فَصْل - جناب پيغمبر ما صلي الله عليه و آله مبعوث است بر كافه خلق و عامه موجودات از انسان و جان و ملئكه و حيوانات و بهايم و حشرات و نباتات و جمادات و ساير ما في الارضين و السّموات بشهادت قرآن نازل از خداوند منان و ماارسلناك الا كافة للنّاس بشيرا و نذيراً و قال تعالي تبارك الذي نزّل الفرقان علي عبده ليكون للعالمين نذيراً و العالمين جمع محلي بلام است و مفيد عموم است جامع است جميع افراد عالم يعني جميع ما سوي الله سبحانه و تعالي و حق تعالي در قرآن تصريح فرموده كه جميع حيوانات و طيور و حشرات الارض بلكه جمادات مكلف ميباشند در قوله تعالي و ما من دابة في الارض و لا طائر يطير بجناحيه الا امم امثالكم مافرطنا في الكتاب من شئ ثم الي ربهم يحشرون يعني هيچ جنبنده در روي زمين و هيچ پرنده به بالهاي خود در هوا نيست مگر اينكه ايشان امتاني هستند مثل شماها و در موضع ديگر فرموده و ان من امّة الّا خلا فيها نذير يعني هيچ امتي نيست مگر اينكه در ميانه ايشان پيغمبري مبعوث كرديم و در [ص 141] شعور و تكليف جمادات و نباتات فرموده انا عرضنا الامانة علي السموات و الأرض و الجبال فابين ان يحملنها و اشفقن منها و حملها الانسان انّه كان ظلوما جهولا يعني ما عرض و تكليف نموديم حمل امانت تكاليف و اعمال وجوديه شرعيه را بر آسمانها و زمينها و كوهها پس ابا كردند و ترسيدند از حمل آن امانت و انسان حمل كرد آن امانت را و از عهده آن كما هو بيرون نميآيد پس باين علت ظالم و جاهل باشد و شكي نيست كه تكليف كردن بر چيزي كه شعور و ادراك ندارد قبيح است و بر حق تعالي چنين فعلي روا نباشد پس ثابت شد مكلف بودن جميع ذرات وجوديّه و حق تعالي فرموده كه ما پيغمبر خود را بر جميع عالميان مبعوث كردهايم پس بايست كه آن حضرت عليه السلام سلطان بر كل ما سوي الله سبحانه و تعالي باشد و كل خلق جملگي تابع و رعيت او باشند و احدي با وجود او متبوع نخواهد بود و همه خلق در تحت حكم و حيطه تصرف و اقتدار او ميباشند .
فصل - شريعت پيغمبر ما صلي الله عليه و آله مستمر است و دايم الي يوم القيمة ناسخي براي شريعتش نيست و پيغمبري بعد از او صلي الله عليه و آله نيست چه حق تعالي در كلام حميد مجيد خود فرموده ماكان محمّد (ص) ابا احد من رجالكم و لكن رسول الله و خاتم النبيين يعني جناب پيغمبر صلّي الله عليه و آله اولاد ذكور عقب نگذاشته است وليكن رسول خدا است و خاتم پيغمبران پس نبوت بآن بزرگوار ختم شده [ص 142] پس پيغمبري ابد الابد غير از او نخواهد بود و حكم او برطرف و مضمحل نخواهد شد تا روز قيامت و ايضا شريعت آن بزرگوار صلي الله عليه و آله شريعت سادسه از شرايع مؤسسه است زيرا كه شرايع مؤسسه از شش بيشتر نيست اول شريعت آدم عليه السلام كه اول شرايع است چه آن حضرت مبدء نسل است دوم شريعت نوح عليه السلام كه ناسخ شريعت آدم عليه السلام بود و مؤسس شرع ديگر سيم شريعت ابراهيم عليه السلام كه ناسخ شريعت نوح عليه السلام بود چهارم شريعت موسي كه ناسخ شريعت ابراهيم بود پنجم شريعت عيسي (ع) كه ناسخ شريعت موسي بود ششم شريعت محمد صلي الله عليه و آله كه شريعت سادسه است و باقي انبيا كلا و طرا عمل بهمين شرايع مينمودند و از جانب حق تعالي بسوي ايشان وحي بر طبق شريعتي از اين شرايع ميشد و علت اين انحصار بدانكه به براهين قطعيه از عقليه و نقليه در ساير رسائل و اجوبه مسايل ثابت نموديم كه عالم تكوين و عالم تشريع در حكم واحد است بلكه عالم تشريع روح عالم تكوين است و عالم تكوين وجود انساني تمام نميشود الا بعد از شش طور ، طور نطفه و طور علقه و طور مضغه و طور عظام و طور اكتساء لحم و طور ولوج روح و پر ظاهر و واضح است كه اين مراتب خمسه مقدمات بجهة ولوج روح ميباشند و آنچه مقصود بالذات است روح است پس چون روح ظاهر شود حكمش مرتفع نشود ابد الآبدين بلكه دايم در ترقي و [ص 143] تزايد است تا وقت مردن كه در آن وقت جسم را گذاشته بعالم خود ميشتابد بخلاف حكم نطفه و علقه كه در نزد وجود علقه حكم نطفه منقلب شود و در نزد وجود مضغه حكم علقه مرتفع ميشود و منقلب گردد بخلاف روح كه چون ظاهر شد حكمش مستمر است ابداً و منقلب نميشود بلي زياده كم ميشود و تغيير و تبديل مييابد تا وقت اربعين سنة كه آن غايت كمال است و شريعت پيغمبر ما صلي الله عليه و آله چون در شريعت ششم واقع شده پس روح شرايع خواهد بود و ساير شرايع و ساير پيغمبران مقدمات ظهور كامل النور آن بزرگوار ميباشند پس صبح نبوتش را چون صبح جنت شام نباشد و آفتاب سلطنت و رياست آن بزرگوار را غروب و افول نباشد .
فصل - چون خلق الآن در سلسله صعود صاعد ميباشند پس خاتم در سلسله عود اشرف از ما سواي خود ميباشد چه او اقرب است الي الله سبحانه و تعالي از غير خود چه هر گاه اقربي بود او خاتم ميشد پس بحكم بطلان طفره آن خاتم بايست فاتح باشد و همان مبدء وجود و اصل كل موجود بايست باشد كه در سلسله نزول فاتح و در صعود خاتم پس چون نبوت به پيغمبر ما صلّي الله عليه و آله ختم شد پس بايست آن حضرت بهترين انبيا و مرسلين و بهترين كل خلق اجمعين باشد پس بايست شريعت او ناسخ جميع شرايع و ملت او ناسخ كل ملل باشد چه در صورت تساوي خاتميت او بدون مساويش ترجيح بلا مرجح و در صورت تعدد خاتميت محال است چه خاتم همان مبدء [ص 144] فاتح است و مبدء اول مظاهر ظهور حق سبحانه و تعالي است و اول مراتب وجود و شكي نيست كه مبدء مراتب واحد است نه متعدد و الا لازم آيد تساوي واحد و كثرت در شرف و آن محال يا خلق كثرت دون وحدت و آن محال ديگر بعلت استلزام ترجيح مرجوح و تفضيل مفضول پس واجب است تقدم وحدة بر كثرت در مبدء وجود و چون احكام تشريع و تكوين متحد است پس مبدء تكوين همان مبدء تشريع است پس بايست واسطه فيض در تكوين بعينه واسطه فيض باشد در تشريع و چون حكم صعود حكم عود است و عود اشيا بسوي مبادي خود است نه بسوي ذات ازل عز و جل كه در آنجا كسي را راهي نيست پس ختم نبوت تشريعي بايست بمبدء وجود تكويني باشد و آن مبدء چنانچه مذكور شد بايست واحد باشد پس خاتم النبوة بايست واحد باشد و بايست كل وجود در حيطه حكم و امر او باشند در ظهور چنانچه چنان بودند در بطون مانند آفتاب چون در تحت حجاب ارض مختفي از ابصار و انظار است كواكب مستمده از او را ظهوري و بروزي و امتيازي هست وليكن چون آفتاب در عالم ظهور ظاهر شده و از مشرق بروز طلوع نمود تمامي ستارگان مضمحل و مخفي با وجود آفتاب هيچ حكمي براي كواكب نيست و همين است بعينه مثال خاتم النّبوة چون در باطن ممد انبيا بود ايشان را ظهوري و بروزي و امتيازي بود چون در عالم ظهور قدم گذاشت جميع نبوات بجز نبوتش باطل شد و جميع شرايع بغير شريعتش مضمحل هر گاه در [ص 145] اين مثال و مثال تكون انسان از علقه مضغه تا آخر مراتب تأمل كني مييابي كه كل شرايع شريعت او و كل ملل ملت او و كل انبيا عليهم السلام السنه اداي او صلي الله عليه و آله كه تكلم ميفرمود با خلق از وراي حجاب چه خلق طاقت مشاهده نور جمالش را بي حجاب نداشتند چنانچه نور كواكب از آفتاب است و اشعه كواكب واقعه بر وجه ارض از آفتاب است و همچنين تدبير نطفه و علقه و مضغه و عظام و اكتساء لحم كلّا از جهة اشراق روح است نه از جهة جسد محض و تنقل اين مراتب بجهة نضج جسد است بجهة قدرتش بر تحمل ظهور روح در جسد پس از اينجا دانستي كه جميع مذاهب نازله از سما و جميع شرايع و جميع ملل از خاتم النبوة است وليكن در وراء حجاب و اين شريعت ظاهره معروفه بعد از ظهور او روحي فداه شريعت اوست من غير حجاب ظاهر پس از اينجا معلوم شد كه كل وجود و جميع موجودات كلا آثار و شئونات خاتم النبوة است چه اوست صلوات الله عليه واسطه وجود ميانه حق و خلق در تكوين و در تشريع پس او را نظيري و شبيهي و ثاني نباشد در جميع ما خلق الله اين است كه فرموده صلّي الله عليه و آله كنت نبيّاً و آدم بين الماۤء و الطين پس از اينجا بر تو منكشف و ظاهر گردد عموم قوله تعالي تبارك الّذي نزل الفرقان علي عبده ليكون للعالمين نذيراً پس اوست صلوات الله عليه و آله نذير و پيغمبر از جانب حق تعالي در جميع عوالم پس محال است كه شريعتش ناسخ شرايع و دين [ص 146] او ناسخ جميع اديان نباشد و الا بايست تابع يا مساوي با غيرش باشد و اين منافي مبدئيّت او كه خاتميت كاشف از آن است ميباشد پس او اصل است وحده و كل موجودات فروع و اشعه و عكوس او مانند شمس و اشعه او يا مانند قلب و آلات او و الحمد لله .
در اثبات امامت ائمه اثنيعشر و احكام دولت نواب خير البشر سلام الله عليهم ما دام الشمس و القمر و در آن چند فصل است :
فصل ١ - بدانكه پيغمبر ما صلي الله عليه و آله چون روحي است مجسد بلكه ارواح و عقول كه فنا و دثور طاري ايشان نميشود تا نفخ صور از شعاع جسد و جسم مطهر آن بزرگوار عليه السلام ميباشد و بعلت عصمت و طهارت و نظافت ظاهر و باطن از جميع كدورات معرا و مبرا و از تمامي اعراض و غرايب مصفا و معرّا پس مقتضي هلاك و دثور در او معدوم و موجب فنا و هلاك در او روحي له الفداۤء غير موجود وليكن هر گاه عمل بمقتضاي ذات آن ذات پاك و علت وجود املاك و افلاك ميشد به دوام ابدي بايست دائم و به خلود سرمدي بايست مخلد بوده باشد مانند اهل جنت در بهشت چه بنيه مطهرهاش از اهل بهشت صافتر و اعتدال مزاج مباركش از اعتدال مزاج اهل بهشت صافيتر و حق سبحانه تعالي عدل و حكيم يعطي كلّ ذي حق حقّه وليكن هر گاه حق تعالي حكم حيات را بر آن حضرت جاويد ميفرمود با ظهور معجزات و خوارق عادات و عدم احتيال خلق و تأثير در او بوجهي من الوجوه خلق در ماده آن حضرت توهم ربوبيّت ميكردند و براي او [ص 147] سجده مينمودند و اين منافي آنچه براي او مبعوث شده بود از هدايت خلق و بجهة مفاسد ديگر كه ذكرش موجب تطويل است لهذا حق سبحانه و تعالي موت ظاهري كه خلع لباس بشري باشد بجهة آن بزرگوار مقدر فرموده فرمود در كلام مجيد خود انّك ميّت و انّهم ميّتون و امت آن حضرت صلي الله عليه و آله يا اينكه بدرجه قصوي رسيدند هر يك هر يك كه تمامي مسائل حلال و حرام و احكام و اعتقادات و اصلاح جميع احوال و امور متعلقه بخود و اشخاصي كه بعد ميآيند الي يوم القيمة از پيغمبر صلي الله عليه و آله فراگرفته و اخذ كرده پس متخلق بآن شده كه اصلا و قطعا ميانه ايشان نزاعي و خصومتي و فعل خلاف مرضات حق تعالي از ايشان صادر نشود تا كامل و مكَمل گشته و همچنين اشخاصي كه بعد از ايشان ميآيند موصوف بصفات ايشان تا اينكه اساسي كه آن بزرگوار با سعي بيشمار تأسيس كرده منهدم نشود و زحمتهائي كه بجهة اقامه اين دين بر نفس نفيس خود وارد آورده عبث نباشد يا اينكه كامل نشده و مسائل حلال و حرام خود را بالتمام و الكمال اخذ ننموده و آن را كه اخذ كردهاند درست فرانگرفته و اغلب را فراموش كردند و دايم ميانه ايشان خصومت و نزاع و حب جاه و حب رياست و متابعت هوي و شهوت نفس تا اينكه هر گاه حال بهمين قسم باقي بماند اساس نبوت منهدم شود و تعبهاي حضرت رسالت صلي الله عليه و آله عبث و هبا شود پس واجب شود كه حاكمي قيّمي براي ايشان قرار دهد و او را بجميع علوم [ص 148] و مسائل حلال و حرام و اعتقادات و ساير احكام واقف و مطلع سازد و همچنين احكام آنان كه بعد از اين بوجود ميآيند و وقايعي كه هنوز واقع و حادث نشده بعد از اين واقع و حادث خواهد شد كلاً را تعليم او كند و او را مربّي و مدبّر احوال اين خلق كند و دعا كند كه حق تعالي او را قوه حافظه كرامت كرده تا فراموش نكند و نور قلب او را زياد كرده تا ميل به باطل و دنيا ننمايد تا چون نفس نفيس خود صلي الله عليه و آله مربي اين امت ضعيف باشد و چون پدر و مادر مهربان متصدي حمايت و رعايت ايشان شود و شكي و ريبي نيست كه امت پيغمبر صلي الله عليه و آله بعد از او مطلع بر بسياري مسائل حلال و حرام براي خود نشده فضلا از ديگران دليل بر اين اختلاف ميانه ايشان و الآن اين امت بهفتاد و سه فرقه شدهاند كلا خود را به پيغمبر صلي الله عليه و آله نسبت ميدهند و به كتاب الله عمل مينمايند و قول هر يك مستلزم بطلان قول ديگري است و بالقطع قول پيغمبر صلي الله عليه و آله يكي از آن اقوال است و باقي كلا باطل است و هر كس حق را بخود نسبت ميدهد با شيوع ظلم و فساد و كذب بر رسول خدا در حياتش و بعد از مماتش حتي پيغمبر صلّي الله عليه و آله فرمود قد كثر عليّ الكذّابة الا فمن كذب عليّ متعمّداً فليتبوّء مقعده من النار و با وجود منافقين و خائنين در زمان پيغمبر صلّي الله عليه و آله كه حق تعالي از ايشان در قرآن خبر داده در مواضع عديده متكثره پس قطعا و يقينا امت مثل طائفه اولي كه [ص 149] وصف شده نيستند بلكه بالقطع و اليقين مثل طائفه ثانيه ميباشند كه جاهلند باكثري از احكام و بسياري از مسايل حلال و حرام و اغلب منافقين كه اظهار اسلام ميكردند و قلبا كافر و منافق در صدد ابطال اين دين و اضمحلال اين طريق مبين پس چگونه تواند شد كه خلق چنين بي والي و حاكم بعد از پيغمبر خود صلي الله عليه و آله باشند تا فايده ارسال رسول و بعثت كتاب و امر و نهي و زجر و تهديد و وعد و وعيد عبث باشد و پيغمبر صلي الله عليه و آله اجلّ و اعظم از اين است و حق تعالي اكرم از اين است كه خلق را در ضلالت واگذاشته براي ايشان علم هدايتي كه خلق را بآئيني كه پيغمبر خود را بآن مبعوث فرموده وادارد قرار ندهد پس واجب است بعد از پيغمبر صلي الله عليه و آله حاكمي بر خلق و آن حاكم امام است در نزد ما كه حكم پيغمبر را صلي الله عليه و آله جاري سازد .
فصل ٢ - و آن حاكم بايست معيّن از جانب حق تعالي باشد بنص رسول صلي الله عليه و آله و بيانش زيرا كه آن حاكم بايست مصلح خلق باشد نه مفسد و اصلاح از دو چيز ناشي شود يكي علمش بجميع آنچه مراد حق تعالي است از خلق در جميع مقامات و مراتب ظاهريه و باطنيه و خفيّه و جليّه و تمكّن از اظهار معجزات و خوارق عادات و عدم ميلش بدنيا و عدم متابعت نفس و هوي در امري كه راجح نباشد پس اگر علم نداشته باشد پس تكاليف الۤهيّه را كما هي كه بجهة اصلاح خلق قرار داده بخلق نرساند و چون عمل بخلاف مراد [ص 150] الله نمايند در آن كمال فساد است زيرا كه ضد صلاح جز فساد نباشد و همچنين هر گاه متابعت هوي و ميل به دنيا نمايد داخل خواهد شد در عموم قوله تعالي افرأيت من اتخذ الۤهه هواه و اضلّه اللّه علي علم و ختم علي سمعه و بصره الآية ، چه در حال التفات بهوي معرض است از خدا پس در آن حال حاكم از جانب خدا نباشد چه اعراض از حق تعالي عين فساد است چنانكه اقبال بجانب او عين صلاح پس معرض از حق تعالي مصلح نيست بلكه مفسد است و كسي كه عالم بجميع مراد الله سبحانه و تعالي باشد و جميع تكاليف و احكامي كه از مكلفين ميخواهد در جميع احوال و اوضاع ايشان و متمكن باشد از ادايش چنانچه وفق اراده الهيّه است و عدم ميل قلبش بسوي دنيا و هوي و استمرارش در آن اين كس غير از خدا كسي نميشناسد و نميداند و پيغمبر صلي الله عليه و آله هر چند ميداند كه جميع علوم را باو آموخته وليكن تحملش و صبرش و حفظش و ادايش كما امر و استمرار سكون و اطمينان و توجه و اقبال او بحضرت قدس بدون وحي الۤهي و حتم بر آن نخواهد دانست چه آن از احكام و اموري است كه جاري ميشود در آن محو و اثبات و علم بدا را حق تعالي متفرّد است و اولياءش بتعليم او سبحانه و تعالي ميدانند و اما ساير خلق از علم بآن عاري ميباشند و ايشان علم ندارند الّا بحسن ظاهر و اما بسريرت و هواجس قلوب غير از خدا و انبيا و اوصيا بتعليم الله كسي مطلع نيست و امام مصلح خلق را حسن ظاهر كافي نيست بلكه قطع [ص 151] بحسن واقعي و عصمت حقيقيه ضرور است چه او دليل ارادة الله و لسان محبة الله است و اشاره باين است قوله تعالي و اللّه يعلم المفسد من المصلح و قوله تعالي و ربك يفعل ما يشاء و يختار ماكان لهم الخيرة پس بنا بر اين نصب امام و حاكم بر رعيت و خلق بايست از جانب حق تعالي باشد بوحي او از لسان پيغمبر صلي الله عليه و آله به شخص مخصوص و الا قطع به صلاح و اصلاح او نخواهد بهمرسيد چنانچه حضرت موسي عليه السلام هفتاد نفر را برگزيد و اختيار كرد از نيكان قوم خود را آخر الامر همه فاسد درآمدند پس هر گاه حال اختيار پيغمبر اولوا العزم اين باشد حال اختيار ساير خلق جهّال ارباب غرض چه خواهد بود پس واجب است كه اختيار از جانب خدا باشد بنص رسول صلي الله عليه و آله لا غير ذلك .
فَصْل ٣ - اما حديثي كه نسبت به پيغمبر خدا صلّي الله عليه و آله ميدهند كه فرموده لاتجتمع امّتي علي خطاء بر فرض صحت اين حديث پس مراد از اين امت جماعتي هستند كه آن حاكم معيّن معصوم منصوب از جانب حق تعالي در ميان ايشان باشد غير ممتاز و غير معيّن و اين اجماعي است كه ما او را حجت ميدانيم و الّا يا مراد كل امّت است بر سبيل استغراق يا بعض هر گاه كلّ است باز حجّة است بعلت دخول آن حاكم معصوم در ميانه ايشان مثل اجتماع بر وجوب صلوة و زكوة و حج و ساير ضروريات و هر گاه بعض است مطلقا لازم ميآيد كه تمامي هفتاد و سه فرقه بر حق باشند چه صدق ميكند بر هر فرقه كه [ص 152] اجتماع كردهاند امت و امة جنس است شامل قليل و كثير است قال تعالي انّ ابراهيم كان امة قانتا لله و اين منافي قول پيغمبر است صلي الله عليه و آله كه همه در دوزخاند الّا يك فرقه كه ناجي است پس بر فرض صحت اين حديث حمل نميتوان كرد الّا بر معنيي كه ذكر شد زيرا كه امت صدق نميكند الّا بر تابع و شكي نيست كه عاصي در حين معصيت تابع پيغمبر نيست چه آن حضرت امر بمعصيت نميكند و نكرده تا عاصي در حين معصيت تابع او باشد نعوذ بالله پس هر گاه اجتماع كنند بايست قطع بر تابعيت ايشان حاصل شود در آن حال تا صدق كند كه امت اجماع كردهاند و اين قطع حاصل نميشود الا آنكه در ميانه ايشان باشد كسي كه هرگز معصيت نكرده و معصوم باشد پس اجماع امت آن اجماعي است كه كاشف از قول معصوم عليه السلام باشد نه هر اتفاقي و اما اجماع ضروري كه اتفاق كل باشد بحيثيتي كه هيچيك از امت از آن خارج نباشند در خصوص نصب امام و حاكم بعد از پيغمبر صلي الله عليه و آله محقّق نشده بعلت اينكه بعد از وفات آن حضرت مسلمين متفرق بودند در اطراف و بلاد و حاضر نبود الّا اهل مدينه و اتفاق كل اهل مدينه بر نصب امام حاكم محل نظر است بلكه قطع بخلاف است با اينكه بر فرض تسليم اتفاق ايشان كافي نيست چه اهل مكه و اهل طايف و اهل يمن همگي اسلام آورده بودند و حاضر نبودند پس چگونه اجماع ضروري منعقد شده با اخبار پيغمبر صلي الله عليه و آله كه امت من بعد از من بهفتاد و سه فرقه [ص 153] ميشوند يكي در بهشت است و باقي در جهنم است با وجود اين فرق عديده اجماع بر شخص واحد از خرافات اقوال است و قول پيغمبر صلي الله عليه و آله اولي به تصديق است از قول ديگران و اما قول باينكه مراد اجماع اهل حلّ و عقد است هر گاه مراد باهل حلّ و عقد معصومين عليهم السلام باشند آن حق است اما هر گاه غير معصوم باشد كلام در آن همان است كه مذكور شد كه قطع به تبعيت حاصل نميشود الا بوجود معصوم با اينكه در انحصار اهل حل و عقد باهل مدينه نظر است چه بسياري از مسلمين بااخلاص كه در اطراف منتشر بودند و روز بيعت سقيفه بنيساعده حاضر نبودند و در اجماع اهل حل و عقد از اهل مدينه ايضا نظر است چه تحقق اين اجماع را جز طائفهاي مدعي نيستند و شاهدي از غير خود ندارند و شهادت مدعي مسموع نيست پس اينگونه اجماعات بجهة نصب حاكم باطل باشد و اين حديث دلالت بر جواز نصب حاكم و امام براي رعيت بوجهي ندارد .
فصل ٤ - چون دانستي كه امام را بايست حق تعالي نصب و تعيين نمايد و رسول الله صلي الله عليه و آله تبليغ نمايد چنانچه حق تعالي فرموده يا ايها الرسول بلّغ ما انزل اليك من ربك و ان لمتفعل فمابلّغت رسالته و اللّه يعصمك من النّاس يعني اي پيغمبر برسان بمردم آنچه را كه بسوي تو نازل شده پس اگر نرساني پس تبليغ رسالت ما نكردهاي و خدا ترا از مردم حفظ ميكند هر گاه از شر و غايله ايشان هراسان و ترساني و شكي نيست كه اين امر خاصي است كه در او [ص 154] اهتمام است و پيغمبر صلي الله عليه و آله از خوف آن هراسان است و در اظهارش كسلان است و اين از احكام صوم و صلوة و جهاد نيست چه در آن ترسي و خوفي از كسي متصور نيست بلكه آن نصب حاكم و خليفه و امام است كه مردم بجهة هوا و هوس رغبت بآن ندارند چه بمقتضاي خواهش ايشان رفتار نميكند و خوف پيغمبر صلي الله عليه و آله از آن بود كه ايشان انكار كنند و قصد قتل آن حضرت نمايند و از دين برگردند پس تعبهاي بسيار كه در اقامه اين دين كشيده و رنجهاي بيشمار كه در اعلاء كلمه حق بخود راه داده عبث و هباء بوده اين اعلام منطمس و اين شريعت مندرس گردد وليكن چون حق تعالي آن حضرت را وعده حفظ و نصرت داده لهذا نصب وصي و حاكم نمود چنانچه بعد از اين مذكور خواهد شد انشاء الله تعالي و بالجمله چون امام از جانب حق تعالي منصوب است پس او خليفة الله و خليفة رسوله خواهد بود در خلق و او حجّة الله است در ميان مكلفين و خليفة الله هر گاه اكمل باشد در جميع صفات كماليّه از كل رعيت و مكلّفين تا اينكه هيچيك از رعايا در كمالي از كمالات مساوي او نباشند ولو علي جهة الاتفاق زيرا كه چنانكه حجت است بر هر فرد حجت است بر مجموع چه كل عالم بمجموعه شخص واحد است مكلف و حجة خدا بر او خاتم النبيين صلي الله عليه و آله و خاتم الوصيين ميباشد چنانچه اشاره بر آن شد پس هر گاه اكمل و اقدم باشد در جميع صفات احسن و اولي خواهد بود و در اتمام حجت و اكمال نعمت اعظم و [ص 155] حق سبحانه و تعالي با قدرت از بعثت خليفهاي چنين هر گاه عدول كند بسوي انقص از اين عدول از راجح بسوي مرجوح خواهد كرد و اين در حق او سبحانه و تعالي محال است چه انبيا را بر ترك راجح ملامت و مذمت فرموده و خود اجلّ است از اينكه مرتكب شود چه خود فرمُوده اتأمرون النّاس بالبرّ و تنسون انفسكم و دعوي عدم قدرت حق تعالي كفر است و عدم وجود متعلق غلط چه ما سابقا اشاره كرديم كه خاتم النبيين صلي اللّه عليه و آله مبدء وجود كائنات است و كل ذرات وجوديه بتوسط او موجود شدهاند مثل اشعه شمس بالنّسبة بشمس پس جميع انوار منبثه در اشعه جزء از سبعين جزء از نور شمس ميباشد پس جميع كمالات منبثه در رعيت و كل خلق جزء از سبعين جزء از كمال خاتم النبيّين صلّي اللّه عليه و آله باشد پس بايست خليفة الله جامع جميع كمالات باشد تا اينكه رعيت نگويد هر گاه موصوف باين صفت كمال هم ميبود بهتر بود تا محل حجتي براي ايشان در انكار خليفة الله نباشد پس بايست آن خليفه از منسوبان پيغمبر صلي الله عليه و آله باشد چه در نسبت با پيغمبر صلّي الله عليه و آله شرفي هست كه فائق بر همه شرفهاست و نسبت هم بر دو قسم است نسبت سببي و نسبي و اجتماع هر دو نسبت اكمل از يكي است بتنهائي و نسبت قريب اشرف از نسبت بعيد است و اقرب نسبي كه محل اجتماع نسبتين شود بطوري كه نبي اكبر و اعظم در نسب ظاهري باشد غير از ابن عم نخواهد بود و تفصيل اين كلام كما ينبغي در خور اين مقام نيست پس [ص 156] چون در اين نسب با نبي صلي الله عليه و آله مجتمع شد پس جميع شرافات عرضيه از شرافت و علو رفعت آباء و اجداد و بزرگي ايشان در ميان قوم و شرافت موطن و محل و مكان و ساير احوال كلا با نبي صلّي الله عليه و آله مشترك خواهد بود پس از عرب كه اشرفند از عجم و از قريش كه اشرف طوايف عرب و از آلهاشم كه اشرف طوائف قريش است و بيت الله و حرم الله دايم در دست ايشان بود ميباشد و بايست خليفة الله معصوم و مطهر باشد از جميع معاصي و ذنوب كبيره و صغيره قبل از بلوغ و بعد از بلوغ و قبل از خلافت و بعد از خلافت تا خلق او را جز در نيكي و حسن ذات مشاهده نكنند و همچنين ملائكه مقربين از او نفرت نكنند و جن از او رو برنگردانند چه او خليفه خدا بر ملائكه و جن و انس و حجة الله در آسمان و زمين ميباشد چه او خليفه رسول است در جميع آنچه پيغمبر صلي الله عليه و آله باو مبعوث بود و تا بطهارت و عصمت خود دليل باشد بر اينكه حق تعالي پاك و منزّه است از جميع نقايص و صفات امكانيّه و بايست خليفة الله اعلم جميع خلق باشد بجميع علوم كونيه و وجوديه تا بسعه علم خود دليل علوم نامتناهي خالق باشد و همچنين در قدرت بايست اقدر كل مخلوقين باشد و متمكن باشد از اظهار عجايب افعال و خوارق عادات و انفعال موجودات براي او تا خلق استدلال كنند بر عظمت و قدرت خالقي كه اين همه اقتدار بر مخلوق ضعيفي خود دارد پس هر چه ظهور قدرت در اين خليفه و [ص 157] حاكم اعظم ظهور قدرت الۤهيّه اعظم و غرض از ايجاد عالم اظهار صفات كماليه الۤهيه است براي مخلوق در مخلوق نه در ذات واجب و همچنين بايست اشجع كل خلق باشد بحيثي كه هر گاه كل خلق از جن و انس با او مقابله كنند بر همه غالب آيد مگر اينكه صلاح در آن نداند و همچنين اورع و ازهد كل خلق باشد چنانكه كل ما سوي الله در نزد او قربي و قيمتي نداشته باشد و همچنين ساير صفات كماليه و نعوت حسنه كه كل خلق و جميع رعايا از آن عاجز باشند .
فصل ٥ - بهمان دليلي كه ذكر كرديم كه بايست پيغمبر صلي الله عليه و آله از اين دار دنيا بعالم ديگر انتقال فرمايد بهمان دليل ايضا لابد است كه وصي و خليفه آن حضرت از دار دنيا بعالم عقبا ارتحال نمايد ليكن لابد است او را از وصي ديگري مثل او كه قائم باشد بجميع اموري كه آن وصي اول قائم بود زيرا كه نبوت آن حضرت صلي الله عليه و آله ممتد است ابد الدّهر پس اوصياء آن بزرگوار بايست متعدد باشند چون بايست آن اوصيا جامع جميع كمالات باشند پس عدد ايشان بايست اشرف و اكمل اعداد باشد تا اينكه جامع مجامع كمالات باشند حتي در عدد و كثرت و اعداد بر سه قسم ميباشند : عدد تام ، عدد زايد ، عدد ناقص و شكي نيست كه عدد ناقص نقص است جايز نيست كه عدد اوصيا باشد پس بايست جامع باشند عدد تام را و آن عددي است كه كسورش مساوي با اصلش باشد مثل شش تا دلالت كند بر اينكه اوصيا ظاهر ايشان بر طبق باطن ايشان و قلب ايشان موافق لسان ايشان و تامند در خلق و خُلق و [ص 158] علم و عمل و ساير احوال ذاتيه و بايست جامع عدد زايد هم باشند بجهة بيان اينكه لطيفه ايشان زايد بر ذات ايشان ميباشد كه خود را تكميل ميكنند و غير خود را نيز كامل ميگردانند چه اشياء بر سه قسم ميباشند اول لطيفه ايشان زايد بر ذات ايشان مثل چراغ و آفتاب كه خود را روشن دارند و غير خود را هم روشن ميكنند بدون اينكه چيزي از ايشان كم بشود دوم آنكه لطيفهاش مساوي ذات او باشد مانند جمره كه تنها خود را روشن دارد نه غير خود را سيم آنكه لطيفهاش كمتر از ذاتش باشد مثل احجار و ساير اشياء غاسقه كه خود را روشن ندارد تا بديگري چه رسد پس امام و خليفه پيغمبر صلي الله عليه و آله بايست از قبيل اول باشد نه ثالث و ثاني پس عدد ايشان بايست عدد زايد باشد و اول عدد از اعداد تام شش است و اول عدد از اعداد زايد اثنيعشر است يعني دوازده است و شش را چون مثني كنند دوازده ميشود و تثنيه براي اثبات تماميت ايشان در عالم غيب و عالم شهادت و عالم ظاهر و عالم باطن و عالم اجمال و عالم تفصيل پس دوازده جامع عدد تام است و جامع عدد زايد پس اوصياي پيغمبر آخر الزمان صلي الله عليه و آله بايست دوازده باشند بي زياده و نقصان تا كمالي از ايشان فوت نشود و الحمد للّه .
فصل ٦ - چون دانستي صفاتي را كه خليفه رسول الله صلي الله عليه و آله بايست بر آن موصوف باشد پس چشم هوش را واكن بهبين بعد از پيغمبر صلي الله عليه و آله كيست كه جامع اين اوصاف حميده و اخلاق [ص 159] محموده است اما در نسبت پس حق تعالي در قرآن فرموده هو الذي خلق من الماء بشرا فجعله نسبا و صهرا يعني حق تعالي چنان خداوندي است كه خلق كرده از آب انساني را پس او را نسيب و داماد گردانيد و در ميانه امت پيغمبر صلي الله عليه و آله احدي از مسلمين كه اين دو صفت را جامع باشد غير از علي بن ابيطالب عليه السلام نيست و نخواهد بود كه هم نسبت سببي را داشته باشد و هم نسبت نسبي چه هم داماد است و هم ابن عم و در عدول از تراب بسوي ماء اسرار عجيبه ايست چه حق تعالي در هر موضع در نزد خلقت بشر تراب را ذكر فرموده بخلاف اين موضع كه آب را ذكر فرموده و آب اصل است از براي تراب و هر اصل را اب اطلاق شود پس باين جهة است كه اميرالمؤمنين عليه السلام را ابوتراب كنيه شده بالجمله كلام در اين مقام طولاني است و در رسايل ديگر مفصل ذكر شده خصوصاً در شرح خطبه طتنجيه و منظور در اين مقام اثبات نسبت اميرالمؤمنين است عليه السلام با پيغمبر صلي الله عليه و آله بدو نسبت و اما اجتماع ساير كمالات از عصمت و طهارت و علم و معرفت و قدرت و وسعت و زهد و ورع بحد كمال فوق مرتبه مخلوقين ادعا نشده است الّا در حق آن حضرت و يازده نفر از اولاد طيبين طاهرين آن بزرگوار و اجماع كردهاند شيعه بر آن و غير ايشان از ساير ملل و نحل هر چند لفظا انكار كردند و ليكن در عرض كلمات و تأليفات و اشعار خود تصريح باين كردهاند و امري كه منافي آنچه شيعه ادعا ميكنند از ايشان ظاهر [ص 160] نشده بلكه خود در ائمه خود عصمت را شرط نميدانند و تو دانستي وجوب و لزوم آنرا و نص معصوم را شرط نميدانند و سابقا ذكر كرديم وجوب نص پيغمبر (ص) از جانب حق تعالي بر وصي و خليفه و نص بر اميرالمؤمنين عليه السلام را شيعه اتفاق دارند و مخالفين ايشان حديث غدير خم را بطرق كثيره مختلفه متواتره روايت كردهاند و انكارش جز از جهة عناد و تكذيب بر خدا و رسولش نيست بالجمله ما را حاجت بتطويل كلام نيست بلكه ميگوئيم كه خليفه رسول الله صلي الله عليه و آله بايست موصوف بصفات چندي باشد كه در نزد اخلال هر يك خلافتش باطل ميشود چنانچه بعضي از آن صفات مذكور شد و ميبينيم كه كساني را كه غير شيعه خليفه ميدانند باقرار خودشان يعني باقرار تابعين و متبوعين متصف باكثري بلكه بجملگي صفات مذكوره نيستند و آن را كه شيعه خليفه پيغمبر صلي الله عليه و آله ميداند او را موصوف بصفات مذكوره بلكه زايد بر آن ميدانند و مخالفين عدم اتصاف او را ثابت نتوانستند كرد پس امر خالي از اين نيست يا ايشان خليفه رسول هستند و اين اوصاف در ايشان مجتمع است يا نيست پس اگر هست فهو المطلوب و اگر نيست و ما نشنيدهايم و نديدهايم كه احدي غير از ايشان اين صفات در ايشان ادعا شود و محقق گردد پس حق سبحانه تعالي خلق را در ضلالت انداخته خليفه رسول را براي ايشان ظاهر نكرد با شدت احتياج خلق بسويش و آن قبيح است بر [ص 161] حق تعالي پس معلوم شد كه آن را كه شيعه بآن صفات موصوف ميدانند در واقع بآن موصوف است و همان خليفه رسول است صلي الله عليه و آله و الّا كذبش را ظاهر ميكرد چنانچه كذب ساير خلفا را ظاهر كرد چنانكه در كلام حميد مجيد خود فرموده و ماكان الله ليضل قوما بعد اذ هديهم حتي يبيّن لهم ما يتّقون و قال تعالي ان علينا للهدي ، و علي الله قصد السّبيل ، لاتحرّك به لسانك لتعجل به انّ علينا جمعه و قرآنه فاذا قرأناه فاتّبع قرآنه ثم ان علينا بيانه .
فصل ٧ - پس محقق شد كه خليفه بلافصل اميرالمؤمنين علي بن ابيطالب است عليه السلام چه اوست كه اختصاص او به پيغمبر صلي الله عليه و آله و مزيد اعتناي پيغمبر صلي الله عليه و آله بشأنش را احدي از مسلمين انكار ندارند با سبقتش در اسلام كه هرگز براي بت سجده نكرده و بجهة غير خدا عبادت نكرده و از اشراف و اكابر قريش و پيغمبر صلي الله عليه و آله او را اخ خود اختيار كرد و خداوند عالم او را نفس پيغمبر صلي الله عليه و آله ناميده در آيه مباهله و انفسنا و انفسكم باجماع مفسرين مراد از اين نفس در اين آيه اميرالمؤمنين است عليه السلام و سابق بود در جهاد با كفار هرگز فرار نكرده تا او را كرّار غير فرّار ناميدهاند و هرگز مخالفت پيغمبر صلي الله عليه و آله در حالي از احوال بالاتفاق نكرده و زوجه او سيده نساي عالميان است كه پيغمبر صلي الله عليه و آله فرموده فاطمة بضعة مني من آذاها فقد آذاني و من آذاني فقد آذي الله يعني فاطمه [ص 162] پاره جگر من است هر كه او را اذيت كند چنان است كه مرا اذيت كرده و هر كه مرا اذيت كند چنان است كه خدا را اذيت كرده و اين حديث در صحيح بخاري مذكور است و هرگز در مسئلهاي عاجز نشد و هرگز در حكمي خطا نكرد و هرگز در جنگي رو برنگردانيد هرگز معصيتي از او صادر نشد پس او خواهد بود صادق حقيقي كه حق تعالي خلق را امر فرموده كه مطيع و منقاد او باشند يا ايّها الّذين آمنوا اتّقوا الله و كونوا مع الصّادقين و همچنين اولاد امجادش يازده نفر عليهم السلام جامع همه اين صفات بودند هرگز كسي خلاف صفتي از اين صفات را بآن بزرگواران نسبت نداده از مخالف و مؤالف پس چون واجب شد كه اوصياي پيغمبر صلي الله عليه و آله بعدد دوازده باشند و صفات مذكوره لازمه در وصي و خليفه علي كمال ما ينبغي جمع نشده الّا در اين دوازده نفس اولي القربي كه حق تعالي امر بمحبت ايشان فرموده و اولي الامر كه حق تعالي امر بطاعت ايشان فرموده و اهل بيت كه حق تعالي حكم بطهارت ايشان فرموده چه هر گاه در ايشان مجتمع نبود بر حق تعالي لازم بود كه جامع صفات را ظاهر سازد و كذب ايشان را برساند چون نكرد قطع و يقين كرديم كه ايشانند ائمه هدايت اول ايشان اميرالمؤمنين علي بن ابيطالب عليه السلام و بعد از او فرزند گراميش حسن بن علي بن ابيطالب عليهما السلام و بعد از او برادر بزرگوارش جناب حسين ابن علي بن ابيطالب عليهما السلام و بعد از او فرزند گراميش علي بن الحسين عليهما السلام و بعد از او فرزند گراميش [ص 163] محمد بن علي عليهما السلام و بعد از او فرزند گراميش جعفر بن محمد عليهما السلام و بعد از او فرزند گراميش موسي بن جعفر عليهما السلام و بعد از او فرزند گراميش عليّ بن موسي الرضا عليهما السلام و بعد از او فرزند گراميش محمّد بن عليّ الجواد عليهما السلام و بعد از او فرزند گراميش علي بن محمد الهادي عليهما السلام و بعد از او فرزند گراميش حسن بن علي العسكري و بعد از او فرزند گراميش محمد بن الحسن العسكري عليهم السلام .
فصل ٨ - امام دوازدهم الآن حي و موجود است ولكن غايب از ابصار تا اينكه حق تعالي او را امر بخروج و اظهار فرمايد چه امامي بعد از آن حضرت نيست و الا عدد كامل نخواهد شد و از صفات كماليه از كمالي عاري ميشوند و آن محال است بر خليفة الله و حجة اللّه پس هر گاه ظاهر ميبود اعدا قصد قتل او ميكردند پس هر گاه بقوت خود با ايشان مقاتله ميكرد جملگي را بقتل ميآورد دو محذور لازم ميآمد يكي آنكه در اصلاب خبيثهاي نطف طيبه موجودند و در اصلاب طاهره نطف خبيثه پس هر گاه كفار و مخالفين را بقتل ميآورد قطع فيض از آن نطف طيبه ميشد و ظلم بر ايشان وارد ميآمد و ايشان را حجت بود روز قيامت بر حق تعالي و آن محال است و هر گاه مؤمنين را واميگذاشت در صلب ايشان نطف خبيثه بود پس چون بدنيا ميآمدند همان محذور اول عود ميكرد دوم الجاء در تكليف لازم ميآمد چه هر گاه بقوت و سطوت محاربه و مقاتله با كفار ميفرمود ايشان از [ص 164] خوف شمشير و قتل ايمان ميآوردند بلسان و در قلب منكر و منافق بودند پس هر گاه بهمان حالت از دنيا بروند و ما في القلب را اظهار نكنند و معذلك حق تعالي ايشان را عقاب كند ايشان را بر حق تعالي حجت خواهد بود و اين خلاف مقصود از بعثت انبياست قال تعالي لئلايكون للناس علي اللّه حجّة بعد الرّسل و حق تعالي فرموده لا اكراه في الدين پس بايست امام عليه السلام در نزد قصد دشمنان براي قتلش با ايشان قتل و محاربه نكند پس هر گاه با او عليه السلام ميكردند آنچه را كه با اجداد كرامش كردند پس چون شهيد ميشد عالم خالي از حجت خدا ميماند پس مصلحت جز فاني شدن و خراب گشتن عالم نبود چه بر حق تعالي قبيح است كه خلق را در ضلالت گذاشته عَلَم هدايتي براي ايشان منصوب نسازد با اينكه بادله عقليه و نقليه ثابت شده كه امام عليه السلام واسطه فيض جميع ذرّات وجوديه است پس در نزد فقدانش فقدان و اضمحلال عالم لازم ميآيد و هلاكت كل موجودات در آن متصور است و فناي عالم قبل از وقت مقرر نزد حق تعالي قبيح است و اين لازم خلوّ عالم از حجّت است پس واجب شد كه چندي غايب شود تا دولت باطل مضمحل شود و اصلاب از نطف طيبه و خبيثه خالي گردد پس به شمشير قاطع ظهور و خروج فرموده باطل را هلاك و حق را ظاهر فرمايد عجل الله فرجه و سهّل مخرجه بالنبي و آله .
فصل ٩ - اما ابوبكر و عمر و عثمان سالها بت پرستيدند بعد از [ص 165] اسلام در جنگها و غزوات با رسول خدا صلي الله عليه و آله فرار ميكردند باتفاق عامه مخالفين و حق تعالي ميفرمايد يا ايها الذين آمنوا اذا لقيتم الذين كفروا زحفا فلاتولّوهم الادبار و من يولّهم يومئذ دبره الّا متحرّفا لقتال او متحيّزا الي فئة فقد باء بغضب من الله و مأواه جهنم و بئس المصير يعني اي گروهي كه ايمان آورديد چون ملاقات كنيد كفار را در حالة جنگ پس پشت بر ايشان مكنيد و هر كس كه پشت كند بر ايشان نه از جهة قتال يا جمعآوري گروه در صوب ديگر پس گرفتار شود بغضب حق تعالي و جايگاه او جهنّم است و بد جايگاهي است ، و فرار حضرات به تواتر ثابت شده چنانچه ابن ابيالحديد كه از معظم علماي معتزله است در قصيده خود گفته :
و لمانس لاانسي الّذين تقدما و فرّهما و الفرّ قد علما حوب
يعني فراموش نكرده و نخواهم كرد آن دو نفر يعني ابوبكر و عمر را كه فرار كردهاند در جنگ خيبر وقتي كه علم برداشته بحرب يهودان رفته بودند و فراموش نميكنم ايشان را كه پيش افتاده بعد گريخته و حال آنكه يقين ميدانستند كه گريختن حرام و در او هلاكت است و همچنين از ارذل طوايف قريش بودند تيم و عدي و خودشان از ارذل طوايف خود بودند از جهة حسب و نسب و دناءت اب و جد چه پدر ابوبكر منادي خوان يكي از اعيان قريش بود و كاسهليسي او ميكرد و پدر و جد عمر احوال ايشان معروف و همچنين جاهل بودند باكثري از احكام شرعيه فضلا از اسرار حقه وجوديه چنانچه [ص 166] ابوبكر ندانست كه ابّ با تشديد و كلاله چه معني دارد و قول عمر لولا عليٌّ لهلك عمر ، كه گوشها را پر كرده و همچنين معصوم و طيب و طاهر باتفاق مسلمين نبودند و صدور معاصي از ايشان غير منكر است و بعيد بودند در نسب با پيغمبر صلي الله عليه و آله اما دخترهاي ايشان زن پيغمبر صلي الله عليه و آله بودند دليل خوبي خود و دخترها نميشود چه نوح عليه السلام زنش كافره بود مثل لوط عليه السلام و پدر و مادر ايشان نيز كافر بودند چنانچه در قرآن مذكور است و آيه الخبيثات للخبيثين الخ ، دليل خوبي دخترها نيست چه اين آيه مراد زن و شوهر دنيائي نيست يقينا چه حق تعالي هم قصه زنهاي نوح و لوط را ذكر فرموده كه ايشان كافره بودند مصاحبت آن دو پيغمبر نفعي بايشان نهبخشيد و تناقض در قول حق تعالي نخواهد بود با ورود حديث متفق عليه بين الفريقين كه جناب پيغمبر صلي الله عليه و آله فرموده هر چه در امتهاي گذشته ميشود در اين امت نيز بايست بشود بعينه حذو النعل بالنعل پس بايست زني از زنهاي پيغمبر صلي الله عليه و آله كافره باشد چون زن نوح و لوط و همچنين متوجه شد بر ايشان لعن پيغمبر صلي الله عليه و آله چون تخلف از جيش اسامه نمودند باتفاق مسلمين قال صلي الله عليه و آله جهّزوا جيش اسامة لعن الله من تخلّف عنها ، و دايم رسول خدا صلي الله عليه و آله ايشان را در غزوات تابع و مرؤس ميكرد و ديگري را بر ايشان امير ميكرد الّا در مواضع خاصه كه در [ص 167] آنجا ميخواست ظاهر سازد نفاق ايشان را در غزوه ذات السلاسل عمرو عاص را بر ايشان امير كرد و عمرو عاص ايشان را عسس عسكر خود قرار داد و اذيّت كردند فاطمه را صلوات الله عليها كه اذيّت فاطمه عليها السلام اذيّت رسول خداست و اذيّت رسول خدا اذيّت خداست و اذيّت خدا موجب لعن و رسوائي دنيا و عقباست و آيه مباركه الّذين يؤذون الله و رسوله لعنهم اللّه في الدنيا و الآخرة و از اين مقوله امور ضروريه متواتره بين المسلمين بسيار است آيا هيچ عاقلي بعد از ملاحظه و مشاهده يكي از اين صفات اين گونه اشخاص را امام و حجت خدا و واسطه ميانه خود و خدا قرار ميدهد با وجود آن بزرگواران كه منزه و مبرّأند از جميع صفات ذميمه و اوصاف قبيحه اتفاقا تا اينكه تعظيم و احترام اهل البيت عليهم السلام از ضروريات دين شده هر كس بالنسبة بايشان سخن نالايقي بگويد كافر و خارج از دين محمد است صلي الله عليه و آله لا واللهِ عاقل باين بدل راضي نيست اتستبدلون الذي هو ادني بالذي هو خير ، و لكن لاتعمي الابصار و انما تعمي القلوب التي في الصدور .
در معاد و حشر ارواح و اجساد است و در آن چند فصل است :
فصل - شكي و ريبي نيست كه اين دنيا دار محن و آلام و اختلاف و تغير و تبدّل و زوال و انتقال است هيچ حالي از خير و شر و نفع و ضر و نعمت و زحمت و راحت دوام و استمرار نداشته و ابدا نخواهد داشت و شكي نيست كه حق تعالي خلق را خلق فرموده و ايشان [ص 168] را تكليف فرموده و در آن امر و نهي و وعد و وعيد و در امتثال و عمل آوردن آن تكاليف ثوابها وعده فرموده و در ترك امتثال و مخالفت آن تكاليف عقابها قرارداد كرده و حق تعالي اعظم و اجلّ از آن است كه خلف وعده فرمايد يا آنچه گفته بجا نياورد بجهة عدم تمكن و اقتدار و ما ميبينيم كه گروهي موافقت و اطاعت نمودند و حق عبادت را بمقتضاي مقام خود بعمل آوردند و جماعتي ديگر معصيت كردند و در مخالفت و بدكرداري دقيقهاي فروگذار نكردند و نه اينها بمكافات بدي عمل خود مبتلا شدند و نه آنها بثوابها و نعمتهاي خود بحسب وعده حق تعالي كه خلف نميشود رسيدهاند و از اين دنيا ارتحال نمودند پس هر گاه دار ديگري و محل ديگري نباشد بجهة جزا و مكافات پس ظلم و خلف وعده و تساوي بدكار و نيكوكار لازم ميآيد و آن بر حق تعالي محال است پس واجب شد كه جملگي مكلفين در دار ديگر عود نمايند بجهة استيفاي حق خود .
فصل - و كيفيت معاد اين است كه چون مردمان ميرند ارواح بر سه گونه ميباشند يكي از ايشان ماحض الايمانند و اين طايفه ارواح ايشان بعد از مرگ بجنت دنيا روند و در آنجا در نعيم ميباشند و چون روز جمعه شود و روز عيد در نزد طلوع صبح صادق ملئكه براي ايشان ناقههائي از نور كه بر هر ناقه قُبهاي از ياقوت و زمرّد و زبرجد و دُرّ ميباشد حاضر كنند پس سوار آن ناقهها ميشوند پس پرواز دهد آن ناقهها ايشان را ميانه آسمان و زمين تا به وادي السلام آيند بپشت كوفه پس در آنجا [ص 169] ميباشند تا زوال شمس پس اذن ميگيرند از ملك براي زيارت قبور و اهالي خود تا اينكه ظل هر چيزي مثل او ميشود پس ملك ندا ميكند و ايشان جمع ميشوند و سوار ناقهها شده ايشان را پرواز دهد تا بغرفات جنان رسند و در آنجا تنعم ميكنند بهمين طريق تا رجعت آلمحمد عليهم السلام پس برميگردند بسوي دنيا پس هر كه كشته شده باشد در دنيا زندگاني ميكند در رجعت بدو مقابلِ عمر دنيا پس ميميرد و هر كه مرده باشد از دنيا برميگردد تا اينكه كشته شود پس چون حق تعالي محمد و اهل بيت طاهرين سلام الله عليهم اجمعين آن حضرت را از زمين بالا برد باقي ميمانند مردمان چهل روز پس اسرافيل نفخ ميكند نفخه صور را پس باطل ميشود ارواح و ساير حركات پس نه حسّ است و نه محسوس چهارصد سال پس ميآيد روح بآن اجساد از جنان دنيا و اجساد و اجزايش متفرق ميباشد و باقي ماند در قبور خود مستديرة مثل سحاله طلا در دكان صايغ و اما قسم دويم ماحض الكفرند و اين طايفه چون بميرند محشور شود ارواح ايشان در نزد مطلع شمس و در آنجا ايشان را عذاب ميكنند بحرارت آفتاب پس چون غروب نزديك شود محشور شوند بسوي برهوت بوادي حضرموت عذاب ميشوند در آنجا تا صباح پس ملئكه عذاب ميرانند ايشان را بسوي مطلع الشمس و همين طريق تا نفخه صور پس باطل ميشود ارواح ايشان و اما اجساد ايشان در قبور خود دخاني و شرارهاي از آتش جهنم كه در مشرق است بآن اجساد ميرسد و بهمين [ص 170] حالت باقيند تا نفخه صور و اما قسم سيم كسانيند كه مستضعفند نه ماحض الايمانند و نه ماحض الكفر و اين جماعت و ارواح ( اين جماعت ارواح خل ) ايشان باقي ميماند با اجساد ايشان تا روز قيامت پس چون چهارصد سال بين نفختين بگذرد باراني ميبارد از زير عرش كه اسمش صاد است آبي است كه رايحهاش رايحه مني است تا آنكه زمين جملگي دريايي ميشود پس موّاج گردد بر روي زمين تا اينكه مجتمع شود اجزاء بر جسدش در قبر خود پس گوشتها ميرويد در مقدار چهل روز پس مبعوث ميكند حق تعالي اسرافيل را پس امر ميكند او را بنفخ صور نفخه نشور و بعث پس پرواز كنند ارواح پس داخل ميشود هر روحي در جسد خود در قبر پس بيرون ميآيد از قبر و خاك از سرش ميريزد پس در آن وقت قيامت برپا شود اين است معني معاد يعني عود ارواح بسوي اجساد خود چنانكه در دنيا است و واجب است ايمان باين معاد چه ممكن است و حق تعالي بر هر ممكني قادر است و حال آنكه خدا و رسول او الصادقين ( و رسول و ائمه صادقين خل ) سلام الله عليهم از آن خبر دادهاند پس حق ميباشد و ايضا اين معاد ثمره عدل و فضل است و روز جزاء اعمال است و عدم وجود آن منافي فضل در اعطاء ثواب و عدل در وقوع عقاب ميباشد و ايضا معاد لطفي است براي مكلفين كه اعانت ميكند ايشان را بطاعت و بازميدارد ايشان را از معصيت پس واجب باشد در حكمت و ايضا تمامي مسلمين اجماع و اتفاق بر وقوع آن نمودهاند و بر اينكه اصلي است از اصول اسلام پس [ص 171] متحقق نميشود اسلام بدون اعتقاد وقوع او و اينكه منكر معاد كافر است پس وقوعش حق باشد و ايضا حق تعالي تكليف كرده بندگان خود را پس امر كرد ايشان را بطاعت و وعد داد ايشان را بر وفاء بعهد حق و امتثال امرش حسن ثواب را و نهي كرد ايشان را از معصيت خود و وعيد و ترسانيد ايشان را از نقض عهد و مخالفت نهي بعقاب و تكليف واقع نشد و حق سبحانه تعالي خبر داد كه تأخير كرده آن را تا روز قيامت پس فرمود انما يؤخّرهم ليوم تشخص فيه الابصار و ايضا فرمود و يستعجلونك بالعذاب و لنيخلف الله وعده و انّ يوما عند ربك كالف سنة مما تعدّون و آيات در اين معني بسيار است پس وقوعش حق و ثابت خواهد بود چه از آن خبر داده صادقي كه قادر است بر آن .
فصل - چون حشر براي ايشان است كه تمام بشود مقتضاي عدل حق واجب است اعاده هر صاحب روحي بر اينكه جزا داده شود بعمل خود از خير و شر و اخذ حق مظلوم از ظالم و اين احوال ثلثه يعني مجازات مكلف است به عمل خود از خير و شر و اخذ حق او از ظالمش و اخذ حق از او براي كسي كه او ظلمش كرده است شامل هر صاحب روحي ميباشد از جميع حيوانات از انس و جن و ساير شياطين و حيوانات بجميع انواع آن الا اينكه در هر چيزي بحسب خود از مقدار قابليت و استعداد او بلكه در نوع واحد اين حكم اختلاف مرعي است قال الله سبحانه و لكل درجات مما عملوا و دليل بر اينكه حساب و حشر ( حشر و نشر خل ) عام است مر كل حيوانات ناطقه و صامته را قوله تعالي و ما من دابة في الارض و لا طائر يطير [ص 172] بجناحيه الا امم امثالكم مافرّطنا في الكتاب من شئ ثمّ الي ربّهم يحشرون يعني هيچ جنبندهاي نيست در زمين و هيچ پرندهاي نيست كه پرواز كند بدو بال خود مگر اينكه امتهائي هستند مثل شما اي بني نوع انسان و ما كم نكرديم در كتاب ذكر چيزي را از احوال موجودات پس اين امم متخالفه محشور ميشوند در قيامت بسوي پروردگار خود و قول امام عليه السلام ليقتصّ الجماء ( للجماء خل ) من القرناء يعني هر گاه شاخداري يا ( با خل ) بيشاخي تعدي كند حق تعالي قصاص ميكند ظالم را و قوله تعالي و مايظلم ربّك احدا دلالت ميكند در تأويل كه حق تعالي ميگيرد حق براي صاحب حق هر چند از ناطقين براي صامتات و از صامتات براي ناطقين بلكه محشور ميشود بعضي جمادات مثل احجار معبوده بناحق و اشجار و غير اينها و قصاص گرفته ميشود از ايشان بجهت رضاي ايشان بمعبوديت قال تعالي انكم و ما تعبدون من دون الله حصب جهنم انتم لها واردون پس اگر بحث كني چگونه راضي ميشوند احجار و اشجار و حال آنكه براي ايشان عقول و شعور نميباشد جواب گويم كه براي ايشان عقول و شعوري است به نسبت مقام ايشان در وجود چنانكه حق تعالي فرموده لو كان هؤلاء آلهة ماوردوها يعني هر گاه اين بتها خدا ميشدند ( ميبودند خل ) وارد جهنم نميشدند و معذب نميگشتند و استشهاد در صيغه وردوها كه جمع مذكر عاقل ادا فرموده هر گاه شعور نميداشتند مناسب ماوردتها ( ماوردنها خل ) بود نه ماوردوها مثل اين در ظهور دلالت بر شعور جمادات قوله تعالي فقال لها و للارض ائتيا [ص 173] طوعا او كرها قالتا اتينا طائعين و نگفت طائعات ، مترجم گويد كه شعور نباتات و جمادات قريب بضرورت مذهب رسيده بلكه در اين اوقات هر گاه كسي ادعاي ضرورت كند تواند چه عرض ولايت آلمحمد سلام الله عليهم بر اشجار و احجار و انهار و بحار و جبال و اعراض و جواهر بسرحد تواتر معنوي رسيده و منكر آن مكابر و مباحث و حمل كل اينها را بر مجاز دور از طريقه عاقلان است بلكه مواضعي هست در اخبار كه حمل مجاز باطل ميكند مدعا را و مستلزم كذب است العياذ بالله و در ساير رسايل و اجوبه مسايل شرح اين مطلب دادم و در اين مقام اختصار منظور دارم و السلام .