[ص 1]

درهاي بهشت

از تصنيفات عالم رباني و حكيم صمداني

مولاي شهيد مرحوم آقاي حاج عبدالرضا خان ابراهيمي اعلي الله مقامه

[ص 2] بسم الله الرحمن الرحيم

الحمد لله رب العالمين و صلي الله علي محمد و آله الطيبين الطاهرين و رهطه المخلصين و لعنة الله علي اعدائهم اجمعين .

و بعد چنين گويد بنده مسكين عبدالرضا بن ابوالقاسم بن زين‌العابدين كه در چند سال پيش در صدد برآمدم مجموعه مختصري از بعض فرمايشات مشايخ عظام اعلي الله مقامهم در كليات مسائل ديني بزبان ساده و آسان جمع نمايم كه بكار برادران مؤمنين مخصوصا جوانان و مبتديان بيايد و ضمنا تا اندازه‌اي از خواندن آنها بر اصطلاحات فرمايشات ايشان واقف شوند و از كتب و بيانات ايشان بهتر استفاده نمايند و قدري از آنرا هم بدون ترتيب جمع كردم و قسمتي از آنها را هم نظرم نيست كه چه كرده‌ام ● فقط يك قسمت از آنها كه در اصلاح نفس و آداب سير و سلوك بود باقي مانده چون ديدم اگر چاپ و منتشر شود بكار همه برادران ميآيد اقدام بانتشار آن نمودم باشد كه از بركت عمل ايشان بهره‌اي هم نصيب اين ناچيز گردد و نام اين مجموعه را « درهاي بهشت » گذاردم و آن مشتمل بر يك مقدمه و هفت مقصد است .

[ص 3] مقدمه - چون در اين عالم نظر كنيم مي‌بينيم بعض از آن جمادات هستند كه جاني ندارند و حركتي نميكنند مثل سنگ ، چوب ، هوا ، آب ، زمين و غيره .

و بعض از آنها گياه هستند كه بعربي نبات ميگويند مثل درختها و انواع بوته‌ها و آنها چهار كار ميكنند اول جذب يعني غذاي خود را از زمين ميگيرند دوم دفع يعني مازاد آنچه گرفته‌اند از زمين و هوا پس ميدهند ، مثلاً قسمتي از آبهائي كه گرفته‌اند تبخير ميكنند ، بعضي از گازها مثل اكسيژن را در روز و گاز كربنيك را در شب پس ميدهند ، در پائيز برگهاي خود را رها ميكنند و ميريزد سوم هضم يعني همان غذاها كه گرفته‌اند از راه لوله‌هاي بسيار باريكي كه بآن عروق شعريه ميگويند شيره آنها را به برگها ميرسانند و در داخل برگهاي خود در مقابل آفتاب آن شيره را ميپزند و بشاخ و برگ و ساقه و تنه و ريشه آن غذاي پخته را ميرسانند چهارم امساك كه آنچه از غذاها بقدر احتياجشان هست نگاه ميدارند و بقيه را دفع ميكنند ، و در اثر اين چهار كار اگر شرايط مناسب جمع باشد بزرگ ميشوند اگر نباشد كوچك ميشوند تا از ميان بروند و يك چيزي در اين درخت هست كه در جمادات نيست كه بواسطه بودن آن چيز اين كارها را ميكند و آن روح نباتي است .

[ص 4] و بعض از آنچه در اين عالم است حيوانات هستند و اينها كارهاي نبات را ميكنند علاوه هم كارهائي ميكنند اين غذائي كه پي آن ميروند و پيدا ميكنند و ميخورند اين مثل همان جذب نباتات است ، هر چه از خود بيرون ميريزند مثل فضله ، بول ، عرق ، پشم ، كرك و غيره اين مثل دفع نباتات است ، هر چه در بدن ذخيره ميكنند اين مثل امساك نباتات است و اينكه در معده غذاها را ميپزند و مناسب اعضا مينمايند اين مثل هضم نباتات است ، چاق و لاغر هم كه ميشوند مثل بزرگ و كوچك شدن آنها ميشود . اما آنچه كه بيش از نباتات در آنهاست اين است كه بينا هستند و چشمي دارند كه با آن مي‌بينند ، شنوا هستند و گوشي دارند كه با آن ميشنوند ، بويا هستند و بيني دارند كه با آن ميبويند و ذائقه دارند ميتوانند با زباني كه دارند بچشند و لامسه دارند كه در سر تا سر بدن آنها هست و با آن گرمي ، سردي ، زبري ، نرمي و غيره را احساس ميكنند . دو خاصيت هم دارند يكي رضايت مثل حيوان نسبت به بچه‌اش يا نسبت به همجنسش كه با هم جمع ميشوند و انس ميگيرند يكي غضب كه با آن حيوانات با هم جنگ ميكنند يكديگر را ميكشند . و اين كارها را كه حيوانات ميكنند و نباتات نميتوانند بكنند بواسطه روح حيواني است كه در آنها هست و در نباتات نيست و حيوانات هم روح [ص 5] حيواني دارند هم روح نباتي .

و بعضي ديگر كه در اين عالم هستند همين ما جنس بشر هستيم كه روح نباتي داريم روح حيواني داريم روح بالاتري هم داريم كه بآن نفس ناطقه ميگويند و بسبب آن روح خداوند عالم بما فهم و شعور داده و ميتوانيم اولاً فكر كنيم ، ثانياً ذكر كنيم صحبت كنيم اظهار ما في الضمير بكنيم ، ثالثاً علم پيدا كنيم ، رابعاً حلم پيدا كنيم يعني عقل پيدا كنيم ، خامسا نباهت داشته باشيم يعني شرافت و برتري نسبت به حيوان و نبات و جماد ، و در اثر اين كارها مي‌توانيم نزاهت داشته باشيم يعني خود را از صفات جمادي و نباتي و حيواني منزه بكنيم و حكمت داشته باشيم كه در همه كار بحكم عقل راه رويم .

و بالاتر از ما هم خداوند خلايقي دارد كه آنها صاحب روحهاي ديگري بالاتر از اين روحها هستند مثل انبياء و ائمه اطهار عليهم السلام كه بواسطه همان روحها كارهائي ميتوانند بكنند كه ما از آن عاجز هستيم و كارهاي آنها براي ما معجزه است .

و چون خداوند همه كارهائي كه از ما ساخته است نپسنديده و بعضي را دوست داشته و بعضي را دوست نداشته از همان خلايقي كه از ما بالاتر بوده‌اند بصورت بشر در ميان ما فرستاده كه همين پيغمبران باشند و براي ما بيان فرموده‌اند كه چه كارها را بكنيم خداوند راضي است از چه كارها ناراضي است و اگر آنچه [ص 6] خداوند از ما خواسته عمل كنيم اسم ما ميشود انسان ، اگر بآنچه دوست نميدارد عمل كنيم ميشويم شيطان و اين بياناتي كه پيغمبران فرموده‌اند اسم آن دين خدا است كه بايد بآن عمل كنيم تا انسان شويم و شخص انبياء كه بصورت بشريت در ميانه ما بوده‌اند نمونه انسان كامل هستند و آنچه كه از بيانات ايشان بما رسيده اين است كه خداوند نخواسته كه ما بر صفت جمادات يا نباتات يا حيوانات و شياطين باشيم و خواسته است كه ما انسان باشيم و در قرآن جماعتي را كه بر صفت جمادات بوده‌اند و جمادات را دوست ميداشته‌اند مثل اينها كه پول‌پرستند و نظرشان همه‌اش بجمادات دنيا و زينت دنيا است و عقل و فهم ندارند مذمت فرموده و فرموده دلهاي آنها مثل سنگ است ، بعض ديگر كه بر صفت نباتات بوده‌اند مذمت فرموده و آنها را تشبيه به تنه‌هاي نخل فرموده مثل همين‌ها كه خود را مثل درختها ميخواهند بيارايند در فكر لباس و زينت خود هستند و هميشه فكر و ذكرشان خوردني و آشاميدني و پوشيدني است چون اينها همه صفات نباتات است ، و بعض ديگر بر صفت حيوانات هستند كه همّ و غمّشان همين لذتهاي دنيوي است مردهاشان در فكر زنها هستند زنهاشان در فكر مردها هستند ديگر كار ندارند حلال است حرام است جايز هست جايز نيست عيناً مثل حيوان [ص 7] نر و ماده كه بهم ميرسند چه ميكنند اينها هم همينطور اگر در ظاهر هم بواسطه احكام اسلام يا قوانين مملكت تا اندازه‌اي خودداري نمايند در پنهان هر چه ميخواهند ميكنند مال هر كس را كه مي‌بينند اگر مانعي نباشد ميخورند مثل حيوان كه تا علفي ديد ميخورد در فكر اين نيست كه جايز است يا نه ، بقول شاعر :

چون سگ درّنده گوشت يافت نپرسد كاين شتر صالح است يا خر دجال

بهر حال اين قبيل مردم را هم خداوند مذمت فرموده و فرموده كه اينها مثل چهارپايان هستند ، و آنچه از ما خواسته اين است كه بر صفت انبياء كه انسانيت باشد باشيم و فرموده لقد كان لكم في رسول الله اسوة حسنة يعني براي شما است در پيغمبر خدا چيز خوبي كه بآن تأسي كنيد . و تمام دستورات پيغمبران براي اصلاح جماديت و نباتيت و حيوانيت و اعمال و رفتار آن نفس ناطقه ما است كه مناسب روح انسانيت بشود و خداوند از رحمت خود اين روح را بما عنايت فرمايد كه ان شاء الله انسان بشويم .

و چون حكمت خدا اينطور اقتضاء كرده كه روح نباتي بايد در بدن جمادي ظاهر شود و روح حيواني در نبات ظاهر شود و نفس ناطقه در حيوان ظاهر شود و روح انساني يا شيطاني در نفس ناطقه ظاهر شود از همين جهت بما هم جماديت و روح [ص 8] نباتي و روح حيواني و نفس ناطقه قابل براي انسانيت مرحمت فرموده و حكمش اين نشده كه اينها را نداشته باشيم ولي حكمش اين شده كه اينها را داشته باشيم ولي معتدل باشد كه روح معتدل پيدا كنيم ، مثلش را اگر بخواهيد بدانيد مثل اين آينه كه از خودش نوري و عكسي ندارد آنرا كه برابر آفتاب يا جلوي خود كه ميگذاريم عكس آفتاب يا عكس صورت ما در آن ظاهر ميشود ، حال اگر آينه معتدل باشد و اعتدالش براي اين كار باين است كه صاف و مسطح باشد پستي و بلندي هيچ نداشته باشد صيقلي باشد آن وقت عكس آفتاب يا عكس ما بي تفاوت در آن ميافتد ولي اگر صيقلي نباشد و تاب داشته باشد عكس كج و معوجي كه هيچ شباهت بآفتاب يا صورت ما ندارد در آن ميافتد ، حال اين جمادي كه صاحب روح نباتي شده حكم آينه را دارد كه اعتدال مخصوص براي نماياندن روح نباتي را پيدا كرده و همان طور كه عكس آفتاب در آينه ميافتاد روح نباتي هم در اين آمده و منزل كرده فرقي كه با آينه دارد اين است كه سطح آينه دو بعد دارد يعني طول و عرض دارد و از بالا عكس در آن ميافتد ولي اين جماد ما كه آينه روح نباتي شده از غيب كه خارج از اين طول و عرض و عمق است عكس روح نباتي در آن افتاده و اين آينه سه بعدي است ، بهر حال اين هم براي اينكه روح [ص 9] نباتي را حكايت كند بايد نظم مخصوصي بين اجزاء آن باشد كه آن اعتدالي كه مناسب نمايندگي روح نباتي است پيدا كند ، مثلاً دانه گندم تا وقتي كه بهمين شكل است صاحب روح نباتي است ولي اگر آنرا بكوبيم و آرد كنيم آن اعتدال و نظم اجزاءش از ميان ميرود و روح نباتي آن از ميان ميرود و اگر شما آرد گندم زراعت كنيد سبز نميشود و بوته گندمي نميشود ، و همچنين حيوان تا اجزاء و اعضاي بدنش بهمين ترتيب كه هست باشد و اعتدالي مناسب حكايت روح حيواني داشته باشد روح حيوان در اين عكس مياندازد و زنده ميماند ولي اگر اين نظم را بهم بزنيم سر حيوان را ببريم بپايش بچسبانيم اعتدالش بهم ميخورد و روح حيواني آن از بين ميرود و حيوان ميميرد . حال ما هم كه جنس بشر هستيم و بقول منطقي‌ها حيوان ناطق هستيم اگر اعمال و اخلاق و رفتارمان بهمان صفت اعتدالي باشد كه مناسب نمايندگي روح انسانيت است روح انسانيت بما تعلق ميگيرد و انسان ميشويم ولي اگر آن نظم و اعتدال بهم بخورد روح انسانيت ميرود روح شيطنت جايش را ميگيرد و شيطاني ميشويم دوپا نعوذ بالله و اين صفت اعتدال كه بايد در پي آن باشيم همان صفت حضرت پيغمبر (ص) و ائمه طاهرين است كه نمونه كامل انسانيت براي ما هستند و ما اگر چه در زمان ايشان نبوده‌ايم [ص 10] كه ببينيم و ياد بگيريم و حضرت حجت (ع) هم غايبند و خدمتشان نميرسيم ولي از غايت مرحمت و رأفتي كه به امت خود داشته‌اند همه آنها را بيان فرموده‌اند و آن همين قرآن و اخبار آل‌محمد است عليهم السلام كه در دست ما است و نمونه هم باز براي ما قرار داده‌اند كه شيعيان كامل ايشان هستند كه ببركت آن بزرگواران صاحب روح انسانيت شده‌اند و از هر جهت حجت را بر ما تمام كرده‌اند و هر مانعي باشد از طرف ماست و الا دستور موجود است نمونه هم موجود اگر مرد عملي بسم الله .

باري آنچه از اعمال ظاهره در اين اخبار فرموده‌اند ظاهر آن اعمال براي اصلاح جماديت و نباتيت و حيوانيت ما است اگر اكتفا بظاهر آنها بكنيم منتهي جماد خوبي ميشويم نبات پاكيزهٔ ميشويم يا حيوان مؤدبي ميشويم ، مثلاً وضو خوب بگيريم غسل بكنيم دست به نجاسات نزنيم از اين جهت جماد پاكيزهٔ شده‌ايم مثل اطاقي كه مثلاً خوب آنرا جاروب كرده باشند ، بقاعده بخوريم زياد نخوريم بقاعده بنوشيم حلال بخوريم در موقع روزه بگيريم چيزي نخوريم حكم گياه معتدلي را پيدا ميكنيم عمرمان زياد ميشود ، چشممان را به نامحرم نياندازيم بچيزهائي كه حرام است نگاه نكنيم گوش بصداهاي حرام و آواز و ساز ندهيم بچيزهاي بد دست نزنيم مال كسي را نخوريم به زن كسي نگاه بد نكنيم و از اين [ص 11] قبيل دستورات ظاهر آنها را كه عمل كنيم منتهي حيوان مؤدبي ميشويم ، و اگر قواي مخصوص انسانيت را كه بالاتر از اين اعمال ظاهره است بكار نزنيم اين اعمال همه مثل تن بي‌جاني ميشود كه روح انسانيت در آنها نيست ، فرض كنيد صد سال خم و راست شويد و باصطلاح نماز كنيد ولي فكر جاي ديگر باشد خيال جاي ديگر باشد در خيال معاملات خود باشيد تدابير كارهاي ديگرتان را فكر كنيد اين نماز به چه درد ميخورد و فرقش با نمازي كه ميموني بتقليد انسان ميكند چيست ؟ فرقي ندارد ولي اگر قواي انسانيت را بكار بيندازيم فكرمان در همين باشد ذكرمان همين باشد توجهمان به همين باشد كارمان به نيت بندگي خدا باشد آن وقت است كه فرقي با حيوان پيدا ميكنيم و باين عملها تربيت ميشويم و استعداد پيدايش روح انساني پيدا ميكنيم و مقصود در اين باب همين است كه ان شاء الله همين صفات و اعمال مخصوص روح انسانيت را آنطور كه در اخبار و كتب مشايخ اعلي الله مقامهم بيان فرموده‌اند تا آنجا كه فهميده باشم و مناسب فهم شما هم باشد بنويسم كه ان شاء الله دستورات ظاهر شرع را كه عمل ميكنيد ظاهر بي باطن نباشد و خداوند من و شما را توفيق دهد كه هم بظاهر شرع عمل كنيم و هم بباطن آن و اعمال هر يك از اين قواي انسانيت كه ذكر و فكر و علم و حلم [ص 12] و نباهت باشد و همچنين نزاهت و حكمت انسان را هر يك در يك مقصد ان شاء الله ذكر ميكنيم .

مقصد اول

در ذكر است . ذكر از اعمال مخصوص روح انسانيت است و وقتي كه جماديت و نباتيت و حيوانيت و نفس شخص همه مطيع روح انسانيت شدند حكم همان آينه صافي را پيدا ميكنند كه برابر آفتاب بگذاريم عكس آفتاب بر صفت آفتاب در آن ظاهر ميشود ، حال اگر شخص مطيع روح انسانيت شد عكس او و نور او در شخص ظاهر ميشود و روح انسانيت هم كه از نور پيغمبر است و نور پيغمبر هم از نور خداست پس در واقع نور خداوند در شخص ظاهر ميشود و بهمين ميگويند ذكر خدا يعني ياد خدا ، ذكر ما همان توجه ما است و پيدا شدن نور خداوند در ما هم ميشود ذكر خداوند ما را و همين است يك معني آيه شريفه فاذكروني اذكركم يعني مرا ياد كنيد شما را ياد ميكنم . و همان طور كه مثلاً وقتي كه روح حيواني در بدن حيوان پيدا شد كار خود را ميكند از چشم مي‌بيند از گوش ميشنود از دست لمس ميكند و از هر يك از حواس همانچه كه از آن برميآيد ميكند همينطور روح انساني هم كه پيدا شد شروع ميكند كارهاي مخصوص خودش را كردن ، در نفس ما كه ظاهر شد شروع ميكند بخيال خوب كردن [ص 13] توجه بخداوند كردن مراقبت رضاي او را كردن نيت اطاعت كردن خالص كردن نيت و ياد نعمتهاي خدا كردن و شكر آنها را كردن و ذكر آل‌محمد عليهم السلام را كردن و هكذا ساير كارهائي كه از مشاعر باطني ساخته است و باين كارها ميگويند ذكر نفساني ، و آن نور خداوند چون در بدن ما ظاهر شود شروع ميكند بكارهائي كه مناسب او است و از بدن ظاهر ساخته است مثل نماز ، روزه ، حج ، جهاد و ساير عبادات بدني و به اين اعمال ميگويند ذكر بدني ، و چون از زبان ما ظاهر شود شروع ميكند بكارهائي كه بر صفت او است و از زبان ساخته است مثل تمجيد خداوند و تسبيح خداوند و ثناي بر او و قراءت قرآن و دعا و امثال اينها و اين ميشود ذكر زباني ، و چون در قلب و فؤاد انسان ظاهر شود شروع ميكند بكاري كه از قلب ساخته است و آن دوستي است و در دوستي انسان بجائي ميرسد كه خودش ميشود ذكر خداوند . پس ذكر سه قسم شد ذكر بدني و ذكر نفساني و ذكر قلبي و هر يك را در ضمن مطلبي شرح ميدهم ان شاء الله .

مطلب اول - در ذكر بدني است كه ظاهر آن اعمال صالحه است كه در بابهاي بعد شرح آنها ان شاء الله بتفصيل ميآيد و در اينجا [ص 14] بشرح ذكر زباني و باطن و روح اعمال ظاهره ميپردازم و هر يك را در ضمن فصلي ذكر ميكنم .

فصل - چنانكه گفتيم ذكر عبادت خداوند است و خداوند ما را براي عبادت خلقت فرموده و چون نميدانيم كه چه طور عبادت خدا را بكنيم محتاج باستاد و معلمي هستيم كه ما را راهنمائي كند و در حقيقت پيغمبران و ائمه اطهار عليهم السلام استاد اين كارند و در اين زمان بقدر حاجت ما ناقصين استاداني براي تعليم عبادت براي ما قرار داده‌اند و آنها علما هستند و ما بايد از علما علم عبادت را ياد بگيريم . پس اول قدم در سلوك اين راه يعني اصلاح نفس اين است كه استادي و شيخي پيدا كنيم و از او بگيريم .

فصل - قدم دوم اين است كه كم‌كم شروع بعبادت كنيم و خود را بتدريج بعبادت عادت دهيم كه اين نفس چموش حيواني ما كه اسباب كار ما است بتدريج رام شود و بعد عبادت را زياد كنيم و اگر در اول بخواهيم خيلي فشار بياوريم نفس حيواني ما ميرمد و گريزان ميشود و بايد كم‌كم عادتش داد و عبادت را زياد كرد و مداومت بر عبادت كمتر بهتر از آن است كه يك روز زياد عبادت كنيم و طبيعت را خسته كنيم و تا مدتي ديگر اقبال بعبادت نداشته باشيم و اينكه گفتم در مستحبات است [ص 15] و الا واجبات همه را بايد بجا آورد و هيچ ترك نكرد و نوافل يعني مستحبات را كم‌كم زياد كنيد كه بفضل خداوند روز بروز ترقي كنيد در حديث قدسي است كه خداوند ميفرمايد بنده خود را محبوب نميكند نزد من بچيزي كه نزد من محبوبتر باشد از آنچه فريضه بر او قرار دادم و جلب محبت مرا به نافله ميكند تا اينكه او را دوست بدارم و وقتي كه او را دوست داشتم گوش او ميشوم كه بآن بشنود و چشم او ميشوم كه بآن مي‌بيند و زبان او ميشوم كه بآن نطق ميكند و دست او ميشوم كه بآن بطش ميكند و پاي او ميشوم كه بآن ميرود هر وقت بخواند مرا اجابتش ميكنم و هر گاه از من خواهش كند باو ميدهم و در هيچ چيز ترديد نكردم مثل ترددم در مردن مؤمن او از مرگ كراهت دارد و من از آنچه او خوش ندارد كراهت دارم .

فصل - شرط سوم اين است كه نيت خود را خالص براي خداوند بكنيم و هيچ كس را با او شريك نگيريم مثلا كاري كه ميكنيم براي اين نباشد كه بچشم ديگران بكشيم يا براي افتخاري بكنيم بلكه فقط براي بندگي خداوند باشد و بس خواه كس ديگري بفهمد خواه نفهمد خواه كس ديگر راضي باشد خواه نباشد حتي مؤمن كامل كسي است كه بطمع بهشت رفتن و ايمني از عذاب جهنم هم كار نكند بلكه براي رضاي خداوند عمل كند و اگر چنين [ص 16] كرد اين ميشود نيت خالص و اگر در اول نميتوانيد نيت خود را خالص كنيد مأيوس نباشيد همين كه انسان بخداوند و اولياء او توجه كند و مشغول بعبادت او شود نور آنها در او ظاهر ميشود و همه موانع را كم‌كم ميسوزاند و نيت شما روز بروز خالصتر ميشود و نور خداوند باز بيشتر ظاهر ميشود و روز بروز كارتان بهتر و بالاتر ميرود در حديث قدسي است كه خداوند ميفرمايد اي پسر آدم يك وجب بطرف من بيا دو وجب بطرف تو ميآيم . و اين را هم بدانيد كه نيت يعني قصد ، ديگر لازم نيست كه بزبان بياوريد مثل جهالي كه ميايستند به نماز ميگويند نيت چهار ركعت نماز ظهر ميكنم قربةً الي الله ، اين بزبان آوردن ابدا ضرورتي ندارد همانطور كه مثلاً نيت ميكنيد برويد به بازار گوشت بخريد هيچ شده كه جلوي در بازار بايستيد بگوئيد نيت ميكنم كه يك چارك گوشت بره بخرم ؟ هرگز عاقلي چنين كاري نكرده ، در عبادات هم لازم بگفتن نيست همين كه قصد ميكنيد كه اين عبادت را بكنيد همين ميشود نيت ، بلي اين قصد را بايد داشته باشيد و مثل آدم خوابي نباشيد كه در خواب بي نيت حرف ميزند .

فصل - شيطان دشمن ما است هر كار كه ميكنيم سعي در خرابي آن دارد مثلاً وقتي كه ميخواهيم نيت كنيم ما را وادار به وسواس ميكند و اطاعت او را نبايد بكنيم و اعتناء بوسوسه‌هاي او [ص 17] نبايد بكنيم و چون وسواس كردن از دستورات شيطان است در شرع حرام شده است و راه نجات از آن اين است كه شخص عمد بكند و هر چه كه در خود زياده از عمل اشخاص معتدل مي‌بيند ترك كند و پناه بخداوند ببرد و از علامات وسواس اين است كه شخص مبتلي در يك چيز يا دو چيز وسواس پيدا ميكند مثلا در پاكي و نجسي وسواس پيدا ميكند و صد بار لباسش را ميشويد و باز يقين بپاك شدنش نميكند و شيطان اينطور براي او مجسم ميكند كه اين كارهايش از شدت تقوي است در صورتي كه اگر از باب تقوي اين احتياطها را ميكرد چرا احتياطا دو بار زكوة نميدهد . بهر حال باين قبيل علامات و با مقايسه با رويه اشخاص معتدل انسان ميتواند بفهمد كه وسواس پيدا كرد و بازيچه دست شيطان شده و بايد براي نجات از دست او مخالفت او را كرد تا از انسان مأيوس شود .

فصل - همانطور كه اعمال ظاهره بعضي واجب است بعضي حرام است بعضي مستحب است بعضي مكروه است اعمال باطنه هم همينطور است از جمله نيت است كه همانطور كه نيت بندگي واجب است بعض نيتها هم هست كه حرام است ، مثل اينكه كار را باين نيت كند كه مردم ببينند و گولش را بخورند مثلا برود [ص 18] بحج باين نيت كه مردم بگويند چقدر آدم مقدسي است و پولشان را بدهند باو و او مالشان را بخورد ، يا در اثر تظاهر باعمال حسنه بخواهد برياستي برسد و امثال اين نيتها اينها همه حرام است و اسم اين نوع عمل رياء است و اگر كاري ميكند كه مردم بشنوند چنين كاري كرده اسمش ميشود سُمعه ولي اگر انسان به نيتهاي دنيوي نباشد و عبادتي را بكند كه برادر مؤمنش ببيند و تشويق بشود كه او هم بكند اين ريا نيست و عيبي ندارد بلكه خودش عبادتي است .

فصل - و از جمله شروط قبولي اعمال اين است كه شخص اعتراف بتقصير و كوتاهي خود داشته باشد و كار خود را بي‌عيب نداند و واقعا هم هيچ يك از عبادات ما بي‌عيب نيست و عيوب بسيار دارد و بايد هميشه متذكر اين باشيم كه عُجْب نكنيم يعني از خودمان نيايد كه به‌به چه عابد خوبي هستيم و منت و ناز بر ديگران نداشته باشيم كه من همانم كه مثلاً ديشب نماز شب كردم يا بفلان فقير صدقه دادم و اينها همه باعث باطل شدن اعمال است و حرام است و در حديث است كه دو نفر داخل مسجد شدند يكي عابد بود يكي فاسق از مسجد بيرون آمدند فاسق صدّيق شده بود و عابد فاسق شده بود و اين باين جهت بود كه عابد داخل مسجد شد و بواسطه [ص 19] عبادتش بر همه ناز داشت و منت و فكرش در اين بود ولي فكر فاسق در پشيماني از فسقش بود و از گناهانش استغفار ميكرد . باري اگر انسان عمل را براي خدا كرده نبايد بر ديگران منت بگذارد و آنها را اذيت كند و اعمال خود را باطل كند چنانكه خداوند فرموده باطل مكنيد صدقه‌هاي خود را به منت گذاشتن و اذيت كردن . و ديده‌ام كه بعضي خدمتي ببرادر مؤمنشان ميكنند ولي آنقدر بر او منت ميگذارند كه بيچاره از خدمتش هم بيزار ميشود در صورتي كه اگر واقعا براي خدا كرده چرا منت بر بنده خدا ميگذارد و اگر انسان در عظمت خداوند و استغناي او و حقارت خود و نقصان اعمالش تأمل كند و بارزش آنها كه مثلا يك سال نماز و روزه حالا كه گران شده دويست تومان است و همه كس ميخوانند و بخود نظر كند كه جز مشكي از نجاست نيست ديگر چه ارزشي براي خودش قائل ميشود كه براي عملش قائل شود و هرگز عُجب و خودپسندي برايش حاصل نميشود و بهر حال كه عجب از امراض نفساني مهلكه است و هميشه از شر آن بخداوند پناه ببريد و اين دعا را بخوانيد اللهم لاتجعلني من المعارين و لاتخرجني من حد التقصير يعني خدايا مرا از ( دين ) عاريه داده شدگان قرار مده و مرا از حد ( اعتراف ) بتقصير بيرون مبر .

[ص 20] فصل - و از جمله علامات ايمان اين است كه شخص از خداوند عالم خوف داشته باشد و بترسد و كسي از خداوند ميترسد كه علم داشته باشد و خداوند فرموده است كه انما يخشي الله من عباده العلماء يعني اين است و جز اين نيست كه علما از خداوند ميترسند . و در دعا است سبحانك لا علم الا خشيتك يعني خدايا تو منزهي علمي نيست جز ترس از تو . و انسان اگر هميشه باعمال بدي كه كرده توجه داشته باشد و علم بعظمت و قدرت خدا پيدا كرده باشد و يقين حاصل كرده باشد كه خداوند براي اعمال بد عذاب جهنم را وعده فرموده و بداند كه اين اعمال بد همان جهنم است كه در اين دنيا باين صورت درآمده ولي بواسطه اعراض دنيا ظاهرا گرمي و حرارت و عذاب آن احساس نميشود و در آن دنيا احساس آنها را ميكنيم اگر اينها را بداند خود بخود ترسان ميشود و ديگر محتاج نيست دستورش بدهند كه بترس ولي شخص جاهل غافل كه توجه بكارهاي خود و عواقب آنها نميكند نميترسد و اين از شجاعت نيست بلكه جهالت است ، مثل طفلي كه دست ميكند مار را بگيرد و نميداند چه بسرش خواهد آمد ، پس علم كه آمد ترس هم ميآيد حزن هم ميآيد و مؤمن هميشه در دل بواسطه اعمال بدي كه كرده محزون است ولي در ظاهر بشاش است و اين حزن را [ص 21] خداوند پسنديده و در حديث است كه خداوند هر قلب حزيني را دوست ميدارد . ولي حزن بر امور دنيا و ضررهائي كه در دنيا كرده يا احتمال ميدهد بكند اين نزد خداوند پسنديده نيست و از دنيادوستي است و اين قبيل حزن انسان را از دنيا و آخرت باز ميدارد . باري هر وقت انسان خوف و حزنش زياد شود گريه ميآيد و اين است كه گريه از خوف خداوند ممدوح است و اينهمه كه انبيا و اولياء گريه ميكردند همه از ترس خداوند بود و حضرت پيغمبر صلي الله عليه و آله فرموده‌اند گريه از ترس خداوند كليد رحمت است و علامت قبول و باب اجابت است . يعني اجابت دعا . و حضرت موسي بخداوند عرض كرد جزاي كسي كه از ترس تو گريه كند چيست وحي رسيد اي موسي صورتش را از گرمي آتش حفظ ميكنم و او را در روز فزع اكبر يعني روز قيامت ايمن ميكنم . و براي شخص عاجز ضعيف در مقابل شخص قوي باقدرت هيچ سلاحي برنده‌تر از گريه نيست ، نديده‌ايد بچه با همه عجز و ناتوانيش بگريه بهمه خواهشهايش ميرسد و بزرگ با كمال قدرت و قوتش بر او ترحم ميكند و حاجت او را برميآورد ، حال ما هم با آن عجز و ناتواني در مقابل خداوند قادر بي‌نياز چه قدرتي داريم يا چه متاعي داريم كه او احتياج داشته باشد باو بدهيم كه حاجت ما را برآورد جز همين كه گريه كنيم و از [ص 22] او بخواهيم كه از كرم بي‌نهايت خود ما را رحمت فرمايد و وعده هم فرموده است كه اگر بدرگاه او استغاثه كنيم و گريه كنيم از عذاب خود ما را نجات دهد و از حضرت پيغمبر صلي الله عليه و آله روايت شده است هيچ قطره‌اي محبوبتر نيست نزد خداوند از قطره اشكي كه از ترس خدا ريخته شده باشد و از قطره خوني كه در راه خدا ريخته شده باشد و نيست بنده‌اي كه از ترس خداوند بگريد مگر اينكه خداوند از رحيق مختوم باو مينوشاند و در عوض باو خنده و سرور ميدهد در بهشت و اطرافيان او را رحمت ميكند اگر چه بيست هزار نفر باشند و چشمي از ترس او پر از اشك نشده مگر اينكه جسدش را خداوند بر آتش حرام ميكند و باو سختي و ذلتي نميرسد و اگر بنده‌اي در امتي بگريد خداوند آن امت را بسبب گريه او نجات ميدهد . تمام شد حديث .

حال كه خداوند اين طور باب رحمت خود را بر ما گشوده چرا بدرگاه او تضرع نكنيم و از غفلت بيرون نيائيم و توجه نكنيم كه چقدر معصيت‌كاريم و چه عذاب دردناكي جزاي اين معصيتهاست و ترسان و خائف نشويم و گريه نكنيم كه خداوند ما را بيامرزد و از گناهانمان درگذرد و چرا بخود نيائيم و از معاصي روگردان نشويم و تقوي پيشه نگيريم و حال آنكه خداوند فرموده كه افضل شما در نزد خداوند باتقوي‌تر شما است . و تقوي همين است [ص 23] كه دري از حرام براي ما باز شود و داخل نشويم ، اگر توحيد است تقوي داشته باشيم و شرك باو نورزيم و ريا و سمعه نكنيم ، اگر مسأله نبوت است شريكي با پيغمبر خدا نگيريم و رأي و هوي و هوس خود را شريك پيغمبر قرار ندهيم كه گاهي به رأي خود عمل كنيم گاهي بفرمايش پيغمبر صلي الله عليه و آله ، و اگر امامت است بامام باطلي رو نكنيم و از ائمه حق بگيريم و دشمنان ايشان را دوست نداريم و اطاعت آنها را نكنيم ، اگر احكام شرعي است دري از حرام براي ما باز شد داخل نشويم ، مثلاً اگر توانستيم مال كسي را ببريم يا مؤمني را اذيت كنيم يا به نامحرمي دست درازي بكنيم تقوي داشته باشيم و خودداري كنيم و آنقدر آيات و اخبار در فضيلت تقوي رسيده است كه از شماره بيرون است . و اين را هم بدانيد كه تقوي بصورت نيست بلكه بمعني است و اگر كسي از روي نيت و ايمان بخدا و رسول كار خوب بكند و از كار بد خودداري كند باتقوي است و الا چه بسيار از آدمهاي بد هم شراب نميخورند براي اينكه خوششان نميآيد يا ضرر بر سلامتي‌شان دارد اين از تقوي شمرده نميشود ولي آنكه نميخورد چون خدا و رسول فرموده‌اند آن شخص باتقوي است و به نيتش اجر داده ميشود .

فصل - در اميد است ، و بيم و اميد دو بال مؤمنند كه با اين [ص 24] دو بال بايد بسوي رضاي پروردگار پرواز كند ، بيمش از گناهان خودش بايد باشد و اميدش برحمت پروردگار و اميد بخداوند از عبادات بزرگ است و نااميدي و مأيوسي از رحمت او از گناهان بزرگ و خداوند ميفرمايد اي بندگان من كه اسراف كرده‌ايد بر نفسهاي خودتان مأيوس نشويد از رحمت خدا خداوند همه گناهان را ميآمرزد و او آمرزنده و مهربان است . و علامت اميد داشتن بخداوند هم اين است كه در عمل انسان پيدا بشود ، اگر پشت بخدا بكند كه معلوم است اميدي نداشته ، علامت اميد اين است كه رو بخداوند بكند و ببندگان صالح او متوسل شود و پشت بمعاصي كند و بداند كه اگر درياها گناه باشد رحمت خداوند از آن بيشتر است و ميتواند بيامرزد و وعده هم فرموده و وعده خداوند خلف نميشود و همين كه بحمد الله مي‌بينيم خداوند دوستي اولياي خود را در دل ما گذاشته و دوستي و دشمني از نعمتهاي خدادادي است و بسعي ما نيست اميدوار ميشويم كه خداوند خواسته است كه ما را از بركت اولياي خود بيامرزد و همين است معني عبارتي كه در دعا ميخوانيم كه خدايا معامله بكن با ما با فضل خودت نه با عدل خودت . و فضل خداوند همين محبت دوستان او است كه در دل ما گذارده و همه اميد ما بهمين است و الا اگر اين نباشد و خداوند با عدل خود [ص 25] بخواهد با ما رفتار كند ما چه عمل صالحي داريم و چه كار ارزش‌داري كرده‌ايم كه در ترازوي عدل خداوند بر هزاران هزار معصيت كه در تمام عمر ميكنيم رجحان پيدا بكند ، و چون محبت روح همه اعمال است در فصل مخصوصي آنرا ذكر ميكنيم .

فصل - همانطور كه اعمال ظاهره بدون نيت مثل تن بيجان ميماند و هيچ فايده ندارد بيم و اميد هم كه از اعمال باطنه است اگر روح محبت كه همان روح ايمان است در آن دميده نشده باشد مثل تن بي‌جان است و بيفايده ، مثل آدمي كه از چوب تراشيده باشند سر دارد پا دارد چشم دارد گوش دارد ولي آنچه بايد داشته باشد ندارد بقول شاعر :

گيرم كه مارچوبه كند تن بشكل مار كو زهر بهر دشمن و كو مهره بهر يار

و بيم و اميدي كه بي محبت باشد تن بي‌جاني است و هيچ نيست و همه‌اش باصطلاح مصنوعي است مثل اين كه در نمايشها و سينماها نشان ميدهند يكي خودش را همچو نشان ميدهد كه ميترسد يكي خودش را همچو نشان ميدهد كه اميدوار است و همه‌اش ظاهرسازي است نه او ميترسد نه او اميدي دارد ، حال بيم و اميد هم با آن تفصيل كه ذكر كرديم اگر روح محبت در آنها نباشد همه‌اش ظاهرسازي است مثل تقليدي كه ميمون [ص 26] در كارهاي ظاهري از انسان ميكند صورت عمل يكي است ولي معني دو تا است . بلي بمؤمنين خداوند بفضل ابتدائي خود روح محبتي اگر چه ضعيف بوده داده و بمقتضاي آن روح بيم و اميد ضعيفي پيدا كرده‌اند حال هر چه كه اين اعمال را بيشتر نمايند روح محبت در آنها بيشتر ظاهر ميشود و در نتيجه اين كارها بيشتر از آنها سر ميزند و در نتيجه روح محبت بيشتر ظاهر ميشود و هر چه در اين راه سير ميكنند ترقي بيشتر ميكنند و در اين معني اخبار و احاديث بسيار رسيده و در دعاي اعتقاد است كه عرض ميكنيم در صفت امام كسي كه اطمينان ندارم باعمال اگر چه پاكيزه باشند و آنها را نجات‌دهنده نمي‌بينم اگر چه نيكو باشند مگر بولايت او و اقتداي باو و اقرار بفضايل او و قبول از روايت‌كنندگان فضائل و تسليم براي آنها . و برعكس كسي كه روح محبت ندارد مثل ناصبيان كه دشمن محمد و آل‌محمد عليهم السلام و دوستان ايشان هستند هر كار بظاهر خوبي بكنند نتيجه براي آنها ندارد و در حديث است كه فرق نميكند ناصب چه نماز بكند چه زنا بكند چه روزه بگيرد چه دزدي بكند . پس روح همه اعمال صالحه محبت است و سعي در زياد كردن آن بايد كرد و اگر او پيدا شد و زياد شد همه اعمال صالحه بي زحمت از انسان سر ميزند ، نديده‌ايد اگر بيك كسي بگويند نان و آب [ص 27] مخور شب تا صبح بيدار باش چقدر برايش مشكل است ولي وقتي كه عاشق ميشود نه آب ميخورد نه نان نه خواب ميرود و از اين بابت هيچ نميفهمد و زحمتي هم برايش نيست .

و چون اين را دانستيد اين را هم بدانيد كه محبت از همجنسي است و دشمني از دو بودن و مختلف بودن است و كسي از خلق خدا هم‌جنس خداوند نيست كه ذات خداوند را دوست بدارد يا دشمن بدارد و چيزي كه ادراك نميشود دوستي و دشمني نسبت باو حرفي است بي‌معني ولي خداوند بندگان صالحي خلقت فرموده كه خلق هستند و از جنس خلق و دوستي آنها را دوستي خود قرار داده و آنها محمد و آل‌محمد عليهم السلام هستند و در زيارت ميخوانيم هر كس شما را دوست بدارد خدا را دوست داشته هر كس شما را دشمن بدارد خدا را دشمن داشته . و همچنين ما كه دسترسي به محمد و آل‌محمد عليهم السلام نداريم دوستي خود را در دوستي دوستان خود براي ما قرار داده‌اند و دشمني خود را در دشمني دوستان خود قرار داده‌اند ، پس دوستي شيعيان و برادران مؤمنين علامت دوستي محمد و آل‌محمد است عليهم السلام و دوستي ايشان دوستي خداوند است ، پس روح همه اعمال صالحه اين است كه در دل ما دوستي دوستان ايشان و دشمني دشمنان ايشان موجود باشد تا عبادات ما جاندار باشند و مورد [ص 28] قبول در درگاه خداوند واقع شوند و بهمين قدر در اينجا اكتفا ميكنيم ، در خانه اگر كس است يك حرف بس است .

فصل - در ذكر زباني است ، و در اول ميخواهم مقدمه‌اي براي شما بنويسم كه درست معني كارهاي خود را بفهميد و آن اين است كه هر كاري اجر و مزدش مال آن كسي است كه آن كار را كرده و اعمال و گفتاري كه ما داريم چون صاحب چند روح هستيم از هر روحي از ما كه آن كار سر زده اجرش مال او است ، ما روح نباتي داريم روح حيواني داريم و روح انساني ، حال حركاتي كه فقط از روح نباتي ما سر زده و اراده‌اي از حيوانيت و نيتي از انسانيت ما در آن نبوده اجرش مال همان روح نباتي ما است مثل حركات اين معده ما كه بدون اراده ما صبح تا شام مشغول حركت و هضم غذا است اين كار روح نباتي ما است اجري هم اگر داشته باشد تا هست از او است ولي وقتي كه از دنيا رفتيم روح نباتي ما از ميان ميرود و آن اجر و مزد هم كه از او بود از ميان ميرود ، و همچنين حركات حيواني كه از ما سر ميزند اگر بي نيت روح انساني ما باشد اجر و مزدش مال همان روح حيواني است ميخواهد راه رفته باشد ميخواهد نشسته باشد ميخواهد حرف زده باشد ميخواهد كاري بصورت عبادت كرده باشد همه آنها از او است و اغلب كارهاي عوام الناس از اين قبيل [ص 29] است عادتي است حيواني كه بهمان عادت راه ميروند بعد از مدتي ممكن است عادت ديگري بكنند كار ديگري بكنند ، مثلاً سابق رسم اين بود زنها در كوچه چادر ميكردند جلو نامحرم نميآمدند حالا برعكس شده همان زني كه در آن زمان از جلو مردان در هفت سوراخ پنهان ميشد تغيير عادت داده و در دامن مردان نامحرم هم مي‌نشيند ، يا چه بسيار مي‌بينيم كه در جواني بتقليد ديگران نماز ميخواند روزه ميگرفت حالا شصت هفتاد ساله شده نماز نميكند ، حال آن كار سابقش از شدت ايمان نبود بلكه عادتي بود و تمام شد و هيچ اجري هم براي روح انساني او از اين بابت نيست وقتي هم مرد روح حيواني او كه اين تقليدها را ميكرد و آن عادتها را داشت از ميان ميرود آن اعمال هم از ميان ميرود ولي اگر كسي اعمالي كه ميكرده و ميكند به نيت اطاعت خداوند كرده باشد چون نيت از اعمال روح انسانيت است اجر و مزدش هم براي او است و چون انسانيت باقي است و از ميان نميرود اجر و مزدش هم براي او هميشه ميماند و برايش نعمت بهشتي ميشود ، كار بدي هم اگر كسي به نيت معصيت خداوند بكند وزر و وبالش براي او ميماند ، بلي چيزي كه هست چون بني‌آدم اگر ديوانه نباشند هر قدر هم كه آن نفس ناطقه در آنها ضعيف باشد ولي باز هست و بي نيت [ص 30] كمتر كاري ميكنند اگر چه نيت ضعيفي باشد بقدر همان نيت ضعيف در آن دنيا ثواب و عقابي دارند و در اين مثلي كه زديم عبادات و طاعات يا معصيت‌هائي كه ميكنند هر قدرش از باب عادت و تقليد بوده و از حيوانيت بوده هيچ ، همان قدرش كه نيتي داشته و بنيت طاعت و معصيت بوده اجر و مجازات دارد .

و غرضم از اين مقدمه اين بود كه كردار و گفتار ما هم همانقدر كه به نيت بندگي خداوند بوده خاصيت دارد و الا خود اين الفاظ كه طوطي هم ميتواند ياد بگيرد و بي نيت آنها را ادا كند خاصيتي براي آن دنياي ما ندارند اگر خاصيتي داشته باشند براي همين دنيا است نه آخرت ، پس سعي ما بايد اين باشد كه هر عبادت و كاري كه ميكنيم به نيت بندگي باشد و با توجه باشيم و بفهميم كه چه ميگوئيم و چه ميكنيم و براي كه ميكنيم .

و از جمله همين اذكار زباني است كه بايد معني آنها را بفهميم و الا اثر آنها بسيار كم ميشود و اثر آنها بقدر همان نيت جزئي ميشود كه در اول كرده‌ايم و از الفاظ و عبارات استفاده نميكنيم و عبادت ناقصي ميشود و يكي از علتهائي كه اينهمه امر نموده‌اند عربي ياد بگيريم اين است كه نماز ، قرآن و اغلب دعاها كه ميخوانيم عربي است و كمال عبادت در اين است كه معني آنها را بفهميم و الفاظ آنها را صحيح ادا كنيم و تا عربي ندانيم معاني آنها را [ص 31] نميفهميم و اعراب آنرا صحيح نميخوانيم ولي نكته‌اي هم در اينجا هست كه بايد بدانيد در هر حال توجهمان بايد بخداوند باشد نه بالفاظ و معاني آنها مثل بعض مقدسين كه شنيده‌اند در نماز بايد قراءت صحيح باشد و همه توجه خود را در نماز بالفاظ ميكنند وقتي كه سوره حمد را ميخواند همه توجهش اين است كه حاء را درست از بيخ گلو بگويد يا صاد الصراط المستقيم را طوري بگويد كه زبانش بسقف دهنش بخورد و اگر انسان در نماز باينها بخواهد توجه كند بخدا نميتواند توجه كند چون يك دل كه بيشتر نداريم چطور در آن واحد هم در خيال ادا كردن صاد از مخرج باشيم هم متوجه بخداوند اگر همه‌اش در خيال كلمات باشيم و توجهمان به صاد و ضاد و عين و غين باشد كي رو بخداوند كرده باشيم ، آنهم صحيح است كه قراءت بايد درست باشد ولي قاعده‌اش اين است كه قبلاً قراءت خود را صحيح كرده باشيم و زبان را عادت بقراءت صحيح داده باشيم كه بدون توجه مخصوص عبارات صحيح از زبان ما بيرون بيايد ، معاني آنها را تعليم گرفته باشيم كه نفس ما معاني آنها را بدون توجه خاص بداند و بحقيقت خود متوجه بوجه خداوند عالم باشيم كه ظاهر و باطن اعمال ما همه صحيح بشود و ميدانم كه فهميدن همه اينها كه نوشتم براي شما در اول مشكل است ولي مشكلها را هم اول [ص 32] بايد شنيد بعد كم‌كم فهميد .

باري سخن در ذكر زباني بود و آيات و احاديث در فضيلت ذكر بسيار وارد شده و خداوند فرموده خدا را ذكر بسيار بكنيد و فرموده مردهائي كه ذكر خدا را زياد ميكنند و زنهائي كه ذكر خدا را ميكنند خداوند براي آنها آمرزش و اجر بزرگي مهيا كرده است و فرموده هر كه از ذكر خداوند كور باشد شيطاني بر ميانگيزانيم كه قرين او باشد و فرمود كه ذكر مرا بكنيد كه ذكر شما را بكنم . و در صفت كفار ميفرمايد فراموش كردند خدا را و خدا هم آنها را فراموش كرد و حضرت موسي بخداوند عرض كرد خدايا آيا تو نزديك هستي كه با تو نجوي كنم يا دور هستي كه تو را صدا بزنم وحي رسيد اي موسي من همنشين كسي هستم كه ذكر مرا بكند و از حضرت صادق عليه السلام سؤال شد كي گراميتر خلق نزد خداوند است فرمودند هر كه بيشتر ذكر خداوند را بكند و بيشتر اطاعت او را بنمايد . و اگر كسي بخواهد كه از اهل ذكر باشد راهش اين است كه طبيعتش را عادت بذكر بدهد و همينكه عادت كرد ديگر بي زحمت و خستگي ذكر ميكند و حتي باعث آن ميشود كه همان طبيعت ياد انسان بياورد مثل كسي كه عادت بنماز شب ميكند همان طبيعت سر موقع بيدارش ميكند و آن عادتي كه چند صفحه پيش گفتم كه عبادات بيشتر مردم از [ص 33] عادت است و اجري ندارد آن عادتي است كه نيت طاعتي با آن نباشد ولي اين عادتي كه انسان بنيت بندگي طبيعت خود را عادت داده باشد و حيوانيت خود را رام كرده باشد كه بي تكلف طاعات از او سربزند بسيار خوب است و اين خاصيت عادت كردن از اسبابهائي است كه خداوند براي سهولت كار بندگان خود قرار داده و بزرگان فرموده‌اند كه نفس عادت‌كننده است او را عادت بخير بدهيد . و آن مضمون فرمايش حضرت امير عليه السلام است كه فرمودند خير عادتي است . و اما اذكاري كه ميخواهيم در اينجا بيان كنيم ذكر خداوند است و ذكر محمد و آل‌محمد عليهم السلام ، بعضي اذكار خاصه مثل قرائت قرآن و صلوات و دعا و استغفار و شكر و هر يك را در يك فصلي ذكر ميكنيم .

فصل - ذكر خداوند به تسبيح و تهليل و تحميد و ساير آنچه فرموده‌اند بهتر آن است كه بهمان الفاظي كه در قرآن و اخبار فرموده‌اند باشد چون همان ذكري كه معتدل‌تر و بهتر بوده انتخاب فرموده‌اند و بر ما نيست كه از پيش خود ذكري اختراع كنيم مثل صوفيه كه مي‌نشينند و سرشان را حركاتي مثلا ميدهند كه در هوا مثلا نقش لا اله الا الله بشود و از اين قبيل ، اينها اگر خوب بود خدا و رسول دستور ميفرمودند و اسماء [ص 34] خداوند كه تعليم ما فرموده‌اند تأثيرش از هر كلمهٔ بيشتر است ولي بايد براي هر كاري همان اسم مخصوص خداوند را ببريم كه مناسب است ، مثلاً ميخواهيم طلب رحمت از خدا بكنيم اگر بگوئيم يا منتقم يعني اي انتقام‌كشنده اين هيچ مناسبتي ندارد اين مناسب وقتي است كه بخواهيم بر دشمنان خدا نفرين كنيم ، مثلاً اگر ميخواهيم چيزدار بشويم اسم غني مناسب است ، ميخواهيم آمرزيده شويم اسم غفّار مناسب است و هكذا . و بايد بدانيم كه اين اسمهاي خدا خدا نيستند و الا اسمهاي خدا هزار اسم هم بيشتر است پس ميبايست خدا هزار تا باشد ولي اين اسمها خلق خدا هستند كه خداوند خواسته به آن اسمها او را بخوانيم حتي معنيهاي آنها هم خدا نيستند و خلق خدايند و آن معنيها محمد و آل‌محمدند عليهم السلام و از همين جهت است كه در موقع دعا ايشان را بايد واسطه و شفيع خود بگيريم و از راه آنها توجه بخداوند بكنيم و اگر بخواهيم كه اسمهاي خداوند را كه ميبريم اثر بيشتر بكند خودمان را هم بايد بهمان صفت دربياوريم ، مثلاً اگر ميخواهيم خدا ما را بيامرزد و يا غفار ميگوئيم خودمان هم بايد گناهان زيردستهاي خود را بيامرزيم از گله‌ها كه از برادران داريم صرف نظر كنيم تا مظهر اسم غفار خداوند بشويم و خداوند غفران خود را [ص 35] شامل حال ما بفرمايد ، اگر اسم يا رحيم را ميگوئيم خودمان هم بايد بر ديگران رحم كنيم كه رحمت خداوند شامل حال ما بشود و اگر بر ديگران رحم نكنيم بعمل خود برعكس آنچه بزبان گفته‌ايم عمل كرده‌ايم و اثر آن را اي بسا كه باطل كند مثل اينكه با دست به پيش بكشيم و با پا عقب كنيم .

و از شروط ذكر يكي اين است كه از خلق روگردان باشيد و رو به خدا كنيد و تا بتوانيد از معاشرت خلق اجتناب كنيد مگر در كاري كه بنيت بندگي و بسبب امر او باشد مثل طلب معاش از راه حلال براي خود و عيال خود آنهم با اعتدال نه از روي حرص و نيت طلب جمع مال يا ديدن برادران ديني و برآوردن حوائج آنها يا حضور در مجالس علم و اين حكم هم نسبت بهمه يكسان نيست و اي بسا كه مستحبي را بايد ترك كرد و مستحب‌تري را بجا آورد يا واجبي را بجا آورد ، مثلاً كسي كه طالب علم است و اهليت آنرا دارد طلب علم براي او واجب است و مشايعت و استقبال مؤمنين مثلاً براي او مستحب است براي چنين كسي ترك اين مستحب براي فراغت باشتغال به آن واجب اولي است ولي مستحبات را هم بكلي نبايد ترك كرد بلكه بيشتر اشتغالش بهمان واجب بايد باشد ، يا مثلاً كسي كه اهل علم است و ميتواند كه خلق را هدايت و تعليم كند و مردم [ص 36] نميتوانند كه در او اثر كنند و او را بد كنند ولي او ميتواند مردم را خوب كند و علم بياموزد اگر مانع ديگري براي او نباشد براي او معاشرت با خلق و تعليم آنها از گوشه‌نشيني و عزلت اولي است ، و اينكه در اول اين مطلب شرط كرديم كه استادي لازم است براي همين است كه در هر امري راهنماي ما باشد اگر ببيند عزلت براي ما بهتر است بما بگويد و گوشه‌گيري كنيم اگر ديد معاشرت بهتر است بآن امر نمايد و اطاعت كنيم و مطلب اين است كه در هر حال بايد نيت ما بندگي خداوند باشد و كسي كه نيتش خالص باشد و عمل كند اين هميشه با خداي خود در خلوت است خواه در ظاهر در خلوت باشد يا معاشر مردم باشد ولي بايد ديد امر خدا درباره او چيست .

و ديگر از شروط اين است كه شخص ذاكر همواره مراقب خداوند باشد و خدا را حاضر و ناظر بداند و حضرت پيغمبر صلي الله عليه و آله به ابوذر فرمودند عبادت كن خدا را مثل اينكه او را مي‌بيني و اگر تو او را نمي‌بيني او تو را مي‌بيند .

و ديگر از شروط اذن استادي است كه در اين راه از ما جلوتر رفته باشد و اين اذكار و ادعيه مثل دوا هستند و استاد مثل طبيب و همانطور كه بي تجويز طبيب دوا نبايد بخوريم بي اذن استاد هم ذكري براي خود انتخاب نكنيم بهتر است و اگر با [ص 37] اذن باشد اثر آن بيشتر است ، و همچنين مثل صوفيه كه از پيش خود اوراد و رياضتهائي اختراع كرده‌اند نبايد باشيم و اي بسا رياضتها كه انسان را بطرف شيطان راهنما شود نه بطرف خداوند و گمان مكنيد كه رياضتهاي شيطاني بي‌اثر است آنها هم اثر دارند چون همينكه انسان خود را از اسارت حيوانيت درآورد و صاحب نفس ناطقه شد صاحب اثر ميشود و كارهاي خارق عادت ممكن است از او سر زند خواه كافر باشد خواه مؤمن و اين رواياتي كه از جوكيهاي هندي ميكنند چه بسا كه بسياري از آنها راست باشد و از حضرت پيغمبر صلي الله عليه و آله روايت شده است كه خداوند ميفرمايد اي احمد بنده هر گاه شكمش گرسنه شد و زبانش را حفظ كرد حكمت تعليم او ميكنم و اگر كافر باشد حكمت او حجتي ميشود بر او و وبالي ميشود و اگر مؤمن باشد حكمت او براي او نوري ميشود و برهاني و شفاء و رحمت بر او ميشود . پس هيچ وقت گول اين رياضتها و آثار آنها را نخوريد و همه چيز را با ميزاني كه در دست داريد كه فرمايش خدا و رسول و ائمه اطهار و عمل بزرگان دين است بسنجيد هر چه مطابق است قبول كنيد هر چه نيست نكنيد و همچنين بهوس نيفتيد كه از رياضتهائي كه شنيده‌ايد كه بعض اهل حق بجا آورده‌اند از پيش خود تقليد كنيد چه بسا [ص 38] رياضتها كه ضعفاء را ديوانه كند و از همه چيز بيندازد و هيچ رياضتي براي ما مناسبتر از عمل كردن بهمين ظاهر شرع مطهر نيست غذا بخوريم ولي غذاي حلال ، پيش از سير شدن دست بكشيم ، تا خوب گرسنه نشده‌ايم نخوريم چنانكه خداوند فرموده كلوا و اشربوا و لاتسرفوا و كم بخوابيم ولي از بي‌خوابي خود را از پا نيندازيم ، همين واجبات و مستحبات را در موقع خود با خلوص نيت و توجه بهمان آداب كه فرموده‌اند بجا بياوريم و بر همينها مداومت كنيم براي ما ضعفاء كفايت است .