باري همانطور كه شكر نعمت خوب است كفران و حق ناشناسي بد است و در حديث است كسي كه نيكي باو بشود تلافي كند و اگر نتوانست بزبان ثنا بگويد و اگر نكند كفران نعمت كرده . و خداوند كسي كه كفران نعمت را بكند لعنت فرموده و اين از گناهاني است كه عقوبتش در همين دنيا بانسان ميرسد و انسان بايد شكر نعمت را از هر دستي كه باو رسيده بكند خواه مؤمن باشد خواه كافر و شكر احسان را اگر بمثل آن بكنند اين خوب [ص 74] است ولي فرموده‌اند كه به بهتر از آن بكنند و خداوند ميفرمايد كه اگر هديه‌اي براي شما آوردند شما هم هديه‌اي بهتر از آن بدهيد يا آن را رد كنيد . و بهر حال اگر نتوانيد كه مكافات احسان كسي را بكنيد با زبان شكرگزاري كنيد و دعاي خير در حق او بكنيد ولي اگر خودتان هم ابتداءً بخواهيد احساني به برادر مؤمني بكنيد طوري نباشد كه باعث خفت و ذلت او بشود و چه بسا كه ميخواهد تلافي كند و نميتواند و باعث غصه او ميشود و شهاب بن عبدربه است ميگويد عرض كردم خدمت حضرت صادق عليه السلام كه حال مرا و وسعت مرا ميدانيد با جماعتي كه در راه مكه ميروم براي آنها هم وسعت ميدهم فرمودند نكن اي شهاب اگر تو وسعت بدهي و آنها هم وسعت بدهند بآنها اجحاف كرده‌اي و اگر خودداري كنند بآنها ذلت داده‌اي و تو با امثال خودت مصاحبت كن .

و اما الفاظي كه بآنها شكر ميكنيد جامعتر از همه كلمه الحمد لله است و حضرت پيغمبر صلي الله عليه و آله اگر چيزي باعث سرورشان ميشد ميفرمودند الحمد لله علي هذه النعمة و اگر غمي بايشان ميرسيد ميفرمودند الحمد لله علي كل حال و هر كس صبح چهار مرتبه بگويد الحمد لله رب العالمين شكر روزش را بجا آورده و اگر عصر هم بگويد شكر شبش را بجا آورده ، و همه طاعات [ص 75] شكر خداوند است و كمال شكر آن است كه شخص بسجده برود و خداوند را شكر كند و در حالت سجده از همه حالات انسان بخداوند نزديكتر است و امر فرموده‌اند بعد از اداي نمازها سجده كنيم و اقلاً سه مرتبه بگوئيم شكراً لله و اين را نبايد ترك كرد و اگر در حال سجده جناق سينه را بتوانند بزمين بچسبانند بهتر است ، در غير وقت نماز هم هر وقت انسان متذكر نعمتي بشود و سجده شكر بكند خوب است و اگر از شهرت بترسد و نخواهد كسي ملتفت بشود دستش را روي شكمش ميگذارد و سرش را هم خم ميكند و شكر ميكند .

مطلب دوم - در ذكر نفساني است ، و آن ذكري است كه با حواس باطنه خود ميكنيم مثل خيال كردن يا تعقل كردن و ذكرهاي نفساني هم مثل ذكرهاي زباني صاحب تأثير هستند بلكه آنها نسبت بذكر زباني اصل هستند و ذكر زباني فرع آنها است و اگر اعمال ظاهري انسان با توجه و نيت باشد ذكر نفساني هم خود بخود با ذكر زباني هست چون اول نيت ميكنيم بعد خيالش را ميكنيم بعد كاري ميكنيم يا چيزي ميگوئيم ، بلي اگر بر حسب عادت كاري ميكنيم بدن ما مشغول كار ديگري است و فكر و توجه ما بكار ديگر و در اين موقع كاري كه با بدن خود كرده‌ايم مثل جسمي ميشود [ص 76] بي‌جان و ذكري كه بزبان كرده‌ايم ميشود لفظي بي‌معني . و چون در گذشته بني‌آدم بسيار ناقص و كم‌شعور بودند انبيا و اوليا بيشتر آنها را باصلاح ظاهر امر ميفرمودند و باصلاح باطن به اشاره براي اهل اشاره ميگذراندند ولي كم‌كم كه شعورها زياد شد براي اصلاح شعورها هم دستوراتي فرمودند و در حديث است كه حضرت عيسي عليه السلام بحواريين فرمود كه حضرت موسي علي نبينا و آله و عليه السلام شما را امر كرد كه زنا نكنيد و من امر ميكنم كه خيال زنا هم نكنيد ، و فرمود هر كس خيال زنا بكند مثل كسي است كه در اطاق نقاشي شده‌اي آتش روشن كند و دودش نقاشيها را خراب ميكند اگر چه اطاق را نسوزاند . ولي در شريعت پيغمبر صلي الله عليه و آله كه شعورها ترقي كرد امر بذكر نفساني هم فرمود چنانچه خداوند ميفرمايد ذكر كن پروردگارت را در نفست با تضرع و ترس . يا اينكه حضرت پيغمبر صلي الله عليه و آله مثلاً فرمودند هر كس بخواهد رياست كند ملعون است و هر كس خيال رياست را هم در سر بپروراند ملعون است . و از اينها معلوم ميشود كه براي افكار و خيالات ما هم حسابي در كار است بعضي خيالها را بايد بكنيم بعضي را نبايد بكنيم براي آنها هم عباداتي است همچنانكه براي اعضاي ظاهره ما عباداتي است همانطور كه مثلاً عبادت تن ما اين [ص 77] است كه بمسجد برود بزيارت اخوان و قبور ائمه اطهار عليهم السلام برود بمجالس علم حاضر شود در حال نماز رو بقبله بكند يا عبادت چشم ما اين است كه از نظر بنامحرمان خودداري كند نظر بقرآن كند نظر بصورت والدين كند نظر به مؤمنين بكند و همچنين براي هر يك از اعضاي ظاهر عبادتي تعيين فرموده‌اند خيال اين كارها و فكر در اينها و فهم معاني اينها هم ميشود عبادت خداوند و همانطور كه با اعضاي ظاهر بهر چه رو ميكنيم از باب اطاعت خداوند است و پرستش او نه پرستش اينها اين خيالات نيكو هم كه ميكنيم و معاني نيكوئي كه ادراك ميكنيم از باب اطاعت خداوند است و پرستش او نه پرستش آن خيالات و آن معنيها ، مثلاً وقتي بزبان ميگوئيم اللهم صل علي محمد و آل‌محمد اين الفاظ را نپرستيده‌ايم ، تصور آل‌محمد عليهم السلام و درك مقامات آنها را هم كه با نفس خود ميكنيم آنها را نپرستيده‌ايم بلكه از باب اطاعت خداوند است كه توجه بآنها ميكنيم همانطور كه از باب اطاعت در حال نماز رو به كعبه ميكنيم و اينها همه جهات عبادت هستند و قبله عبادت و معبود خداوند عالم است و بس ، ولي همواره شيطان در صدد اغواي بني‌آدم است و مردم را وادار به بت‌پرستي ميكند حالا هم كه شعورها زياد شده جمعي را وادار به پرستيدن بت‌هاي نفساني كرده است [ص 78] مثل جماعتي از صوفيه كه صورت مرشد خود را در حال نماز در نظر مجسم ميكنند و معتقدند كه مرشد از بس رياضت كشيده خدا شده و در خيال كه رو باو بكنيم و او را در نظر بگيريم رو به خدا كرده‌ايم و اين كفر است همانطور كه پرستيدن بتهاي سنگي كفر است .

باري ذكر نفساني كه عبارت از ياد خدا و رسول و مؤمنين و فرمايشات و مواعظ آنها باشد عبادت است و باعث اصلاح نفس و آنچه كه بر خلاف اينها باشد مثل خيال معاصي و گناهان و غير اينها از معصيت است و چون مراتب نفساني هم هميشه مشغول عملي هستند سعي ما بايد در آن باشد كه مشغول باعمال صالحه باشند و هر چه كه انسان ترقي بكند تكاليف نفساني او سخت‌تر ميشود ، مثلاً امثال ما ضعفا خيلي خيالات ميكنيم كه نه از كفر شمرده ميشود نه ايمان مثل تفكر در كارهاي مباح ولي از اشخاص بامعرفت خداوند بيش از اين خواسته كه همه ذكر و فكرشان در طاعت او باشد و معني اين اين نيست كه مثلاً مؤمن هيچوقت فكر نكند كه مثلاً خانه‌اي بخرد يا پولي پيدا كند ناني براي خود و اهل و عيالش بخرد ولي معني آن اين است كه همه اين افكار و خيالات را براي عبادت خداوند بكند ، اگر در خيال پيدا كردن روزي است باين نيت باشد كه چيزي پيدا كنم و بخورم كه قوت براي عبادت [ص 79] داشته باشم ، خيال خريدن لباسي كه ميكند باين نيت باشد كه ميخواهم لباسي بخرم و بپوشم و بدنم محفوظ بماند كه با آن بتوانم عبادت خداوند را بكنم ، و اگر انسان هميشه اينطور فكر و خيال كند در حالت ايمان است و فكر و خيالش هم عبادت پروردگار است ولي اگر دارد فكر ميكند كه غذائي پيدا بكند كه قوت بگيرد و مؤمني را كتك بزند كار ديگر بكند كه باعث رياست و سلطنتي برايش بشود و امثال اينها اين فكرها و خيالاتش همه عبادت شيطان است و سعي شما در اين باشد كه همه افكار و خيالات كه در امور مباحه هم ميكنيد هدف و غرضتان هم از آن امور عبادت خدا باشد كه دلتان از ايمان خالي نباشد و الا اگر دل خالي از ايمان و كفر شد و غافل ماند معلوم نيست كه خداوند كفر به دل ما بيندازد يا ايمان و هميشه بايد باو پناه ببريم و افكار و خيالات فاسده را كه شيطان در دل ما مياندازد با توجه به خداوند و توجه بمحمد و آل‌محمد عليهم السلام از خود دور كنيم و اعتنا نكنيم و ذكر لا اله الا الله در موقع هجوم وساوس باعث رفع آنها ميشود .

مطلب سوم - در ذكر قلبي است . اصل ذكر و منشأ آن كه ديگر ذكري بالاتر از آن نيست همان محبت محمد و آل‌محمد است عليهم السلام كه [ص 80] جاي آن قلب است و شخص دوست هميشه در حال ذكر است و سعي در آن ذكر بايد كرد و محبت را زياد بايد كرد آن كه آمد همه ذكرها هم با آن ميآيند و ديگر سختي و تكلفي ندارد و خود انسان ميداند كه چه بكند ،

استاد تو عشق است چو آنجا برسي او خود بزبان حال گويد چون كن

و از محبت شخص بجائي ميرسد كه محبت را فراموش ميكند و خود او ميشود جلوه محبوب و جمال او و خودش ميشود ذكر محبوب و اصلا خودي برايش نميماند ، بد نگفته است شاعر :

ز بس بستم خيال تو تو گشتم پاي تا سر من تو آمد خرده خرده رفت من آهسته آهسته

و اين كه در حديث فرموده‌اند كه محبت پرده‌ايست بين شخص و محبوبش ، هستند جماعتي از اوليا كه اين پرده را هم دريده‌اند و بلقاي پروردگار خود فائز شده‌اند و همانها هستند كه خداوند ميفرمايد اي پسر آدم من خدائي هستم كه ميگويم بچيزي كه بشو ميشود اطاعت كن مرا در آنچه بتو امر كرده‌ام تو را مثل خود قرار ميدهم كه تو هم بچيزي بگوئي بشو ميشود . و همانها هستند كه واسطه و وسيله ما بسوي خداوند هستند ، قبول از آنها بكنيم قبول از خداوند كرده‌ايم رد بر آنها بكنيم [ص 81] رد بر خداوند كرده‌ايم توجه بايشان بكنيم توجه بخداوند كرده‌ايم دوست بداريم ايشان را خدا را دوست داشته‌ايم دشمن بداريم ايشان را دشمني با خدا كرده‌ايم و خلاصه هر معاملهٔ كه با ايشان بكنيم معامله با خداوند كرده‌ايم و آنهايند شيعه حقيقي محمد و آل‌محمد عليهم السلام و هستند در هر زمان جز اينكه اگر نشناسيم شخص ايشان را بنوع ايشان ايمان داريم و آنها را بندگان صالح خدا ميدانيم و آنها را واسطه و وسيله بين خود و خداوند ميدانيم و بهمين قدر در بيان ذكر اكتفا ميكنيم .

مقصد دويم

در فكر است ، و فكر هم مثل خيال يكي از حواس باطنه است با خيال صورت چيزها را تصور ميكنيم و با فكر نسبت بين دو صورت يا نسبت بين صورتها و معاني آنها را درك ميكنيم و فكر هم اگر در همانها باشد كه خداوند امر فرموده از عبادات بزرگ است و در حديث است كه تفكر يك ساعت بهتر از عبادت شصت سال است و حضرت رضا عليه السلام فرمودند كه عبادت نماز زياد خواندن و زياد روزه گرفتن نيست و اين است و جز اين نيست كه عبادت تفكر در امر خداوند است . و در آيات بسيار خداوند ما را امر بتفكر فرموده و چون فكر از حواس [ص 82] باطنه است و ما يك دل داريم و در آن واحد نميتوانيم كه به دو جا توجه كنيم بايد كه از حواس ظاهره خود اعراض كنيم و متوجه بباطن بشويم و مشعر فكر خود را هم اصلاح كنيم و بعد در آنچه فرموده‌اند تفكر كنيم و براي ذكر هر يك از اين امور فصلي عنوان ميكنيم .

فصل - اعراض از حواس ظاهره اين است كه آنها را استعمال نكنيم و از جاهائي كه باعث جلب توجه آنها است دوري كنيم ، مثلاً در جائي كه سر و صداي زياد باشد نباشيم كه گوش ما مشغول آنها نشود ، جائي كه چيزهاي رنگارنگ و ديدنيهاي جالب توجه باشد نباشيم كه چشم ما مشغول نشود ، در حالي باشيم كه نه زياد سير باشيم كه از سنگيني آن رنج ببريم و نه گرسنه زياد باشيم كه حواسمان پريشان شود ، نه جاي خيلي گرمي باشيم نه جاي خيلي سردي ، در حال غلبه خواب نباشيم ، در اوقاتي كه ميخواهيم مهياي براي نماز بشويم نباشيم ، زبان ما مشغول به حرف زدن نباشد و ساكت باشيم .

و از جمله فوائد سكوت كه اين همه در اخبار مدح از آن شده همين فراغت براي تفكر است آنهم تفكري كه براي عبادت باشد و الا در جائي كه سخن گفتن لازم و واجب باشد كلام بر سكوت مزيت دارد و هميشه بايد معتدل بود و اعتدال هم همان است كه در اخبار فرموده‌اند [ص 83] خداوند هم سكوت را خلق فرموده هم كلام را و هر يك در جاي خودش خوب است ولي اشخاص نامعتدل يكي مي‌بيني كه سوداي مزاجش زياد است اخبار مدح سكوت را هم ديده ميچسبد بهمين‌ها و مثل بت اغلب ساكت مي‌نشيند بعضي هم برعكس ولي حد اعتدال آن است كه هر كار را در موقع خود بكنند در موارد بسيار سخن گفتن ترجيح دارد مثلاً آنها كه مأمور بامر معروف و نهي از منكر هستند جايز نيست بسكوت بگذرانند يا كسي كه قاضي است سكوت كند و از طرفين چيزي سؤال نكند و بگويد فرموده‌اند كه اگر كلام از نقره است سكوت از طلا است و باين حرف كار مردم را معطل بگذارد يا اگر برادر مؤمني را ديدي حرف نزني كه من ميخواهم ساكت و متفكر باشم اينها همه از بي‌اعتدالي است و رجوع نكردن باستاد و معتدل كسي است كه هر وقت كلام واجب ميشود مثل اداي فرايض اداي حقوق واجبه اخوان و اهل و عيال و ذكر محمد و آل‌محمد عليهم السلام در اوقات خودش و امثال اينها البته از سخن گفتن خودداري نكند در امور مستحبه هم تا وقتي كه چيز مستحب‌تري در پيش نباشد باز كلام بهتر است ولي در امور مباحه هر چه انسان كمتر صحبت بكند ضررش كمتر است و اگر سكوت كند و تفكر در امر دنيا و آخرتش كند البته بهتر است و از حضرت سجاد [ص 84] عليه السلام سؤال كردند از كلام و سكوت كه كدام‌يك بهترند فرمودند براي هر يك آفاتي است و اگر از آفات مصون باشند كلام بهتر است ، عرض شد چطور ، فرمودند خداوند انبيا و اوصيا را بسكوت مبعوث نفرموده و آنها را بكلام مبعوث فرموده و استحقاق جنت بسكوت حاصل نمي‌شود و دوستي خداوند بسكوت حاصل نميشود و از آتش بسكوت محفوظ نميتوان ماند و از غضب خدا بسكوت نميشود دوري كرد و فرموده‌اند كلام در حق بهتر از سكوت بر باطل است . بلي بعد از آنچه واجب است در آن سخن گفتن يا مستحب سخن زياد نبايد گفت و پرحرفي علامت كم‌عقلي است و باعث اذيت شنوندگان است و اگر بدانيم كه سخنان ما هم از اعمالمان محسوب ميشوند كم سخن ميگوئيم .

و همچنين از براي فراغت براي تفكر جاي خلوت مناسب‌تر است و در اخبار هم مدح گوشه‌گيري و انزواي از خلق شده ولي آنهم مثل سكوت محل و موقعي دارد چه بسيار از معاشرت‌ها كه واجب است مثلا پيغمبري كه مأمور به هدايت خلق است يا عالمي كه در هر زمان مردم محتاج بعلم او هستند در خانه بنشيند و با كسي صحبت نكند چطور وظيفه هدايت كردن را انجام دهد ، ولي از معاشرتهاي واجب و معاشرتهاي مستحب گزيري نيست و نبايد ترك كرد و اگر معاشرتهاي مباح را هم [ص 85] كمتر بكنند و از حرامها اجتناب كنند و گوشه‌گيري براي عبادت خداوند بكنند بهتر است و حدود اينهم باز براي همه كس يك جور نيست و خودمان هم تا معتدل نشده باشيم تشخيصمان صحيح نيست و بايد رجوع باستاد كرد كه در هر قدم راهنماي ما باشد ، اي بسا بعضي امزجه كه گوشه‌گيري آنها باعث جنونشان بشود و اي بسا كساني كه معاشرتهاي مستحبشان هم باعث فتنه ميشود بگمان خودش ميخواهد نشر فضايل كند امر بمعروف كند نهي از منكر كند خلق را هدايت كند ولي همه اينها را در غير موقع خود ميكند و فتنه برميانگيزاند و شرش از خيرش زيادتر ميشود براي چنين كسي معاشرتها و سخنهاي مستحب هم جايز نيست ،

زبان بريده بكنجي نشسته صم بكم به از كسيكه نباشد زبانش اندر حكم

فصل - قدم دوم در تفكر اين است كه فكر را اصلاح كنيم و بعد بتفكر بپردازيم چون اين مشاعر باطني هم مثل مشاعر ظاهري هستند و اگر سالم نباشند بد ميفهمند و كج ميفهمند و چون آلوده بامراض جماديت و نباتيت و حيوانيت و نفسانيت هستيم مشاعر باطنه ما در اول باين آلودگيها آلوده هستند بايد اول اينها را زدود تا صاحب مشعر صحيح بشويم و درست همه چيز را بفهميم و مختصري از امراض و اعراضي كه طبقات مختلفه مردم بآن [ص 86] مبتلي هستند براي شما مينويسم تا ببينيد كه بهر كدام مبتلي هستيد آن را از خود دور كنيد .

اول جماعتي هستند كه بغفلت جماديت و نباتيت مبتلي هستند شعورشان در امر دين بسيار كم است همه فكر و ذكرشان در جمع مال و مقام دنيا و خوردن و نوشيدن و پوشيدن و زن گرفتن و امثال اينها هست و حكم سنگ و چوب و درخت را دارند هر چه بگوئي نميفهمند از هيچ چيز عبرت نميگيرند نه خدائي ميفهمند نه پيغمبري ميشناسند همّ آنها شكمهايشان است قيمت آنها هم همان است كه از شكمشان بيرون ميآيد مثل كارخانه قند كه قيمتش بسته بهمان مقدار قندي است كه ميدهد يا درخت كه قيمتش بسته بهمان مقدار محصولي است كه ميدهد اين جماعت مردگاني هستند در ميانه زندگان و قابل هدايت و ترقي نيستند و از اين دنيا هم كه ميروند مثل كلوخ در عالم برزخ ميافتند تا قيامت سرپا بشود و در آنجا با اندك شعوري كه دارند مجدداً آنها را خداوند تكليف فرمايد و خوب و بد آنها ظاهر شود و اين جماعت اغلب سكنه روي زمين هستند و روي سخن با آنها نيست و خداوند اينها را براي آباد كردن زمين خود خلقت فرموده نه براي انسانيت .

دوم جماعتي هستند كه اسير عادات هستند و عاداتي كرده‌اند و بهمان عادات راه ميروند اگر اسم خدائي و پيغمبري ميبرد [ص 87] عادت كرده است ، پدرش ميگفته او هم ميگويد اگر پدرش بت ميپرستيده او هم بت ميپرستد ، مثل مشركيني كه در مقابل فرمايشات حضرت پيغمبر صلي الله عليه و آله استدلال ميكردند كه ما ديده‌ايم پدرانمان بت ميپرستيدند ما هم پيرو آنها هستيم ، يا مثل مسلميني كه مي‌بيني عادتي ميكند كه در وضو بسيار دقت كند يا در غسل دقت كند تا ميرسد بوسواس و خودش خيال ميكند كه وسواسش از شدت تقوي است ولي خير اين عادتي است كه از اطاعت شيطان برايش پيدا شده و هر چه كه بيشتر بآن عمل ميكند شيطان بر او مسلطتر ميشود و علامتش هم اين است كه در يك چيز يا دو چيز وسواس پيدا ميكند و اگر از تقوي بود در همه عبادات و معاملات و معاشراتش ميبايست پيدا باشد و همين كرمان يك كسي بود كه پول بفرع ميداد و فرع ميگرفت ولي اگر طرف پول فرع را روي زمين گذارده بود باحتياط اينكه شايد فرش نجس بوده و پولها نجس شده باشند برنميداشت ، اين نيست جز عبادت شيطان و راه خلاصي از آن اين است كه ترك اطاعت او را بكنند و بوسوسه‌هايش اعتنا نكنند در ساير امور هم هميشه پي دليل باشند هر چه كه با دليل حق مطابق شد بگيرند هر چه نشد نگيرند و اگر انسان فكر داشته باشد و قصد بندگي خدا خداوند البته باو ميفهماند كه چه كارها و كدام [ص 88] استدلالاتش از روي عادت است و چه كارها از روي دليل ولي اغلب مردم از اين غافلند و دين و ايمانهاشان از روي عادت است نگاهشان باكثريت مردم است هر عادتي كه آنها كردند او هم خودش را بآن عادت ميدهد اگر روزي آنها برگشتند او هم برميگردد و اين قسم دين و ايمان اگر چه بظاهر هم صحيح باشد نزد خداوند صحيح نيست و در قبر كه نكير و منكر از اعتقادات ميت ميپرسند و او جواب ميدهد كه خالق من خداست يا پيغمبر من حضرت محمد بن عبدالله است صلي الله عليه و آله باين اكتفاء نميكنند و ميپرسند كه از كجا ميگوئي اگر گفت كه خداوند مرا هدايت كرده از او ميپذيرند و اگر گفت كه مردم گفتند من هم گفتم گرزي از آتش بر او ميزنند كه قبرش پر از آتش ميشود . بنا بر اين هميشه سعي داشته باشيد اي برادران عزيز كه در اين دنيا دليلتان عادت نباشد بلكه دليلتان در هر مسأله و كار دليلي باشد كه خداوند آنرا دليل قرار داده و تا وقتي كه اسير عادت باشيد موفق بر فكر صحيح نميشويد ، بلي انسان مطلبي را از همان راه كه خداوند قرار داده بفهمد و خوبي آن برايش از آن راه مسلم بشود و بعد خود را بآن عادت دهد كه آن عبادت آسانتر و بي‌زحمت‌تر براي او بشود خوب است و فرموده‌اند كه نفس عادت‌كننده است او را بخير عادت دهيد .

[ص 89] سوم جماعت بسياري هستند كه اسير طبيعت خود هستند و هر مزاجي كه دارند همان را اصل ميگيرند و هر چه مطابق آن شد صحيح مي‌پندارند و هر چه مخالف آن شد باطل ميانگارند ، مثلاً جماعتي هستند كه طبيعت صفرائي دارند و شخص صفرائي بالطبع مايل بغضب و برتري و تكبر و رياست و تهور و خودنمائي است و در فكرش هم هر چه كه موافق اينها است آنرا ترجيح ميدهد باخبار و آيات هم كه رجوع كند همانها كه مي‌بيند مناسب مزاجش است ميگيرد و عمل ميكند و در واقع فرمان مزاجش را ميبرد نه فرمان خدا و رسول را ، مثلاً ميخواهد غضب كند بكشد ببندد ميگويد من اقتدا بحضرت سيدالشهدا (ع) ميكنم و صبر نميكنم و مجاهده ميكنم و چه ميكنم و چه ميكنم با دولت ميخواهد بجنگد و با ملت ميخواهد بجنگد اين دارد بندگي طبيعت صفرائي خودش را ميكند و عمل حضرت سيدالشهدا عليه السلام بهانه او است و الا اگر قصدش متابعت ائمه است چرا بحضرت امام حسن عليه السلام اقتدا نميكند چرا بحضرت موسي بن جعفر عليه السلام اقتدا نميكند چرا مثل اينها صبر نميكند در صورتي كه اگر اين اسير طبيعتش نبود با كمال بي‌نظري در عمل آن بزرگواران نظر ميكرد و در هر موقع بهر دليلي كه ايشان عملي فرموده‌اند هر وقت چنان شرايطي جمع ميشد همان عمل مناسب [ص 90] آن وقت را ميكرد ، يا مثلاً ميخواهد بر حسب مزاج خودش رياست كند خودنمائي كند شهرت پيدا كند ميگويد ميخواهم امر بمعروف كنم جماعت را جمع ميكند امر و نهي ميكند ميگويد دور من جمع شويد فضايل آل‌محمد را بشنويد و اي بسا كه همه اينها در غير موقع خود باشد و در موقعي باشد كه مصلحت خودش و برادرانش هيچ يك در چنين اجتماعي و امر و نهيي نيست ولي اين بيچاره كه اسير طبيعت خودش است همه اين كارها را پيروي شرع مي‌پندارد و از عقل ميانگارد و اگر عاقلي هم او را منع كند او را ترسو ميخواند و از ضعف يقين او مي‌پندارد و چنين كسي اگر كارش را در همان موقع هم كه موقع آن است بكند اين اجري ندارد چون فرمانده او طبيعتش بوده و او بندگي او را كرده نه بندگي خدا را و آنها كه قصد بندگي خدا را دارند كار خوب را هم براي طبيعت خود نميكنند و طبيعت خود را شريك براي خدا نميگيرند چنانچه روايت ميكنند كه موقعي كه حضرت امير عليه السلام ميخواستند در جنگ خندق عمرو بن عبدود را بكشند و ميخواستند سر او را ببرند آنها كه از دور نگاه ميكردند ديدند كه حضرت بلند شدند و قدري راه رفتند بعد برگشتند و سر او را بريدند بعد از آن حضرت سؤال كردند كه علت چه بود فرمودند در آن موقع آب دهن بصورت من [ص 91] انداخت و غضبناك شدم نخواستم كه از جهت غضب خود او را كشته باشم قدري تأمل كردم و راه رفتم كه غضبم فرو بنشيند و براي خدا او را بكشم . و همچنين نقل ميكنند كه مرحوم آقاي بزرگ اعلي الله مقامه در موقعي كه كتاب مبارك ارشاد را تصنيف ميفرمودند بواسطه آن طبع روان علمي كه داشتند گاه ملاحظه ميفرمودند كه باصطلاح گرم شده‌اند و بطبيعت خود مشغول نوشتن هستند قلم را زمين ميگذاردند كه آن ميل طبيعي تمام شود و براي خدا بنويسند . و بهر حال آنها كه بجائي ميرسند از بندگي خدا ميرسند نه از بندگي مزاج .

باري جماعتي از اسيرهاي طبيعت هستند كه مزاج خون بر آنها غالب است و بالطبيعه ميل بمحبت و بخشش و تكبر نفساني و اخوت ولي با برتري و شهوت و زن‌دوستي و متصدي امور بزرگ شدن را دارند ، اينها هم هر چه مطابق ذوق و طبيعتشان باشد ترجيح ميدهند ، مثلاً طبعش تكبر و بزرگي و برتري است ظاهرا هم به برادر فقيرش چيز ميدهد ولي بطوري كه باعث ذلت آن برادر و سربلندي خودش ميشود و پيش خيال خودش هم اخوت كرده در صورتي كه ببرادرش ذلت داده و شخصي بود كه در راه حج هر روز گوسفندي يا شتري ميكشت و همسفرها را مهماني ميكرد وقتي كه [ص 92] خدمت امام عليه السلام رسيد فرمودند چرا به برادرانت ذلت دادي آنها هم شايد ميخواستند چنين كاري بكنند و نميتوانستند . يا مثلاً طبيعتا ميخواهد كارهاي بزرگ بكند از عبادات كوچك بخيال خودش سر واميزند و اي بسا حاجت كوچك برادر مؤمن خود را در وقتش برنميآورد كه اين كارها شأن من نيست ، در صورتي كه در هر موقعي همان كار كه مناسب است بايد كرد ، حضرت امير عليه السلام در موقعي نان براي يتيم ميپختند تنور هم برايش آتش ميكردند نميفرمودند شأن من بيان معارف عاليه است من بايد مسأله توحيد را بگويم امور مهمه مملكت را برسم و شأن من اين كار نيست ، بلي گاه ميشود كه كار مهمتر مانع كار كم‌اهميت‌تر ميشود آنهم بجاي خود ولي اصل اگر اين باشد كه من فقط بايد كارهاي بزرگ را بكنم اين ميشود از طبيعت .

و همچنين جماعتي هستند كه اسير طبيعت بلغمي خود هستند و بالطبع به تزيين و ملايمت و حيله و ترسوئي و تنبلي و كم‌روئي بچه‌دوستي و مماطله و بندگي غير متمايلند ، مثلاً در آنجا كه بايد كشت و بست ميخواهد ملايمت كند و ميگويد مؤمن بايد رفق و مدارا داشته باشد ، ترسو و كم‌جرأت است حق را كتمان ميكند كه مبادا كسي برنجد و ميگويد در اخبار فرموده‌اند تقيه [ص 93] كنيد در صورتي كه هيچ جاي ترس نيست و تقيه جائي دارد و حدودي دارد يا بالطبع ميخواهد نوكر ديگران باشد هر ناحقي كه ميشنود تصديق ميكند كه از او نرنجند و عوام‌فريبي ميكند در صورتي كه كتمان حق در جائي كه خوف و ترسي نباشد جايز نيست ، مثلاً در مجلس نشسته مي‌بيند كه دارند خرده‌گيري بر پيغمبرش ميكنند بر امامش ميكنند و اگر تصديق هم نكند طوري نميشود باز بر آنها ميخندد و حرفهايشان را يك طوري اصلاح ميكند و جرأت نميكند كه حق را بگويد و اسمش را تقيه و مدارا ميگذارد در صورتي كه خير اين بهمان طبيعتش ميخواهد خودش را عزيز كند .

و همچنين بعضي هستند كه اسير طبيعت سودائي خود هستند ، تنهائي را دوست ميدارند از مردم وحشت دارند از تاريكي فقر غم و اندوه و گريه و دورانديشي و كار پنهاني كردن خوششان ميآيد ، مثل اين جماعت هم وقتي باخبار رجوع ميكند همان اخبار مدح گوشه‌گيري را مي‌پسندد يا خبري كه در آن فرموده‌اند مؤمن محزون است مي‌بيند و آن يكي كه فرموده‌اند بايد بشاش باشد فراموش ميكند و بهر حال بميل خودش ادله براي خودش جمع ميكند و همه اينها را از ايمان ميشمارد در صورتي كه از ايمان نيست و از طبيعت است .

[ص 94] و در اينجا از هر نوعي مثلي زدم كه هشيار كار خود باشيد و هر چه كه بطبيعت خوشتان آمد آنرا خوب ندانيد تا آنكه آن را با ميزان صحيح بسنجيد ، وقتي كه ميخواهيد چيزي بكسي ببخشيد اگر بخواهيد بفهميد كه آيا اين از باب طبيعت است يا پيروي شرع ملاحظه كنيد در آن جائي هم كه شارع فرموده ندهيد ميخواهيد بدهيد يا نه ؟ اگر آنجا هم ميخواهيد بدهيد بدانيد كه اينجا هم كه ميدهيد اصل و باعث مزاج خودتان است نه پيروي اخباري كه مدح سخاوت را فرموده‌اند . و بهر حال معالجه اين امراض طبيعي مشكل است و اغلب كسي كه اسير آنها است همه را از عقل ميداند و طبيعت را با عقل اشتباه ميكند و خيلي زيركي و دقت نظر ميخواهد كه اين دو را از هم تشخيص داد و ميزان بزرگ در شناختن اينها شناختن شخص معتدل و استاد بالغ است و سنجيدن اعمال خود با اعمال او و كمتر كسي است كه توانسته باشد خود را از اسارت طبيعت خود بيرون برده باشد و آنها كه موفق بر اين كار شده‌اند چه در امر دنيا و چه در امر آخرت پيش رفته‌اند ، نديده‌ايد اين سياستمداران بزرگ كه پيش رفته‌اند و در كار خود توفيق پيدا كرده‌اند همه طبيعت خود را كنار گذارده‌اند و هر چه كه مصلحت مي‌بينند عمل ميكنند و موفق ميشوند ، در روي كسي كه كمال دشمني را با او دارند ميخندند يا در وقتي كه طبيعتا ابدا [ص 95] غضبناك نيستند مصنوعا غضب ميكنند كه بآن هدفي كه دارند برسند ، حال فرق نميكند هر كس هدفش بندگي خدا و رسول است بايد طبيعت خود را اگر چه زحمت هم داشته باشد كنار بگذارد و بدستور ايشان راه رود تا كم‌كم فكر او اصلاح شود و نفس او قوت بگيرد و يكسره از قيد طبيعت آزاد شود و بهترين معالجه اين امراض طبيعي فكر درباره اضداد آنها است و معالجات با دوا هم بي‌اثر نيست ولي معالجه فكري خيلي مؤثرتر است چون فكر از قواي نفساني است و اين طبايع از آثار حيوانيت است و نفس ميتواند مسلط بر طبيعت شود و اگر كسي مبتلي باين امراض طبيعي است هر چه زودتر تا وقتي كه قبح و بدي آنها را ميفهمد بايد بمعالجه بپردازد ولي اگر بگذارد كه بآنجا برسد كه حق را همانها بداند اين ديگر منجمد بر همان طبيعت ميشود و خلاصي ندارد چون خودش هم ديگر عيبي در خود نمي‌بيند كه در صدد خلاصي خود برآيد .

چهارم جماعتي هستند كه اسير شهوت و خواهش خود هستند و اين مرض از عادت و طبيعت عميق‌تر و ريشه‌دارتر است و شهوت چشم و گوش آنها را مي‌بندد ، مثل اينها كه خود را بيك قوانيني از پيش خود پابند كرده‌اند بعلوم غير مسلمي دلبستگي پيدا كرده‌اند يك چيزهائي را پيش خودشان مسلم و بديهي گرفته‌اند [ص 96] كه در خارج واقع اينطور نيست و كمال انس را باينجور چيزها ميگيرند كار اين جماعت هم مشكل است ، مثلاً باين مأنوس شده كه فلان آقا خوب است و هر چه بگويد صحيح در صورتي كه دليل واقعي ندارد يا بجهات مناسبات مزاجي داخلي يا امور خارجي مثل اينكه مثلا هم‌ولايتي هستند يا از يك فاميل هستند ميل باين آقا در دل اين جا گرفته اين ديگر چشم و گوشش بسته ميشود و هر قولي بر خلاف قول اين آقا را باطل ميداند و هر چه موافق او است صحيح و همين را ميزان كار خود قرار ميدهد البته چنين كسي فكر صحيح و قضاوت صحيح نميتواند بكند . و معالجه اين شهوات بسيار مشكل است و عمده اشكال هم اين است كه شخص مبتلي كمتر ميفهمد كه مبتلي است و راهي براي خلاصي از اين امراض نيست جز توجه بخداوند و تضرع نزد او و توسل و توجه باولياي خدا و ذكر و فكر در عظمت خداوند و نعمتهاي او و صفات حسنه اولياء او و اعمال سيئه دشمنان او و ملازمت بر اداي فرايض و نوافل تا مگر خداوند بفضل خود انسان را متوجه بمرض خودش بنمايد و او را از شر شيطان نجات بدهد . و بسياري از مردم هستند كه در اين مرحله گرفتارند و چه بسا كه بر طبيعت خود هم مسلط هستند ولي آنرا هم در استخدام شهوتهاي خود درآورده‌اند مثل اشخاص رياست‌طلب كه در [ص 97] بسياري موارد خلاف طبيعت خود رفتار ميكنند كه رياستشان پابرجا باشد و اي بسا كه همه عبادتهاي ظاهري و كارهاي خوب را بر خلاف طبيعت انجام ميدهند مثل آن دومي كه نان و سركه ميخورد لباس كم‌قيمت ميپوشيد نماز ميكرد روزه ميگرفت ولي همه براي رياست بود و دنيا را براي دنيا ترك كرده بود .

پنجم جماعتي هستند كه مبتلي بعداوت اولياء خدا هستند و شديد الغضب و قسي القلب و شارب الخمر و دروغگو هستند و بر خدا و رسول افترا مي‌بندند و تهمت ميزنند و قسم دروغ ميخورند خصومت ميكنند و شر و فساد ميكنند حيا ندارند وقيح و لجوج هستند بت ميپرستند يا به پيغمبران دروغين ايمان ميآورند از دهن آنها عداوت ظاهر است تسليم براي حق و اهل آن ندارند بددهن و بدزبان هستند نصيحت هيچ نصيحت‌كننده را نمي‌پذيرند تا بآنجا ميرسد كه حق را باطل مي‌بينند و باطل را حق نعوذ بالله من غضب الله و شيطان اين جماعت از شياطين سابقه چسبنده‌تر و سخت‌تر است و خلاص شدن از آن مشكلتر و اگر علاجي براي نجات از اين حالات باشد دوري از امثال اين جماعت است و معاشرت با برادران صالح تا مگر ببركت ايشان رفع اين مرض از او بشود و الا خودش باعمال خودش و دعا خواندنها و فكر و ذكرهاي خودش كه همه فاسد است چطور [ص 98] ميتواند خود را معالجه كند ولي معاشرت با صالحين البته مؤثر است و اگر كسي در خود اثري از اين امراض ببيند بايد بداند كه از معاشرت صاحبان اين امراض برايش اين حال پيدا شده و فورا ترك كند و باولياء خدا بپيوندد پيش از آنكه بجائي برسد كه ديگر عيبش را هم نفهمد و همين است كه اين همه به اخوت و معاشرت برادران صالح توصيه فرموده‌اند كه روح ايمان يكديگر را همواره تقويت كنند و با هم باشند و بچنگال اصحاب معاصي كه سرايت حالاتشان از سرايت وبا و طاعون بدتر است نيفتند .

ششم جماعت ديگري هستند كه ملحد و بي‌دينند و دين را اسباب كار خود قرار ميدهند كلمات خدا و رسول را تغيير ميدهند تأويل ميكنند كج معني ميكنند و اغلب علماي سوء و طلاب علوم ديني باين مرض مبتلي ميشوند بمتشابهات كتاب خدا و فرمايشات ائمه اطهار متمسك ميشوند و محكمات را ترك ميكنند و مردم را از اين راهها اغوا ميكنند و همينها هستند كه حضرت پيغمبر صلي الله عليه و آله فرمودند كه هلاك امت من بر دست هر منافق عليم اللساني است . و اين جماعت خود هيكل شيطانند و شيطان مجسم كه از راه شرع و دين داخل ميشوند و بصورت علماي متقين خود را درميآورند و با تأويلات و امور وهميه [ص 99] و ظنيه بندگان خدا را گمراه ميكنند و ادعاي كشف و يقين ميكنند و اين جماعت اغلب ميل بنصرانيت و صوفيگري و علوم باطله و رياستهاي علمي و امر بمعروف و نهي از منكر و اظهار ملايمت و چرب‌زباني و خوش‌خلقي‌هاي بيجا و صلح كل بودن و مدارا با مؤمنين و كافرين دارند و اگر كسي چيزي از اين اخلاق در خود ببيند بايد از معاشرت اين قبيل مردم اجتناب كند و ملازم علماي حقه شود و مرض خود را بر آنها عرضه كند و علاج دردش را از آنها بخواهد و كمال مراقبت را در بجا آوردن عبادات و اعمال ظاهره بنمايد و فكر و ذكر خود را در سنن و خصلتهاي انبيا و اوصياء قرار بدهد تا ببركت ايشان اصلاح شود ان شاء الله .

هفتم جماعتي هستند كه از همه بدترند و مبتلي بشقاوت هستند و اصلا منافرت با اهل حق دارند و كمتر احتمال ميرود كه شقي سعيد بشود مگر آنكه خداوند بخواهد و خداوند بر هر چه بخواهد قادر است .

باري اگر كسي اهل تفكر است و ميخواهد فكر صحيح بكند بايد خود را از اين قيد و بندها رها سازد و بعد به تفكر بپردازد و خود را كم‌كم عادت بتفكر بدهد و از اول زياد بخودش فشار نياورد كه خسته و ملول شود تا آنكه بجائي ميرسد كه ميخواهد هميشه فكر [ص 100] كند و تفكر هم بر دو قسم است يكي تفكري كه موجب علم است و يكي تفكري كه موجب عمل و براي هر يك فصلي عنوان ميكنيم .

فصل - در تفكر علمي است ، و از آن جمله است تفكر در قرآن و تدبر در آيات آن و پند گرفتن از مواعظ آن و تفكر در آنچه از امر توحيد و صفات و اسماء پروردگار در آن بيان شده و هر چه كه از آن فهميده شود باز بايد بر اخبار ائمه اطهار عليهم السلام عرضه كرد هر چه مطابق است كه بسيار خوب و هر چه ديديد بر خلاف آنها فهميده‌ايد بهمانچه در اخبار فرموده‌اند اعتقاد بورزيد .

و از آن جمله است تفكر و تدبر در اخبار و آثار حضرت پيغمبر صلي الله عليه و آله و ائمه اطهار عليهم السلام با اعتقاد و تسليم و اعتقاد باينكه ايشان معصومند و مأمور از جانب خداوند براي هدايت خلق هستند و كوتاهي در بيان نفرموده‌اند و كلامشان نور است و امرشان هدايت است و وصيتشان تقوي است و هر كس كه رغبت از آنها بكند گمراه است و هر كس ملازم ايشان است بحق ملحق ميشود ، و بايد بدانيد كه هيچ علم حقي نيست مگر آنكه در اخبار آل‌محمد است عليهم السلام و اينها كه مي‌بينيد مردم اسمش را علم گذاشته‌اند علم نيست و همه تجربه‌هائي است كه واقع و حقيقتش را خودشان نميفهمند و پايه همه علومشان بر نظريه‌هائي است [ص 101] كه هر روز تغييرش ميدهند و بطلان نظريه سابقشان بر آنها روشن ميشود ولي ائمه اطهار عليهم السلام كه خود شاهد بر خلق زمين و آسمان هستند از اصل چيزها خبر دارند و خبر داده‌اند و اگر كسي طالب علم باشد هيچ راهي نيست جز رجوع بايشان و حضرت پيغمبر صلي الله عليه و آله فرمودند انا مدينة العلم و علي بابها يعني من شهر علمم و علي در آن است .

و از آن جمله است مطالعه كتب علماي رباني و حكماي صمداني كه همه‌اش مأخوذ از اخبار آل‌محمد و شرح مشكلات آنها است و خداوند در هر عصري چنين علمائي قرار داده كه امثال ما ناقصين را هدايت فرمايند و هدايت هم فرموده‌اند و ميفرمايند و قصوري نداشته‌اند و از آن جمله‌اند مشايخ ما اعلي الله مقامهم كه متجاوز از هشتصد جلد از مصنفات ايشان در علوم مختلف و بيان مسائل مشكله كتاب و سنت و ادعيه و اسرار عبادات و حكمتهاي الهي و طرق سير و سلوك و احكام شرعيه ظاهره در دست ما است و مواعظ و دروس بسياري از ايشان ضبط شده است كه اگر همه عمر را بمطالعه آنها بپردازيد عمر تمام ميشود و آنها تمام نميشوند و هم بزبان فارسي مرقوم فرموده‌اند و هم بزبان عربي ، هم بزبانهاي ساده عوام‌فهم هم بزبانهاي مشكل علمي و راه عذر را بر همه بسته‌اند و خداوند را شكر ميكنيم [ص 102] كه در عصري ما را خلقت فرموده كه چنين نعمتهائي مبذول و در دسترس ما است و الا سابقين كجا باين سهولت بچنين غذاهاي لذيذ پخته آماده‌اي دسترسي داشتند و كمال شكر همين است كه غنيمت بدانيم و از آنها استفاده كنيم و بهره‌مند شويم و در حقيقت تفكر در اين كتب و مطالعه آنها همان تفكر و مطالعه در كتاب خدا و سنت رسول صلي الله عليه و آله و اخبار ائمه اطهار است چون چيزي از رأي و هواي خود در آنها نگذاشته‌اند و هر چه هست روايت از آن بزرگواران است .

و از آن جمله است تفكر در آيات آفاق يعني در اين عالم كه با حواس جمع بنشينيم و نظر در ملكوت آسمان و زمين بكنيم و از اين وضع عجيب و بناي غريب با اين نظم و عظمت تعجب كنيم و از خود بپرسيم اين عالم چطور شده كه اينطور شده از كجا آمده بكجا ميرود به چه برپا است و امثال اين افكار و در هر چيزي نظر كنيم و اگر چيزي فهميديم دنباله فكرش را بگيريم بعد آنچه فهميديم عرضه بر اجماع شيعه و محكمات كتاب خدا و سنت پيغمبر صلي الله عليه و آله و اتفاق عقلا بكنيم اگر مخالف آنها شد بفهميم كه بد فكر كرده‌ايم اگر موافق شد اعتقاد كنيم و هر مطلبي كه در چيزي فهميديم همان مطلب را در چيز ديگر هم مطالعه كنيم و از علامات صحت فهم همين است كه آنچه [ص 103] فهميديم در همه جا صدق كند و اگر كسي بر اين تفكرات مداومت كند چيزها خواهد فهميد كه گمان نميكرد و اين عالم كتاب تكويني خداوند عالم است و همه چيز در آن نوشته است و چشم بينا و نفس دانائي ميخواهد كه ببيند و بخواند و خداوند فرموده خواهيم نماياند بآنها آيات خودمان را در آفاق و در نفسها كه واضح بشود بر آنها كه آن حق است . و اينكه شنيده‌ايد آنها كه رياضت ميكشند كشف برايشان حاصل ميشود همين است كه اول جانب جماديت و نباتيت و حيوانيت خود را ضعيف ميكنند كه ديگر تأثيري در احساسات نفساني ايشان نكند و حواس باطني نفساني آنها از كدورات آنها پاك شود و قوي شود آنوقت در آسمان و زمين نظر ميكنند و برايشان كشف حاصل ميشود ، ولي آنكه مؤمن است نفس خود را هم از صفات رذيله پاكيزه كرده و توجه بخداوند كرده و رنگي براي خود باقي نگذاشته اينست كه همه چيز را همانطور كه هست مي‌بيند ، ولي غير مؤمنين اگر چه مشاعر نفساني خود را تا اندازه‌اي از آلودگيهاي جمادي و نباتي و حيواني پاك كرده‌اند ولي آلوده بشهوات و غضب و الحاد و شقاوت هستند و چيزها را آنطور كه آن چيزها هستند ادراك نميكنند بلكه چنانچه شخص خودشان هستند مي‌بينند ، مثل كسي كه جلوي چشمش عينك قرمز است چيزها را برنگ خودشان نمي‌بيند بلكه برنگ عينكش كه قرمز است مي‌بيند ، [ص 104] آنها هم بر حسب آلودگيهاي نفساني خودشان چيزها را مي‌بينند و كشف برايشان حاصل ميشود ولي كشف كج و غلط و اي بسا كه برايشان اين طور كشف بشود كه آن اولي و دومي مثلا برحق بوده‌اند مثل محيي‌الدين عربي كه از مراشد مشهور صوفيه است كه ادعاي كشف ميكرد ولي كشفهايش بر حسب رنگ كفري بود كه نفسش به آن رنگ ملون بود و از اين جهت است كه به كشفهاي اهل رياضت هم اعتمادي نيست مگر آنكه با كتاب خدا و سنت رسول و دليل عقل مستنير سنجيده شود اگر مطابق شد صحيح است و الا غلط است و اينها كه برايشان كشف حاصل ميشود اي بسا كه از دل كسي خبر ميدهند اي بسا از وقايعي كه در جاي ديگري اتفاق افتاده خبر ميدهند اي بسا تصرفاتي ميكنند و چيزها بخواب انسان ميآورند اينها هيچكدام دليل حقيت نيست و امثال اين كارها از هر كس كه خود را از حد حيوانيت بالا ببرد و نفس ناطقه پيدا كند سر ميزند و دخلي بكفر و ايمان ندارد و ميزان صحيح فرمايش خدا و رسول است هر چه مطابق آن است صحيح است هر چه مخالف آن است باطل ، بلي هر كس كه برياضات حقه معتدله شرعيه رياضت بكشد و نفسانيت خود را تقويت كند و تفكر در آسمان و زمين بكند براي او كشف صحيح حاصل ميشود و علامت صحتش هم اين است كه با كتاب خدا و سنت رسول [ص 105] مطابق است و از شيخ مرحوم اعلي الله مقامه روايت ميكنند كه مطالبي برايشان در خواب كشف ميشد و در بيداري رجوع بقرآن و اخبار كه ميفرمودند شواهد صحت آنرا ميديدند .

و از آن جمله است تفكر در آيات نفس يعني در خودمان و خداوند عالم ما را كه خلقت فرموده از هر چه در باطن و ظاهر اين عالم بزرگ بوده در ما گذاشته و ما هر يك نمونه‌اي از اين عالم بزرگ هستيم و در اشعار منسوبه بحضرت امير است عليه السلام :

أتزعم انك جرم صغير و فيك انطوي العالم الاكبر

يعني گمان ميكني كه جرم كوچكي هستي و حال آن كه عالم بزرگ در تو پيچيده شده است . و چون انسان بظاهر و باطن خود بيشتر احاطه دارد تا بچيزهاي خارجي اي بسا كه از تفكر در نفس خودش خيلي مطالب را بهتر ميفهمد و خداوند ميفرمايد سنريهم آياتنا في الآفاق و في انفسهم يعني خواهيم نماياند آيات خود را بآنها در آفاق و در نفسهاي خودشان . و اينكه فرموده خواهيم نماياند چون در اول آن چشم بصيرت را نداريم و بايد كم‌كم با عمل باوامر شارع خود را از جماديت و نباتيت و حيوانيت نجات دهيم و نفس خود را با اعمال صالحه اصلاح كنيم آنوقت خواهيم توانست كه آيات خدا را در اين عالم و در [ص 106] نفس خودمان ببينيم و در نفس خودمان تفكر كنيم كه چطور است و از كجا پيدا شده بكجا ميرود و چه صنعت محكمي در اين شده است و چطور بچه نظم و ترتيبي هر عضوي از ما در جاي خودش است و بفهميم كه درد ما در خود ما است و دواي ما در خود ما است و متوجه بشويم كه چه حكمتها در اين بدن دو ذرع كم چاركي ما خداوند گذاشته كه عقلها در آن حيران ميماند چطور ما را از نطفه گنديده نجسي خلقت فرموده و در ظلمات رحم غذا داده و اين همه اعضا و جوارح براي ما خلقت كرده و وقتي كه بدنيا ميآئيم چطور شير در پستان مادر براي ما مهيا فرموده چطور محبت ما را بدل پدر و مادر انداخته كه با آن همه رنج و محنت ما را بزرگ كرده‌اند و بتعليم علم واداشته‌اند و چه معلمين بزرگي مثل انبيا و اوليا براي ما فرستاده كه ما را براه راست هدايت فرمايند و باعث سعادت ابدي ما در آن عمر بي‌پايان بعد از اين دنيا شده‌اند و ملاحظه كنيم كه چيزي از اين زرد و سرخ دنيا با ما بعد از مردن همراه نيست و آنها كه همّشان جمع اين دنيا بوده است همه اموال و باغات و چشمه‌ها و اولاد و قصور و همه رياستها كه داشته‌اند گذاشته‌اند و رفته‌اند و عبرت بگيريم و دل بآنها نبنديم و دايم در صدد جمع توشه‌اي براي آن سفر دراز باشيم و از اين قبيل تفكرات كه همه باعث [ص 107] علم و موجب عمل است .

و اين را هم بدانيد كه در خلق خداوند تفاوت نيست و خداوند ميفرمايد ماتري في خلق الرحمن من تفاوت و همه صنعت يك خداوند است و بر صفحه همه چيزها يك مطلب نوشته شده است و خداوند ميفرمايد و ما امرنا الا واحدة يعني امر ما نيست مگر يكي . و آن مطلب بندگي خداوند است و محبت او كه باعث ايجاد اين عالم شده است و همان يك مطلب را بر صفحه اين عالم بخط درشت نوشته‌اند بر هر چيزي هم به تناسب خودش ريزتر يا درشت‌تر نوشته شده و ديگر محتاج نيستيم كه مثلا اتم را بشكافيم و مطلبي از آنجا دربياوريم ، همانچه آنجا نوشته شده است با خط درشت واضح بر صفحه عالم نوشته شده بر صفحه وجود خودمان نوشته شده در قرآن نوشته شده در اخبار نوشته شده و نظر در همينها كه بآساني خداوند در دسترس گذاشته كافي است و از آن بمطلب ميرسيم ولي سعي ما بايد در پيدا كردن چشم بينا باشد و سواد خواندن و الا همان مطلبي كه در قرآنهاي بسيار خط درشت نوشته شده در قرآنهاي ريزتر هم نوشته شده در قرآن‌هاي بغلي هم نوشته شده در آن قرآنهاي بسيار ريز كه بدون ذره‌بين قوي آنها را نميتوان خواند نوشته شده ولي چشم ميخواهد و سواد خواندن ، اگر آنها باشد از همان قرآنهاي درشت هم ميشود قرآن خواند [ص 108] ضرورتي ندارد كه ذره‌بين پيدا كنيم و از آن قرآن ريز بخوانيم . و شما همه سعي و كوششتان اين باشد كه چشم باطنتان باز شود از همين دواها كه عبارت از همين عبادات شرعيه باشد استعمال كنيد چشم شما بينا و گوشتان شنوا و نفستان دانا ميشود ان شاء الله و در حديث است كه علم در آسمان نيست كه پائين بيايد پيش شما و در زمين نيست كه بالا بيايد پيش شما خود را باخلاق روحانيين دربياوريد علم براي شما ظاهر ميشود . و روايت ميكنند كه سيد مرحوم اعلي الله مقامه ميفرمودند كه در ابتدا بهمين صفحه زمين و آسمان كه نگاه ميكردم مطلب خود را درمييافتم ولي بعد كه مبتلي بمردم شدم محتاج به مراجعه كتب شدم . و اين نبود مگر در اثر اين كه چشم باطن ايشان باز شده بود و الا علم بزياد خواندن نيست و اينهمه علوم را مشايخ ما پيش كي درس خوانده بودند ؟ اگر مثلش را بخواهيد بدانيد فرض كنيد كوري در اين خانه است و بخواهد كه جزء جزء آنچه در اين خانه است بداند اگر شخص بينائي صد سال پهلوي اين بنشيند و ذره ذره چيزها را براي اين وصف كند باز بآخر نميرسد همانها را هم كه بيان كرده كور فقط لفظشان را ياد گرفته نه معني آنها را ، مثلاً كوري كه ابدا نور نديده رنگ نديده چه ميفهمد نور چيست قرمزي چيست زردي [ص 109] چيست فقط اگر حافظه‌اش خوب باشد الفاظ آن معلم بينا را خوب حفظ ميكند و مرتب پس ميدهد و اي بسا جاهلي كه صداي كور را بشنود برايش مشتبه شود كه شخص بينائي است و مشغول توصيف خانه است ولي آنچه كور ميفهمد كجا و آنچه بينا مي‌بيند كجا ، اما اگر دكتري بيايد چشم اين كور را معالجه كند و بينا شود همينكه چشم ميگشايد در يك لحظه همه خانه را مي‌بيند و همه آن سخنان بي‌معني سابقش برايش معني پيدا ميكند و كاري كه در صد سال هم نميشد اين در يك لحظه برايش حاصل ميشود . حال طبيب ما پيغمبر خدا است دواهايش هم همين شرع مطهر درد ما هم جهل و كوري باطن ، اگر ميخواهيم جاهل نمانيم بايد از همين دواها استعمال كنيم سوزش هم داشته باشد تحمل كنيم تا مگر ببركت وجود ايشان بينا بشويم و علم بفرمايشاتشان براي ما حاصل شود و الا آنچه كه حالا خيال ميكنيم از فرمايشاتشان ياد گرفته‌ايم علم نيست الفاظي است كه حفظ كرده‌ايم هر قدر كه آن كور معني زردي را ميفهميد ما هم معني فرمايشات ايشان را ميفهميم ولي اينقدر هست كه راه را بما نشان داده‌اند چاه را هم نشان داده‌اند ما را متوجه درد فرموده‌اند دواي آنرا هم تعليم فرموده‌اند كمكي كه از ما [ص 110] خواسته‌اند اين است كه گوش بحرف بكنيم و از اين دواها استعمال كنيم و اگر نكنيم خودمان كور ميمانيم و به نفس خودمان ظلم كرده‌ايم و بر آنها ضرري ندارد .