اني لأكتم من علمي جواهره كي لايري العلم ذو جهل فيفتتنا

و قد تقدم في هذا ابوحسن الي الحسين و وصي قبله الحسنا

يا رب جوهر علم لو ابوح به لقيل لي انت ممن يعبد الوثنا

و لاستحل رجال مسلمون دمي يرون اقبح ما يأتونه حسنا

و حضرت اميرالمؤمنين عليه السلام ميفرمايد ان هيهنا لعلما جما لو وجدت له حملة و ايضا فرموده اندمجت علي مكنون علم لو بحت به لاضطربتم اضطراب الارشية في الطوي البعيدة و حضرت صادق (ع) ميفرمايد كه ما كل ما يعلم يقال و لا كلما يقال حان وقته و لا كلما حان وقته حضر اهله . و ليكن نه هر كس كه ادعا كند كه از اهل سرّم تصديقش بايد كرد بلكه اهل سر كساني ميباشند از مؤمنين ممتحنين و بعض از صفات آنها آن است كه هرگز ميل بكتب اهل ضلالت و جهالت يعني صوفيه نكنند و استدلال بكلام ايشان ننمايند و از احاديث اهل بيت عليهم السلام تجاوز نكنند و جميع آنچه عوام الناس بر آن ميباشند تصديق كنند و در هر مطلبي چهار دليل داشته باشند يكي دليل عقل دويم دليل از آفاق و انفس كه عبارت از عالم باشد سيم دليل از احاديث اهل بيت (ع) چهارم دليل از قرآن باشد چون بر هر مطلبي اين چهار دليل توانستند اقامه كرد و اعتقاد بآنچه كه خلاف شريعت در ظاهر است نكنند و مردم را بوهم نيندازند سر سوزني و از [ص 27] طريقت اهل بيت عليهم السلام منحرف نشوند چنين اشخاص در نزد ايشان است از اسرار و علوم و معارف كه هر گاه جاهلين امر آن را بشنوند كفر دانند و ليكن آنچه آن عارف ميگويد مخالف ندارد و هيچ وجه مگر آنكه جهال نميدانند كيفيت اطباق را لكن مؤمن ممتحن هرگز تفوه نكند بچيزي كه مخالفت ظاهر شريعت باشد و الا مؤمن ممتحن نباشد بان چيزي كه مردم بآن نسبت او را كافر يا مشرك بدانند چنانكه فرموده اتقوا مواضع التهمة بلكه ظاهر حضرت صادق عليه السلام ميفرمايد كه هيچيك اشد در عداوت بما نيست از كسي كه اسرار ما را فاش كند و هر كس كه اسرار محمد صلي الله عليه و آله را فاش كند ملعون است ملعون است و چنان كسي موفق بجهة تحمل اسرار نخواهد بود تا نگويند جمع از ابطله كه آنچه اينها ميگويند از مسئله وحدت وجود و انقطاع عداوت و نفي اختيار از حق بمعني ان شاء فعل و ان شاء ترك و استجنان اعيان ثابته در غيب ذات واجب تعالي و اتحاد قابل و مقبول و فاعل و مفعول و امثال اينها از مزخرفات از جمله اسراري است كه مردم متحمل آن نتوانند شد غلط است بلكه اينها از مسائل اصوليه اعتقاديه است كه لازم است اطلاع بر آن بر آن نهجي كه در ظاهر شريعت مكلف شده‌ايم بلكه اشخاصي كه متحمل نتوانند شد و خواهند اظهار كرد بر آنها اسرار نمي‌آموزند كه از جمله شرايط ايمان بطور كمال سكون قلب است و طمأنينه نفس است و عدم التفات بامور دينيه ( دنيه ظ ) و اينها از لوازم و شرايط ميباشند [ص 28] ان فقد الشرط فقد المشروط الله اعلم حيث يجعل رسالته آيا نمي‌بيني از تحمل اصحاب چون سلمان و جابر بن يزيد جعفي رحمهما الله كسي نشنيده چيزي كه مخالفت ظاهر شريعت باشد يا اينكه آنچه كه ميگفتند ما از ايشان قبول ميكرديم نظر متابعت ايشان و موافقت ايشان با ائمه طاهرين عليهم السلام پس قطع داشتيم كه ايشان فهميده‌اند چيزهاي را كه ما نفهميده‌ايم اما آن كسي كه لا الي هؤلاء بلكه مذبذبين بين ذلك باشد چگونه حكم ميتواند كرد كه از حمله اسرار است بلكه اكثر علوم خود را مي‌بينم كه از اعداء اخذ ميكنند و ايشان را اهل معرفت ميدانند آيا نمي‌بيني كه انقطاع عذاب را ابن‌عربي و استادش غزالي و امثال از ايشان از گمراهان قائل شده‌اند و از علما هر كس كه قائل شده بجهة متابعت ايشان بود و قدم مشية و اراده اول كسي كه بآن قائل شده حسن بصري بود لعنة الله عليه پس متكلمين از اشاعره او را تابع شدند پس ابن‌اعربي آن را بلباس غرور ديگر زينت داده تا بعض متشبهين قبول آن كردند و همچنين اقوال ديگر ايشان كه الآن بجهة ضيق مجال ترك مينمايم و ان شاء الله و تعالي اين مسئله را در بيان تفصيل از صفات مؤمنين ممتحنين بيان خواهم كرد .

سؤال - زحمت كشيده بفرمائيد مسئله طينت را و آنكه حضرت فرموده‌اند كه السعيد سعيد في بطن امه و الشقي شقي في بطن امه بطريق تحقيق ان شاء الله و تعالي ( رفع ظ ) شبهه شود .

جواب - بدان كه از اصول مذهب بلكه از ضروري دين است كه اقرار [ص 29] كنيم كه حق تعالي فاعل ظلم و قبح نميباشد بلكه عادل و حكيم متفضل صاحب رحمت واسعه ميانه او و خلقش هيچ نسبت و قرابتي نيست و اتصالي و انفصالي نباشد و او را هيچ حاجتي بخلقش بهيچوجه من الوجوه نيست و اين مطلب از جمله چيزهائي است كه بسرحد ضرورت و بداهت رسيده احدي از اصحاب عقول آن را منكر نميباشد اما هر كسي كه رايحه از خرد بمشامش نرسيده او خارج از ما به النزاع است پس نشايد اعتقاد كرد كه حقتعالي خلق كرد كفار را از طينت سجين پس بجهة ايشان ايمان ممكن نباشد و مؤمنين را خلق كرد از طينت عليين پس بجهة ايشان كفر ممكن نباشد پس ايشان را كلا و جمعا تكليف بايمان كرد و آناني كه براي ايشان ايمان آوردن ممكن نبود ايشان را بعذاب نمودن وعيد نمود و آناني را كه كافر شدن بجهة ايشان ممكن نبود وعده بثواب داد چه خلق از اين دو طبقه بيرون نيستند كما قال الله تعالي هو الذي خلقكم فمنكم كافر و منكم مؤمن و بطلان اين نسبت بملك العلام از بديهات اوليه ميباشد چونكه احاديث طينت ائمه حديث رضوان الله عليهم چون كليني ثقة الاسلام و صدوق بن بابويه قمي و امثال ايشان در كتب حديث از ائمه عليهم السلام روايت كرده‌اند ظاهر لفظ بعضي از آنها مشعر بر آنچه ذكر شده بود و لهذا سبب تشويش و اضطراب علماء گرديده پس در اين باب بچهار قسم شده‌اند طائفه اول اين احاديث را كلا انكار كرده‌اند و گفتند كه اخبار احاديث افاده علم كند نه افاده عمل بالكليه طرح احاديث طينت نموده‌اند بجهة [ص 30] استبعاد ايشان و بجهت عدم معرفت ايشان بادعاي آنكه آن مستلزم جبر است و آن بر حق روا نبود و حديث چون مخالف ظاهر آيات محكمه را بايد طرح نمود و طايفه دويم ميل بقواعد و قوانين اهل تصوف نموده‌اند قبحهم الله تعالي كرده احاديث طينت را بآن قواعد تأويل كرده طينت را بقابليت حمل كرده و آن قابليت را غير مجهول دانسته و قديم و گفته‌اند كه براي حقتعالي نيست مگر حمد افاضه وجود كه عين ذات خود است و قابليات نسبت و شئون ذاتيه ميباشند فصح انه مااوجد الا نفس پس احاديث طينت را باين مسئله مجهول محمول داشته پس گمراه شده‌اند بسياري را گمراه كرده‌اند و سيعلم الذين ظلموا اي منقلب ينقلبون و طائفه سيم توقف كرده‌اند در آن و انكار آن بجهت استفاضه آن اخبار نكردند و ليكن گفته‌اند كه نفهميده‌ايم و نمي‌فهميم چه احاديث اهل بيت عليهم السلام مستصعب است نميفهمد مگر او را دو طائفه ملك مقرب و نبي مرسل و مؤمن ممتحن پس بايد ما تسليم كنم و بر اعتقاد و باعتقاد خود ثابت ميباشيم كه حقتعالي جبر نكرده است هيچ مخلوقي را و اين احاديث لامحاله در جبر نيست بلكه باعتباري معنيي است كه ما آن را ادراك نميتوانيم كرد پس توقف و سكوت در آن اولي باشد و بجهت ايشان است طريق سلامت خودشان پس ايشانند صاحب جهل بسيط كه بعجز و قصور و جهل خودشان اعتراف دارند چنانكه طائفه دويم صاحب جهل مركب بوده‌اند كه خودشان نميدانند كه نميدانند قال الشاعر :

[ص 31]

اذا انت لاتدري و لا انت بالذي اطعت الذي تدري هلكت و لاتدري

طائفه چهارم خودشان را از جميع قواعد غير معصوم خالي كرده ميل بهيچ قاعده و قانون ننموده بنظر تأمل و تعقل تشريعي نظر باحاديث ائمه (ع) نموده‌اند پس كلام ايشان را بكلام ايشان فهميده‌اند و احاديث ايشان را باحاديث ايشان ادراك كرده‌اند و سر سوزني مخالفت ايشان ننموده‌اند پس كلمات ايشان را چنانكه مراد ايشان است صلوات الله عليهم ادراك كرده‌اند و جميع مختلفات احاديث متفق كرده‌اند كه هيچ خلافي در آن كلمات مشهود نميشود چگونه اختلاف باشد در آن كلمات ايشان و حال اينكه ايشان نور واحد و طينة واحده‌اند پس در ميان احاديث اختلافي نباشد و آنكه اختلاف ميبيند مثالش عميان فيل است چون دانستي اين مقدمه را پس بدان كه بيان اين احاديث بطريقي كه از اهل بيت (ع) رسيده است قطع نظر از قواعد مقرره از غير اهل بيت (ع) و اهل شريعت نظر باحاديث نموده و حقيقة امر را چنانكه مخالف مذهب اثني‌عشريه بامر بين الامرين نباشد فهميده‌ايم كه پس ميگوئيم كه حقتعالي بجهة آنچه ثابت شد و مبرهن شد در كتب كلاميه و حكميه مستنبط از قواعد اهل بيت (ع) كه ظلم و قبح بر او روا نباشد و جبر نمودن مستلزم دو امر است يا لازم مي‌آيد قبح يا آنكه بالكليه ثواب و عقاب و وعد و وعيد و ارسال رسل و انزال كتب باطل و معيوب باشد و آن را عاقل تجويز نميكند پس لامحاله بايست كه خلقت خلق بالاختيار باشد و اختيار مستلزم دو جهة است چه مكلف [ص 32] قديم نيست و حادث است و در حادث تا آنكه دو جهة نباشد اختيار در او تحقق نپذيرد بخلاف قديم كه با آنكه تعدد و اختلاف جبليات در او بهيچ وجه من الوجوه نيست و مختار است ان شاء فعل و ان شاء ترك پس التفات مكن باقوال اقوامي كه سلب اختيار باين معني از حقتعالي مينمايند با دلات ( با دلالت ظ ) صريح آيات و روايات و برهان بر آن چنانكه حضرت امام رضا عليه السلام ميفرمايد و صدوق در عيون الرضا ذكر فرموده از آن حضرت (ع) كه حقتعالي هيچ پيغمبري را مبعوث نكرده مگر آنكه از او اقرار گرفت كه خداوند عالم مختار است باين معني كه ان شاء فعل و ان شاء ترك چگونه باشد حال جماعتي كه اختيار را باين معني از حقتعالي صلب كنند و به اين دليل ضعيف كه اوهن از بيت عنكبوت است متمسك شده انكار ضروري نموده و صريح احاديث و آيات را طرح كرده‌اند كه بجهة حق نيست مگر بجهة واحده كمال فان الاختيار في حق الحق تعارضه واحدانية المشية و ليكن نميدانند كه ذات واجب را ادراك كنند و نميتوانند كرد و احكام را نميتوان فهميد و حق واجب بخلاف حق ممكن است كما قال الرضا (ع) كنهه تفريق بينه و بين خلقه و غيوره تحديد لما سواه ، پس هر چه در امكان است از واجب تعالي سلب بايد كرد و الا تشابه و تماثل و تجانس لازم مي‌آيد و ليس كمثله شيء عجب است كه بآنكه تجويز ميكند بطلان اجتماع نقيضين و اجتماع ضدين در ممكن چه تصور ميتوان كرد وجود سواد با حيثيت وجود بياض و وجود زيد را با حيثيت عدمش چون تصور [ص 33] نتوان كرد ممكن نباشد و مع هذا در واجب اثبات ميكنند چنانكه حقتعالي ظاهر است در عين خفايش و قريب است در عين بعدش و حاضر است در عين غيبتش و مشهود در عين مقصود بينيش بدون اختلاف و جهة و اعتبار تعدد حيثيت و الا تركيب لازم مي‌آيد بدون مستلزم احتياج و نقص است و همان شخص كه سلب اختيار از حقتعالي بمعني ان شاء فعل و ان شاء ترك نموده است همين مطلب را در كلمات مكنون خود نوشته است و استشهاد بقول حضرت اميرالمؤمنين (ع) نموده كه قرب فنأي و بعد فلايري الدعاء ، چون اين را تجويز ميكنند با آنكه نميفهمند آن را بهيچوجه من الوجوه بلكه معرفتش از وسع طاقت امكان بيرون است و ممكن اجتماع نقيضين را تصور نتواند كرد و بجهت حقتعالي ثابت ميكني چنانچه حق است پس چرا اختيارا چون نميفهمي ثابت نميكني اگر گوئي كه بجهة اخبار مخبر صادق است باخبار حقتعالي هر چند آن را ادراك نميكنم گوئيم كه اين نيز از آن قبيل باشد چه اخبار و احاديث در اين باب از آن مسئله بيشتر است بلكه مذهب عوام و خواص شيعه اثناعشري بر آن انعقاد يافته بلي باطن ايشان بايست ظهور كند و مخالفت با اهل بيت عليهم السلام بايست كه ظاهر شود و مصداق قول حقتعالي و يحلفون بالله انهم لمنكم و ما هم منكم و لكنهم قوم يفرقون و قول حضرت صادق عليه السلام سيكون اقواما يدعون حبنا و يميلون اليهم الا فمن مال اليهم و اول كلماتهم و انا منهم براء ، بايست معلوم شود و لو شاء [ص 34] الله مافعلوه فذرهم ما يفترون هر چند مسئله خارج از ما نحن فيه بود لكن بينه بر آن از جمله لوازم و واجبات بود الحاصل چون دانستي كه اختيار در ممكن مستلزم دو جهة است و هر دو جهة بايست حادث باشند و جايز نيست كه قديم باشند الا تعدد قدما لازم آيد و آن مستلزم تركيب و نقص است پس بدان كه حق تعالي از قدرت كامله و رحمت واسعه خود خلق كرد در تحت عرش از اعلي عليين كه آن را در اصطلاح اهل بيت (ع) مسمي بچند اسم نموده‌اند و از آن جمله صاد است كما قال الله تعالي ص و القرآن ذي الذكر و از آن جمله نون است كما قال تعالي ن و القلم و ما يسطرون و از آن جمله مزن است كما قال تعالي افرأيتم الماء الذي تشربون ءانتم انزلتموه من المزن ام نحن المنزلون و از آن جمله ماء است كما قال تعالي و جعلنا من الماء كل شيء حي و از آن جمله امر است كما قال الله تعالي ما امرنا الا واحدة كلمح بالبصر و آن جمله نور است كما قال عليه السلام ان الله خلق المؤمنين من . . . ، و امثال اينها از اسامي بر اين از بحر در كلمات اهل عصمت (ص) نظر بآن اختلاف انظار و مقامات و سائلين و اهل كلام بسيار است و در بعضي از رسائل خود رشيديه رجوع نمائيد و خلق كرد در مقابل آن اسفل السافلين بحر پر از ظلمت كه آن سجين است از ماء مالح اجاج پس آن دو بحر را با هم مخلوط كرد چون اختلاط تام بهم رسانيد بحيثي كه در وجود كمال امتزاج همرسانيدند و ليكن در ذات و در فعل و در اقتضاء و در كمال اختلاف [ص 35] و تعاند و از هم ممتاز پس خلق كرد از اين مخلوط ممتزج مكلف را پس اين شيء باعتبار اين دو جهة مختار الميل بسوي احدهما شد اگر خواهند ميل باين جهة خير كند و اگر خواهد ميل باين جهة شر نمايند پس كشف كرد حقتعالي براي ايشان از فلك كرسي در عالم ارواح از عالم ارواح از افلاك ارواح بايشان نمود صور جميع طاعات را و عبادات را و خيرات را و امتثال امر الهي كردن و منتهي از نهي حق شدن انواع لذات و تنعمات را بايشان نمود پس كشف كرد بايشان از سجين يعني طمطام كه فوق الثري است و تحت جهنم پس نمود بايشان صور جميع معاصي و سيئات و خبائثات را پس خطاب كرد بايشان كه آنچه اول ديديد آن صور طاعات من است پس هر كسي كه طاعت من نمود و قبول امر من كرد او را باين تلذذات و تنعمات ميرسانم و اين صور را در ايشان ميپوشانم و ايشان را از جمله خواص و مقربين خود ميگردانم و آنچه را در مرتبه دويم ديديد صور معاصي و سيئات است هر كس كه مخالفت و نافرماني من كند او را مخالفت او لازم اين صور ميگردانم و او را در جهنم مخلد ميگردانم و ليكن هر كس كه خواهد او را بدرجات عاليه قرب رسانم در دنيا بايد بنظر حقارت نظر كرده در آنجا مطمئن خواطر نبايست كه شود و آلام و اسقام آن را متحمل بشود كه عبارت از مشقت تكليف باشد پس مردم را تكليف كرده بعد از آنكه لوازم طاعات و معاصي را بايشان نمود پس مردم پنج قسم شدند بعضي ايمان آوردند قلبا و لسانا پس خلق طينت ايشان را از [ص 36] اعلي عليين يعني مصور كرد ايشان را بصورت انسانيت و حكم كرد بايشان بايمان ايشان و از ايمان عبارت از طينت عليين است كه صورت انسانيه باشد و خطاب كرد بآن جماعت كه للجنة و لاابالي چه ظاهر و باطن ايشان از صور انسانيه خلق شد و جمعي انكار كردند قلبا و لسانا پس خلق كرد طينة ايشان را از سجين يعني مصور كرد ايشان را بصورت شيطانيه كه عبارة از صورة بهايم و حشرات الارض و سباع باشد و ذكر تفصيل اسباب اختلاف ايشان موجب تطويل و اطناب ممل و مخل نباشد و جمعي انكار كردند قلبا و اقرار كردند لسانا بر سبيل استهزا و سخريه پس خلق كرد صور ايشان را بصورة انسانيه در ظاهر و در باطن از جنس انكاركنندگان و ايشان اشد از طائفه اول ميباشند چه ايشان منافقينند كه اشد از كفار و ضالينند ان المنافين في درك اسفل من النار و جمعي انكار كردند در ظاهر بجهة طيبت ( طبيعت ظ ) و باطنا اقرار كردند بر سبيل حقيقت پس مخلوق شد ظاهر ايشان از جنس انكار ايشان و باطن ايشان را از جنس اقرار واقعي حقيقي ايشان و از آن جماعت است سگ اصحاب كهف و يعفور حمار حضرت پيغمبر (ص‌س) و ذوالجناح مركب جناب سيدالشهداء (ع) و امثال ايشان از بهايم و از حضرت صادق (ع) سؤال كردند كه حيوانات در بهشت داخل ميشوند فرمود بلي سگ اصحاب كهف و سگي كه در كربلا بميرد و شك نيست كه در بهشت صورة حيوانات و بهائم نمي‌باشد كما لايخفي علي اولي الابصار و جمعي اقرار كردند ظاهرا و توقف كردند باطنا بجهة عدم [ص 37] معرفت و بصيرت پس مخلوق شد ظاهر ايشان از جنس اقرار ايشان و باطن ايشان مخلوق نشد نه از عليين و نه از سجين پس قبل از اقرار و قبل از تكليف در عالم ذر هيچ حكمي در هيچ چيزي مترتب نبود چنانكه حقتعالي از اين خبر داده در كلام مجيد خود كان الناس امة واحدة فاختلفوا يعني جمله‌گي مردمان قبل از تكليف در اقرار و انكار امة واحده بودند و اختلاف بهيچوجه متحقق نبود چون مكلف شدند مختلف شدند پس خلق كرد مؤمنين را و قلوب ايشان را و ابدان ايشان را از عليين كه صور ايمان و هيكل توحيد باشد چه اين هيكل مأخوذ از بهشت است بسبب ايمان ايشان و اقرار در عالم ذر است و خلق كرد كفار را و منافقين را از سجين كه عبارت از صورة شيطانيه و هيكل شرك و كفر است چه اين صورة مأخوذ از جهنم است بسبب كفر ايشان و طغيان ايشان بجهة اختيار ايشان چنانكه حقتعالي فرمود بل طبع الله عليه بكفرهم فلايؤمنون الا قليلا پس طينت عبارت از صور ايمان و صور كفر باشد و آن صورة كه ارض طيبه و ارض خبيثه كه پرورش ميدهد آن ماده را بهر نهج كه قابل است آيا نمي‌بيني كه بر آن ماده من حيث هي هيچ حكمي غير از نفسش است نيست چنانكه خشبه در مرتبه ذات خود موصوف بحسني و قبيح نگردد اما باعتبار صور انصاف پذيرد پس اگر سرير سازند نيكو باشد و اگر صنم و بت سازند قبيح و مذموم باشد پس سرير كه مجموع خشبه و هيئة باشد سعيد است در بطن صورة كه بطن ام است و صنم كه عبارة از مجموع و خشبه و هيئة [ص 38] باشد شقي است در بطن صورة آن كه بطن ام است چه باعتبار خشبه هيچ سعادت و شقاوت بر او مرتب نبود و صورة عبارت از ام است و ماده عبارة از اب است چه قبل همان ماده است وحدهما كه عبارة از نطفه صرف باشد چون در بطن ام انتقال يافت مصور بصورة و محكوم بحكم ذكوريت و انوثيت و امثال اينها از احكام گرديد و همچنين حكم شيء باعتبار ماده و صورة است پس شيء عبارت از ولد است و ماده و صورة او عبارت از اب و ام است پس آن شيء را چون نظر بماده كنيم براي آن حكم از سعادة و شقاوت و امثال آن از احكام نباشد و چون نظر بصورت كنيم احكام براي او جاري شود و دانستي كه صورت انسانيه و حيوانيه تابع اجابت و انكار است پس بگو كه حديث الشقي شقي في بطن امه و السعيد سعيد في بطن امه بر فرض صحت حديث كه سعادت سعيد باعتبار اجابت كه لازم صورة انسانيه است ظاهرا و باطنا و شقاوت شقي باعتبار انكاري كه عبارة از صورة حيوانيه است ميباشد السعيد سعيد في بطن امه و الشقي شقي في بطن امه فيها و اما دليل بر اينكه بطن ام عبارة از صورت است از حديث بعد از دليل عقلي قول حضرت صادق (ع) ان الله خلق المؤمنين نورهم ( من نوره ظ ) و صبغهم في رحمته فالمؤمن اخو المؤمن لابيه و امه ابوه النور و امه الرحمة ، و اين صورت مختلف شود حسب اختلاف انكار و اقرار پس در حال يا سعيد است يا شقي هو الذي خلقكم فمنكم كافر و منكم مؤمن پس در حال سعادت يا شقاوت در بطن ام است چون جمعي در حقيقت [ص 39] اين معني برنخوردند اين حديث بر ايشان مشكل آمد گفتند كه آن از احاديث موضوعه است و اشخاص ديگر او را بعدم مجعولية ماهيات حمل كردند و اشخاص ديگر از آن جبر فهميدند و خيال كردند كه مراد بطن ام همين ام معروف است و لكن آنچه ما بر آن بينه كرديم هر گاه بحقيقة آن برسي معلوم ميشود كه اين حديث شريف هيچ منافات باختيار ندارد چون شخص باختيار خود ارتكاب آن عمل نمايد آن صورة لازم آن خواهد شد پس او محكوم بحكم آن صورت باشد و اطلاق ام بصورة بجهة ترتيب آن ماده است بحسب خود از سعادة و شقاوت و اعوجاج و استقامت چنانكه در كلام حضرت صادق (ع) بينه بر آن شده همچو صور مختلفه كه وارد ميشود بر خشبه پس آن خشبه در صورت سرير سعيد باشد در بطن ام كه حيثيت اين هيئة باشد و در صورة صنم شقي باشد در بطن ام كه حيثية هيئة باشد و اين هيئة در حقيقت انسانيه ناشي از غلبه احد ميلين و اثنين باشد كه ناشي از ماء عذب فرات و ماء ملح اجاج كه منشأ قابليت و اختلافات ميباشد پس هر گاه ماء ملح اجاج بالكليه غلبه كند چنانچه كه بجهة ماء عذب فرات تأثير باقي نماند پس حكم آن عبارت از سجين است كه بر آن مرتب شده است چنانكه حقتعالي ميفرمايد بل طبع الله عليها بكفرهم و از اينجاست معني كلمات ائمه عليهم السلام در احاديث طينة كه خلق شده طينة اعداء ما از ماء ملح اجاج از اسفل السافلين كه آن سجين باشد و از اينجهة اضمحلال و استهلاك ماء عذب فرات باشد و از اعلي [ص 40] عليين باشد چنانكه شيء مركب از عناصر اربعه است چون يكي از عنصر غلبه كند بحيثي كه براي عناصر ديگر در آن ماده حكمي و اثري باقي نماند و آن شيء مسمي باسم آن عنصر گردد چنانكه نار محسوس و ماء محسوس و ارض محسوس و اين ظاهر و بديهي است و هر گاه ماء عذب فرات غلبه كند بالكليه بجهة ميل اختيار شخص مركب بآن سبب آن دو ماء چنانچه بجهة ماء ملح اجاج اثري و فعل نباشد پس حكم آن كه عبارت از طينة عليين است پس بر آن جاري شود و از اينجا است كلام ائمه عليهم السلام كه خلق كردند طينة انبياء عليهم السلام را از اعلاء عليين و ماء عذب فرات بجهة استهلاك و اضمحلال ماء ملح اجاج و به اين سبب است كه جناب رسول الله (ص‌ع) فرموده است كه لكل نفس شيطان قيل حتي لك يا رسول الله (ص‌ع) قال نعم و لكنه اسلمه و هر گاه ماء اجاج غلبه كند بجهة ميل شخص بآن صورة و لكن ماء عذاب فرات بالكليه مستهلك و مضمحل نشده باشد بلكه اثري بعضي از اوقات بر سبيل ندرت از او ظاهر شود پس آن شخص مخلوط باشد از طينة مخلوطه از مائين ماء عذب فرات و ماء ملح اجاج و لكن آن جهة كه غلبه داشته باشد و حكم طينة سجين غالب باشد و از اينجاست كه در كلام ائمه (ع) وارد است كه شيعيان اعدا مخلوقند از فاضل طينة سجين اسفل السافلين چه كسب نكرده‌اند اين صورت و صفت را مگر از جهة متابعت اعداء كه طائفه اولي ميباشند و هر گاه ماء عذب فرات غلبه كند و اثر ماء ملح اجاج باقي باشد و اضمحلال و استهلاك بالكليه برايش [ص 41] نشده باشد پس آن شخص مخلوق است از طينة مخلوطه مائين اما حكم ماء عذب فرات غالب باشد پس صورة آن حكم غالب باشد در آنجا كه وارد شده است در احاديث طينة كه طينة شيعه ما مخلوق شده از فاضل طينة ما ، انما سموا الشيعة شيعة لانهم خلقوا من فاضل طينتنا ، و هر گاه مائين متساوي باشد و شخص مايل بهر يك علي سبيل التساوي باشد يعني بقدري كه ميل بطرفي كند بهمان قدر ميل بطرف ديگر نمايد پس آن شخص از اهل اعراف است پس اقسام پنج باشد دو قسم اول مخلوق شده از طينة عليين و سجين صرف بدون اختلاط و سه قسم ديگر مخلوق شده‌اند از مركب بين مائين بهمان معني كه بيان شد .

سؤال - لطف فرموده مسئله بدا را بيان نمائيد بطريقي كه تحقيق شده كه لوح محو و اثبات كدام ميباشد و لوح محفوظ كدام و لوح چه معني دارد في الواقعه لوح چيست كه نوشته شده است با آنكه علم را لوح ميگويند .

جواب - و من الله الالهام بدان كه از اعظم اركان مذهب اماميه اثني‌عشريه اعتقاد به بدا است و باين مسئله منفرد شده‌اند از عامه و مخالفين چه ايشان انكار ميكنند بدا را بزعم آنكه مستلزم تغير است در ذات واجب چه تبدل راي مستلزم تبدل در ذات است و به اين تمسك شده طعن بشيعه ميزنند و اين را از خرافات ايشان ميدانند عجب از آن ملاعين با آنكه قائل و معتقد به نسخ ميباشند و بوجود آن اعتراف دارند و بآن يهود را انكار ميكنند و حجج ايشان را كه [ص 42] دلالت بر عدم نسخ دارد باطل ميكنند و بدا را كه بعينه بهمان معني است انكار ميكنند يؤمنون ببعض الكتاب و يكفرون ببعض الكتاب فما جزاء من يفعل ذلك الا خزي في الحيوة الدنيا و يوم القيمة يردون الي اشد العذاب و ما الله بغافل عما يعملون چونكه فقير عادت خود را بر اين قرار داده‌ام كه تفوه نكنم مگر بآنچه اخبار و آثار ائمه اطهار عليه السلام بر آن جاري شده و دلالت ميكند لهذا در اين مقام ذكر ميكنم كلام معجز نظام صدق انجام حضرت امام رضا (ع) كه با سليمان مروزي متكلم خراسان در مجلس مأمون ملعون متكلم فرمود و آن ملعون را كه منكر بدا بود باقرار آورد و همان حديث شريف كه اهل تدبر و تفكر را كفايت ميكند و حقيقت امر بر آن مشخص ميشوند روايت كند صدوق رضي الله عنه كه در علل‌الشرايع كه حضرت امام رضا صلوات الله و السلام عليه در مجلس مأمون ملعون بعد از آنكه سليمان مروزي انكار بدا نمود و مأمون از آن حضرت (ع) حقيقة اين مسئله را نمود پس آن حضرت (ع) بسليمان گفت كه چرا انكار كردي بدا را و حال آنكه حقتعالي ميفرمايد اولم‌ير الانسان انا خلقناه من قبل و لم‌يك شيئا و باز ميفرمايد هو الذي يبدء الخلق ثم يعيده و ديگر جاي ميفرمايد بديع السموات و الارض و ميفرمايد ( يزيد ظ ) في الخلق ما يشاء و ميفرمايد و مايعمر من معمر و لاينقص من عمره الا في كتاب مبين فقير گويد كه وجه دلالت اين آيات بر مراد امام عليه السلام آن است كه معني بدا اينست كه حقتعالي حكم كند بمقتضاي عملش پس تغير در عملش [ص 43] بهمرسيده سبب نسخ آن حكم شود همچنانكه خلق چنينند كه آن كفر است چه آن مستلزم تغير وحدت و در ذات واجب تعالي و آن مستلزم احتياج است و آن بالضروره باطل است بلكه بدا عبارت است از اظهار حكمي بعد از آنكه مخفي بود بسبب وجود شرايط و اسباب و مقتضيات و قابليات و محو آن حكم ثابت است بعلة ظهور مقتضي آن محو و هر دو علم بجهة حق سبحانه و تعالي بود بدون تغير و اختلاف و تحول و انتقال و زياده و نقصان در ذاتش جل جلاله چه حقتعالي عالم است در اشياء در اماكن خود و در مراتب وجود دفعة واحدة قبل از خلق و بعد از خلق ايشان و اين ظهور و خفاء و اظهار و ابراز بجهة تحقق و شرايط و عدم تحقق آن است و آن در خلق است و او را دخلي در ذات قديم جل شأنه نباشد مثلا چون خانه بنا كني بهيئتي و وضعي مخصوص و هر كس را بينائي در امور باشد چون در آن خانه نظر كند موافق آن بنا حكم كه اين خانه مثلا ده سال خواهد دوام كرد پس هر گاه قبل از انقضاي مدة آن صاحب خانه او را تعمير نموده منافذ آن خانه را سد كرده و آن را بگچ محكم كند پس چون آن شخص اول را نظر بآن خانه افتد قبل از انقضاي ده سال حكم ميكند كه اين خانه مثلا سي سال ديگر دوام ميكند يا بعكس اتفاق افتد بعكس حكم ميكند پس تغير در علم آن شخص كه خبر ندارد از آنچه صاحب خانه اراده آن دارد واقع ميشود بسبب تعمير خانه و تحقق شرايط داله بر فنا و شرايط داله بر احكام و استقلال و اما آن صاحب خانه [ص 44] هر گاه عالم باشد به تعميرش و عدم تعميرش اصلا تغير در علم او بهم نرسد و آن مثال تقريبي است پس آن خانه مثال خلق است و آن حاكم مثل ملئكه مدبر است كه حافظ وجود انساني مي‌باشد و آن تعمير و عدم آن مثال افعال و اعمال شخص است پس چون طاعات و معاصي و چون شخص تام الخلقه شد بحسب مقتضيات و قوابل استعدادات از زمان و مكان و امثال ايشان پس ملئكه در الواح محو و اثبات ثبت و مندرج ميكنند بملاحظه بينه و خلقت آن شخص كه عمرش در آن وقت فلان مقدار است و همچنين از فسق و اولادش و امثال اينها و هر گاه حقتعالي حافظ افعال و امداد و اعمال وجود و ماهية شخص ميباشد سبب تقويت و اضمحلال كرده پس هر گاه شخص آن افعال و اعمال را مرتكب نشود لازمش ميشود از دوام دنيا پس حكم ميكند ملئكه بعد از وقوع آن مدد و يا خذلان بمناسب آن يا زياد ميكند در لوح آنچه را كه اثبات اول كرده بودند كم مينمايند و هر دو طبق علم حقتعالي است و اين است معني بدا كه محو و اثبات لازمه آن است كه مذهب اماميه اثني‌عشريه است چون اين را دانستي پس تواني آيات مذكوره بمراد امام عليه السلام انطباق داد بعد از آنكه آن حضرت (ع) اين آيات داله بر بدا را بجهة آن خواند حيران مانده بخواطر گذشته كه شايد اين آيات را معني ديگر باشد و مراد از آنچه آن حضرت (ع) استدلال كرده نباشد و اين توهم را بجهة آن نمود كه مقر بامامت آن حضرت و آباي كرامش سلام الله عليهم نبود و ليكن ايشان را و همگي [ص 45] ايشان را معدن ميدانستند و آنچه از ايشان صادر ميشود الا از روي عناد و جحود و يعرفون نعمت الله ثم ينكرونها پس از آن حضرت (ع) سؤال كرد كه آيا چيزي در اين باب از پدران خود روايت كرده‌اي و در اين مسئله از ايشان چيزي علمي بتو رسيده است تا در صورت تطابق قطع بحقيقة اراده آن حضرت از آن آيات نمايد پس آن حضرت (ع) فرمود كه بلي روايت كردم از حضرت ابي‌عبدالله جعفر بن محمد الصادق عليهما السلام كه آن حضرت فرمود كه بجهت حقتعالي دو علم است يكي علمي است مكنون مخزون نميداند آن را مگر خود كه بدا از آن علم ناشي ميشود و آن مبدء بدا است و علميست كه تعليم كرده ملئكه و پيغمبران و امامان را از اهل بيت حضرت محمد صلي الله عليه و عليهم فقير گويد كه آن علم خاص حقتعالي است علم سبب و مسبب و شرط و مشروط و تحقق آن و عدم تحقق آن در آن واحد چه علم نقطه‌اي است در نزد علم اهل دهر و علم ايشان نقطه است در نزد علم اهل سرمد و علم ايشان و علم ما كان و ما يكون و ما هو كائن الي يوم القيمة و ما يمكن و يمتنع ان يوجد في العين و ما يمكن و يوجد في العين و امثالش از امور نقطه است بل اقل در نزد علم واجب سبحانه و هو محيط بها علما و عنت الوجوه للحي القيوم و قد خاب من حمل ظلما و آن منشأ بدو علم كيفوفه و علل اشياء ميباشد و هيچكس را در اين علم راهي نيست و ليكن چون شرايط متحقق شد و مقتضيات موجود گرديد پس احكام محو و اثبات را بر آن جاري كند [ص 46] پس ملئكه و انبياء و ائمه هدي سلام الله عليهم علي حسب تفاوت درجاتهم و مقاماتهم عالم بآن ميشوند و اين است آن علم كه تعليم كرده ملئكه را چنانكه در حديث است پس سليمان بآن نيز اكتفا نكرده از آن حضرت سؤال نمود كه مي‌خواهم اين مطلب را از براي من از كلام استخراج كني كه قلبم بآن راسخ شود پس آن حضرت (ع) فرمود كه قوله تعالي فتول عنهم فما انت بملوم پس خواست كه هلاك كند قوم را بجهة تكذيب ايشان پس بدا حاصل شد بجهة حكم و مصالح اكثري از آن كه بر ما مخفي است پس فرمود كه و ذكر فان الذكري تنفع المؤمنين پس ايشان را هلاك نكرد پس سليمان عرض كرد كه فدايت شوم زياد كن بيان را بدرستي كه قلبم ميل بحق نمود و نفسم قريب باطمينان است پس آن حضرت (ع) فرمود كه خبر داد مرا پدرم از پدران خود از حضرت رسول صلي الله عليه و آله كه حقتعالي وحي كرد بسوي پيغمبري از پيغمبران خود كه خبر كن فلان پادشاه را كه در فلان روز قبض روح تو خواهد شد پس آن پيغمبر حسب الامر حقتعالي كيفيت را بآن پادشاه رسانيد چون پادشاه اين خبر را شنيد خود را از تخته سلطنت بزير انداخت و بزبان حال استغاثه مينمود كه خداوندا سلطنت و بزرگواري تراست من و سلاطين عالم در نزد تو و اقتدار تو مضمحل و مستهلكند بار الها عزيزم كردي بفضل خود پس عزت مرا دايم كن و تأخير در اجل من كن تا فرزندم بزرگ شود و قابل سلطنت شود آن وقت چاره جز اجابت دعوة تو كردن نباشد پس آن دعا كه از قلب خالص [ص 47] صادر سبب تربيت اجابت گشته بمدلول ادعوني استجب لكم پس ثمره آنكه تأخير در عمرش باشد در آن مدة مسئوله بر آن مرتب شد پس حقتعالي بآن پيغمبر وحي كرد كه خبر ده بآن پادشاه كه من ده سال در عمرش تأخير انداختم پس آن پيغمبر عليه السلام ( عرض ظ ) كرد كه بار الها تو ميداني كه من هرگز دروغگو نبودم و خبر نكردم آن پادشاه را مگر باذن تو الآن چگونه بر خلافش خبر دهم بآن حقتعالي ندا درداد كه تو بنده مأموري تو را مدخلية در اين امور نباشد من هر چه كنم كسي علت آن را از من سؤال نكند پس آن حضرت بسليمان گفت كه آيا كفايت ميكند اين مقدار كلام از براي تو بتحقيق كه مشابهت بهم رسانيدي بيهودان در مذهب در اين مسئله سليمان گفت كه پناه ميبرم بخدا از اين اسناد يا بن رسول الله (ص‌ع) يهودان چه گفتند آن حضرت (ع) فرمود قالت اليهود يد الله مغلولة و قصد كردند باين قول كه حقتعالي از امر فارغ شده است بعد از اين امري احداث نكند پس حقتعالي رد ايشان كرده بقول ايشان غلت ايديهم و لعنوا بما قالوا و بتحقيق كه شنيدم جماعتي را كه سؤال كردند از پدرم موسي بن جعفر (ع) در باب بدا پس آن حضرت (ع) فرمودند كه چگونه انكار ميكنيد بدا را و حال آنكه حقتعالي جماعتي را بتأخير انداخته است حكم ايشان را يا عذاب كند ايشان را يا ببخشايد پس سليمان عرض كرد كه يا بن رسول الله (ص‌ع) آيا خبر نميدهي ما را از قول تعالي انا انزلناه في ليلة القدر در چه باب ملئكه نازل ميشوند آن جناب (ع) فرمود كه در [ص 48] شب قدر حقتعالي تقدير ميكند آنچه در آن سال واقع ميشود از حيات و ممات و خير و شر و صحت و سقم و رزق پس هر چه مقدر شده است آن شب پس از جمله محتوماتست كه تغير و تبديل نيابد فقير گويد كه كلام امام (ع) مجمل است چه آن مقام اقتضاي زايد بر اين نميكرد و لكن معرفتش موقوف است بمعرفت آنچه ذكر ميشود تا بصيرت تمام در امر بدا حاصل شود بدان كه حوادث بر چند قسم ميباشند يا موجود شده از امكان باعيان يا نه بر تقدير دوم مشرط بشرطي است يا نه پس اين قسم اول كه موجود شده از محتوماتست كه تغير ( تغيير ظ ) تغير و تبديل تبدل در او راه ندارد و آن بر دو قسم است يكي مجرد اثبات بر لوح است و آن مستحيل التغير است و يكي اثبات ثابت آن دو لوح است و آن مستحيل التغير نباشد بلكه تغيرش ممكن باشد و لكن دوباره تغير محال باشد بجهة امر خارج كه آن صدق وعد حق است سبحانه تعالي و در باره ديگر محال نباشد بلكه ممكن باشد و از اينجاست كه حضرت امام موسي كاظم (ع) در دعاء ميفرمايد اللهم ان كنت عندك محروما مقترا علي رزقي فامح حرماني و تقتير رزقي و اكتبني عندك مرزوقا موفقا للخيرات و انك قلت تباركت و تعاليت يمحو الله ما يشاء و يثبت و عنده ام الكتاب ، و قسم دوم مشروط است منتظر شرط در نزد تحقق آن شرط متحقق گردد مثلا عمر زيد هر گاه زيارت جناب سيدالشهداء (ع) را بكند مثلا بيست سال است سي سال ميشود زياد و بيست سال محو ميشود و سي سال ثبت ميشود يا بعكس [ص 49] هر گاه زنا كند پنج سال از عمرش كم ميشود و هكذا يمحو الله ما يشاء و يثبت عنده ام الكتاب و اين قسم را شروط ميگويند و قسم سيم هر گاه هيچ مانعي براي امر نباشد از غيب و شهاده و آن از محتوماتي است كه تغير و تبديل در آن راه نيابد مثل قيام قائم عجل الله فرجه و رجعت آل‌محمد صلي الله عليهم و امثال اينها و هر گاه مانعي در غيب برايش نباشد لكن مانعي در شهاده برايش باشد او محتومه است پس ملخص كلام آن شد كه ام الكتاب كه عبارت از لوح محفوظ است مشتمل است بر سه صفحه صفحه اولي مكتوم ( مكتوب ظ ) است در آن امور محتومه كه محال تغير و تبديل او و از دايره امكان بيرون است يعني متعلق قدرت نباشد يعني تصور تعلق قدرت نتوان كرد مثل شريك باري و اجتماع نقيضين و امثال اينها و اين علم را حقتعالي تعليم جناب محمد و آل طاهرين سلام الله عليهم نموده بدون زياد و نقصان پس ايشان (ص‌ع) هر يك از ملئكه مقربين و انبياء مرسلين و مؤمنين ممتحنين را بقدر نصيب ايشان از استعداد و قابليات نصيبي ميدهند كما لايخفي علي اولي الابصار و صفحه دوم مكتوب است در آن اموري كه مستحيل التغير و التبديل نيست و آن از چند قسم خالي نيست يا اينكه مكتوب است در آن از اموري مكتومه كه مانعي در غيب و شهادت برايش هيچ نيست و اين تغير و تبديل نيابد و حشر و نشر و بعث و قيام قائم و رجعت آل‌محمد (ص‌ع) هر چند تغير آن ممكن است البته تغير نيابد لايشاء الله الي ان يجري الاشياء الا باسبابها يا آنكه مكتوبست [ص 50] در آن صفحه از اموري متعلقه وعد و وعيد و ثواب و عقاب يعني اثبات لوازم براي ملزومات به ترتب فرع بر اصل و ثمره بر شجره پس هر گاه از مثوباتست آن نيز تغير نيابد بشرطي كه مانعي برايش نباشد از شهاده كه آن اعمال مخالفه بشخص است نظر بوعد صادق حقتعالي لكن چون تغير آن ممكن است زياد ميشود خضوع و خشوع از مقربين از انبياء و مرسلين و ساير مؤمنين و الا انبياء (ع) كه معصوم ميباشد فافهم و هر گاه مكتوب از عقوباتست پس هر گاه بجهة معاندين اهل جحود و انكار مبغضين علي بن ابيطالب (ع) و اولاد طاهرينش سلام الله عليهم باشد آن نيز تغير نيابد كما قال مولانا اميرالمؤمنين (ع) في دعاء كميل لولا ما حكمت به من تعذيب جاحديك و قضيت به من اخلاد معانديك لجعلت النار كلها بردا و سلاما و ماكانت لاحد فيها مقرا و لا مقاما ، الدعاء ، و هر گاه بجهة شيعه مذنب و عاصي باشد آن تغير نيابد ( بيابد ظ ) و محو شود نه مطلقا بلكه بتفصيل كه ذكرش مناسب اين مقام نيست آنچه مذكور شد اموري چند بود كه مانعي در غيب و شهادت برايش نبود پس جمع آنچه در اين صفحه است حقتعالي بآل‌محمد (ص‌ع) خبر ميدهد بر سبيل حتم و آنچه خبر دهند واقع شود هر چند عدم وقوع مستحيل نباشد كما لايخفي و صفحه سيم مكتوبست در آن صفحه كه دو نوع است از قسم سيم يكي آن اموري است كه مانعي بجهة تحقق آن در غيب نيست اما براي او مانعي است در شهادة مثل تصدق كردن يا دعاء نمودن يا استغفار كردن و امثال [ص 51] اين اعمال پس حقتعالي اين قسم را خبر ميدهد بر انبياء و اولياء بر سبيل حتم و وجوب بلكه شرط ميكند بدا را و لله فيه المشية پس اگر آن مانع تحقق پذيرفت لازمش بر آن ترتب يابد و الا فلا و از اين علم است كه ائمه (ع) گاهي خبر ميدادند و واقع نميشد چنانكه ميفرمايد اذا اخبرناكم بشيء فكان فقولوا صدق الله و رسوله توجروا مرتين ، و از اين علم است آنچه كه گذشت از اخبار آن پيغمبر بآن پادشاه و اخبار پيغمبر ما صلي الله عليه و آله بموت آن يهودي و نمردنش و از اين علم و آنچه بعد از اين ذكر ميشود بدا واقع ميشود و اين مبدء الواح لوح محو و اثباتست و نوع دوم مكتوبست در آن صفحه از امور مشروطه مطلقا كه آن محتوم نشده است پس از آن حقتعالي خبر نميدهد احدي را مگر بعد از تحقق شرطش و اين است علمي كه خاص حقتعالي است و احدي را از مخلوقين بر آن اطلاع نباشد و خاص واحد فرد است و اين است آنچه حضرت اميرالمؤمنين عليه الصلوة و السلام در اين حديث ذكر فرموده ان قال بحر ذاخر مواج خالص الله ( لله ظ ) عز و جل عمقه ما بين السماء و الارض و عرضه بين المشرق و المغرب اسود كالليل الدامس كثيرة الحيات و الحيتان آه يعلو مرة و يسفل اخري في قعره شمس تضيء لاينبغي ان يطلع عليها الا الواحد الفرد فمن تطلع عليها فقد ضاد الله في ملكه و نازعه في سلطانه و باء بغضبك ( بغضب ظ ) من الله و مأويه جهنم و بئس المصير ، و اين علم خاصه خداست جل شانه و اين صفحه را غير از او سبحانه و تعالي كسي [ص 52] ديگر مطلع نباشد اگر خواهد بعض را بخواص اوليائين ( اوليائش ظ ) خبر ميدهد و صلي الله علي محمد و آله الطاهرين ١٢٥٩ ، .