رساله در جواب محمدرضا ميرزا در شبهه آكل و مأكول
از تصنيفات سيد اجل اوحد مرحوم
سيد محمدكاظم بن سيد محمدقاسم حسيني رشتي اعلي الله مقامه
[ص 2] بسم اللّه الرحمن الرحيم ( و به نستعين خ )
اي آنكه ز اشراق نور جمالت تمامي كائنات مستشرق و موجود و از ظهور كوكبه ( كوكبه سلطان خ ) جلالت جملگي ممكنات نيست و نابود از خلق بخلق خلق را خلق نمودي دام الملك في الملك و از خود بخود بيخود با خود بيخودشان كردي رجع ( رجع من خ ) الوصف الي الوصف گهي در بزم بسم الله الرحمن الرحيم از ميناي قل هو الله احد باده مراد بمذاق جان ايشان رسانيدي و گاهي در وادي الحمد لله رب العالمين زهر هلاهل لنتراني بايشان چشانيدي اين طرفه كه معني بسم الله الرحمن الرحيم همان بعينه الحمد لله رب العالمين و بوادي ( رب العالمين است و مؤداي خ ) لنتراني بحقيقت قل هو الله احد ببركت اسم شريف الرحمن الرحيم بساط انس بر كرسي عظمت و در ( عظمت در خ ) زير سقف عرش رحمت انداختي و بقهاريت مالك يوم الدين همگي را بذلّ اضمحلال مبتلا پس لواي توحد و تفرد قل الله ثم ذرهم في خوضهم يلعبون افراختي پس دامن عزتت از آن بلندتر ( بالاتر خ ) كه دست اين كوتاهقامتان دايره امكان بآن رسد و نظر عالي نهمتت از آن بالاتر كه باين واماندگان حضيض مذلت و خسران افتد پس ما ضعيفان از ( از همه خ ) چاره بيچاره و اين جمله بيكسان از همه ديار آواره نه در دروازه قدم راهي داريم و نه در كتم عدم قراري پس از لطف خود از درياي عدم ما را بساحل وجود رسان و از آن ساحل در درياي عدم غرق گردان بحق آن سيد و سرور اعني مخاطب ( مخاطب خطاب خ ) يا محمد فضلك علي الانبياء كفضلي و انا رب العزة علي كل خلق ( الخلق خ ) تاج استخلصه الله في القدم علي ساير الامم بر سر و خلعت اقامه مقامه في ساير عالمه في الاداء در بر در خلوتخانه لي مع الله وقت راهياب و بر بساط انا هو و هو انا [ص 3] تكيهزن و از شراب الا انه هو هو و انا انا سرخوش و از كاسه ( كأس خ ) يا علي ماعرف الله الا انا و انت بيهوش و بشرافت مقام و نبالت محل ماعرفناك حق معرفتك مشرف اللهم صل عليه و آله الذين بعُشر سُبعهم ظهر الوجود فامتاز الشاهد من المشهود و العابد من المعبود و المفقود من الموجود و العاد من المعدود .
اما بعد چنين گويد ذره بيمقدار و حقير خاكسار محمدكاظم بن محمدقاسم الحسيني الرشتي كه اين كلماتي است قليله مشتمل ( مشتمله خ ) بر معاني عاليه جليله در جواب مسئله كه صادر شد از نزد ( از نيّر خ ) فلك سعادت و كرسي مجدت ( مجد خ ) و جلالت عرش اعظم كمالات نفسانيه روح مقوم مقامات انسانيه معدن عوارف معارف ينبوع ( بلوغ خ ) حقايق و لطايف لوح دقايق معاني قلم اعلاي نكتهداني بحر زخار معرفت و قلزم مواج مكرمت درة التاج سروري آفتاب فلك بزرگي و عدالتگستري باسط بساط امن و امان و ناشر لواي عدل و احسان اعني شاهزاده والاتبار و مهين ميوه بستان شهنشاه كامل الاقتدار المؤيد بالتأييدات الالهية و المستشرق بالاشراقات ( باشراقات خ ) الانوار القدسية الواحد في الصفات و الكامل في معاني الاخلاق و الملكات جامع الفخرين و حاوي الشرفين شرف العلم و الايقان و شرف الملكة ( المملكة خ ) و السلطان الفايز مقام التسليم و الرضا شاهزاده كامكار ابوالمظفر محمدرضا ميرزا وفقه الله لمراضيه و جعل مستقبل حاله خيرا من ماضيه و امد الله ظلاله علي رؤس عباده و رعاياه و اخذه بهواه الي رضاه و بلغه ما يتمناه بمحمد و آله الهداة عليهم سلام الله ما دامت الارضين و السماوات ( ما دامت الارض و السماء خ ) و بعضي از خدام دولت عليه عاليه آن ( اين خ ) را برشته تحرير و تسطير درآورده ( تسطير كشيده خ ) و اين سرگشته وادي محرومي و وامانده مرحله مهجوري را بدان امر فرمودند كه جواب وافي كه نقاب خفا از چهره مدعا بردارد و نكات ( بيان خ ) شافي كه شاهد [ص 4] مقصود را كما ينبغي ظاهر گرداند ( ظاهر و هويدا سازد خ ) بمعرض عرض و اظهار درآوريم ( درآورد خ ) هر چند اين بيبضاعت عديم الاستطاعه را سباحيي ( عديم الاستطاعه را از آن سباحت خ ) كه در اين بحر غطيم ( غطمطم خ ) و يم متلاطم كه ناشمار ( بي شمار خ ) كشتيهاي مستحكم را بساحل عدم رسانيده غواصي نمايد نيست ( نيست و خ ) آن جرئت و جلادت كه در ( در اين خ ) ميدان پر فتنه و آشوب كه بسيار از نامور پهلوانان معركه علم و معرفت را بخاك مذلت و هلاك افكنده قدم پيش گذاشته تمناي افراشتن لواي نصر كنم نه ليكن چون لطف حق مدد فرمايد پشهٔ پيل را از پا درآورد و چون نگاه و التفاتش باشد مورچه حكم وداد و رحل ( مرحله خ ) اتحاد را تعليم سليمان عليه السلام نمايد ( ميكند خ ) لانه سبحانه لايتعاظمه شيء و لايعجز عن شيء يجري فعله كيف يشاء ( شاء خ ) بما يشاء لمن يشاء فيمن يشاء انه علي كل شيء قدير لهذا بلطف الهي واثقا ( واثق خ ) مبادرت بامتثال امر با كمال اختلال بال و اغتشاش احوال نموده فقرات سؤال را مانند ( را بمثابه خ ) متن و جواب را بمثابه شرح قرار داده تا هر جوابي بسؤال ( هر سؤالي بجوابي خ ) منطبق و هر فرعي با اصلش مطابق گردد چنانكه دأب و عادت حقير است در اجوبه مسائل و الله المستعان و عليه الاعتماد و التكلان .
قال الكاتب نقلا عنه ( قال الكاتب العلامة خ ) ايده الله بصنوف افضاله و افاض عليه من بره و نواله بمحمد و آله صلي الله عليه و آله : شبهة مسماة بشبهة الآكل و المأكول تقرير شبهه آنكه اگر فرض ( تقرير و تحرير فرماييد آنكه فرض خ ) كنيم كه انسان معيني ( متعيني خ ) بتمامه غذاي انسان ديگر شود مثلا آنكه شخص مؤمن ( مثل اينكه شخص مؤمني خ ) شخص كافري را بتمامه غذاي خود سازد يا بعكس ( سازد و بالعكس خ ) چون جناب اقدس سبحانه ( سبحان خ ) در حين بعث و حشر براي جزا و مكافات خواهد آن را مبعوث و محشور سازد اگر كافر محشور سازد مؤمن در ضمن جسد كافر بايد معذب باشد و اگر مؤمن حشر نمايد كافر در ضمن بدن مؤمن بايد متنعم باشد و اين هر دو خلاف عقل و نقل است .
[ص 5] اقول كه اين شبهه از اعظم شبهاتي است ( اقول اين شبههايست از اعظم شبهات خ ) كه منكرين معاد جسماني بآن تمسك جستهاند و مقرين بآن نيز باين شبهه و امثالش اقرار عجز از اقامه براهين عقليه بر اثبات معاد جسماني نموده ( نمودهاند خ ) ثبوتش را حواله بضرورت از ( در خ ) شريعت فرمودهاند ( فرمودهاند و حق تعالي اعز و اجل از آن است كه خلق را امر بمعرفت فرمايد و اعتقاد باموري چند و برايش دليل واضحي و برهان قاطعي كه مكلف بر آن بر بصيرت باشد قرار ندهد هر چند اجماع اهل شرع برهان قاطعي است ولكن شخص بمجرد آن در امر خود بر بصيرت نيست بلكه آن راجع بسوي تقليد است هر چند قاطع باشد كه آن حق است و چون آنچه را كه خلق اين زمان تمسك بآن جستهاند و آن را دليل ناميدهاند از براهين منطقيه و قياسات اقترانيه خ ) و بيان اين مسئله بر وجهي كه نقاب خفا از چهره مدعا بردارد و كل شكوك و شبهات را دفع نموده خدشهٔ باقي نگذارد محتاج است بذكر امور خفيه و مقدمات دقيقه عجيبه غريبه كه ذكر آنها در كتابي ( كتاب خ ) نشده و بيانش در خطابي ( خطاب خ ) جاري نگشته و شرح اين مقدمات كما ينبغي بر وجه تفصيل مستلزم تطويل در مقال است با آنكه مؤدي است بسوي ذكر اموري چند كه اظهار آن جايز نيست بجهت عدم تحمل ابناي زمان و مسارعت ايشان در انكار كما قال مولانا الصادق عليه السلام ما كلما يعلم يقال و لا كلما يقال حان وقته و لا كلما حان وقته حضر اهله و ذكر آن امور بدون بنيان ( بيان خ ) بجهت غرايبش ( غرابتش خ ) بعيد از افهام خواهد بود باين جهت است كه ائمه اطهار ( طاهرين خ ) سلام الله عليهم اجمعين و خواص ( خواص از خ ) شيعه ايشان پيوسته آن دقايق لطايف حكم را مخفي داشتهاند در تحت حجاب عبارت ( عبارات خ ) ظاهريه تا آن درّ مكنون ( درر مكنونه خ ) از تصرف نااهلان مصون و محروس ماند و اليه ينظر قوله تعالي من ( في خ ) التأويل و لاتؤتوا السفهاء اموالكم التي جعل الله لكم قياما و ارزقوهم فيها و اكسوهم و قولوا لهم قولا معروفا وليكن چون شاهزاده كامكار نامدار بكمال فطانت و ذكاوت ذهن و دقت نظر آراسته و پيراستهاند لاجرم بذكر آن امور بدون توضيح تام مبادرت مينمايم اعتمادا علي فهمه العالي و ادراكه السامي وليكن احيانا هر گاه بجهة غرايب ( غرابت خ ) مطلب و غموض امر بعضي مقامات في الجمله خفائي بهم رساند شفاها هر گاه ميسر شود بعرض خواهد رسانيد فان المشاهدة [ص 6] و المشافهة تطرد العصافير بقطع الشجر لا بالتنفير پس ميگوئيم حكم عود بعينه همان حكم بدو است و فرق ميانه ايشان جز ظهور و خفا نباشد و آن بنظر ( بنظر ظاهر خ ) عوام است و اما در نزد اهل بصيرت و حقيقت اين فرق نيز منتفي است قال تعالي كما بدءكم تعودون بنا بر اينكه مشبه در قرآن و اخبار اهل بيت ( اخبار ائمه خ ) عليهم السلام عين مشبه به ميباشد ( است خ ) چنانچه در بسياري از مباحثات ( مباحث خ ) و اجوبه مسائل براهين قطعيه بر آن اقامه شد ( شده است خ ) و ذكرش در اين مقام موجب تطويل است پس احوال بدو و سر تكوين و خليقه ( سر خلقيه و تكوين خ ) و كيفيت تنزل خلق در عوالم سفليه و ترقي ايشان بمقامات علويه مذكور شود ( ميشود خ ) و در طي اين بيان اساس اين شبهه بالكليه ( بالمره خ ) منهدم و مضمحل ميگردد پس ميگوئيم كه حضرت احديت چون جهانيان را در عالم اسرار كه برترين مقام حجاب واحديت است نگاه داشته پس بمانند سوراخ سوزني از نور عظمت خود كه از آفتاب كلمه مباركه كن در تلألأ و لمعان درآمده براي ايشان پديدار نمود ( ساخت خ ) پس جملگي خلايق از شدت تابش آن نور و قوت اشراق آن ظهور متلاشي و مضمحل گشته نه از ايشان به پيش ايشان خبري و نه از ديار ايشان در نزد همگنان اثري و همان سر اول چون در آخر بجناب نبوتمآب موسي كليم علي نبينا و آله و عليه السلام ظاهر شد نتيجه فدكّ الجبل و خر موسي صعقا هويدا گرديد و ( و آن خ ) نور ظهور ايزد تعالي است نه ذاتش و آيت و صفت ( و آيت وصف خ ) اوست نه كُنه و حقيقتش ( نه كنه حقيقتش خ ) تابش جمال اوست نه عين حضرتش حامل اثر جمال ( جلال خ ) اوست نه ذات هويتش و در اين مقام جز ظهور توحيد و غير از مشاهده جلال احديت چيزي ظاهر نيست و خلق در اين مرتبه معدوم و مضمحل و چون اصل ايجاد براي اظهار صفات كمال و سمات جمال و [ص 7] جلال است و اسماء بي تعلق بمتعلق صورت نبندد چه قائم بلا قيام ( قائم مثلا بي قيام خ ) و قاعد بي قعود متصور نگردد و چون ظهور اسماء براي مخلوق است نه بجهت حقيقت خالق و عموم ملاقات ( عموم قدرت خ ) الهي ايضا ثابت و متحقق پس آن نور مطلق را كه اثر فعل و مشيت ( اثر فعل مشيت خ ) اوست نه رشحه ذات و هويتش در مقامات سافله بجهت اظهار عظمت و جلالت و انبساط رحمت و قدرت تنزل داده نداي ادبر بسمع حقيقتش رسانيده و منزل ( تنزل خ ) توحيد همان موطن واهي ( واقعي خ ) است و ساير مراتب همگي مقام بُعد و غربت و باين معني است كلام اميرالمؤمنين عليه السلام كه از شأن ( از لسان خ ) حق تعالي ادا فرموده :
تغرب عن الاوطان في طلب العلي و سافر ففي الاسفار خمس فوايد
پس آن نور رماني ( رباني خ ) و سر صمداني و هيكل توحيد از عالم تفريد مصمم سفر عالم كثرت گشته چون اول عوالم عالم احديت ( واحديت خ ) و عالم اسماء و صفات است و در اين عالم مقامات و مراتب است بحسب كليت و جزئيت و اسماء عظام كليه اقدم و اشرف از ساير اسماء است و اسم الله ( اله خ ) اشرف و بالاتر از آن اسم اعظم ( اسم هو خ ) است پس اول قدم در مقام هويت گذاشته تا اسم هو ظاهر شود و از آن در بلده مألوهيت ( الوهيت خ ) درآمد تا اسم الله بعالم ظهور ظاهر گردد پس از آن در رتبه صفات نوعيه تنزل فرمود و از آنجا به بلده صفات شخصيه رحل فرود آورد و از آن در مقام معاني صفات قدم گذاشته پس از آن در مقر اهل محبت و اصحاب ذوق و مودت ساكن گرديد و از آن ( آنجا خ ) بمحل دليل حكمت كه در قوله تعالي است ادع الي سبيل ربك بالحكمة نزول كرد و از آنجا بمقام قاب قوسين ( قوسين ادني خ ) و از آنجا در رتبه عقل مرتفع و از آن در مقام عقل مستوي و از آن در رتبه عقل منخفض منزل ساخت و اين در [ص 8] عالم كلي مقام عقل اول و عقل كلي است و در عالم جزئي مقام عقلي است كه مشهور ميانه حكما و علما همين مقام اول ما خلق الله است و فوقش رتبه ذات ازل لميزل ميدانند سبحانه و تعالي عما يقولون و آنچه مذكور شد بعضي از آن چيزي است كه ظاهر شده براي حقير و از ( حقير از خ ) مقامات فوق عقل آنچه مذكور نساختيم اكثر و اعظم است و آنچه اطلاع بهم رسانيدم ( و آنچه هم اطلاع نرسانيدم خ ) اعظم و اعظم و اعظم و اكثر و بالجمله از مقام عقل باز نداي ادبر در رسيد تنزل در مقام سدرة المنتهي نمود و بر اغصان ( نموده در اغصان خ ) آن شجره مباركه با طيور قدس بنغمهسرائي سبوح قدوس ربنا و رب الملائكة و الروح اشتغال نمود و هو قوله تعالي اذ يغشي السدرة ما يغشي پس از آن ( آن عالم خ ) در عالم ارواح نزول فرموده در بحر رماني ( در بحر رقايق . ظ خ ) غواص گشته بارض زعفران بر اعضايش ( بارض زعفران كه از مقامات عاليه بهشت است منزل نمود پس از آن در ظل شجره طوبي مستظل پس از آن بر اغصانش به خ ) تسبيح سبحان ذي الملك و الملكوت يسبح الله باسمائه جميع خلقه متفرد پس از آن در جنت عليا قدم گذاشته در مقام رفرف اخضر نزول فرموده پس طي مراحل آن عوالم و مقامات نموده و اسرار و عجايب آنها را بديده حقيقت مشاهده كرده پس در عالم نفس و محل انس و رتبه ايتلاف و مقام امتياز و اختلاف قدم گذاشته و آن عالم ذري است كه در اخبار وارد شده است پس از آن در مقام كثيب احمر ( در عالم كشف احمر خ ) كه يكي از مقامات بهشت است وارد شده است پس در عالم طبيعت نزول نموده پس از آنجا در بحر مواد جسمانيه غوطهور شد و آن بحريست كه از دخان آن حق تعالي آسمانها را خلق كرده و از كف آن زمين را پس از آن در مثال و رتبه اشباح قدم گذاشته ( نهاده خ ) داخل اعلي مراتب جنت هورقليا و جابلصا و جابلقا گرديده منزل نمود پس از آنجا نزول بمحدب محدد الجهات نمود كه مبدأ عالم اجسام است و [ص 9] محل نقش و ارتسام پس از صافي از فلك جسم مطلق دنيا مسافر ( پس از صافي آن فلك در جسم مطلق اين مسافر خ ) بعرصه ظهور درآمده صافي آن صافي وجه المماس ( وجه اعلاي خ ) قلبش گرديد پس قلب روحاني از روح محدد الجهات و قلب جسماني كه مانند شكل صنوبري و از آن بلحم صنوبري تعبير واقع ميشود و در ( ميشود در خ ) نزد اطبا از آن پيدا شد پس از محدب بمقعر آن فلك نزول فرموده پس قلب بكله ( پس بكليه خ ) ظهور نمود پس از آن بفلك كرسي نزول نموده از آن صدرش ظاهر شد پس بفلك البروج آمد و از آن حدود نوعيه ظاهريه و باطنيه صدر پيدا شد از ظاهر و باطن آن فلك پس بفلك المنازل آمد و از آن حدود شخصيه صدر ظاهر شد پس بسوي فلك شمس كه اشرف افلاك سبعه و قطب و وسط آنهاست و حامل عرش است نزول فرمود و از آنجا ماده وجود تفصيلي قلب بتفاصيل اعضا و قوي و جوارح و عروق و اعصاب و غضاريف و شريانات و اورده و امثال اينها از مقامات كه در كتب طبيه مفصلا مذكور است ظاهر گشته و اين ماده سه مرتبه دارد و از سه نور از انوار عرش مستمد است و ينبوع آن انوار در عرش است و كرسي و از آن در شمس پس آن مسافر در سه مرحله از شمس نزول كرد اول ( باول خ ) از شمس در مدد اول نزول كرد بسوي فلك زحل و فلك قمر پس از فلك زحل عقل كه در دماغ است ظاهر شد روح از روح فلك و مقر عقل كه ( كه در خ ) دماغ است از جسم فلك و از فلك قمر حيوة و آن روح بخاري است كه در تجاويف قلب لحم صنوبري است و دويم از شمس در مدد دويم نزول كرده بسوي فلك مشتري و فلك عطارد پس از مشتري ظاهر شد علم كه در دماغ است ظاهرش از ظاهر فلك و باطنش از باطن [ص 10] آن بدستوري كه در فلك زحل و غيرش مذكور شد و از فلك عطارد فكر با قوه محل آن از دماغ هويدا گرديده بدستور سابق و سيم از شمس در مدد سيم نزول كرده بسوي فلك مريخ و فلك زهره پس از فلك مريخ فكر و از فلك زهره خيال او ظاهر گرديد ( شد خ ) پس از افلاك بعناصر نزول نموده ( نموده اول بكره نار نزول فرمود و از آن مره صفراء ظاهر شد پس بكره هوا و از آن دم پيدا شد خ ) پس بكره ماء و از آن بلغم و ريه ظاهر شد ( بلغم و طحال و ريه پيدا شد خ ) پس بكره ارض و تراب بمراتب سهگانه خود و از ( خود از خ ) آن مره سوداء و اين عناصر از صافي عناصر است و لب آن كه انجماد رتبه افلاك است چون آن نور مطلق قطع اين مسافت و مراحل را نموده از وحدت محض بكثرت محض مبتلا شد ضعفي در قوه و حركت آن ( او خ ) بهم رسيده بمثابه كسي كه بيمار شود بلكه بيماري حقيقي همان است پس هر چه كثرت زياد شد مرض و ضعف مستولي شد تا در مقام تراب كه رتبه برودت و يبوست است كه طبع مرگ است پس بالكليه ظهور شعور و قوي و حركت از او قطع شده بيماري بموت بدل يافت و از اين جهة است كه ( و باين جهت كه خ ) اسم الله كه مربي كره تراب است اسم مميت است و قوله تعالي كيف تكفرون بالله و كنتم امواتا فاحياكم ثم يميتكم ثم يحييكم اشاره اينست ( باينست خ ) چه بيشك اين موت قبل از حيوة اين دنيا است و موت مؤخر از حيوة است در وجود پس حيوة سابقه حيوة آن عالم ( عالم است خ ) و آن مراتب خواهد بود چنانكه مذكور شد چون سرّ تنزل در آن ( اين خ ) مقامات آنست كه شيء جامع مملك تا او را احاطه بعلوم كلها حاصل شده تا سر كينونت ( كينونيت خ ) الهيه را حكايت نمايد پس بايست جملگي اين مراتب در كل احوال باو ( با او خ ) باشد و الا [ص 11] لازم ميآيد كه فايدهٔ در تنزل نباشد و آن مستلزم عبث است بر حق تعالي و لازم ميآيد جهل بعد از علم و نقصان بعد از كمال و آن خلاف حكمت حكيم و افاضه فياض است و چون مناسبت ميانه مدرك و مدرك شرط است پس علم بهر عالمي لازم دارد كه از سنخ آن عالم در آن ( او خ ) قوه و مشعري باشد آيا نميبيني كه چون چشم را بپوشي اجسام را نبيني ( نميبيني خ ) و حال آنكه عقل كه مدرك حقيقي است موجود است بجهت انتفاء علاقه و ارتباط ادراك منتفي شد و چون كمال شيء و صعودش بمراتب عاليه بعلت علم اوست ( او است بالله خ ) و علم بالله چون از جهت كنه ذات ممتنع است ( كنه ذات ممكن نيست خ ) پس بجهت ظهور در آثار است پس هر چند كه علم بآثار عجيبه و غريبه بيشتر حاصل ميشود عظمت مؤثر و سعه قدرت و علم و احاطه و قيوميت آن بيشتر ( بيشتر خواهد شد خ ) پس در درجه ترقي بيشتر چون فيض الهي غير متناهي است و عطاياء ( عطيه خ ) او نيز كذلك پس آثار نيز چنين بايد شد ( پس آثار او نيز چنان بايد باشد خ ) چه ظهور فيض در آثار است باين جهت است كه وارد شده از جناب امام محمدباقر عليه السلام كه حق تعالي خلق فرموده هزارهزار عالم و هزارهزار آدم شما در آخر آن عالمها و آن آدمها ميباشيد و اين قول شريف بحسب نوع و كليه تحقيقي است و بحسب شخصيت و جزئيت تقريبي و ادراك هر عالمي چون از سنخ آن عالم بايد باشد ( چون بايست از سنخ آن عالم باشد خ ) پس بايست كه تمامي اين عوالم در هر چيزي موجود باشد چونكه انسان اشرف اهل عوالم است اين مراتب در او بيش ( بيشتر خ ) از همه ظهور نموده و او مخصوص بذكر در اخبار و السنه علماي اخيار و عرفاي ( علماي خ ) [ص 12] عالي مقدار گرديده پس محقق شده كه اين مراتب جملگي و همگي بايست در كل احوال در هر چيزي خصوصا در انسان بايد مجتمع ( در انسان مجتمع خ ) باشد و اين سر نزول ( و اين است سر نزول و خ ) اشاره باينست قول ابنسينا در قصيده خود كه اولش اينست :
هبطت اليك من المحل الارفع ورقاء ذات تغرد و تمنع
الي ان قال :
حتي اذا اتصلت بهاء هبوطها عن ميم مركزها بذات الاجرع
علقت بها ثاء الثقيل فاصبحت بين المعالم و الطلول الخضع
الي ان قال :
ان كان اهبطها الاله لحكمة طويت علي الفطن اللبيب اللوذعي
لتعود عالمة بكل خفية و العلم يرفع كل من لميرفع
الي ان قال : لتكون سامعة بما لمتسمع .
پس چون معلوم شد كه ( شد در خ ) سر نزول حصول علم بآثار است تا ظهور مؤثر بجلالت و عزت و منعت ( مناعت خ ) و سطوت و جبروت زيادتر باشد تا خضوع و خشوع عبد زيادتر شود تا رفعت درجاتش زيادتر شود ،
بلندي از آن يافت كو پست شد در نيستي كوفت تا هست شد
پس بايد كه طريق صعود غير طريق نزول باشد و الا فايده نزول باطل ميشود چنانچه ذكر شد و مراد از صعود حيات اوست بعد از موت او و ظهور اوست بعد از خفاي او بكل مراتب و مقامات ( و مقامات و خ ) درجات و چون نزول دو چيز را لازم داشت يكي مقصود لذاته بود و دويم مقصود بالعرض [ص 13] زيرا كه اين لازم آن افتاده بود در بعضي احوال ( بعضي احوال نه در كل احوال خ ) و اجتماع اين دو امر باعث ( سبب خ ) موت و اضمحلالش ( اضمحلال او خ ) شده پس هر گاه هر دو ( هر گاه دو خ ) امر ابدا لازمش باشند صعود در حق او ممتنع بلكه در مرحله نزول است زيرا كه ميانه مقامين فرقي ( فرقي ظاهر خ ) نشده و آن دو امر يكي ظلمت و كدورت است كه لازم ( لازم او خ ) ادبار و نزول افتاده نبيني كه چون پشت بآفتاب ميكني بقدر ادبار ( ادبار تو خ ) از او ظلمت ظل در پيش رو ظاهر ميشود و اين ظلمت چون بحسب طبيعت بارد ( بارد و خ ) يابس است مورث انجماد اوساخ و اعراض است و دويم آن حضيضي ( حقيقتي خ ) است كه حادث و حاصل ميشود در نزد نزول بآن مرتبه چون روح كه در اول نزول عقل پيدا شد و نفس كه در نزد نزول روح و جسم كه در نزد نزول نفس تحقق پذيرفت و در عالم صعود در نزد خطاب اقبل بايست آن ظلمت و وسخ و كدورت منتفي شود با تحقق آن حقيقت اما بقاي آن حقيقت بجهت آنكه ( آنچه خ ) مذكور شد و الا نزول عبث خواهد بود و اما زوال اوساخ بجهت آنكه همان سبب اختفا و اضمحلال آن نور گشته پس اگر آن دائما باقي باشد نقص در ايجاد و حكمت حكيم لازم آيد زيرا كه موت نقص است و حيوة كمال است پس ختم عالم هر گاه بنقص باشد لازم ميآيد كه صانع حكيم نباشد پس بايست ختم بحيوة شود ( باشد خ ) و اشاره باين دقيقه است قوله تعالي و ان الدار الآخرة لهي الحيوان پس معني براي صعود نشد الّا ( مگر خ ) ازاله آن اوساخ كه لازم ادبار است با بقاي حقيقت از براي كسي كه آن اوساخ در او باشد اما كساني كه آن اوساخ در ايشان نيست ( نباشد خ ) نزول ايشان [ص 14] عين صعود است يعني در مرحلهٔ كه نزول كردهاند ( نزول كردهاند نظر كردهاند خ ) در آن مرحله بعين خود ( بعين حق خ ) نه بديده غفلت پس ادبار ايشان اقبال است مثال ايشان مرواريد و ساير احجار است كه ظاهرش از باطنش و باطنش از ظاهرش مشخص است پس هر گاه آفتاب بر شيشه يا بلور افتد ظل ظلماني در طرف مقابل نيندازد بلكه از هر طرف نوريست در كمال تلالؤ و لمعان و اين اشخاص كه كدورت و ظلمت ادبار ايشان را موسخ و مكدر نساخته و ايشان را نميرانده بحيات اصلي خود باقي گذاشت معصومين عليهم السلام ميباشند خاصه ائمه اربعةعشر سلام الله عليهم باين جهت است كه حالت ( حال خ ) طفوليت ايشان با ( تا خ ) حالت كهولت فرقي نداشت بلكه زماني كه در شكم مادر بودند با زماني كه در منصب حكمراني و خلافت مستقر بودند بي فرق بود نشنيدي آنچه وارد شد كه جناب فاطمه عليها السلام در شكم مادر با مادر خود مكالمه ميفرمود و تسبيح و تهليل ميكرد و همچنين حضرت اميرالمؤمنين عليه السلام بلكه قبل از آنكه در شكم مادر بودند چنين بود در صلب پدر بلكه قبل از آن نيز چنين ( نيز بهمين طريق خ ) بودند و قصه خلاص كردن حضرت ( خلاص كردن اميرالمؤمنين عليه السلام خ ) مادر خود را در حالتي كه مادرش طفل ( طفلي خ ) بود بسيار خرد و كوچك از چنگال شير و همچنين سلمان عليه السلام را ( سلمان رضي الله عنه را در حالت طفوليت سلمان مشهور و معروف است خ ) و همچنين ساير ائمه عليهم السلام چنين بودند عالم نزول و ادبار هيچ حجاب ايشان (ع) نگشته بلي ( بلكه خ ) علوم ايشان بسبب ( بسبب آن خ ) حقايق متحصله در عالم نزول كه مقصود بالذات از نزول است زياد گرديده بلكه آنها نفس علوم ايشان ميباشند وليكن كثافت [ص 15] و كدورت اصلا و قطعا در ايشان روحي فداهم تأثير نكرد و اما حالات مختلفه ايشان از نطفه و علقه تا حد رضاع و حد صبي و مراهقه و امثال اينها از بابت انا نتقلب في الصور كيف شاء الله و الا هر گاه ميخواستند كه بي پدر و مادر در عالم ظهور و بروز آيند هيچ مانعي از قدرت براي ايشان نبود بلكه ايشان عليهم السلام پدر و مادر عالمند كما هو التحقيق باين سبب است كه چون در آفتاب ميايستادند از براي بدن مبارك ايشان ظلي نبود از جهت كمال صفا و نورانيت اگر چه عدم ظهور ظل كلية خاصه جناب نبوتمآب عليه السلام بود ( نبوتمآب بود صلي الله عليه و آله خ ) و اما ساير ائمه عليهم السلام پس امر در دست خودشان بود هر گاه ميخواستند ظلي احداث ميكردند بجهت ابدان مطهر ( مطهره خ ) خودشان و الا فلا نه از جهت اينكه در بدن ايشان كثافت بود حاشا و كلا بلكه از جهت حكمت و مصلحتي است ( بلكه بجهت حكمت و مصلحت بود خ ) كه ذكرش در اين مقام موجب تطويل است پس چون باين بيان تام واضح محقق شد كه شخص بتمامي مراتب خودش از ارواح و اجسام و جسم نيز بتمامي تفصيل خود از قوا و مشاعر و حواس و محال آن از عالم علوي بزمين ( و محال از آن عالم بزمين خ ) آمده و هر چه از مادر متولد ميشود قبل از تولد خود در كمال بها و صفا و نورانيت بوده و ميباشد از حيوان و بهايم و انسان و هر چيزي قبل از ظهور در اين دنيا وقتي كه در درجات سدرة المنتهي نغمهسرائي ميكردند از هم كمال امتياز داشتند تا در اين دنيا آمده هر چيزي حظ خود را از جسميت حاصل كرده در اعلا مقامات صفاي اصلي پس چگونه فرض توان كرد كه [ص 16] شخصي ( شخص خ ) غذاي شخصي شود الا باعدام آن شخص و محوش از لوح محفوظ و آن محال است و الا لوح محفوظ نخواهد بود و اشاره باين دقيقه است قوله تعالي انا نحن نزلنا الذكر و انا له لحافظون و مراد از ذكر آن حقيقت منزله ( متنزله خ ) است كه وفات كرده در عالم طبيعت چنانكه قوله تعالي و كيف تكفرون بالله و كنتم امواتا فاحياكم شاهد صادق بر آن است و دو ( بر آن است كه خ ) شخص كه قبل از تولد و ظهور در اين عالم بتمامي بدن و جسد و قوا و آلات از هم ممتاز باشند و هر يك در مقام خود مستقل باشند بدون حاجت بديگري پس چگونه معقول تواند بود كه در اين دنيا بعد از تولد احدي غذاي ديگري شود و جزء آن بدن ديگر ( و جزء بدن آن ديگري خ ) شود چه اين در صورتي معقول ميشود كه يكي از اين دو بدن ( بدن و خ ) دو شخص ناقص باشند و بدون اتمام و اكمال از مبدء نزول كرده باشند ( باشد خ ) بعد در عالم اسفل تمام شوند ( شود خ ) باسبابي چند كه از آن جمله غذا كردن شخص ديگر باشد و اين بمقتضاي قواعد عدليه باطل است چه حق تعالي عدل و حكيم است و طفره در وجود باطل است پس جايز نخواهد بود كه شيء اقرب بسوي مبدء ( مبدء و خ ) ايجاد ناقص و خسيس باشد پس در مقام ابعد كامل و شريف گردد وانگه ( وانگهي خ ) تنزل كند شيء قبل از اكمال ( كمال خ ) خود پس در جعل الهي اولي صورت حيوانيت مقدم بر صورت انسانيه شود هر گاه تأمل در آيات آفاقيه و انفسيه فرمائي حقيقت اين حال بالضرورة معلوم خواهد شد نظر فرما در شعله چراغ هر يك از اشعه كه باو نزديكتر است نور او بيشتر است از [ص 17] آنكه دورتر است بالبديهه اما هر گاه آينهٔ در دورتر بگذاري نورش زيادتر از نزديكتر است ( است بي آيينه خ ) و اين بجهت قابليت است نه در اصل افاضه بدليل آنكه هر گاه آينهٔ ( هر گاه آيينه ديگر مثل آيينه خ ) موضوعه نزديكتر گذاري شكي نيست كه آينه اقرب انور از ابعد است و اين مسئله انشاء الله ( الله تعالي خ ) بغايت واضح است و استدلال باين ( واضح است و اشكال براي اين خ ) معني ندارد چه احدي از عقلا انكار اين معني ندارد كه ( چه خ ) طفره باطل است و بعضي مموهين ( مموهين كه خ ) در اين مقام خدشه كردهاند خارج از حدود عقل ميباشند بالجمله چون مشخص شد تمايز ذرات و نسمات در عالم اول در نزد خلق ارضين و سماوات و تمام و كمال ايشان پس فرض اينكه يكي غذاي ديگري شود ممتنع خواهد بود الا در صورت فرض نقصان و آن خارج است از كرم كريم منان و غذاي هر چيزي از جنس خود او است ( هر چيز از جنس خود است خ ) نه از جنس ديگري پس غذاي حقيقي زيد ابدا غذاي عمرو نگردد و همچنين بعكس چه غذا ( غذاها خ ) را با صاحبش مناسبتي است خاصه كه آن در غيرش نباشد و الا آن غير ( آن غير عين خ ) اين باشد و باين جهت است كه فقها حكم بامتناع كردهاند در اين مسئله كه هر گاه دو برادر ( برادر را خ ) سر از تن جدا كنند و يكي ( و يكي از آنها دو خ ) زوجه داشته باشد و ديگري عزب پس سر آن برادر در نزد آن برادر ديگر گذارند ( و ديگري عزب باشد پس سر اين برادر را در نزد بدن برادر ديگر بگذارند خ ) و بعكس پس حق تعالي از قدرت كامله بدعاي مؤمنين آنها را زنده كند آيا چه خواهد بود حكم آن زن از كيست و همچنين اولاد و حكم ميراث و ساير حقوق و اين فرض را محال دانستهاند كه سر كسي در گردن ديگري پيوندد ( پيوند شود خ ) بعلت فقدان مناسبت خاصه معينه و عادة الله جاري نگشته بر آن اگر [ص 18] چه بر هر چيزي قادر است و مثال اين مسئله هر گاه چراغي روشن كنند از روغن ( روغني خ ) و فتيله و آتش و براي آن چراغ غذائي است از روغن كه دائما باو ميرسد پس چراغي ديگر روشن كنند از آن چراغ هرگز تواند شد كه يكي از اين دو چراغ جزء ديگري بشوند ( شود خ ) يا غذاي ديگري بشوند ( بشود خ ) با آنكه ماده هر دو يكي است و مزاج هر دو يكي است و صورت هر دو يكي است چون در جهت و زمان و مكان و رتبه تفاوت بهم رسانند ( ميرسانند خ ) و هر يك مستقل در امر و حكم شدند پس هرگز نتواند شد كه چيزي از اين چراغ جزء چراغ ديگر ( جزء ديگري خ ) شود نه بعض نه كل بوجهي من الوجوه و براي هر يك صاحب چراغ مددي و غذائي معين فرموده كه از اين جهت باو ميرسد هرگز غذاي يكي از دو چراغ غذاي ديگري نشود و نخواهد شد هرگز و مراد از غذا آن است كه جزء شيء ميشود و اين در مسئله چراغ آن بخار و دخان است ( و آن در مسئله چراغ و بخار و دخان مكلس است خ ) نه آن روغن خارجي ( خارج خ ) و همچنين است بعينه حكم زيد و عمرو هر چند اين دو از يك حقيقت باشند مثل ( مثلا خ ) هر دو از عناصر و افلاك و ارواح و نفوس و عقول مخلوق ميباشند لكن چون بحدود مشخصه از هم ممتازند پس در نضج و اعتدال بالنوع متساوي پس قوه هاضمه احدي ديگري را هضم نتواند كرد چه قوه هاضمه بايد ( بايست خ ) اقوي و حرارتش اشد باشد تا هضم غذا ( هضم قضا خ ) كند و او را بتحليل برد و در صورت تساوي قادر بر تحليل و هضم نباشد و آن معلوم است و اطبا تصريح بآن نمودهاند از اين راه است كه چراغي غذاي چراغي نشود بعلت تساوي اما روغن غذا ميشود [ص 19] چه چراغ در حرارت و قوه اشد و اقوي از روغن است ( چراغ در طراوت و قوت اشد و اقوي باشد از روغن خ ) پس از اين بيان تام بآنچه ( با آنچه خ ) اخبار و آثار ائمه اطهار عليهم السلام بآن دلالت دارد معلوم شد كه هر كس با تمامي ارزاقش و اغذيه و امداداتش در لوح محفوظ ( محفوظ مثبت خ ) است و از آن لوح جميع امدادات بالاجماع بعرش نازل شده و از آنجا بكرسي منزّل بكمال تفصيل ( بكرسي متنزل با كمال تفصيل شده خ ) و از كرسي با كمال تفصيل رزق و غذاي هر كسي بواسطه كواكب و افلاك و جزئيه ( و افلاك جزئيه خ ) بتدبير ملائكه مدبرات ( ملائكه مدبر است و خ ) بهر كسي ميرسد هيچ كس بديگري ( با ديگري خ ) كه در رتبه با او شريك است محتاج نيست و همگي بخدا محتاج ميباشند از اين جهت وارد شده كه حق تعالي خلق كرده ( كرد خ ) ارزاق را قبل از خلق ( خلق خلق خ ) بدوهزار سال پس غذاي هر كس از جنس خود است نه از جنس ديگري و عبارت ( عبارت را خ ) تكرار كردم تا اينكه خوب واضح شود چه اين امر مخفي است ميانه مردم اما آنچه ديده ميشود كه انسان انساني را ميخورد و غذا ميكند يا حيوان انساني را ميخورد يا انسان حيواني را ميخورد و غذا ميسازد و جزء بدن ( بدنش خ ) ميشود آنها كه غذا ميشود و بدل ما يتحلل ميگردد آن اعراض و غرايب و اوساخي است كه لازم ادبار است چه وسخ و عرض هر عالمي از سنخ آن عالم است پس اوساخ نفوس و ارواح امور معنويه است چون ( است مثل معاصي و خ ) غباوت و بلادت و حمق و شرارت و امثال اينها و اوساخ و اعراض جسمانيه نيز اوسخ اجسام است و ( نيز از سنخ اجسام است با خ ) كمال غلظت و كثافت و آن اعراض چون با هم مؤتلف شوند حرارت معتدله در ايشان پديدار آمده تعلق باشعه كواكب گيرد و از آنجا روح حسيه [ص 20] فلكيه در او ظهور كرده او را بنما و حركت درآورده ( ظهور گردد او را بحركت و نما آورد خ ) مثل موشهائي كه در بيابانها از خاك موجود ميشود ( ميشوند خ ) و بسيار محسوس شده موشي را كه نصفش حركت ميكرد ( ميكرده خ ) و نصف ديگرش كلوخ بود ( بوده خ ) و همچنين عقرب كه متكوّن ميشود از دو خشت تر كه روي هم گذارند بعد از چندي كه آن خشت را بردارند در زير آنها عقربي عظيم مشاهده كنند و همچو ( دو خشت تر كه بر روي هم ميگذارند بعد از چندي كه از روي هم بردارند و در زير آنها عقرب بسياري مشاهده كنند و مثل خ ) خنافس و كرمها كه از غاذورات ( قاذورات . نسخه ٣٠ م ) متكون ميشوند و مثل كيك و شپش و پشه و مگس و امثال اينها از كثافات متعفنه بتقدير الله متكون ميشوند و اينها در قيامت نميباشند چه ( نميباشند بجهت اينكه خ ) ماده بجز اعراض و اوساخ دنيويه ندارند و همچنين است آنچه را كه غذا ميسازد انسان از حيوان ( غذا ميسازند انسان از انسان يا حيوان ديگر خ ) و از آن بلند و كوتاه و چاق و لاغر ميشود كل آنها از حركات حاصله از طبايع مؤتلفه عرضيه اين اوساخ است و اما اشخاصي كه در اين دنيا از اين اعراض مصفي ميباشند با كمال تصفيه يا قريب بآن بدن ايشان غذاي حيوان يا انساني نگردد و قوه هاضمه او را هضم نتواند كرد ( كرد و خ ) مثل بدن امام عليه السلام كجا ميسر است كسي ( كسي را خ ) كه او را غذا كند ( كند و خ ) هر گاه كسي احيانا العياذ بالله خواسته باشد كه بخورد در همان ساعت ميميرد چه هاضمه اصليه كه نزديك نميآيد و چه ( نميآيد چه خ ) او بغذاي خود مستغني است از كل اغذيه و هاضمه عرضيه اضعف از آن است و طاقت تحمل حرارت آن را ندارد پس هلاك ميشود چون اين هلاك شد آن [ص 21] بدن حقيقي ظهور ندارد چه اين چشمها او را نبيند در اينجا است كه فرمودند ائمه (ع) كه گوشت ما اهل بيت عليهم السلام بر درندگان با گوشت شيعيان خلّص ايشان كه تقريب كه تصفيه از اعراض ( چه اين چشمها او را نه ميبيند و از اينجاست كه فرمودهاند ائمه عليهم السلام كه گوشت ما اهل بيت بر درندگان حرام است با گوشت شيعيان مخلص ايشان كه قريب به تصفيه از اعراض خ ) ميباشند باين جهت در بيابانها هميشه ( باين جهت است كه هميشه در بيابانها خ ) تنها ميگردند و سير ميكنند و هيچ درندهٔ قادر بر اذيت ( اذيت و ايذاي خ ) ايشان نيست و اين نيست الا بجهت انتفاي مناسبت عرضيه با هيمنه و تسلط انسانيت كه علت وجود حيوانات است و اجساد و اجسام اخرويه در آخرت مثل اجساد و اجسام ( و اجسام و اجساد اخرويه در آخرت مثل اجسام و اجساد خ ) ائمه ماست (ع) در اين دنيا بلا فرق و در اين مقام مطالب و مقامات عجيبه است كه ذكر آنها موجب تطويل ( تطويل و ملال خ ) است بلكه مؤدي ( مؤدي است خ ) باموري كه ذكرش حلال نيست قال الشاعر و نعم من ( ما خ ) قال :