چون مقصود كلام شارح معلوم و مشخص شد اكنون بيان ميكنم معاني عبارات شارح دام ظله العالي را تا غواشي حجب از رخساره مقصود برداشته گشته چهره مرام مشاهده گردد .

اما توحيد پس بر دو قسم است ذاتي و صفاتي زيرا كه چون ادراك كنه حق جل و علا احدي را ميسر نيست و فهم حقيقتش خلقي را متصور ني نه ملك مقرب كميت معرفة در اين ميدان جهانيده و نه نبي مرسل گوي عرفان از اين جلوه‌گاه ربوده كل دون صفاته تحبير اللغات و ضل هناك تصاريف الصفات و حار في ملكوته عميقات مذاهب التفكير و انقطع دون الرسوخ في علمه جوامع التفسير پس خود عارف ذات خود و شناسائي حقيقت خود علي ما ينبغي نباشد و براي احدي اين قسم توحيد [ص 67] ميسر نيست پس اين را توحيد ذاتي ميگويند كه بجز ذات حق احدي واقف بر معرفت حقيقت توحيد نمي‌باشد و چون بمدلول فاحببت ان اعرف فخلقت الخلق لكي اعرف دوست داشت كه شناخته شود ناچيزان عدم را از گنج فيض وجود خود مستغني گردانيده تا نقد عمر را در بازار معرفت درباخته باشند لاجرم تجلي نمود بخلايق بصفتي از صفات و ظاهر شد بايشان باسمي از اسمائي خود تا باديه‌نشينان ظلمت جهالت از آن نور بقدر قابليت استناره نموده ظلمتكده دل را بنور معرفت روشن گردانند و اين قسم را توحيد صفاتي ميگويند چه خلق را توحيد ذاتي ميسر نيست لهذا بتجليات حق سبحانه تعالي در اسماء و صفات هر كس بقدر قابليت و اندازه همت خود معرفتي حاصل نموده و بصفتي از صفات توجه بخالق اسماء و صفات مي‌نمايد و از براي توحيد صفاتي مراتب است بحسب تجليات حق براي خلق پس در هر مقام و مرتبه كه حق تجلي براي خلق نمايد معني ظاهر شود براي خلق بصفتي از صفات خود همان توحيد او است كه از آن صفت توجه بحق مي‌نمايد پس باين سبب مراتب موحدين بحسب اختلاف مظاهر حق مختلف درجات و مقامات عارفين بحسب تجليات باري متفاوت مي‌باشد و كليه اين مراتب را بچهار مرتبه جمع كرده‌اند .

مرتبه اول توحيد عبادت است از نفي شركت و رفع اثنينية و اثبات صانع بدون مشاركت در ذات و صفات و افعال چنانكه حق جل و علا مي‌فرمايد قل اعبدوا الله و لاتشركوا به شيئا و مراد از عدم شركت در اين آيه [ص 68] وافي هداية مطلقا است خواه در ذات و خواه در صفات و خواه در افعال و الا توحيد معبود صورت نه‌بندد زيرا كه اگر قايل بشوي كه مراد توحيد معبود است من حيث العبادة مي‌شود كه من حيث الذات واحد نباشد بلكه اثنين يا زيادتر باشد ميگوئيم كه آن يكي كه شريك است با اين معبود آيا مستحق عبادت هست يا نيست اگر مستحق عبادت هست پس توحيد معبود صورت نه‌بندد هر گاه مستحق نيست مبدئية را نشايد چه مبدء نظر بانعام و افضال كه بمعلول نموده است البته مستحق عبادت و پرستش است پس بايد آن معبود واحد بالذات باشد و بايد واحد بالصفات و افعال نيز باشد چه مشارك معبود در صفات يا در افعال يا واجب است يا ممكن اول خلاف مفروض است بجهت اينكه ما ثابت كرديم كه معبود واحد بالذات است و بجهت او شريكي متصور نمي‌شود و ثاني صفت واجب است چه ممكن اثر الله است و اثر صفت مؤثر است و كما في الدعاء لايري فيه نور الا نورك و همچنين است افعال ممكن كه كل افعال ايشان افعال خدا است بايشان چنانكه مي‌فرمايد در كلام مجيد مارميت اذ رميت و لكن الله رمي و در آيه ديگر ليس لك من الامر شئ در دعا لايسمع فيه صوت الا صوتك پس توحيد عبادت مستلزم توحيد ذات و توحيد صفات و توحيد افعال مي‌باشد چنانكه اشاره شد پس حق ظاهر شد در اين مرتبه بجهت موحد بصفت معبوديت چنانكه ذات زيد غيب است توصل او ممكن نيست مگر بظهورش بصفتي از صفات چون قايم مي‌شود [ص 69] متوصل ميشويم بآن ذات بصفت قيام چون متكلم ميگردد توصل مي‌يابيم بصفت تكلم و بر اين قياس العبودية جوهرة كنهها الربوبية فما فقد في العبودية ظهر في الربوبية و ما خفي في الربوبية اصيب في العبودية الحديث ، و اين مرتبه عام است و بجهت كل مسلمين حاصل است و اعلي از اين مرتبه .

مرتبه دوم است كه مسماة بتوحيد ذات مي‌باشد يعني واحد دانستن ذات و منزه كردن او از كل آنچه بر خلق جايز است و اثبات كردن صفات ذاتيه براي او جل جلاله و اين حاصل مي‌شود بتدبر و تفكر موحد در آثار و صنايع حق تعالي و در نفس خود و آنچه وديعه گذاشته است در اين از عجايب و غرايب و از تكثر خلق استدلال بوحدت خالق كند و از تشابه ايشان استدلال بعدم تشابه حق نمايد و از تركب خلق استدلال به بساطت حق كند و از اجزاء ايشان استدلال به بي‌اجزائي خالق كند و بر اين قياس آيات و صفات حق تعالي را در آفاق و انفس مشاهده كند كما قال تعالي سنريهم آياتنا في الآفاق و في انفسهم حتي يتبين لهم انه الحق چنانكه حضرت امام رضا عليه و علي جده و آبائه و ابنائه آلاف التحية و الثناء در مقام توحيد حق جل و علا مي‌فرمايد الحمد لله ملهم عباده الحمد فاطرهم علي معرفة ربوبيته الدال علي وجوده بخلقه و بحدوث خلقه علي ازليته و باشباههم علي ان لا شبه له المستشهد آياته علي قدرته الحديث ، و قول اميرالمؤمنين عليه الصلوة و السلام من عرف نفسه فقد عرف ربه بنا بر يكي از معاني اشاره باين معني است [ص 70] كه بجهل خود استدلال بعلم حق كند و بحدوث خود استدلال بقدم حق تعالي نمايد و بتركيب خود استدلال ببساطة حق نمايد و بر اين قياس ساير صفات پس موحد در اين مقام توحيد مي‌كند ذات حق تعالي از كل ما يمتنع ثبوته له بنظر بآثار و افعال و ظهور حق باو در اين اشياء پس اين مرتبه اعلي از آن مرتبه اولي خواهد بود زيرا كه در آن جا توحيد ميكند معبود را بنهجي كه انبياء و رسل خبر داده و كتاب الله بآن ناطق است و در اين مرتبه خود بنظر و تدبر و تفكر معلوم مي‌كند وحدت حق را بالذات و الصفات و الافعال و از صانع پي بمصنوع مي‌برد و نظر باعتبار و احتمال ديگر مرتبه اولي اعلي از اين مرتبه مي‌شود و تفصيل مطلب طول ميكشد و ما درصدد اجمال ميباشيم بلكه در غير اين موضع اشاره باين مدعا بشود انشاء الله تعالي و اعلي از هر دو مرتبه .

مرتبه سيم است كه توحيد شهودي عبارت از آن است يعني مشاهده حق نمودن در هر چيز و حق را اظهر اشياء دانستن و تعددات و كثرات را در جنب ملاحظه و مشاهده حق مضمحل و نابود شمردن و اين مرتبه مرتبه ارباب شهود و انكشاف است و اشاره باين مرتبه است قول سيدالشهدا صلوات الله علي جده و ابيه و امه و اخيه و ابناءه در دعاي روز عرفه كيف يستدل عليك بما هو في وجوده مفتقر اليك أيكون لغيرك من الظهور ما ليس لك حتي يكون هو المظهر لك متي غبت حتي تحتاج الي دليل يدل عليك و متي بعدت حتي يكون الآثار هي التي توصل اليك عميت عين لاتراك و لاتزال عليهما رقيبا و [ص 71] خسرت صفقة عبد لم‌تجعل له من حبك نصيبا و باز در همان دعاي شريف فرموده تعرفت الي في كل شئ فرأيتك ظاهرا في كل شئ فانت الظاهر لكل شئ و بعضي از اصحاب اين مرتبه گفته ان العالم غيب لم‌يظهر قط و الحق تعالي هو الظاهر ماغاب قط و الناس في هذه المسئلة علي عكس الصواب فيقولون العالم ظاهر و الحق تعالي غيب پس تجلي حق در اين مقام براي موحد عارف بمرتبه‌ايست كه اظهر و اجلي از حق تعالي چيزي نمي‌بيند و اين تعددات و تكثرات را باطل و ناچيز مشاهده مي‌نمايد و لكن اين ظهور را عين خفايش مي‌بيند و حضورش را عين غيبتش ملاحظه مي‌كند و اين مرتبه شكي نيست كه اعلي از مرتبه دوم است چه در آن جا از صانع مصنوع را مي‌فهميد و از اثر مؤثر را مي‌شناخت و در اين مقام غير از حق چيز ديگر مشاهده نمي‌كند بلكه مدعا پيش اهل اين مرتبه بعكس است چنانكه از كلام بعض عرفاء نقل كردم و اعلي از اين مرتبه .

مرتبه چهارم است كه توحيدي حقيقي است و اين مقام فناء است بنفي كثرت و تحقق وحدت و معرفت حق بحق بدون كيف و اشاره و ايماء و در اين مقام ملاحظه غير ملحوظ است و قطع نظر مقطوع النظر است و اين مقام محو موهوم و هتك استار و حجب و فناء بشريت است و رسول الله صلي الله عليه چون بدين مقام رسيد متكلم بكلام زملوني دثروني گرديده و اين مرتبه اعظم مراتب و اين مقام اعلي مقامات است و برتر از اين براي سالك مرتبه متصور نگردد و چون باين مرتبه رسد بمقصود رسيده [ص 72] چهره مقصود را بي‌پرده مشاهده مي‌كند و اين اعلي معاني من عرف نفسه فقد عرف ربه است و اين مقام اولي الافئده و در اين مقام است كه صحو معلوم ميگردد و سر غلبه مي‌كند احدية جذب صفة توحيد مي‌نمايد نور از صبح ازل در اشراق و لمعان درمي‌آيد و صبح وصال طلوع كرده چراغهاي قوا و تعلقات خاموش ميگردد و شرح اين مدعا بطريق اشاره گذشت و مراد ما از اين كلمات آن است كه قبل از اين از كلام معصوم شرح كرديم پس باين كلمات تكفير ما مكنيد و عبث پيرهن اسلام را باين گونه خارها مدريد كه تفتيش شما را لازم است بي‌اطلاع از حال كسي مباشر لعن آن مشويد كه باعث مزيد درجه ملعون و خسران آخرت لاعن گردد و اين مراتب درجات عارفين و مقامات موحدين است كه هر كس بدرجه و مرتبه خود بسوي حق تعالي سير مي‌كند و هر كس بمقام خويش توجه بحق سبحانه تعالي مي‌نمايد و حق جل و علا متعالي است از ادراك طالبين و فهم عارفين و صلي الله علي محمد و آله الطاهرين اما توحيد ذاتي كه پيش اشعار شد در تقسيم توحيد بسوي ذاتي و صفاتي مراد از توحيد صفاتي كه معلوم شد پس مراد از توحيد ذاتي توحيد حق است نفس خود را گواهي خود است بوحدانية خود چنانكه فرموده شهد الله انه لا اله الا هو و در آن مرتبه احدي نميرسند سواي ذات بي‌همتاي او جل جلاله و مراد از توحيد حق نفس خود را آن نيست كه گروهي فهميده‌اند كه كل اشياء ذات حق جل و علايند حقيقت ايشان همان ذات است كه [ص 73] بصور مختلفه مصور گرديده چون آن صورت منخلع گردد حق باقي ميماند چنانكه ابن‌عربي ميگويد :

فلولاه و لولانا لما كان الذي كانا

فانا اعبد حقا و انا الله مولينا

و انا عينه فاعلم اذا ما قيل انسانا

فلاتحجب بانسان فقد اعطاك برهانا

و كن حقا و كن خلقا تكن بالله رحمانا

و ملاي روم در كتاب شمس تبريزي ميگويد :

هر لحظه بشكل آن بت عيار درآمد هر دم بلباس ديگر آن يار برآمد

يوسف شد و از مصر فرستاد قميصي منصور شد و بر صفت دار برآمد

و در آن كتاب ميگويد : چون من بحق واصل شوم بر خويشتن هو ميزنم ، و ملا جامي در يوسف زليخا مي‌گويد :

چه آن بي‌چون در اين چون كرده آرام پي روپوش كرده يوسفش نام

و سايرين از شعراي متصوفه باين قايلند كه ما مكلف توحيديم و ليكن توحيد نمي‌توانيم كرد چنانكه ميگويد :

و انني مكلف توحيده فكيف قبل بلغة المقصود

پس خود خود را توحيد مي‌كند بلسان ما ،

ما ذاك الا آية عني بلا شرك و كفر ساير الوجود

الخ ، الحاصل اينكه مراد ما از اين كلام اين نيست بلكه مراد اين است كه ممكن نمي‌شود ممكن را توحيد ذات مجرد از كل صفات و اعتبارات نمايد بلكه آن ذات مقدس توحيد كما ينبغي بجهت خود مي‌نمايد و اين نظير قول رسول الله صلي الله عليه و آله است كه در مقام ثناء حق سبحانه تعالي مي‌فرمايد لااحصي ثناء عليك انت كما اثنيت علي نفسك و مراد اين نيست كه بمحو صفات [ص 74] بشريت عين حق ميشوم پس ثنا بكنم كما هو حقه خلاصه كلام در اين مقام سخن طويل الذيل است و اكمال آن ممكن نيست هر چه در اختصار كسي ميكوشد طول ميكشد پس لب مي‌بنديم از اين سخنان تا باعث ملال نظركنندگان نگردد خير الكلام ما قل و دل و اشاره باين توحيد است كلام شبلي كه اخذ نموده است از دو حديث يكي را از كلام منبع حكمت و جويبار معرفت علي بن ابي‌طالب عليه السلام و ديگري را از كلام امام بحق ناطق جعفر بن محمد الصادق عليهما السلام و كلامش اين است كه من اجاب عن التوحيد بعبارة فهو مشرك و من اشار اليه باشارة فهو زنديق و من اومي اليه فهو عابد اوثان و من نطق به فهو غافل و من سكت عنه فهو جاهل و من توهم انه واصل فليس له حاصل و من ظن انه قريب فهو بعيد و من تواجد فهو فاقد و كلما ميزتموه باوهامكم و ادركتموه بعقولكم في اتم معانيكم فهو مصروف مردود اليكم محدث مصنوع منكم و از اينكه اين كلمات را از كلام آن حضرت عليه السلام در دو حديث برداشته است پس شرح كلام آن حضرت اولي و احق خواهد بود از شرح كلام شبلي حديث اول قال (ع) من سئل عن التوحيد فهو جاهل يعني هر كه پرسد از توحيد ذاتي كه عقول از ادراك آن قاصر و اوهام از تصور آن حاسر باشاره مدرك نگردد و بعبارة محدود نشود چنين كسي از جهال و نادانايان بلكه از سفها و بي‌خردان است چه سؤال بكند از چيزي كه هيچ احدي براي آن جوابي ندارد نعم ما قيل :

[ص 75]

بعقل نازي حكيم تا كي ، بفكرت اين ره نمي‌شود طي بكنه ذاتش خرد برد پي ، اگر رسد خس بقعر دريا

و من اجاب عنه فهو مشرك يعني هر كس كه جواب گويد از آن توحيد كه سائل سؤال كرده پس آن شخص مشرك است چه از اين ذات خبر نداده است بلكه خبر داده از چيزي كه غير آن ذات است پس شريكي در معبوديت بجهت او قرار خواهد داد پس مشرك خواهد بود و از او بلسان جواب گفتن نتوان انما تدركه القلوب بحقايق الايمان ، و من عرف التوحيد فهو ملحد يعني هر كس كه بشناسد توحيد را ملحد است زيرا كه معرفتش بذات واقع نگردد و وصفش بمسما بحقيقت اتصاف نپزيرد چه هر مصنوعي محدود است و هر محدودي مصنوع است و هر مصنوعي محدث است و هر محدثي قديم نيست و تسميه‌اش بمسما اطلاق نگردد و هر كه اين مرتبه را ادعا كند پس بتحقيق كه از حق اعراض نموده ميل بباطل كرده است پس ملحد باشد و من لم‌يعرف التوحيد فهو كافر يعني هر كه نشناسد توحيد را بوجه من الوجوه بلكه بتكثر و تعدد قايل شود وحدة ظاهره حق را در كل اشياء مشاهده نكند پس كافر دور از رحمت حق تعالي است و چون اين حديث شريف در بيان مقامات موحدين است ميرسد ما را كه معني كنيم اين حديث شريف را نهجي كه مطابق تقسيم ما سابقا باشد چه حضرت امام جعفر صادق عليه السلام مي‌فرمايد كه ما لفظي كه ادا ميكنيم از آن هفتاد معني اراده ميكنيم كه آن لفظ بهمه آن معاني دلالت [ص 76] داشته باشد پس ميگوئيم كه كلام امام عليه السلام من سئل عن التوحيد فهو جاهل اشاره بمرتبه چهارم باشد يعني هر كه سؤال كند از توحيد حقيقي كه چگونه است و چه طور حاصل مي‌شود پس بتحقيق كه نادان و غافل است كه اين مرتبه مرتبه سؤال و جواب نيست باشاره معلوم نشود و بعبارت محدود نگردد آن مقام محو و فنا است و محل اندكاك جبل انية و ترك شهود و غيبة است آن جا چه مشعور به است بلكه چه اختياريست سرج قوا و حواس ظاهره و باطنه خاموش گرديده غير از حق چيزي ديگر نمي‌بيند پس سؤال از اين مرحله محض جهالت و غفلت است اين است كه حضرت لفظ جهل را ادا فرمودند شرك و كفر نفرمودند در اين مقام چه اگر كسي از اين مرتبه سؤالي كند نقص بايمان اين كس نخواهد داشت و من اجاب عنه فهو مشرك جواب فرع معرفت است و جواب يا باشاره است يا بلسان يعني هر كه ادعاي معرفت كند و اشاره بسوي حق نمايد او مشرك است چه آنچه را كه او اشاره بسوي او كرده است ذات حق نيست بلكه غير او است زيرا كه هر مشار اليه محدود است و هر محدودي مصنوع است و هر مصنوعي محدث است پس جواب از توحيد نه باشاره متصور گردد و نه بلسان صورت ميبندد بلكه ادراك ميكنند اين را قلوب بحقايق ايمان چه سرور اوصياء مي‌فرمايد اني لم‌اعبد ربا لم‌اره و در بيان اين فرمودند لم‌تره العيون بمشاهدة العيان و لكن رائة القلوب بحقايق الايمان و باز در حديث ديگر فرموده ان الله تجلي لعباده من غير ان راوه و اراهم [ص 77] نفسه من غير ان يتجلي لهم و حضرت امام جعفر صادق عليه السلام در جواب ابي‌بصير از سؤال از امكان روية حق تعالي روز قيامت بجهت مؤمنين فرمود نعم و قد راوه قبل يوم القيامة پس ابوبصير گفت كي ديدند قبل از قيامت فرمود حين قال الست بربكم قالوا بلي پس ساكت شد آن حضرت ساعتي پس فرمود و ان المؤمنين ليرونه في الدنيا قبل يوم القيامة الست تراه في وقتك هذا ابوبصير عرض كرد فدايت شوم آيا حديث كنم مردم را از اين خبر كه بمن دادي فرمود لا فانك اذا حدثت به فانكره منكر جاهل بمعني ما تقول ثم قدر ان هذا تشبيه و كفر يعني اي ابوبصير خبر مكن مردم را از آنچه من بتو گفتم پس اگر خبر كني انكار مي‌كند سخن ترا منكري كه نميداند معني آنچه را كه ميگوئي پس حكم مي‌كند كه اين تشبيه و كفر است پس فرمود آن حضرت و ليست الرؤية بالقلب كالرؤية بالعين تعالي عما يصفه المشبهون و الملحدون يعني نيست ديدن قلبي مثل ديدن بچشم تا مستلزم تشبيه باشد بلكه آن رؤية و رائي اين است كه بارباب شهود و عرفان معلوم است چشم را كجا يارائي ديدن انوار حق تعالي است و چون تجلي نمود حق سبحانه تعالي بنوري از انوار خود كه ملكي است از روحانيين كه در تحت عرش است كوه پاره پاره گرديده و خر موسي صعقا و بني‌اسرائيل مردند چه بي‌فهمند مردم و لكن لايسعني ارضي و لا سمائي بل يسعني قلب عبدي المؤمن و وسعت قلب عبد مؤمن بيش از زمين و آسمان و عرش و كرسي است چون حق تجلي بقلبش كند غير [ص 78] از حق مشاهده هيچ چيز نمي‌نمايد و همه اشياء را نابود و مضمحل مي‌بيند و اين مرتبه ارباب شهود و عرفان را است و اين گونه توحيد توحيد شهودي باشد و من عرف التوحيد فهو ملحد يعني هر كه بشناسد توحيد ذاتي را من حيث الذات يعني ادعاي شناختن كند پس او ملحد است معرض از حق است و حق از او معرض چه حق سبحانه تعالي اجل است از اينكه منسوب شود بسوي چيزي و يا چيزي را باو نسبت دهند من حيث الذات بلكه شناخته مي‌شود بآثار فعل و صفاتش و اين مقام دوم است كه توحيد ذات است بسبب آثار و صفات و صنايع حق تعالي چنانكه بيان شد و من لم‌يعرف التوحيد فهو كافر يعني هر كه نشناسد توحيد عبادت را و بجهت معبود شريكي و مثلي قرار بدهد يا اينكه هيچ معبود را نشناسند پس اين شخص كافر است و اين اشاره بسوي مرتبه اولي است پس اين حديث شريف شاهد و گواه بر تقسيم ما مي‌باشد و معاني ديگر را نيز احتمال دارد خوفا للاطالة ترك آن در اين مقام نموديم چو مطلب بسيار طول كشيد و ما درصدد اجمال و اختصار مي‌باشيم اما حديث دوم از كلام امام بحق ناطق جعفر بن محمد الصادق عليهما السلام كه شبلي از آن اخذ نموده و با كلمات خود ممزوج نموده آن است كه آن حضرت فرمود كلما ميزتموه باوهامكم في ادق معانيكم فهو مخلوق مثلكم مردود اليكم يعني آنچه را كه تميز دهيد بوهمهاي شما به باريكترين معاني پس او مخلوق است مثل شما مردود است بسوي شما بعلت اينكه در ذهن حاصل نمي‌شود [ص 79] مگر صور معلوم و متصور و الا اجماع ضدين در آن واحد لازم آيد چه هر گاه تصور كوه كسي كند بايد ذهنش بايد بزرگ گردد و اگر خردل تصور كند بايد كوچك شود اين چنين امر صورت نه‌بندد پس صور اشياء بايد در ذهن داخل شود چه معني تصور زيد آن است كه صورتي از آن در ذهن ارتسام مي‌پزيرد كه بآن صورت ممتاز از عمرو ميگردد مثلا و فرقي ميانه مرآت و نفس در انطباع صور نيست پس در صورت تصور ذات حق اثبات صورت برايش مي‌شود و اين باطل است بنص احاديث متظافرة متكاثرة از آن جمله حديثي است كه از حمزة بن محمد منقول است كه او گفت نوشتم بسوي حضرت امام رضا عليه السلام و سؤال كردم از آن حضرت از جسم و صورت پس نوشت سبحان من ليس كمثله شئ لا جسم و لا صورة و از آن جمله حديثي است كه محمد بن حكيم روايت كند كه وصف كردم براي حضرت امام موسي كاظم عليه السلام قول هشام بن سالم جواليقي كه بصورت قايل است و حكايت نمودم قول هشام بن حكم را كه بجسمية قايل است پس فرمود آن حضرت ان الله لايشبهه شئ اي فحش او خنا اعظم من قول من يصف خالق الاشياء بجسم او صورة او بخلقة او بتحديد و اعضاء تعالي الله عن ذلك علوا كبيرا و از آن جمله حديثي كه محمد بن الفرج الرجحي روايت كند كه نوشتم براي حضرت امام رضا عليه السلام و سؤال كردم از آنچه هشام بن سالم گويد در صورت و از آنچه هشام بن حكم گويد در جسم پس نوشت آن حضرت دع عنك حيرة الحيران [ص 80] و استعذ بالله من الشيطان ليس القول ما قال الهشامان و از آن جمله حديثي است كه يونس بن ظبيان روايت كند كه عرض كردم بخدمت حضرت امام جعفر صادق عليه السلام كه هشام بن حكم ميگويد قول عظيمي را مگر اينكه من بجهت شما اختصار ميكنم و چند حرف از آن عرض ميكنم گمان كرده هشام بن حكم كه خداوند جسم است بدليل اينكه اشياء يا جسمند يا فعل جسم جائز نيست كه صانع فعل باشد چه فعل تقوم ندارد مگر بفاعل پس بايد جسم باشد چه اشياء منحصر در اين دو تا است پس حضرت فرمود ويله أماعلم ان الجسم محدود متناه و الصورة محدودة متناهية فاذا احتمل الحد احتمل الزيادة و النقصان و اذا احتمل الزيادة و النقصان كان مخلوقا پس يونس گويد عرض كردم چه بگويم در اين باب فرمود لا جسم و لا صورة و هو مجسم الاجسام و مصور الصور لم‌يتجزء و لم‌يتناه و لم‌يتزايد و لم‌يتناقص لو كان كما يقولون لم‌يكن بين الخالق و المخلوق فرق و لا بين المنشي و المنشأ لكن هو المنشئ فرق بين من جسمه و صوره و انشاه او كان لايشبهه شئ و لايشبه هو شيئا الحاصل اينكه ثابت شد بطلان قول هشام بن حكم پس حق را در ذهن نتوان داخل كرد .

و دليل ديگر بر اين مدعا اين است كه وجود ذهني را تفسير نموده‌اند حكما و متكلمين بوجود ظلي و ظل فرع ذي ظل است پس هر چه در ذهن درآيد بايد از امر خارجي منتزع گردد اگر كلي است ما يحصل في الذهن منتزع از امر خارجي كلي مي‌شود و هكذا اگر جزئي باشد يا ذاتي يا عرضي [ص 81] باشد بدليل قوله تعالي و ان من شئ الا عندنا خزائنه و ماننزله الا بقدر معلوم پس هر گاه حق در ذهن داخل شود بايد از وجود خارجي منتزع گردد كجا ميتواند حادث كه انتزاع كند قديم را پس آنچه كه در ذهن داخل امري است جديد حادث و الله نيست اين است معني قول حضرت صادق عليه السلام كلما ميزتموه باوهامكم اه و قول شبلي و من توهم انه واصل فليس له حاصل اشاره بتوحيد حقيقي و وصول تحقيقي است كه اين را هر كه توهم كند براي او حاصلي نيست محض توهم است چنانكه جمعي از گمراهان زاد الله اضلالهم را مذهب اين است كه چون ما واصل شويم بذات حق سبحانه تعالي بجهة ما نمازي نيست روزه نيست و حجي نيست زكوتي نيست و ما بهتر از پيغمبرانيم كه ما را جز مشاهده جمال چيز ديگر نفرموده‌اند و ايشان را بتبليغ و ارسال از آن حظ بي‌بهره نمودند يكي از ثقات گويد كه در روضه اباعبدالله الحسين عليه السلام جمعي را ديدم نشسته پاره از ايشان نماز كردند و پاره نماز نكردند جويا شدم سبب نماز نكردن را گفتند كه اين جماعت از جمله واصلينند كه تكليف از ايشان ساقط گشته است و ميگويند كه تكليف براي اين است كه مردم معرفت حق حاصل كنند و بدرجه قرب وصال برسند چنانكه حق تعالي در كلام مجيد فرموده فاعبد ربك حتي يأتيك اليقين چون ايشان بآن رسيدند پس تكليف از ايشان ساقط گشت عجب دارم از اين استدلال و از اين سخن كه عاقلي اين سخن را نميگويد حق بجانب ايشان [ص 82] است كه آمدند بخلاف قانون شريعت مصطفوي صلي الله عليه و آله بناي رياضت گذاشتند شيطان بصورتي بر ايشان متمثل شد خود را خدائي ايشان نمود كه اكنون شما بمن واصل شديد ساقط كردم از شما نماز را و روزه را و كل تكاليف را نعوذ بالله من شر الشيطان الرجيم كمثل الشيطان اذ قال للانسان اكفر فلما كفر قال اني بريئ منك اني اخاف الله رب العالمين عزيز من فريب اين جماعت را نخوري و از مكر اين طايفه از راه بدر نروي كه ايشان حق را نشناختند خداوند عالم از ايشان بيزار است و رسول و اوصياء او از اين جماعت بري‌اند بحق نميتوان رسيد مگر بدلالت رسول الله و ائمه صلوات الله عليهم سرور اوصياء عليه صلوات الله الملك العلي مي‌فرمايد نحن الاعراف الذين لايعرف الله الا بسبيل معرفتنا يعني ما اعراف آنچناني هستيم كه نشناخت خدايرا هيچكس مگر بآن طريقي كه ما دلالت نموديم و بيان كرديم كي اين حضرات فرمودند كه تكليف براي معرفة است و چون معرفة حاصل شد مكلف نيستيد و اين آيه با آنكه بجهة رسول الله (ص) نازل شده هيچ احدي خبر نميدهد كه آن حضرت ساعتي از عبادت حق عزوجل غافل شده و آني و دقيقه كوتاهي كرده حضرت اميرالمؤمنين صلوات الله عليه كه افضل كل خلق است بعد از رسول الله (ص) و عبادت آن حضرت در قوه بشر نيست چنانكه در بين نماز زانوي مبارك آن حضرت را به تيغ شكافتند و پيكان را بيرون آوردند هيچ مطلع نشد و [ص 83] بعد از رسول اعرف و افضل كل خلق بود آن حضرت ترك نماز و ساير واجبات و مندوبات ننمود و ادعا نكرد كه من از پيغمبر محمد مصطفي (ص) برترم بلكه چون ميگفت انا عبد من عبيد محمد (ص) من بنده هستم از بندگان محمد (ص) خدا لعنت كند اين جماعت را كه خلق را گمراه نمودند و از راه حق بباطل ايشان را ميل دادند پس هر كس كه اين توهم و گمان باطل نمايد حاصلي برايش نخواهد بود خسر الدنيا و الآخرة ذلك هو الخسران المبين و قول شبلي كه من ظن انه قريب فهو بعيد اشاره بقرب آن مرتبه است چه هر كس اين گمان كند پس او دور است از راي صواب و عقل سليم چه بنده با اين كثافت بشريت و علايق جسمانية كجا ميسر است او را كه نزديك شود آن ذات مقدس تبارك و تعالي و مراد از قوله تعالي و نحن اقرب اليه من حبل الوريد مطلع و با خبر بودن حق تعالي است از كل احوال و اعمال و اقوال مخلوق نه اينكه ملصق باشد از قبيل التصاق در عرض با معروض يا اتحاد وجود با مهية و دليل بر اين مدعا قوله تعالي مايكون من نجوي ثلثة الا و هو رابعهم و لا خمسة الا هو سادسهم و لا ادني من ذلك الا و هو معهم اينما كانوا الآية ، نعم ما قيل :

يار نزديكتر از من بمن است وين عجايب كه من از وي دورم

چه كنم با كه توان گفت كه دوست در كنار من و من مهجورم

و اين شاعر از اهل مرتبه اولي است يا ثانيه علي اعتبار زيرك شو [ص 84] در فهم اين مطالب پس اي عزيز دانستي از كلمات سابقه كه توحيد نظر بنفسش در مرتبه اولي منقسم بچهار قسم مي‌شود توحيد ذاتي و توحيد صفاتي و توحيد افعالي و توحيد عبادت و توحيد نظر بموحدين دو قسم ميگردد توحيد ذاتي و توحيد صفاتي و نظر باختلاف مراتب و تفاوت درجات عارفين و موحدين توحيد صفاتي مرتب بچهار مرتبه ميگردد توحيد عبادت و توحيد ذاتي ● و توحيد شهودي و توحيد حقيقي و هر مرتبه از اين مراتب چهارگانه مشتمل بر توحيد ذاتي و توحيد صفاتي و توحيد افعالي و توحيد عبادت مي‌باشد اما در توحيد شهودي و حقيقي وجه اشتمال هر يك از اين دو مرتبه مراتب چهارگانه را پس ظاهر است چه در آن مقام ملاحظه هيچ نمي‌كند مگر حق و كل اشياء را باطل و مضمحل ميداند پس براي هيچ چيز فعلي و صفتي ثابت نمي‌كند مگر براي حق عزوجل اما توحيد ذاتي اشعار شد وجه اشتمالش و همچنين توحيد عبادت و بيانش گذشت و جمع نمودن شارح دام ظله و اطال بقائه نبوت و ولايت را در قول خود و امتثال بمقتضاي نبوت و ولاية اشاره است باينكه نبوت مستلزم ولايت است بدون عكس پس هر نبي ولي هست چه نبوت ظاهر ولايت است و ولايت مقوم نبوت است از اين سبب است كه حضرت رسول (ص) مي‌فرمود يا علي انت مني بمنزلة الروح من الجسد و انت نفسي بين جنبي و تحقيق مرام علي حسب ما يقتضيه المقام سابق شد تكرار مستكره است اما نبوت و معنيش و فرق [ص 85] بين نبي و رسول و اختلاف قوم در اين مسئله و ذكر احاديث داله بر مدعا پس در قوله عليه السلام السلام عليكم يا اهل بيت النبوة مذكور خواهد شد انشاء الله تعالي .

اما قول شارح سلمه الله و بايد كه پاك باشي از معاصي و غفلات ظاهره و باطنه و كبيره و صغيره پس مراد از غفلات آن است كه در حديث مذكور است المؤمن هو ان كلامه ذكر و صمته فكر و نظره اعتبار يعني مؤمن آن كس است كه كلامش ذكر باشد و مراد از ذكر تكلم نمودن بآنچه رضاي الهي در آن باشد پس طلب معاش محضا لله و تكلم در آن از جمله اذكار خواهد بود چه ذكر بمعني ياد آوردن است حق است و اين نيز نوع از ياد آوردن است و تخصيص بطلب معاش ندارد بلكه غيرش نيز مثل سعي در حاجت برادر مؤمن نمودن محضا لله مظلومي را از دست ظالمي خلاص كردن و با مردم بآنچه از جانب خدا امر شده است سلوك و مدارا نمودن و امر بمعروف و نهي از منكر كردن و امثال اينها از آنچه كه محضا لله باشد حتي در نزد ارباب يقين و ايمان جماع با زنان خود كردن محضا لله است نه بجهت خواهش نفس پس اگر تكلم كند بدون ذكر حق تعالي غافل شده است از ذكر حق و همچنين مؤمن آن است كه خواموشي او فكر باشد يعني متوجه شود بدل خود بسوي آثار و عظمت و قدرت خالق جبار پس چون فكر نمود مي‌يابد و مي‌فهمد اشيائي را كه بوصف در نمي‌آيد و عبارت از آن تعبير نمي‌شود و مي‌شناسد مقام صاحب امر و نهي را پس چون آن مقام را شناخت ثابت مي‌شود در نزد او بدون [ص 86] تردد كه فخري نيست مگر در طاعت حق و طلب رضا و خشنودي او و مطلوب هيچكس در دنيا و آخرت حاصل نمي‌شود مگر از حق جل و علا چنانكه مي‌فرمايد من كان يريد ثواب الدنيا فعند الله ثواب الدنيا و الآخرة يعني هر كه بخواهد ثواب دنيا را پس در نزد خدا است ثواب دنيا و آخرت پس ميداند كه نيكو نيست خدمت حق براي خواطر غير او مثل عبادت كردن براي آنكه بهشت باو بدهد يا آنكه از دوزخ نجات دهد بلكه عبادت را محضا لوجهه العزيز مي‌كند پس راضي مي‌شود نعمة او را و بلاء او را پس در نزد خدا مرضي خواهد بود و خدا از او راضي خواهد شد پس هر گاه خواموشي مؤمن تفكر و تدبر در آثار و صنع حق عزوجل مي‌باشد پس اگر صمت او براي تفكر در امر متعلق بدنياي صرف باشد غافل شده است از ياد حق و همچنين مؤمن آن است كه نظرش اعتبار باشد يعني چون نظر كند در اين دنيا و مافيها به‌بيند كه مردم ميميرند و عمارات عاليه خراب ميشوند و اساس دنيويه زود منهدم ميگردد پس اعتبار بگيرد و نفس خود را معالجه كند چون منتظر مرگ باشد باين معني كار متعلق بامروز را از عبادت بفردا نيندازد و آماده و مستعد باشد كه هر وقت كه خبر كنند براي سفر دور و دراز بي زاد راحله نباشد حضرت رسول الله صلي الله عليه و آله فرمود كه ليس العلم بكثرة التعليم و التعلم بل هو نور من عند الله يقذفه في قلب من يحب فينفتح فيشاهد الغيب و ينشرح فيحتمل البلاء قيل له يا رسول الله (ص) هل لذلك علامة قال [ص 87] التجافي عن دار الغرور و الاستعداد للموت قبل نزوله يعني نيست علم بكثرت تعليم و تعلم بلكه نوري است كه خداوند عالم مي‌اندازد در دل هر كس كه دوست دارد او را پس مفتوح مي‌شود بر او ابواب كرامت پس مشاهده مي‌كند امور پنهان را آن چنان امري كه ناس از تحمل آن عاجزند و منشرح مي‌شود سينه‌اش پس متحمل بلاها و اذيتهاي زمانه ميگردد و نعيم ابدي جاوداني را بنظر درمي‌آورد و اين اذيتها برايش سهل مي‌شود چنانكه در حديث است كه در مؤمن سه خصلت بايد باشد يكي خصلت حق جل و علا كه مردم بر اسرار و احوالش مطلع نگردند دوم خصلت رسول الله صلي الله عليه و آله كه با مردم مدارا كند با هر كس نسبت بحالش سلوك نمايد سيم خصلت اوصياء عليهم السلام است كه بر اذيت مردم صبر كند و اين دو روزه دنياي فاني را بهر طريق كه باشد بگذراند نعم ما قيل :

هر كه با عين اليقين بينا در اين عبرت‌سراست با يقين داند كه اين دارالفنا دارالعنا است

در حقيقت اين جهان راه است منزل آن جهان هيچ عاقل در ميان راه آسايش نخواست

پس هر كس كه نظرش غير اعتبار و عبرت باشد غافل است بصرنا الله و اياكم بعيوب انفسنا و جعلنا و اياكم من الذين جاهدوا في الله فهدي بهم سبيله و اوضح لهم طريقه بحق النبي و آله الطاهرين اين است غفلات ظاهره و باطنه .

اما معاصي كبيره و صغيره پس بدانكه ميانه علما در معاصي كبيره و عدد آن اختلاف است بعضي ميگويند كه معصيت نسبت بيكديگر كبيره و صغيره ميباشند [ص 88] و الا همه معاصي كبيره‌اند چه نافرماني خداي عزوجل با اطلاع او و حضور او امري است بزرگ و كاري است عظيم و ليكن اين معاصي هر يك نسبت بآن ديگر متصف بصفت صغر و كبر ميگردند البته حرق كلام الله اعظم از شرب خمر است و زنا اعظم از كذب است و بر اين قياس ساير معاصي اگر چه اين كلام كلامي است متين و جيد و ليكن احاديث و آيات مخالفت دارد اين را چه در اكثر از احاديث بلكه كلا فرق نموده است معصوم ميانه صغيره و كبيره و عدد ايشان را بيان فرموده پس ما آنچه حديث اشعاري بآن ندارد ترك ميكنيم چه در اين بلكه حكمتي و مصلحتي باشد كه عقول ناقصه و ضعيفه ما ادراك آن مراتب نكند و عدد معاصي كبيره در احاديث مختلف وارد شده و ذكر آن احاديث كلا در اين موضع مناسب نيست پس ذكر ميكنم دو حديث را كه ثاني مبين اول و جامع همه آنچه در قرآن و در احاديث مختلفه وارد شده است مي‌باشد خير الكلام ما قل و دل اما حديث اول حلبي گويد كه از حضرت امام جعفر صادق عليه السلام پرسيدم قوله تعالي ان تجتنبوا كبائر ما تنهون عنه نكفر عنكم سيئاتكم و ندخلكم مدخلا كريما فرمود آن حضرت الكبائر ما اوجب الله عز و جل عليها النار يعني معاصي كبيرة آن معاصيند كه خداوند عزوجل وعده كرده است فاعل آن را آتش جهنم اما حديث دوم پس روايت كند احمد بن محمد بن خالد از عبدالعظيم بن عبدالله الحسني كه گفت كه حضرت امام محمد تقي عليه السلام فرمود كه شنيدم از پدرم امام رضا عليه السلام كه فرمود شنيدم [ص 89] از پدرم موسي بن جعفر عليه السلام كه فرمود داخل شد عمرو بن عبيد بر پدرم امام جعفر صادق عليه السلام پس چون سلام كرد نشست تلاوت كرد آيه الذين يجتنبون كبائر الاثم و الفواحش پس بازايستاد پس آن حضرت فرمود ما اسكتك يعني چه چيز ساكت گردانيد ترا از اتمام نمودن آيه عرض كرد كه دوست دارم كه بشناسم معاصي كبيره را از كتاب خداوند عزوجل پس فرمود آن حضرت نعم يا عمرو اكبر الكباير الاشراك بالله يقول الله و من يشرك بالله فقد حرم الله عليه الجنة و بعده الاياس من روح الله لان الله عز و جل يقول انه لاييئس من روح الله الا القوم الكافرون ثم الامن ( من ظ ) مكر الله لان الله عز و جل يقول فلايأمن من مكر الله الا القوم الخاسرون و منها عقوق الوالدين لان الله سبحانه جعل العاق جبارا شقيا و قتل النفس التي حرم الله الا بالحق لان الله عز و جل يقول فجزاؤه جهنم خالدا فيها الي آخر الآيه و قذف المحصنة لان الله عز و جل يقول لعنوا في الدنيا و الآخرة و لهم عذاب عظيم و اكل مال اليتيم لان الله عز و جل يقول انما ياكلون في بطونهم نارا و سيصلون سعيرا و الفرار من الزحف لان الله عز و جل يقول و من يولهم يومئذ دبره الا متحرفا لقتال او متحيزا الي فئة فقد باء بغضب من الله و ماويه جهنم و بئس المصير و اكل الربا لان الله عز و جل يقول الذين ياكلون الربا لايقومون الا كما يقوم الذي يتخبطه الشيطان من المس و السحر لان الله عز و جل و لقد علموا لمن اشتراه ما له في الآخرة من خلاق و الزنا لان الله عز و جل يقول و من [ص 90] يفعل ذلك يلق اثاما يضاعف له العذاب يوم القيمة و يخلد فيه مهانا و اليمين الغموس الفاجرة لان الله عز و جل يقول الذين يشترون بعهد الله و ايمانهم ثمنا قليلا اولئك لا خلاق لهم في الآخرة و الغلول لان الله عز و جل يقول و من يغلل يأت بما غل يوم القيامة و منع الزكوة المفروضة لان الله عز و جل يقول فتكوي بها جباههم و جنوبهم و ظهورهم و شهادة الزور و كتمان الشهادة لان الله عز و جل يقول و من يكتمها فانه آثم قلبه و شرب الخمر لان الله عز و جل نهي عنها كما نهي عن عبادة الاوثان و ترك الصلوة متعمدا او شيئا مما فرض الله عز و جل لان رسول الله صلي الله عليه و آله قال من ترك الصلوة متعمدا فقد برئ من ذمة الله و ذمة رسول الله و نقض العهد و قطيعة الرحم لان الله عز و جل يقول لهم اللعنة و لهم سوء الدار پس برخواست عمرو از براي او صراخي و جزعي بود از گريه خود و ميگفت هلاك شود هر كه سخن گفت براي خود و با شما منازعه كند در فضل و علم و از اينكه بناي ما در تأليف اين كتاب انتفاع عوام است لهذا بترجمه اين حديث شريف ميپردازيم تا خواص و عوام از آن انتفاع گيرند چون عمرو عرض كرد خدمت حضرت آن حضرت فرمود كه خوب است اي عمرو برايت از كلام الله كباير را بيان مي‌نمايم بدانكه بزرگترين معاصي كبيره شرك بخدا است خواه در ذات و خواه در صفات و خواه در افعال و خواه در عبادت و معني شرك در عبادت آن است كه عابد اراده كند با حق تعالي غير او را و او در اين [ص 91] امة اخفي است از دبيب نمله سوداء در ليله ظلماء چنانكه حق تعالي مي‌فرمايد و مايؤمن اكثرهم بالله الا و هم مشركون يعني ايمان نياوردند بسياري از مردمان بحق سبحانه تعالي مگر آنكه ايشان شريك قرار دهندگانند براي حق جل و علا و عبادت بر دو نوع است عامه و خاصه :

اما عبادت عامة يعني شرك در آن پس رسول الله صلي الله عليه و آله مي‌فرمايد الشرك اخفي في امتي من دبيب النمل در حديث ديگر وارد است من حلف بغير الله فقد اشرك يعني هر كه قسم بغير خدا بخورد پس شريك قرار داده است براي حق تعالي و در تفسير قوله تعالي و مايؤمن اكثرهم بالله الا و هم مشركون از حضرت امام محمد باقر و امام جعفر صادق عليهما السلام مأثور است كه فرمودند مراد از شرك در اين آيه شرك طاعت است بقول خودشان كه يطيع الشيطان من حيث لايعلم فيشرك يعني فرمان‌برداري مي‌كند شيطان را از جهالت پس شريك قرار ميدهد براي حق تعالي پس از اين حديث شريف معلوم شد كه ارتكاب معاصي شرك در طاعت است چه اطاعت مي‌كند شيطان را پس شريك قرار ميدهد براي حق تعالي در طاعت و نيست شرك در عبادت كه عبادت كند غير خدا را و از حضرت امام محمد باقر عليه السلام منقول است كه فرمود و من ذلك قول الرجل لا و حياتك يعني از شرك است قول مرد كه بگويد كه نه قسم بحيات تو و از حضرت امام رضا عليه السلام منقول است كه فرمود آن حضرت الرجل يقول لولا فلان لهلكت و لولا فلان لاصبت كذا و كذا [ص 92] و لولا فلان لضاع عيالي الا انه قد جعل لله شريكا في ملكه يرزقه و يدفع عنه يعني مردي كه ميگويد اگر فلاني نميشد هرآئينه هلاك ميشدم و اگر فلاني نمي‌بود بمن نميرسيد فلان چيز فلان چيز از بلا و اگر فلاني نميشد ضايع ميشد عيال من نيست اين كلام مگر اينكه آن مرد گردانيده است براي حق تعالي شريكي در ملك او كه روزي ميدهد او را و دفع مي‌كند از او بلا را پس عرض كردند خدمت حضرت كه اگر آن شخص بگويد اگر خداوند عزوجل بمن منت نميگذاشت بمعاونت فلان هرآئينه هلاك ميشدم چگونه است حضرت فرمود كه لا بأس هيهنا در اين وقت باكي نيست مي‌تواند بگويد الحاصل اينكه هر گاه اعتماد كند بچيزي از مخلوقات و او را مستقل بداند در آن امر پس مشرك است اما هر گاه آن شخص را از اسبابي بداند كه خداوند عالم قرار داده است موحد است نه مشرك .

اما عبادت خاصة كه معين و مقرر فرموده است شارع عليه السلام مثل نماز و روزه و حج و ساير عبادات شرعيه پس شرك در آن شرك در باعث بر ايقاع آن است مثل ريا يعني ديدن زيد مثلا باعث بر ايقاع نماز مي‌شود در آن وقت مخصوص و براي ريا نيز دو مرتبه است شرك و كفر اما شرك اين است كه نماز كند عابد براي خدا و باعث بر ايقاع صلوة در آن وقت مخصوص نمودن بزيد مثلا باشد اما كفر اين است كه منظور آن شخص از نماز كردن نمودن بزيد است هر گاه زيد نميشد نماز نميكرد پس هر گاه حلال بداند اين دو رتبه مذكوره را كافر است و خونش حلال است [ص 93] و قتلش واجب است هر گاه دانسته شود كه اعتقاد اين شخص اين است باخبار خود در صورتي كه عالم و مختار باشد باخبار خود هر گاه حلال نداند پس شركي است كه كفر را لازم دارد امر باعاده نمازش ميكنند اولا و مرتبه دوم توبه‌اش ميدهند و مرتبه سيم تعزيرش ميكنند و مرتبه چهارم ميكشند پس فرمود حضرت امام جعفر صادق عليه السلام در تعداد كباير و بعد از شرك مأيوس بودن يا مأيوس گردانيدن خلق را از رحمت حق تعالي بعلت اينكه خداوند عزوجل در كلام حميد مجيد مي‌فرمايد لاييأس من روح الله الا القوم الكافرون يعني مأيوس از رحمت حق تعالي نمي‌شود مگر گروه كافران و بعد از يأس از رحمت حق ايمن بودن از مكر خدا است چنانكه مي‌فرمايد حق عزوجل فلايأمن من مكر الله الا القوم الخاسرون يعني ايمن نمي‌شود از مكر حق تعالي مگر گروه زيان‌كاران و از معاصي كبيره است عقوق والدين بعلت اينكه حق تعالي گردانيده است عاق را جبار شقي و از آن معاصي است كشتن نفسي كه حرام كرده است خداوند عالم كشتن آن را مگر بحق كه قصاص يا چيز ديگر از امور شرعيه باشد بعلت اينكه حق تعالي مي‌فرمايد فجزاؤه جهنم خالدا فيها تا آخر آيه يعني هر كه بكشد مؤمن را دانسته پس پاداش عملش جهنم است حالكوني كه علي الدوام در آن باشد و از آن معاصي است نسبت دادن محصنات را بزنا بعلت اينكه حق تعالي مي‌فرمايد لعنوا في الدنيا و الآخرة و لهم عذاب عظيم يعني هر كه نسبت دهد محصنات را بزنا لعنت كرده شده‌اند [ص 94] در دنيا و آخرت و براي ايشان است عذاب بزرگ و از آن معاصي خوردن مال يتيم است بعلت اينكه حق تعالي مي‌فرمايد انما ياكلون في بطونهم نارا و سيصلون سعيرا يعني اينست و جز اين نيست ميخورند در شكمهاي خودشان آتش را و زود است كه برافروزند سعير را كه طبقه از طبقات جهنم است و از آن معاصي است فرار نمودن از جهاد با رسول الله صلي الله عليه و آله يا با امام مفترض الطاعة بعلت اينكه حق سبحانه تعالي مي‌فرمايد و من يولهم يومئذ دبره الا متحرفا لقتال او متحيزا الي فئة فقد باء بغضب من الله و مأويه جهنم و بئس المصير يعني هر كس كه هر كس برگرداند از لشكر مخالف در هنگام حرب پشت خود را بجهت گريختن پس مستوجب شده است غضب خداوند عزوجل را و جايگاه او در جهنم است و بد جائي است جهنم و از آن معاصي ربا خوردن است بعلت اينكه حق تعالي مي‌فرمايد لايقومون الا كما يقوم الذي يتخبطه الشيطان من المس يعني آن كساني كه ربا ميخورند برنميخيزند براي حشر مگر مثل برخواستن كساني كه شيطان بسبب مس كردن ايشان را متخبط كرده باشد يعني چون روز قيامت مي‌شود شكم آنها بحدي بزرگ ميگردد كه قدرت حركة و رفتار ندارند و از آن معاصي سحر است بعلت اينكه حق تعالي مي‌فرمايد و لقد علموا لمن اشتراه ما له في الآخرة من خلاق كه بتحقيق كه دانستند مر آن اشخاصي كه خريدند دنيا را بدين كه نيست از براي ايشان در آخرت هيچ نصيبي و بهره چه سحره بسبب سحر [ص 95] خودشان ادعاي اعجاز و كرامت ميكنند و مردم را بگرد خودشان جمع مي‌نمايند پس خريدند دنيا را بدين نعم ما قيل :

دنيا بدين خريدنت از بي‌بصارتيست اي بدمعاملت بهمه هيچ ميخري

و از آن معاصي است زنا كردن بعلت اينكه حق جل و علا مي‌فرمايد و من يفعل ذلك يلق اثاما يضاعف له العذاب و يخلد فيه مهانا يعني هر كه زنا كند برميخورد گناه را و خداوند زياد ميگرداند براي آن زاني عذاب را و مخلد ميگرداند در آن عذاب در حالتي كه اذيت ميكنند آن را در آن عذاب و از آن معاصي است يمين غموس فاجره يعني قسم خوردن بر بفعل نياوردن آنچه نيامده است و در زمان مستقبل خواهد آمد در آن زمان مستقبل پس اگر الآن قسم خورد كه من در زمان مستقبل فلان عمل نكرده‌ام راست است اثمي بر او نيست يا اينكه مراد از اين عبارت قسم دروغ است مطلقا بعلت اينكه حق تعالي مي‌فرمايد الذين يشترون بعهد الله و ايمانهم ثمنا قليلا اولئك لا خلاق لهم في الآخرة يعني آن كساني كه ميخرند بعهد خدا و قسمهاي خودشان قيمت اندكي را براي آن جماعت نصيبي نيست در دار آخرت و از آن معاصي غلول است يعني خيانت در غنيمت پيش از قسمت آن نمودن بعلت اينكه حق تعالي مي‌فرمايد و من يغلل يأت بما غل يوم القيمة يعني كسي كه در غنيمت خيانت كند مي‌آورد آنچه را كه خيانت كرده است روز قيامت پس عذاب كرده مي‌شود بآن عمل و از آن معاصي منع نمودن زكوة واجبه است بعلت اينكه حق تعالي مي‌فرمايد فتكوي بها جباههم [ص 96] و جنوبهم و ظهورهم يعني پس داغ كرده مي‌شود بآن اموال پيشانيهاي ايشان را و پهلوها و پشتهاي ايشان را پس بايشان ميگويند ملائكه اين است آنچه كه براي شما ذخيره كرده بوديد و از آن معاصي است بدروغ گواهي دادن و كتمان شهادت كردن بعلت اينكه حق تعالي مي‌فرمايد و من يكتمها فانه آثم قلبه يعني هر كه كتمان كند شهادت را و از آن معاصي شراب خوردن است بعلت اينكه حق تعالي نهي كرده از آن چنانكه نهي كرده از پرستش بتها و از آن معاصي ترك نماز كردن است بعلت اينكه پيغمبر خدا صلي الله عليه و آله فرموده و من ترك الصلوة متعمدا فقد برئ من ذمة الله و ذمة رسوله يعني هر كس كه ترك كند نماز را دانسته پس بتحقيق كه بري شده از ذمه خدا و ذمه رسول او و از آن معاصي است شكستن پيمان بعد از آنكه صيغه خوانده شده و قطع كردن رحم است بعلة اينكه حق تعالي مي‌فرمايد الذين ينقضون عهد الله من بعد ميثاقه و يقطعون ما امر الله به ان يوصل و يفسدون في الارض اولئك لهم اللعنة و لهم سوء الدار يعني آن كساني كه مي‌شكنند پيمان خدا را بعد از ميثاق او و قطع مي‌كند آنچه را كه حق تعالي امر بوصل او نموده كه صله رحم باشد و فساد مي‌كنند در زمين بجهة آن جماعت است لعنت خدا و براي ايشان است خانه بد كه عبارت از جهنم است ، معلوم بوده باشد كه در ترك صلوة آيه ذكر نكردن اشاره بر اين است كه نهي از آن نيز از اين آيه مذكوره مفهوم ميگردد بعلة اينكه نماز عهدي است [ص 97] از عهدهاي حق سبحانه تعالي پس هر كه ترك كند نقض عهد نموده براي او لعنت حق است و آتش جهنم پس معلوم شد كه اين حديث مبين حديث اول است و جامع كل آنچه در احاديث مختلفه است و صلي الله علي محمد و آله الطاهرين و لعنة الله علي اعدائهم و مخالفيهم اجمعين الي يوم الدين .