فَصْل ١٢ - صفات فعليه حادثند مخلوق و مشيت و اراده از صفات افعالند هر كس گويد كه صفة ذاتيه است مشرك است و موحّد نيست چنانكه حضرت امام رضا عليه السلام فرموده المشية و الارادة من صفات الافعال فمن زعم ان الله لم‌يزل شائيا مريدا فليس بموحد معني اين حديث همان است كه مذكور شد و جمعي از علما را عقيده اين است كه اين دو از صفات ذاتيه‌اند و استدلال نموده‌اند بدو وجه يكي آنكه حق [ص 36] تعالي مي‌آفريند جميع مخلوقات را بمشية هر گاه او نيز حادث باشد محتاج است بايجاد پس بايد او را ايجاد كند بمشية ديگر و آن نيز حادث است محتاج بخلق بمشيت ديگر است و همچنين تا ميرود الي غير النهايه و از اين تسلسل لازم آيد و آن باطل است و جواب از اين استدلال آن است كه در خلق مشية احتياج بمشية ديگر نيست بلكه او را خلق كرده و ايجاد نموده بنفس خود چنانكه امام صادق صلوات الله علي آبائه و عليه و ابنائه فرموده خلق الله الاشياء بالمشية و خلق المشية بنفسها يعني حق سبحانه تعالي آفريد همه چيزها بمشية و مشية را بنفس ذات مشية نه بچيز ديگر و مثال اين قول فقها است كه ميگويند همه اعمال را نيّت بايد و نيت نيز عمل است و نيّتش نفس خود است و قول حكما است كه ميگويند همه موجودات بوجود موجودند و وجود بنفس خود موجود است و از اين گونه امثله بسيار است بلكه چون نظر كني غير از اين نه‌بيني خداي تعالي انشاء الله تعالي بينائي بجميع طالبين داده چون نظر كنند در عالم حقيقت امر را بفهمند و دوم از استدلال ايشان اين است كه مشية شكي نيست كه صفة است و صفة خالي از سه صورت نيست يا قائم است بذات واجب يا قائم است بنفس خود يا قائم است بغير خود اگر گوئي كه قائم بذات واجب تعالي است گويم خالي از دو صورت نيست يا قديم است يا حادث اگر گوئي كه قديم است همين عين مطلوب ماست و اگر گوئي كه حادث است لازم آيد كه حق تعالي محل حوادث باشد و اين باطل است بالاجماع [ص 37] و اگر گوئي كه قائم بنفسش ميباشد گويم كه صفة عرض است و عرض را محلي ضرور است و الا موجود نخواهد شد تا جسمي نباشد سواد و بياض هم‌نميرسد هرگز نميشود كه سفيدي و سياهي وجود استقلالي داشته باشند و علم لامحاله عالم ميخواهد علم بي عالم وجود ندارد و امثال اينها پس اين شق باطل است و اگر گوئي كه قائم بغير است گويم كه باطل است چه صحيح نيست كه صفة كسي صفة كسي ديگر باشد چه حرارت نميتواند كه صفة ماء باشد پس چون همه شقوق باطل شد پس بايد كه قديم باشد و جواب از اين اشكال آن است كه مشية صفة الله است و صفة شكي نيست كه قائم بموصوف است و لازم نمي‌آيد كه حق تعالي محل حوادث باشد در صورت قيام مشية باو چه اين در صورتي است كه مشية قائم باشد بحق تعالي قيام عروض يعني عارض ذات مقدسش شود و حالّ در او باشد چون حلول سياهي در جسم و عروض سفيدي بآن مثلا و اين كفر است و زندقه و مسلّم نيست كه قيام صفة بموصوف قيام عروضي باشد اين كلام صفة متكلم است اما قائم است بهوا بقيام عروضي و قائم است بمتكلم قيام صدوري و همچنين است مشية است قائم است بحق تعالي قيام صدور مثل قيام اشعه بشمس ، الحاصل كه عقل و نقل و احاديث و عالم از آفاق و انفس كلا شاهدند باينكه مشية الله حادث است و حق تعالي در مرتبه ذاتش منزه و مبرا است از اين صفة بلكه ائمه حكم بكفر قائلين بقِدَم كرده‌اند و اين مختصر گنجايش بيش از اينها ندارد و اين مطلب را در كتاب [ص 38] كبير و رساله مطالع الانوار استقصا نمودم چون بجهة عوام بيش از اين نفع ندارد ترك نموديم و الحمد لله رب العالمين و الصلوة علي محمد و آله الطاهرين و السلام عليكم .

باب دوّم

در عدل است و آن مشتمل است بر چند فصل :

فَصْل ١ - بدانكه از جمله صفات ثبوتيه ذاتيه عدل است و اين اگر چه داخل باب توحيد است و بيانش در ضمن بيان توحيد و صفات مناسب بود لكن كمترين بسبب اينكه چون سنن علماء باينطور اجرا شده كه او را عليحده تعداد كنند لهذا بجهة او عنواني جديد وضع كرده و چونكه او از صفات ذاتيه است و سابق دانستي كه صفات ذاتيه عين ذات واجب تعالي‌اند و فرقي ميانه او و ذاتش جل شانه نيست و تكثري در آن مقام ني پس معرفة عدل ممتنع خواهد بود و تكلم در آن محال و قول بآن و مقتضياتش عبث ، چو ذات را بذاته اقتضائي نيست و ميلي و اراده‌اي ني و الا لازم بود كه در مرتبه ذات سه چيز يافت يكي اقتضاء و ديگري مقتضا و سيوم مقتضي و ذات يا مركب از اين سه چيز است يا هر سه اموريند خارج متحقق ، در صورت اول لازم آيد احتياج و در صورت ثاني تعدد آلهه و اشاره ببطلان هر دو نموديم پس كثرتي بهيچ وجه من الوجوه در مرتبه ذات صورت نه‌بندد و الا نقص لازم آيد اگر گوئي كه تو كه واقف بر كنه ذات نيستي و حقيقة آن را نميداني چگونه كثرت از او نفي كني و حال آنكه خود نميداني بلكه در آنجا كثرت باشد و تو نداني جواب گوئيم [ص 39] كه ما مكلفيم باينكه نقايص و لوازم امكان را از او سلب كنيم و ثابت كرديم كه آنچه در امكان موجود است در ازل محال است و بالعكس چه شكي نيست كه آثار چون ما را كشاند بمعرفت صانع تعالي شانه ميكشاند باينكه آنچه نقايص است از او سلب بايد كرد چه آنچه كامل نباشد اين افعال محكمه متقنه از او سرنزند پس آنچه منافي كمال است از او سلب خواهيم كرد پس عدل را دو ملاحظه است چنانكه ساير صفات باين گونه بودند يك ملاحظه عينيت و ذاتيّت و ديگري ملاحظه فعليت مثل علم چه يكمرتبه علم گوئي و اراده كني عين ذات واجب را و يكمرتبه علم گوئي و اراده كني از آن متعلق بمعلومات را و دوم حادث است و اول قديم و دليل بر اين علم حادث قوله تعالي ام تنبؤنه بما لايعلم في السموات و الارض اين آيه ردّ بر كفار و مشركين است كه چون اثبات شريك بجهة واجب نمودند حق تعالي رد كرد قول ايشان را و فرمود آيا خبر ميدهيد خداي را بچيزي كه نميداند در آسمان و زمين و شكي نيست كه صفات ذاتيه بر آن تقريري كه نموديم عين ذات واجب است و جايز نيست سلبش از آن و الا لازم مي‌آيد كه ذات سلب شود زيرا كه صفة همان ذات است پس بانتفاي صفة كه عين ذات است ذات منتفي گردد و اين كفر است و زندقه ، از اين جهة است كه گفته‌اند صفات ذاتيه آن است كه سلب آن از آن صحيح نباشد پس ثابت شد كه اين علم غير ذات است و غير علم ذاتي است و حادث است و آن عين معلومات است و خلاصه قول در اين آن [ص 40] است كه يكمرتبه گوئي كه عالم است و هيچ معلومي نيست و قادر است و هيچ مقدوري نيست و رب است هيچ مربوبي نيست و سميع است هيچ مسموعي نيست و بصير است هيچ مبصري نيست و ولي است و هيچ متولي عليه نيست و امثال اين صفات و يكمرتبه گوئي كه سميع است نه بمسموعات در حين وجود مسموعات و بصير است در وقتيكه مبصر است و عالم است در وقتيكه معلوم است و قادر است در وقتيكه مقدور است و ولي است در وقتيكه متولي عليه است و ربّ است در وقتيكه مربوب است و امثال اينها و قسم اول تعبير از ذات بحت مجرد از كل اعتبارات است و اشاره بآن مرتبه است حديث كان الله و لم‌يكن معه شئ يعني حق تعالي بود و هيچ چيز با او نبود چون عارفي اين حديث را شنيد گفت الآن كما كان يعني حالا نيز مثل آنچه بوده است يعني او است و هيچ چيزي با او نيست و اين بديهي است كه حق تعالي در مرتبه ذاتش تبارك و تعالي هيچ وراء خود نيست پس الآن عالم است و معلومي نيست و قادر است و مقدوري نيست و همچنين ساير صفات ذاتيه چه خوش گفته سيد ابوالقاسم فندرسكي :

در هويت نيست نه نفي و نه اثبات و نه سلب زانكه از اينها همه آن بي‌گمان بالاستي

نيست آنجا زير و نه بالا نه ايجاب و نه سلب وين چنين هم گر نگوئي كي بود ناراستي

اين جهان و آن جهان و با جهان و بي جهان هم توان گفتن هم او را هم از آن بالاستي [ص 41] 

نيست حدّي و نشاني كردگار پاك را ني برون از ما و ني با ما و ني بي ماستي

اين سخن را درنيابد هيچ وهم ظاهري گر ابونصرستي و گر بوعلي سيناستي

اين گهر در رمز دانايان پيشين سفته‌اند پي برد بر رمزها هر كس كه او داناستي (ظ)

و قسم دوم اشاره بمرتبه فعل است چه آنچه متعلق بخلق است فعل است و ذات را تعلقي بخلقش نيست ، چون اين را دانستي قياس كن باين معني عدل را نيز چه از عدل هر گاه قصد كني ذات واجب را كه صفة ذاتيه باشد معنيش را نميفهميم و تعقل آن نتوانيم كرد مثل ساير صفات ذاتيه و الا تعقل ذات لازم آيد و آن كه محال است پس ما را فهميدن عدالة كه صفة ذاتيه حق تعالي است محال باشد و هر گاه قصد كني عدالة متعلقه بخلق و منسوب بموجودات را كه از صفة فعليه حادثه باشد توانيم آن را فهميد و بيانش را توانيم نمود چه اول براي ما وصف نشده و حق تعالي از آن خبر نداده و اما از ثاني خبر داده و ما علامة آن را در ذات خودمان مي‌يابيم و وصفش را در قرآن و احاديث ميفهميم و مبيّن شد و ثابت گرديد كه حادث نميفهمد مگر مثل خود را پس بيان آن مي‌نمائيم .

فَصْل ٢ - عدل در لغة خلاف ظلم و جور است چنانكه ميگويند [ص 42] بسط الوالي عدله و معدلته يعني پهن كرده و وسعت داده در كل مملكت خود پادشاه عدل خود را يعني ظلم و ستم را از رعايا برداشته و با ايشان بمقتضاي حكمت رفتار مينمايد و نهايت عطف و رأفت با ايشان دارد و اما در اصطلاح پس فقها و غيرش از علما در معني اصطلاحي آن خلاف كرده‌اند و هر يك چيزي گفته‌اند كه آن معاني ما نحن فيه نيست و ما را باو در اين مقام حاجت نيفتد چه مراد در اين مقام معني لغوي است پس گوئيم كه حق سبحانه و تعالي عادل است و حكيم يعني ظلم نمينمايد و معني ظلم آن است كه هر چيزي را در موضعش نگذارند و هر كس هر چه را كه مستحق باشد باو ندهد بلكه بدهد بطالب هر چيزي خلاف آن را مثلا طالب خير را شر بدهد و طالب شر را خير دهد طالب علم را جهل كرامت كند و طالب جهل را علم دهد و امثال اين كارها پس اين ظلم باشد و فاعل اين فعل را ظالم گويند و حق تعالي حكيم است يعني هر چيز را در موضع آن گذارد هر كس را كه قابل هر چيز كه بيند عطا نمايد نيكي در جاي نيك گذارد و بدي را در جاي بد گذارد و هر كس را كه مستحق هر چيز بيند كرامت كند پس شب را بايد تاريك كند و روز را روشن كند آتش را گرم كند و آب را سرد خلق كند و آهن را صلب نمايد و اگر آتش را سرد خلق كند و آب را گرم و هوا را سيّال و امثال اينها ظلم كرده است و اين مقتضاي رحمت واسعه است و آن رحمت عدل است و اشاره باين است قوله تعالي و رحمتي وسعت كل شئ يعني با هر چيزي [ص 43] بمقتضاي عدل و حكمت رفتار ميكنم كافر را در جهنم جا ميدهم و مؤمن در بهشت ساكن ميگردانم دور را دور ميكنم و نزديك را نزديك مينمايم نور در دلهاي مؤمنان خلق ميكنم و ظلمت در دلهاي كفار بكفر ايشان خلق ميكنم چه اگر غير اين كنم ظالم باشم و فعل من مخالف حكمت باشد و آن بر من روا نبود چه من ارحم الراحمينم و اين است معني رحمت واسعه كه صفة رحمن است و اما رحمت مكتوبه آن رحمت فضل است كه خاص بمؤمنان است در روز قيامت و حق تعالي بجهة فضل و رحمت خود زياد ميكند ثوابهاي ايشان را و بلند ميگرداند درجِهاي ايشان را و عطا ميكند بايشان از كرامت و نعمت و موائد نامتناهي كه هيچ چشمي نديده و هيچ گوشي نشنيده و اين نه بعدل است چه بعدل مستحق اين ثوابها نبودند بجهة كمي عمل ايشان اما چون مكان قابل فيض بود و طالب وليكن در دنيا بسبب غلبه شهوات نفسانيه تقصير كرد پس حق تعالي بخشد ايشان را و قابليّت ايشان را بجهة ايمان ايشان زياد ميكند و عطا ميكند بايشان از اجر ما لا عين رأت و لا اذن سمعت و لاخطر علي قلب بشر ، اللهم اجعلنا منهم بالنبي و آله الطاهرين اين است معني رحمت مكتوبه كه صفة رحيم است پس رحمت واسعه عين عدل باشد و رحمت مكتوبه عين فضل .

فَصْل ٣ - چون دانستي كه حق سبحانه تعالي منزّه و مبرّا از كل نقايص امكانيه و متصف بكل اوصاف كماليه ازليّه ميباشد خواهي دانست كه فعل قبيح از او سرنزند اذ كل شئ من الظريف ظريف [ص 44] چگونه فاعل قبيح باشد و حال آنكه آن فعل ناقصين و عمل ضالّين چه فاعل قبيح خالي از چند صورت نيست يا جاهل است بر قبح آن و خيال ميكند كه نيكو است يا عالم است بر قبح وليكن حاجتي او را بر آن داشته كه از آن منتفع شود از اغراض و حوائج دنيويه يا عالم است و حاجتي نيز بر آن داعي نشده است وليكن عبث مرتكب ميشود اين فعل قبيح را در صورت اول جهل لازم آيد و حق تعالي متعالي است از آن و در صورت دوم حاجت و افتقار لازم آيد و اين است شيوه امكان و در صورت سيم سفاهت و لئامت و دناءت لازم آيد چه عاقل نيك را نميگذارد و مرتكب بد نميشود با وجود علم و بي حاجتي كه داعي شود او را بر آن پس قبح در شأن واجب روا نبود و از اقسام قبح ظلم و جبر و فعل نمودن بر خلاف حكمت است چه بر هر عاقلي قبح عطا نمودن طالب خير را شر و طالب شر را خير و تعذيب مستحق جنة و تنعيم مستحق آتش و طالب آن واضح و بيّن است و هر كس را كه دانش است قبح اين و حسن خلافش ظاهر است و هر آنكس را كه عقل نيست او را از معرفت حظي نيست پس بدليل ثابت كرديم كه حق سبحانه تعالي عادل است ظلم و قبح او را روا نيست و آيات قرآنيه و شواهد فرقانيه در اين باب بسيار است از آن جمله آيه وافي‌هدايه و ماظلمهم الله و لكن كانوا انفسهم يظلمون يعني خداي تعالي ظلم نكرد بندگاني را كه عذاب ايشان نمود بلكه بمقتضاي عدل با ايشان رفتار نمود و خودشان خودشان را ظلم كردند و مستحق عدل ما شدند و از [ص 45] آن جمله آيه ان الله ليس بظلام للعبيد يعني حق تعالي ظلم‌كننده نيست بندگان خود را و صيغه مبالغه براي آن است كه يك ظلم كثير است و بسيار پس بحث نكنند كه حق تعالي فرموده بسيار ظلم نميكنم اما اندك ميكنم و از اين مقوله است كرّار غير فرّار و از آن جمله آيه ان الله لايظلم الناس شيئا يعني حق تعالي مردمان را هيچ ظلم نكند و امثال اينها از آيات بسيار است و اين مختصر موضع استقصاي آن نيست .

فَصْل ٤ - چون دانستي كه حق سبحانه تعالي منزه و مبرا است از اينكه قبيحي از او سربزند خواهي دانست كه خلق را عبث خلق نكرد و ايشان را مهمل وانگذاشته چو حكيم عبث از او سرنزند و گر نه حكيم نيست و ما اثبات كرديم كه حق تعالي فعلش در نهايت احكام و غايت اتقان ميباشد پس ايجاد موجودات عبث و بي علة و منفعت نخواهد چنانكه حق تعالي وجه علت را فرموده كه و ماخلقت الجن و الانس الا ليعبدون و مااريد منهم من رزق و مااريد ان يطعمون انّ الله هو الرزّاق ذو القوة المتين يعني نيافريدم موجودات را از جنيان و آدميان مگر براي آنكه مرا بشناسند و پرستش نمايند و نميخواهم از ايشان كه مرا روزي دهند يا خودشان را روزي دهند و نميخواهم كه مرا اطعام كنند چو اين امور در دست ايشان نيست بدرستيكه حق سبحانه و تعالي روزي‌دهنده است بندگان خود را و صاحب قوت محكم است و در حديث قدسي فرموده كنت كنزا [ص 46] مخفيا فاحببت ان اعرف فخلقت الخلق لكي اعرف يعني من گنجي بودم پنهان كسي نبود كه مرا بشناسد پس دوست داشتم كه شناخته شوم بعبادت پس آفريدم خلايق را تا شناخته شوم و ايشان مرا بشناسند زينهار زينهار كه توهم كني كه حق سبحانه تعالي را استكمالي هم‌ميرسد از معرفت خلق او را يا عبادت بندگان او را يعني در او نقصاني بوده كه بسبب اين ايجاد كامل شود حاشا و كلا تعالي ربّي هميشه كامل بوده هرگز نقصاني در او راه نيافته و پيوسته بر يك حال بوده هرگز تغير حالي برايش رخ نداد حالش قبل از خلق و بعد از خلق و حين خلق يك حال بوده متغير نميشود بتغير مخلوق خود و متجدّد نگردد (ظ) بتجدّد ايشان بلكه او است اول او است آخر او است ظاهر او است باطن ، اوليتش نفس آخريتش است معلوميتش عين مجهوليتش است خفايش عين ظهور او است و ظهورش نفس خفاي او است قربش عين بعد است و بعدش عين قربست كس نداند كه چگونه است در هيچ وقت وليكن كامل است در كل اوقات اجلّ است و اعظم است از اينكه بسبب خلق كمال حاصل كند يا بسبب خلق شناخته شود بلكه خلق باو شناخته ميشوند چنانكه در احاديث متكثره است و عقل نيز بآن گواهي ميدهد پس فائده معرفت و فائده عبادت راجع و عايد بخلق خواهد بود كه بآن ادراك كنند حظ خودشان را از وجود پس علة غائيه انتفاع خلق و انتشار رحمت و اظهار قدرت بجهت انتفاع وجود و جود و اعطاء كمال ضعفا و مستحقين [ص 47] را نه بجهة استكمال خود بزرگ است پروردگار عالم از استكمال بخلق خود ،

او نكرده خلق تا سودي كند بلكه تا بر بندگان جودي كند

فَصْل ٥ - چون دانستي كه باعث ايجاد خلايق انتفاع بايشان است و اظهار رحمت بالنسبه بحال ايشان خواهي دانست كه حق تعالي جبر نكرده خلق را بامري اصلاً چه معني جبر آن است كه عطا كني بكسي چيزي را كه نخواهد و تو بتمام اكراه او را بر آن واداري در اين صورت نفعي بآن شخص نرسانيده‌اي چو انتفاع در وقتيست كه شخصي راضي و طالب آن باشد نه آنكه اكراه داشته باشد آن را پس حق تعالي نبايد خلق را جبر كند بايمان و كفر و چون خواهد كه حكم كند بر كسي بر آنچه كه هست يا طالب آن است پس بايد تكليف كند ايشان را نه بطريق اجبار و اكراه بلكه بطوري كه هر كس بجهت اختياري كه دارد هر چه را كه خواهد قبول كند پس ثمره ايجاد انتفاع بخلق باشد و آن در صورت اختيار صورت بندد و ظهور اختيار بي تكليف باطل باشد پس تكليف سبب ايجاد باشد هر كس كه مكلف نيست موجود نباشد و ادلّه بر جبر ننمودن حق تعالي خلايق بر ايمان و كفر بسيار است از آن جمله آن است كه چون ثابت كرديم كه حق تعالي حكيم است و عادل افعالش تمامي بمقتضاي عدل است قبح از او سرنزند بوجهي من الوجوه پس جبر نبايد كند خلق را بر ايمان و كفر و طاعة و معصية چه هر عاقلي قبح اين معني را ميفهمد كه خلق كند كسي را كافر و از او طلب ايمان كند [ص 48] يا خلق كند او را جاهل بحيثيتي كه مستعد علم نباشد و از او طلب علم كند و خلق كند شخص را مشرك و از او طلب توحيد كند پس عذاب كند ايشان را بترك بآنچه كه نتوانند بالذات از اداي آن برآمد يا آنكه خلق كند شخصي را مؤمن بحدي كه استعداد كافر شدن را ندارد پس ثواب دهد او را و اجر عطا كند و در قبح اين فعل هيچ عاقلي تشكيك نميكند و ايضا هر گاه خلق كند همه ناس بل كل موجود را مؤمن ايشان مطيع نخواهند بود و بر ايشان فرمان‌برنده صدق نكند چه در صورتي مطيعند كه بر خلاف آن عمل قادر باشند چون قادر نيستند بر خلافش لابد آن عمل را ميكنند از روي اكراه مثلا هر گاه شمشير كشي و خواهي كسي را كشي هر گاه فلان عمل برايت نكند چون آن شخص آن كار برايت كند مطيع نيست فرمانت نبرده اگر امر بر او تنگ نميكردي اين عمل نميكرد پس چون چنين شد جائز نيست ايشان را كلا داخل بهشت كردن چه هر گاه ايشان را جبر نميكرد هراينه جمعي كفر را قبول ميكردند بمقتضي ذات خودشان و ذات خبيث داخل مكان طيّب نتواند بشود و الا لازم آيد ظلم و داخل جهنم نتواند كرد چه علي الظاهر اعمال مقتضيه نار از ايشان صادر نشده اگر جهنم بَرَدْ حجت خواهد تمام كرد بر خداي تعالي و اين كه باطل است و هيچ كس تشكيك در قبح اين عمل ندارد و ايضاً هر گاه خلق كند كل خلق را عاصي بحيثيتي كه معصيت را ذاتيش گرداند كه بمقتضاي ذات قبول ايمان نكنند و از اين دو چيز لازم آيد يكي آن است كه لازم آيد كه [ص 49] عاصي نباشد چو معصيت وقتي است كه آن شخص تواند طاعت كرد و نكرد اما هر گاه غير از معصيت را قدرت نداشته باشد آن شخص معصيت بعمل نياورده پس مستحق جهنم نباشد چه هر گاه خلق ميكرد خلق را باختيار ايشان و آنچه را كه قبول ميكنند البته جمعي ايمان را قبول ميكردند و از كفر بيزاري ميجستند پس چگونه داخل جهنم تواند شد ذات پاك طيب و داخل بهشت نيز نتواند شد بجهت اينكه بهشت بمقتضاي عمل است و عمل اهل بهشت را كه ارتكاب نكرده پس خلق را حجة باشد بر حق تعالي در صورتي كه آن كس را كه جبر كرده او را بمعصيت و ذاتش مقتضي طاعت بود و ايمان داخل بهشت كند و ضد آن را داخل جهنم چه ضد گويد كه آن شخص عمل نكرد مگر عمل مرا چگونه او را به بهشت بري و مرا بجهنّم و ايضا لازم آيد بخل در صورتي كه همه خلق را جبر كند بمعصيت زيرا كه منع كرده خير را از ايشان بدون آنكه چيزي مقتضي منع باشد و بخل نميكند مگر دني الطبع يا محتاج و حق تعالي اجل است از آن و ايضا لازم آيد بطلان ارسال رسل و انزال كتب و تكليف مردمان بر طاعة و نهي ايشان از معصيت و ترسانيدن ايشان از عذاب و بشارت دادن بثواب در هر دو صورت يعني خواه كل خلق را جبر كرده باشد بطاعت يا جبر كرده باشد بمعصيت بجهة اينكه چون جبر كند بر طاعة و ايمان و تكليف بايمان بكند عبث خواهد بود چه شخص را استعداد خلاف قبول ايمان نيست پس دومرتبه تكليف بايمان نمودن معني ندارد و ديگر تكليف [ص 50] اصلاً باطل است چه تكليف كسي را كنند كه از براي او دو جهة باشد و بتكليف ظاهر شود كه كدام را قبول كند اما وقتي كه برايش غير از يك جهة نباشد چگونه تكليف متصوّر شود اما در صورت معصيت يعني جبر خلق بر معصيت بجهة اينكه تكليف نمودن بچيزيكه هرگز در قوه شخص نباشد باطل است مثل اينكه تكليف كند مولا بنده خود را كه سفيد شود در وقتي كه سياه باشد يا بعكس و بعد عذاب كند بنده خود را بر اين كه چرا سفيد نشده و تكليف كنند شخص را كه بهوا طيران كند و امثال اينها و قبح آن بر عالميان واضح است و اَيْضا هر گاه خلق كند پاره‌اي از خلق را مطيع و پاره‌اي ديگر را عاصي و جبر كند هر دو را بآن ترجيح بلا مرجح خواهد بود چه بي سبب و جهة بعضي را باين عزت ميرساند و بي جهتي بعضي ديگر باين ذلّت و اين شان حكيم نيست و ايضا هر گاه جبر كند حق تعالي خلق را بر طاعت و معصيت پس مدحي براي طايع و مذمّتي براي عاصي نخواهد بود بلكه امر بعكس گردد بلكه بايد مذمت كني طايع را و مدح كني عاصي را زيرا كه جبر معنيش اين است كه بكسي چيزي بدهي كه نخواهد اگر آنچه او خواهد باو بدهي جبر نكرده‌اي پس طايع كه بالاجبار اطاعت ميكند اطاعت نميكند چو طاعت نخواهد و معصيت خواهد و باكراه طاعت كند و بعكس اين عاصي پس بايد طايع را مذمّت كني چه عاصي است بالذّات و عاصي را مدح كني چه طايع است بالذات آيا نمي‌بيني كه اگر جبر كني كسي را بر نماز كردن [ص 51] بحيثيتي كه اگر نماز نكند خواهي او را كشت و چون نماز كند او را مطيع نميگويند بلكه عاصي است چه اگر بحال خود واميگذاشتي هرگز نماز نميكرد اما هر گاه جبر كني كسي را بزنا نمودن بهمان شدت و آن شخص زنا كند عاصي نيست زيرا كه اگر بحال خود واميگذاشتي زنا نميكرد پس طايع است بالذات و مستحق مدح است اين است معني قول اميرالمؤمنين عليه السلام لو كان كذلك لكان المحسن اولي بالاساءة من المسيء و المسيء اولي بالاحسان من المحسن يعني اگر جبر ميبودي هراينه نيكوكار اولي بجزاي بد بود از بدكردار و بدكردار اولي بجزاي نيك بود از نيك‌كردار ، بهمان سبب كه بيان شد با اينكه حق تعالي مدح كرده متقين و صالحين را در كتاب خود و مذمت نموده بدان و منافقان را در مواضع بسياري از قرآن و احاديث اهل بيت پس ثابت شد كه حق تعالي جبر نكرده هيچكس را بر هيچ چيز پس باطل شد مذهب معتزله كه قائلند بر اينكه حق تعالي جبر نموده مخلوقات را بر اعمال ايشان و هيچ فعلي ندارند مگر فعل حق تعالي .

فَصْل ٦ - خلاصه استدلال اين است كه شكي نيست كه موجودات كلّاً مخلوقند و موجود نبودند پس خالق ايشان ايجاد ايشان نمود و اين ايجاد از چهار طريق خالي نيست يا جبر كرد كلا را بر طاعت يا جبر كرد كلا را بر معصيت يا جبر كرد بعضي را بر طاعت و بعضي ديگر را بر معصيت يا خلق كرد ايشان را بمقتضاي قابليت ايشان و بطوري كه خود قبول نمودند ، شق اول باطل است بدليلي كه ذكر كرديم و شق دوم نيز [ص 52] باطل است و الا لازم آيد بخل و شق سيم باطل است و الا لازم آيد ترجيح بلا مرجح پس ماند شق چهارم كه مقتضاي حكمت و عدل و رحمت باشد كه شأن حكيم است و آن خلق موجودات است بطور رضا و طلب و صلاح ايشان بحدي كه هيچكس را حجّتي نباشد كه چرا فلان بمن دادي و من نميخواستم و اين است معني كلام امام عليه السلام كه لو كشف لكم الغطا لمااخترتم الا الواقع يعني اگر پرده از روي بصيرت شما بردارند هراينه اختيار نخواهيد كرد مگر آنچه را كه خداي تعالي بشما كرامت فرموده يعني آنچه را كه بشما كرامت فرموده مقتضاي قابليات و فراخور استعدادات شما است و حق تعالي ظلم نكند هيچكس را پس چون ثابت شد اين معني پس گوئيم بعبارة ظاهره كه حق تعالي خلق كرد كل موجودات و مخلوقات را اوّلاً در عالم ذر در كمال شعور و اختيار در حالتي كه هيچكدام محكوم بحكم ايمان و كفر نگشته بودند چنانكه حق تعالي از آن خبر داده كه ماكان الناس الا امة واحدة فاختلفوا يعني مردمان جملگي بر يك نسق بودند و محكوم بهيچ حكم نشده بودند پس مختلف شدند بسبب تكليف و ارسال رسل و انزال كتب و آن چنان است كه حق تعالي خلايق را در آن عالم كه اوسع از اين عالم است بهفتادهزار مرتبه پس تكليف نمود ايشان را كه الست بربكم و محمد نبيكم و علي وليّكم و امامكم و الائمة من ولده اولياءكم و ائمتكم يعني آيا من پروردگار شما نيستم و آيا محمد مصطفي صلي الله عليه و آله پيغمبر و پيشواي شما نيست و آيا علي بن [ص 53] ابي‌طالب صلوات الله عليه ولي و اولي بتصرف شما و امام شما نيست و آيا ائمه از اولاد او اولياء و امامان شما نيستند پس مردم سه فرقه شدند بعضي از روي ايمان و اخلاص و معرفة و بصيرة گفتند بلي ايمان آورديم و تصديق نموديم بآنچه بما فرو فرستاده‌اي از اوامر و نواهي و بعضي از روي معرفة و بصيرة عناد ورزيدند و نفاق پيشه نمودند گفتند نعم يعني تو پروردگار ما نيستي و محمد مصطفي (ص) پيغمبر ما نيست و علي بن ابي‌طالب صلوات الله و سلامه عليه امام و خليفه و صاحب اختيار و حاكم بر ما نيست و همچنين اولاد او و بعضي ديگر تابع شدند اولين را در ايمان و تصديق و اقرار لكن اولين كه سابقونند كه حق تعالي در حق ايشان فرموده و السابقون السابقون اولئك المقربون في جنات النعيم الآيات ، اقرار كردند بالاصاله و آخرين كه اصحاب يمين‌اند كه حق تعالي در شأن ايشان فرموده و اصحاب اليمين ما اصحاب اليمين في سدر مخضود و طلح منضود و ظل ممدود و ماء مسكوب الآيات ، اقرار كردند بالتبعيّه پس ايشان شيعه اولين‌اند كه مشايعت و متابعت نمودند ايشان را و بعضي ديگر تابع منكرين و معاندين شدند در انكار و عناد از روي فهم و بصيرت و ايشان اصحاب شمال‌اند كه حق تعالي در شأن ايشان فرموده و اصحاب الشمال ما اصحاب الشمال في سموم و حميم و ظل من يحموم لا بارد و لا كريم الآيات ، و بعضي ديگر اقرار كردند لا عن بصيرة بل عن جهل كه ايشان نفهميدند و ندانستند امر را كه تابع كيانند و متبوع كيان حق [ص 54] كدام است باطل كدام پس خلق كرد طينة اوّلين را از اعلا عليّين و اصل جنّة و تابعين ايشان را از طينة مخزونه مكنونه انزل از آن طينة در مقام تابعيت مثلا خلق كرده طينة اولين را از جرم شمس و طينة تابعين را از نور شمس پس تابعين شيعه‌اند بجهة اينكه از شعاع متبوع خلق شده‌اند و خلق كرد در هر دو قسم هر يك بحسب استعداد و مرتبه خود نور ايمان و منشرح نمود سينِهاي ايشان را از اسلام و مطلع كرد ايشان را بر حقايق و اسرار و فرمود در حق ايشان كه للجنّة و لاابالي يعني اين جماعت براي بهشتند و هيچ باك ندارم از كسي كه ايشان را داخل بهشت گردانم و اين همه بسبب ايمان آوردن ايشان و اطاعت كردن و قبول امر الهي نمودن بوده است و الا حق تعالي را با هيچكس قرابتي نيست و خلق كرد طينة منكرين و اعداء اوّلين را از سجين و اسفل السّافلين و خلق كرد در ايشان ظلمت و تاريكي دل و جهالت و ناداني و شيطنة و حمق و سفاهت و كل خبائث چنانكه حق تعالي فرموده ختم الله علي قلوبهم و علي سمعهم و علي ابصارهم غشاوة يعني مهر زده حق تعالي بر دلهاي ايشان كه هيچ خير از علوم و معارف نفهمند و گوشهاي ايشان را كه هيچ از حقايق و اسرار نشنوند و بر ديدهاي ايشان پرده قرار داد كه هيچ حق مشاهده نكنند و در جاي ديگر فرموده لهم قلوب لايفقهون بها و لهم اعين لايبصرون بها و لهم آذان لايسمعون بها اولئك كالانعام بل هم اضل يعني براي ايشان كه كفارند دلهائي است كه هيچ چيز بآن نفهمند و گوشهائي است كه [ص 55] هيچ حقي بآن نميشنوند و آن جماعت چون بهايم و سبعند بلكه از بهائم نيز گمراهترند و تابعين اين جماعت نيز از طينة سجين لكن انزل از آن طينت خلق شدند و هر چه در متبوعين جاري است در تابعين جاري است بالتبعيه و در اولين بالاصاله بضد اول و جاهلين كه قسم پنجم باشند حكمي بر ايشان از ايمان و كفر نيست بلكه امر ايشان معوّق است تا آنكه در دنيا آيند و قبول تكليف كنند يا نكنند پس در اينجا حكم ميشود بر ايشان از ايمان و كفر يا در اينجا نيز جاهلند در روز قيامت محكوم بحكم گردند و مكلف شوند يا كافر شوند يا مؤمن پس خلايق در عالم شهاده كه عبارت از دنيا باشد خلق نمود و تكليف را تجديد كرد تا ظاهر شود ايمان مؤمنين در عالم ذر و كفر كافرين در آن عالم چنانكه حق تعالي از آن خبر داده كه و ماكانوا ليؤمنوا بما كذّبوا به من قبل يعني كفار ايمان نخواهند آورد بآن چيزي كه سابق در عالم ذر تكذيب كردند اين است عبارت حقيقيه در بيان اين مراتب و مطالب بطريقه‌اي كه ائمه ما صلوات الله عليهم بيان كرده‌اند و در كتب حديث مذكور است و ما بجهة اختصار ترك ذكر آن نموديم و همه كس از عوام و خواص را بهمين ظاهر ايمان و اعتقاد واجب است و چونكه از براي هر ظاهري باطني است و بجهة هر قشري لبّي است و براي هر صورتي معني است كه واضع و خالق قرار داده كه هيچ مخالفت با ظاهر ندارد و الا باطل باشد لهذا كمترين ذره بيمقدار برخي از بواطن اين ظواهر را بطريقي كه از احاديث ائمه عليهم السلام [ص 56] استنباط ميشود بطوري كه مخالف ظاهر نباشد و الا باطل باشد در رشته تحرير ميكشد كه خواص را نيز از اين كتاب انتفاعي باشد و السلام .

فَصْل ٧ - چون ثابت كرديم كه حق سبحانه و تعالي جبر نكرد خلق را و ايشان را بطوري كه قابليّت ايشان اقتضا نمود ايجاد كرد اكنون بيان كنيم كه اين قابليات كه از آن گاهي تعبير بحقايق و گاهي بماهيات ميكنند آيا موجودند و مخلوق نيستند پس از خداي تعالي طلب ميكنند آنچه ذاتي ايشان است از سعادت و شقاوت و حق تعالي افاضه وجود بآن قابليات غير مخلوقه قديمه ميكند يا كه مخلوقند و در صورتي كه مخلوقند آيا مخلوقند پيش از آنكه وجود مخلوق شود يا بعد از آن يا در يك حين هر دو موجود شدند و حضرات صوفيه را اعتقاد قسم اول باشد چه ايشان بعد از آنكه ثابت كردند كه جبر باطل است و حق تعالي خلق نكند خلايق را بطريق اكراه و اجبار پس بايد بمقتضاي قابليت خلق كند و جايز نيست كه قابليات معدوم باشند بعد ايشان را موجود كند و آنچه خواهند ندهد چه در آن صورت شئ نيستند چگونه قابلند چه عدم قبول وجود نتواند كرد پس بايد كه ثابت باشند كه طلب كنند و چون ديدند كه مكاني براي ايشان ندارند زيرا كه هر چه موجود است او را يك مكاني بايد كه در آن استقرارش باشد و مكان اين حقايق كه مجعول يعني مخلوق نيستند جائز نيست كه در امكان باشد و الا لازم آيد حدوث ايشان و معني حدوث اين است كه نباشد بعد يافت شود و قابليات كه در نزد ايشان ازلا و ابداً [ص 57] بودند و غير از امكان بجز ازل نباشد چون باطل شد كه حقايق در امكان باشد پس بايد در ازل باشد پس گفتند آن ماهيات ازليّه‌اند و چون ديدند كه ازل ظرف و مكان و فضاي واسعي نيست كه هر كس را تواند شامل شد بلكه ازل عين ذات واجب است و الا لازم آيد كه براي واجب تعالي مكان باشد و افتقار لازم آيد پس گفتند كه اين ماهيات عين واجب است و معلومات اويند زيرا كه ما ثابت كرده‌ايم كه براي حق تعالي در مرتبه ذات علم است و علم دانستن شئ است اگر چيزي نباشد علم معني ندارد و چونكه حق سبحانه تعالي عالم است در مرتبه ذات پس معلومات بايد در مرتبه ذات موجود باشند و الا جهل لازم آيد و چون ديدند كه كثرت در مرتبه ذات لازم آيد و حال آنكه كثرت در آنجا بهيچ وجه من الوجوه نيست چه سابق گفتيم كه آن كثرات يا اجزاء از براي ذات واجب ميباشد يا نه اگر اجزاست لازم آيد تركيب و اگر نه لازم آيد تعدد قدماء و آن محال است گفتند كه آن اعيان و حقايق در ذات واجب مندمج و مندرج است بطور بساطة و وحدت نه بطريق تكثر و تركيب پس طلب كردند آن اعيان ثابته و در ذات وجود را پس عطا كرد حق تعالي بايشان و ايشان قبول كردند حظ و نصيب خود را از وجود از سعادت و شقاوت پس قوابل و ماهيات اشياء مجعول نباشند و اين مذهب باطل است و اعتقاد بآن كفر است چه اگر قايل بشويم كه در مرتبه ذات حقايق اشياء موجودند اگر عين ذات واجبند پس حقايق اشياء نيستند و معلوم نيستند چه بالبديهه [ص 58] عالم غير معلوم است بلي ميشود كه عالم عين معلوم باشد و آن علم شئ است بذات خود فقط اما علم شخص بغير خود البته غير است پس اگر گويند كه اين حقايق عين ذات است بدون تكثر و اختلاف پس معلومات نيستند و چگونه طالب وجود باشند و حال آنكه ذات واجب موجود است او را احتياج بوجود عليحده نيست و چگونه طالب سعادت و شقاوت باشند و حال آنكه ذات واجب سبحانه چيزي از او خارج نميشود و چيزي در او داخل نميشود و اگر گوئي كه اين حقايق و ماهيات خارج از ذات واجبند و در مرتبه ذات موجود لازم آيد تعدد قدماء و لازم آيد كه غير ذات در مرتبه قدم موجود باشد و با حق تعالي چيزي باشد و حال آنكه امام عليه السلام فرموده كه كان الله و لم‌يكن معه شئ يعني حق تعالي بود و هست و هيچ چيز با او نبود و نيست و لازم آيد كه حقايق جميع موجودات قديم باشند پس ايشان خدائي هستند غير از خداي واحد و لازم آيد كه حق تعالي را تسلط و اختياري بر حقايق اشيا نباشد و نتواند كه هر طور كه خواهد ايشان را بازدارد و نتواند قلب حقايق كند چگونه تواند و حال آنكه او ايشان را خلق نكرده و معني ايجاد در نزد صوفيه اظهار اشيا است نه آنكه امور معدومه را موجود گرداند و الا لازم آيد اتصاف شئ بنقيض و اين كه باطل است پس بايد اموري موجود باشند ازلا و ابداً از اينجا است كه اختيار را از واجب تعالي سلب كرده‌اند و گفته‌اند براي او نيست مگر جهة واحده چنانكه ملا محسن در كلمات مكنونه و وافي [ص 59] گفته : فان الاختيار في حق الحق تعارضه وحدانية المشيّة ، يعني بدرستي كه اختيار در حق واجب را واحدية مشية معارضه ميكند نميشود كه شخص مختار باشد با وحدت مشية او چه مختار در او دو جهة بايد باشد و باز در آن دو كتاب ميگويد : المشية نسبة تابعة للعلم و العلم نسبة تابعة للمعلوم و المعلوم انت و احوالك ، يعني مشية الهيه و اراده ذاتيه نسبتي است تابع علمش كه علم ذاتي است و علم نسبتي است تابع بر معلوم و معلوم توئي و احوال تو تأمل كن در اين كلمات و امثال او به‌بين كه چگونه ايشان تكلم در ذات واجب نمودند و احاطه كردند باو و خبر دادند از چيزي كه نميدانند بايشان ميگويم كه اين چيزها كه ميگوئيد آيا در رتبه خلق است يا در رتبه ذات واجب اگر گوئي كه در رتبه خلق است گويم كل خلق حادثند و مخلوق تو چرا بقدم ماهيات قايل شده‌اي و اگر گوئي كه در مرتبه ذات است گويم كه تو كه بهيچ وجه ذات را نداني بلكه ممتنع و محال باشد معرفت ذات واجب و اين كار سفها و بي‌عقلان است و اگر گوئي كه بآثار فهميدم گويم كه آثار شخص را باين مرتبه از معرفت نميرساند چه اگر سريري بيني تو را دلالت كند بوجود نجار اما دلالة نكند بر كيفيت و كميّت و كينونة نجّار اما دلالة كند بر علمش باين صنعت و دلالة كند بر حكمتش بالنسبه باين و دلالت كند بر حياتش در حال صنعت اين و دلالت كند بر قدرتش باين و امثال اين اوصاف اما دلالة نكند بر كيفيت اين صفات كه مثلا علم نجّار باين حصولي بود يا [ص 60] حضوري بود يا انكشافي بود يا عين معلوم بود و امثال اينها و همچنين دلالة نميكند بر جميع صفات و احوالي كه براي نجّار است بسا هست كه آن شخص عالم هم باشد و خياط و صباغ نيز باشد و امثال اينها پس آثار دلالة نكنند بر جميع آنچه كه براي مؤثر است بلكه دلالتش بمؤثّر من جهة التأثير باشد و آن نيز مجرّد اثبات است بي معرفة بر كيفيت و كميت آن ، پس نتواني از آثار اين امور كه دخل در حقيقة و ذات مؤثر دارد بفهمي هرگز از اينكه زيد نجّار است نتواني فهميد اگر خودش را نه‌بيني و حقيقتش را نداني بمجرد اين صنعت كه او بسيط است يا مركّب است يا واحد است يا احد است يا آنكه وحدتش چگونه است يا آنكه بساطتش بچه مرتبه است و هيچ يك از اين را نفهمي پس بآثار نتواني اين امور بجهة واجب اثبات كرد و راهي غير از آثار ترا بمعرفتش نيست بلي ما ميگوئيم كه حق تعالي بسيط است و هيچ تركيبي ندارد زيرا كه تركيب صفة خودمان و صفةِ ممكن ممكن است بطريق اولي پس واجب منزه از اين صفة باشد و ايضا تركيب مستلزم احتياج است و واجب محتاج نتواند شد اما كيفية بساطة را كه آيا اموري در آن مندمجند يا نيستند بهيچوجه علم ما بآن نميرسد و هر كس ادعاي معرفت كند خاك در دهنش بايد ريخت كه جرأت كرده بر خداي تعالي و گفته چيزي كه خدا و رسول و ائمه صلوات الله عليهم نگفته‌اند خلاصه اين مذهب باطل است باجماع اهل بيت عصمت و طهارت [ص 61] صلي الله عليهم اجمعين و اما آنچه گفته‌اند كه علم محتاج بمعلوم است و نسبتي است تابع او بدون او ممكن نميشود غلط است زيرا كه علم ما چنين است بي معلوم نشود اما علم واجب تعالي شانه عين ذات او است و وجوب مخالف امكان است من كل وجه پس اگر علم او نيز معلوم خواهد پس فرقي ميانه ما و او نخواهد بود و اين كفر است و علم حق تعالي عين ذات او است و ذاتش مستدعي چيزي نيست و مقتضي امري نه بآن دليلي كه سابق عرض شد پس حق تعالي عالم است و هيچ معلومي نيست و قادر است و هيچ مقدوري نيست و امثال اينها و حضرت اميرالمؤمنين و حضرت صادق صلوات الله عليهما و ساير ائمه صلوات الله عليهم باين تصريح فرمودند چنانكه در اصول كافي شيخ كليني ثقة الاسلام از حضرت صادق (ص) روايت كند كه آن حضرت فرمود لم‌يزل الله عزّ و جل ربنا و العلم ذاته و لا معلوم و السمع ذاته و لا مسموع و البصر ذاته و لا مبصر و القدرة ذاته و لا مقدور الحديث ، يعني هميشه پروردگار ما عالم است و علم ذات او است و هيچ معلومي نيست و سمع ذات او است و هيچ مسموعي نيست و بصر ذات او است و هيچ مبصري نيست و قدرت ذات او است و هيچ مقدوري نيست و امثال اين از روايات بسيار است كسي هر گاه نظر كند كتاب كافي و توحيد و وافي و عيون اخبار الرضا را امر بر او معلوم و منكشف گردد پس حق تعالي عالم است در مرتبه ذات لكن معلومي نيست پس نبايد حقايق اشياء در مرتبه ذات واجب باشند تا معلوم شوند بلي حقايق [ص 62] اشياء در مراتب امكانيه موجودند بطور امكان نه بطور اعيان و كل اينها حادثند و مخلوق هيچ قديمي سواي ذات واجب تعالي شانه نيست ، چون باطل شد قول بقدم حقايق و ماهيّات پس ثابت ميشود مذهب ثاني كه قول بحدوث آن است .

فَصْل ٨ - هر چيزي مركب باشد از دو چيز يكي قابل و ديگري مقبول مراد بقابل هيئة و صورت آن چيز است و مراد بمقبول ماده آن است كه آن هيئت آن ماده را در صورت معينه متعين گرداند و او را از اطلاق به تقييد آورد پس صورت قابل شود اين ماده مخصوصه را مثالش سرير است كه مركب است از چوب كه مقبول است و ماده و از هيئة و صورت كه آن قابل است آن ماده مخصوصه را چه چوب قطع نظر از اين هيئة سرير نيست بلكه ماده‌ايست كه صلاحيت براي در ساختن و بت ساختن و خانه بنا نمودن و امثال اينها دارد چون او را مصور بيكي از اين صور نمودي يعني دروازه ساختي متعين ميشود پس مادامي كه صورت دروازه باقي است صلاحيت براي هيچ چيز ندارد بلي در وقتي كه اين صورت را از او سلب كني باز بحالة اصليه عود كند و شكي نيست كه اين ماده مخصوصه سرير مثلا قبل از اين هيئة مخصوصه موجود نبوده و همچنين هيئة مخصوصه قبل از اين ماده مخصوصه موجود نبوده پس اين هيئة و ماده مخصوصه موجود شدند با هم در يك زمان بلي ماده كليه و هيئة كليه موجود بودند و سخن در اينجا در آنجا ميرود كه هيئة كليه قبل از ماده كليه نبوده [ص 63] و ماده كليه قبل از هيئة كليه نبوده چو ممكن نيست كه شئ در خارج موجود شود بي آنكه هيئتي و صورتي برايش باشد چو شكي نيست كه امتيازي ميانه اشيا نيست مگر بهيئة آيا نمي‌بيني كه انسان بما هو انسان نميشود كه در خارج موجود شود مگر آنكه شخص شود مقيد بهيئتي و صورتي گردد تا زيد و عمرو و بكر شود مثلا و همچنين هيئة و شكل و صورت موجود نميشوند مگر بيك ماده چنانكه واضح است پس ماده موقوف بر صورت و صورت موقوف بر ماده و اين دور نيست چو ماده موقوف بصورت است در بقا و وجود و صورت موقوف بماده است در تصوّر و تشكّل پس توقف از يك جهة نباشد پس دور نباشد چه دور محال آن است كه موقوف باشد شيء بر چيزي كه موقوف باو است بيكمرتبه از يكجهة ● پس دور مضمر باشد يا دو مرتبه پس دور مصرح باشد و اما دور معي كه از آن تعبير بمتساوقان و متضايفان ميكنند محال نيست و ماده و صورت از اين قبيلند چنانكه گفته :

هيولي در بقا محتاج صورت تشكل كرده صورت را گرفتار

و هيولي همان مادّه است چون دانستي اين را دانستي كه قابل و مقبول در وجود با هم باشند تقدم و تأخري ميانه ايشان در وجود خارجي نيست [ص 64] هر چند مقبول بالذات مقدم است بر قابل چنانكه در مثال مذكور واضح گردد پس قول باينكه قابليات پيش از وجوداتند يا وجودات پيش از قابلياتند باطل باشد پس ثابت شد كه قابليات كه حدود و هيئات مقبولاتند مخلوق و حادث ميباشند و قابليات و مقبولات يكجا باشند در وجود و ظهور تقدمي ميانه ايشان جز بالذات و بالعرض نباشد چنانكه در كسر و انكسار چه كسر بي انكسار ظهور ندارد و انكسار بدون كسر وجود ندارد پس انكسار قائم است بكسر بقيام تحقق و كسر قائم است بانكسار بقيام ظهور .

فَصْل ٩ - بدانكه نسبت فاعل و مُوجد بجميع مفعولات و موجودات علي السويّه است يعني همچو نيست كه يكي را خوب و نيك كند و ديگري را بد بي اينكه سببي و داعي باعث شود و الا لازم آيد ترجيح بلا مرجح و آن باطل است پس بهمه مفعولات خود بيك نسق باشد و اما مفعولات مختلف ميشوند باعتبار حدود و هيئات حاصله حين الفعل مثل آفتاب و سراج كه ايشان را يك نسبت باشعه باشد وليكن چون اشعه از ايشان صدور يابد و منبث و منتشر گردد مختلف گردد بعضي دورند از سراج كمال دوري بحديكه در آنجا اگر كسي باشد چيزي نه‌بيند و بعضي نزديكند بسراج نهايت نزديكي بحديكه اقرب از او نباشد در ميانه اشعه و بعضي در وسطند و اين اختلاف از سراج نباشد زيرا كه نسبتش بهمه اشعه متساوي است چه فاعل است پس بنفس اشعه باشد لكن بسراج چه وجود و قوام امور اشعه بسراج است اگر سراج نبودي قوامي بجهة اشعه و وجودي نبودي پس آن [ص 65] شعاعي كه در آخرين مرتبه واقع است نتواند كه بحث كند بسراج كه مرا چرا آنجا واداشتي چه سراج گويد من ترا وانداشتم مگر بطلب تو چه عداوتي و دشمني با تو نداشتم و نسبت من بتو و ساير اشعه متساويه است لكن خود آن جا را طلب كردي و من حسب تمنا و طلب تو عمل نمودم و آن شعاع نزديك اين مكان را طلب نمود و من جواب سؤال او دادم و آنچه طلب نموده باو عطا كردم و ماظلمهم و لكنها انفسها تظلم يعني ظلم نكرد سراج مر اشعه را وليكن هر يك از اشعه خود را ظلم كنند باعتبار قرب و بعد پس نوري كه از سراج صادر ميشود و پهن و منبسط ميگردد آن ماده براي اشعه است و مقبول و آن حدود و هيئات و تعيناتي كه هر يك از اشعه از آن ديگر امتياز يابند صورت و قابلية باشد كه آن نور را در حد خاصي متعين ميگرداند پس هر يك از اينها در مكان و مرتبه خودند و در مرتبه ديگري دخل نكنند پس دور هميشه دور باشد و نزديك هميشه نزديك اگر گوئي چون چنين شد پس تكليف معني ندارد چه آنچه دور است هرگز نتواند نزديك شود پس اجابت در حقش محال باشد و آنچه نزديك است هرگز نتواند دور شد پس انكار در حق ايشان محال باشد جواب گويم كه تكليف نمودن نه بجهة آن است كه هر يك از مرتبه خود برآيند سافل در مرتبه عالي درآيد بلكه آن مرتبه كه در ايجاد اول قبول نمودند همان مرتبه ايشان است وليكن تكليف ميكنند كه حسب مرتبه خود اطاعت كند و بآن طاعت قابلية خود را زياد كرده خود را نوراني و محل فيوضات گرداند [ص 66] آيا نمي‌بيني در سراج كه آن اشعه كه در آخرين مرتبه‌اند كه بعد از آن ظلمة است هر گاه آن مكان را صيقلي كنند و صفا دهند يا مرآتي در آنجا گذارند آن نور زياد شود بلكه مثال سراج در آن نمايان و هويدا گردد و آن اشعه كه نزديكند بسراج هر گاه آن ارض كثيف شود نور بسيار اندك در آنجا ظهور كند پس همچو خيال كني كه آن شعاع كه در آخرين مرتبه است كه بسبب صقالة ارض مثال سراج در او ظاهر است اقرب بسراج است از آنچه نزديك است و كثيف پس آن صقالة قبول تكليف باشد و آن كثافة انكار آن پس تكليف ثمره خواهد داشت چون دانستي اين مثال را كه حق تعالي خلق نموده بجهة ادراك حقايق و معارف خواهي دانست كيفيت ايجاد را و خواهي دانست كه قابليات و مقبولات با هم موجودند و خواهي دانست كه قبل از اشراق سراج هيچ چيز از اشعه موجود نبودند نه قابليات ايشان و نه مقبولات ايشان و خواهي دانست كه هيچ چيز در مرتبه ذات سراج نيست بلكه همه اين اشعه كه مخلوقات سراجند در مرتبه خود موجودند و خواهي دانست كه حدوث اين اشعه از سراج حدوث ذاتي است نه حدوث زماني كه سراج در وقتي از اوقات موجود باشد كه هيچيك از اشعه نباشند بلكه پيوسته اشعه در مراتب حدوث موجودند و سراج هرگز خلق خود را مفقود نكرده و خلق كرده اشعه را لا من شئ و خواهي دانست معني الست بربكم (ظ) قالوا بلي را اما كيفية ايجاد را پس بجهة اينكه بيني كه سراج را يك فعل بيش نباشد و آن يك نوري است ساطع منبسط و اختلافي و تفاوتي [ص 67] در آن اصلاً و قطعا نيست و اين اختلاف و قرب و بعد باعتبار حدود و هيئات باشد و همه اين اشعه بفعل واحد يكدفعه موجود شدند با تقدّم بعضي بر بعضي بالذات و از اينجا بفهم معني قوله تعالي ماتري في خلق الرحمان من تفاوت يعني هيچ نه‌بيني در فعل حق تعالي تفاوتي و اختلافي بلكه فعلش يكي است و مقتضاي فعل يكي و اين اختلاف بحسب حدود و هيئات و قابليات همرسيده و قوله تعالي و ما امرنا الا واحدة كلمح بالبصر يعني نيست فعل ما و ايجاد ما مگر يكدفعه مثل چشم بر هم زدن و قوله تعالي ما خلقكم و لا بعثكم الا كنفس واحدة و قوله تعالي و لو كان من عند غير الله لوجدوا فيه اختلافا كثيرا و امثال اين از آيات و روايات بسيار است و مضمون اين اقوال را كلا سراج باشعه هر ساعة و هر دقيقه گويد بلكه در هر آني از آنات چه گويد باشعه كه فعل من بالنسبه بشما واحد است و هيچ تفاوتي ميانه شما در اصل ايجاد نمي‌بينيد وليكن چون شما خواهش نموديد اختلاف را من شما را مختلف گردانيدم اختلاف عايد و منسوب بشما است وليكن تحقق و قوامش بما است و اما آنكه قابليات و مقبولات با هم موجودند بجهة اينكه ما گفتيم كه مقبول ماده اشعه است كه آن فعل واحد سراج باشد كه نسبتش با همه علي السويه است و قابل آن هيئة و صورت است كه مختلف گشته هر حصه آن ماده را بصورتي خاص متعيّن نموده و شكي نيست كه قبل از اشراق سراج هيچ موجود نبوده نه ماده و نه هيئة و صورة كه قابل و مقبول باشند [ص 68] جائز نيست كه گويند كه قابلية اشعه ارض است زيرا كه قابلية عين ذات شئ است و بالبديهه ارض عين ذات و جزء ذات اشعه نيست بلكه بانطفاي سراج اشعه منطفي گردد اما ارض باقي است پس صحيح نيست كه ارض قابليت باشد پس قابليت نفس اشعه است كه آن حدود و هيئات و تعيّنات و تشخصات آن نور است و اين حدود شكي نيست كه قبل از آن نور موجود نبودند بلكه موجود شدند در حال وجود نور و همچنين نور موجود نيست پيش از حدود و هيئات كه اول نوري در خارج موجود باشد و بعد هيئة او را طاري و عارض شود بلكه نور و هيئة هر دو يكدفعه موجود شدند با كمال اختلاف چنانكه سابق بيان شد پس نور مقبول باشد و هيئة قابل و از اول تعبير بوجود و از ثاني بماهية و از اول تعبير باَبْ و ثاني تعبير باُمّ نيز كنند و بر اين حمل نمايند قول امام عليه السلام را كه فرموده الشقي من يشقي في بطن امه و السعيد من يسعد في بطن امه يعني شقي در شكم مادر خود شقي باشد و سعيد در آنجا سعيد باشد و مراد بشكم مادر صورة و قابلية باشد چو اشياء باعتبار صور مختلف و محكوم بحكم گردند آيا نه‌بيني كه چوب بتنهائي هيچ حكمي برايش نيست چون آن چوب را بصورت سرير مصور گرداني سرير شود و بصورت صنم مصوّر گرداند صنم شود در صورت اول بسيار خوب است و در صورت دوم آن چوب را بايد شكست چه فعل حرام بعمل آمده و حال آنكه ماده هر دو يكي است و فقها فرموده‌اند كه هر گاه [ص 69] سگي با گوسفندي جماع كند و از آن ولدي متولد گردد اگر بشكل سگ است نجس العين است اگر بشكل گوسفند است پاك و طاهر و از اين قبيل احكام بسيار است پس شقي شقي باشد بانكار خود كه آن صورت شقاوت است و سعيد سعيد باشد باقرار خود كه آن صورت سعادت است و اما آنكه قبل از اشراق سراج هيچ از اشعه موجود نبودند نه قابليات ايشان و نه مقبولات ايشان پس ظاهر و بيّن است و احتياج ببيان ندارد اگر چه آنفا مذكور شد و اما آنكه هيچيك از اشعه در مرتبه سراج نيستند ظاهر است زيرا كه اشعه آثار و معلولات سراجند و اثر هرگز در رتبه مؤثر نباشد و الا مؤثر باشد نه اثر هف و اما آنچه را كه حكما و صوفيه گفته‌اند كه سافل در رتبه عالي بايد باشد بنحو اشرف چه معطي شئ فاقد آن نبايد باشد و نتواند شد غلط است چه معطي را قدرت بايد و علم كه از كمال قدرت و منتهي عظمت ايجاد كند موجودات را لا من شئ يعني نه از ماده چه اگر از ماده باشد پرسم اين ماده خالي از دو صورت نيست يا عين ذات واجب است يا غير ذاتش اول باطل است زيرا كه صحيح نيست كه حق تعالي از ذات خود چيزي بخلقش بدهد چه از او هيچ خارج نشود و در او هيچ داخل نگردد و دوم كه غير ذاتش باشد پرسم كه حادث است يا قديم است اگر گوئي كه حادث است گويم هر حادثي مخلوق است و لامحاله بقول تو از ماده‌اي بايد خلق بشود و نقل كلام در ماده او ميكنيم كه آيا حادث است يا قديم اگر گوئي كه حادث است نقل كلام در او ميكنيم يا منجر ميشود [ص 70] باينكه گوئي حق تعالي خلق كرده بي ماده و مدّة يا اينكه بگوئي كه ماده موجودات قديم است و در صورت قِدَم گويم كه تعدد قدماء لازم آيد و آن كه باطل است بدليلي كه ذكر كرديم سابقا پس هرگز سافل در رتبه عالي نتواند باشد بهيچوجه من الوجوه پس هرگز سراج در مرتبه اشعه بذاته نباشد و همچنين اشعه در مرتبه سراج بلكه اشعه سير ميكنند بسوي سراج بلانهايه و هرگز در آن مرتبه نرسند اما آنكه اشعه اتّصالي و انفصالي بسراج ندارند پس معلوم شود كه دو امري كه با هم اتصال دارند لامحاله بايد در مُلتقي يعني مكانِ ملاقات اين دو با هم مشابه (ظ) باشند و الا جائز نخواهد بود اتصال چون اين در اتصال شرط شد پس بايد مُلتَقاي سراج و اشعه مثل هم باشد و در اين صورت لازم آيد كه سراج بما هو سراج شعاع باشد يا آنكه شعاع سراج و اين هر دو باطل است پس اتصالي بينهما نباشد اما انفصال پس بجهة اينكه فاصله ميانه ايشان يا سراج است يا اشعه يا چيزي ديگر سيم كه باطل است چه غير از سراج و اشعه چيزي ديگر نباشد و دوم نيز باطل است چه آن شعاع فاصله متصل است يا منفصل است اتصال كه باطل است و در صورت انفصال فاصله بايد و آن فاصله كدام يك از اين سه چيز مذكور است يا تسلسل لازم آيد يا قايل ميشوي بعدم انفصال و در صورت اول يا همان سراج است يا سراج ديگر دوم باطل است و اول جز او چيزي ديگر نيست پس ثابت ميشود كه انفصالي نيست و اما معني الست بربّكم قالوا بلي پس بدانكه سابق بيان [ص 71] نموديم كه حق تعالي جبر ننموده خلايق را در ايمان و كفر و بي مرجح و موجبي خلق ننموده پاره‌اي از طينة را از بهشت و پاره ديگر را از دوزخ بلكه خلق كرد خلق را بمقتضاي قابليات و حسب استعدادات ايشان پس تكليف تحقق يابد و آن بر دو گونه باشد تكليف وجودي و تكليف شرعي و از آن گاهي تعبير بشرع وجودي و وجود تشريعي مينمائيم اما تكليف وجودي و آن اعطاء وجود است و انبساط آن بطريقي كه قبول كنند و مخصص گردند بهيئات و حدود و هندسات و تعينات چون سراج كه تكليف كند اشعه را به تكليف واحد و آن انبساط او است بفعلش كه عبارت از نورش باشد يعني نور واحدي احداث كرده و آن را منبسط و منتشر گردانيده تا هر حصه از آن بطور حدود و هيئات خود متعين گشته هر موضعي را كه قبول كنند ايشان را وادارد خواه در قُرب و خواه بعد و خواه در وسط پس سراج گويد باشعه كه الست بربكم همه آن اشعه گويند بلي و معني الست بربكم افاضه نور است يكدفعه و معني بلي قبول آن نور است بحسب قابليات خود يكي گويد بلي قلبا و لسانا در نزديكي سراج واقع ميشود و يكي لسانا گويد و قلبا منكر در آخر اشعه واقع ميشود كه مخلوط بظلمة است و بعضي تابع ميشوند اولين را اقرب گردند و بعضي تابع شوند آخرين را ابعد فالمتوسطات متوسطات پس تواني گفتن كه اشعه منبعثه از سراج بر پنج گونه‌اند اول مقرين بقلب و لسان و اينها آناني‌اند كه طينة ايشان از عليين كه كمال قرب بسراج باشد [ص 72] خلق شده است و اقرب اشعه‌اند بسراج و ايشانند مخاطب خطاب للجنة و لاابالي و دوم منكرين بقلب و مقرين بلسان از روي استهزا و آن قول ايشان است نعم چه بلي در حق ايشان بمعني نعم باشد و نعم اجابت منفي باشد يعني چون سراج از ايشان سؤال كرد كه آيا من پروردگار شما نيستم و محمد مصطفي صلي الله عليه و آله رسول من و پيغمبر شما و ترجمان وحي من نيست و علي بن ابي‌طالب با فرزندانش صلوات الله عليهم اوليا و صاحبان اختيار شما نيستند گفتند نعم يعني بلي تو پروردگار ما نيستي و محمد (ص) پيغمبر ما نيست و علي بن ابي‌طالب و فرزندانش عليهم السلام موالي ما نيستند چون اينطور اجابت كردند پس خلق كرد طينة ايشان را از سجّين كه كمال بعد از سراج باشد و آن ظلي است كه از انعكاس نور سراج موجود شود و اين مثال جهل كلي باشد كه از انعكاس عقل كلي همرسيد و ايشانند مخاطب بخطاب (ظ) و للنار و لاابالي سيم مقرين‌اند قلبا و لسانا و از روي معرفت وليكن به تبعيت اوّلين و آن اشعه‌اند كه در كمال ضيا و نورانيت ميباشند و آناني‌اند كه خلق كرده طينة ايشان را از عليين لكن انزل از طينة اولين و مخاطبند بخطاب للجنة و لاابالي لكن بتبعية و چهارم منكرين‌اند قلبا و لسانا لكن به تبعيت آخرين و آن اشعه‌اند كه كمال اختلاط بظلمت دارند بحيثيتي كه در آنجا تشخيص چيزي نتوان دادن و خلق كرده سراج طينة ايشان را از سجين و اسفل السافلين لكن انزل از طينة آخرين پس قسم سيم [ص 73] اصحاب يمين باشند و قسم چهارم اصحاب شمال و پنجم مقرّين‌اند لكن لا عن بصيرة و معرفة و ايشان جهال و اصحاب اعراف باشند اما يعذبهم و اما يتوب عليهم و حكم ايشان باعتبار ميل ايشان است بهر جانبي ، چون اين را دانستي بدان كه امر خلق نيز بدين دستور است چه حق سبحانه و تعالي خلق نموده جميع موجودات را مثال و دليلي از براي هر يك پس هر يك هم دليل باشند و هم مدلول در هر چيز است آنچه در جميع عالم است و در ذرّه است آنچه در كل وجود است چون شخص تأمل كند در خلق و ذرّات عالم هرآئينه ميفهمد اين معني را بطور مشاهده و عيان وليكن ما دليلي عقلي بجهة اين مدعا بيان ميكنيم تا اهل جدل انكار اين معني بجهة جهل و بي‌معرفتي خود نكنند تا داخل شوند در آيه بل كذّبوا بما لم‌يحيطوا بعلمه و لمايأتهم تأويله پس ميگوئيم كه سابق ذكر نموديم كه حكيم بايد فعلش در كمال احكام و غايت اتقان متصور در حق او باشد پس هر كس را كه ادعاي حكمت است هر چه را بايد در موضعش بقدر وسعش و طاقتش گذارد هر گاه در يك امر تخلف كند و آن از قصور و عجز او است و گر نه نكردي و حق سبحانه و تعالي حكمت و عدلش ثابت شده و منتهائي بجهة علم و قدرتش نباشد و الا لازم آيد امكان و حدوث و عجز پس هر چه را كه عقل سليم حَسَن شمارد و نيك داند لامحاله فعلش را بآن حمل بايد كرد و الا لازم آيد يا ارتكاب قبيح با علم و قدرت يا جهل و عجز و كل اينها در حق واجب تعالي محال باشد پس [ص 74] گوئيم كه هيچ عقلي تشكيك نكند در حُسنِ اين معني كه امور متعدده‌اي خلق كند كه چون بظاهر نظر كني اين امور را اجزاي اين كل بداني و اين مجموع سر هم رفته كلام تمام بداني و چون بباطن نظر كني بيني كه هر يك از اين امور تمام اين مجموعند در هر يك محتوي است آنچه در كلّ است در بعض است آنچه در كل است اگر هر يك هر يك را نظر كني تمام امر مشاهده فرمائي و اگر مجموع را نظاره كني تمام امر مشاهده كني هر چه دقت بيشتر نمائي جمعيت و انطواي اجزا بر كل را بيشتر مشاهده كني و قرآن از اين جهة احسن كلام و افصح لغات ميباشد كه در هر كلمه از آن منطوي است آنچه در مجموع قرآن است چنانكه در حديث معتبر كه هيچ يك از علما انكار آن نميكنند وارد است كه آنچه در تمام قرآن است در تمام الحمد لله است تا آخر سوره و آنچه در تمام الحمد لله است در تمام بسم الله است و آنچه در تمام بسم الله است در باء بسم الله است ، نظر كن در اين حديث و امثالش بفهم سبب عجز فصحا و بلغاي قريش را كه تحدي نمودند و نتوانستند كه يك سوره بمثلش بياورند چه هر گاه اين خصوصيت در او نبودي توانستندي و آيا نشنيده‌اي حديث كه از حضرت باقر عليه السلام مروي است كه آن حضرت فرمود بعد از اينكه پاره‌اي از اسرار حروف الصمد را بيان فرمود كه اگر خواهم جميع شرايع و سنن و واجبات و مستحبات و جميع مايحتاج خلق را از اين لفظ استخراج كنم ه‍ ، بلي اگر خواهد كه از الف‌لامش استخراج كند كند بلي [ص 75] ان ربي علي كل شئ قدير و جناب مولينا الاكرم و مقتدانا الاعظم و سيدنا الافخم مهر سپهر معرفت و محدد جهات محبت استادي و من عليه في كل حق استنادي از آنجائي كه ريزه‌خور خوان احسان ائمه اطهار سلام الله عليهم ميباشد عبارات چندي باين نحو در شرح شريف خود بر زيارت جامعه كبير ذكر فرموده كمترين چون شرح آن عبارات مينمودم باين حقايق و اسرار و اينكه در هر جزوي از اجزاء كلامش محتوي است آنچه در كل كلامش ميباشد در اول دفعه برنخوردم و در شرح ظاهر عبارت پرداختم و همه جا رعايت جانب اختصار مينمودم بفضل الله هفت جزو كه هر جزوي مشتمل است بر هشت ورق و هر ورقي اشتمال دارد بر دو صفحه و هر صفحه مشتمل است بر بيست و دو سطر و هر سطري مشتمل است بر يك بيت و ده حرف نوشتم چون باين مقام رسيدم منكشف شد بر من حقيقة امر در آن و باين خصوصيت برخوردم پاره‌اي كلمات برمز و اشاره ادا نمودم وليكن بشرحش نكوشيدم و الا شرح همين فقرات بتنهائي يك مجلد بايست بشود و از جهة عدم تحمل مردم ترك نمودم هر كس كه خواهد كه او را في الجمله اطلاع حاصل شود طالب آن شرح بوده شرح اين فقرات و انت علي غسل للزيارة ليكون ظاهرك طاهراً و علي توبة عما لايوافق التوحيد و الامتثال بمقتضي النبوة و الولاية و الغفلات الظاهرة و الباطنة و المعاصي الكبيرة و الصغيرة ملاحظه نمايد چه مي‌بيند اموري را كه چشمي نديده و گوشي نشنيده ذلك فضل الله يؤتيه [ص 76] من يشاء و الحمد لله رب العالمين ، چون اين نوع مستحسن باشد و عقل او را احسن از غيرش شمارد پس بايد فعل حق سبحانه و تعالي را بر اين حمل كنيم و الا مستلزم قبح و عجز و جهل باشد و از اين تقرير ميفهمي قول شاعر را كه گفته :