[ص 1]

رساله در جواب سائلي از چهار سؤال

از مصنفات سيد اجل اوحد امجد

مرحوم حاج سيد كاظم بن سيد قاسم حسيني رشتي اعلي الله مقامه

[ص 2] بسم الله الرحمن الرحيم

عرض ميشود : در خصوص حديث شريف مشهور چه ميفرمائيد كه كميل بن زياد عليه الرحمه از حضرت اميرالمؤمنين عليه السلام پرسيد كه ما الحقيقة حضرت چندين جواب فرمودند و او نفهميد باز پرسيد حضرت بعد فرمود كه چراغ را بردار صبح طالع شد اول بفرمائيد كه حديث مزبور صحت دارد يا نه و ثاني آنكه بر فرض صحت حديث حقيقة چيست و مراد كميل از حقيقت چه بود اگر چنانچه حقيقة اشياء بود چرا جواب شافي نفرمودند آنحضرت و اگر مراد حقيقت ذات جناب باري تعالي بود پس چرا جواب بطريق ملايمت از حضرت چه بود و اين سؤال چه سؤالي بود نشنيده بود از آنحضرت كه فرموده بودند ذات اقدس الهي مدرك نگردد و سؤال از ذات واجب تعالي حرام است و تكلم در ذات جايز نيست حقيقت مسئله را در كمال تفصيل بيان بفرمائيد تا حقيقت امر منكشف و ظاهر گردد و لا حول و لا قوة الا بالله العلي العظيم و من الله الالهام و الصواب .

جواب - اما لفظ حديث ورد ان عليا عليه السلام اردف كميل بن زياد النخعي يوما علي ناقة التي ركب فقال كميل بن زياد ما الحقيقة قال (ع) ما لك و الحقيقة فقال اولست بصاحب سرك قال (ع) بلي لكن يرشح عليك ما يطفح مني فقال كميل أومثلك يخيب سائلا قال (ع) كشف سبحات الجلال من غير اشارة فقال كميل زدني بيانا قال (ع) محو الموهوم و صحو المعلوم فقال زدني بيانا قال (ع) هتك الستر لغلبة السر فقال زدني بيانا قال (ع) جذب الاحدية لصفة التوحيد فقال زدني بيانا قال (ع) نور اشرق من صبح الازل فيلوح علي هياكل التوحيد آثاره فقال زدني بيانا فقال اطفأ السراج فقد طلع الصبح و اين حديث معروف و مشهور و در كتب ثقات [ص 3] و معتبرين مسطور و مذكور است و طرح اين حديث شريف اما بجهة عدم اطلاع بر معاني و اسرار مودعه در آن علي نهج المطابقة بطريقتهم عليهم السلام مي‌باشد و جمعي چون عبدالرزاق كاشي و صاحب جامع‌الاسرار اين حديث را بمعاني باطله تأويل كرده‌اند و بطريق مذهب وحدت وجود كفر و باطل آن را بيان كرده‌اند و جمعي ديگر از علما تابع ايشان شده‌اند تصديق ايشان در اين نموده‌اند و مراد از حقيقت ذات واجب تعالي را دانسته‌اند پس ضلوا و اضلوا كثيرا و فقير حقير بمقتضي آثار اهل بيت رسالت صلوات الله عليهم ان شاء الله بيان اين حديث شريف چنانكه از آثار و اخبار ائمه اطهار عليهم السلام استنباط و استفاده نموده در اين مقام گوش‌زد خواص و عوام مي‌نمايم تا هر كس كه ديده بصيرتش بنور ايمان روشن شده باشد در فهم اينگونه احاديث احتياج بمتابعت اعدا و ملاحظه كتب ايشان نداشته باشد و لا حول و لا قوة الا بالله العلي العظيم ، بدان وفقك الله كه ذات واجب سبحانه و تعالي بهيچ وجه معروف نگردد و او است مجهول مطلق و غيب مطلق و غيب الغيوب و غيب المكنون و ازل الآزال و الغيب المسكوت عنه و ذات بحت و مجهول النعت و ذات الساذج و ذات بلا اعتبار و منقطع الاشارات و منقطع الوجداني و غيب الهوية و بطن كل باطن و ذكر مخفي و نوراني پس خلق از معرفت آن ذات احديت مأيوس و طريق ادراك آن باي وجه كان مسدود نه بطريق كشف قدم در اين ميدان توان گذاشت و نه به كميت تعقل و تصور در اين مرحله تكاپو توان نمود كما قال اميرالمؤمنين (ع) في خطبته اليتيمية ان قلت ( مم هو ظ ) فقل باين الاشياء كلها فهو هو و ان قلت فهو هو فالهاء و الواو كلامه صفة استدلال لا صفة تكشف له ان قلت له حد فالحد لغيره و ان قلت الهواء [ص 4] نسبته فالهواء من صنعه رجع من الوصف الي الوصف و دام الملك في الملك و انتهي المخلوق الي نفسه و الجأه الطلب الي شكله و هجم له الفحص الي العجز و البيان علي الفقد و الجهد علي اليأس و البلاغ علي القطع و السبيل مسدود و الطلب مردود دليله آياته و وجوده اثباته ، پس بهيچ وجه از وجوه و بهيچ نحو از انحاء از تصور و تعقل و بطريق كشف معرفت ذات واجب ممكن نباشد چرا كه ميانه مدرك و مدرك مناسبت شرط باشد و كشف عالي را بالذات عند السافل محال و الا لازم آيد كه سافل منعدم و باطل باشد و اين است معني قول امام صلوات الله عليه ان لله سبعين‌الف حجاب لو كشف واحد منها لاحترقت سبحات وجهه ما انتهي اليه بصره من الخلق ، الحاصل اين مسئله بسرحد ضرورت رسيده و در وضوح و ظهور كه متفق عليه كل است و كلام در اين مقام صورت ندارد چرا كه كل در اين مسئله در تصور قصور شريك‌اند اما در تصديق اختلاف دارند آيا نديده كلمات جماعتي را كه باينكه اقرار دارند كه ذات واجب سبحانه تعالي مدرك نشود تكلم مي‌كنند در صفات ذاتيه‌اش چون علم و قدرت بالاتفاق با اينكه صفات ذاتيه‌اش عين صفات است فذرهم و ما يفترون پس چون دانستي كه معرفت ذات واجب ممتنع مي‌باشد پس خواهي دانست كه ما مكلف بمعرفت حقيقت ذات نمي‌باشيم و الا لازم ميآيد تكليف ما لايطاق پس مكلف مي‌باشيم بمعرفت ظهور آن ذات مقدس در مظاهر و آثار چنانچه حضرت اميرالمؤمنين عليه السلام در خطبه متقدمه فرمودند كه : رجع من الوصف الي الوصف و دام الملك في الملك و انتهي المخلوق الي مثله و الجأه الطلب الي شكله ، الي ان قال : دليله آياته و وجوده اثباته ، و چون دانستي اين را پس بدان كه موجودات در معرفت ظهور حق مختلف مي‌باشند و كليات آن بچهار مرتبه [ص 5] مجتمع ميشود مرتبه اول مرتبه عوام از اهل ظاهر است و آن معرفت حق است چنانكه انبيا خبر داده‌اند و در كتب سماويه مذكور است و عقل بمعرفت آن ادراك مي‌كند كه بجهة حق تعالي وجودي مي‌باشد كامل و منزه از صفات نقصان و بعضي آن صفات را مي‌دانند مثل علم و قدرت و حيوة و سمع و بصر و امثال آن و لكن معرفت ايشان در صفات اوهن از بيوت عنكبوت است و ان اوهن البيوت لبيت العنكبوت لو كانوا يعلمون و ايشان بادني شبهه مضطرب ميشوند و متزلزل ميگردند و باين سبب حرام است القاي شكوك و شبهه بر ايشان و ايشان را بشبهه انداختن كه دين ايشان فاسد گردد و مشرك شوند پس وبال شرك ايشان برقبه آن شخص مي‌باشد و توحيد اين جماعت را توحيد عبادت در اصطلاح تسميه كرده‌اند و مرتبه دويم مرتبه خواص از اهل ظاهر است و آن معرفت حق است بنظر در آثار و مصنوعات و اختلافات اوضاع و تصورات هيآت و اطوار و استدلال بوجود صانع و صفات ثبوتيه و سلبيه بآثار و مصنوعات نمودن البته مقام ايشان در معرفت اقوي و اشد باشد از جماعت اول و ايشان در معرفت باشند و ليكن از معلول پي بعلت برند و از مصنوع استدلال بوجود صانع مي‌نمايند چنانكه حق تعالي باين گونه استدلال در قرآن بجهة اين مراتب بسيار نموده چنانكه فرموده كه افلاينظرون الي الابل كيف خلقت و الي السماء كيف رفعت و الي الجبال كيف نصبت و امثالها من الآيات و قول حضرت امام حسين عليه السلام در دعاي يوم عرفه اشاره باين مقام است و اهل اين مقام چنانكه فرموده الهي امرتني بالرجوع الي الآثار فارجعني اليها بكسوة الانوار و هداية الاستبصار حتي ارجع اليك منها كما دخلت اليك منها مصون السر عن النظر اليها و مرفوع الهمة عند الاعتماد عليها انك علي كل شيء [ص 6] قدير ، و مرتبه اين طبقه اعلي‌تر از مرتبه طبقه اولي مي‌باشد و توحيد ايشان باصطلاح توحيد ذات باشد و مرتبه سيم مرتبه معرفت باطن باشد و اين معرفت حق سبحانه و تعالي است بمظاهر تجلياتش و تجلي حق است بقلبش بحدي كه غير حق جملگي در نظرش باطل باشد و همه ما سوي الله را شيء مضمحل و بي‌اعتبار دانند و هيچ چيز را منشأ اثر جز حق نداند و حق را اظهر از جميع موجودات بداند و از حق استدلال بخلق كند و از صانع پي بمصنوع برد چنانكه حضرت صادق عليه السلام در اين مقام فرموده ان الله اجل ان يعرف بخلقه بل الخلق يعرفون به بلكه اين طبقه در نزد ظهور حق ظهوري نبينند چنانكه سيد الشهداء و الصديقين صلوات الله عليه ميفرمايد در دعاي عرفه ايكون لغيرك من الظهور ما ليس لك حتي يكون هو المظهر لك متي غبت حتي تحتاج الي دليل يدل عليك و متي بعدت حتي يكون الآثار هي التي توصلني اليك عميت عين لاتراك و لاتزال عليها رقيبا و خسرت صفقة عبد لم‌تجعل له من حبك نصيبا ، الدعاء ، و در اين مقام است آنچه حضرت علي بن الحسين عليهما السلام در دعاي حريق ميفرمايد : و ان كل معبود مما دون عرشك الي قرار ارضيك السابعة السفلي باطل مضمحل ما خلا وجهك الكريم فانه اعز و اجل و اكرم من ان تصف الواصفون كنه جلاله او تهتدي القلوب الي كنه عظمته ، الدعاء ، و در اين مقام است كه حضرت ميفرمايد مارأيت شيئا الا و رأيت الله قبله او معه ، و از اين كلام كسي توهم نكند كه مذهب ما وحدت وجود است باين معني كه ذات واجب چون بحر است و موجودات چون امواج كه آن كفر است و زندقه بلكه اين كه گفتيم باين معني است كه وجود مستقل نيست مگر وجود واجب سبحانه و تعالي و باقي موجودات وجود ايشان بالعرض و بالتبع بلكه در [ص 7] حقيقت لاشيء محض چنانچه هر گاه سؤال كنند كه در خانه چيست جواب ميگوئي كه سراج و نمي‌گوئي كه سراج و اشعه با اينكه اشعه وجود ايشان غير وجود سراج است و البته اثري از آثار سراج مي‌باشد و اثر غير مؤثر است و از كلام ما چنين توهم نكني كه ذات واجب بمنزله سراج است كه آن غلط است بلكه سراج مثال براي فعل حق بلكه ظهور فعل است نه ذات فعل كما لايخفي بلكه مراد آن است كه چون شخص تأمل كند و نظر نمايد در خود و امثال خود همه را فقير و ناچيز و مضطر دانسته و همه را محتاج بخالق خود شناخته پس غني بالذات و مستقل في الحقيقة نباشد مگر ذات واجب سبحانه و تعالي و همه موجودات را چون نسبت باو دهند بمنزله عدم و لاشيء باشند چون نور سراج پيش نور آفتاب و حقير فقير در مثنوي خود اين معني را باين طريق بيان كرده :

مستقل نبود مگر ذات خدا جمله موجودات را نبود بقا

ني كه موجودي نباشد در جهان يك وجودي باشد اندر جسم و جان

بلكه موجودات من غير الثبات با تكثر هست از ذات و صفات

جمله كثرت نزد وحدت مضمحل اين چنين توحيد كن اي مرده‌دل

الحاصل در اين مقام خلق مشهود گردد و ليكن باضمحلال و توحيد اهل اين مرتبه را توحيد شهودي گويند و در اين مقام است آنچه فقير در مثنوي گفته‌ام :

وهم باشد وهم و كثرت‌بينيت ديده بگشا ديده حق‌بينيت

تا به‌بيني جمله را نور خداست پس نظر كردن بغير او خطاست

چشم را از علم اخباري بپوش در عياني جان من قدري بكوش

تا كه توحيد شهودي حاصلت آيد و از جملگي بربايدت [ص 8] 

نور حق را در دلت بيني ظهور كرده باشد هم‌چو موسي كوه طور

الي ابيات و مرتبه چهارم كه معرفت خاص الخاص و خصيصين و اهل باطن باطن است و ظهور حق ايشان را چنان مستولي شده كه خود را بالكليه فراموش كرده‌اند : چو او هست حقا كه من نيستم ، چون خود را فراموش كردند جميع اشيا را فراموش كردند حتي فراموشي را فراموش كردند و قطع نظر را قطع نظر كرده‌اند اشاره نكردن را اشاره نكرده‌اند و بالكليه جبال انيت را مندك و مضمحل نموده‌اند كه از ايشان اسمي و رسمي باقي نمانده در وجدانشان غير از ظهور حق چيزي مشاهده نكنند و اين است عالم محبت كه اهل باطل از آن بعشق تعبير كنند و اين است نهايت مرتبه و آخرين درجه كه از اين بالاتر مقامي بجهة ايشان متصور نشود و اين است منتهي معرفت او بحق در مقامات رسم كه فوق اين مرتبه مرتبه در معرفت بجهة او ممكن نباشد و اين است فناي في الله و بقاي بالله نعوذ بالله كه كسي در اين مقام توهم كند كه عالم وحدت پيش آمده چون ازاله امكان نمود همان شيء واجب شد بلكه حق آن است كه چون تجلي اعظم كه آن ظهور حق است براي خلق چون ظاهر شد آنكس را جذب كرده از خود برد بحيثيتي كه براي آن شخص ظهور و وجود در نزد ملاحظه آن نماند نه آنكه وجودش عين وجود حق باشد بلكه ظهور حادث حق است چنانكه بر اولوا الافئدة مخفي نباشد و اين مرتبه را مرتبه توحيد حقيقي گويند و ان شاء الله تعالي در حديث لنا مع الله حالات ، اين مطلب بتفصيل تام بيان خواهد شد و لا حول و لا قوة الا بالله العلي العظيم ، پس مقام توحيد حقيقي اقصي مقامات عارفين و اعلي درجات موحدين است كه هيچ مقامي براي سالك عالي‌تر از اين مقام نباشد پس دست هر [ص 9] كس بدامن جلالش نرسد و كبوتر تيزپر عقل هر چند سعي كند در هواي وسيع الفضاي او نپرد و هر جنگجو در اين رزمگه قدم نتواند گذاشت و هر چابك‌سواري كميت عزم در اين ميدان نتواند جهانيد و چون كميل مكرر از آن بزرگوار در مطاوي كلامش فهيمده بود كه براي معرفت مقامي است كه بالاتر از آن مقام نباشد و مرتبه‌ايست كه برتر از آن براي سالك ميسر نشود چون كميل از اهل آن مرتبه و شخص آن مقام نبود كه خود هيئت و كيفيت اين نوع معرفت را از رموزات آنحضرت استنباط نمايد لهذا آن را سر دانسته چنانكه در واقع و نفس الامر مي‌باشد در مقام خلوت و آن وقتي بود كه آن بزرگوار او را رديف ناقه خود فرموده بود پس از آنحضرت سؤال كرد كه ما الحقيقة يعني چه چيز است آن حقيقت معرفت كه از گلستان كلمات شما رايحه بمشام جان من ميرسد و از عندليب شاخسار اشارات و تلويحات شما نغمه از نغمات جان‌سوز بگوش هوش من ميشنيده چه حقيقت باشد كه بحقيقت آن حقيقت تخم حقيقت من افشانده و چه طريقت باشد كه شجره مجاز در ارض قالبم نشانده چون كميل از اهل اين مقام و طير اين در و بام نبود لهذا آنحضرت فرمود ما لك و الحقيقة يعني تو را چه با حقيقة و تو را چه كار با سؤال از اين طريقت چه سر بازي تو هنوز در مجمره گداز در گدازي و با قمريان مجازي نغمه‌پردازي هنوز نقد معرفت در بازار مجاز در رواج و صبح يقينيت بنسمات مجازيان در ازدواج دم دركش و قدم از اين مرحله پس كش كه اين مقامي است بس عالي و مكاني است بس متعالي كبوتر فهمت كي در اين هوا طيران تواند كرد و كميت ادراكت چگونه در اين ميدان تكاپو كردن شايد اين از اسراري است كه هر كس او را متحمل نتوان شد و از رموزي است كه هر كس [ص 10] بحقيقت آن نتواند رسيد چون كميل خود را از صاحبان سر آن حضرت ميدانست و خويشتن را از خواصان ( غواصان ظ ) اين بحر محيط مي‌پنداشت انكار حضرت را چون شنيد و منع آنجناب را چون ديد در مقام تحير عرض كرد أولست صاحب سرك يعني آيا من صاحب سر تو نيستم و وعاء علم تو نيستم كه پيوسته در اين ميدان قدم ميزدم و گل مراد از گلشن اين حقايق مي‌چيدم و هميشه سينه من محل اسرار و قلبم مهبط انوار تو بود و در بحار اسرار غواص من بودم و از صدفهاي اشارات و تلويحات درهاي غلطان من استخراج مي‌كردم چه باعث شد كه از اين منصبم عزل نمودي و چه واقع شد كه از در مرا با صدهزار خواري راندي آخر نه من ديرينه چاكر توأم و كمينه غلام تو چون اين ادعا امري بود بس عظيم و خطبي بس جسيم و بجهة قصور و جهل نه بطريق تقصير و انكار لهذا آن حضرت صلوات الله عليه خواست كه او را بر حقيقت امر آگاه كند و بر خطا و جهلش مطلع گرداند ليكن نه بطريق انكار كه بيكبارگي از خود مأيوس شود پس باب علم كه سؤال از آن بزرگوار است بر وي مسدود گردد لهذا آنحضرت فرمود بلي و لكن يرشح عليك ما يطفح مني يعني بلي چنين است كه ميگوئي لكن تو متحمل اسراري ميشوي كه غير از تو از ابناء زمان تو اصحاب جهل و عناد نمي‌توانند متحمل شوند نه اينكه جميع آن حقايق و اسراري كه در قلبم مخزون است تواني متحمل شد بلكه از بحر اسرار نصيب تو رشحي است و از گلشن حقايق بهره تو رايحه چگونه غواصي كني در بحري كه ساحلي ندارد و چون در گلشني قدم تواني گذاشت كه توانائي استشمام روايح آن نداري ترسم كه هلاك گردي و از فيض مناسب مقامت محروم شوي پس سكوت براي تو اولي و صحت بحالت انسب چون كميل از اشارات آنحضرت دانسته [ص 11] بود كه براي هر سؤالي جوابي و بجهة هر تشنه آبي و براي هر دردي دوائي و براي هر بيماري طبيبي است و براي هر حقيقتي صورتي و براي هر باطني ظاهري است پس عرض كرد أومثلك يخيب سائلا آيا مانند تو كاملي سائل را محروم كند و با وجود عطاء ذاتي تو چگونه دست رد بر سينه حاجتمندان ميگذاري هر چند مطلب سر است و من اهل آن نيم ليكن مانند تو كاملي تواند بيان فرمايد بطوري كه امثال من او را بفهمد و ادراك كند پس آنحضرت خواست كه بيان كند و او را بر آن تنبيه كند و لكن بعبارات مختلفه مستفاديه در كون و بروز تا آنكه امر چنانكه در واقع عظيم است بنظر كميل سهل و حقير نيايد پس بجهة عظمت شأن و نبالت مكان اين مقام فرمود كه كشف سبحات الجلال من غير اشارة و اين فقره اولي از آن فقرات يعني حقيقت معرفت حق تعالي و اتصال بتجلي اعظم كه عبارت از ظهورات حق است براي شخص در اين مرتبه يعني وصف حق خود را براي خلقش بوصف حالي و حادث رسمي كه او را هيچ مدخليت در ذات قديم واجب سبحانه و تعالي نمي‌باشد و آن منتهي معرفت شخص است برايش و آن مختلف ميشود باختلاف مراتب تجليات پس تجلي حق در حقيقت محمديه صلي الله عليه و آله اولا و بالذات باشد در مقام خلق نه در مقام ذات پس بواسطه آن حقيقت مقدسه تجلي كند براي ملئكه عالين كه سجده بجهة آدم علي نبينا و آله و عليه السلام نكردند و براي اين حق سبحانه و تعالي فرمود چون ابليس سجده نكرد كه استكبرت ام كنت من العالين يعني آيا استكبار امر نمودي يا از جمله ملئكه عالين بودي كه سجده براي ايشان روا نبود پس تجلي نمود بواسطه ملئكه عالين بجهة ملئكه كروبيين پس تجلي كرد بواسطه كروبيين بجهة انبيا و مرسلين پس تجلي كرد [ص 12] بواسطه انبياء بجهة انسان پس تجلي كرد بواسطه انسان براي بهائم و حشرات الارض پس تجلي كرد بواسطه حشرات براي نباتات پس تجلي كرد بواسطه نباتات براي جمادات پس اين ظهور در هر شيء مي‌باشد و هر چيزي برايش اين تجلي ثابت است و لكن اعظم تجليات حق است براي آن شيء مثلا براي انسان تجلياتي است بحسب مقاماتش تجلي عقلاني است و تجلي نفساني است و تجلي روحاني است و تجلي مثالي است و تجلي جسمي است و اعظم تجليات بآن تجلي صرف و تجلي قبل از تحديد آن بحد عقلي و بحد نفسي و بحد روحي و بحد مثالي و بحد جسمي و امثال اين مراتب و آن تجلي امري است حادث و ليكن مطلق قبل از تقييدش بقيودات عقليه مقيده چون عقل و روح و نفس و امثال اينها باز اوضح از اين مثالي ذكر كنم كه اين مقام لغزش اقدام است و كفر و ايمان از اينجا جدا ميشود مؤمنين ممتحنين مي‌گويند كه اين تجلي اعظم يعني تجلي صرف قبل از تقييدش بقيدي و تحديدش بحدي و تعينش بتعيني خلقي است از مخلوقات حق و اثري از آثار فعلش كه او را حق تعالي جهة تعريف و تعرف خود قرار داده كه چون او را شناخته‌اند خدا را شناخته‌اند و آن است مقامات و علامات كه حضرت صاحب الزمان صلوات الله عليه و آله در دعاي هر روزه ماه رجب ميفرمايد فجعلتهم معادن لكلماتك و اركانا لتوحيدك و آياتك و مقاماتك التي لا تعطيل لها في كل مكان يعرفك بها من عرفك لا فرق بينك و بينها الا انهم عبادك و خلقك فتقها و رتقها بيدك بدؤها منك و عودها( اليك ظ ) ، پس گوئيم كه حق تعالي خلق كرد حقيقة بسيطي متعينه بالذات را و او را جهة معرفت خود گردانيده پس او را حقيقت همه اشيا كرد در هر مرتبه بحسب آن مرتبه و [ص 13] چون جهة معرفت او است و هيئت توحيد او است پس او را تجلي در اصطلاح نام كرديم و جلال و معلوم و توحيد و نور و صبح طالع در اين حديث شريف تعبير فرموده پس آن امري است حادث و جهة معرفت قديم من عرف نفسه فقد عرف ربه يعني چون حق را شناختي بهمان نهج كه آن حقيقت بر امر آن دلالت مي‌كند پس معرفت حق تعالي بمناسب مقامات براي تو حاصل شود و شناختن آن مقامات تو را ممكن نباشد مگر بكشف جميع سبحات و حجب مانعه از حدود و هيئات و اوضاع و تعينات يعني هر چيزي را كه قلب ادراك مي‌كند و خيال متوجه آن ميشود و نفس بآن ميل مي‌كند يعني ملاحظه نمايد نكته جميع هيولات عقل و روح و نفس و مدركات و ادراكات ايشان را چرا كه عقل در حيني كه متوجه است بسوي اين قيودات غافل از مبدء خود و نور تجلي حق است و سبحات عبارت از حجب است و كشف سبحات عبارت از خرق حجب است و حجب هشت است : اول حجاب اعراض و الوان از حمرت و صفرت و تعلقات شهوانيه و نفسانيه و نسب و شئون و اضافات و حركات و افعال و اعراض و مطالب و هيولات جسدانيه مثل ميل بصورت حسنه و محبت بايشان و اين حجابي است غليظ و با كثافت و لون آن اسود است در نهايت مرتبه كالليل الدامس دويم حجاب اجسام است و آن اجسام بسيطه و مركبه وقتيه و عنصريه و ارضيه و حيوانيه و نباتيه و جماديه و لون آن حجاب سياه است ليكن سوادش كمتر از حجاب اول است و وقت آن حجاب زمان است و مكان آن بعد مجرد است سيم حجاب مثال است و آن مقادير و هيآت و صوري است كه محسوس ميشود در رؤيا و مشاهده ميشود در مرايا و طرف اعلايش متعلق بدهر است و طرف اسفلش منغمس بزمان است پس [ص 14] بذاتها فوق محدد جهات است و بالتبعية در جوف آن و عاتب در آن و كامن در آن مثل كمون الماس در حجر و لون اين حجاب سبزي است بسيار تيره و مايل بسواد و اين حجاب لطيف‌تر از حجاب اول و دويم باشد چهارم حجاب هيولا يعني ماده و عالم جوهر هبا و وقت آن دهر و مكان آن نور و در عالم تجرد سائر و آن اكوار و دوائر و لون آن كمد است و آن الطف از حجاب ثالث كه الطف حجب باقيش بود مي‌باشد پنجم حجاب طبيعة است و آن مركب نفس و مدفن صور روحيه است و مقبر باهل آن عالم و چون ايشان را اجل در رسد در آنجا دفن گرداند قال عليه السلام ثم رجعهم الي الطين و لون آن سرخ است مثل ياقوت و وقت آن دهر است و مكان آن نور ششم حجاب نفس است و در تمام نقش ( نفس خ‌ل ) است و آن صور مراتب عقليه و تميز مقامات الهاميه و وقت آن دهر است و مكان آن نور است و او از عالم سرور است و رنگش زمردي يعني سبز در كمال شفافيت كه ناظر در آن نظر كردن نتواند هفتم حجاب روح است و آن مساوي صور برزخيه است و اول تميز و تشخص و انوار و آن را رقايق در اصطلاح عرفا اطلاق مي‌كنند و لون آن اصفر است در كمال صفرت و وقت آن دهر است و مكانش نور است و غلظت آن از همه حجب كمتر است هشتم حجاب عقل است و در آن معاني است متكثره متمايزه بحسب درجات و مراتب معنويه و لون آن بياض است و وقت آن دهر است و مكان آن نور است و در آن كثرت هست ليكن عين وحدت هست كثرت بالقوة وحدت بالفعل چون مداد كه در او صور متمايزه مي‌باشد ليكن غير ظاهر است و معني كشف اين حجب ازاله اين مراتب است از نظر و قطع نظر كردن از جميع امور متعلقه بهر يك از اين حجب از تشابه و تشارك و تشاكل و تماثل و [ص 15] تجانس و تقارب و تباعد و اجتماع و افتراق و معية و بينونة و لمية و انية و ابانه و تحديد و تميز و نفي و اثبات و ضم و تولد و توليد و معادله و افراد و جمع و كلية و جزئية و امتداد و اوليت و آخريت و تجويز و احتمال و فرض و شك و اعتبار و خط و من و الي و علي و كان و لو و قد و متي و زمان و مكان و انبساط و استداره و دخول و خروج و عزلت و خلوت ( حلول خ‌ل ) و اتحاد و ممازجه و تقلب و خصوص و عموم و اطلاق و تقييد و اناره و ظلمت و استناره و حركت و سكون و نمو و وفول و شفافيت و كمود و رخاوت و لين و صلابت و تحلل و تخلخل و تكاسف و تقطع و ضرورة و صعوبت و سهولت و خشونت و نعومت و صلابت و التيام و فرجه و فرح و حزن و ضيق و سعه و مرض و صحت و عافيت و تعب و بلا و ضحك و بكا و نوم و يقظه و خلوة و ملا و شدت و رخاء و جوع و ظما و شبع و رواء و خلو و املا و فراغ و شغل و نطق و صمت و تعرض و ايماء و تلويح و اشاره و تلوين و تمرين و معروضه و عارضه و لذة و نفرة و كبر و صغر و ثقل و خفت و تركيب و تأليف و تحويل و انقلاب و انتقال و تغير و تبدل و غلظت و رقت و حدث و كلال و زكاء و بلادت و فهم و حمق و جهل و عقل و تصور و توهم و تخيل و شك و كشف و تفقد و احساس و لمس و شم و ذوق و سمع و بصر و تقدير و تقدر و طول و عرض و عمق و قرب و بعد و شكل و هيكل و وضع و جذب و دفع و هضم و مسك و امثال اينها از هيئات و حدود و هندسات و نصب و نسب و اضافات و احوال و كيفيات ملكوتيه و جبروتيه كه تمامي اين حجب و عوارض و متعلقات و جهات و اعتبارات آن باشند و معني كشف آن قطع نظر كردن از آن است در وجدان نه در وجود پس بآن ظاهر ميشود در وجدانش نور صرف و تجلي [ص 16] محض كه ظهور حق است از براي آنكس نه بذات خدا چرا كه آن ظهور خلق است و آن جهت تعريف و تعرف خود است و هيئت معرفت او است و آن تجلي صرف كه عبارت از حقيقة معرفة حق است در اين فقره مراد جلال است و آن را تعبير بجلال كرده‌اند بجهة قهاريت و جبروتيه آن است كه نزد ظهور او در وجدان و كشف جميع ما سواه مضمحل و ناچيز گردند پس آن نور مركب نيست چرا كه تركيب از سبحات است و غير ملاحظه ذات است و جوهر نيست و عرض و مكان ندارد و زمان ندارد و هيئتي برايش نباشد كميتي و كيفيتي و جهتي و وضعي و اضافه برايش نيست چنانكه حق را باين صفات توصيف كني پس فرقي ميانه آن نور و حق نباشد از معرفت و تعريف و توصيف مگر فرقي كه هست اين است كه اين نور عبد است و حادث و واجب حق است و قديم در اين مقام براي توضيح اين مطلب مثالي زنم تا كشف شود بر تو بدانكه نور سراج بالبديهة و الضرورة عين ذات سراج نباشد اگر نه تغيير و تبديل و زياده و نقصان آن در سراج نقصان پديد آمدي و حال آنكه هر كس كه نظر در آفاق و انفس دارد بالبديهة ميداند كه سراج بحال خود است بتغيير اشعه تغيير نيابد اگر كسي اين را انكار كند خود را انكار كند پس سراج بتغيير اشعه متغير نشود پس عين ذاتش نباشد چون عين ذاتش نشد پس اشعه اثر و خلق سراج باشد لكن آنچه از سراج منشعب ميشود نور واحد است پس محدود ميشود بحدود و با اعتبار ( باعتبارات خ‌ل ) هر حدي اسمي برايش ثابت ميشود پس آنچه مركب باشند از آن نور و از آن هيئت تغيير و تحديدي پس چون آن حدود را از وجدان خود اگر شعور داشته باشند سلب كنند باقي نميماند مگر آن نور صرف و تجلي محض سراج كه آن نور وجداني بسيط منشعب [ص 17] از سراج باشد كه اثر و خلق سراج است پس آن نور بر هيئت معرفت سراج باشد چنانكه سراج حار و مضيء است همچنان آن نور نيز چنين است پس فرقي ميانه آن نور و سراج نمي‌باشد مگر آنكه آن عبد نور و خلق سراج است و تقوي ( تقومي خ‌ل ) او را جز بسراج نيست و اشعه مكلف بمعرفت سراج نيستند چرا كه سراج باب و وجه نار است و موجد و مؤثر في الحقيقة نار است لكن چون اشعه را معرفت نار محال باشد چرا كه نمونه آن در نار نيست پس راضي شد از ايشان منتهي معرفت ايشان را بمنتهي وصف ايشان و الا تكليف بما لايطاق لازم ميآيد و بر اين قياس علي سبيل التقريب حق سبحانه و تعالي ذاتش را بهيچوجه نمي‌توانيم بشناسيم چرا كه آن ممتنع است پس معرفت ما بجهات متعلقه بخلق متعلق گردند نه بذات حقيقي خدا كه ،

ندارد ممكن از واجب نمونه چگونه داندش آخر چگونه

و اين سبب است كه حق تعالي تنزيه كرده نفس خود را از وصف جميع واصفان چنانچه در كلام مجيد خود فرموده سبحان ربك رب العزة عما يصفون و سلام علي المرسلين و الحمد لله رب العالمين چون تنزه از وصف كل كرد از پيغمبران و من يحذو بحذوهم چرا كه ايشان وصف كردند حق را بآنچه خود را براي ايشان وصف نموده بوصف لايق بحال ايشان نه لايق بذات خود را و الا تكليف ما لايطاق كه آن قبيح است عقلا لازم ميآيد و باين سبب است كه اهل معرفت ميگويند در شهد الله انه لا اله الا هو ان وصف الحق للحق بالحق حق و وصف الحق للخلق بالخلق خلق و اين معني بر اولو الابصار مخفي نباشد و بعبارت اخري حق تعالي خود را وصف كرده براي ما بدو طريق از بيان و توصيف وصف حالي و مقالي قال عليه [ص 18] السلام يا من دل علي ذاته بذاته ، و في الحديث اعرفوا الله بالله ، و بعبارت اخري بگو كه حق تعالي دو نوع از مشعر بجهة فضل و رحمت خود بما كرامت فرموده مشعري براي معرفت خود خاصة و مشعري براي معرفت خلقش چون جهات تعريف خلق بر چند گونه مي‌باشد جهات معنويه و جهات روحيه و جهات نفسيه و جهات خياليه و جهات برزخيه و جهات حسيه شهوديه پس آن مشعر منقسم ميشود بسوي عقل و روح و نفس و خيال و حس مشترك و حواس پنج‌گانه ظاهر است چون در حق سبحانه و تعالي تعدد جهات و اختلاف حيثيات از معنوية و صورية از كمية و كيفية از جوهرية و عرضية و جنسية و فصلية و از تجرد و مادية و فلكية و عنصرية از جمادية و معنوية و امثالها من الكثرات نبود پس آن مشعر نيز در طرف وحدت و محض بساطة خود باقي مانده پس شخص حق را بطريق عيان كه از غاية ما يمكن في حقه كه بجهة او بالاتر از او ممكن نباشد مگر بآن مشعر و در آن مشعر نيز اختلاف بوجهي نباشد و آن مشعر را استعمال نتوان كرد مگر وقتي كه ساير مشاعر و قوي از كار بايستد آيا نمي‌بيني كه در حال ادراك معاني ادراك صورت نتوان كرد و در حال ادراك صورت ادراك جسم نتواني كرد و همچنين چون خواهي كه حق را شناسي بايد التفات بآن مشاعر را قطع كني بدون التفات و اشارة كه آن نيز از سبحات است و باين سبب فرمود كشف سبحات الجلال من غير اشارة و بعبارت اخري بگو كه حق دو نوع تجلي براي خلق كرد بتجلي اول شناساند خود را بخلقش و بتجلي ثاني خلقش را بعضي را با بعضي و شخص باين دو تجلي موجود است پس تجلي ثاني براي خلق است در معرفت خودشان و تجلي اول براي خلق است در معرفت حق و بتجلي اول نتوان رسيد مگر بقطع نظر از تجلي ثاني و [ص 19] اينهمه تكرار عبارات بجهة آن ميكنم كه اين محال مزال اقدام است در اين مقام هلاك شد هر كه هلاك شد و نجات يافت هر كه نجات يافت پس هر كس كه بگويد كه بعد از ازاله سبحات و كشف اين باب باقي ميماند ذات واجب يعني ذات واجب مشهود ميشود چنانكه ميگويد پس از اين برآي و خود را از ميان بيرون كن و مدرك و مشاهد حق را بين فهو الشاهد و المشهود ،

جمال يار كه پيوسته بيقرار خود است چه در خفا و چه در جلوه بر قرار خود است

هم او است آينه هم شاهد است و هم مشهود بزير زلف و خط و خال پرده‌دار خود است

هم او است عاشق و معشوق و طالب و مطلوب براه خويش نشسته در انتظار خود است

و مثل قول ايشان :

گاه خورشيدي و گه دريا شوي گاه كوه قاف و گه عنقا شوي

و امثال اين كلمات و اشعار باطله و اعتقاد اين كفر و زندقه و خروج از دايره شريعت محمدي صلي الله عليه و آله است و هر كس بگويد كه بعد از ازاله سبحات و اندكاك جبل انيات وصف و ظهور و تجلي حق كه براي خلقش بخلقش كرده باقي مانده او مشهود گردد و آن صفت استدلال حق باشد بطور كمال كه اكمل از آن براي شخص ميسر نشود و شدت و ضعف آن مختلف شود بشدت و ضعف مراتب وجود چون حادث قابل قوة و ضعف مي‌باشد و زياده و نقصان را احتمال ميرود در هر چه آن تجلي بيشتر كه اول مظاهر حق است معرفت كامل‌تر باين سبب است [ص 20] كه حضرت پيغمبر صلي الله عليه و آله فرمود ماعرف الله احد الا انا و انت ، در وقتي كه حصر حقيقي باشد باثبات قولش صلي الله عليه و آله ماعرفناك حق معرفتك ، چرا كه وصف حق خود را براي هر كس بحسب مقام و مرتبه او باشد پس هر كس كه چنين اعتقاد كند آن اعتقاد و عين توحيد و ايمان باشد كه مطابق و موافق طريقه شرع مصطفويه است پس حق را در اين مقام تحصيل كردن بجهة دقت مأخذ و صعوبت ملك آن كمال صعوبت دارد لايهتدي اليه الا من نور الله قلبه بنور المعرفة و سقاه من حوض الجنة فافهم و فقير حقير همين مطلب را در مثنوي بيان كرده‌ام :

هيچ نسبت خلق را نبود بحق او حق است او حق است او است حق

او منزه از صفات و ذات ما او مبرا از همه حالات ما

نيست ممكن هيچ سالك را وصول در مقام ذات حق غير از جهول

او چه داند حق چه و خلقش چه است او چه داند خود كه و واجب كه است

او مجرد كرده خود را از خودي او رسيده در مقام بيخودي

ليك غافل بود كو خود در كجا است اين مقام از حق بود يا خلق راست

چون صفات حق شده ظاهر در آن گفت حق است و براند اين بر زبان

من حقم من حق منم معبود تو من وجود مطلقم مسجود تو

من همانم كو تو او را عابدي آن خداوندم كه او را ساجدي

هم منم سلطان و هم خدمت‌گذار هم منم مشهود هر شهر و ديار

دف منم هم مطرب و ساغر منم هم شراب و جام و هم دلبر منم

ليلي و مجنون نبوده غير نام هم منم عاشق منم معشوق نام [ص 21] 

الي ان قلت :

بين چسان اين ملحد برگشته‌بخت از ديار اهل حق بربسته رخت

او فكنده خويشتن را در ضلال پس خلاصيش محال آمد محال

بس مريد و تابعش جمعي خران مي‌شوند و مي‌كنند آنچه توان

چون دانستي اين مطلب را و غور كردي در آن تو را منزله كبريت احمر باشد چرا كه حق را از باطل و صحيح را از فاسد امتياز داده و اكثر و اوضح از اين ممكن نباشد و ما توفيقي الا بالله العلي العظيم و اين مقام در اصطلاح عرفا مقام فؤاد و نور الله و علم بحت و عالم لانهاية و محل اتحاد وصف و واصف و ظهور و مظهر و محب و محبت و عالم وحدت و مقام فنا و عالم بقا و در اصطلاح اهل بيت اطهار سلام الله عليهم نور الله و علم و جلال و معلوم و سر واحديت و نور مشرق از صبح ازل و صبح طالع و صفة الله و آية الله و مقامات و علامات و آيات و امثال اين از عبارات هر گاه خواسته باشم ذكر مأخذ اين عبارات و اصطلاحات را كنم طول مي‌كشد خير الكلام ما قل و دل پس چون دانستي معني كشف سبحات الجلال من غير اشارة كه فقره اولي از آن فقرات است پس ساير فقرات ديگر همه بهمين مضمون و همين مراد مي‌باشد پس از آن فقرات باقي نماند مگر بيان ظاهر الفاظ پس ميگويم و لا حول و لا قوة الا بالله كه چون كميل لوح حقيقتش از اين صور عاري در مقام جبروت ماند پس اراده بيان كرده فقال زدني بيانا يا اميرالمؤمنين پس آن حضرت فرمود محو الموهوم و صحو المعلوم يعني حقيقة عبارت است از محو كردن موهومات كه جهات و اعتبارات خلقيه باشد از آنچه تا حقيقة صحو شود يعني آشكار گردد براي تو و معلوم شود آن تجلي اعظم براي تو در حق تو [ص 22] در وصف حق كه بجهة تو باشد باز حقيقت مسئله او را معلوم نشد چرا كه چيزي كه خود بآن نرسيده باشد و سابق از آن سخن نشنيده باشد در اول مرتبه برايش غريب و بجهة عدم استيناس آن بآن امر عجيب مشاهده مي‌كند فقال زدني بيانا قال عليه السلام هتك الستر لغلبة السر يعني حقيقت معرفت الهي عبارت است از هتك استار و دريدن حجب مانعه از ملاحظه حق هر چه در او غيريت لحوظ است حتي محبت كه آن حجاب است ميانه محب و محبوب قال الصادق عليه السلام المحبة حجاب بين المحب و المحبوب ، و آن همان حجب است كه مذكور شد بجهة غلبه ظهور سر مقنع بالسر كه آن فؤاد و آن مشعري است كه بآن حق را شناسند كه در كمال شرافت و بساطت مي‌باشد و آن محجوب است بحجب هشتگانه معروفه چون سراج كه در وسط گذاري و هفت پرده دور آن كشي چون آن پرده‌ها را برداشتي آن سراج كه ظهور حق است براي تو ظاهر شود چون نور آفتاب ظاهر شود نور سراج مضمحل و مستهلك گردد نه اينكه عدم شود و ذكر تفاصيل مراتب ستر و كيفيت هتك آن در اينجا مناسب نميدانم لكن بآنچه سابق مذكور شد حقيقة امر را توانند فهميد و چون كميل از اهل حقيقت نبود پس حقيقت امر بآن منكشف نشد فقال زدني بيانا قال عليه السلام جذب الاحدية لصفة التوحيد مراد باحديت همان نور است و مراد بصفة توحيد سبحات جلال است چرا كه في الحقيقة جميع اين امورات آثار و مظاهر تنزلات همان نور مي‌باشد و آخر آن شيء صفة آنست و مراد بجذب كشيدن آن شيء است بجناب خود و او را غافل از ماسوي خود نمودن است فقال زدني بيانا قال عليه السلام نور اشرق من صبح الازل فيلوح علي هياكل التوحيد آثاره مراد از نور حقيقة است و مراد از صبح ازل [ص 23] مشيت است كه اول ظهور شمس ازل است كه ذات واجب تعالي است و مراد بهياكل توحيد هيآت تنزلات آن نور است كه ظاهر بر هيئت باطن است و صورت بر مثال حقيقت است و مراد بآثار افعال و اعمال و حركات و سكنات شخص است و براهين هر يك از اين مطالب در محل خود مذكور است و خلاصه معنيش آن است كه حقيقة نوري است كه مشرق و ظاهر يعني حادث شده از مشية الله تعالي كه لايح و ظاهر ميشود بر صفة هيكل توحيد كه هيئت انسانيت باشد آثار و افعال آن نور چرا كه او است امر الله كه قوام همه موجودات باو است و او ذات است و ساير مراتب انسانيت همه صفات است باين سبب اسناد و نسبت افعال بآن شده فافهم و لاتكن من الغافلين ، فقال زدني بيانا قال عليه السلام اطفأ السراج فقد طلع الصبح يعني در نزد ظهور صبح مشيت از افق حقيقت چراغهاي قوي و مشاعر و ادراكات را كه بآن در ظلمات جسد استضائه مي‌نموده خواموش كن يعني التفات بمدركات عقلي و نفسي و خيالي و وهمي و برزخي و حسي مكن خورشيد را نجسته كي باين چراغها حقيقت بر تو منكشف شود و در اين فقرات اجمال تفصيل مي‌باشد و بيان آن مؤدي بتطويل است و بهمين ختم كنيم پس از اين بيان خواهي فهميد كه مراد آن بود كه حضرت (ع) در اول از بيان ابا فرمودند تا كميل بمرتبه خودش عالم گرداند بلكه او را قابليت فهم اين معارف و مطالب نيست و بعد بيان فرمودند براي اهلش ، رب حامل فقه الي من هو افقه منه ، و كميل نيز از ظاهر آن چيزي فهميد هر چند بحقيقة نرسيده باشد يا در اخير برو ظاهر شده باشد و الله اعلم ، تمت بالخير و العافية .

سؤال - زحمت كشيده لطف فرموده حديث لو علم ابوذر ما في قلب [ص 24] سلمان لقتله را بيان فرمائيد كه اين حديث معتبر ميباشد در نزد علما يا نه چنانچه صحتي داشته باشد توجه فرمائيد .

جواب - اما در اعتبار اين حديث تشكيكي نيست و همه علماء او را تلقي بقبول كرده‌اند و در كتب معتبره مذكور است از آن جمله كافي كليني ثقة‌الاسلام روايت كرده است كه در بين كتب شيعه از اين كتابي معتبرتر نيست و اصل اين حديث بدين طريق است در روايت شيخ كليني في الكافي احمد بن ادريس عن عمران بن موسي عن هرون بن مسلم عن مسعد بن صدقة عن ابي‌عبدالله عليه السلام قال ذكرت يوما تقيته عند علي بن الحسين (ع) فقال والله لو علم ابوذر ما في قلب سلمان لقتله و لقد آخا رسول الله صلي الله عليه و آله بينهما فما ظنكم بسائر الخلق ان علم العلماء صعب مستصعب لايحتمله الا ملك مقرب و لا نبي مرسل و عبد مؤمن امتحن الله قلبه للايمان و انما صار سلمان من العلماء لانه امرء منا اهل البيت (ع) فلذلك نسبته الي العلماء ه‍ ، و روات اين حديث قطع نظر از اينكه در كافي مذكور است ثقة‌الاسلام از ثقاة ميباشد و حديث صحيح ميباشد و به اين مضمون احاديث بسيار وارد شده از آن جمله روايت جبرئيل بن احمد ابوعبدالله الارمي و سهل بن زياد عن منحل عن جابر بن يزيد الجعفي عن ابي‌جعفر عليه السلام قال دخل ابوذر علي سلمان و هو يطبخ قدرا له فبينهما ( قدرا فبينا هما خ‌ل ) يتحادثان اذا انكبت القدر علي وجهها علي الارض فلم‌يسقط من مرقها شيء فعجب من ذلك ابوذر عجبا شديدا فاخذ سلمان القدر فوضعها علي حالها الاول [ص 25] علي النار ثانية و اقبلا يتحدثان فبينا هما يتحدثان اذا انكبت القدر علي وجهها فلم‌يسقط من مرقها و لا من ودكها قال فخرج ابوذر و هو مذعور من عند سلمان فبينما هو متفكر اذا لقي اميرالمؤمنين (ع) قال له ابوذر يا اميرالمؤمنين رأيت سلمان صنع كذا و كذا فعجبت من ذاك فقال عليه السلام يا اباذر ان سلمان لو حدثك بما يعلم لقلت رحم الله قاتل سلمان يا اباذر سلمان باب الله في الارض من عرفه كان مؤمنا و من انكره كان كافرا و ان سلمان منا اهل البيت ه‍ ، و از آن جمله حديثي است كه سلمان . . . امير المؤمنين (ع) كرده گفت : يا قتيل كوفان لولاقال الناس لسلمان آه واشوقاه رحم الله قاتل سلمان لقلت فيك قولا تشمئز منه النفوس يا محنة ايوب قال اتدري ما محنة ايوب قال لا قال (ع) لما كان عند الانبعاث عند المنطق شك ايوب في ملكي و بكي فقال هذا امر عظيم و خطب جسيم ( خطب جليل و امر جسيم ظ ) فاوحي الله اليه اتشك في صورة انا اقمته اني ابتليت آدم بالبلاء فوهبته له بالتسليم بامرة اميرالمؤمنين (ع) و انت تقول هذا خطب جسيم و امر عظيم ( هذا خطب جليل و امر جسيم ظ ) فوالله لاذوقنك ( لاذيقنك ظ ) الحديث ، و شكي در اين نيست كه بجهة اهل كمال و متجاورين از صداع قيل و قال درجات و مراتب است در علم كه اهل نقصان نتوانند آن را ادراك كرد بعضي بجهة عدم قابليت ايشان بجهة انموذج از آن در ايشان و اين عالي است بالنسبة بسافل و بعضي بجهة عدم تصفيه و تزكيه و عدم ازاله اوساخ و كدورات در آن هيئات نمي‌توانند كه ادراك كنند آنچه را كه ارباب تصفيه و اصحاب تزكيه او را ادراك ميكنند پس خيال ميكنند كه آن كفر است و تكفير قائل مينمايند [ص 26] از اين جهة است كه حضرت سيدالشهداء ( حضرت سجاد ظ ) (ع) ميفرمايد در اشعار منسوب بآن بزرگوار :