فَصْل ٢ - زينهار زينهار كه توهم كني كه انبيا را نسبتي است بحق سبحانه تعالي و نسبتي است بخلق كه از آن جهة از حق اخذ كند و از اين جهة بخلق برساند چنانكه بعضي از جهّال و سفها و بيخردان را اعتقاد آن است و قايل شده‌اند بربط حادث بقديم و مناسبت ميانه واجب و ممكن حتي كمترين از بعضي از ايشان بالمشافهه شنيدم و در اثبات مدعاي خود اين بيت را شاهد مي‌آورد كه :

رو مجرد شو مجرد را به‌بين ديدن هر شئ را شرط است اين

و اين كفر است و زندقه نعوذ بالله منه هيچ نسبتي ميانه واجب و ممكن نباشد و الا واجب و ممكن نباشد چه واجب مخالف ممكن است در كل جهة چه او مستغني بالذات است و اين محتاج بالذات و صفات او صفات غنا و قدرت و كمال و صفات اين صفات فقر و احتياج و عجز و نقصان هيچ اين باو مانند نباشد و او باين مشابه نه و الا لازم آيد كه براي او شبيهي باشد و حال آنكه خود نفي فرموده اين معني را از خود و گفته ليس كمثله شئ و في الحديث فلايشابهه شئ و لايدانيه شئ [ص 110] و لايوافقه شئ و قال الرضا سلام الله عليه فليس الله عرف من عرف بالتشبيه ذاته و لا اياه وحّد من اكتنهه و لا حقيقته اصاب من مثّله و قال ايضا في هذه الخطبة كنهه تفريق بينه و بين خلقه و غيوره تحديد لما سواه و حقيقة اين مسئله را با بعضي از شقوق در رساله مطالع الانوار بيان نموده‌ام الحاصل مناسبت و مشابهت بالمره ميانه حق و خلق منتفي است ،

هيچ نسبت خلق را نبود بحق او است حق و او است حق او است حق

او منزه از صفات و ذات ما او مبرّا از همه حالات ما

و همچنين توهم نكني كه انبيا كه صاحب اين مقام عظيم گرديدند و شايسته اين تشريف كبير گشتند حق تعالي ايشان را چنين قرار داده بدون آنكه در ايشان چيزي باشد كه قابل اين باشند و مساوي‌اند در اين مرتبه انبيا و ساير ناس اگر بغير انبيا نيز ميداد مرتبه نبوت براي ايشان بود كه اين كفر است و زندقه ، بزرگ است حق سبحانه تعالي از اينكه ظلم كند يا ترجيح بلا مرجح دهد يا منع كند فيض خود را از مستحقين كيف و هو الفياض علي الاطلاق و اكرم الاكرمين و ارحم الراحمين تعالي ربّي و تقدّس بلكه حق سبحانه و تعالي چنانكه سابق بيان شد از كمال عدل و حكمت خود خلق نمود خلق را بمقتضاي قابليات و حسب استعدادات ايشان و ظلم و جبر نكرد ايشان را بلكه اعطا نمود بهر كس هر چه را كه مستحق آن بود و سائلش بود بلسان استعداد چنانكه حق تعالي از آن خبر داده در كلام مجيد [ص 111] خود و لو اتبع الحق اهواءهم لفسدت السموات و الأرض و من فيهن بل اتيناهم بذكرهم فهم عن ذكرهم معرضون و دانستي كه اختلاف ميانه خلايق در عوالم ثلثه كه ذرات ثلثه‌اند واقع شد و الّا قبل كان الناس امة واحدة فاختلفوا ، اختلاف اول در ذر اول و عالم اول كه آن عالم جبروت است و بالمعني واقع شد چون اختلاف حروف در مداد و تكليف در آن عالم جنسي بود مبهم و اختلاف دوم در عالم دوم در ذرّ دوم كه آن اسفل جبروت و اعلي ملكوت است بالرقايق واقع شد و تكليف در آن عالم نوعي بود مبيّن و اختلاف سيم در عالم سيم در ذر سيّم و آن عالم ملكوت است بالصورة باشد و تكليف در آن عالم شخصي بود مميّز پس در عوالم ثلثه هر كس كه اول اجابت نمود امر پروردگار خود را اقرب شد بسوي او از جميع موجودات و چون طفره در وجود باطل است پس حق سبحانه و تعالي فيض را از جانب خود بساير موجودات ميرساند بواسطه آن كس كه اوّل اجابت نمود پس آن باب حق تعالي و رسولش خواهد بود بالنسبة بساير موجودات و الا نسبتش بهمه موجودات علي السويه باشد نيست از بعضي اقرب بالنسبة ببعضي ديگر تعالي ربّي و تقدس عن ذلك پس انبيا كساني باشند كه اوّل اجابت نموده باشند و امم ايشان آخر پس ممكن نباشد كه فيض بامم برسد بدون توسط انبيا و محال باشد كه رتبه پيغمبر براي كسي ديگر از امتش باشد و احدي غير از او صالح اين امر عظيم و شأن جليل كه رياست كبري است ميباشد و الا لازم آيد كه شئ از مكانش [ص 112] تجاوز نمايد و از رتبه خود قدم بالا نهد پس صحيح نباشد قول حق تعالي در تأويل كه و ما منا الا له مقام معلوم و لازم آيد طفره در وجود و تقدّم آنچه مؤخر است و تأخر آنچه مقدّم است و لازم آيد كه سافل را حكم بر عالي باشد و لازم آيد تقديم مفضول بر فاضل و آن اشنع اقوال و اقبح اعتقاد است و حق سبحانه تعالي باين سبب رد كرده اقوال جماعتي از ضالّين را كه ميگفتند لن‌نؤمن حتي نؤتي مثل ما اوتي رسل الله يعني هرگز ايمان نياوريم بخدا و اقرار بوحدانيت و الوهيت او نمي‌نمائيم تا اينكه داده شويم از علوم و معارف و فعل خارق عادت مثل آنچه رسول الله صلي الله عليه و آله داده شده از ولايت عظمي و رياست كبري پس حق تعالي رد كرده قول آن جماعت را بقوله تعالي الله يعلم حيث يجعل رسالته يعني خداي تعالي ميداند كه رسالت خود را در چه مكان بايد قرار داد هر كسي قابل اين منصب نيست و هر كه را رتبه اين كرامت ني ،

توفيق رفيقي است بهر كس ندهند دم طاووس به كركس ندهند

و خبر داده از حال جماعتي كه ادعاي اين منصب مينمودند در سوره انفال كه و لو علم الله فيهم خيرا لاسمعهم و لو اسمعهم لتولوا و هم معرضون يعني هر گاه حق سبحانه تعالي در ايشان خيري و نيكي ميديد كه ايشان بحسب قابليت خودشان قبول اين امر عظيم مي‌نمودند هرآئينه ايشان را شنوا و بينا مينمود و از علوم و معارف بايشان اينقدر عطا ميكرد كه توانند از عهده اين منصب عظيم برآمد لكن چون [ص 113] در ايشان خيري نديد عطا نفرمود چگونه هر گاه ايشان را شنوا ميكرد هرآئينه بازميگشتند و اعراض مينمودند و قبول نميكردند پس هر كس چگونه تواند كه او را رتبه نبوت حاصل شود و هر كس كه حقيقة امر را داند داند كه اين امر از جمله ممتنعاتي است كه تصورش نتوان كرد بلكه هيچكس را رتبه هيچكس نيست و الا آن كس مي‌بود و در تمام وجود دو نفر متساوي در رتبه نباشند ابداً يا مقدم است يا مؤخر و تساوي ممكن نباشد چنانكه بر اولي البصاير مخفي نيست پس اعتنا مكن بآنچه مسموع ميشود از بعضي از صوفيه كه ميگويند كه انبيا باين مقام نرسيدند مگر بسبب رياضات و مجاهدات نفسانيه و فعل اعمال صالحه و اعتزال از خلق بالمره و توجه بحق بالكليه تا اينكه جهة ربّ ايشان قوت يافته و جهة نفس زايل و مضمحل گشته پس باز باعمال صالحه و توجه حقيقي بحق سبحانه قوت دادند جهة رب را و مضمحل كردند جهة نفس را تا بالمره جبال انيّت مندك و بنيان ماهيت و خودبيني را منهدم ساختند پس خود نديدند چون خود نديدند حق ديدند بخود پس بجهة ايشان فناء في الله و سفر بالحق في الحق دست دهد پس مي‌مانند در اين مقام ما شاء الله پس بقاء بالله كه مقام صحو است بعد از سكر و بقاء است بعد از فناء و وجود است بعد از عدم براي ايشان حاصل شود پس سفر كنند بجهة اكمال ناقصين و اتمام قاصرين از حق بسوي خلق پس در خلق بحق بينند و بحق شنوند و بحق دانند و آن سفر من الحق است الي الخلق و سفر في الخلق است [ص 114] بالحق و اين مراتب اربعه را اسفار اربعه و دو قوس صعود و نزول نيز گويند و گويند كه چون شخص طي اين اسفار نمايد رسول باشد و بعد از انقطاع رسالت ولي باشد و از اين جهة رسالت را ادني مراتب دانند حتي كمترين از بعضي شنيدم كه نقل ميكرد از يكي از صوفيه كه رسالت را حيض الرجال نام نهاده است و از اين جهة بعضي از ايشان در بيان معني اقبل فاقبل ادبر فادبر اين شعر را نوشت كه

از بشري رسته بود باز براي بشر تا بكمال آورد پايه نقصان گرفت

و اين كلام بالاجمال صحيح باشد لكن ايشان نفهميده‌اند كه اين اسفار اربعه كامل ميگردانند شخص را بكمالي كه متصور است در حق او بالنسبة بآن مرتبه كه براي ايشان است و شخص را كامل مطلق نميگرداند چه ما در رسايل خود ثابت نموديم كه وجود صاحب مراتب و اوضاع ميباشد و تجلي حق تعالي براي صاحب آن مرتبه بحسب آن مرتبه باشد پس مرتبه فناء في الله و بقاء بالله در اشخاص متفاوت ميباشد حتي براي نمله اين مراتب ميباشد و از اين جهة است كه چون صعود نمود بمقام خود فهمد كه ان لله زبانتين ، بلي قاطع اين مراحل اكمل از كساني است كه قطع نكرده‌اند اما بجهة او كمال مطلق نباشد آيا نه‌بيني كه حيوانات را نبوت بر انسان نباشد و حشرات را بر حيوانات و نباتات را بر حشرات و جمادات را بر نباتات و حال آنكه بجهة ايشان كلا اين مراتب اربعه بحسب خودشان باشد و همين است بعينه حال انسان بالنسبه بسوي انبيا چه ساير ناس كلا از شعاع انبيا كلا باشند و نسبت مردمان بالنسبه به پيغمبران مثل شمس است باشعه و اشعه است باظله و هكذا پس هر كس را كه قطع مسافت باطنيه دست داده بمرتبه انبيا هرگز نرسد [ص 115] هر چند قلب خود را صافي نمايد در كمال صفا چه ما قصد نميكنيم از نبي مگر كسي را كه در مرتبه اولي وجود باشد و اسفار اربعه را قطع نموده باشد پس در قطع مسافة هر چند مساوي لكن در مرتبه انبيا اعلي باشند اگر چه در قطع مسافة هرگز مساوي نيستند هر گاه خواهي كه حقيقة اين مسئله بر تو منكشف گردد دو آينه تحصيل نموده يكي را در نزديكي سراج بگذار و يكي را دورتر به‌بين تفاوت انطباع نور را در هر يكي بالنسبة بديگر و به‌بين تفاوت آن نور كه در مرآت بعيده از سراج ميباشد با آن انواري كه در ارض خالي از سراج است و به‌بين تفاوت آن انوار را با اظله چون بديده بصيرت نظاره كني حقيقة امر را خواهي فهميد ، از اينكه وقت تنگ بود نشد كه حقيقة اين مسئله را با تفصيل بيان مراتب اربعه با آنچه واقع ميشود مسافر را در هر سفري از اين اسفار چهارگانه بيان نمايم وليكن در شرح بر شرح زيارت جامعه بعضي از اين مراتب و شرايط سفر نمودن را ذكر نموده‌ام لكن بالاجمال است انشاء الله تعالي در كتاب كبير تمام امر بحول الله و قوته خواهيم نوشت تا گم‌گشتگان باديه جهل را براه راست هدايت هدايت نمايد .

فَصْل ٣ - بدانكه پيغمبران بايد كه انسان باشند و ملائكه نتواند كه رسول شد بسه وجه اول آنكه سبب بعثت انبيا آن بود كه چون خلق در نهايت تعلق و تدنس و اختلاط بعالم اجسام و شهادت كه اسفل عوالم و ادني مراتب و اقل مقامات و از عوالم علويه معنويه غيبيه كه مجرد از مواد باشند ايشان را خبري نيست بجهة عدم صعود ايشان در آن [ص 116] مدارج و مقامات بجهة فقدان شروط كه بجهة مسافرين سفر باطني مقرر است پس در اول دفعه ايشان را انسي با اهل عوالم علويه و انوار مجرده نباشد بجهة عدم مناسبت پس كساني بايد كه براي ايشان وجهين باشد وجهي بعالم علوي معنوي غيبي كه از آن تلقّي فيض نمايند و وجهي بعالم سفلي جسمي كه بآن ايصال آن بمستحقان كنند ليهلك من هلك عن بينة و يحيي من حي عن بينة و اما ملائكه انواري‌اند مجرد از مواد خالي‌اند از قوه استعداد و ايشان را اصلا و قطعا بعالم سفلي جسمي شهودي تعلقي نباشد چنانكه اميرالمؤمنين روحي فداه در وصف ايشان ميفرمايد كه صور عارية عن المواد خالية عن القوة و الاستعداد تجلّي لها فاشرقت و طالعها فتلألأت و القي في هويّتها مثاله فاظهر عنها افعاله الحديث ، پس گرفتاران علايق جسمانيت را از تلقي فيض از ارواح مجرده حظي و بهره‌اي نخواهد بود پس علة غائيه بعثت منتفي خواهد شد و حق تعالي اجل است از اينكه از او صادر شود فعل عبث ، تعالي ربي و تقدس عن ذلك علوّا كبيراً ، پس بايد كه بشر باشد كه بظاهر او را مناسبت با ناس باشد كه مردم با او انس گيرند چه شخص از ابناي جنس خود فرار نكند پس تلقّي فيض از اوامر و نواهي از ايشان ممكن باشد و دوم آنكه حق تعالي حكم نموده كه ملائكه را خلق نه‌بينند مگر حال احتضار ايشان چنانكه حق تعالي بهمين ردّ اقوال جماعتي نموده كه ميگفتند كه رسول بايد ملك باشد و از آن خبر داده بقوله تعالي و قالوا لولاانزل عليه ملك [ص 117] و لو انزلنا ملكا لقضي الامر ثم لاينظرون يعني گفتند كفار كه كاشكي حق سبحانه تعالي ملائكه را بسوي خلق برسالت ميفرستاد پس رد كرد قول ايشان را كه اگر ما ملائكه را ميفرستاديم هرائينه همگي ميمردند و مهلت داده نميشدند بجهة زندگاني و در آيه ديگر فرموده كه يوم يرون الملائكة لا بشري يومئذ للمجرمين يعني روزي كه خلق ملائكه را بينند گنه‌كاران را بشارت به توبه و ثواب نباشد چه آن حالت موت است و الا قبل از موت هر كسي را بشارت است به بهشت به توبه‌اش و سببش آن است كه ملائكه انواري‌اند مجرد و از اهل عوالم علوي و اهل عالم ناسوت كه بجلباب بشريت گرفتار و بعلايق جسمانيت مقيدند ملاقات و مصاحبت با اهل عوالم ملكوت اتفاق نيفتد مگر بخلوص از اين جلباب و اين خلوص حال موت دست دهد و الا واقعه موسي و كيفيت اندكاك جبل و بيهوش شدن موسي و مردن بني‌اسرائيل دست خواهد داد از اين جهة امام فرموده انّ للّه سبعين‌الف حجاب من نور و ظلمة لو كشف واحد منها لاحرقت سبحات وجهه ما انتهي اليه بصره من خلقه و في رواية اخري ان لله سبعين‌الف حجاب من نور لو كشف حجاب منها لاحرقت سبحات وجهه ما انتهي اليه بصره من خلقه هر كس را كه ذوق سليم و طبع مستقيم باشد خواهد فهميد مراتب مذكوره را و الا انكار نكنند كه در زمره بل كذّبوا بما لم‌يحيطوا بعلمه و لمايأتهم تأويله داخل شود نعوذ بالله منه ،

فمن كان ذا فهم يشاهد ما قلنا و ان لم‌يكن له فَهِمٌ فيأخذه عنا [ص 118] 

سيم ثابت شده در نزد ما اماميه چنانكه عنقريب بيان خواهيم نمود كه انبيا افضل از ملائكه ميباشند چون چنين شد چگونه جائز است تقديم مفضول بر فاضل و بعيد بر قريب آيا نه‌ميبيني دائره اقبل فاقبل را كه در آنجا علما رتبه ملائكه را پس از انسان قرار داده‌اند و اين اتفاقي علما است مگر شاذ از مخالفين كه گويند موجودات بر سه گونه است كاملي كه نقصان در او راه ندارد و ناقصي كه كمال در او راه ندارد و متوسط الحال كه هم كمال را شايد و هم نقصان پذيرد اول واجب تعالي است و دوم ملائكه‌اند و سيم انسان ،

آدميزاد طرفه معجوني است از فرشته سرشته و از حيوان

گر كند ميل اين شود به از اين ور كند ميل آن شود بد از آن

و شكي در تفضيل ثالث بر ثاني نباشد و اكمل اناسي پيغمبران باشند پس چگونه توانند كه محكوم حكم ملائكه شد از اين جهة حق تعالي فرموده كه و لو جعلناه ملكا لجعلناه رجلا و للبسنا عليهم ما يلبسون .

فَصْل ٤ - بدانكه پيغمبران افضل از ملائكه مقربين ميباشند سواي كروبيين و ملائكه عالين و حمله عرش كه سجده نكردند آدم را در وقتي كه جميع ملائكه مأمور شدند بسجود براي او و دلالت ميكند بر اين مدعا قول حق تعالي بابليس در وقتي كه امتناع نمود از سجده بآدم ءاستكبرت ام كنت من العالين يعني آيا استكبار نمودي از امر يا آنكه از ملائكه عالين ميباشي كه ترا سجده كردن براي آدم نشايد و حضرت صادق صلوات الله عليه در حق كروبيين فرموده مرداني هستند از شيعيان ما در زير عرش الهي هر گاه قسمت كنند نور يكي از اينها را بر روي [ص 119] زمين هرائينه ايشان را كفايت كند و چون موسي علي نبينا و عليه السلام خواست از حق تعالي آنچه را كه خواست از امر رؤيت پس حق تعالي امر كرد بيكي از ايشان پس ظاهر شد براي موسي از نورش بقدر سر سوزن فدكّ الجبل و خرّ موسي صعقا و چگونه انبيا افضل نباشند و حال آنكه حق تعالي امر كرده ملائكه را بسجود براي آدم پس همه سجده كردند الّا چهار ملك كه حملة العرش باشند اگر گوئي كه سجود براي آدم دال بر تفضيلش بر ملائكه نباشد چه آدم في نفسه مسجود ملائكه نبود بلكه مسجود حقيقي واجب الوجود تعالي شأنه است وليكن آدم وجهي بود كه باو توجه مي‌نمودند بحق تعالي بامر و اذنش چنانكه ما بسمت كعبه سجده ميكنيم جواب ميگوئيم كه اين سجده بجهة تعظيم و توقير آدم بود نه مجرد وجه چه اگر نه چنين بودي بايست ملائكه عالين سجده نمايند و حال آنكه سجده نكردند بنص قوله تعالي ام كنت من العالين چه تعظيم آدم بجهة حرمت ايشان صلوات الله عليهم بود و ادله در اين مقام بسيار است و كلام در اينجا طويل الذيل است و لب از سخن مي‌بنديم ليكن يك حديث جامع بيان ميكنم تا شاهد صدق بر مدعاي ما باشد چون حديث طولاني است و مشتمل بر مطالب عاليه و خواستيم كه عوام نيز از آن محظوظ باشند لهذا ترجمه ظاهر لفظش را مينويسم لا حول و لا قوة الا بالله العلي العظيم روايت كند شيخ صدوق رحمه الله در كتاب خود علل الشرايع باسنادش از عبدالسلام بن صالح الهروي از علي بن موسي الرضا عليه السلام [ص 120] و او از پدر بزرگوارش موسي بن جعفر و او از پدر بزرگوارش جعفر بن محمد و او از پدر بزرگوارش محمد بن علي عليهم السلام و او از پدر بزرگوارش علي بن الحسين عليهما السلام و او از پدر بزرگوارش حسين بن علي عليهما السلام و او از پدر بزرگوارش علي بن ابي‌طالب اميرالمؤمنين عليه السلام و او از رسول الله صلي الله عليه و آله و سلم قال قال رسول الله صلي الله عليه و آله ماخلق الله عز و جل خلقا افضل مني و لا اكرم عليه مني قال عليّ صلوات الله عليه فقلت يا رسول الله فانت افضل او جبرئيل فقال (ص) يا علي ان الله تبارك و تعالي فضّل انبياءه المرسلين علي ملئكة المقربين و فضّلني علي جميع النبيين و المرسلين و الفضل بعدي لك يا علي و للائمة من بعدك و ان الملائكة لخدّامنا و خدام محبّينا يعني رسول الله صلي الله عليه و آله فرمود كه حق تعالي خلق نكرد خلقي را كه فاضلتر باشد از من و گرامي‌تر باشد برايش از من پس حضرت اميرالمؤمنين عليه السلام عرض كرد كه يا رسول الله (ص) آيا تو فاضلتري يا جبرئيل پس آن حضرت فرمود كه يا علي بدرستيكه حق تعالي تفضيل داده پيغمبران مرسل خود را بر ملائكه مقرّبين و تفضيل داده مرا بر جميع پيغمبران مرسل و غير مرسل و فضل بعد از من براي تو است يا علي و از براي ائمه است از بعد تو پس بدرستيكه ملائكه خادمان ما و خادمان دوست‌داران ما ميباشند يا علي الذين يحملون العرش و من حولهم يسبحون بحمد ربهم و يستغفرون للذين آمنوا بولايتنا يا علي لولا نحن ماخلق الله [ص 121] آدم و لا حوا و لا الجنّة و لا النار و لا السماء و لا الارض فكيف لانكون افضل من الملائكة و قد سبقناهم الي معرفة ربّنا و تسبيحه و تهليله و تقديسه يعني يا علي (ص) كساني كه حاملين عرشند و كساني كه از ملائكه در اطراف و جوانب ايشان قرار دارند تسبيح ميكنند بحمد پروردگار خودشان و استغفار ميكنند براي كساني كه اقرار بولايت ما نمودند و ايمان بآن آوردند معلوم بوده باشد كه حمله عرش افضل از ساير پيغمبران ميباشند اما پيغمبر ما و اهل بيت طاهرينش سلام الله عليهم اجمعين پس افضل از ايشان ميباشند چنانكه در حديث است ، يا علي (ص) اگر ما نمي‌بوديم حق تعالي خلق نميكرد آدم را و نه حوا را و نه بهشت و نه دوزخ را و نه آسمان و نه زمين را پس چگونه ما افضل نباشيم از ملائكه و حال آنكه پيشي گرفتيم ايشان را بسوي معرفة پروردگار ما و تسبيح و تهليل و تقديس او لان اول ما خلق الله عز و جل خلق ارواحنا فانطقنا بتوحيده و تحميده ثم خلق الملئكة فلما شاهدوا ارواحنا نورا واحداً استعظموا امرنا فسبّحنا لتعلم الملئكة انا خلق مخلوقون و انه منزه عن صفاتنا فسبّحت الملئكة بتسبيحنا و نزّهته عن صفاتنا فلما شاهدوا عظم شأننا هلّلنا لتعلم الملئكة ان لا اله الا الله و انا عبيد و لسنا بآلهة يجب ان نعبد معه او دونه فقالوا لا اله الا الله فلما شاهدوا كبر محلّنا كبّرنا لتعلم الملئكة ان الله اكبر من ان ينال عظم المحل الا به فلما شاهدوا ما جعله لنا من العز و القوة قلنا لا حول و لا قوة الا بالله لتعلم الملائكة ان لا حول لنا و لا قوة الّا باللّه فلما شاهدوا [ص 122] ما انعم الله به علينا و اوجبه لنا من فرض الطاعة قلنا الحمد لله لتعلم الملائكة ما يحقّ للّه تعالي ذكره علينا من الحمد علي نعمه فقالت الملئكة الحمد لله فبنا اهتدوا الي معرفة توحيد الله و تسبيحه و تهليله و تحميده و تمجيده يعني بدرستي و راستيكه اول چيزي كه حق تعالي خلق كرده است خلق كرده است ارواح ما را پس گويا گردانيد ما را بتوحيد و تحميد خود پس خلق كرد ملائكه را پس چون مشاهده كردند ملائكه ارواح ما را نور واحد عظيم شمردند امر ما را پس تسبيح نموديم حق تعالي را تا ملائكه دانند كه ما خلقيم حادث و حق تعالي منزه از صفات ما ميباشد پس تسبيح كردند ملائكه و تنزيه نمودند حق تعالي را از صفات ما پس چون مشاهده كردند بزرگي شأن و جلالت مكان ما را تهليل گفتيم تا ملائكه بدانند كه نيست معبودي لايق پرستش جز واجب تعالي و ما بندگانيم و نيستيم خداياني كه مستحق عبادت باشيم با او يا بعد از او پس ملائكه گفتند لا اله الا الله و چون مشاهده كردند ملائكه بزرگي مكان و مرتبه ما را تكبير گفتيم تا بدانند كه حق تعالي بزرگتر است از اينكه كسي برسد ببزرگي محل و مرتبه بجز باو و چون مشاهده كردند ملائكه آنچه را كه قرار داده حق تعالي از براي ما از عزت و شرف و قوّت گفتيم لا حول و لا قوة الا بالله تا بدانند ملائكه كه حول و قوتي براي ما نيست مگر بحق تعالي و چون مشاهده كردند ملائكه آنچه را كه انعام كرده حق تعالي باو بر ما و واجب گردانيده است از براي ما از طاعة گفتيم الحمد لله تا ملائكه بدانند آن [ص 123] چيزي را كه سزاوار است از براي حق سبحانه تعالي بر ما از شكر نمودن بر نعمتهاي نامنتهاي او كه بما از فضل و كرم خود عطا فرموده پس ملائكه گفتند الحمد لله پس بما راه يافتند بسوي معرفة توحيد حق تعالي و تسبيح و تهليل و تحميد و تمجيد او تعالي شأنه ثم انّ الله تبارك و تعالي خلق آدم فاودعنا صلبه و امر الملائكة بالسجود له تعظيما لنا و اكراما و كان سجودهم لله عز و جل عبودية و لآدم اكراما و طاعة لكوننا في صلبه فكيف لانكون افضل من الملئكة و قد سجدوا لآدم كلهم اجمعون پس بدرستيكه حق سبحانه و تعالي خلق كرد آدم را پس وديعه گذاشت ارواح ما را در صلب او و امر نمود ملئكه را بسجود از براي آدم از جهة تعظيم و اكرام ما و بود سجود ملائكه براي حق تعالي از روي عبوديت و براي آدم از روي اكرام و طاعت بعلة اينكه ما مودع در صلب او بوديم پس چگونه ما افضل از ملائكه نباشيم و حال آنكه سجده نمودند براي آدم كلهم اجمعون و انه لما عرج بي الي السماء اذّن جبرئيل مثني مثني و اقام مثني مثني ثم قال لي تقدّم يا محمّد (ص) فقلت له يا جبرئيل اتقدّم عليك فقال نعم لان الله تبارك و تعالي فضّل انبيائه علي ملئكته اجمعين و فضّلك خاصة فتقدّمت فصلّيت و لا فخر فلما انتهيت الي حجب النور قال لي جبرئيل تقدّم يا محمد (ص) و تخلّف عنّي فقلت يا جبرئيل في مثل هذا الموضع تفارقني فقال يا محمد (ص) ان انتهاء حدي الذي وضعني الله فيه الي هذا المكان فان تجاوزته احترقت اجنحتي بتعدي حدود ربّي جل جلاله و بدرستيكه چون مرا [ص 124] بآسمان بالا بردند جبرئيل اذان گفت دومرتبه دومرتبه و اقامه گفت دومرتبه دومرتبه پس گفت بمن كه پيش بايست اي محمد صلي الله عليك و آلك پس گفتم اي جبرئيل آيا بر تو پيشي بگيرم در نماز پس گفت بلي بدرستيكه خداي تبارك و تعالي تفضيل داده پيغمبران خود را بر تمامي فرشتگان و تفضيل داد ترا بر كل خاصة پس پيش ايستادم و نماز گزاردم و فخري نيست امّا بنعمة ربك فحدّث پس چون قطع مسافة نموده بحجب نور كه عبارت از اول حجاب است كه حجابي است از ياقوت سرخ رسيديم جبرئيل گفت بمن كه پيش رو يا محمد صلوات الله عليك و آلك و تخلف كن از من كه حين مفارقت آمده است پس گفتم اي جبرئيل در مثل اين موضع از من مفارقت ميكني پس گفت اي محمد (ص) بدرستيكه انتهاء حدي كه حق تعالي بجهة من وضع نموده است تا اين مكان است پس اگر تجاوز كنم پرهاي من بسوزد بجهة درگذشتنم از حدود پروردگار من جل جلاله ،

اگر يك سر موي برتر پرم فروغ تجلي بسوزد پرم

فزُخَّ بي في النّور زُخّة حتي انتهيت الي حيث ما شاء الله من علوّ ملكه فنوديت يا محمد (ص) فقلت لبّيك ربي و سعديك تباركت و تعاليت فنوديت يا محمد (ص) انت عبدي و انا ربك فايّاي فاعبد و عليّ فتوكّل فانك نوري في عبادي و رسولي الي خلقي و حجّتي علي بريّتي لك و لمن اتبعك خلقت جنّتي و لمن خالفك خلقت ناري و لاوصيائك اوجبت كرامتي و لشيعتهم اوجبت ثوابي پس انداخته شدم در نور انداخته شدني تا [ص 125] رسيدم بآن مكاني كه خدا ميخواست از بلندي ملكش كه مقام او ادني باشد پس خوانده شدم و ندا كرده شدم كه يا محمد (ص) پس گفتم لبيك ربي و سعديك تباركت و تعاليت پس ندا كرده شدم كه اي محمد (ص) تو بنده مني و من پروردگار توام پس مرا عبادت كن و بس و بر من توكل كن و بس پس بدرستيكه تو نور مني در ميانه بندگان من و فرستاده مني بسوي خلق من و حجتي و حجت مني بسوي بندگان من از براي تو و تابعان تو خلق كردم بهشتم را و از براي مخالفان تو خلق كردم آتش را از براي اوصياء تو واجب گردانيدم كرامت مرا و از براي شيعيان ايشان واجب گردانيدم ثواب مرا فقلت يا ربّ و من اوصيائي فنوديت يا محمد (ص) اوصيائك المكتوبون علي ساق عرشي فنظرت و انا بين يدي ربّي جل جلاله الي ساق العرش فرأيت اثني‌عشر نوراً في كل نور سطر اخضر عليه اسم وصي من اوصيائي اولّهم عليّ بن ابي‌طالب عليه السلام و آخرهم مهديّ امّتي پس گفتم بارالۤها كيانند اوصياي من پس ندا كرده شدم كه يا محمد (ص) اوصياء تو جماعتي باشند كه بر ساق عرش اسامي ايشان مكتوب است پس نظر كردم در حالتي كه پيش روي پروردگار من ايستاده‌ام بسوي ساق عرش پس ديدم دوازده نور در هر نوري سطري است سبز بر آن سطر اسم وصيي از اوصياء من مكتوب است كه اول ايشان اميرالمؤمنين علي بن ابي‌طالب عليه السلام است و آخر ايشان مهديّ امت من باشد فقلت يا رب هؤلاء اوصيائي من بعدي فنوديت يا محمد (ص) هؤلاء اوليائي و احبّائي و اصفيائي و حججي بعدك علي بريتي و هم اوصياؤك و خلفاءك و خير خلقي بعدك و عزّتي و جلالي لاظهرنّ بهم ديني و لاعلينّ بهم كلمتي و لاطهّرن الأرض بآخرهم من اعدائي و لأملّكنه مشارق الارض و [ص 126] مغاربها و لاسخّرن له الرياح و لاذللنّ له السحاب الصعاب و لارقينّه في الاسباب و لانصرنه بجندي و لامدّنه بملائكتي حتي تعلو دعوتي و يجمع الخلق علي توحيدي ثم لاديمنّ ملكه و لاداولنّ الايام بين اوليائي الي يوم القيامة پس گفتم بارالۤها اين جماعت اوصياء من‌اند بعد از من پس ندا كرده شدم كه اي محمد (ص) اين گروه اولياء من و دوستان من و برگزيدگان من و حجة من بعد از تو بر خلق من مي‌باشند و ايشان اوصياء تو و جانشينان تو و بهترين خلق من بعد از تو مي‌باشند قسم بعزت و جلال خود كه البته ظاهر ميكنم بايشان دين خود را و بلند ميكنم بايشان كلمه مرا و البته طاهر و پاك ميكنم زمين را بآخر ايشان از دشمنان من و البته مالك گردانم او را مشرق و مغرب زمين را و البته مسخر كنم براي او بادها را و ذليل كنم براي او ابرهاي صعب را و البته ياري كنم او را بجند خود و مدد كنم او را بملائكه خود تا اينكه بلند گرداند دعوت مرا يا اينكه بلند شود دعوت من و جمع گردند خلايق بر توحيد من يا جمع گرداند خلايق را بر توحيد من پس البته دائم كنم مملكت او را و متداول گردانم ايام را ميانه اولياء من تا روز قيامت . و در اين كلام اشعاري برجعت آل‌محمد مي‌باشد اللهم عجل فرجهم و سهل مخرجهم و اهلك اعدائهم من الجنّ و الانس من الاولين و الآخرين الي يوم الدين اللهم اجعلني ممن يكر في رجعتهم و يملك في دولتهم و يشرف في عافيتهم انك علي كل شئ قدير ، حديث را بطوله [ص 127] ذكر نموديم چه اشتمال داشت بر مطالب عاليه و مراتب سنيّه كه عاثر بر آن چون كبريت احمر و غراب اعور مي‌باشد عارف از اسرارش محظوظ شود و متوسط از ظاهر عباراتش و صلي الله علي محمد و آله الطاهرين و اللعن علي اعدائهم اجمعين و السلام علي تابع الهدي .

فَصْل ٥ - بدانكه پيغمبر بايد كه جامع باشد كمالات حسنه و متخلق باشد باخلاق رضيه مرضيه بحيثيتي كه هيچ صفت كمالي كه خود بآن امر ميكند و رعيتش بايد كه بر آن صفت متصف باشند نباشد مگر آنكه خود بآن اتصاف داشته باشد و همچنين قبايح و اخلاق سوء و معاصي و كل آنچه باعث نفرت طباع باشد مثل غلظت و بدخلقي چو اين دو باعث دوري و نفرت خلق از صاحب اين خُلق ميشوند و نبي بايد كه مردم ميل باو نمايند و رغبت در او كنند تا تواند كه اداي اوامر و نواهي بنهج مأمور نمايد و از اين جهة حق تعالي فرموده كه و لو كنت فظا غليظ القلب لانفضّوا من حولك و مثل حسد و بخل و دناءة آباء و امّهات و اينكه زن نباشد چه زن را ولايت و تسلط بر مرد نباشد قال الله تعالي الرّجال قوّامون علي النساء بما فضّل الله بعضهم علي بعض و وجهش بر اولي الالباب ظاهر است و اينكه خنثي و كور و شل باشد و پيس داشته باشد يا بامراضي كه باعث نفرت طباع و نفوس از ايشان شود مبتلا باشند و بايد كه معصوم باشد از جميع معاصي از صغاير و كباير عمداً يا سهواً زيرا كه اصول ذنوب مطلقا منحصر باشد در چهار چيز حرص و حسد و غضب و شهوة و كل [ص 128] معاصي از اين چهار متشعب شود و پيغمبر از هر چهار حكما بايد منزّه و مبرّا باشد و الا نبي نباشد اما حرص پس بجهة اينكه جميع اموال روي زمين در تحت تصرف او است و هر گونه تصرف كه خواهد كند اگر خواهد كه همه كوهها و سنگها را زر و طلا و نقره كند كند باذن حق سبحانه تعالي پس بر چه چيز حرص مي‌ورزد چه شخص حريص است چيزي را كه نداشته باشد و چون هم‌رساند خوف زوال آن داشته باشد اما حسد پس بجهة اينكه انسان حسد مي‌ورزد بر كسي كه رتبه او اعلي باشد و نيست اعلي از مرتبه نبوت و ولايت مرتبه‌اي پس حسد بر چه ميبرد اما غضب پس بجهة آنچه سابق ذكر نموديم بلي غضب براي خدا ميكنند در اقامه حدود و امثالش و اين از ايشان مستحسن باشد اما شهوت و مراد از آن شهوت در امور دنيا باشد و الا ايشان را است شهوت در امور آخرت و موت بحدي كه هيچ احدي بآن مرتبه نميرسد حتي بعضي از كمّلين كه مقامش تحت مقام نبوت بود گفته :

مرگ اگر مرد (ظ) است گو پيش من آي تا در آغوشش بگيرم تنگ تنگ

من از او عمري ستانم جاودان او ز من دلقي ستاند رنگ رنگ

چه ايشان بعد از اينكه نفس را در طاعت و عبادت الۤهي كشتند و مجاهده بروشي كه حق را در آن رضاست نمودند و اغيار را از قلب بيرون كردند پس تجلي نمود حق بر ايشان بر ظواهر و بواطن ايشان و شناساند بايشان حيث و لم و كيف و مفصول ايشان و موصول ايشان و [ص 129] مآل امور ايشان از احوال آخرت و قيامت و جنّت و نار و حساب و ميزان و مقامات و علامات قبل از آنكه از عالم اجسام علي الظاهر بيرون باشند اگر چه في الحقيقه بيرون‌اند چه شئ ادراك نكند مگر مايجانس خود را و اين امور اجسام و جسماني نباشند بحدي كه بمرتبه يقين رسند كه هر گاه پرده اجسام از ميان بردارند يقين ايشان بر آن امور زياد نگردد لو كشف الغطاء لماازددت يقينا پس دنيا را و آنچه باو تعلق دارد مشاهده كنند مثل مردار گنديده كه ساعتي هر گاه كسي در پيش او باشد هلاك گردد هر كس كه از جنس انسان است از آن فرسنگ فرسنگ گريزان است و بر سرش جمعيت نكنند مگر سگان الدّنيا جيفة و طالبها كلاب آيا ديده‌اي انسان را كه ميل بسوي چنين حالي نمايد با مشاهده‌اش تنعمات و تلذذات روحانيه و جسمانيه اخرويه تا خود را سگي مشاهده كند كه طالب جيفه گنديده باشد و داند كه بميل باين آن از دست رود اين است كه جمعي از كمّلين دنيا را ترك نمودند و هرگز رغبت در آن نكردند و اين بسبب مشاهده اين احوال است چنانكه گفته :

پدرم روضه رضوان بدو گندم بفروخت ناخلف باشم اگر من بجُوي نفروشم

هر گاه وقت را مجالي مي‌بود هرآئينه ذكر ميكردم بعضي از تمثيلات در باب دنيا كه حكيم عظيم بلوهر بجهة شاهزاده يوذاسف ذكر نمود هر كس كه خواهد كتاب عين الحيوة را ملاحظه فرمايد تا حقيقة امر بر او منكشف گردد پس هر گاه بعضي از مؤمنين را حال اين باشد و دنيا را [ص 130] جيفه گنديده مشاهده كنند و طالبش را سگ دانند پس چگونه خواهد بود حال انبيا و مرسلين و اولوا العزم كه حق سبحانه تعالي ايشان را مطلع گردانيده احوال كونين و امور نشأتين را پس چگونه رغبت در دنيا كنند و ميل بنعمت فانيه زايله‌اش نمايند و دست از نعمت باقيه دائمه كه فنائي و زوالي برايش نباشد و فوق آن لقاي پروردگار است آيا ديده‌اي عاقلي را كه ترك كند روي نيك را بجهة روي زشت و طعام طيب را بجهة طعام خبيث و ثوب ليّن را بجهة ثوب خشن و منزه و مبرّأند انبيا عليهم السلام از شهوت در دنيا چون اين طريق مسدود شد پس هيچ معصيت بعمل نيايد مگر كسي كه العياذ بالله منكر و معاند باشد چه جميع معاصي صغيره و كبيره كلا از ميل بسوي دنيا بهم ميرسد بشهوت نفس اماره و اصول عصيان همين است و بس و مابقي فروع اويند چون شجره از بيخ بركنده شد هيچ ثمره ندهد حبّ الدنيا رأس كل خطيئة و تركها رأس كل عبادة كور كند خدا كساني را كه معصيت براي انبيا تجويز ميكنند و اين بجهة جهل ايشان است بمقام ايشان طبع الله علي قلوبهم و سمعهم و جعل علي ابصارهم غشاوة و لهم عذاب اليم ، امّا سهو و نسيان پس بر انبيا جائز نباشد و الا وثوقي بقول و اعتمادي بوعده و وعيد و اخبارش از جانب خدا باحوال قيامت و حشر و نشر و اصول و عقايد نباشد و اين منافي بعثت انبيا باشد و علة غائيه‌اش فوت شود چنانكه بر اولي الابصار مخفي نيست و مقام موقع بسط كلام نباشد ، بدانكه اعتقاد ما آن است كه معصيت مطلقا بر انبيا مطلقا [ص 131] جائز نباشد خواه پيش از بعثت و خواه بعد از بعثت اما بعد از بعثت دليلش را دانستي اما پيش از بعثت پس بدانكه حق سبحانه تعالي انبيا را حجت بالغه خود بر خلق قرار داده چنانكه فرموده قل فللّه الحجة البالغة و مراد از آن انبيا باشند عليهم السلام و بايد حجت حق بر خلق اتم حجج باشد بحدي كه در نزد او هيچكس را عذري نباشد و قاطع جميع اعذار باشد و الّا حجّة بالغه كامله نباشد چون چنين شد پس بايد انبيا عليهم السلام منزه و مبرّا از جميع ذنوب و معاصي باشند خواه قبل از بعثت و خواه بعد از بعثت بجهة اينكه چون در اول امر مرتكب انواع معاصي و ذنوب شوند و در حين بعثت از آن توبه كنند و مردم را بحق دعوت نمايند طباع از آن متنفر گردند و نفوس مطمئن بقولش نشوند و سكوني برايش نخواهد بود و پيوسته در ارتياب باشند در اين وقت حجت بالغه نباشد بخلاف آنكه منزه و مطهر از ذنوب باشند و هرگز معصيت نكنند هر گاه دعوت كنند البته نفوس را اطمينان و سكون حاصل خواهد شد و طباع از او نفرت نكنند در اين وقت حجت بالغه بر خلق باشد هر كس كه قبول امرش نكند مستحق انواع عقاب و عذاب باشد چه بادلّه قاطعه و معجزات باهره نبوتش بر او ثابت شد و در او چيزي نيست كه باعث نفرت نفوس از او باشد از اقتراف معاصي و سيئات پس منكر قولش داخل آيه و جحدوا بها و استيقنتها انفسهم ظلما و علوّا خواهد بود بخلاف آنكه در او چيزي باشد كه باعث نفرت نفوس از او باشد آيا [ص 132] نه‌بيني واعظي را كه دعوت بسوي حق نمايد و مردم را امر بمعروف و نهي از منكر كند و دانسته باشيم از او ارتكاب معصيت و اقتراف خطيئه و سيئه اگر چه توبه كرده باشد نيست حالش در قبول امرش و امتثال دعوتش و اطمينان و سكون نفوس بكلامش مثل واعظي كه داعي بسوي حق باشد هرگز اقتراف معصيت نكند و ارتكاب خطيئه ننمايد پاك و منزه باشد از جميع معاصي و سيئات و بالبديهه فرق عظيم ميانه اين دو نفر ميباشد در سكون نفس و اطمينان قلب بلكه واعظ اوّل را جمعي تعيير و سرزنش ميكنند چون افعال قبيحه متقدمه او را بخواطر مي‌آورند اگر چه از آن توبه نموده باشد و همان را عيب و نقص و قادح در تأثير اقوالش ميدانند پس چگونه خواهد بود حال كسي كه خواسته باشد كه او را رياست عامّه بر خلق باشد و همگي مردمان عبيد تحت الشده او باشند پس حجت بر خلق تمام نباشد و خلق را بر حق حجت باشد و ايضاً شكي نيست كه شخصي كه هرگز از او معصيت صدور نيافته است نه صغيره و نه كبيره اكمل و اتم و احق بخلافت و نبوت است از شخصي كه معصيت نموده و از آن توبه كرده و حق سبحانه تعالي كه فعلش در غاية اتقان و بوفق حكمت است جائز نيست كه با وجود احق و اتم ولايت بغيرش كرامت فرمايد چه قبح اين بر هر كسي كه از دانش رايحه بمشام جانش رسيده واضح و لايح ميباشد و قبح بر واجب تعالي روا نبود بسبب آنچه كه سابق مقرر داشتيم هر كس را كه اطلاع از مقام پيغمبران عليهم السلام باشد هرگز [ص 133] اسناد معصيت معروف ميانه عوام را باو نميدهد و اين را از جمله محالات ميشمارد زيرا كه انبيا عليهم السلام چون اول مرتبه اجابت امر حق را نمودند و بلي گفتند در نزد قول حق تعالي الست بربكم و محمّد نبيكم و عليّ وليّكم و الائمة من ولده اوليائكم پس حق تعالي خلق فرمود طينة ايشان را از اعلي عليّين بالاصالة و مؤمنين و ماتحت ايشان چون قبول نمودند و بلي گفتند بالتبعية پس خلق نمود طينة ايشان را از عليين بالتبعية پس انبيا را مقام متبوعيت و مؤمنين و غير ايشان را مقام تابعيت باشد و متبوع هرگز در رتبه تابع پا نگذارد و الا متبوع نخواهد بود چيزي كه ما فرض متبوعيتش كرديم هف پس اين معاصي از صغيره و كبيره از ايشان عليهم السلام صادر نشود و گر نه انبيا نخواهند بود هف بفهم اين مطلب را عزيز من كه ادقّ من الشعر و احدّ من السيف باشد .

فصل ٦ - چون دانستي اين مطلب را و فهميدي اين معتقد را پس مشكل شود بر تو آيات و اخباري كه دالّ است بر معصيت انبيا مثل قوله تعالي و عصي آدم ربه فغوي ، ليغفر لك الله ما تقدم من ذنبك و ما تأخّر ، و لقد عهدنا الي آدم من قبل فنسي و لم‌نجد له عزما و امثال اين از آيات و روايات مثل روايت سلمان كه به حضرت اميرالمؤمنين عليه السلام عرض نمود كه يا قتيل كوفان لولاقال الناس لسلمان واه واش رحم الله قاتل سلمن لقلت فيك كلاما اشمأزّت منه القلوب يا محنة ايوب قال له عليه السلام أتدري ما محنة ايوب قال لا قال عليه السلام لما كان عند [ص 134] الانبعاث عند المنطق شكّ و بكي قال هذا امر عظيم و خطب جسيم فاوحي الله اليه أتشكّ في صورة انا اقمته انّي ابتليت آدم بالبلاء فوهبته بالتسليم له بامرة المؤمنين و انت تقول امر عظيم و خطب جسيم فوالله لاذيقنّك من عذابي او تتوب اليّ بالطّاعة لاميرالمؤمنين ثم ادركته السّعادة بي و همچنين حديث يونس عليه السلام بروايت ابي‌حمزه ثمالي و امثالش از اخبار و آياتي كه بظاهرش دلالت بر وقوع معصيت و شك و تردّد انبيا عليهم السلام دارد پس بدانكه اين آيات و اخبار محمول بر ظواهر خود نيستند بلكه از متشابهاتي است كه واجب است ردّ آنها بر محكمات آيات چه حق تعالي فرموده هو الذي انزل عليك الكتاب منه آيات محكمات هنّ امّ الكتاب و اخر متشابهات فامّا الّذين في قلوبهم زيغ فيتبعون ما تشابه منه ابتغاء الفتنة و ابتغاء تأويله و مايعلم تأويله الّا الله و الراسخون في العلم پس چون نظر كرديم در قرآن يافتيم كه حق تعالي وصف فرموده پيغمبر خود را صلي الله عليه و آله و انّك لعلي خلق عظيم و قال ايضا تعالي و ماينطق عن الهوي ان هو الّا وحي يوحي و بالضرورة و بالبديهه هرگاه معصيت از او صادر ميشد يا خلاف اعتدالي خلقاً و خُلقا در او عليه السلام بود حق تعالي وصف نميكرد او را به عظم خلق و استقامت باطن و ظاهر و در وصف حق تعالي آن حضرت عليه السلام را به سراج منير اقوي شاهد و اعظم دليل است بر آنچه مذكور شد چه حق تعالي ميفرمايد يا ايها النبي انا ارسلناك شاهدا و مبشّرا و نذيراً و داعيا الي الله باذنه [ص 135] و سراجا منيراً پس هيچ گونه كدورتي در او نباشد و معصيت كائنة ما كانت كدورت است و حق سبحانه تعالي فرموده به پيغمبر خود صلي الله عليه و آله ماكنت بدعا من الرّسل و قال فبهديهم اقتده و امثال اينها از آيات كه دلالت بر اشتراك انبيا عليهم السلام با او صلي الله عليه و آله ميكند پس جملگي معصوم و مطهر باشند بنصّ كتاب و دلالت عقل مستنير بنور الله و ايضا فرموده حق تعالي و له من في السموات و الأرض و من عنده لايستكبرون عن عبادته و لايستحسرون يسبّحون اللّيل و النّهار لايفترون و شكي نيست كه من في السموات ملئكه و من في الأرض جن و انس و من عنده نخواهد بود الّا مخصوصان از انبيا عليهم السلام چه ايشانند كه عند الله ميباشند بتوجه و اقبال و از او تلقّي ميكنند و بخلق ميرسانند پس اين آيات بمعونت عقل مستقيم ادلّه صريحه بر عصمت انبيا عليهم السلام ميباشد پس بايست اصل قرار داد و باقي آيات و روايات را واجب است حمل كردن بر معنيي كه منافي اين آيات و روايات نباشد و اين حمل دو وجه دارد اجمالي و تفصيلي و تفصيلي را وجوه بسيار است و ما در اين موضع بوجه اجمالي اكتفا ميكنيم چه تفصيل امر در اين مقامات مؤدّي بتطويل است پس ميگوئيم كه اين معاصي منسوبه بسوي انبيا عليهم السلام كلا بمعني ترك اولي و ترك مستحب و مندوب ميباشد نه ترك واجب و فعل حرام كه مستلزم معصيت باشد نعوذ بالله و انبيا عليهم السلام بعلت علوّ مقام ايشان چون ترك مندوب از ايشان صادر شود مؤاخذه ميشوند [ص 136] بلكه وارد شده كه حسنات الابرار سيّئات المقرّبين و جناب سيدالشهداء عليه السلام در دعاي عرفه فرموده الۤهي من كانت محاسنه مساوي فكيف لاتكون مساويه مساوي و من كانت حقايقه دعاوي فكيف لاتكون دعاويه دعاوي و استغفار انبيا عليهم السلام كلا بجهة ترك مستحبات و فعل مباحات است نه فعل معصيت زيرا كه قبح معصيت در نزد ايشان عليهم السلام مثل قبح و نتن جيفه است در نزد ساير ناس آيا ديده‌اي هرگز كسي را كه بقدر امكان نزديكي جيفه نمايد فضلا از تناول و اكلش و قبح معصيت نزد انبيا و خواص بارگاه حضرت الۤه از اين عظيمتر است پس چگونه تصور شود معصيت در حق ايشان با اينكه هرگاه حقيقت امر در نظم وجود بر تو منكشف گردد خواهي دانست كه صدور معصيت از ايشان در عالم تكوين و وجود محال است بلكه طاعات رعاياي ايشان در نزد ايشان معصيت است .

فَصْل - اما نسبت ترك اولي و معصيت بر انبيائي كه ترك اولي بر ايشان تجويز نميكنيم محمول است بر معصيت رعاياي ايشان چه ايشان سلام الله عليهم معصيت شيعيان و تابعان خود را خود متحمل ميشوند و مكاره آن را بر خود ميبندند چنانچه در تأويل قوله تعالي ليغفر لك الله ما تقدّم من ذنبك و ما تأخّر از جناب امام رضا عليه السلام مرويست كه جناب پيغمبر صلي الله عليه و آله متحمل شد ذنوب شيعيان اميرالمؤمنين عليه السلام را و آن را ذنوب خود قرار داد پس حق تعالي وعده فرمود آن حضرت را كه آن گناهان را كه [ص 137] گناه خود حساب كردي و متحمل آن شدي خواهيم آمرزيد و اما شك انبيا مثل ايوب و يونس عليهما السلام در ولايت اميرالمؤمنين عليه السلام پس مراد از آن صدور ترك اولي است از ايشان چه مقتضاي اقرار به ولايت اميرالمؤمنين عليه السلام عمل به كلّ راجح است واجباً كان او مندوباً و ترك كلّ مرجوح حراما كان او مكروها و التساوي ان فرض وقوعه كالمباح و چنانچه در ساير رسائل و مصنفات و اجوبه مسائل به تفصيل ذكر كرده‌ام پس هر گاه ترك راجحي از يكي از ايشان صادر شود پس در عمل شاك و متردد باشند نه در علم بلكه ايشان عليهم السلام در علم و اعتقاد اشد خلق و مؤمنين ميباشند در رسوخ و ثبات ولكن كمال ايمان اين است كه علم و عمل مطابق باشد و بوجهي من الوجوه مخالفت اتفاق نيفتد اما هر گاه عمل مخالفت كند دليل است بر عدم كمال رسوخ و ثبات و ليكن در عمل نه در اعتقاد و علم اما آنكه ثابت ماند و راسخ شد در علم و عمل در جميع دقيق و جليل و حقير و كبير در جميع آنات و كلّ حالات آن در مقام قرب فائق بر كل ذرات كونيه است و حقايق وجوديه و آن منحصر است در محمّد و اهل بيت طيّبين طاهرين عليهم الصلوة و السلام چنانكه بعد از اين مذكور خواهد شد انشاء الله تعالي .

فصل - بدانكه نبوت ثابت ميشود باظهار نبوّت و اتيان خوارق عادت مقرون به تحدي و ادعا و توصيف حق تعالي بصفات لايقه بجلال قدس و عدم اتيان باموري كه عقلا او را تسفيه كنند و اتفاق بر بطلان آن نمايند [ص 138] پس خرق عادت بدون اظهار نبوت و ادعايش دليل نبوت نباشد يا سحر است يا كرامت مخصوصه به اوليا و با اظهار نبوت ايضا مطلقا دليل صدق نباشد چه از سحره بسيار اين امر واقع شد بلكه ابن‌المقنع با سحر و تمويه ادعاي خدائي و ربوبيت كرد و پنجاه‌هزار نفر باو اقرار كردند پس مناط صدق و كذب مجموع اموري است كه ذكر شد چه هر گاه حق تعالي را تنزيه كند از نقايص و توصيف كند به كمالات لايقه به توحيد و تفريدش و خوارق عادات از او ظاهر شود و با وجود اين كاذب باشد پس حق تعالي خلق را اغراي به باطل و ضلال فرموده و آن بر او سبحانه و تعالي محال است و البته كذبش را بر عالميان خواهد ظاهر فرمود پس هر گاه ظاهر نكرد و بطلان قول اين مدعي بوجهي معلوم نشد پس يقين خواهيم كرد كه آن پيغمبر است از جانب خدا و برگزيده حضرت الۤه است پس اقرار به نبوتش واجب و لازم باشد .

فصل - پس واضح و بيّن و هويدا و روشن شد از ذكر اين صفات كليه عامه كه الآن پيغمبر از جانب حق تعالي و واسطه ميانه او سبحانه و ميانه خلق منحصر است در محمد بن عبدالله بن عبدالمطلب بن هاشم بن عبدمناف بن قصي بن كلاب زيرا كه آن حضرت عليه السلام ادعاي نبوت كرده و معجزات و خوارق عادات به نقل متواتر از او ظاهر شده و هر گاه جايز باشد كذب اين نقله جائز است كذب ساير ناقلين از ساير انبيا عليهم السلام زيرا كه در كثرت بحدي رسيده‌اند كه عقل ابا از تواطؤ و اجتماع جمله بر كذب ميكند و اعظم معجزاتي [ص 139] كه الآن در ميانه خلق ظاهر و پيدا است قرآن است كه الي الآن باعجاز خود باقي و تحدي كردند فصحاي عرب و بلغاي ايشان از شعرا و خطبا با شيوع فصاحت و بلاغت در منظوم و منثور ميانه ايشان با اينكه هر گاه آيه و سوره مثل قرآن مي‌آوردند نبوتش را باطل ميكردند و بذل و جهد خود نموده براي ايشان ميسر نشد تا اينكه در نزد جحود و ابا جنگها كردند و خونهاي خود ريختند و بذلت اسيري گرفتار شده عار و ننگ جزيه و خراج دادن با كمال ذلت و خاكساري بر خود قرار دادند هر گاه با تمام فصاحت و بلاغت خود يك سوره مثل قرآن مي‌آوردند از جن و انس احتياج اين همه قتل و اسر و فديه و جزيه با ذلّت و خواري نبود با اينكه قرآن مؤلف و مركب از اين حروف هجا كه معروف ميانه مردم است نه اسلوبش اسلوب نظم است نه نثر است نه خطبه است با اجتماعش جميع مقامات و اوزان شعريه و طريقه رسم و انشاي خطبه و جميع لغات و نكات و جميع علوم ظاهريه و اسرار باطنيه و حقايق الۤهيه و دقايق وجوديه و احكام مبدء و معاد و ساير احوال كه بنان از بيانش عاجز است و عقل در ادراك آن قاصر و حاسر با اجتماع بعضش بر آنچه را كه كل جامع است و دلالت حرف بر آنچه را كه كلمه دالّ است و ساير احوال كه در قدرت بشر و طاقت آدميان نيست بلكه مقدور مخلوقي از مخلوقات نيست چه آن صنعتي است مثل صنعت انسان هر كس كه قادر باشد انساني خلق كند قادر است كه مثل قرآني بياورد و الي الآن كه يكهزار و دويست و پنجاه سال از نزول [ص 140] قرآن گذشته و منكرين نبوت كه دايم در صدد قدح اين دين و ملت ميباشند بسيارند با وجود اين نتوانستند كه مثل قرآن سوره يا آيه بياورند و محال است كه حق تعالي مردم را در ضلالت بگذارد و امر را ظاهر نسازد سبحانه و تعالي عمّا يقولون علوّا كبيراً با اشتمال قرآن بتوصيف حق تعالي بصفات جلال و جمال كه عقل مستقيم قطع ميكند بر حقيت آن و بطلان توصيف حق تعالي بدون اين صفات و توصيفات .