كل شئ فيه معني كل شئ فتفطن و اصرف الذّهن اليّ

كثرة لاتتناهي عدداً قد طوتها وحدة الواحد طيّ

و در اين مقام شبهه‌اي جمعي از غافلان از مقامات عارفين را بخاطر ميرسد و كمترين بجهة استحكام اين بنيان آن شبهه را ذكر نموده متعرض جوابش گشته تا مراياي قلوب از رنگ شُبَهْ صافي گشته صورت حقيقيه اين مدعا در آنجا انطباع و ارتسام پذيرد و آن اين است كه اين دليل در وقتي جاري است كه حق تعالي جبر كرده باشد خلق را تا هر چيز را در هر چيزي منطوي گرداند چو در اين وقت يفعل ما يشاء و يحكم ما يريد لا سادّ لقضائه و لا مانع لحكمه و اما هر گاه خلق كند خلق را بمقتضاي قابليت چنانكه ثابت كردي چگونه جاري خواهد شد اين دليل چه بعضي از موجودات بجهة ضعف قابليات خود متحمل نتوانند شد و الا تساوي قابليات لازم آيد و آن بط است بالبديهه چنانكه از تتبع احوال وجود ظاهر شود چه نميتوان گفت كه آنچه در تمام عالم است در پشّه است مثلا و جبر باطل و تساوي قابليات نيز بديهي البطلان پس صحيح نخواهد بود اين انطوا جواب گوئيم كه ما قائل نيستم تساوي تطابق و اتحاد انطوا را بلكه گوئيم منطوي [ص 77] است در هر چيزي بحسب آن چيز و فراخور استعدادش مثلا در عالم كبير عرش فلك محدد الجهات است كه محيط بكل عالم است كه روز شب و فوق و تحت يمين و شمال خلف و قدام باو معلوم شود و قبل از او چيزي نباشد جز صرف عدم اما در انسان عرش قلب است نه آن فلك محيط و درختان در عالم كبير ظاهر است و در انسان موهاي بدن او است و چشمِهاي مختلفه‌اي كه در عالم كبير است كه بعضي شورند و بعضي تلخ‌اند و بعضي بي‌مزه‌اند و بعضي متعفّنند در انسان نيز هست چشمه شور آب چشمش باشد و چشمه تلخ آب گوش و چشمه بي‌مزه آب دهن و چشمه متعفن آب بيني و در عالم كبير جويها و نهرها باشد و در انسان خونش باشد كه در عروق و اعصابش جريان دارد و در عالم سال سيصد و شصت و شش روز باشد و در انسان سيصد و شصت و شش رگ و در عالم ايام هفته هفت باشد و در انسان نيز هفت قوه باشد كه آن عقل و نفس و حواس پنجگانه است از ظاهر و باطن ، الحاصل آنچه در تمام عالم است در انسان و غير انسان هست وليكن در هر چيزي بحسب قابليت و فراخور استعداد آن است مثلا در عالم طبايع اربع است و آن حرارت و يبوست است كه در عالم كره آتش است و حرارت و رطوبت است كه در عالم كره هواست و برودت و رطوبت است كه آن كره آب است و برودت و يبوست است كه آن كره ارض است در انسان و غير انسان نيز هست اما در انسان كره نار مره صفرا باشد و در ملائكه جبرئيل باشد و در رياح ريح دبور باشد و در طيور طاووس باشد و در افلاك فلك شمس باشد و در معادن ياقوت باشد و در [ص 78] انوار نور احمر باشد و در مجرّدات طبيعة باشد و در كيميا و اكسير فتي كرشي و كبريت باشد و كره هوا در انسان كَبِدْ باشد و در ملائكه اسرافيل و در رياح ريح جنوب و در طيور ديك كه خروس است و در افلاك فلك مشتري و در معادن ذهب كه طلا است و در انوار نور اصفر و در مجردات نفس و در الوان صُفْرَتْ و كره آب در انسان ماده بلغم باشد و در ملائكه ميكائيل و در رياح ريح صبا و در طيور حمامه كه كبوتر است و در افلاك فلك قمر و در معادن فضّه كه نقره است و در انوار نور ابيض و در مجردات عقل و در الوان بياض و در كيميا فتي غربي كه آبي است اشبه اشيا بزيبق از جهة رنگ و غلظت و زيبق و كره خاك در انسان مرّه سودا باشد و در ملائكه عزرائيل و در رياح ريح شمال و در طيور غراب و در افلاك ظاهر فلك زحل و در معادن سرب و در انوار نور اسود كه صوفيه گويند و در مجردات ظاهر نفس و در الوان سواد و در كيميا ارض المقدّسة پس ظاهر شود از اين مثال كه انطواي كلشئ در كلشئ نه بطور كلشئ است بلكه در هر چيزي بحسب او است چنانكه دانستي پس جبر لازم نيايد چه جبر آن است كه عطا كني چيزي را بكسي كه از سنخ و طور او نباشد و خارج از حيز قبول او باشد مثل اينكه عطا كني فلك محدد الجهات را بآن وسعت و عظمت بانسان باين صِغَرْ و اين جبر است و محال است كه انسان او را قبول كند اما هر گاه عطا كني بانسان چيزي را كه قبول كند و مشتمل باشد بر خواص فلك محدد كه آن قلب است مثلا قبول كند و جبر نباشد چه هر چيزي طالب [ص 79] كمال باشد و همچنين فلك كرسي با آن كثرت ثوابت و كواكب انسان متحمل آن نشود اما مثال او را كه صدر است قبول كند چه صدر در او كثرت صور باشد و مستمد از قلب نيز هست چنانكه كرسي مستمد از عرش است و همچنين فلك زحل در انسان عقل او است كه مقرش دماغ است و فلك مشتري علم او است و فلك مريخ وهم او است و فلك شمس وجود جسماني او است و فلك زهره خيال او است و فلك عطارد فكر او است و فلك قمر حيات او است و امثال اينها پس اگر يك چيزي بفهمي در يك مادّه بدان كه در جميع مواد چنين است وليكن پاره‌اي از آن را مي‌فهميم و پاره‌اي از آن نمي‌فهميم آنچه در عالم غيب بما مشكل گردد در عالم شهادت نظر كنيم و از آن استدلال بامر غيبي بنمائيم و از اين جاست كلام سيد و مولاي من اميرالمؤمنين عليه الصلوة و السلام كه فرموده :

دواؤك فيك و ماتشعر و داؤك فيك و ماتبصر

و تزعم انك جرم صغير و فيك انطوي العالم الاكبر

يعني دواي درد جهل تو پيش تو است و در تو است تو نميفهمي يعني خود را بفهم و بشناس كه كل وجود از غيب و شهادت و بسيط و مركب و مجرد و مادي و عالي و سافل و لطيف و كثيف و شريف و وضيع و قوي و ضعيف و ظالم و عادل و صالح و طالح و كافر و مؤمن و اجنه و ملائكه و عقل و جهل و عليين و سجين و سموات سبع اراضي سبعه و عرش و كرسي و لوح و قلم و مقام قاب قوسين و [ص 80] مقام او ادني و معرفة و انكار و يقين و شك و علم و جهل ملائكه مقربين و انبياء مرسلين و احوال عالم از قبيل قيوميت عالي مر سافل را و احاطه عالي بسافل و قوام سافل بعالي بقيام صدوري مثل قيام قيام بشخص و قيام تحقق مثل قيام شئونات شخص باو و قيام ظهور مثل قيام ظهور شخص بكلماتش و آثار و افعالش و قيام عروض مثل قيام اعراض بشخص از الوان و غيرش و كيفية ارتباط عوالم با هم و كيفية التقاء عالم و غيب و شهادت و كيفية صدور كثرات از واحد من جميع الجهات و كيفية خلق و ايجاد و آجال و ارزاق و كيفية بدا و وقوع محو و اثبات و معرفة اركان اربعه شئ از مشيت و اراده و قدر و قضا و امضا و كيفية تركيب و بساطة و معني كل ممكن زوج تركيبي و كيفية علم و قدرت و حيات و اراده و سمع و بصر و ادراك و كيفية معرفة الله تعالي بمعرفة تامه حقيقيه و معرفة صفات و افعال و معرفة صفات محدثه و صفات قديمه و صفات ذاتيه و صفات فعليه و صفات كماليه و صفات نقص و معرفة علم و جهل و معرفة علم علم و جهل جهل و معرفة علم بجهل و جهل بعلم و غير ذلك از امور مي‌فهمد و كل اينها در انسان باتم تفصيل و اكمل بيان بالاجمال و التفصيل بچندين مرتبه مبيّن است حق سبحانه تعالي ديده ما را انشاء الله تعالي از فضل و كرم خود بينا كند تا نظر در عوالمش كنيم و آنچه ما را بآن خوانده اجابت نمائيم پس دواي جميع امراض جهل در انسان است از اين جهت آن حضرت فرموده ليس العلم في السماء فينزل اليكم و لا في الارض فيصعد اليكم [ص 81] بل هو مكنون فيكم مجبول في قلوبكم تخلّقوا باخلاق الرّوحانيين يظهر لكم يعني علم در آسمان نيست تا بشما فرود آيد و در زمين نيست تا بجانب شما بالا آيد بلكه پنهان است در شما و مخفي است در دلهاي شما متخلق شويد باخلاق روحانيين تا براي شما ظاهر شود آن و هيچكس بالاتر از ذات خود نفهمد و همه كس حروف نفس خود مطالعه كند پس بفهم اين معني را عزيز من وفقك الله تعالي كه اين كبريت احمر است و از مكنونات علم و مخزونات سرّ است هر گاه تعجيل سفر نميداشتيم شرذمه‌اي از اين مذكورات را در رشته تحرير ميكشيدم تا بر ناس ظاهر گردد كه حق تعالي را در عالم اسراري است كه مطلع گردانيده است حق تعالي بر آن بعضي از خواص خود را .

فَصْل ١٠ - بدانكه مؤثر و فاعل در سراج باحداث اشعه نار است كه غيب است در آن و اين شعله فعل آن نار است كه بآن احداث كرده اين اشعه را پس سراج را كه عبارت از اين شعله باشد تذوّتي و تحققي نباشد مگر بفعل آتش كه ظاهر است در اين شعله پس نار بواسطه دهن اول چيزي كه احداث كرده اين شعله است پس احداث نموده بواسطه آن شعله اشعه را پس اشعه استمداد از اين شعله ميكنند زيرا كه آتش جميع مايحتاج اشعه را در نزد شعله واگذاشته و امر كرده او را كه بقدر معلوم امداد كند هر يك از اشعه را و عطا كند نور بهر يك از مستحقين بحسب مرتبه و حظ ايشان از وجود پس شعله وجه و باب نار [ص 82] باشد كه اشعه بواسطه او توجه بآتش ميكنند و از او مدد ميجويند چه اگر شعله نبودي هيچيك از اشعه را وجود نبودي پس نار را باين گونه ظهور نبودي پس نار گنجي بود پنهان چون خواست كه شناخته شود و دوست داشت كه ظاهر شود باثر ظاهر كرد فعل خود را در قابليت دهن پس سراج وهاج موجود گشت پس امر كرد او را باقبال بسوي اشعه و احداثش بنهجي كه امر كرده بطوري كه اشعه قابل آنند پس امر كرد او را بعد از اتمام احداث اشعه بادبار از اشعه و اقبال بسوي خود و محو موهوم بصحو معلوم و امر كرد اشعه را بتوحيد خود اوّلاً و برسالت شعله ثانيا و امر كرد ايشان را كه شما هرگز بمن نميرسيد مگر از اين باب كه عبارت از شعله باشد پس همه اشعه اسامي نارند و اسم اعظم آن شعله باشد كه باب فيض است هيچ مددي از نار باشعه نميرسد الّا بشعله پس هر كه كه اشعه نار را بواسطه شعله خوانند البته مستجاب شود پس شعله بنده‌اي است نار را كه گرامي داشته است او را و پيشي نگيرد آتش را در هيچ امر و الّا هلاك گردد چو تذوتي براي شعله نيست بدون آتش و بامر آتش عمل ميكند در امداد اشعه و مدد ظل و امثال اينها چون اين را دانستي بدان كه وجود بر اين قياس است حذو النعل بالنعل و القذّة بالقذة ماتري في خلق الرحمن من تفاوت فارجع البصر هل تري من فطور پس نار غيب در سراج مثال از براي مشية الله است و دهن مثال از براي قابليت نبوي است صلي الله عليه و آله كه حق تعالي از آن خبر داده يكاد زيتها [ص 83] يضيئ و لو لم‌تمسسه نار يعني نزديك است كه قابليت محمدي صلي الله عليه و آله ظاهر و موجود شود و اگر چه نرسد باو آتش مشية و اين اشاره بشدت نورانيت و صفاء قابليت است چنانكه گويند نفط سفيد از بسكه مهيا بجهة اشتعال است نزديك است كه قبل از وصول آتش باو مشتعل شود و شعله حاصله از وقوع آتش بروغن مثال از براي عقل اوّل است كه عقل محمدي صلي الله عليه و آله گويند بزبان اهل شرع و اهل اشراق عقل كلي و روح كلي گويند و مشاؤن عقل اول نامند هر طايفه بحسب اصطلاح و عقيده خود اسمي برايش گذاشته و مرجع همه يكي است و كمترين در كتاب كبير اسامي كه بحسب استقراء اصطلاحات ايشان مطلع شدم ذكر نمودم با وجه مناسبت هر كس را رغبت اطلاعش باشد او را طلب نمايد و عقل محمد صلي الله عليه و آله و چهارده نفر از اولاد اطهارش واحد است كه منتقل شود بهر يكي بر سبيل تبادل و آن را در لسان شرع روح القدس و ملك مؤيد و ملك مسدد و عمود از نور نيز گويند پس اول چيزي كه قدم در دايره وجود گذاشت نور محمد (ص) و اهل بيت طاهرينش باشد و اين است معني قول نبي (ص) اول ما خلق الله ، نوري اول ما خلق الله عقلي ، اول ما خلق الله روحي پس آن حضرت اول كسي بودند كه قبول كردند تكليف وجودي را كه الست بربكم باشد و باين سبب اول مخلوق شدند و اين است معني قول رسول الله صلي الله عليه و آله كه چون از او پرسيدند كه بچه سبب [ص 84] ترا حق تعالي تفضيل داده بر كل خلايق فرمود بجهة اينكه من اول كسي بودم كه اجابت نمودم دعوت حق تعالي را و تكليفش را قبول كردم در عالم ذر و مراد از اين كلام تكليف وجودي است چه تكليف شرعي تابع تكليف وجودي است پس آن حضرت و اهل بيت طاهرينش صلي الله عليهم اجمعين از قسم اوّل از اقسام پنجگانه باشند كه اقرار نمودند بتوحيد و برسالت و بولايت اول مرتبه قبل از آنكه موجودي نفس كشد و ظلي كه در حين انعكاس نور سراج هم‌ميرسد مثال از براي اعداي آن حضرت و اهل بيتش ميباشد كه ظلمة صرف ميباشند بحيثيتي كه هيچ نوري در آنجا نباشد پس ايشان بعكس و ضد ائمه عليهم السلام باشند و ائمه چون بصورت انسانية بلكه بحقيقة انسانية مخلوقند پس اعدا بضد آن بصورت شيطانيه مخلوق باشند پس در ائمه عليهم السلام ايمان و تقوي و ورع و علم و شجاعت و ديانت و مروت و انصاف و عدل و راستي و درستي و حق و خير و نور و كل خيرات باشد و در اعدا كفر و فسق و جهل و جُبْن و خيانت و بي‌مروتي و ظلم و ناراستي و دروغ‌گوئي و باطل و ناحق و شر و جميع شرور باشد پس هر خيري كه در هر كس از مخلوقات بيني از ائمه و هر شر از هر نوع كه باشد در هر كس كه بيني از اعدا و اين معني در سراج واضح است چه انواري كه در اشعه محسوس و مشاهد گردد هر چند بقدر سر سوزني باشد از شعله باشد و آن ظلمة هر قدر كه باشد هر چند كه بقدر سر سوزن باشد از آن ظل باشد پس چون [ص 85] معصيت در شيعيان بيني بدانكه از فرع اعدا است كه باعتبار مصاحبت و مناسبت كسب كردند و اين را در احاديث لطخ گويند و باعدا رجوع خواهد نمود و هر طاعت و عمل خير كه در منافقين و كفار مشاهده كني بدانكه از فرع امام است عليه السلام چنانكه بيان كرديم در سراج و اين اعدا از قسم دوّم از اقسام پنجگانه مذكوره ميباشد كه منكر بوده قلبا و لسانا نعم گفته چنانكه ذكر نمودم و اشعّه قريبه نورانيه مثال براي شيعيان و مؤمنان است كه تابع امام خود در وجود گشته قبول تكليف وجودي نمودند بشرايط مقرره مذكوره و اشعه كه بعيدند كمال بعد كه كمال اختلاط بظلمة دارند بحيثيتي كه نزديك است كه نور در آنجا محسوس نگردد مثال براي اصحاب شمال است كه تابع آن منافقان گشته انكار نمودند پس ايشان مخلوقند بصورة شيطانية كه كل معاصي و قبايح باشد لكن بتبعية آن اعدا لعنهم الله و اشعه متوسّطه مثال از براي جهال از شيعه است و جهال از كفار كه محكوم بحكم نيستند تا هر وقت كه محكوم شوند باعتبار ميل ايشان بهر سمت كه هستند يا در دنيا يا در برزخ يا در قيامت و تفصيل اين مطلب در مبحث معاد انشاء الله تعالي بيان خواهد شد .

فَصْل ١١ - بدانكه هيچيك از اشعه را چنانكه مذكور شد قوامي و وجودي و تحققي نيست مگر بسراج چه اگر سراج نبودي هيچيك از اشعه را وجود نبودي چنانكه ظاهر است و همچنين ظل را تحققي و ثباتي نيست مگر بسراج چه بيّن است كه قبل از اشعال سراج نه ظل وجود دارد نه نور و اشعه پس چون بوجود سراج هر دو قسم موجود شدند ايشان را بقائي بدون مدد نيست چه اگر [ص 86] از سراج آنا فآنا مدد بايشان نرسد تمامي فاني گردند پس سراج هم مدد ميدهد نور را و هم ظلمة را وليكن چون جبر نميكند و عطيه بمستحقش ميدهد پس ظلمة را بظلمة مدد ميدهد و نور را بنور چه اگر نه چنين باشد هرائينه فاني شوند پس مدد ميدهد ظلمة را از خلاف و عكس و تخليه و خذلان و مدد ميدهد نور را از باطن و جهة وفاق و توفيق و دانستي كه سراج كه عبارت از اين شعله است وجه و باب نار است براي او في نفسه تحقّقي نباشد پس بفرمان نار عمل كند پس سراج بابي باشد كه باطنش و جهة موافقتش رحمت است و ظاهر و جهة مخالفتش عذاب پس باول امداد اشعه كند و بدويم امداد اظله نمايد چون دانستي اين مثال را بر اين قياس كن احوال وجود را و دانستي سابقا كه سراج مثال براي امام است عليه السلام و اظلّه مثال از براي اعداي ايشان و اشعه مثال بجهة شيعيان ايشان پس بدان كه اعدا نيز از ايشان عليهم السلام استمداد ميجويند بلسان استعداد خود چنانكه شيعيان استمداد ميجويند بلسان حال و مقال خود پس مدد ميدهد اعدا را بكفر و نفاق و شرارت و شيطنت چنانكه طلب ميكنند مثل آنكه مدد ميدهد سراج ظل را بظلمة و مدد ميدهد احبّا را بنور و ايمان و اسلام پس امام عليه السلام بابي باشد كه در باطن و جهة موافقتش رحمت است و در ظاهر و جهة مخالفتش عذاب از اين جهة حق سبحانه تعالي فرموده فضرب بينهم بسور له باب باطنه فيه الرحمة و ظاهره من قبله العذاب پس سور در باطن تفسير رسول الله [ص 87] صلي الله عليه و آله باشد و بابش علي بن ابي‌طالب اميرالمؤمنين و اولاد طاهرينش صلوات الله عليهم اجمعين چنانكه رسول صلي الله عليه و آله فرموده انا مدينة العلم و عليّ بابها يعني من شهر علمم و اميرالمؤمنين عليه السلام در آن شهر است هر كس كه داخل شهر خواهد شود بايد از در درآيد و آن حضرت رحمت است بجهة شيعيان و كساني كه اقرار بولايتش نمودند و غضب و نقمت است بجهة كفار از اين جهة قسيم جنّة و نار باشد يعني هر كس كه قبول ولايت آن حضرت نمود از جنّة باشد و هر كس كه مخالفت كرد از نار و همچنين در موضع ديگر فرموده و ننزل من القرآن ما هو شفاء و رحمة للمؤمنين و لايزيد الظالمين الا خسارا يعني فرو فرستاديم ما از قرآن و آن رسول الله است صلي الله عليه و آله در تفسير باطن آبي را و آن اشاره بسوي علي بن ابي‌طالب اميرالمؤمنين عليه السلام در تفسير ظاهر ظاهر كه اين صفت دارد آن آب شفا و رحمة است از براي مؤمنين و عذاب و نقمت است براي كافرين و از اين جهة در احاديث ائمه عليهم السلام وارد شده است كه زحل سعد اكبر است و كوكب اميرالمؤمنين عليه السلام با اتفاق اهل نجوم كه آن نحس اكبر است و همچنين مريخ و جمع ميانه قولين را اهل صناعت كه اصحاب كيميا باشند نمودند و گفتند كه حديد كه متعلق بمريخ است ظاهرش ذهب است و باطنش فضة و بذهب اشاره بسوي حرارت و يبوست ميكنند بنا بر قولي و بفضه اشاره بسوي برودت و رطوبت [ص 88] مينمايند شكي نيست كه دوم رحمت است چه طبع ماء است كه حيوة است و طبع باد صبا است كه روح‌افزا است و شكي نيست كه اول عذاب است چه طبع نار است و آن غضب است و شدت و طبع باد دبور كه قوم لوط بآن هلاك گشتند پس زحل و مريخ كوكب علي بن ابي‌طالب اميرالمؤمنين عليه السلام كه ظاهرش نحس است بر اعدا و باطنش رحمت است براي احبّا پس بفهم اين مطلب را كه احدّ از سيف و ادق از شعر ميباشد .

فَصْل ١٢ - هيچ نور كه در خارج موجود است بي ظلمت نباشد وليكن مراتب ظلمت متفاوت باشد مثل نور هر چه نزديك بمبدء نور است در او ظلمت هيچ نباشد مگر قليلي بقدر سر سوزني و هر چه دورتر ميشود ظلمة زياد ميشود پس در نزد مبدء نور ظلمت بقدر نقطه باشد هر چه دورتر شود زياد گردد و كشيده ميشود و نور كم ميگردد تا آخر كه نور بقدر نقطه گردد و ظلمة همه آن فضا را احاطه كرده باشد چنانكه در سراج حقيقة اين مسئله معلوم گردد چه هر يك از اشعه كه كمال قرب بسراج دارند در كمال نورانيتند وليكن نورش كمتر از نور سراج باشد و كمتر نشود مگر باختلاط ظلمت و الا نور بما هو نور بيك نسق است و يك طريقه وليكن آن ظلمة بقدر نقطه باشد كه در جنب آن نور وافر مستهلك باشد و جزء ثاني از اشعه نورش كمتر از اوّل است باعتبار اختلاط ظلمت و بهمين طريق زياد گردد تا رسد بجائي كه نور در كمال قلّت است بحيثيتي كه در آن روشنائي چيز نتوان ديد [ص 89] جدّا و همه فضا را ظلمت احاطه كرده پس نور در آن مقام بقدر نقطه باشد و از اين مثال پنج صورت حاصل آيد يكي نوري كه هيچ ظلمت در او نباشد يعني زايد بر ذاتش بحدي كه آثار بر او مترتب شود و آن نوري است كه كمال قرب بمبدء داشته باشد و دوم ظلمتي است كه هيچ نوري در او نباشد يعني زايد بر ذاتش كه آثار بر او مترتب گردد و آن عكس است و ضد سيم مختلط است نور و ظلمت و اين از سه قسم خالي نباشد يكي آن است كه نور غلبه داشته باشد بر ظلمت يعني از ظلمت آثار صادر بشود وليكن نور اغلب باشد و باعث استهلاكش شود دوم آن است كه ظلمت غلبه داشته باشد بر نور بعكس اول از سيّم و سيم آن است كه نور و ظلمت متساوي باشند چنانكه در مثال سراج معلوم است پس قسم اول محمد و اهل بيت طاهرينش باشند صلي الله عليهم اجمعين و قسم دوم اعداي آن حضرتند از منافقين و ملحدين و مشركين و قسم سيّم شيعه ائمه‌اند صلي الله عليهم چه در ايشان هر چند ظلمت كه معصية باشد هست وليكن نور ولايت مضمحل كرده آن را باين سبب است كه داخل جهنم نشوند و قسم چهارم اصحاب شمالند كه تابعان اعدايند و قسم پنجم اصحاب اعرافند اما يعذبهم و اما يتوب عليهم انّ الله هو التواب الرحيم پس از اين ترتيب دو شكل مخروط حاصل شود متوازي السطحين كه رأس هر يك در نزد قاعده ديگر باشد باين صورت .

فَصْل ١٣ - هر چيزي را سه مرتبه باشد اول مرتبه ذات و حقيقة او كه [ص 90] مجرد است از صورة جسميه و مثاليه و نفسيه و عقليه و دوم مرتبه عقل است كه مجرّد است از صورة جسميه و مثاليه و نفسيه و در اين مرتبه اشيا را امتيازي جز بالمعني نباشد سيّم مرتبه نفس است كه مجرّد است از صورت جسميه و مثاليّه و در اين مرتبه امتياز ميانه اشيا پديد آيد خلايق از يكديگر بحسب صورت جدا شوند و صورت بر دو قسم باشد يكي مجرد از ماده جسميه كه اصلا و قطعا احتياج بماده جسمانيه ندارد و دوم مقارن بماده است كه تحقق در خارج نيابد مگر بمقارنت بماده‌اي مثال اين مراتب سه‌گانه حروف كتابت باشد چه از براي اين كتابة ذات و حقيقتي است كه مجرد از كلّ صورت است از معنوية و صورية و آن صمغ و دوده است قبل از تركيب و چون تركيب شود مثال براي عقل است كه صورت معنويه همرسانيده و در ظاهر و صورت يك چيز است چه مركبي كه در دوات ميباشد يك چيز بيش نباشد و در آنجا اسامي و اموري كه كتابت ميشود بحسب ظاهر وجود ندارد اما بحسب معني و حقيقته وجود دارد چون در لوح مكتوب و منبسط گردد اسم زيد از اسم عمرو و اسم خالد از اسم وليد مثلا جدا شود مثال از براي نفس است كه در آن مرتبه آن صور معنويه معيّنه‌اي در عقل از هم امتياز يابد و در ظاهر جدا شود و ميانه عقل و نفس برزخي است كه در ابهام بحد عقل نيست و در تميز بحد صورت ني و مثالش در مركب شروع تو است در كتابت قبل از اتمام حرف اول صورت و آن را روح گويند پس عقل معني باشد كه [ص 91] مجرد از كل صورت است مگر معنويه و روح رقيقه باشد كه مبدء صورت است و نفس صورت باشد و اين جمله مجردات باشد پس تواني گفتن كه مجردات سه عالمند عالم عقول و عالم ارواح و عالم نفوس و تواني گفتن كه دو عالمند كه برزخ را يكي از اقسام بگيري چنانكه در دائره عقل و جهل مذكور است و دانستي سابقا كه حق تعالي جبر نكرد خلق را در ايجاد بلكه خلق كرد بحسب اقتضاء قابليت و تكليف كرد ايشان را بتكليف وجودي پس تكليف اول در عالم عقول باشد و آن ذرّ اول باشد كه در آن عالم خلايق بحسب ظاهر متساوي النسبة باشند اما مختلف شدند بحسب معني و از اين جهة حق تعالي فرموده كان الناس امة واحدة يعني محكوم بحكم ظاهري و صوري بسعادت و شقاوت نبودند هر چند سعيد از شقي باجابت و انكار چنانكه ذكر شد ممتاز شدند مثل مداد مركب و تكليف دوّم در عالم ارواح باشد برقايق و اين ابتداء حكم باشد و آن را ذر ثاني گويند و تكليف سيم در عالم نفوس باشد و آن را عالم اظلّه نيز گويند و در اينجا محكوم بحكم ميشوند و مصور بصورت ظاهري و خارجي گردند و كامل شوند در اين عالم شقي و سعيد جنة و نار از هم امتياز يابند و تواني گفتن كه عالم نفوس ذر ثاني است و عالم اجسام ذر ثالث و تواني گفتن كه عالم نفوس ذر اوّل است و عالم اجسام ذرّ ثاني و تواني گفتن كه ذرّات الي غير النهايه باشد پس در مرتبه ذات سعادت و شقاوت در نزد حق معلوم و در ذرّ اول در نزد خود و در ذر ثاني [ص 92] ذر نفوس در نزد غير و اين است صورت آنچه ذكر كرديم معلوم شود و بدانكه نفس مستمد از روح باشد و روح مستمد از عقل و عقل مستمد از فعل و فعل مستمد از حق و مستمد منه محيط بر مستمد باشد هر يك از ايشان كره‌اي باشند كه دور زنند بر قطب خود كه عالي باشد بر اين قياس .

بدانكه موجودات كلا در عالم نفوس كه ذر ثاني است بيك اعتبار و اول است بيك اعتبار و سيم است باعتبار ديگر كه سيم موجودات است بهمين دستور هر يك مقامي باختيار خود اختيار نمودند و بصورتي مصور گشتند پس حق تعالي باز بجهت اكمال نعمت بر بعضي و اتمام حجّت بر آخرين ايشان را در عالم اجسام و شهادت فرستاد و انزال كتب و ارسال رسل فرمود لئلايكون للناس علي الله حجّة بعد الرّسل و ليميز الخبيث من الطيّب و ليهلك من هلك عن بيّنة و يحيي من حيّ عن بيّنة و قبول و انكار در عالم اجسام طبق قبول و انكار در عالم نفوس كه ذرّ است ميباشد چنانكه حق تعالي از آن خبر داده كه فماكانوا ليؤمنوا بما كذّبوا به من قبل يعني ايمان نخواهند آورد بآن چيزي كه تكذيب نمودند او را در عالم ذر پيش از اين عالم اجسام و شهادت و ثمره تكليف در اين عالم اظهار آنچه كمون داشت در ضماير ناس باشد و استنطاق طبايع ايشان تا ايشان را محل انكار نماند و اگر انكار كنند اعضا و جوارح او بر او شهادت دهند چنانكه در حديث وارد است كه در قيامت جمعي انكار خواهند كرد معاصي را كه مرتكب شده‌اند پس حق تعالي مهر گذارد بر زبانهاي [ص 93] ايشان و تكلم ميكنند دستها و پاها و چشمها و گوشها بر كل آنچه مرتكب شده‌اند از معاصي صغيره و كبيره چنانكه حق تعالي از آن خبر داده كه اليوم نختم علي افواههم و تكلّمنا ايديهم و تشهد ارجلهم بما كانوا يكسبون يعني در روز قيامت مهر خواهيم نمود دهنهاي ايشان را و گفتگو كنند دستهاي ايشان و پايهاي ايشان بآنچه عمل نموده‌اند از معاصي پس هر گاه تكليف نميشد در اين عالم اتمام حجت بر كفار نميشد و سخن در اين مقام طويل الذيل است ارخاء عنان قلم با تعجيل سفر ممكن نگردد بهمين قدر اختصار ميكنم وليكن در همين مختصر تمام امر را مندرج نموده‌ام هر كس را كه معرفة باشد خواهد فهميد و صلي الله علي خير خلقه محمد و آله الطاهرين .

فَصْل ١٤ - بدانكه ممكن فقير است و محتاج بحدي كه هيچ چيز را مالك نيست و هيچ كار مستقلا از او سرنزند ، نيست او را مگر سؤال و طلب چنانكه حق تعالي فرموده يا ايها الناس انتم الفقراء الي الله و الله هو الغني ، و هو يحيي الموتي و هو علي كل شئ قدير يعني اي گروه مردمان شما كلا فقيران و محتاجانيد بسوي حق سبحانه و تعالي و او مستغني است از كل و او است كه زنده ميكند مردگان را و او است كه بر همه چيزها قادر و تواناست و فرموده باين سبب ادعوني استجب لكم يعني بخوانيد مرا تا مستجاب كنم دعاي شما را و دانستي كه دعا بر دو قسم است دعائي است بلسان استعداد و دعائي است بلسان مقال پس بهر يك از اين دو چون دعوت كنند حق را مستجاب كند براي ايشان و هر [ص 94] چه طلب كند از كرم و جود خود عطا ميفرمايد چنانكه فرموده امن يجيب المضطر اذا دعاه و اين دعوت دعوت قابليت باشد پس حق سبحانه عطيه ميدهد بنحو سؤال آن سائل بلسان قابليت هر گاه خير است خير و هر گاه شر است شر پس جميع افاعيل عبد را حق سبحانه تعالي خلق كرده بطلب عبد و سؤالش چه ما ثابت كرديم سابق كه نسبت حق تعالي با جميع مخلوقات متساوي است و مع ذلك ترجيح بلا مرجح ندهد بالنسبه بمفعولات تا ترجيحي بحسب مقتضاي ذات آن باعث نشود پس حق تعالي خالق كل شئ باشد از خير و شر چنانكه فرموده اروني ماذا خلقوا من الارض و فرموده قل الله خالق كل شئ ، فاعبدوه و هو علي صراط مستقيم يعني بگو اي محمد صلي الله عليه و آله بمردمان كه حق تعالي است كه هر چيزي را خلق كرده است و هيچ چيز مشيّت او را سبقت نگرفته است پس بپرستيد او را و عبادتش كنيد كه براه راست است يعني بحكمت و نظم طبيعي ايجاد مينمايد هر چيز را در موضعش ميگذارد پس كج را كج كند بكجي كج و راست را راست كند براستي راست پس هر گاه كج را راست نمايد بر صراط مستقيم نباشد مثالش كتابت باشد چه كاتب بايد جيم را كج نويسد و الف را راست هر گاه همه را راست نويسد غلط باشد تصديق اين تأويل قوله تعالي است فمن يرد الله ان يهديه يشرح صدره للاسلام و من يرد ان يضلّه يجعل صدره ضيّقا حرجا كأنما يصّعد في السماء كذلك يجعل الله الرجس علي الذين لايؤمنون و هذا صراط ربك مستقيما قد فصّلنا [ص 95] الآيات لقوم يذكّرون يعني حق تعالي هر كس را كه خواهد نوراني و روشن گرداند دلش را منشرح ميكند سينه او را براي اسلام تا مطمئن گردد دلش از ايمان چه انشراح سينه مقدم بر اطمينان قلب است چه صدر وعاء او است و هر كس را خواهد كه گمراه كند بگمراهيش و طلبش گمراهي را سينه‌اش را تنگ و تاريك نمايد كه هيچ نه‌بيند و نفهمد چنانكه فرموده بل طبع الله عليها بكفرهم فلايؤمنون الّا قليلاً يعني حق تعالي مهر گذاشته بر دلهاي كفار بكفر ايشان در حيني كه انكار نمودند پس ايمان نياوردند مردمان مگر گروهي اندك بعد در آيه سابقه فرموده كه حق تعالي باينطور قرار ميدهد رجس و معاصي را براي كساني كه ايمان نمي‌آورند و اين است راه راست كه براي پروردگار تو است يعني انشراح صدر براي مسلمانان و انطباع قلب بجهة منافقان پس فرموده كه بتحقيق و راستي كه تفصيل داديم آيات و علامات قدرت و رحمت خود را براي گروهي كه ميفهمند و آنچه بر ايشان گذشته است ياد مي‌آورند پس ايمان و كفر و طاعت و معصيت را حق تعالي خلق ميكند وليكن بطلب عبد و سؤالش چه بنده مشيتش سبقت نگيرد مشيت الله را و حق سبحانه مغلوب نگردد كه واقع شود در مملكتش چيزي را كه نخواسته باشد مثل آنچه حضرت امام رضا روحي فداه عليه السلام ميفرمايد ان الله لم‌يطع باكراه و لم‌يعص بغلبة و هو المالك لما ملكهم و القادر علي ما اقدرهم و حق تعالي فرموده ام حسب الذين يجترحون السيئات ان يسبقونا ساء ما يحكمون چه [ص 96] بنده فقير است و محتاج نفع و ضرر را براي خود مالك نيست بلكه وجودي ندارد مگر بمدد جديد از حق سبحانه تعالي و الا فاني و باطل و مضمحل خواهد شد و دانستي سابقا از تمثل بسراج كه قوام اظله و اشعه كلا بيد قدرت سراج است و بقائي براي هيچيك بي مدد سراج صورت نه‌بندد پس مدد ميدهد نور را بآنچه كه قابل است از ضيا و سنا و ظل را بآنچه كه قابل است از ظلمت و كدورت و چنين است فعل حق تعالي نسبت به بندگانش پس كافر را بكفر و تخليه و خذلان مدد ميدهد و مؤمن را بطاعت و توفيق و ايمان امداد ميكند پس خالق خير و شر و ايمان كفر و معصيت و طاعت حق تعالي باشد وليكن معصيت اولويّت به بنده دارد و طاعت اولويت بحق تعالي از اين جهة طاعات در مثال شجره طيبه باشد كه بيخش محكم و ثابت باشد و شاخ و بالش در آسمانها بالا رفته باشد و معصيت شجره خبيثه بي ثبات و قرار باشد كه بالاي زمين روئيده شده باشد كه زود برطرف شود چنانكه حق تعالي از آن خبر داده كه مثلا كلمة طيبة كشجرة طيبة اصلها ثابت و فرعها في السماء تؤتي اكلها كل حين باذن ربّها و يضرب الله الامثال للناس لعلهم يتذكرون و مثل كلمة خبيثة كشجرة خبيثة اجتثت من فوق الارض ما لها من قرار مثالش در سراج اشعه و اظله باشد چه شعاع شجره‌اي است طيّبه كه اصلش ثابت و محكم است بسبب استنادش بشعله سراج و متابعتش و جهة موافقتش و اظله شجره‌اي است خبيثه مجتثه بجهة عدم استنادش بسراج استناد موافقت و متابعت اگر چه مستند است باو از [ص 97] جهة صدور و مستمد است از او در هر دقيقه و هر آن پس سراج در اين مقام مثال براي فاعل و موجد و مؤثر باشد و اشعه مثال براي طاعات و افعال حسنه و اظله مثال براي معاصي و افعال قبيحه و جسم كثيف از قبيل جدار و امثالش كه سبب ظهور نور و انعكاس ظل گردد مثال براي شخص مطيع و عاصي باشد پس سراج بجدار گويد كه اي جدار من اولويت دارم بنور از تو و احقم از آن از تو چه آن از من است بدءش از من است و عودش بسوي من هر چند تو را مدخليت است در ظهور اين عطيه و انبساط اين رحمت و در قبول اين نعمت و تو اولويت داري بظل از من چه ظل عمل و سؤال تو است طلب نمودي از من ظلمت را و من از تو منع نكردم و الا جائز بود كه نور را از تو منع كنم و لازم مي‌آمد كه ترا جبر كنم بر قبول نور و اين شأن حكيم نباشد هر چند مرا مدخليت است در ايجاد و احداث آن ، چه براي تو شأني و امري و استقلالي نيست و من خلق كردم او را چون از من سؤال نمودي پس بگو كه ظلمت و نور را كلا سراج احداث كرده و مؤثري نيست در آن عالم جز سراج چه اگر سراج تخليه يد كند هيچ از نور و ظلمت باقي نخواهد ماند آيا نمي‌بيني كه چون سراج را بردارند هيچ از ظل و نور باقي نميماند و جائز است كه بگوئي بلكه واجب است كه ظل و ظلمت از سراج نيست اگر چه بسراج است و نور بسراج است و از سراج است و از اينجا بفهم نفي قوله تعالي و ان تصبهم حسنة يقولوا هذه من عند الله و ان تصبهم سيئة يقولوا هذه من عندك [ص 98] و اثبات قوله تعالي قل كل من عند الله فما ل‌هؤلاء القوم لايكادون يفقهون حديثا و جمع كن ميانه اين كلام از تقرير سابق و ميانه قوله تعالي در مابعد اين آيه ما اصابك من حسنة فمن الله و ما اصابك من سيئة فمن نفسك و ملاحظه كن در همه مقامات قوله تعالي در حديث قدسي يا بن آدم انا اولي بحسناتك منك و انت اولي بسيئاتك مني و از مثال سابق بنهج محرّر مقرر بيان كل اين مراتب ظاهر ميشود و از اينكه سر منزلة بين المنزلتين و امر بين الامرين از مكنونات علم و مخزونات سرّ است و احدي را جز ائمه هدي سلام الله عليهم و بعضي از خصيص شيعه ايشان را اطلاع بر آن نمي‌باشد لهذا لب از آن بستيم و كلام در آن را برمز و اشاره ادا نموديم تا عالم از آن منتفع گشته و جاهل از شك و ارتياب رهيده و متوسطين در عالم قشر و ظاهر بمطلوب خود رسيده چه كلام در آن علي الحقيقه منهي عنه ميباشد نعما قيل :

و مستخبر عن سرّ ليلي اجبته بعمياء من ليلي بلا تعيين

يقولون خبّرنا فانت امينها و ما انا ان خبّرتهم بامين

لكن در كتاب كبير و رساله رشيديّه بقدر وسع و طاقت استيفاء اين مطلب نمودم بقدري كه ميتوان اظهار نمود و لا حول و لا قوة الا بالله العلي العظيم .

تتمه هر گاه جدار را توبيخ و سرزنش كني باين ظل كه لازمش افتاده است و عذاب كني او را بانواع عذاب نتواند بگويد كه اين از من نيست [ص 99] سراج لازم من گردانيده است و مرا در آن تقصيري نيست چو اگر اين سخن گويد و اين امر را انكار نمايد همه موجودات تكذيب او كنند بلكه عذاب بر او مضاعف گردانند چه همه كس داند كه ظل از سراج نيست چه سراج نور بحت صرف است و ظلم نكنند چه شأن قيّوم و حكيم ظلم نيست چنانكه قبل ثابت نموديم و هر گاه مدح نمائي او را باعتبار نوري كه در اوست و احسان كني در حق او كمال احسان برجاست ليكن جدار راست كه گويد كه من قابل مدح و احسان نيستم مرا نسزد بلكه حمد و ستايش سراج را كه بمن اين عطيه را از فضل و كرم خود احسان نموده چه من سؤال اين احسان نمودم نه هر سؤالي براي او جواب است و واجب نيز نبود بر وي كه اجابتم نمايد لكن فضل و كرم و احسانش او را بر آن واداشت و از اين بيان بفهم معني قول امام عليه السلام را كه من وجد خيراً فليحمد الله و من وجد شرا فلايلومنّ الا نفسه ،

من همه راست نوشتم تو اگر راست نخواني جرم لجلاج نباشد تو كه شطرنج نداني

فَصْل ١٥ - چون دانستي كه براي هيچ چيز تقومي و وجودي نباشد مگر بحق سبحانه در همه مراتب پس بدانكه هيچ چيز نيز تحقق و وجود در هيچ مكاني از امكنه و زماني از ازمنه و ظرفي از ظروف ذهنيه يا خارجيه ندارد مگر بمشيت و ارادت الٰهي چه اگر امري واقع شود بدون مشيت و اراده الٰهيه لازم آيد كه آن شخص در آن فعل مستقل باشد پس الٰهي خواهد بود من دون الله و اين كفر است و زندقه [ص 100] عاقل را بر آن تفوه كردن نشايد هر چند يك پاره از علما از فحواي كلام ايشان اين معني لازم آيد لكن من حيث لايشعرون و هو قوله عليه السلام فيكفرون من حيث لايشعرون و براي هر كسي پنج مرتبه باشد كه هر يك مترتب بر ديگري است اول مرتبه وجود او است و اول تعين او از مرتبه علم بمرتبه عين و او را در احاديث كَوْن ذكر اول شئ گويند و دوّم مرتبه ماهيت است كه او را مرتبه عين گويند و آن تعيّن آن حصه از وجود است بتعين خاص و تشخص او است بتشخّص مخصوص و او را در احاديث عزيمه علي ما شاء گويند چه بماهيت وجود متشخص و متعين گردد و قابل اشاره و محل عبارة گردد بلكه شيئيّتش باو است سيّم مرتبه حدود و هيئات و مقادير اعمال و افعال و اقوال و آجال و ارزاق و سعادت و شقاوت و اجل و كتاب و اذن باشد و اين متأخر از مرتبه ثانيه و مترتب بر او باشد چه شئ تا تمام نگردد و تحقق نپذيرد اين لوازم برايش نخواهد بود و اين را لوازم ماهيت نيز گويند و از آن در احاديث بهندسه ايجاديه تعبير كنند چهارم مرتبه اتمام ما قُدّر است و ترتيب او است بر هيئة مقرره و از آن در آيات و احاديث بمرتبه تركيب تعبير كنند چنانكه حق تعالي فرموده الذي خلقك فسويك فعدلك في ايّ صورة ما شاء ركّبك چه مرتبه خلق اشاره بسوي مرتبه اولي باشد و تسويه اشاره بمرتبه ثانيه و تعديل در هر صورت كه مشيتش قرار گيرد اشاره بمرتبه ثالثه و تركيب اشاره بمرتبه رابعه باشد و اين متأخر از مرتبه ثالثه باشد پنجم مرتبه ظهور [ص 101] و بروز شئ است چه ظهور شئ مشروح العلل مبيّن الاسباب غير تمام آن است و چون عبد در هر مرتبه از مراتب محتاج و فقير باشد و مستغني از مدد در هيچ مرتبه نباشد پس بهر مرتبه از مراتب پنجگانه محتاج باشد بحق سبحانه تعالي تا بتعلق فعلش در ايجاد او موجود گردد پس فعل حق تعالي تعلق در ايجاد هر مرتبه از اين مراتب گشته چون بالذات واحد است لكن باعتبار تعلق متعدد گشته و باعتبار تعلق بهر مرتبه باسمي خاص مسمي گشته و در حقيقة شئ واحد است ،

عباراتنا شتّي و حسنك واحد و كل الي ذاك الجمال يشير

و از اين جهة گويند چنانكه مستفاد و مستنبط از احاديث است كه مراتب فعل باعتبار تعلق او بمفعولات پنج باشد و الا فعل در نفس الامر واحد است بلا تكثر چه صادر شده از واحد من جميع الجهات و او نتواند متكثر شود چه ما در رساله مطالع الانوار ثابت نمودم كه الواحد من جهة الوحدة مايصدر عنه الّا الواحد ، و تحقيق مسئله باتم تفصيل در آنجا نموديم هر كس كه خواهد باو رجوع نمايد چه در اين مسئله در آن كتاب ما بتفصيل قايل شديم و جمع كرديم مختلفات را و مختلف نموديم مؤتلفات را ، الحاصل اول مرتبه از مراتب فعل مشية است و آن فعل متعلق بوجود شئ است خاصة و از اين جهة حضرت امام رضا صلوات الله عليه فرموده بيونس بن عبدالرحمن كه اتدري ما المشية المشية هي الذكر الأول و آن مترتب بر علم است چه حادث مسبوق بعلم باشد از اين جهة امام فرموده بعلمه كانت المشية ، [ص 102] و مرتبه دويم اراده است و آن فعل متعلق بماهية شئ است و قبول امر فعل اول است چون انكسار كه در مرتبه ثانيه از كسر است لكن كسر را ظهور بدون او نباشد پس كسر قائم است بانكسار بقيام ظهوري و انكسار قائم است بكسر قيام تحققي و آن را ذكر ثاني شئ گويند و حضرت رضا صلوات الله عليه در حديث يونس فرموده اتدري ما الارادة و هي العزيمة علي ما يشاء و اين مترتب بر مشية است چنانكه ظاهر است و از اين جهة حضرت فرموده و بمشيّته كانت الارادة ، و مرتبه سيم قدر است و آن فعل متعلق بهيئات و حدود و مقادير شئ است و بدو سعادت و شقاوت است چنانكه حضرت رضا صلوات الله عليه در حديث يونس فرموده اتدري ما القدر و هي الهندسة و اين مرتبه مترتب است بر اراده چنانكه فرموده و بالارادة كان القدر و اين مرتبه را خلق ثاني و وجود ثاني نيز گويند در اين مرتبه مقدر گردد آجال و ارزاق و كيفيت تعيش و مشروط و محتوم گردد امور متعلقه بخلق هر چند در مرتبه اولي و ثانيه نيز چنانكه ذكر كرديم بود وليكن بروز و ظهور نداشت در اين مرتبه ظاهر شود و بروز كند حقيقة امر در نزد همديگر و مرتبه چهارم مرتبه قضا است و آن فعل متعلق باتمام شئ است و آن مترتب است بقدر و بعد از قدر ميباشد چنانچه احاديث و ادله عقليه بر آن شهادت ميدهند چنانكه در حديث مذكور است كه بالقدر كان القضا و قول باينكه قضا مقدم است بر قدر غلط است غير ملتفت اليه چه صريح اخبار و آيات تكذيب او مينمايد [ص 103] و مرتبه پنجم امضا است و آن فعل متعلق باظهار شئ است و آن لازم قضا باشد و متأخر از آن است و اگر خواهي كه بجهة اين مراتب پنجگانه مثالي كه حق تعالي خلق كرده است بجهة ادراك حقايق اشيا بيان كنم تا حقيقة مسئله بر تو منكشف گردد بدانكه چون خواهي كه تختي بسازي اوّل خطره كه بخاطرت خطور كند در باب ساختن سرير بعد از آنكه چيزي در آن باب بخاطرت خطور نكرده بود بمنزله مشية است بلكه همان بعينه مشيت تو است در امور قلبيه باطنيه چه اراده و مشية در بنده بر دو قسم است يكي خواطر قلبيه و واردات باطنيه و آن في الحقيقه فعلي است از افعال عبد جامع جميع مراتب چنانكه ذكر خواهم نمود و دوم امور ظاهريه شهاديه است كه بجوارح و اعضا حاصل ميشود و اين نيز نوع از اراده و مشية عبد است چه مشية فعل باشد و فعل اعم از ذهن و خارج مي‌باشد و حضرت امام رضا روحي فداه اين مسئله را بيان فرموده در قول خود كه الارادة من الخلق الضمير و ما يبدو لهم بعد ذلك من الفعل و اما من الله سبحانه فارادته احداثه لا غير و چون عازم و جازم شوي بر ساختن سرير كه البته ميسازم بدون تأمل اراده باشد و چون مقدّر سازي آن تخت را در خيال خود بهيئات و حدود و اوضاعي كه ميخواهي قدر باشد و چون تركيب كني آن هيئات و حدود بعضي را با بعضي در خيال خود آن قضا باشد و چون ظاهر كني آن سرير را در خارج امضا باشد و از اينجا ظاهر شود كه امضا لازم [ص 104] قضا است و ظاهر شود ايضا كه آن چهار مرتبه كه عبارت از مشية و اراده و قدر و قضا باشد اركان از براي شئ ميباشند يعني بدون هر يكي هيچ چيز وجود هم‌نميرساند و اما امضا بيان از براي اركان اربعه است و اظهار آن مراتب است مشروح العلل مبين الاسباب اگر خواهي كه او را نيز داخل اين مراتب كني و گوئي كه مراتب فعل باعتبار تعلقش بمفعولات پنج است يا گوئي كه چهار است تا اينكه امضا خارج گردد و اما كيفيت بدا و وقوع محو و اثبات در فعل الله و بيان معني نسخ و بدا و فرق ميانه ايشان و كيفية اخبار انبيا و اوليا از جانب خدا بچيزي كه واقع نميشود و امثال اينها الآن كه كمترين را حال بيان آن نيست چه در سفر در بين بيابان در عين شدت حرارت آفتاب و ضيق مجال بيش از اين نتوان نوشتن وليكن بعضي از آنها را در جواب مسايل مولانا الاكرم ذو الرأي السديد مولانا محمد الشهير بالرشيد ذكر نمودم هر كه خواهد او را مطالعه كند و السلام علي تابع الهدي .

فَصْل ١٦ - چون دانستي كه هيچ چيز را استقلالي و تذوتي نميباشد مگر بفعل حق سبحانه تعالي و هر چيزي در تحقق و وجود خارجي خود محتاج باين مراتب خمسه ميباشد خواهي دانست كه هيچ چيز موجود در دايره امكان نگردد مگر بمشية و اراده و قدر و قضا و اذن و اجل و كتاب پس از اينجا خواهي فهميد معني قول امام را عليه السلام چنانكه در كافي است كه حضرت صادق عليه السلام فرموده لايكون شئ [ص 105] في الارض و لا في السماء الا بهذه الخصال السبع بمشية و ارادة و قضاء و قدر و اذن و كتاب و اجل و من زعم انه يقدر علي نقض واحدة فقد كفر و اين حكم عام است شامل بعضي دون بعضي نباشد بلكه هر چه در آسمان و زمين واقع شود از خير و شر و صلاح و فساد و معصيت و طاعت وليكن بطوري كه بيان نموديم اين است خلاصه كلام در عدل چون اين مطالب بعيدة المنال است بجهة عدم انس ناس باو بايست كه در صدد تفصيلش برآمد تا حق واضح شود لكن از اينكه ما معتذر بوديم لهذا بحديث الميسور لايسقط بالمعسور كار بستيم و همچنين براي عوام انتفاعي نيز نداشت و حقيقة امر را باكمل تفصيل در كتاب كبير انشاء الله تعالي استقصا و استيفا خواهم نمود ، عزيز من نظر بظاهر عبارت نكرده مطلب را حمل بر ظاهر ننموده و در بادي النظر بحث و جدال پيشه خود نكرده كه حق تعالي از آن نهي فرموده است بلي هر گاه با كمال دقّت بر خطائي و زللي واقف گردند حمل بر نسيان كه مساوق انسان است فرموده بقلم اصلاح در اصلاح آن كوشند چه اين كلمات با كمال استعجال و ضيق مجال در حال سفر در فصل تابستان در ميان بيابان با شدت حرارت آفتاب نوشته شده و الله يقول الحق و هو يهدي السبيل و الحمد لله رب العالمين و صلي الله علي خير خلقه و مظهر لطفه و منبع علمه محمد و اهل بيته الطيبين الطاهرين و اللعن علي اعدائهم و ظالميهم و مخالفيهم و غاصبي حقوقهم و ظالمي اولادهم اجمعين الي يوم الدين ابد الآبدين و السلام علي تابع الهدي و الحمد لله .

[ص 106] باب سيّم

در نبوت است و در آن چند فصل است :

فصل ١ - چون ثابت نموديم بادلّه قاطعه عقليه و بفطرت سليمه كه حق سبحانه خلق نكرده است خلق را عبث و ايشان را مهمل وانگذاشته چنانكه فرموده افحسبتم انما خلقناكم عبثا و انكم الينا لاترجعون و فرموده و ماخلقت الجن و الانس الا ليعبدون و فرموده در حديث قدسي كه كنت كنزا مخفيا فاحببت ان اعرف فخلقت الخلق لكي اعرف چنانكه سابق بيان نموديم و همچنين ثابت شد بفطرة سليمه مستقيمه كه حق سبحانه و تعالي مدرك نگردد محسوس نشود كسي نتواندش به‌بيند و مردم از ملامسه و مشاهده آن عاجزند هيچكس را دست بكنگره آسمان معرفتش نرسد و احدي در آن ميدان كميت جرأت نجهاند و خلق نيز عاجز و جاهل ندانند امر دين خود را و نشناسند صلاح دنياي خود را و امتياز ندهند ميانه حق و باطل و صلاح و فساد و بلاواسطه از حق تعالي اخذ احكام و شرايع نمودن بجهة ايشان ممتنع پس حق سبحانه تعالي برگزيند ميانه خلق خود جماعتي را كه بپاكي طينت معروف و صفاي طويت موصوف كه تكليف را در عالم ذر قبل از ساير موجودات قبول كردند و در بلي گفتن بهمه ايشان پيشي گرفتند معتدلوا القابلية مستقيموا الفطرة عظيموا المسارعة الي طاعة ربّهم كساني كه مرآت قابليات ايشان از جميع مراياي قوابل امكانيه ما مستقيم‌تر باشد و ايشان را وسائط فيض خود قرار دهد و اوامر و نواهي را بواسطه ايشان بخلقان برسد و ايشانند مؤيدين من عند الله كه حق سبحانه و [ص 107] تعالي محافظت كند ايشان را از خطا و زلل تا تأديه نمايند آنچه را كه حق سبحانه و تعالي خلق را بآن مأمور نموده كه بآن بغايات و نهايات امر خود برسند پس بايد بجهة خودشان انّيت و تحقّقي نه‌بينند و مسارعت نمايند در امر پروردگار خود بمال و جان و لسان و هر چيزي كه بآن مأمورند پس اگر ايشان نباشند خلق در ضلالت و گمراهي مانند راه بسوي طريق حق و صراط سوي نبرند پس فائده ايجاد مفقود خواهد شد و خلق خلق عبث خواهد بود و ثابت كرديم كه حق تعالي حكيم است و عبث از او سرنزند پس پيغمبران كه سُفراء و وسايط ميباشند از جانب حق تعالي بخلقش واجب و لازم است كه بايد باشند و الا فساد كلي در عالم علوي و سفلي خواهد هم‌رسيد و مضمون اين مذكورات را ائمه معصومين عليهم السلام در احاديث متكثره بيان چنانكه شيخ صدوق رحمه الله در علل الشرايع بعضي از آن را ذكر فرموده از آن جمله در آن كتاب روايت كند باسناد خود از هشام بن الحكم و هشام از حضرت صادق صلوات الله عليه چون زنديق سؤال كرد از آن حضرت كه از كجا ثابت ميشود ارسال رسل و انزال كتب از جانب حق تعالي و چه دليل است ترا بر آن آن حضرت فرمودند كه لما اثبتنا ان لنا خالقا صانعا متعالياً عنا و عن جميع ما خلق و كان ذلك الصانع حكيما متعالياً لم‌يجز ان يشاهده خلقه و يلامسوه و يباشرهم و يباشروه و يحاجّهم و يحاجّوه ثبت ان له سفراء في خلقه يعبّرون عنه الي خلقه و عباده و يدلّونهم علي مصالحهم و [ص 108] منافعهم و ما به بقاؤهم و في تركه فناؤهم فثبت الآمرون و الناهون عن الحكيم العليم في خلقه و المعبّرون عنه عزّ و جل و هم الانبياء و صفوته من خلقه حكماء مؤدّبون بالحكمة مبعوثون بها غير مشاركين للناس في شئ من احوالهم مؤيّدون من عند الله الحكيم العليم بالحكمة ثم ثبت ذلك في كل دهر و زمان مما اتت به الرسل و الانبياء من الدلايل و البراهين لكيلاتخلو ارض الله من حجة يكون معه علم يدلّ علي صدق مقالته و جواز عدالته و باز در آن كتاب روايت كند از ابوبصير كه مردي از حضرت صادق صلوات الله عليه سؤال نمود كه چرا مبعوث نمود حق تعالي پيغمبران و رسولان را بسوي مردمان آن حضرت فرمود لئلايكون للناس علي الله حجة بعد الرسل و لئلايقولوا ماجاءنا من بشير و نذير و ليكون حجة الله عليهم الاتسمع الله عز و جل يقول حكاية عن خزنة جهنم و احتجاجهم علي اهل النار بالانبياء و الرسل الم‌يأتكم نذير قالوا بلي قد جاءنا نذير فكذّبنا و قلنا مانزّل الله من شئ ان انتم الّا في ضلال كبير حديث اول مضمونش بعينه همان است كه ما سابق ذكر نموديم اما حديث ثاني مضمونش آن است كه چون سؤال كرد آن مرد از علّة مبعوث شدن انبيا و رسل آن حضرت فرمود كه حق تعالي براي آن انبيا را فرستاده تا آنكه مردمان را بر حق تعالي حجتي نباشد و تا نگويند كه نيامده است ما را كساني كه بشارت دهند ما را بثواب و جنّت الهي و ترسانند از عذاب و عقاب جهنم و تعليم كنند بما آنچه صلاح ما است و نهي كنند ما را از آنچه باعث فساد امر [ص 109] ماست و تا اينكه حق سبحانه تعالي را حجت بر عاصيان امت تمام باشد آيا نشنيدي كه حق سبحانه تعالي حكايت كند در كلام مجيد خود از خزان جهنّم و احتجاج ايشان بر اهل جهنّم بارسال رسل و پيغمبران و اطاعت ننمودن ايشان چنانكه فرموده الم‌يأتكم نذير قالوا بلي قد جاءنا نذير فكذّبنا و قلنا مانزل الله من شئ ان انتم الا في ضلال كبير .