خداوند باحيا و حليم را دوست ميدارد و حضرت پيغمبر صلي الله عليه و آله فرمودند خدا كسي را بجهل عزيز نكرده و كسي را بحلم ذليل نكرده و حضرت صادق عليه السلام فرمودند كه حلم براي ياري كردن كافي است و فرمود اگر حليم نيستي عمدا حلم بكن و فرمودند حلم چراغ خداوند است كه صاحب آن با آن طلب روشني ميكند بجوار خداوند و حليم نميباشد كسي جز اينكه بانوار توحيد و معرفت مؤيد است .

و از حلم حضرت پيغمبر صلي الله عليه و آله و ائمه اطهار عليهم السلام روايات بسيار رسيده است و بعضي را در اينجا نقل ميكنم . از آنجمله است كه از حضرت امير عليه السلام روايت شده است كه فرمودند كه يهودي بود كه چند دينار از حضرت پيغمبر صلي الله عليه و آله طلب داشت و مطالبه كرد فرمودند چيزي ندارم كه بتو بدهم عرض كرد از تو جدا نميشوم اي محمد تا آنرا [ص 219] بدهي فرمودند بنا بر اين پيش تو مي‌نشينم و همانجا نشستند تا اينكه نماز ظهر و عصر و مغرب و عشا و نماز صبح را همانجا بجا آوردند و اصحاب پيغمبر صلي الله عليه و آله يهودي را تهديد ميكردند آن حضرت بآنها نظر كردند و فرمودند چه ميكنيد عرض كردند يا رسول الله يهودي حبس ميكند شما را فرمودند خداي عزوجل مرا مبعوث نكرده كه با معاهد و نه غير او ظلم كنم و چون روز بالا آمد يهودي عرض كرد كه نكردم آنچه كردم مگر اينكه ببينم صفت تو را كه در توراة است كه محمد بن عبدالله مولدش در مكه است و بمدينه مهاجرت ميكند تندخو و خشن نيست و فحاش نيست و گفت اشهد ان لا اله الا الله و انك رسول الله و اين مال من است حكم كن در آن بآنچه خدا فرموده و يهودي پولداري بود . و همچنين از حضرت صادق عليه السلام روايت شده است كه پيغمبر صلي الله عليه و آله روزي كه مكه را فتح فرمودند و وارد آنجا شدند در كعبه را باز كردند و امر فرمودند كه بتهائي كه در آن بود بشكنند بعد دست بدو طرف در كعبه گذاردند و فرمودند لا اله الا الله وحده لا شريك له صدق وعده و نصر عبده و هزم الاحزاب وحده چه ميگوئيد و چه گمان داريد عرض كردند گمان خير داريم و خير ميگوئيم برادر كريم و پسر برادر كريمي هستي و بر ما قدرت [ص 220] يافتي فرمودند من ميگويم همانطور كه برادرم يوسف گفت ملامتي نيست بر شما امروز ميآمرزد خداوند بر شما و او ارحم الراحمين است . و درست در اين عمل آن حضرت تأمل كنيد كه در سيزده سال از مردم مكه چه كشيدند و چه رنجها كه نديدند ولي وقتي كه بر آنها قدرت يافتند از آنها عفو فرمودند . و صفوان جمال روايت ميكند كه بين حضرت صادق عليه السلام و عبدالله بن حسن گفتگوئي شد و بين آنها سر و صدا شد و مردم جمع شدند و آن شب اينطور از هم جدا شدند صبح بعد براي كاري بيرون رفتم ديدم آن حضرت را كه بر در خانه عبدالله بن حسن ايستاده‌اند و به كنيز او ميفرمايند كه به ابي‌محمد بگو پس او از خانه بيرون آمد و عرض كرد چه باعث شد كه در اين صبح زود تشريف بياوريد فرمودند ديشب آيه‌اي در قرآن خواندم و مرا مضطرب كرد و آن قول خداوند است الذين يصلون ما امر الله به ان يوصل و يخشون ربهم و يخافون سوء الحساب يعني آنها كه صله ميكنند آنچه خداوند امر فرموده كه صله كرده شود و از خداي خود ميترسند و از حساب بد ميترسند عرض كرد راست فرمودي مثل اين بود كه هيچوقت اين آيه را در كتاب خدا نديده بودم پس با هم معانقه كردند و گريه كردند و باز روايت ميكند كه مردي از اولاد عمر بن [ص 221] خطاب در مدينه بود كه حضرت موسي بن جعفر عليه السلام را اذيت ميكرد و هر وقت آن حضرت را ميديد ناسزا ميگفت و به حضرت امير عليه السلام دشنام ميداد بعض اصحاب آن حضرت روزي خدمت آن حضرت عرض كردند بگذاريد اين فاجر را بكشيم آنها را بشدت نهي و منع فرمود و از حال آن عمري سؤال فرمودند عرض شد در جائي از اطراف مدينه زراعت ميكند آنحضرت سوار شدند و او را در مزرعه‌اش يافتند و همينطور با الاغ داخل زراعت او شدند عمري فرياد زد كه زراعت مرا پامال نكنيد ولي آنحضرت همينطور با الاغ تشريف بردند تا رسيدند باو و نزد او نشستند و خوشروئي و مزاح فرمودند و سؤال فرمودند كه چه مبلغ براي اين زراعتت خرج كردي عرض كرد صد دينار فرمودند چه اندازه اميد داري كه برداري عرض كرد علم غيب نميدانم فرمودند گفتم چقدر اميد داري عرض كرد اميد دويست دينار پس آن حضرت كيسه‌اي كه سيصد دينار بود باو مرحمت فرمودند و فرمودند اين زراعتت بحال خود و خداوند آنچه اميد داري بتو روزي ميفرمايد راوي ميگويد كه آن عمري برخاست و سر آن حضرت را بوسيد و طلب عفو كرد و حضرت تبسم فرمودند و برگشتند و بعد تشريف بردند بمسجد و عمري آنجا نشسته بود و چون آنحضرت [ص 222] را ديد گفت الله اعلم حيث يجعل رسالته يعني خداوند داناتر است كه رسالت خودش را در كجا بگذارد ، اطرافيانش برخاستند و گفتند قصه تو چيست تو كه طور ديگر ميگفتي بآنها گفت همين بود كه شنيديد و بنا كرد دعا بر آن حضرت كردن اطرافيانش بنا كردند با او به خصومت كردن او هم با آنها خصومت كرد چون آن حضرت بمنزل مراجعت فرمودند بآنها كه اذن پرسيده بودند كه اين عمري را بكشند فرمودند كدام يك بهتر بود آنچه شما ميخواستيد يا آنچه من خواستم من كار او را باين مقدار پول كه ديديد اصلاح كردم و شر او را كفايت كردم و روايت شده است كه يكي حضرت سجاد عليه السلام را دشنام داد غلامان آن حضرت قصد او را كردند فرمود او را ول كنيد آنچه كه پنهان است از ما بيش از آن است كه او گفت پس باو فرمود آيا حاجتي داري اي مرد پس او حيا كرد پس جامه خود را با هزار درهم باو عطا فرمودند و آن مرد برگشت و فرياد ميزد كه شهادت ميدهم كه تو پسر رسول خدائي . و مكارم و محامد اخلاق آن بزرگواران بيش از آن است كه بتوان ذكر نمود و در اين مقدمه بهمين قدر اكتفاء ميكنيم و در فصول بعد صفاتي كه متفرع بر حلم است ان شاء الله مينويسم .