رساله در عقايد پنجگانه
از تصنيفات سيد اجل اوحد امجد
مرحوم حاج سيد كاظم بن سيد قاسم رشتي اعلي الله مقامه
● سپاس و ستايش بيقياس پروردگاري راست كه شاهباز بلندپرواز عقل هر چند در هواي وسيع الفضاي معرفت ذاتش پرواز كند جز بسرمنزل واماندگي نتواند رسيد و كميت سبكسير خيال هر قدر كه در صحراي تصور صفاتش تكاپو نمايد جز بوادي ضلال نتواند دويد ، انبيا درين مرحله صيحه ماعرفناك حق معرفتك بمسامع ساكنين ملأ اعلي رسانيدند و اوصيا در اين مرتبه ندائي كلما ميّزتموه باوهامكم فهو مخلوق مثلكم مردود اليكم بهمه خواص و عوام شنوانيدند ، عالم بلسان فصيح گويد كه من صفة اللهام ، آدم بنداي بليغ شنواند كه من صفوة اللهام ، يعني خود را بجو چه او را جوئي كه او را جوئي و خويشتن شناس كه شناسائي بشناسائيش رساني ، ني ني غلط گفتم چه او را جوئي خود را مجوي چه او را طالبي خود را مطلب فانّ المحبّة حجاب بين المحب و المحبوب ،
ز بس بستم خيال تو تو گشتم پاي تا سر من تو آمد رفته رفته رفت من آهسته آهسته
انتهي المخلوق الي مثله و الجأه الطلب الي شكله ، و درود نامحدود بزرگواري را سزد كه وجود بوجود ذيجود آن مسعود مسعود و برقرار و كامكاران بكامكاري آن كامكار از اشعه نور وجود كامكار ، شاهنشاهي كه سكّان عوالم علويه و سفليه بر آستانه عظمت و جلالش جبين انقياد گذاشتهاند و صدرنشينان محافل قرب سر عجز و مذلت بخاك عتبه عزت [ص 3] و رفعتش نهادهاند كه تعز من تشاء و تذل من تشاء بيدك الخير انك علي كل شئ قدير و بر آل اطهارش كه تاج افتخار اوّلنا محمد (ص) آخرنا محمد (ص) اوسطنا محمّد (ص) كلنا محمد بر فرق مبارك گذاشتند و بتيشه آيه وافيهدايه و ماقدروا الله حق قدره و الارض جميعا قبضته يوم القيامة و السموات مطويات بيمينه سبحانه و تعالي عما يشركون شجره مجتثه آبداده از عين ابرهوت و عين كبريت را از پا درانداختند صلي الله عليهم و علي ارواحهم و اجسادهم و شاهدهم و غائبهم و اولهم و آخرهم و ظاهرهم و باطنهم و لعن الله اعدائهم و مخالفيهم و غاصبي حقوقهم و ظالمي اولادهم اجمعين الي يوم الدين .
و بَعْد چنين گويد اقل العباد جِرْماً و اكثرهم جُرْماً العبد المذنب الجاني ابن محمدقاسم محمدكاظم الحسيني الرشتي الجيلاني احسن الله حالهما و جعل الي الرفيق الأعلي مآلهما كه بعضي از طالبين طريق حق و سالكين سبيل صدق از كمترين خواهش فرمودند كه رساله در اصول دين كه مشتمل بر اصول مطالب و محتوي بر حق اعتقاد كه موافق طريقه ائمه اثنيعشر صلوات الله عليهم باشد با ادله مختصره بر زبان فارسي تصنيف نمايم كه عوام نيز از آن انتفاع حاصل نموده ثواب آن في يوم لاينفع مال و لا بنون عايد و دستگير گردد . كمترين بسبب قلّت بضاعت و عدم استطاعت و كثرت شواغل هر چند معتذر بودم لكن بمدلول لايسقط الميسور بالمعسور و از آنجائيكه [ص 4] سائل از اهل اجابت بوده بمدلول لاتمنعوا الحكمة من اهلها فتظلموه ملتمس او را قبول نموده با كمال استعجال و ضيق مجال بنوشتن اين مختصر پرداختم از ناظران متوقع كه اگر بر خطائي واقف گردند بقلم اصلاح در اصلاح آن كوشند فان الانسان يساوق السهو و النسيان و مرتب گردانيديم بر پنج باب :
در توحيد است و در آن چند فصل است :
فصل ١ - در اثبات وجود واجب تعالي شانه . بدانكه هر چه فقير است و حاجتمند ممكن است و هر چه غني است در كل بحدي كه هرگز احتياج همنميرساند و غير او محتاجاند بسوي او واجب است و شكي نيست كه همه موجودات واجب نيستند بجهة فقر ايشان و ما گفتيم كه واجب فقير نتواند شد و همه نيز ممكن نيستند و الا موجود نشدندي چه فقير سد فقر ديگري و خود را نتواند كرد و موجود نتواند شد تا ترجيح وجود بر عدمش ندهند كه گفتهاند :
ذات نايافته از هستي بخش كي تواند كه شود هستيبخش
پس غنيّ بايد كه سدّ احتياج كل نمايد و ترجيح وجود ممكن داده تا موجودش گرداند و خود چنان نبايد باشد و الا كلام در او بعينه مثل كلام در غير اوست چه محتاج سد احتياج از مثل خود نتواند كردن و آنكه غنيّ از كل است و كل محتاج بسوي اويند واجب الوجود است و درين معني احاديث بسيار از ائمه ما عليهم السلام روايت شده از آن جمله حديثي است كه بسند صحيح از حضرت امام رضا عليه السلام [ص 5] روايت شده كه از آن حضرت پرسيدند چه دليل داري بر اثبات واجب و حدوث عالم آن حضرت فرمودند انت ماكوّنتَ نفسك و لاكَوَّنكَ من هو مثلك يعني تو خود را خلق نكردي و امر خود در دستت نيست و الا قادر بودي بر دفع مكاره و جلب منافع بسوي تو و حال آنكه نه چنين است مريض ميشوي قادر بر رفعش نيستي فقير ميشوي قدرت به توانگري نداري و امثال اينها پس اگر امر در دست تو ميشد بر خود اينها و امثالش را روا نداشتي چون عاجزي محتاج بدانكه از تو نيست كس ديگر است كه تدبير ميكند امر تو را و زنده ميدارد وجودترا و هر كس كه چون تو است در احتياج و فقر نتواند كه ايجاد كند بدليلي كه در تو گفتيم پس بايد كه كسي باعث ايجاد تو شود كه فقير و محتاج مثل تو نباشد در جميع جهات پس او است واجب و تو و امثال تو حادثيد متغير و ادله بسيار است ما بجهت اختصار بهمين ختم ميكنيم چه اين رساله موضوع است بجهت تصحيح عقايد و پرگوئي در امثال اين مقامات صورت ندارد الحمد لله رب العالمين و صلي الله علي محمد و آله الطاهرين و لعنة الله علي اعدائهم اجمعين و السلام علي تابع الهدي (ظ) .
فصل ٢ - در اثبات آنكه واجب الوجود واحد است چه اگر متعدد بودي از دو صورت خالي نبودي يا متفق بودندي در جميع ارادات يا نه بلكه مختلف بودندي و در صورت اختلاف مثلا تعلق گرفته اراده يكي از ايشان بوجود زيد مثلا و تعلق گرفته اراده ديگري بر عدمش [ص 6] آيا اين دو اراده هر دو واقع ميشود يا هيچكدام واقع نميشوند يا يكي واقع ميشود آن ديگر نميشود پس اگر گوئي هر دو واقع ميشوند بمحال تكلم مينمائي چه لازم ميآيد كه زيد هم باشد و هم نباشد و اين باطل است بالبديهه و اگر گوئي كه هيچكدام واقع نميشوند گوئيم كه هيچكدام واجب نيستند اگر گوئي كه يكي واقع ميشود يكي نميشود پرسم كه سبب واقع نشدن چيست عجز آن ديگر است يا تبعيت و در هر دو صورت حكم قادر متبوع راست كه حكمش نافذ است و رادّي بجهت اراده او نيست و در صورت اتفاق پرسم كه اتفاق من جميع الوجوه است بحدي كه هيچ جهة اختلافي نيست يا آنكه نه بلكه اختلاف در ذات دارند و اتفاق در اراده ، در صورت اول گوئيم كه هيچ تعددي نيست چه مناط تعدد اختلاف است . . . ( اگر چه ظ ) بيك جهت باشد و تو كه انكار آن نمودي پس يكي است و در صورت دوم گويم كه آنچه سبب اختلاف است كه در احاديث ائمه عليهم السلام فُرْجه ميگويند يا حادث است كه نبود و بعد همرسيد يا قديم است كه هميشه بوده اگر گوئي كه حادث است گويم لازم ميآيد كه اول اين آلهه متعدده يكي بوده باشند بعد بسبب امر خارجي كه ما به الاختلاف است از هم جدا شوند و متجزي گردند و لازم ميآيد كه حادث كه خود آفريدهاند در ايشان تأثير كند و اين بط است بالبديهه و اگر گوئي كه قديم است پس واجب باشد پس سه واجب پيدا ميشود و شكي نيست كه اين سه غير همديگرند پس ما به الاختلاف ميخواهد و آن نيز قديم پس پنج [ص 7] واجب پيدا ميشود و اين پنج نيز مختلفند در ذات پس ما به الاختلاف ضرور شود پس نُه واجب باشد و نُه هفده گردد و هفده سي و سه شود و سي و سه شصت و پنج شود و شصت و پنج صد و سي گردد و بهمين طور تا ميرسد حدي كه حصر نميتوان كرد و سلسله الي غير النهاية ميرود و منتهي بجائي نميشود و اين كه بط است چه هيچكس مدعي آلهه الي غير النهاية نميباشد و در صورت اتفاق اراده گوئيم كه آيا قادرند هر يك از ايشان كه متفرد شوند بالوهيت و ربوبيّت يا نه اگر نيستند هيچكدام واجب نيستند اگر يكي از ايشان هست حكم متفرد را است و باين اشاره فرموده حق سبحانه تعالي در كلام مجيد خود كه و ماكان معه من اله اذاً لذهب كل اله بما خلق و لعلا بعضهم علي بعض سبحان الله عما يصفون و اين دليل مأخوذ از احاديث (ظ) ائمه است صلوات الله عليهم اجمعين و ذكر احاديث موجب تطويل ميشود لهذا ترك نموديم (ظ) و صلي الله علي محمد و آله الطاهرين و اللعن علي اعدائهم اجمعين و السلام علي تابع الهدي .
فصل ٣ - در بيان اينكه شناختن واجب تعالي محال است زيرا كه مبرهن شده است در علم حكمت كه ميان آنكه ادراك ميكند و آنچه كه ادراك ميشود لامحاله مشابهتي و مناسبتي بايد باشد و الا ادراك صورت نهبندد چون چنين شد پس جائز نيست ادراك ذات واجب تعالي چه شبيهي و مانندي برايش نيست و لازم آيد كه حادث قديم شود يا قديم حادث گردد و اين هر دو باطل است و ايضا ادراك چيزي [ص 8] احاطه بآن است چنانكه حق تعالي خبر داده و لايحيطون بشئ من علمه و باز فرموده بل كذبوا بما لميحيطوا بعلمه و لمايأتهم تأويله پس واجب الوجود را ادراك نتوان كرد بهيچ وجه نه بطور حضور و نه بطور تصور و قايل باين كاذب و كافر و دور از جاده عقل و معرفت چه حق تعالي فرموده لاتدركه الابصار و هو يدرك الابصار يعني نفهمد خدايرا ديده عقل و ديده وهم و ديده خيال بلكه هيچ مشعري و مدركي زيرا كه هيچكس بالاتر از ذات خود را نداند و هر چه داند همه حروف نفس خود را خواند مثلا هر گاه كسي كوكبي در آب بيند كوكب حقيقي و خارجي نديده بلكه آنچه ديده صورت و مثال كوكب است كه همان آب است و بس پس ممكن آنچه فهمد ممكن است و واجب را بهيچ وجه نداند و نفهمد و حضرات عرفا بجهت اين مقام اسامي چند وضع كردهاند كه از آن جمله مجهول مطلق و ذات بحت و ذات ساذج و ذات بلا اعتبار و عين كافور و لاتعيّن و غيب الغيوب و ازل الآزال و الوجود البحت و مجهول النعت و منقطع الاشارات و المنقطع الوجداني و غيب الهوية و عين المطلق و امثال اين از عبارات و اشارات و در اين مضمون احاديث بسيار از ائمه عليهم السلام وارد شده بلكه تنطق نفرمودهاند مگر باين چنانكه حضرت امام رضا عليه السلام در خطبه خود در حضور مأمون لعنه الله فرموده فليس الله عرف من عرف بالتشبيه ذاته و لا ايّاه وحد من اكتنهه و لا حقيقته اصاب من مثله و لا به صدّق من نهّاه و لاصمد صمده من اشار [ص 9] اليه و لا ايّاه عني من شبّهه و لا له تذلّل من بعّضه و لا ايّاه اراد من توهمه كل معروف بنفسه مصنوع و كل قايم في سواه معلول يعني نشناخت خدايرا كسي كه تشبيه نمود ذاتش را بخلقش و توحيد نكرد حق را بلكه شريك برايش قرار داد كسي كه ادعاي معرفة كنه ذاتش نمود و بحقيقت معرفتش نرسيد كسي كه مثال برايش زد و مثل از براي او قرار داد و بخداونديش تصديق نكرد كسي كه نهايت برايش قرار داد و تنزيه نكرد او را كسي كه اشاره بسوي او نمود و او را قصد نكرد كسي كه شبه برايش قرار داد و بجهت او ذليل و خوار نشد كسي كه تجزيه كرد او را و او را اراده نكرد كسي كه بوهم خواسته ادراكش كند هر كسي را كه بذاتش و حقيقتش شناسند مخلوق است و هر مخلوقي معلول است پس هيچكس را اين مرتبه ممكن نباشد حتي پيغمبران را كه افضل موجوداتند و پيغمبر ما را (ص) كه افضل پيغمبران است و ازين جهت است كه فرموده ماعرفناك حق معرفتك و السلام علي تابع الهدي .
فصل ٤ - در بيان اينكه تكلم در ذات واجب نمودن نشايد . بدانكه كلام يا معنوي است و آن ادراك توست معني شئ را بي صورت متمايزه و يا صوري است و آن تصور توست معني بصورت متمايزه در ذهن يا لفظي است و آن اخراج تو است آن معني مصوّر بصورت مخصوصه را بمعونت هوا در عالم شهاده و اجسام و اين قسم را كلام جسمي نيز گويند و زيادتر ازين سه مرتبه يعني بالاتر از مرتبه معني [ص 10] كلام نيست هر چند باعتبار ساير مراتب اقسام را متعدد ميتوانيم كرد لكن ازين سه قسم بيرون نيستند و چون دانستي كه معرفت ذات واجب تعالي شأنه محال است خواهي دانست كه تكلم در آن نيز چنان است چه شخص تكلم ميكند از آنچه ميداند اما از آنچه نميداند نميتواند تكلم كند آيا نميبيني عوام الناس را كه تكلم در مسائل علميه نميكنند و نيست مگر بجهة عدم اطلاع ايشان بر آن و هر كس هر چه ميگويد لامحه بطوري تصورش كرده اگر چه در واقع و نفس الامر خطا كرده مثل جماعتيكه تصور ميكنند شريك بجهة خدا چه تصور ميكنند امري مخلوقي و او را ميگويند شريك خدا است اگر چه در واقع و نفس الامر باطل باشد پس محال است تكلم بكلام لفظي مگر بتصور و بتعقل و اين هر دو در حق واجب ممتنع پس كلام در ذاتش ممتنع و اين حضرات صوفيه كه تكلم در ذات واجب نمودند همه تصورش كردند فليس الله عرف من عرف بالتشبيه ذاته و احاديث ائمه عليهم السلام درين معني بسيار است از آن جمله حديثي است كه ابوبصير روايت كند از حضرت باقر عليه السلام كه آن حضرت فرمود تكلموا في كل شئ و لاتكلموا في الله فان الكلام في الله لايزداد صاحبه الا تحيّرا يعني در همه چيزها تكلم كنيد و در ذات واجب تكلم مكنيد بدرستيكه كلام در ذات حق تعالي زياد نميكند صاحب كلام را مگر حيرت و گمراهي و از آن جمله حديثي است كه ابوعبيدة حذّا روايت كند از حضرت باقر عليه السلام كه آن حضرت فرمود يا زياد اياك و الخصومات [ص 11] فانها تورث الشك و تحبط العمل و تردي صاحبها و عسي ان يتكلم بالشئ فلايغفر له انه كان فيما مضي قوم تركوا علم ما وكلوا به و طلبوا علم ما كفّوه حتي انتهي كلامهم الي الله فتحيّروا حتي كان الرّجل ليدعي من بين يديه فيجيب و يدعي من خلفه فيجيب و في رواية اخري حتي تاهوا في الارض يعني اي زياد و اسم ابوعبيده زياد بوده بپرهيز از مخاصمه و مجادله در واجب بدرستيكه مخاصمه آدمي را بشك مياندازد و ثمرهاش تشكيك است و ميريزد عمل را و ضايع ميكند و دور ميكند صاحب مخاصمه را از رحمت بسا است كه تكلم بچيزي كه باعث خلودش در آتش شود بدرستيكه جماعتي از گذشتگان بودند كه ترك كردند علمي را كه بايست طلب نكنند و طلب كردند علمي را كه بايست طلب نكنند تا كلام ايشان منتهي شد بخدا پس تكلم كردند در آن و متحير و گمراه شدند بحديكه اگر ايشان را از پيش رو ميخواندي جواب از پشت سر ميگفتند و اگر از پشت سر ميخواندي جواب از پيش رو ميگفتند و السلام .
فصل ٥ - در بيان آنكه مثال بجهت واجب تعالي نتوان زد و او را بمثال نتوان شناخت . شكي نيست كه چيزي را كه هيچ مناسبت و مشابهتي بچيزي ديگر نداشته باشد نتوان او را مثال برايش زد نميتواني گفت كه آب مثال آتش است و گرمي مثال سردي است و باد مثال خاك است و امثال اينها پس اگر مناسبت شرط نبودي توانستي هر چيزي را مَثَلْ براي هر چيزي آوردن و حال آنكه بالبديهه نميتواني چنانكه در [ص 12] مثال مذكور معلوم شد و شكي نيست كه آنچه غير واجب است موجود ممكن است و شكي نيست كه ممكن نميفهمد و نميداند مگر ممكن را پس اگر ممكن خواهد كه مثالي براي واجب زند دو كار او را لازم است يكي آنكه اول بفهمد ذات واجب و بداند كه اين مثال مثال او است يا نه و اين كه محال است چنانكه سابق دانستي دوم آنكه مثال بممكن بايد بزند چه واجب ثابت كرديم يكي است و ممتنع موجود نيست پس ممكن باشد و مثل بايد با مُمَثَّل مناسبتي داشته باشد و الّا مثال او نخواهد بود چه نميتواني بگوئي كه روز مثال شب است و بعكس پس لازم ميآيد كه بجهت واجب مثلي و شبهي باشد و حال آنكه اعتقاد آن است كه هيچ شبيهي و نظيري و مثلي برايش نيست چنانكه حق تعالي فرموده ليس كمثله شئ و هو السميع البصير يعني هيچ چيز مثل واجب نيست و مثالي بر او متصور نميشود و او است شنوا و بينا و همچنين حق سبحانه و تعالي فرموده فلاتضربوا للّه الامثال نهي فرموده بندگان خود را كه بجهة حق مثال ميزنند زيرا كه شما او را بهيچ وجه نميشناسيد و نهي بجهة حرمت است يعني چون شخص ارتكاب آن عمل نمايد مستحق جهنم باشد و همچنين حق تعالي فرموده و لله المثل الاعلي يعني حق سبحانه منزه و مبرّاست از اينكه برايش مثالي زنند و هر چه گويند او اعلي است يعني بلندتر و بالاتر از آن مثل است زيرا كه ممكن نميداند مگر ممكن را و حق تعالي بالاتر از امكان است و واجب است پس هر كس كه مثال براي [ص 13] واجب بزند و او را تشبيه كند بخلق او فاسد العقيده و باطل الرأي و سخيف القول چنانكه صوفيّه مثال زدهاند بجهة ذات واجب چنانكه گفتهاند واجب مثل آب است و موجودات مثل برفند يا واجب مثل بحر است و موجودات مثل امواجاند يا واجب مثل مركب است در دوات و موجودات مثل حروفند يا واجب مثل واحد است و موجودات مثل اعدادند چنانكه شاعر صوفيه ميگويد :
و ما الخلق في التمثال الا كثلجة و انت لها الماء الذي هو نابع
و لكن بذوب الثلج يرفع حكمه و يوضع حكم الماء و الامر واقع
يعني نيستند خلايق در تمثال مگر مثل برف كه همان آب است كه بسته شده و برف همان آب بسته شده و تو كه اشاره بواجب ميكند آن برف را آبي هستي كه نابع است يعني همه خلايق تو است و ليكن به تشخص اينقدر كه چون برف آب شد آب ميماند چيزي غير از آب نبود مگر اينكه بسته شده و حكم آب باقي ميماند يعني ممكن چون ازاله تعينات از خود كند واجب (ظ) باقي ميماند لعنت (ظ) خدا بر قائلين باين مذهب و السلام .
فصل ٦ - در بيان اينكه مشابهي و مماثلي و مجانسي و مساوي و مطابقي و محاذي و مناسبي بجهة حق سبحانه نيست . اما مشابه يعني شبيه حق تعالي در صفتي از صفات و مشابهة در نزد حكما موافقت در كيف است و كيف عرضي است از اعراض كه عارض شود اجسام را و عرض چيزي است كه او را استقلالي و وجودي نباشد مگر بمحلّي [ص 14] و موضوعي چون حلول و عروض سياهي و سفيدي در اجسام و مثل عروض حرارت و برودت آب را پس دو آب گرم را مثلا مشابه گويند زيرا كه هر دو موافقند در كيف كه آن حرارت باشد و همچنين آب گرم و زنجبيل را كه مشابهند در حرارت همچنين زنجبيل و فلفل و امثال اينها را مشابه گويند چه ايشان با هم موافقت دارند در كيف و آن حرارت است در امثله مذكوره و همچنين دو آب سرد و آب سرد و ماهي و ماهي و كافور و امثال اينها را نيز مشابه گويند باعتبار موافقت ايشان در كيف كه آن سردي باشد در مثال مذكور و حق تعالي را چون عرضي عارض نشود و الا لازم ميآيد كه متأثر گردد و انفعال و قبول در حق واجب روا نبود پس عرضي برايش نباشد كه عارضش بشود پس كيف كه از جمله عوارض است براي او نباشد چون كيف نشد پس شبيهي برايش نيست زيرا كه گفتيم مشابهت موافقت دو چيز است در كيف اما مماثل يعني مثلي براي حق تعالي نيست زيرا كه مماثله موافقت در حقيقة نوعيه است و حقيقة نوعيه ذات و حقيقة را گويند قطع نظر از امور خارجيه مثلا زيد و عمرو بكر خالد و وليد را مماثل گويند بجهة اينكه موافقند در حقيقة چه حقيقة همگي انسان است و اختلاف و تعدد ايشان باعتبار امور خارجه است مثل طول و عرض و عمق سياهي و سفيدي لاغري و چاقي و امثال اينها از هيئات پس اختلاف در صفة و هيئات باشد اما در ذات و حقيقت پس اختلافي ميانه ايشان نيست چه اگر سؤال كنند كه [ص 15] حقيقة زيد و عمرو بكر و امثال ايشان چيست در جواب گوئي كه انسان است پس انسان حقيقتي است كه مشترك است ميانه زيد و عمرو بكر پس اينها موافقند در حقيقة مخالفند در صفات و هيئات و ايشان را مماثل گويند پس هر يك از اينها مركب از دو چيزند يكي حقيقة مشتركه ميانه مجموع و ديگري هيئات و حدودي كه هر يك از ديگري امتياز يابد و جدا شود و تخصيص يابد باسمي و حق تعالي را حقيقة مشتركه نباشد و الا لازم ميآيد كه مركب باشد از آن حقيقة و از هيئات و حدودي كه او را از مماثلش امتياز دهد چنانكه در مثال مذكور دانستي پس مماثلي برايش نباشد چه حقيقة مشتركه ندارد اما مجانس و آن مشابهت است در جنس و اين بعينه همان مماثلت است و فرق ميانه ايشان را ملاهايي كه منطق خواندهاند ميفهمند بجهة عوام مصرف ندارد و مفسده هر دو يكي است چه هر گاه بجهة حق تعالي جنس يعني حقيقة مشتركه ميانه او و ميانه غيرش باشد لازم ميآيد تركيب و تركيب نقص است زيرا كه مستلزم احتياج است چه مركب در تحقق تركيب محتاج باجزاء ميباشد و احتياج چنانكه گفتيم صفة ممكن است پس واجب محتاج نباشد پس مجانس برايش نيست اما مساوي و آن موافق در كمّ است و آن عرضي است قائم بجسم چون درازي و پهنايي و گودي پس دو چيز كه در طول و عرض و عمق موافق باشند آن را مساوي گويند و اگر نباشند آن را متفاوت گويند و اين در حق واجب تعالي محال است چه گفتم كه عرضي حالّ در او (ظ) نيست و بجهة [ص 16] او طول و عرض و عمق نيست پس مساوي برايش نيست اما مطابق و آن موافق در وضع است و وضع نسبت چيزي بچيزي را گويند خواه ميانه اجزا باشد يا ميانه اجزاء و امر خارج و اين نيز يكي از اعراض است و بر واجب تعالي روا نبود اما محاذي و آن موافق در بودن در مكان است و آن بجهة حق تعالي نباشد چه مكان برايش نيست و الا لازم ميآيد كه ناقص محتاج باشد و اين كه محال است اما مناسب و آن موافق در اضافه است و آن نيز از اعراض است جائز نيست كه بجهة واجب باشد پس هيچيك از اين مذكورات اطلاق ايشان در حق واجب محال است صحيح نيست .
فصل ٧ - خلاصه كلام در اين مقام اين است كه هر صفتي از صفات كه بيني كه صفة ممكن است و واجب است كه ممكن بآن متصف شود آن صفة را از حق تعالي سلب كن زيرا كه ممكن چنانكه پيش دانستي فقير و محتاج و ضعيف و ذليل مالك نيست بجهة خود نفعي را و نه آسيبي را و نه مرگي را و نه زندگاني را و صفاتش همه صفات فقر ، اما حق تعالي غني است مطلق و قوي است و عزيز كه همه بندگان در قبضه قدرت اويند پس صفاتش همه صفات قدرت و قوت و توانگري باشد پس نتواني كه صفات فقيران را و عاجزان را بجهة غني و قوي و قادر مطلق ثابت كني و نتواني كه صفة غني و قادر را بجهة فقير و عاجز ثابت كني بلكه بايد صفة هر كس را براي او ثابت كني پس كل ممكنات و صفات ايشان ممتنع و محال است در حق واجب بجهة نقص و كل صفات [ص 17] واجب ممتنع و محال است در حق ممكنات يعني هر چه در ممكن است در واجب نيست و هر چه واجب بر آن است در ممكن ني پس هر چه از صفات خود از جسم و جوهر عرض و كم و كيف و مكان و امكان و زمان و قوه و فعل و ابوّة و بنوّة و لطف و غلظت و توالد و تناكح و تناسل و اتحاد و مواخات و نوم و غفلت و تجويف و اكل و شرب و آلات و اعضا و جوارح و ملبوس و مشروب و جهل و عجز و قرابت و خويشي و مؤالفت و مجانست و مماثلت و مشابهت و تساوي و تطابق و تحاذي و مناسبت و افتراق و اجتماع و ظلم و قتل و كوچكي و بزرگي و تغير و تبدّل و نقصان و زياده و تصور و تعقل و كل آنچه ممكن دارد و صفة او است در حق واجب تعالي محال است و الا لازم ميآيد كه واجب مثل ممكن باشد و حال آنكه حق تعالي ميفرمايد ليس كمثله شئ و هو السميع البصير يعني نيست مثل حق تعالي هيچ چيز و اوست شنوا و بينا و اَيْضاً صفات هر چيزي البته انقص از مرتبه ذات او است پس صفة ممكن انقص خواهد بود از مرتبه ذاتش ، ذات چون جائز نباشد بر حق تعالي صفات بطريق اولي جائز نخواهد بود و ايضا صفتي براي چيزي ثابت نميكنند مگر آنكه ربطي و نسبتي ميانه صفة و آن چيز باشد چه نميتوان گفت ديوار روشني ميدهد يا آتش سردي ميكند و جاهل عالم است و امثال آن پس صفتي براي ممكني ثابت نميكنيم مگر آنكه ميانه او و موصوفش مرابطه و مناسبتي هست پس هر گاه خواهيم كه آن صفت را بجهة واجب اثبات كنيم يا ملاحظه مناسبت [ص 18] ميكنيم يا نميكنيم اگر ملاحظه نميكنيم باطل است بجهة آنچه گفتيم اگر ملاحظه مناسبت ميكنم يا ملاحظه جهة امكانش ميكنيم يا جهة قديم اگر ملاحظه جهة امكان كنيم باطل است زيرا كه فقر با غنا مناسبت ندارد اگر ملاحظه جهة قدم كنيم لازم ميآيد كه صفة مخلوق مخلوق نباشد و اين باطل است چه صفة مؤخر از ذات موصوف است چون موصوف مخلوق باشد صفة بطريق اولي مخلوق است پس كل امكان و صفاتش از حق تعالي مسلوب است پس سلب كن از او علمي را كه بطريق علم خود است و علمي را كه تو ادراك آن ميكني و ميفهمي چه هر چه را كه ادراك كني مخلوقي است مثل تو و همچنين سلب كن از او قدرت خود را و آنچه را كه از قدرت ميفهمي و سلب كن از او حيوة خود را و آنچه را كه از حيوة ميفهمي و سلب كن از او وجود خود را و آنچه را كه از وجود ميفهمي زيرا كه كل اينها صفات تو است و تو ممكني و بگو كه حق تعالي علم دارد و قدرت دارد و حيوة دارد و سمع و بصر دارد لكن بطوريكه من نميدانم و عقل و فكر من احاطه بآن نميكند اگر پرسند كه حق تعالي چگونه اشياء را ميداند بگو ميدانم كه چيزي از او غايب نيست و الا نقص لازم آيد وليكن نميدانم كه چگونه ميداند كه ذاتش را هيچكس نميداند و تحقيق اين مسئله عن قريب انشاء الله تعالي خواهد آمد ، جان من جرأت مكنيد و خود را در ضلالت ميندازيد و تكلم در ذات واجب تعالي مكنيد كه اين دريائي است كه بغواصي بقعرش نميتوان رسيدن و بهيچ كشتي بساحلش [ص 19] نتوان آمدن دم مزن كه غرق گردي و تكلم مكن كه هلاك شوي طالب محال هميشه سرگردان و حيران قدم زنيد در آنچه تكليف شما است پا مگذاريد در آنجا كه نه سزاي شما است آيا نشنيدي قول رسول الله را صلي الله عليه و آله كه در دايره امكان اعلم از آن حضرت نيست كه مكرر ميفرمودند ماعرفناك حق معرفتك و ميگفتند اللهم زدني فيك تحيّرا و امثال اينها ، فدع عنك بحرا ضلّ فيه السوابح ،
عنقا شكار كس نشود دام بازچين كاينجا هميشه باد بدست است دام را
زبان بكام خموشي كشيم و دم نزنيم چه جاي نطق تصوّر در او نميگنجد
فصل ٨ - در چگونگي شناختن واجب تعالي . بدان اي عزيز وفّقك الله كه حق سبحانه و تعالي خلق نكرده خلايق و موجودات را مگر بجهة اينكه او را بشناسند و عبادتش كنند و نفع اين هر دو را از محض رحمت بايشان برساند پس علة غائيه در ايجاد معرفة حق سبحانه تعالي است چنانكه در قرآن فرموده ماخلقت الجن و الانس الا ليعبدون يعني نيافريدم جنيان و آدميان را مگر براي آنكه مرا بشناسند و عبادت من كنند و در حديث قدسي فرموده كه كنت كنزا مخفيا فاحببت ان اُعْرَف فخلقت الخلق لكي اُعْرَف يعني من گنجي بودم پنهان يعني كسي نبود كه بشناسدم پس دوست داشتم كه مرا بشناسند و طاعت و عبادت من نمايند و بآن بغايات و نهايات خويش باحسن الوجوه برسند پس خلق كردم خلق را تا مرا بشناسند پس سبب آفرينش شناختن واجب است و ثمره معرفت عبادت است و ثمره عبادت رسيدن [ص 20] بنعيم ابدي است و بقاي سرمدي است و دانستي سابقا كه معرفة ذات واجب تعالي و شناختن كنه و حقيقت او سبحانه محال و ممتنع است و درين مقام شاعر گفته :
بعقل نازي حكيمْ تا كي بفكرت اين ره نميشود طي
بكنه ذاتش خرد برد پي اگر رود خس بقعر دريا
و آيات قرآنيه و احاديث نبويه و علويه الي العسكريه صلوات الله عليهم درين باب بسيار است و عقل نيز شاهد و گواه است چنانكه بعضي سبق ذكر يافت پس ثابت شد كه اين معرفت كه ما مكلف آنيم و بسبب آن خلق شدهايم معرفت ذات و كنه و حقيقت واجب تعالي نيست و الا لازم ميآمد كه تكليف كند حق تعالي خلق را بچيزي كه طاقت آن ندارند پس بايد اين معرفت معرفتش باشد بآثار و افعال نه بذات چون آسمان را بيني گَرْدَنْده و زمين را بيني مسطّح و خلايق را بيني كه انواع و اقسام مخلوق و ضعفاء خلق چون حشرات از مورچه و رعاع و همج و امثال اينها را بيني كه مخلوق و بآن ضعف روزي ايشان مقرر و مقدر و آسمان را بيني كه بگردش زمين را پروراند و باران بارانيده زمين را سبز و خرم كند و از آنجا انواع شقايق و رياحين و لالِها و گلها بالوان مختلفه و بروايح متفاوته و بخواص متعدده بيرون ميآيند كه بعضي از آن باعث قوت تن انسان است و بعضي قوت روح و بعضي باعث ترتيب دواها و غذاها كه از آن منافع بيشمار بخلق ميرسد و خلايق را بيني بهم منتظم بنظم محكم و نسق [ص 21] قوي كه در عين اختلاف اتفاق دارند و در عين اتفاق اختلاف دارند پارهاي با هم موافق و مؤالف و پارهاي معاند و مخالف و پارهاي ضعيف و پارهاي قوي و پارهاي فقير و پارهاي غني پارهاي عالم پارهاي جاهل پارهاي مرد پارهاي زن پارهاي سلطان پارهاي رعيّت كه بآن امر عالم منتظم شود و اساسش محكم و مضبوط ماند اگر نه باينطور بودي اساس مختل ميشد و امور فاسد ميگشت اگر خواهم بيان كنم عجايب و غرايب عالم را و حكمت در وضعش باين هيئت و فساد طور ديگر اگر يك كتاب بنويسم هنوز تمام نخواهد شد امر عالم عجيب است و سرّش غريب است انشاء الله تعالي در كتاب كبير ما كه بعضي از آن تصنيف شده در خاتمهاش بعضي ازين امور ذكر خواهم نمود ، الحاصل هر كس كه بنظر تأمل در عالم نگرد او را دليل واضحي و برهان قاطعي خواهد بود بوجود صانعش و بانيش و خواهد دانست كه آن صانع را ادراك نتواند كرد و الا مثل خود بودي و چون اوئي نتواند كه چنين بنائي بنا كند و آن صانع بايد كه حكيم باشد يعني هر چيزي را در موضعش گذارد و الا ظالم باشد و ظلم نقص است بجهة او و همچنين آن صانع بايد عالم باشد چه اين اساس محكم و متقن كه در غايت احكام و نهايت اتقان است از جاهل سرنزند و جاهل نتواند كه اين كار كند و آن صانع بايد كه قادر باشد چه عاجز اين اساس محكم برپا نتواند كرد بحديكه جميع اشيا خاضعند او را خاشعند او را ذليلند در نزد او (ظ) سلطان است بر ايشان بحيثيكه هيچكس نتواند كه تخلف كند از اراده او و آن [ص 22] صانع بايد حيوة داشته باشد چه آنكس كه مرده است نتواند همه عالم را زنده نگه دارد و آن صانع بايد بشنود چه همه اين مخلوقات فقيرند و محتاج و در هر آني و دقيقهاي سائل مدد از صانع و خالق خودند پس اگر ضجيج ايشان را نشنود مدد بايشان نخواهد رسيد و اساس عالم از هم خواهد پاشيد و آن صانع بايد كه بينا باشد بحديكه خلق از او غايب نباشند چگونه ربّ ايشان است و حال آنكه ايشان از او غائب ميباشند و همچنين كرم و حلم و رحمت و مغفرت و غضب و فضل و عدل هر كس را كه بينش باشد چون در عالم نظاره كند حق را با جميع صفاتش ميشناسد ، از اينكه كمترين را تعجيل سفر بود لهذا نتوانستم كه بتفصيل بنويسم وليكن ببعضي اشعار نمودم و اشاره كردم كه العاقل يكفيه الاشارة پس دانستي كه معرفتي كه حق تعالي بندگان را بآن تكليف نموده آن معرفة بآثار و افعال است و از اينجا است كه پيغمبر (ص) چون از آن عجوزه پرسيد كه چگونه خداي را شناختي آيا براي تو پروردگاري قائل هستي آن ضعيفه پنبه ميرشت في الحال دست از چرخ بازداشت و آن چرخ از حركت ايستاد پس هيچ نگفت مشغول كار خود شد آن حضرت باصحاب فرمود كه برويم كه اين زن خدايش را شناخته است و اين معرفت مؤدي بمعرفت كنه ذات نيست چه ذات را بهيچ وجه نديدهاي و بعقل ادراك نكرده و غير از صنع چيزي ديگر نميبيني پس آنچه شناختهاي صنع است و از اين صنع بدلالة التزامي استدلال كني باينكه [ص 23] صانعي براي اين صنع هست كه عقل من احاطه بآن ندارد و فكر من ادراكش نكند انما تحد الادوات انفسها و تشير الآلات الي نظائرها مثلا چون دودي بيني از آن استدلال بآتش ميكني و علم قطعي ثابت جازم بوجود آتش همميرساني اما اگر آتش نديده باشي نميداني كه آتش چگونه است صفتش چيست هيئتش چيست و ساير صفاتش پس بخار تو را عالم بوجود آتش مينمايد پس و از اين بفهم كه از اين آثار و افعال ما پي بوجود مؤثر و فاعل ميبريم اما كيفيت وجودش را نميدانيم پي بعلمش ميبريم اما كيفيت علم را نميدانيم پي بقدرتش و حيوتش و كرمش و حلمش و ساير صفاتش ميبريم وليكن بهيچوجه نميدانيم كيفيت و حقيقت آنها را چه همه عين ذات اوست زينهار زينهار كه ادعاي معرفت علم واجب كني و قدرتش را خواهي بشناسي و حيوتش را خواهي بداني و ذاتش را خواهي بداني چو فرقي ميانه علم و ذات نيست هر كس كه تعلق علمش بمعلومات را دانست و كيفيت آن را فهميد پس ادراك ذات واجب نموده و هر كس كه ادراك ذات واجب كند كافر است ، ميانه كمترين و يكي از فضلا مناظره اتفاق افتاد و گفتگو بسيار شد تا كلام منجر شد بمسئله علم و گفتگو در اين بود كه اعيان ثابته مجعولند يا نه پس گفت كه علم خدا چگونه است و معلومات را چون ميداند و علم كه بي معلوم نميشود گفتم اگر از علم ذاتي حق ميپرسي من هيچوجه او را نميدانم و تكلم در آن نميتوانم كرد در امكان علم معلوم ميخواهد اما در ازل نميدانم اما [ص 24] اينقدر كه او يكي است و هيچ چيز در مرتبه ذات با او نيست كان الله و لميكن معه شئ گفت آن مرد كه پس فرق ميانه ما و شما اين است كه ما مطلعيم بر كيفيت علم و وجه تعلق و طور او را ميدانيم و شما نميدانيد ليس لمن لايعلم حجة علي من يعلم گفتم نيكو گفتي و خوب ميانه ما و شما فرق كردي ما بجهل خود اعتراف داريم و ميدانيم كه نميدانيم پس ما را جهل بسيط باشد و شما نميدانيد و نميدانيد كه نميدانيد پس شما را جهل مركب باشد ،
آنكس كه نداند و بداند كه نداند او مردهخر خويش بمنزل برساند
آنكس كه نداند و نداند كه نداند بر جهل مركب ابد الدهر بماند
بس است فرق كه ما تبعيت پيغمبر صلي الله عليه و آله نموديم و گفتيم ماعرفناك حق معرفتك و شما متابعت ابوحنيفه و امثال ايشان نموديد كه بمعرفت و ادراك قايل شديد ، الحاصل حق مسئله همان است كه اميرالمؤمنين علي محمد و عليه و آله السلام فرموده كه الطريق مسدود و الطلب مردود دليله آياته و وجوده اثباته يعني راه فكر در ذات واجب بسته شده كه نتواند باو برسد و طلب اين معني غلط است و مردود پس دليل بر وجودش آيات و مخلوقات او است كه فرموده سنريهم آياتنا في الآفاق و في انفسهم حتي يتبين لهم انه الحق يعني زود است كه بنمائيم بشما آيات معرفة ما را در آفاق و در خودتان تا ظاهر شود بشما كه وجود حق حق است و از شك و شبهه بيرون آئيد و حقيقت اين مسئله خودمان را مولاي متقيان [ص 25] اميرالمؤمنين عليه السلام بيان فرموده بحدي كه هيچ بياني اتم از آن نباشد فرموده كه من سئل عن التوحيد فهو جاهل يعني هر كس كه از توحيد ذاتي حق تعالي كه عين ذات او است بپرسد اين كس جاهل و نادان است و نميداند كه ذات واجب را نتوان شناخت كه سؤال از آن ميكند و من اجاب عنه فهو مشرك يعني هر كس كه از اين سؤال جواب گويد پس آن شخص مشرك است چه آن چه را كه تصور كرده و تعقل نموده و فهميده و جواب گفته او واجب نيست بدليلي كه گفتيم پس او را (ظ) شريك واجب گردانيده است و من عرف التوحيد فهو ملحد يعني آنكس كه ادعاي معرفة واجب تعالي كند بحسب ذات و حقيقت پس او ملحد است چه آنچه را كه شناخته ذات واجب نيست پس الحاد كند در معرفت و من لميعرف التوحيد فهو كافر يعني آنكس كه نشناسد توحيد حق را نظر بآثار و افعال و از صنع پي بصانع نبرد چنين كسي كافر است پس بيان فرمود آن معرفتي كه محال است و آن معرفتي كه واجب است چه خوش گفته اعرابي در اين مسئله البعرة تدل علي البعير و اثر الاقدام علي المسير و السماء ذات ابراج و الارض ذات فجاج اماتدلان علي الصانع الخبير يعني پشكل شتر دلالة ميكند بر شتر و اثر قدم دلالة ميكند بر آنكس كه رفته و آسمان كه صاحب برجها است و زمين كه صاحب كوچِها است آيا دلالة نميكنند بر صانع خبير ، خلاصه مراد بمعرفت معرفة بآثار است و براي اين مراتب و مقامات است كه ذكرش درين مقام بجهة عوام بي نفع خواهد بود لهذا ترك كرديم و السلام علي تابع الهدي .
[ص 26] فَصْل ٩ - در معرفت صفات خدا . بدانكه چون دانستي كه حق سبحانه و تعالي خلق كرده است ما را بجهة معرفت و عبادت خود و دانستي كه كنه ذاتش هيچكس نتواند دانست و احدي از پيغمبران و ملائكه و ساير خلق بكنه ذاتش نتوانند كه برسند پس ما مكلفيم كه حق تعالي را بآثار و افعال او بشناسيم و از مخلوقات پي بخالق بريم مثل آنكه چون تختي بيني تو را دلالت ميكند بوجود نجّار و چون عمارتي بيني تو را دلالت كند بوجود معمار پس ثابت ميشود براي تو وجود صانع و چون مثل تو نيست پس واجب است و بايد كه واجب جامع جميع كمالات و محامد باشد بحديكه هيچ كمالي نباشد مگر آنكه حق تعالي او را داشته باشد و الا لازم ميآيد كه ناقص باشد بجهة فقدان كمال مخصوص پس هر چه كمال است او را شايد و بايد و هر چه نقص است تنزيهش از آن بايد و اين كمال كه ما بجهة واجب تعالي ثابت ميكنم كمالاتي است كه در پيش خود كمال ميبينم و فاقد آن را ناقص ميدانيم نه آنكه در واقع و نفس الامر واجب تعالي بآن كمال متصف است حاشا و كلا چگونه ما حكم ميكنيم بچيزي كه هيچ وجه او را نميدانيم و مثال ما مثال نمله است كه همچو ميداند كه بجهة حق تعالي دو شاخ است چونكه در نزد ايشان هر كس كه شاخ دارد كامل است و اگر ندارد ناقص است پس كمالي را كه اتم كمالات است پيش خود بجهة صانع و خالق خود ثابت كرد هر چند كه صانعش از آنچه [ص 27] ايشان او را وصف ميكنند منزّه و مبرّا باشد چنانكه در نزد ما معاشر انسان توصيف حق تعالي باين صفة كفر است هر كس كه بگويد كه خدا دو شاخ دارد حكم بكفرش ميكنيم زيرا كه ما دارنده شاخ را ناقص ميدانيم و نقص بصانع روا نبود و اين است مثال ما در نزد كساني كه بالاتر از مايند در مرتبه و در علم و معرفت و اقربند بمبدء بالنسبه بما و چون حق تعالي تكليف ما لايطاق نميكند و ما را قدرت نيست كه عين ذاتش را بدانيم تا بدانيم كه حقيقة چه صفة را لايق است پس اين وصف را از ما قبول كرد و اين كمال كه برايش ثابت كردهايم از ما پذيرفت مادامي كه تغيير فطرت ما ندهيم و طبيعت را از آنچه حق تعالي او را بر آن طريق آفريده بيرون نبريم چه حق تعالي ما را بطوري خلق كرده كه هر گاه معصيت او را نكنيم و متابعت شيطان ننمائيم جميع اوامر و نواهي حق را ميدانيم و توحيدش را بنهجي كه از ما خواسته است ميفهميم و توصيفش ميكنيم بوصف لايق بجلال قدس او ، اين است معني فطرت كه در احاديث است كه كل مولود ولد علي الفطرة لكن ابواه يهودانه و ينصّرانه يعني هر فرزندي كه متولد شود بر فطرت حق مستقيم است كه اگر تغييرش ندهد معرفت حق بطوري كه بر او واجب است او را حاصل آيد وليكن پدر و مادرش او را يهودي و ارمني و مجوس ميكنند چه مصاحبت و معاشرت باعث تغيير طبيعت گردد چون تغيير داد فطرت خود را بمعصيت و نافرماني حق نگويد و آن اوصافي كه او را سزا است توصيف حق بر آن [ص 28] توصيف نكند خوب بنظرش زشت مينمايد و زشت خوب مينمايد باين سبب كافر ميشود و اموري كه عقل سليم حكم بنجاست و خباثت آن ميكند بنظرش خوب جلوه كند پس اين امور باعث شد كه حق سبحانه و تعالي پيغمبران ظاهري را فرستاد كه هرگز معصيت نكنند و معصوم و مطهر از گناه و خطيئات بودند و باشند و تغيير فطرت ندهند و بآن هيئتي كه حق تعالي ايشان را بآن خلق كرده باشند بلكه بسبب كثرت طاعت و عبادت انوار و علوم و معارف ايشان ساعت بساعت در ترقي و تضاعف ميباشد از اين جهة است كه حق تعالي اظهار رضا از ايشان در قرآن فرموده و وصف ايشان را پسنديده و از كفار و مشركان اعراض نموده و خود را تنزيه كرده از آنچه ايشان وصف ميكنند چنانكه فرموده سبحان الله عما يصفون الا عباد الله المخلصين يعني پاك و منزه است حق تعالي از آنچه كفار و مشركان او را وصف ميكنند كه آن وصف لايق بجناب قدس او نيست غير از وصف بندگان مخلص او كه وصف ايشان بطور فطرت و غايت بذل جهد ايشان است و من اجلّ و اعظم از آنم كه تكليف ما لايطاق نمايم چون در اين آيه نفي كرد وصف مشركان را براي خود و اثبات نمود وصف مخلصان را چنين توهم ميرفت كه مشرك وصف ميكند حق را بخلاف واقع و اما مخلص وصف ميكند حق را در واقع و نفس الامر و حقيقت و بطوريكه حق تعالي بر آن هست خواست حق تعالي تا نفي كند اين معني را و زايل كند اين توهم را و باطل سازد اين قول را كه هيچكس را [ص 29] نيست كه چنانكه حق بر آن است دانند پس فرمود سبحان ربك رب العزّة عما يصفون يعني پاك و منزه پروردگار تو پروردگار عزت و جلالت از كل آنچه وصف ميكنند و او را ستايش مينمايند جميع بندگانش از ملك مقرب و پيغمبر مرسل و مؤمن ممتحن و كل خلق حتي پيغمبر ما محمد مصطفي صلي الله عليه و آله چه هيچكس نداند كه او كيست و چيست چه خلق آثار ميبينند و آثار نميرساند مگر بوجود مؤثر بس و نميرساند كيفيت و كميت و حقيقت آن را پس چون توصيفش توان كرد بصفات حقيقيهاش و خود خود را تواند وصف بوصف حقيقي كرد و آن وصف را ما نميفهميم و تعقل آن نتوانيم كرد چه هر چه تعقل كنيم خلق است ممكن و آن ذات واجب است اگر سؤال كني كه حق تعالي خود را وصف كرده براي ما و خود كه عالم بحقيقت ذات خود هست پس آن وصف وصف نفس الامري خواهد بود جواب گويم كه حق تعالي اگر چه عالم بحقيقت ذات خود است لكن تكليف نميكند خلق را مگر بآنچه ايشان ميفهمند و تعقل آن ميكنند چگونه قديم را توانند خلق ادراك كرد لاجرم آنچه ايشان ميفهميدند خود را براي ايشان وصف كرد چنانكه براي مورچه خود را وصف كرد كه برايش دو شاخ است از اين استبعاد مكن چه مورچه امتي است مثل ما و شما همچنانكه در ميانه ما پيغمبرانند و كتاب است و اوصيا است و مطيع است و عاصي و كافر است و مؤمن در ميانه مورچگان نيز هست پس آنچه مورچه وصف ميكند حق را بر آن آن وصفي است كه پيغمبرش باو خبر [ص 30] داده و آنچه كه پيغمبر خبر ميدهد از پيش خود نميگويد بلكه آن چيزي است كه حق تعالي بآن خبر داده و حق تعالي خبر نميدهد مگر بآنچه آن امت ميفهمند چنانكه فرموده و ماارسلنا من رسول الا بلسان قومه يعني هيچ پيغمبري نفرستاديم مگر بآنچه قوم آن پيغمبر ميفهمند پس ثابت شد كه حق تعالي بآن وصفي كه در مرتبه ذات لايقش باشد ممكن را نميرسد كه وصف كند و احدي بآن نميرسد چنانكه صريح آيه مذكوره دال است بر آن و چون حق تعالي در اين آيه نفي كرد كه حق تعالي منزه است از كل آنچه ميگويند چنين توهم ميرفت كه پس وصف خلق او را از انبيا و اوصيا و علما و فضلا و ساير ناس باطل باشد و كفر چه وصف ميكنند حق را بچيزي كه لايق جناب قدس او نيست پس خواست كه زايل كند اين وهم را و باطل نمايد اين معني را پس فرمود كه سلام علي المرسلين يعني رحمت باد از جانب من پيغمبران مرسل را و وصف ايشان را پسنديدم و از ايشان راضي گشتم و هر كس كه تابع ايشان باشد از او نيز راضيم زيرا كه ايشان تغيير فطرت ندادند و توصيفم بنهجي كه من براي ايشان وصف كردم كردند پس من راضيم بآن صفت ايشان و جزا ميدهم ايشان را بصالح اعمال ايشان كه ايشان تقصير در آنچه بايست نكردند پس ثابت شد كه اين صفاتي كه بجهة حق تعالي ثابت ميكنيم صفاتي است كه خودمان معاشر ممكنات او را كمال ميدانيم هر چند در نزد كساني كه رتبه ايشان بالاتر از مرتبه ما است نقص باشد چنانكه [ص 31] اثبات نمله دو شاخ را بجهة واجب كمال توحيد اوست اما در نزد ما نقص است و شرك و اين سلسله بهمين طور ميرود تا بجائي ميرسد كه بالاتر از آن مرتبه وجوب است چنانكه پيغمبر خدا صلي الله عليه و آله فرموده كه يا علي ماعرف الله الا انا و انت يعني حق تعالي را هيچكس نشناخت از آن معرفتي كه ممكن است آن معرفت مگر من و تو يعني هيچ خلقي چنانكه من و تو خداي را شناختيم نشناخت و بآنچه ايشان را حاصل شده از معرفت نقص است در حق واجب وليكن معرفت من و تو غايت معرفت ممكن است هر چند اين توحيد ما در حق واجب نقص باشد و ما مكلف بآن توحيد نيستيم .
فصل ١٠ - چون نظر كنيم در صفات كماليه بينيم آن بر دو قسم است قسمي را بايد ثابت كنيم بجهة حق تعالي در مرتبه ذات يعني وقتي نباشد كه حق تعالي متصف بآن صفت نباشد بلكه پيوسته آن صفة او را باشد و الا لازم ميآيد دو چيز يا اثبات ضد آن صفت براي واجب يا ارتفاع هر دو ضد ، در صورت اوّل لازم ميآيد كه ناقص باشد و در صورت دوم لازم ميآيد كه معطّل از كمالات باشد و اين اعظم نقايص است و اين قسم را صفات ذاتيه گويند يعني صفاتي كه عين ذات واجب است و هرگز او را از آن سلب نتوانيم كرد مثل علم و قدرت و حيوة و كرم و رأفة و رحمة و حلم و عفو و امثال اين از صفات چه اين صفات را هرگز نتواني از واجب سلب كني چه نتواني گفت حق تعالي در مرتبه ذات عالم نيست اگر اين را گوئي گويم آيا جاهل است يا نيست [ص 32] چنانكه عالم نيست اگر گوئي كه جاهل است لازم ميآيد نقص چه جهل در نزد ما نقص است و موت و عجز و اضداد اين اوصاف نقايصند و نقص صفة امكان است و واجب بريئ است از صفة غير خود اگر گوئي كه جاهل نيست و عالم نيز نيست گويم پس ذات معطل است از صفات و معرا است از كمال و اين نيز نقص است پس بايد ازلا و ابداً متصف باشد باين اوصاف و قسم ديگر را بايد ثابت كنيم براي حق تعالي در نزد ايجاد او اشيا را و سلب كنيم در مرتبه ذاتش چه نقص است اما كمال است در مرتبه فعل و خلق يعني صفاتي چند هستند كه توانيم اثبات كرد و توانيم سلب نمود مثل اراده و مشية و خالق و رازق و محيي و متكلم و مميت و فاعل و امثال اينها چه اين صفات را گاهي نفي ميكني و گاهي اثبات ميكني چنانكه گوئي اين كار را كنم ان شاء الله يعني اگر خدا خواهد و اين قول دليل است بر اينكه هنوز نخواسته است و مثل قوله تعالي لميرد الله ان يطهّر قلوبهم للتقوي يعني نخواست كه پاك كند دلهاي كفار را بجهة تقوي و پرهيزگاري و امثال اين از آيات و احاديث و محاورات چنانكه گوئي تكلم كرد با موسي مثلا و با زيد نكرد خلق كرد عمرو را و زيد را خلق نكرد رزق داد فلان را و فلان را نداد و امثال اين بسيار است و صحة سلب دليل است بر اينكه اين صفات در مرتبه ذاتش نيست چه اگر در آن مرتبه بودي جائز نبودي و الا لازم آمدي نقص در صورت سلب و آن باطل است بالبديهه پس خلاصه كلام اين شد كه صفات بر دو گونه است ذاتيه [ص 33] و فعليه ، ذاتيه آن است كه ذات واجب اتصاف بيابد بآن و بضدش اتصاف نيابد مثل اتصافش بعلم و قدرت و سمع و بصر و حيوة و ادراك و كرم و رحم و عطف و امثال اينها و عدم اتصافش بجهل و عجز و عمي و اصمية و موت و بلادت و غلظت و امثال اينها و فعليه آن است كه ذات متصف بآن صفة و ضد آن بشود چون اتصافش باراده و مشية و كلام و احياء و اماته و اتصافش بعدم اراده در قوله تعالي لميرد الله ان يطهر قلوبهم و عدم مشية و ماتشاؤن الا ان يشاء الله و عدم تكلم مثل آنچه ظاهر است و عدم احياء و عدم اماته چو اين امور متعلق بخلق است چه در مرتبه ذات كه خلقي نبود احياء و اماته نيز نبود و صفات ذاتيه قديمند عين ذات و صفات فعليه حادثند و خلق و السلام .
فَصْل ١١ - زينهار زينهار كه چنين بفهمي كه صفات ذاتيه در مرتبه ذات موجودند يعني در آنجا علمي است غير ذات و قدرتي است غير ذات و حيوتي است غير ذات حاشا و كلا در مرتبه ذات هيچ چيز غير از ذات نيست چه كثرت در مرتبه ذات محال است چه اگر بگوئي كه علمي است و ذاتي گويم كه اين علم جزء ذات است يا خارج از او است يا عين او است اگر گوئي كه جزء او است گويم پس مركب است و مركب محتاج و محتاج ممكن است نه واجب و اگر گوئي كه خارج از او است گويم قديم است يا حادث است اگر گوئي كه قديم است گويم لازم آيد كه قديمهاي متعدده همبرسند و ما سابق باطل كرديم اين شق را و اگر [ص 34] گوئي كه عين ذاتاند گويم راست گفتي بحديكه هيچ كثرتي و تعددي ملحوظ نباشد و همچو خيال نكني كه علم در واجب غير قدرت است و قدرت غير حيوت است و حيوة غير سمع است و سمع غير بصر است كه اين كفر است چه لازم آيد كثرت و تعدد در ذات واجب تعالي بلكه هر يكي عين آن ديگر است پس علم عين قدرت است و قدرت عين سمع است و سمع عين بصر است و كل عين ذاتند بدون تكثر و اختلاف پس چون گوئي عالم قصد نميكني غير از ذات واحد بحت بسيطي كه هيچ وجه تكثري و تغيّري و اختلافي در آن نيست و همچنين قادر و حي و كريم و ولي و امثال اينها پس تواني گفتن كه ذات بكلّها علم است و قدرت است و حيوة است و امثال اينها نه اينكه بجهة اين كل جزء است و اين قول بجهة تعبير است يعني قصد كن از علم و قدرت ذات را و از ذات علم و قدرت را و چون قصد تكثر و اختلاف و تعدّد در مرتبه ذات واجب نميكني بلكه از اين صفات قصد نميكني غير ذات كامله را پس تواني گفت علمي نيست و قدرتي نيست و حيوتي نيست غير ذات يعني ذاتي است واحده بسيطه كامله جلت عظمتها كه هيچ وجه كثرت در او راه ندارد پس بفهم از اين تقرير قول اميرالمؤمنين را عليه السلام كه فرموده كمال التوحيد نفي الصفات عنه يعني توحيد كامل آن است كه نفي نمائي جميع صفات را از واجب باين معني كه صفتي و ذاتي نداني بلكه صفة را همان ذات بداني و ذات را همان صفات و از كل اين عبارات قصد كني [ص 35] يك شئ بسيط را و اين عبارات چون عالم و قادر و حي و سميع و بصير و امثال اينها را تعبير از كمال بداني و عنوانات شئ واحد بفهمي پس بنا بر اين علمش همان ذاتش باشد و قدرتش همان ذاتش باشد و همچنين حيوة و سمع و بصر و همچنانكه كنه ذات واجب تعالي را نتوان فهميد صفاتش را نيز نتوان فهميد چه صفات وراء ذات نيست پس هر كس كه علم واجب را فهميد و قدرتش را فهميد پس ذاتش را نيز فهميد چه فرقي ميانه ذات و علم غير از عبارت نيست و كنه ذاتش را كه نميتوان فهميد پس اين اوصاف ذاتيه را بهيچوجه نميتوان فهميد پس ترا واجب باشد كه اثبات كني صفات كمال براي او چون پرسند كه چون است بگو نميدانم چه اگر او را بدانم كنه ذات واجب را دانستهام و او كه محال است اما اينقدر دانم كه غير خودي در مرتبه او نيست اينقدر تكرار نمودم در عبارت تا آنكه مطلب خوب معلوم شود چه اصعب مسائل و ادق مطالب است و در اينجا علماي بسيار پاي ايشان از حق لغزيده لا حول و لا قوة الا بالله العلي العظيم .