اخاف عليك من غيري و مني و منك و من مكانك و الزمان
فلو اني جعلتك في عيوني الي يوم القيامة ماكفاني
وليكن بآنچه نوشتم هر گاه نيك تأمل دقيق شود هيچ شبهه ( شبهه و خ ) اعتراضي باقي نخواهد ماند پس آنچه محشور ميشود همان مؤمن و همان كافر است و آنچه غذا شده بخاك برميگردد و هر گاه يك نفر لحوم كل خلق را بخورد در روز حشر همگي محشور ميشوند و آنچه را كه او خورده است راجع بتراب است هيچ فرق ( فرقي خ ) ميانه خوردن اين اجسام با خوردن اين نبات ( نباتات خ ) نيست و آن صافي و لطيفه جسم متولد ( جسم متنزله خ ) از فلك بهضم درنيايد ( بهضم نميرود خ ) و بعضي از اطبا را عقيده اينست كه طلاء ( طلاي خ ) غير محلول را هر گاه كسي بخورد آن هضم نگشته جزء بدن نشود بلكه بصرافت ذهبيت باقي ميماند و محفوظ است در بدن خورنده و همچنين است ( و همچنين گفتهاند خ ) در احجار صلبه [ص 22] مثل ياقوت و الماس و امثال اينها ( و امثال ذلك خ ) شكي نيست كه آن جسم حقيقي اصفي و اصلب و اعظم و اشرف از طلا است و چون طلا متوسخ شود او را شمشه پاك بنمايد و بصفاي ( او را شسته پاك كنند و بصفاي اول باقي خ ) ميگذارند و مثال اوضح و ابسط ان شاء الله در اجوبه ( و مثالي اوضح و ابسط در آخر اجوبه خ ) بعرض خواهم رسانيد و السلام .
قال : و صدر المحققين در جواب شبهه چنين تقرير نموده كه چون نظر ( نظم خ ) باصول ما ثابت و مبرهن گرديده كه تشخص هر انساني بنفس ناطقه است و اما بدن را من حيث البدن تشخص نيست الا بنفس و عبارة ( و بعبارة خ ) اخري معني حشر بدن زيد آن است ( آن نيست خ ) كه جسمي كه مأكول سبعي يا انساني باشد ( مأكول شيء يا انساني شده خ ) از آن جهت كه جسم معيني است و براي اين ( آن خ ) حقيقت لحميه و عظميه و عصبيه حاصل است محشور شود در قيامت بلكه محشور بدن زيد است در ضمن ايّ جسم كه آن ( در طي آن جسم كان خ . در ضمن ايّ جسم كان ، نسخه ٣٠ م ) بعد از انخفاض شخصيت آن بآنكه بدن زيد است اگر چه جميع اجزاء آن في ذاتها متبدل شود چنانچه ( چنانچه شخص خ ) كريه المنظر نبايد با كراهت منظر مبعوث شود يا شخص اعمي و اعرج نبايد با عمي و عرج محشور شود چنانچه احاديث دلالت ( دلالت صريحه خ ) دارد كه اهل جنت جُرْد و مُرْدند ( جردند و مرد خ ) .
اقول مراد از ( مراد آن خ ) تشخص يا تحقق و تذوت است پس معني تشخص شيء بشيء تحقق اوست باو بحيثيتي كه مقوم و محقق وجود اوست و بدون او موجود نميشود و اين از دو راه ميشود يكي آن شيء علت وجود اين شيء و يا وجود شيء و صور ( از دو راه ميشود يكي آنكه آن شخص علت وجود اين شيء باشد دويم يا جزء مادي و صوري خ ) او باشد زيرا كه قوام شيء ماده ( بماده خ ) و صورت اوست و بدون آنها موجود نگردد و يا مراد از تشخص تعين و تحديد شيء ( و يا مراد از تشخص و تحديد شيء واحد است بحد معين يا بحدود معينه متكثره همچو تشخص انسان بحد زيد و عمرو و آن حد معين زمان خ ) و مكان و جهت و رتبه و كم و كيف است پس تشخص ( مشخص خ ) بمعني ثاني [ص 23] مرتبهاش پستتر از تشخص است مثل تشخص بحر بامواج چه در بحر جهت وحدت است و تشخص جهت كثرت و جهت وحدت اشرف و اقدم از جهت كثرت است و همچنين انسان بنا بر اينكه كلي طبيعي موجود و متحقق در خارج است علي ما هو التحقيق پس انسان واحد ساري در جزئيات و حدود مشخصه بعلت وحدتش و قربش بسوي مبدء اشرف و اعظم خواهد بود عند الله از تشخص و حدود بعلت كثرتش و آن ظاهر است و تشخص ( شخص خ ) بمعني اول اعلي و اشرف و اقدم از متشخص است چون ( چه آن خ ) در اين هنگام علت وجود آن شيء است و علت اشرف از معلول است بهفتاد مرتبه و نفس ناطقه گاهي از آن تعبير بقلب شود ( ميشود خ ) و آن همان است كه از آن بأنا اشاره ميكند ( ميكنند خ ) و آن رتبه عرش است و گاهي از آن تعبير بنفس صورت ملكوتيه مجرده از ماده عنصريه و مدت زمانيه ( زمانيه ميشود خ ) و آن همان طير شجره طوبي است و گاهي از آن تفسير ( تعبير خ ) بفؤاد و آية الله و وجه الله شود و آن بعيد ( عبد خ ) است و علي اي حال نفس ناطقه از عالم قدس و تجرد است نه از عالم ملك و تعلق پس قول صدر المحققين كه تشخص هر انساني بنفس ناطقه است هر گاه مراد از انسان جميع مراتب اوست از مراتب مشروحه سابقه از عقل و روح و جسم پس اگر از تشخص معني اول را اراده كرده صحيح است بمعني ثالث از معاني نفس ناطقه لكن صحيح نيست آنچه را ( را كه خ ) متفرع ساخته بر آن در ( بر آن و خ ) اكتفاي نفس ناطقه از جميع احكام خاصه بدنيه تا اينكه هر گاه ( هر گاه آن خ ) جسم مخصوص نباشد و نفس مخصوص باشد كفايت ( و نفس ناطقه كفايت خ ) از او [ص 24] ميكند بظهور در جسم غير آن جسم اول ( اول چه خ ) احكام معلول بر علت جاري نشود هر چند معلول متقوم است بعلت خود آيا نميبيني كه چون چشم بپوشي نميبيني و حال آنكه نفس ناطقه موجود است و هر گاه مراد اينست كه موقوف است بر جسم لا علي التعيين با آنكه ( با اينكه اين خ ) كلام في نفسه فاسد و باطل است از كسي كه ديده بصيرتش بنور كشف و يقين منور شده باشد صادر نميشود گوئيم همين بعينه انكار معاد جسماني ( جسمانيه خ ) است و اثبات روحاني چه در جسم ( چه جسم خ ) دنيوي چون در آخرت نباشد پس روح بتنهائي معذب شود يا منعم ( متنعم خ ) يا با جسم ديگر و در صورت ثاني لازم ميآيد كه حق تعالي حكيم نباشد بلكه ظلم لازم ميآيد چه مطيع و چه عاصي از ديگري است و منعم و معذب ديگر است ( چه مطبوع و عاصي ديگر است و متنعم و معذب ديگري خ ) و هر گاه بگويد كه جسم بما هو جسم را شعوري نيست تا ثواب و عقاب در او تأثير كند گوئيم كه اين مخالف آن چيزي است كه ثابت شده در شريعت كه هر عضوي را تكليفي است بخلاف عضو ديگر پس چگونه در قيامت حق تعالي از دست و پا و جوارح شهادت ميطلبد هر گاه شعور نداشته باشد و هر گاه جسم آخرت غير جسم دنيائي باشد چگونه شهادت زور ميدهد ( ميدهند خ ) و حال آنكه اين ( آن خ ) دست و پا او را در معصيت نديده بودند هر گاه ( در معصيت نديدهاند و هر گاه خ ) مقر نفس ناطقه باشد پس انكار كه خواهد كرد ( باشد پس منكر كه خواهد بود خ ) تا حاجت بشهادت اعضا و جوارح باشد ( باشد پس خ ) هر گاه بناست كه حق تعالي جبر كند پس چرا جبر نكرد نفس ناطقه را اولا يا ثانيا پس چه حاجت كه شهادت زور از اعضا و جوارح بطلبند ( بطلبد خ ) با آنكه نسبت جبر بجناب مقدس ( اقدس خ ) الهي از [ص 25] جمله ممتنعات است و حقير در اكثر مباحثات و اجوبه مسائل براهين قطعيه از عقليه و نقليه اقامه نموده كه جبر مدرك و متصور نگردد فضلا از وقوع و تحقق و اين مقام مناسب تحقيق آن نيست و جميع اشياء از جماد و نبات و اعراض صاحب شعور و ادراك ميباشند و اين از ضرورت مذهب شيعه است كه ولايت آلمحمد (ص) ( عليهم السلام خ ) را عرض كردند بر كوهها و سنگها و صحراها و آبها و درختان و مرغان حتي از حديثي كه مجلسي (رض) ( رحمه الله خ ) در همه كتب خود حتي در كتب فارسيه مثل جلاء العيون و امثالش ( امثالش نوشته خ ) كه تبها و مرضها را نيز امر باطاعت ( بطاعت خ ) اميرالمؤمنين عليه السلام نمودند ( كردهاند خ ) و آنها طوق انقياد بر گردن گذاشتهاند كمال وضوح و ظهور دارد و بالجمله اين امر در نزد ما و عارفين كالشمس في رابعة النهار ميباشد و چون محقق شد اختيار و شعور جسم و بدن پس چگونه فرض توان كرد كه معاد نفس ناطقه است در ضمن ايّ جسم كان نه جسم دنياوي ( دنيايي خ ) و گمان ندارم كه احدي از مسلمين قائلين بمعاد جسماني قائل اين قول باشند و اين در بطلان ( قائل باين قول باشند و بطلان اين خ ) كمال وضوح و ظهور دارد و منكر معاد قائل بعود روح است بتنهائي نه ( يا خ ) بجسمي غير از جسم دنيائي و اين خرق اجماع مركب است و هر گاه مراد از تشخص معني ثاني است پس اگر مراد از نفس ناطقه معني ثالث باشد اين كلام بيمعني است چه آن نفس ناطقه همان حقيقت واقعه در حديث كميل است كه ظاهر نشود الا بعد كشف سبحات بدون اشاره و ازاله انيات و ماهيات و حدود بدون عبارت پس [ص 26] خود معرا و مبرا از جميع حدود و مشخصات ( و مشخصات است خ ) پس سبب تشخص غير چون تواند شد و اگر مراد ( مراد از خ ) نفس ناطقه معني ثاني است پس اگر مراد از انساني ( انسان خ ) تنها رتبه فوايد ( فؤاد خ ) و حقيقت باشد صحيح است چه تعين حقيقت از صرف اطلاق بقلب كه اول يقين ( تعين خ ) اوست ميباشد لكن دخلي بما نحن فيه كه اعاده اجسام باشد ندارد و اگر معني ثالث باشد در صورت صحبت ( صحت خ ) بايست تعميم دهيم مراتب انساني ( انسان خ ) را بمرتبه حقيقت و عقل و قلب باز بما نحن فيه دخلي ( و قلب و عقل و باز دخلي بما نحن فيه خ ) ندارد ابدا و آن ظاهر است و قولش بلكه محشور در قيامت بدن زيد است ( است هم خ ) از اين بدن چه اراده كرده هر گاه مراد از بدن جسم است اين منافي قول سابق اوست كه معني حشر بدن زيد آن نيست كه جسم مأكول سبعي يا انساني شده از آن جهت كه جسم معيني است ( معين است الخ خ ) و قول اولش ( اولش ايضا خ ) كه تشخص هر انساني بنفس ناطقه اوست ( ناطقه است خ ) و اما بدن را من حيث البدن تشخصي نيست صريح است كه جسميت معينه را مدخليت نيست پس آن بدن محفوظ جسم نخواهد بود چون ( چه خ ) آن محفوظ نيست در نزد او و هر گاه مراد از بدن محض صورت و هيئت است چنانكه ظاهر كلامش اينست بلكه قولش اگر چه جميع اجزاي آن في ذاتها متبدل ( مبدل خ ) شود دلالت صريحه بر آن دارد در اين صورت محقق ميشود آنچه سابقا ( آنچه بر او سابق خ ) نسبت داديم كه منكر معاد جسماني است كه اهل شريعت بآن اعتراف دارند چه قائل بر اولي ( قائل بر آن خ ) است كه هيئت برميگردد نه ماده بلكه هيئت مصوغه ثانيه ( بلكه امر بعكس است هيئت مصنوعه ثانيه خ ) قطعا آن هيئت اولي نيست چنانكه صريح كلام امام جعفر صادق ( كلام حضرت صادق خ ) عليه السلام بآن [ص 27] دلالت دارد و در تمثيلش بخاتم كه چون بشكني باز بسازي آن خاتم دويم بحسب صورت غير و مثل اول است و بحسب ماده عين ( مثل خ ) اوست پس فرمود كه هو هو و ( هو هو و هو خ ) غيره پس معلوم شد كه صدر المحققين قائل باعاده جسم اول نيست لا من حيث الماده و لا من حيث الصوره و اتفاق مسلمين بر خلاف آن انعقاد يافته اگر خوف تطويل نداشتم هرآينه بادله ساطعه و ذكر امور دقيقه از دليل حكمت و مجادله بالتي هي احسن بتفصيل شقوق اين مسئله ميپرداختم ليكن چون كلام بدقت نظر و تلويحات و بحسن مقالات ( چون كلام با فطن و ذكي الفهمي است كه بدقت نظر و تلويحات و لحن مقال را خ ) ادراك ميفرمايد لاجرم باشاره اكتفا كرد ( نمود خ ) اگر گويند كه مراد صدر المحققين از بدن همان جسم حقيقي است كه سابقا ذكر ( مذكور خ ) نمودي و اين جسم كه نفي كرده همان اعراض و اوساخ است جواب گوئيم هر گاه مرادش از جسم اعراض و اوساخ بود ( است خ ) پس چرا اقرار بعود او نمود يعني بعود بدن در ضمن جنس ( جسم خ ) ديگر چه آن وسخ عود نكند و الا دار الآخرة ( آخرت خ ) دار حيوان نخواهد بود چه آن وسخ سبب موت است بلكه موت عبارت از وجود آن وسخ است در نزد ازاله آن حيات ظاهر شود پس چگونه فرض توان كرد وجود اين اوساخ را در دار آخرت دار حيوان و اين اعراض و اوساخ همان غطائي است كه حق تعالي فرموده فكشفنا عنك غطاءك فبصرك اليوم حديد و چون او قائل هو و جسم ( او قائل بعود جسماني خ ) ديگر شده با بدن معلوم است كه مرادش از جسم و بدن نه آنست كه ما اشاره بآن نموديم ( كرديم خ ) بلكه از بدن محض صورت اراده كرده كه در ضمن جسمي لا علي التعين ( التعيين خ ) عود كند و تو دانستي قطعا كه صورت معاد غير صورت دنيويه است و ماده نيز باقرار خودش غير است پس عود براي روح است بتنهائي زيرا كه عود [ص 28] برگشتن چيزي است كه سابق بوده و بر آن جسم و بدن عود و رجوع صدق نكند چه آنها در دنيا نبودند كه مضمحل كند ( گشته خ ) باز برگردند و قوله تعالي و يبعث من في القبور مكذّب ( تكذيب خ ) اين مذهب است نعوذ بالله من طغيان الاقلام و زلل الافهام و اما قولش چنانچه شخص كريه منظر ( المنظر خ ) با كراهت منظر مبعوث نشود يا شخص عمي و اعرج ( اعمي و اعرج الخ خ ) پس آن باطل است چه كراهت منظر و عمي و عرج دخل در حقيقت جسم مستقيم تنزل از عالم علوي ندارند ( جسم مستقيم متنزل از عالم بالا ندارد خ ) بلكه آنها امراضي است طاري ميشود بحسب تمكن اين اعراض و غرايب و عدم اعتدال طبايع و استقامت مزاج چون حالت صحت و مرض مشخص ( شخص خ ) و در اين دو حالت جسم مبدل ( متبدل خ ) نشود بلكه اعراضش و مزاجش بحسب اعتدال و غلو طبيعي مبدل ( اعتدال و غلبه طبيعتي متبدل خ ) شود و چون عود كند عودش مزاج ( بمزاج خ ) مستقيم كه در روز اول بود با جسميت حقيقة ( حقيقيه خ ) خواهد بود مثلا هر گاه پادشاهي امر كند يكي از خدام خود را كه از دار السلطنه بجهت تمشيت مهمي يا قضائي ( بجهت امري خ ) باقصي بلاد فرنگ يا چين و ماچين برود و آن كار را صورت داده ( صورت بدهد و خ ) بدار السلطنه برگردد آن شخص بنا بر امر پادشاه بيرون رفته عزم آن بلد نمود ( نموده خ ) سفرش بسيار طول كشيده در عرض ( عرض راه در خ ) اين مدت متمادي حمامي نرفته چركي از خود دور نكرده و سر ( سري خ ) نتراشيده و رخت خود را هيچ عوض نكرده و اسباب تنقيد ( تنقيه خ ) و تنظيف را هيچ استعمال ننموده بلكه پيوسته در خاكها و گلها و كثافتها غلطيده تا بمحل مأمور از جانب پادشاه رسيد و از آنجا بهمان حالت مراجعت بخدمت پادشاه نمود بهمان هيئت مكره ( از آنجا بهمان حالت مراجعت كرده الآن كه بدار السلطنه وارد شود و بخانه خود برميگردد آيا گمان داري كه بهمان هيئت بخدمت پادشاه و وزرا بجهت اعلام ميرود و بهمان هيئت منكره خ ) [ص 29] باقي ميماند يا خود را شست و شو داده جامههاي پاك ميپوشد شكي نيست كه بهمان حالت و هيئت قبيحه مكره ( منكره خ ) باقي نخواهد ماند بلكه خود را پاك و پاكيزه ميگرداند و آن چركها را از خود دور ميكند آيا بعد از ازاله آن اوساخ آن شخص از جسميت ميافتد يا چيزي از او كم ميشود يا آن شخص مبدل ميشود ( ميشود تا آن شخص متبدل شود خ ) حاشا و كلا بلكه همان جسم است و همان شخص است آنچه از او خارج شده دخلي در حقيقت او ( دخلي بحقيقت آن خ ) نداشت و همچنين است حال غير معصومين كه از ملأ اعلي با كمال صفا و نورانيت بزمين نزول داده شد همچو آدم عليه السلام در كمال صفا با جسم و جسد از بهشت بيرون آمده در اين دنيا متوسخ باوساخ شده از آن اوساخ كراهت منظر و عمي و عرج ( و عمي و عرج پديدار شد چنانچه در اين مثال دانستي چون باز عود ميكند از چرك پاك ميشود پس كراهت منظر دنيويه و عمي و عرج خ ) دنيائي در نزد ازاله اوساخ مرتفع ميشوند چه آن وسخ علت كراهت منظر بوده اذ ( اذا خ ) ذهبت العلة ذهب المعلول و باقي ميماند كراهت منظر و اعمي و اعرج ( منظر و عمي و عرج خ ) كه از اعمال ذاتيه كسب نمود و ( نموده و آنها از او خ ) مفارقت نكند و اما معصومين عليهم السلام چنانكه مذكور شد مثال ايشان مثال آن غلامي ( خادمي خ ) است كه بامر پادشاه مأمور برفتن مكان بعيد شده ( بعيدي شد خ ) لكن پيوسته در اثناي راه بنظافت و طهارت خود مشغول بوده و رخت خود را عوض مينمودند و كثافت و وسخ را در خود راه ندادند ايشان را حاجت بحمام رفتن و خود را پاك نمودن در نزد سلطان نيفتد ( حاجت بحمام رفتن نيست و خود را پاك كردن بجهت حضور سلطان خ ) و بهمان حالت اوليه ( اوليت خ ) خود حاضر ميشوند و مراتب معصومين (ع) از اين مثال تام كما ينبغي معلوم خواهد شد هر گاه تأمل بفرمايند [ص 30] پس معلوم شد كه عدم حشر شخص كريه المنظر با كراهت منظر مورث عدم حشر جسم آن نيست بلكه همان جسم است معرا از اوساخ و غرايب و اما قولش كه چنانچه احاديث دلالت صريحه دارد كه اهل جنت جُرد و مُردند پس آن نيز دخلي ( دخل خ ) بمطلب ندارد زيرا كه حضرت آدم (ع) چون بكمال خلقت ( خلعت خ ) جسمانيه و عجين طينتش از عناصر چنانچه معروفست بجهت معصيت از بهشت برين بيرون آمد و سالها گريست تا توبهاش مقبول شد پس با حواء (ع) ملاقات نموده ( ملاقات نموده و ميان ايشان اجتماع بعد از افتراق شد شبي از شبها حضرت آدم عليه السلام خ ) چون از خواب بيدار شد ديد كه ريش درآورده از آن تعجب بسيار ( بسياري خ ) نمود و بسيار خائف شد كه مبادا معصيت ديگري از او صادر شده كه ( و خ ) مستوجب عقوبت الهي شده باشد و انكشاف سر اين واقعه را بكمال تضرع و خضوع ( با كمال تضرع و خشوع خ ) از حق تعالي طلب نمود تا اينكه وحي باو رسيد كه يا آدم اين نه از جهت ( نه بجهت خ ) معصيت است بلكه اين در دنياي دنيست ( در دنيا زينت خ ) و شوكت براي مردان است الحديث ، پس اين موها و ريش و كثافتها در بهشت همراه آدم (ع) نبود تا بآنجا برگردد و اين لازمه جسميت حقيقيه نيست بلكه از كثافاتست و هر گاه خواسته باشم كه شرح دهم كيفيت تكون موها را علي انحاء ( الانحاء خ ) المختلفه تا معلوم شود كه آن از اهل ( اصل خ ) خلقت نيست كلام بطول منجر ميشود هر چند مشتمل است بر فوايد عظيمه لكن حقير را از تهجم غموم و هموم ( هموم و غموم خ ) بتطويل مقال اقبال ( مقال مجال خ ) نيست و الحاصل قول صدر المحققين در اين مقام در غايت سقوط ميباشد ( سقوط است خ ) و وجه صحتي برايش بوجهي نيست خواست كه دفع شبهه كند در ورطه عظيمي مبتلا شد و جمعي را مبتلا كرد وفقنا الله و اياكم لالتماس باب الهدي و عصمنا و اياكم من الزيغ الميل الهوي ( من الزيغ و الميل الي الهوي خ ) .
[ص 31] قال سلمه الله تعالي : و متكلمين در جواب شبهه چنين تقرير نمودند كه چون جناب اقدس باري سبحانه و تعالي ( اقدس الهي را خ ) علم و قدرت باقصي الغايات و اعلي المراتب است اجزاء اصليه كافر را در جسد مؤمن با ( يا خ ) اجزاء اصليه مؤمن را در جسد كافر حفظ و ضبط نموده در حين بعث ( نموده تا در هنگام بعثت خ ) و حشر آن را انتزاع نموده محشور نمايد و مؤمن را بدخول جنت و كافر را بدخول جهنم ( بدخول نار خ ) مأمور سازند .
اقول كلام متكلمين احتمال حق و باطل و صحت و فساد هر دو دارد چه هر گاه قصد كند ( كنند خ ) از اجزاء اصليه آن طينت اصليه را كه جناب امام جعفر صادق عليه السلام فرمودند كه بعد از آنكه اجزاء ميت از هم فرو ريزد ( ريزد و خ ) خاك شود آن طينت اصليه او بطريقه ( بطريق خ ) استداره در قبر ميماند و مراد از اين طينت جسم اوست كه در قبرش نه در روحش ( كه در قبر است نه روحش خ ) كه در جنت يا نار است و آن بعد از ازاله اوساخ و اعراض محسوس بحس بصر متوسخ مسبل مكدر نگردد ( نگردد الا نزد ظهور قوله تعالي خ ) فكشفنا عنك غطاءك فبصرك اليوم حديد از اينجاست كه مؤمنين ممتحنين و عارفين مخلصين او را بچشم ميبينند ( بينند خ ) و اما ساير ناس از او غافلند و آن جسم اصلي است و او ( آن خ ) مأكول كه جزء بدن كسي شود نگردد ( نميگردد خ ) و در كتاب حفيظ محفوظ است كما قال اللّه تعالي قد علمنا ما تنقص الارض منهم و عندنا كتاب حفيظ پس اگر مراد ايشان از اجزاء اصليه همين است كه مذكور شد اين قول صحيح است بي شك و شبهه و اما هر گاه مراد ايشان از اجزاء اصليه ( مرادشان از اجزاي اصليه اجزاي خ ) منويه است و اجزاء قبل از اكل چنانكه ظاهر كلام ايشان است بلكه صريح قول بعضي است پس اين ( آن خ ) نيز مثل كلام صدر المحققين ( صدر المحققين است خ ) فاسد و باطل است و اعتراضي كه جناب شاهزاده [ص 32] دام الله ظلاله كه بر ايشان وارد آوردند وارد است ( ادام الله ظله بر ايشان وارد آورده است وارد خ ) و مناصي براي ايشان از آن نيست و نظر بقاعده خودشان جوابي از اين اعتراض ندارند الا باراده كلام سابق كه با وجود آن شبهه باقي نماند .
قال سلمه اللّه تعالي : و نواب مستطاب اشرف والا دام اقباله الاعلي ( العالي خ ) كه مراقي و معارج كمالات را باقدام براهين قاطعه پيموده و درجات حقايق و معارف را بجناح دلايل ساطعه عقليه طي نمودند ( نمودهاند خ ) ،
دلش چون تخته حكمت سگالد فلاطون را بدانش گوش مالد
در اين مقام ابداع و احتراض فرموده كه ( كذا . ابداع و اختراع اعتراضي فرمودهاند خ ) هر گاه فرض كنيم ( كنيم كه خ ) شخصي اجزاي اصليه و ماده منويه آن ممن ( من خ ) بدو الوجود الي انقضاء مدت عمرش بلكه سلسله آباء و امهات او بطنا بعد بطن بلحوم و شحوم وحوش و سباع نطيحه و موقوذه نشو و نما يافته بمقتضاي و اذا الوحوش حشرت چون وحوش از آن جدا نمايد ( چون وحوش بجهت قصاص و مكافات بايد محشور شوند چون جناب اقدس سبحان انتزاع لحوم و شحوم از جسد آن نمايد خ ) بجز نفس چيزي باقي نخواهد ماند پس چگونه شخص بمثله يا بعينه محشور خواهد شد .
اقول جواب اين اعتراض بعد از ملاحظه كلمات سابقه و دقت در آن در غايت وضوح و ظهور ميباشد لكن حقير باز تأكيدا للبيان و توضيحا للتبيان بيان جواب را بر وجه اتم بعون الله الملك المنان تقرير مينمايم پس ميگويم كه شكي نيست كه جسم را مراتب است در صفا و لطافت و كدورت و كثافت پس جسم افلاك اشرف از عناصر است و دو ( در خ ) جسم فلك عرش و فلك كرسي اشرف ( اشرف و اصفي خ ) از ساير افلاك است و محدب اين دو فلك اصفي و اشرف و الطف از مقعر اوست و چون جناب اقدس سبحان فعل او جاري بر اكمل وجوه و احسن [ص 33] نظام است و طفره نيز محال است پس بايست در هر جسم ( جسمي خ ) اجسام متنزله سفليه حقيقت او ( آن خ ) جسم را قرار داده بآن صفا و نورانيت باينكه ( تا اينكه خ ) فساد و زوال و قصور در آن راه نيافته خلقت الهي بر وجه كمال و اتمام حجت بر طايفه كفار و اهل ضلالت ( ضلال خ ) و اكمال نعمت بر مؤمنين و اهل كمال نمايد پس لله الحمد و الشكر كه خلق كرد خلق را از آن جسم و از آن حقيقت لهذا ابوالبشر آدم عليه السلام و از آن جسم و روح خلق ( عليه السلام را از آن جسم خلق خ ) فرموده در بهشت دنيا مسكن داد و شكي نيست كه آدم (ع) در بهشت تام الخلقه و مستوي الفطره بوده جزء ناقصي در آن ( او خ ) نبوده با ( يا خ ) اينكه روح بي جسم نبود چه آن در عالم ذر بود و ( و در خ ) آن مقام خلق جسم و جسد او بود نه خلق حقيقت و روح و اين معني بغايت واضح است چون حكمت و مصلحت الهيه اقتضا نكرد كه خلق بصرافت آن صفا باشند بوجوه چندي كه ذكر آنها موجب تطويل است لهذا آدم (ع) ( عليه السلام را خ ) باسباب چندي كه اعظم آنها معصيت و ترك اولي باشد از بهشت بيرون كرده در ارض كثافت و كدورت منزل داد باين جهت است كه چون آدم (ع) بزمين آمد ابيات چندي خواند ( خواند كه اولش اين است خ ) :
تغيرت البلاد و من عليها فوجه الارض مغبر قبيح
پس اوساخ و عوارض و غرايب چندي دامنگير آدم (ع) شده بجهت مناسبت ترك اولي ليكن آن اعراض و اوساخ بعلت عدم معصيت آدم و حوا (ع) بسيار غليظ و كثيف نبود باين جهت حجر الاسود كه ملكي بود از ملائكه [ص 34] آسمان بجهت آدم ( عليه السلام خ ) نزول كرده منجمد شد ليكن جوهرهٔ ( جوهري خ ) بود در كمال تلألؤ و لمعان بمثابهٔ كه چون آدم (ع) او را در خانه كعبه در ركن عراقي نصب فرمود نور او در مشرق ( در اشراق خ ) و لمعان درآمده حد وصول نورش را حد مكه قرار دادند و بهمان نهج باقي بود ( وصول نورش را حدي كه قرار دادند بهمان نهج باقي ماند خ ) تا قابيل هابيل را شهيد نمود ( كرد خ ) ظلمت در عالم زياد شد آن اوساخ و اعراض زياد گشته تا آن حجر كم كم آغاز سياه شدن و غليظ شدن گذاشت تا الآن كه در هم شكسته و سياه رو فرقي در ظاهر صورت ميانه آن حجر مكرم و ساير احجار نيست ( آغاز سياه شدن گذاشت و غليظ شد تا اكنون كه در هم شكسته و سياه شده و فرقي نيست در ظاهر صورت ميانه آن حجر مكرم و احجار ديگر خ ) و همچنين آن لطيفه جسم صافي كه نزول در اين عالم كرده چون گوهر شب چراغ شفاف و براق و نورش سعه خود را محيط بود بمثابه حجر الاسود پس چون معصيت در زمين كردند كدورت و ظلمت زياد شده ( زياده شد خ ) چون در عالم آن اجسام ظلمت ( عالم اجسام آن ظلمت خ ) تأثير كرد سبب زيادتي انجماد اعراض و اوساخ گشته و اين اوساخ بعضي بر بعض وارد گشته و متراكم شده تا بالكليه حاجب ( صاحب خ ) آن جسم اصلي بحسب حس ( بحسب حسن غايب خ ) گرديده اگر چه در واقع اگر او نباشد اين مضمحل و منعدم گردد مثل دندان كه گاهي چرك بر او مينشيند و جمع ميشود و بحرارت هواي نفس نضج و طبخ گيرد تا آنكه بمثابه استخواني شده بر روي دندان پس توهم آن ميرود كه او ( آن خ ) نيز از دندان باشد پس كسي كه خواهد اصلاح دندان خود كند آن وسخ منجمد را از آنجا بآلت آهني جدا كرده معلوم شود كه آن خارج بود نه اصلي و همچنين اين اعراض و اوساخ متراكم گشته منجمد شده و روح حيواني چنانكه مذكور شد ( و روح چنانكه ذكر شد خ ) در او پديد آمده او را بحركت درآورد پس آنچه را ميبيني كه انسان يا حيوان ميخورد و بآن چاق [ص 35] و لاغر ميشود آن بجهت تراكم آن اعراض و اوساخ است بعضي بر بعضي چه شكي نيست در صورت تراكم و ظهور و غلبه اعراض و غرايب جثه بزرگ شود ( ميشود خ ) و در صورت منع از تراكم و تهجم جثه كوچك و صغير گردد ( ميگردد خ ) و اكل غذاي معروف از اين اعراض است و الا غذاي روح و آن جسم حقيقي اصلي از علم و عمل است زيرا كه علم چون منجمد شود ( ميشود خ ) در عالم اسفل كه مقام جسم است غذاي جسم شود و عمل كه متروح شود غذاي روح است از اينجا است كلام اميرالمؤمنين عليه السلام كه در خصوص اكل اهل بهشت فرمايد كه اكل ايشان اسفلش طعام است و اعلايش جسم ( اعلايش علم خ ) و حيات جسم حقيقي نه باين اغذيه كدره است باين جهت است كه اهل رياضات ( رياضت خ ) تقليل در غذا ميكنند و منقول از عربي اين است ( از ابن عربي است خ ) كه نه ماه غذا نخورد و جوكيه و هنود حبس نفس ميكنند سالها طعام و غذا نميخورند و موجودند الحاصل اين اغذيه معروفه اغذيه ذاتيه انسان و حيوان نيست بلكه تغذي باين اغذيه است اقتران امور عريضهايست از مغتذي بغاذي و اقتران و تراكم آن صغر و كبر و جود در تركيب ( تغذي باين اغذيه سبب اقتران امور عرضيه است از متغذي بغاذي و اقتران و تراكم آن سبب صغر و كبر و جودت تركيب خ ) و كراهت منظر غاذي گردد وليكن باين اغذيه شخص در عالم تكليف و دار دنيا دار ( عالم تكليف دار دنيا و دار خ ) اعمال باقي ميماند يعني من حيث الظهور پس چون حق تعالي خواهد كه كشف غطاء از بصاير و ابصار خلق نمايد تا آنچه كِشتهاند درو نمايند ان خيرا فخيرا و ان شرا فشرا اين اوساخ را ازاله نمايد و آن جسم حقيقي مستديرا در قبر بماند و چون آن از سنخ اجسام فلكيه است پس صادق است كه بگوئيم كه مؤمن [ص 36] چون بميرد و بعد ( بميرد بعد خ ) از سه روز يا ده روز تا ( يا خ ) چهل روز او را بآسمان ميبرند و كافر را در سجين سه روز تا چهل روز جهت ازاله آن اوساخ و غرائب است بحسب تمكن آن اعراض و رسوخش ( ظ . و روحش خ ) در بدن و مراد از آسمان نه آسمان جسمي ( حسي خ ) است چه نوح عليه السلام عظام آدم را از مكه بنجف آورد و موسي (ع) عظام يوسف (ع) را از شاطي نيل به بيت المقدس آورد پس اگر مراد آسمان معروف بود اين نقل متصور نبود پس چون بصفاي اصلي خود جسم برميگردد كه اصفي و الطف از جسم فلكي است ميگويند كه بآسمان بردند ( بردهاند خ ) يعني برتبه اصليه خود برگردانيدند ( برگردانيدهاند خ ) پس از اين بيان تام معلوم شد كه هر گاه كسي مدت عمرش و بهمان ( عمرش بهمان خ ) فرض كه شده غذايش اكل آدميان و حيوانات و بهايم خود و پدرانش نسلا بعد نسل تا هر چه متسافل شود اباً عن جد و هكذا هر چه متعالي گردد ( گردد و خ ) بوده باشد تأثير اين اغذيه غير از اقتران چرك و وسخي از مأكول بآكل نباشد چون اوساخ ازاله شود و عالم كما بدأكم تعودون پيش آيد و مقام كل شيء يرجع الي اصله ظاهر گردد همه اين اوساخ ملحق بتراب شوند آكل و مأكول از انسان و حيوان محشور شوند و جزا و مكافات اعمال ( عمل خ ) ايشان بايشان ميرسد و چون حق تعالي اهل بهشت را ببهشت برد و اهل جهنم را بجهنم از اين اوساخ ( اوساخ چون خ ) نضجي في الجمله بهم رسانيده از خلقي ( رسانيده خلقي خ ) خلق فرمايد در اين دنيا نه مذكر نه مؤنث و هستند در اين نشأة و عبادت حق تعالي ميكنند تا حشر ايشان در رسد چنانكه در تفسير قوله تعالي افعيينا بالخلق [ص 37] الاول بل هم في لبس من خلق جديد جناب امام محمد باقر عليه السلام چنين فرموده و حاصل كلام اينكه اعتقاد مسلمين در اين مسئله آن است كه شخص موجود در اين نشأه بعينه همان در هم شكسته ميشود و همان باز بهمان خلقت دنيويه بصورت عمل خود در قيامت محشور ميشود مثل خانهٔ كه خراب كنند و باز همان خشت و گل را بي زياده و نقصان خانه ميسازند چنانكه ( باز بهمان خشت و گل بي زياده و نقصان خانه بسازند چنانكه جناب خ ) امام جعفر صادق عليه السلام فرمود كه مانند انگشتري است كه او را ميشكني باز ميسازي و قول من كه بصورت عمل خود در دنيا محشور ميشود اشاره بآن ( باين خ ) است كه صورت حقيقت ( حقيقي خ ) نه آنست كه از اين اغذيه عرضيه حاصل شود بلكه صورت اصليه همان است كه بسبب اعمالش جسم بآن مصور شود آيا نميبيني كه چگونه مسوخ كه بظاهر صورت غذاي وسخي صورت انسان داشت از طغيان عمل ناشايسته منقلب ( منتقل خ ) بصورت فيل و بوزينه و امثال اينها شدند پس اهل معصيت صورت اصليه نه ( معصيت صورت جسميه اصليه ايشان نه خ ) بصورت انسانيه است چه صورت انسانيه صورت اهل توحيد و اهل ايمان و جنت است و هر كه ( هر كس خ ) بخلاف اينست اين صورت برايش نباشد و در اين دنيا نيز اهل معرفتي كه ديده بصيرت ايشان بنور كشف و ايقان روشن شده باشد آن صور كه ( اين صورت را خ ) در ابدان ظاهريه خلق مشاهده ميكنند و چون مرگ در رسد ملك او بصورت ( ملك الموت او را بصورت خ ) عمل او قبض كند و در قيامت بهمان صورت و هيئت محشور شود بلكه همان ( و هيئات حشر شود لكن همان خ ) شخص و همان ماده مثال آن ( آنها خ ) مسوخ است در اين دنيا باين جهت است كه وارد شده در اخبار ( كه در اخبار وارد شده و اتفاق يافته بر آن اقوال علماي اخيار خ ) [ص 38] كه در قيامت خلق بصورت مختلفه ( بصور شتي مختلفه خ ) محشور ميشوند مثل اينكه طائفهٔ كور و كر محشور شوند ( ميشوند خ ) و در دنيا چشم داشتند و قرآن بآن ( بر آن خ ) ناطق است قال رب لم حشرتني اعمي و قد كنت بصيرا و متكبر محشور شود بصورت مورچه و او را دنداني است مثل كوه احد و امثال اينها از صور مختلفه و شخص همان شخص ( شخص دنيائي خ ) است بماده و صور ( صورت خ ) اصليه چنانكه هر كه او را ميبيند ( ببيند خ ) ميشناسد كه اين فلان شخص است و بجهت فلان عمل باين صورت مصور شده در دنيا قبل از آخرت پس معلوم شد كه اين اغذيه معروفه را تأثيري نيست الا حفظ آن حقيقت در دنيا بجهت عمل و تحمل تكليف مثالش چون نقاشان خواهند كه عمارات عاليه را نقش كنند چون بآن بلندي نيستند كه بي نردباني ( نردبان خ ) نقش كنند مثل سقف و امثالش را لهذا چوبهاي مختلف و خشتها و گلهاي غير موافق در آنجا نصب ميكنند و فايده آنها نيست الا تمكن آن نقاش از نقش آن سقف و ديوار بلند چون از نقش كردن فراغت حاصل شد آن چوبها و خشتها را از آنها بردارند آن سقف منتقش ( منقش خ ) باقي ماند يا نقشش مطبوع و موافق خواهش صاحب كار است نقاش را انواع هديهها و تحفهها ( صاحب كار است پس نقاش را بانواع هدايا و تحف خ ) و خلعتها مشرف و كامران گرداند ( گردانند خ ) يا مخالف طبع و منافي مراد است و تضييع مال صاحب خانه است پس آن نقاش را كمال اهانت كرده بانواع عقوبات او را مبتلا ميگرداند ( سازند خ ) بالجمله آن چوب و آجر كه در آنجا بكار بردند ( بردهاند خ ) مصرفي ندارد الا تنقيش آن مكان پس آن چوب و آجر بمنزله اين اوساخ و كدورت ( كدورات خ ) است كه تكليف و اعمال صالحه [ص 39] و طالحه موقوف بر آن است و آن نقش صور طينت قبيحه ( نقش صورت طيبه و قبيحه خ ) و خبيثه است كه باعمال شخص بآن متصور ( مصور خ ) ميشود از صور حسنه و قبيحه چنانچه در احاديث محشر و قيامت مسطور است و بالجمله مراد از عود و ازاله اوساخ همچو شخصي است كه او را بحمام برده دلاكي كرده چركهاي ( دلاكي گردد چرك خ ) بسيار از بدن او دور ( جدا خ ) كرده پس از حمامش بيرون آورند و شكي نيست كه آن شخص همان شخص است و چركها خارج از حقيقت تشخص ( تشخيص خ ) آن است و بزوال آن خللي در حقيقت جسميت او ( آن خ ) بهم نميرسد و آن شخص مثال آن جسم است و آن اوساخ و چركها بمنزله آنچه متكون و متحصل ميشود از اين اغذيه پس از اين بيان مكرر مردد معلوم شد كه آنچه از لحوم و شحوم وحوش نطيحه و موقوذه غذا ميشود اعراضي است و غرايبي است كه مقترن بآن اجسام است ( بآن اجسام شده است سبب خ ) زيادتي اعراض و غرايب ( غرايب ديگر خ ) شد در اكل و چون حق تعالي حشر كند حشر ميكند وحوش و طيور و انسان و آدمي را بي وسخ و عرض و آن جزء بدن چيزي نگشته و اين معني را بسكه تكرار كردم بسرحد ضرورت ان شاء الله رسيده است و اختصاص نواب مستطاب اطال الله بقاءه وحوش و سباع را به نطيحه و موقوذه بنا بر آنچه مشهور است كه حق تعالي مبعوث ميكند وحوش را پس قصاص ميگيرد از قرناء براي جماء پس جملگي معدوم ميشوند و ساير حيوانات عود نميكنند وليكن آنچه ادله عقليه و نقليه بآن ( بر آن خ ) دلالت دارد آن است كه جميع اشياء محشور ميشوند زيرا كه كلا و جملة مكلف ميباشند و جملگي بغايت ( و همگي بغايات خ ) خود خواهند [ص 40] رسيد قال اللّه تعالي و ما من دابة في الارض و لا طائر يطير بجناحيه الا امم امثالكم مافرطنا في الكتاب من شيء ثم الي ربهم يحشرون و مرگ ( عدم خ ) در آخرت نباشد و مرگ را ذبح ميكنند و شرح اين مسئله و تحقيق مطالبش محتاج به بسط مقال است و بجهة افسردگي حقير را آن اقبال نيست و لا حول و لا قوة الا بالله العلي العظيم و صلي الله علي محمد و آله الطاهرين و الحمد لله رب العالمين .