و چون شارح دام ظله و اطال الله بقائه بيان فرمود وجه غسل كردن براي زيارت را الآن بيان مي‌كند سبب ايستادن دومرتبه و تكبير گفتن چيست بلفظي كه ترجمه‌اش اين است كه : چون داخل روضه مقدسه علي ساكنها آلاف الثنا و التحية شدي و ديدي تو قبر را حاصل مي‌شود براي تو نور كبرياء كه منبسط است بر ظواهر تو و براي اين است كه نرم مي‌شود بدن تو و دل تو و رغبت مي‌كند بسوي ذكر خدا و حاصل مي‌شود براي تو خشوع و احتقار براي ظهور نور كبرياء پس بايست اندكي تا اينكه دلت بسوي تو برگردد و محكم بندد دلت را امام و فرا بگيري استعداد خود را براي داخل شدن و سلام بر آن حضرت نمودن چنانكه ملائكه ايستادند در نزد ظهور آن كبرياء پس چون تكبير گفتند آن انوار صلي الله عليهم تكبير گفتند ملائكه و اگر نمي‌ايستادند ملائكه در نزد ظهور كبرياء هرآئينه تكبير ميگفتند آن انواري را كه ديده بودند كه عبارت از نور محمد (ص) و اهل بيت طاهرينش باشد پس چون توقف كردي تو تا تكبير گويد امامي كه بر درش ايستاده خداوند پروردگار خود را و تعظيم كند او را و چون [ص 98] شنيدي بگوش دلت از زبان كه ايشان بندگان اكرام‌شدگانند تكبير كن خداي را و بگو الله اكبر الله اكبر سي مرتبه .

مترجم گويد كه تحقيق اين مطالب موقوف است بر بيان سه امر :

امر اول در حاصل كلام شارح مد ظله است بدانكه چون آدمي دامن دل را از لوث معاصي پاك نموده و حجاب عصيان را بگزلك توبه دريده و تاج افتخار التائب من الذنب كمن لا ذنب له را بر سر گذاشته و خانه دل را از خار و خاشاك معصية رفته و معرفت باطنيه كه معرفت نورانيه‌اش ناميدند او را حاصل شده خواهد فهميد عظمت امام را و خواهد شناخت جلالت ايشان را صلي الله عليهم كه شاهان عالم گدايان آن درگاهند و سروران زمين و آسمان چاكران آن بارگاهند پس چون بر آن حضرات صلي الله عليهم داخل شود مشاهده عظمت و كبريائي را مي‌نمايد كه هرگز نديده و از هيچ احدي مشاهده نكرده بلكه مافوقش در نظرش متصور نشده پس متزلزل مي‌شود اركان وجودش و در اهتزار درمي‌آيد دلش و خاشع و متذلل گردد براي ظهور كبرياء پس بايد توقف كند تا دلش از تزلزل بازايستد و امام از راه عطوفت تكبير گويد و او را مطلع گرداند كه اين عظمة ما است نه عظمة الله و فرا بگيرد استعداد خود را پس شروع در زيارت كند آيا نمي‌بيني كه شخصي كه هرگز پادشاه را نديده و با او تكلم ننموده چون بر او داخل مي‌شود چگونه متغير و متزلزل ميگردد هر گاه توقف نكند و شاه با او سخن نگويد اول مرتبه هرآئينه بازمي‌ماند از گفتار و از شدت تغير پاهايش سست ميگردد و چون پادشاه [ص 99] با او سخن گويد و آن شخص آرامي گيرد ميتواند كه با پادشاه تكلم نمود پس چگونه خواهد بود حال كسي كه داخل پادشاهي شود كه پادشاهان در درگاهش گدايانند و چه نوع خشوع و تذلل برايش خواهد روي داد پس بايد توقف كند تا آن دهشت فرو نشيند و ليكن اين حالة براي همه كس نيست و اين توفيق كل ناس را ميسر نيست :

توفيق رفيقي است بهر كس ندهند ( پر ظ ) دم طاووس بكركس ندهند

بلكه براي اشخاصي است كه عمر شريف را به بندگي و فرمان‌برداري ايشان صلوات الله عليهم صرف كرده و تابع ايشان در كل و جزء امور بوده و معرفت نورانيت او را حاصل شده باشد از اين سبب است كه جمعي كه ديده باطن ايشان از مشاهده انوار معرفت كور است چون داخل امام عليه السلام ميشوند او را نيز مثل يكي از ساير مردمان مي‌پندارند و اين عظمة و اجلال كه خواص مشاهده ميكنند نميكند و از اين جا است كه چون ملائكه با كمال تجرد در عالم انوار و روز اول مشاهده انوار محمد (ص) و آلش نمودند چون مافوقش در نظر ايشان متصور نبود گمان كردند كه همين نور حق تعالي است كه تجلي نموده است چه مخلوق را اين رتبه نيست كه برايش نوري باين عظمت و لمعان باشد پس توقف كردند و تأمل نمودند تا اينكه آن انوار عليهم سلام الله الملك الجبار تسبيح و تهليل كردند و اظهار عبادت و پرستش حق جل و علا نمودند تا بدانند ملائكه كه اين انوار از بندگان است نه از حق سبحانه تعالي پس ملائكه تسبيح و [ص 100] تهليل گفتند خداي را پس هر گاه ملائكه توقف نميكردند در نزد ظهور آن انوار هرآئينه بمحض ملاحظه تكبير ميگفتند اين انوار را و از سعادت ابدي و نعيم سرمدي محروم مي‌ماندند و تفصيل مطلب در شرح و مختلف الملائكة بيان خواهد شد انشاء الله تعالي . پس تو نيز اي زاير چون توقف كردي تا تكبير گويد امامي كه بدر روضه‌اش ايستاده حق سبحانه تعالي را پس تكبير بگو تو چون شنيدي آن تكبير را بگوش دلت و قول شارح سلمه الله چون شنيدي تكبير را از زبان كه ايشان بندگان اكرام‌شدگانند اشاره است باينكه تكبير امام بلسان ظاهر نيست تا تو بگوش ظاهر خود بشنوي بلكه مراد اين است كه امام در دل تو مي‌اندازد كه اين عظمة محسوسه عظمة الله نيست چه عظمة قديم را حادث ادراك نتواند نمود بلكه آن عظمة ما است كه حادثيم و شما را ادراك آن حاصل شد مثالش اين است كه عرفا ميگويند كه انسان برياضت و مجاهده نفساني كار را بجائي ميرساند كه كل مطالب را امام بتعليم خاص تعليم او مي‌نمايد و مراد اين نيست كه مشافهة در ظاهر امام بر او ظاهر ميگردد و ميگويد كه فلان چنين است بلكه مراد اين است كه امام آن مطلب را در دلش مي‌اندازد يا آنكه آن مطلب را نوشته شده جايي مي‌بيند يا اينكه در عالم رؤيا برايش ميگويند و بر اين قياس و چون اين مثال را فهميدي خواهي فهميد معني تكبير امام را و تحقيق اين مطلب سابق مفصلا ذكر شد و الآن بر سبيل اجمال بجهت تذكر و تنبيه بيان نموديم .

[ص 101] و دوم در تحقيق اينكه ائمه صلوات الله عليهم و انبيا و مؤمنين و صلحا چون در قبر گذاشته ميشوند آيا بهمين جسد بآسمان ميروند و در قبر نيستند يا اينكه در قبر مي‌باشند و روح ايشان باعلي عليين ميرود و بر تقدير اينكه در قبري باشند آيا زمين گوشت ايشان را ميخورد باين معني كه خاك مي‌كند يا اينكه جسد مطهر ايشان تازه باقي مي‌ماند تا اينكه زائر را معلوم شود كه اين زحمت را كه ميكشد و از مسافت بعيده ترك اهل و عيال و اطفال مي‌كند و بمقبر ايشان صلوات الله عليهم مشرف مي‌شود و زيارت مي‌كند زيارت نزديك نموده است يا اينكه نه بدانكه از احاديث بسيار چنين مستفاد مي‌شود كه جثه انبياء و اوصياء ايشان بعد از دفن ايشان در زمين مكث نمي‌كنند بلكه باعلي عليين ميروند از آن جمله حديثي است كه شيخ طوسي رحمه الله در تهذيب در كتاب زيارات از عطيه ابراري روايت مي‌كند كه عطيه گفت شنيدم از امام بحق ناطق جعفر بن محمد الصادق عليهما السلام كه آن حضرت فرمود لاتمكث جثة نبي و لا وصي في الارض اكثر من اربعين يوما يعني باقي نمي‌ماند جثه پيغمبري و نه وصي پيغمبري در زمين زيادتر از چهل روز و باز در همان كتاب مستطاب شيخ عليه الرحمة از زياد بن ابي‌الحلال روايت مي‌كند كه زياد گفت كه فرمود حضرت امام جعفر صادق عليه السلام ما من نبي و لا وصي يبقي في الارض اكثر من ثلاثة ايام ثم يرفع روحه و عظمه و لحمه الي السماء و انما يؤتي مواضع آثارهم و يبلغونهم السلام من بعيد و يسمعونهم في مواضع آثارهم من قريب يعني هيچ [ص 102] پيغمبر و وصي پيغمبري نيست كه در زمين زيادتر از سه روز باقي بمانند بعد از فوت ايشان پس بالا ميبرند روحش و استخوانش و گوشتش را بسوي آسمان و اين است جز اين نيست كه زوار مي‌آيند در موضع آثار ايشان و سلام ميكنند ايشان را از دور و مي‌شنوند ايشان صلوات الله عليهم سلام ايشان را در موضع آثار خودشان از نزديك و باز در آن كتاب از عمرو روايت كند كه گفت عمر آمد پيش من سعد اسكاف و گفت اي فرزند آيا متحمل ميتواني شد حديث را گفتم بلي گفت خبر داد مرا امام جعفر صادق عليه السلام لما اصيب اميرالمؤمنين عليه السلام قال للحسن و الحسين عليهما السلام غسلاني و كفناني و حنطاني و احملاني علي سريري و احملا مؤخره تكفياني مقدمه فانكما تنتهيان الي قبر محفور و لحد ملحود و لبن موضوع فالحداني و اشرجا علي اللبن و ارفعا لبنة مما يلي رأسي فانظرا ما تسمعان فاخذا اللبنة من عند الرأس بعد ما اشرجا عليه اللبن فاذا ليس في القبر شئ و اذا هاتف يهتف اميرالمؤمنين عليه السلام كان عبدا صالحا فالحقه الله نبيه و كك يفعل الله بالاوصياء بعد الانبياء حتي لو ان نبيا مات في المشرق و مات وصيه في المغرب لالحق الله الوصي بالنبي (ص) ، يعني چون رسيد باميرالمؤمنين عليه السلام ضربت ابن‌ملجم عليه اللعنة وصيت كرد بحضرت امام حسن و امام حسين عليهما السلام كه چون من رخت از اين عاريت‌سرا كشيدم مرا غسل دهيد و كفن كنيد و حنوط نمائيد و بر بالاي تختي بگذاريد پس دو گوشه عقب تخت را [ص 103] برداريد كه دو گوشه اول را برميدارند پس منتهي ميشويد بسوي قبر كنده‌شده و خشتهايش همه بجاي خود گذاشته شده پس مرا در آن لحد بگذاريد و خشت بر بالاي قبر من بچينيد بعد از آن خشتي كه محاذي سر من است برداريد پس نگاه كنيد كه چه چيز ميشنويد چون آن حضرت وفات يافت حسنين عليهما السلام بمقتضاي وصيت عمل كردند چون خشت را برداشتند ديدند كه هيچكس در قبر نيست در آن وقت آوازي شنيدند كه هاتفي ميگفت كه اميرالمؤمنين عليه السلام بنده شايسته حق تعالي بود پس ملحق گردانيد حق جل و علا او را به پيغمبرش و چنين مي‌كند خداوند عالم باوصياء پيغمبران بعد از پيغمبر حتي اينكه اگر پيغمبري در مشرق فوت شود و وصيش در مغرب فوت گردد هرآئينه ملحق گرداند حق سبحانه تعالي وصي را به نبي ، پس از اين احاديث و امثالش معلوم مي‌شود كه پيغمبر خواه مرسل و خواه غير مرسل و اوصياء بعد از فوت ايشان در زمين باقي نمي‌مانند بلكه بلند كرده مي‌شوند با روح و جسم بآسمان و همچنين احاديث متكثرة وارد شده كه زمين گوشت انبياء و اوصياء بلكه علما كه عامل بعلم خود باشند و پادشاه عادل كه ظلم برعيت روا ندارد نميخورد باين معني كه خاك نمي‌كند و بيان احاديث طولي دارد هر كه خواهد كه واقف شود چون تتبع كتب حديث نمايد معلومش خواهد شد و بدانكه احاديث بسيار مخالف احاديث سابقه نيز وارد شده كه مشعر است بر اينكه اجسام طاهره انبياء در زمين باقي مي‌مانند و گوشت [ص 104] ايشان مستحيل بخاك ميگردد از آن جمله حديثي است كه صدوق ابن‌بابويه رحمه الله در عيون اخبار الرضا از حسن بن فضال روايت كند كه او گفت فرمود حضرت امام رضا عليه السلام احتبس القمر عن بني‌اسرائيل فاوحي الله جل جلاله الي موسي ان اخرج عظام يوسف (ع) من مصر و وعده طلوع القمر اذا اخرج عظامه فسأل موسي عمن يعلم موضعه فقيل له (ع) هناك عجوز تعلم فبعث اليها فاتي بعجوز مقعدة عمياء فقال لها أتعرفين موضع قبر يوسف (ع) فقالت نعم فقال اخبريني قالت لا حتي تعطيني اربع خصال تطلق لي رجلي و تعيد الي شبابي و تعيد الي بصري و تجعلني معك في الجنة قال فكبر ذلك علي موسي فاوحي الله جل جلاله اليه يا موسي اعطها ما سالت فانك ماتعطي فذلك علي ففعل فدلته عليه فاستخرجه من شاطئ النيل في صندوق مرمر فلما اخرجه طلع القمر فحمله الي الشام فلذلك تحمل اهل الكتاب موتاهم الي الشام يعني حبس شد ماه از بني‌اسرائيل پس وحي كرد حق سبحانه تعالي بسوي موسي كه بيرون بياور استخوانهاي يوسف (ع) را از مصر و وعده كرد بموسي طلوع ماه را چون استخوانهاي يوسف را بيرون آورد پس موسي پرسيد از بني‌اسرائيل كه كيست كه ميداند موضع قبر يوسف را پس گفتند كه زن پيري است كه ميداند پس فرستاد بسوي آن ضعيفه و امر باحضارش نمود پس آوردند عجوزه كه توانائي ايستادن نداشت و كور بود پس موسي عليه السلام باو گفت آيا مي‌شناسي موضع قبر يوسف را پس گفت آن زن [ص 105] بلي مي‌شناسم پس گفت موسي كه خبر ده مرا از آن آن زن گفت خبر نميدهم تا اينكه چهار چيز بمن ندهي يكي آن است كه قوت راه رفتن در پاهاي من عطا كني دوم آن است كه جواني مرا بسوي من برگرداني سيم آن است كه روشنائي چشم مرا بسوي من برگرداني چهارم آن است كه مرا در بهشت با تو رفيق گرداني پس حضرت امام رضا فرمود كه اعطاي اين چهار چيز بر موسي بزرگ نمود پس وحي فرستاد حق تعالي بسوي موسي كه بده آنچه را كه اين زن از تو مسئلت نموده بدرستي كه تو باو نميدهي بلكه من ميدهم پس موسي دعا كرد و حق تعالي بآن زن آن چهار چيز كرامت فرمود پس دلالت كرد موسي بموضع قبر يوسف پس بيرون آورد استخوانهاي يوسف . . . رود نيل در ميان صندوق مرمر چون بيرون آورد آن استخوانها را ماه طلوع نمود پس موسي عليه السلام آن استخوانها را بشام برد و دفن نمود باين سبب است كه اهل كتاب اموات خودشان را بسوي شام ميبرند و از آن جمله آوردن نوح است استخوانهاي آدم عليه السلام را در زمين نجف علي ساكنها آلاف التحية و الشرف و از آن جمله حديث راهب است كه استسقا ميكرد و باستخوان پيغمبري از پيغمبران چون آن استخوان را بيرون مي‌آورد هوا بهم ميخورد و باران مي‌آمد حضرت امام حسن عسكري عليه السلام آن استخوان را از آن گرفت پس فرمود الآن استسقا كن پس استسقا كرد هوا صاف شد آفتاب طلوع كرد پس خليفه سبب را از آن حضرت پرسيد آن حضرت فرمود هذا [ص 106] رجل مر بقبر نبي من الانبياء فوقع في يده العظم و ماكشف عن عظم نبي الا هطلت السماء بالمطر يعني اين مرد گذشت بقبر پيغمبري از پيغمبران پس در دست خود گذاشت استخوان آن پيغمبر را و آشكار نمي‌شود استخوان پيغمبر در زير آسمان مگر اينكه آسمان باران مي‌بارد از اين احاديث دو اشكال وارد مي‌آيد يكي آنكه لازم مي‌آيد كه زمين گوشت انبياء را بخورد و حال آنكه احاديث ناطقند بخلافش و دوم آنكه لازم مي‌آيد كه اجسام انبياء در زمين باشند و حال آنكه احاديث سابقه مصرح بخلافش مي‌باشند و جواب از اشكال اول بطريقي كه از استاد دام ظله و طال بقائه شنيدم اين است كه شايع و ذايع در نزد اهل لغت كه اطلاق مي‌كنند عظم را بر جسم يا از براي اين است كه عظم اشرف از جسم است يا اينكه دوام جسم بعظم است يا بغير از اينها از ادله كه ذكر نموده‌اند پس مراد بعظم يوسف و عظم آدم كه در حديث سابق ذكر شد جسم ايشان خواهد بود و براي اين است كه حضرت امام جعفر صادق عليه السلام فرمود فاذا زرت اميرالمؤمنين عليه السلام فاعلم انك زائر عظام آدم و بدن نوح و جسم علي بن ابي‌طالب عليهم السلام يعني چون زيارت كني اميرالمؤمنين عليه السلام را پس بدان كه تو زيارت‌كننده استخوان آدم و بدن نوح و جسم علي بن ابي‌طالب عليهم السلام را و مراد از اين الفاظ جسم است و تغاير الفاظ براي تحسين لفظ است اما استخواني را كه راهب بآن استسقا مي‌نمود پس بدو طريق جواب ميگوئيم اول آنكه جائز است آن راهب قطع كرده باشد گوشت و استخوان را با هم پس گوشت را بيرون كرده باشد تا اينكه استخوان را در زير آسمان كه نگاه دارد باران ببارد اگر گويند كه اين كلام منافات [ص 107] دارد با حديث قبل كه انبياء در زمين زيادتر از سه روز يا چهل روز نمي‌مانند پس چگونه بود كه راهب بعد از چندين سال مرور كرد بقبر آن پيغمبر و بدنش در قبر تازه بود پس قطع كرد از آن جواب گوئيم كه آبا و اجداد آن راهب قطع كرده بودند و بطن بعد بطن براهب رسيد و اگر گوئيد كه با قول امام عليه السلام هذا رجل مر بقبر نبي من الانبياء منافات دارد چه تخصيص باين مرد دارد و دلالتي ندارد كه آبا و اجدادش برداشته باشند جواب گوئيم كه مراد آبا و اجداد او است و چون اين مرد راهب راضي بفعل ايشان بود لهذا نسبت باو داد و اين در ميان عرب و عجم شايع و ذايع است مثل حديث السامع للغيبة احد المغتابين يعني آن كس كه بشنود غيبت را و بآن راضي باشد يكي از مغتابين است چه شكي نيست كه اگر راضي نباشد و نهي از آن برايش ممكن نشود داخل غيبت‌كنندگان نيست پس حضرت نسبت غيبت بشنونده غيبت داده بسبب رضايش در آن و مثل اينكه ميگويند هر كس كه راضي بقتل اباعبدالله الحسين عليه السلام باشد او نيز از جمله قاتلين آن حضرت است و امثال اين بسيار است پس تنافي نيست ، دوم اين است كه مراد از احاديث كه زمين گوشت انبياء و اوصيا و صلحا را نميخورد اين است كه مستحيل بخاك نمي‌كند چنانكه گوشت ساير مردمان را خاك مي‌كند اما مي‌شود كه گوشتهاي ايشان از هم جدا شوند و اجزاء صغيره گردند بحيثيتي كه از مشاهده محجوب شوند و خاك نشوند بهمان طريق تازه بمانند تا روز حشر و چيزي از آن اجزاء كم [ص 108] نشود بخلاف ساير مردمان كه گوشت ايشان منفك مي‌شود و خاك ميگردد و مثالش چون طلا است و آهن چون طلا را سوهان نموده ريز ريز كنند و بريزند در زمين و ناپيدا شود در آن مستحيل بخاك نمي‌شود هر گاه صدهزار سال ديگر كسي بجويد و چشم بينائي داشته باشد مي‌بيند آن طلا را در آن زمين بدون آنكه چيزي از آن خاك شده باشد و بخلاف آهن كه چون سوهان نموده در خاك بريزند بزودي مستحيل بخاك مي‌شود و چيزي از آن در زمين بصورت اصليه خود باقي نمي‌ماند و اين براي ساير انبياء و صالحين است كه زمين گوشت ايشان را نميخورد اما ختم انبياء محمد صلي الله عليه و اوصياء طاهرينش بخلاف اين است نه زمين گوشت ايشان را ميخورد و نه متفرق و متفكك ميسازد بعلة اينكه حقيقة گوشتهاي ايشان از زمين و آسمان نيست تا منفعل شوند از زمين بلكه زمين و آسمان از فاضل اجساد ايشان است صلوات الله عليهم اجمعين و منافات ندارد ميانه اين كلام كه غير محمد و آلش (ص) اجسام ايشان در زمين متفرق و متفكك ميشوند و ليكن مستحيل بخاك نميگردند با حديث سابق كه اجسام انبياء و اوصياء كلا در زمين باقي نمي‌مانند بلكه بجسم و روح و عظم بآسمان ميروند بعلة اينكه با وجودي كه در زمينند صادق است كه بالاتر از عرشند و توضيح اين مدعا در جواب ثاني خواهد شد و جواب از اشكال دوم آن است كه ائمه صلوات الله عليهم قبل از خلق مخلوقات مخلوق بودند بهزار دهر و تسبيح و تهليل و تمجيد و تقديس ميكردند حق سبحانه تعالي را پس چون خلق [ص 109] كرد بواسطه ايشان خالق عالميان خلايق را شاهد گردانيد ايشان را بر كل احوال خلايق از خلق و رزق و اجل و غير اينها از ساير حالات ايشان چنانكه از مفهوم قوله تعالي مااشهدتهم خلق السموات و الارض و لا خلق انفسهم و ماكنت متخذ المضلين عضدا بدليل قول حجة الله علي الخلايق صلي الله عليه و آبائه الطاهرين اعضاد و اشهاد و مناة و اذواد و حفظة و رواد اه مفهوم مي‌شود پس ايشان صلي الله عليهم چون ناظر بر كل و جزء امور خلايق بودند هر گاه امري بايشان مشكل باشد و در ورطه عظيمي باقي مي‌ماندند ايشان صلوات الله عليهم ملبس بلباسي و مصور بصورتي مي‌شدند و حل آن مشكل ميفرمودند مثل جبرئيل كه چون حق عزوجل از او سؤال كرد كه كيستي تو و كيستم من در جواب گفت تو توئي من منم كه پر و بالش سوخت تا چند مرتبه حق تعالي باو اين خطاب كرد و اين جواب را شنيد تا آنكه حضرت اميرالمؤمنين عليه السلام بصورتي مصور شده تعليم نمود بجبرئيل كه چون حق تعالي از تو سؤال كند كه كيستي تو و كيستم من در جواب بگو انت ربي الجليل و انا عبدك جبرئيل و چنانكه حضرت اميرالمؤمنين عليه السلام در خطبه خود مي‌فرمايد انا صاحب يوم النشور انا صاحب نوح و منجيه انا صاحب ايوب المبتلي و شافيه انا اقمت السموات بامر ربي انا صاحب ابراهيم انا سر الكليم انا الناظر في الملكوت انا امر الحي الذي لايموت انا ولي الحق علي ساير الخلق الي آخر الخطبة پس چون نوبت ظهور ايشان صلوات الله عليهم در اين عالم شد بجهت اكمال دين حق و اتمام نعمت پس مصور شدند بصورت [ص 110] بشرية و ارشاد خلق ميفرمودند مثل كسي كه لباسي بپوشد چون خواهد از تن بيرون كند و چون خواستند كه از اين عالم بيرون روند كندند و منخلع ساختند اين صورت را از خودشان مثل كسي كه لباس از خود بيندازد پس بحالت اصليه رجوع كنند كه وراء عالم اجسام بل عالم ملكوت بلكه عالم جبروت مي‌باشند در رتبه نه اينكه صعود ميكنند و بالا ميروند بسوي جهت علوي محسوس پس هر كس را كه فرق ميانه جهت علوي معقول و جهت علوي محسوس حاصل شد اين مدعا را خواهد فهميد و چون حق سبحانه تعالي براي هر چيزي مثلي خلق كرده تا مردم از جاده جهالت قدم بيرون گذارند چنانكه فرموده و يضرب الله الامثال للناس و مايعقلها الا العالمون و در آيه ديگر مي‌فرمايد سنريهم آياتنا في الآفاق و في انفسهم حتي يتبين لهم انه الحق پس مثالي براي اين مدعا ذكر ميكنيم كه در نفس آدمي باشد :

و تزعم انك جرم صغير و فيك انطوي العالم الاكبر

پس ميگوئيم كه چون انسان نظر كند بسوي امر محسوسي منطبع مي‌شود صورت آن امر در ديده‌اش و اين در عالم زماني و اجسام است و چون تخيل كند آن صورت را مرتفع مي‌شود آن صورت از عالم اجسام و مستقر مي‌شود در عالم ملكوت كه قبل عالم اجسام است بهزار سال ● [ص 111] و چون تعقل كند معني آن صورت را مستقر مي‌شود آن معني در عالم جبروت كه قبل عالم ملكوت است بسه‌هزار سال يا بچهارهزار علي الاختلاف و اين ارتفاع و صعود بسوي جهت علو محسوس نيست چه نفس فوق جسم و عقل فوق نفس نيست بفوقية محسوسه و الا لازم مي‌آيد كه نفس در اين هوا ما بين ارض و سما و عقل بالاتر از او باشد و لازم مي‌آيد كه يك شخص از زمين تا آسمان باشد پس مراد بفوقية و قبلية معقوله است يعني عالي در مرتبه باشد كه سافل بآن مرتبه نرسد يعني آنچه را كه نفس ادراك كرده است بصر نميتواند ادراك كرد و آنچه را كه عقل ادراك كرده نفس نمي‌تواند ادراك كرد و حال آنكه در جهت محسوسه مرتفع بسوي جهت محسوسه نشده‌اند پس چون مثال را فهميدي خواهي دانست كه مراد از بلند كردن ائمه صلوات الله عليهم و انبياء را بسوي آسمان بلند كردن ايشان است در مرتبه اشباح و اجسام ايشان در وقتي كه از صورت بشريه منخلع شدند نه اينكه بلند ميشوند بسوي آسمان محسوسه بلكه مرتبه ايشان صلوات الله عليهم فوق اين است و اگر چه در اين قبور ظاهره خود باشند پس هر گاه نبش كنند قبور يكي از ايشان را صلي الله عليهم نخواهند ديد زيرا كه از صورت بشريه منخلع شدند و هر گاه خواسته باشند كه مصور بصورت [ص 112] بشريه شوند تا به‌بينند مي‌توانند شد بخلاف پيغمبران ديگر كه اين رتبه براي ايشان نيست چنانكه متوكل ملعون امر به نبش قبر حضرت امام حسين عليه السلام نمود چون كندند آن حضرت را يافتند در قبر خوابيده و جمعي از غلمان در خدمت آن حضرت بودند و هر گاه كسي بگويد كه بعد از انخلاع از صورت بشرية اگر چه بشر را ممكن نيست كه به‌بيند ايشان را ائمه يكديگر را كه مي‌بينند پس چگونه است جمع ميانه اين كلام و حديث متقدم كه چون حسنين عليهما السلام پدر بزرگوار خود را در قبر گذاشتند ديدند كه نيست در قبر هر گاه حقيقة در قبر مي‌بود هرآئينه مي‌بايست حسنين عليهما السلام به‌بينند چه امام بودند جواب ميگوئيم كه چون اوصياء انبياء را در قبر ميگذارند و خشت بالاي قبر را مي‌چينند همان ساعت نزد پيغمبر خود ميروند و سلام مي‌كنند پس بقبر خود عود مي‌كنند سه روز يا زيادتر بنا بر اختلاف بهمان صورت بشريه مي‌مانند نظر بحكمت و مصالح چندي كه سر آن بر ما مخفي است چنانكه ظاهر احاديث اين است اين است تحقيق مرام در اين مقام و جمع احاديث مختلفه بر سبيل اجمال و اختصار و صلي الله علي محمد و آله الطاهرين .

سيّم در تحقيق معني الله اكبر . بدانكه چون اين لفظ مركب است از دو جزء و فهم مركب موقوف بفهم اجزا مي‌باشد لهذا اول بيان اجزايش مي‌نمائيم بعد مركبا معني مي‌كنيم بطريقي كه از اهل عصمت عليهم السلام وارد شده است مخفي نماند كه همچنانكه عقول متحير از فهم حقيقت ذات و افهام [ص 113] متحسر از ادراك كنه صفات خالق الارضين و السماوات مي‌باشد همچنين اذهان مغشوش و افكار مشوش است از لفظي كه دلالت بر آن ذات عديم المثال في الذات و الصفات و الافعال دارد پس باين سبب است كه كلام اهل كمال مختلف و اقوال و مذاهب متشعب است كه لفظ جلاله كه عبارت از الله باشد عربي است يا نه و بر تقديري كه عربي است آيا علم است يا نه و بر تقديري كه علم است آيا از اعلام موضوعه است يا نه و بر تقديري كه از اعلام موضوعه است آيا مرتجل يا نه و بر تقديري كه مرتجل است آيا مشتق است يا نه و بر تقديري كه مشتق نيست آيا از براي او اصلي هست كه از آن اخذ شده باشد يا نه و بر تقديري كه از برايش اصل ماخوذ منه است پس آن چه چيز است و چون اقوال مختلف گرديده و اغتشاش در تعيين اين لفظ همرسيده لهذا ذكر ميكنم اختلاف قوم را در اين لفظ و تحقيق مي‌نمائيم حق مدعا را بحول الله تعالي و قوته اللهم احكم بيننا و بين قومنا بالحق و انت خير الحاكمين .

اما خلاف اول كه آيا اين لفظ مقدس عربي است يا عبري بدانكه جمعي را مثل خطيب رازي و غيرش عقيده اين است كه لفظ جلاله عبري است يا سرياني و استدلال كرده‌اند بمدعاي خود بسه دليل اول آن است كه عبريين ميگويند الاها و رحمانا و مرحيانا چون اين كلمات را معرب كردند الله الرحمن الرحيم گرديد و جواب از اين دليل اين است كه اين لفظ مقدس مستعمل است در لغت عرب در جاهليت و در اسلام و در نظم ايشان و نثر ايشان بر لسان بلغاء و فصحاء [ص 114] قريش و ساير طوايف اعراب از موحد و مشرك و اين لفظ در غير لغة عربية متداول و مشهور نيست و استعمال نمي‌كنند اين لفظ مبارك را مگر منقول از لغت عرب چه به تتبع و استقراء لغات معلوم و مشخص گردد و اين از امور عقليه نيست تا بگوئي عدم وجدان دلالت بر عدم وجود نمي‌كند پس اين لفظ را عبري شمردن با شهرت و استعمال در كلام عرب و عدم اشتهار در لغات ديگر خلاف رأي اولوا الالباب و بعيد از جاده مستقيمه صواب مي‌باشد و مشابهتي كه حاصل شود ميانه دو لغت در بعضي حروف مقتضي آن نيست كه احدهما ماخوذ از ديگري باشد و دليل دوم قوله تعالي و لئن سألتهم من خلق السموات و الارض ليقولن الله يعني چون بپرسي اي محمد (ص) از كفار كه كه خلق كرده آسمان و زمين را هرآئينه ميگويند الله و كفار باعراب انحصار ندارد جواب از اين دليل اين است كه اولا مراد حق سبحانه تعالي اين لفظ نيست بلكه مراد مدلول است بهر عبارتي كه تعبير شود چون خالق و محيي و مميت و خصوصية صيغه منظور نيست مثل حديث كل امر ذي بال لم‌يبدء فيه بالحمد لله فهو ابتر چه شكي نيست كه مراد خصوص صيغه الحمد لله نيست بلكه لفظي كه مشعر بر حمد باشد بهر لفظي كه تلفظ شود و بهر لغتي كه تكلم گردد چون فارسي و تركي رومي هندي و همچنين است در ما نحن فيه چه مراد خصوص لفظ الله نيست بلكه ما يدل عليه هذا اللفظ بهر لغتي كه باشد سرياني بلغت خود تركي بلغت خود عربي بلغت خود و بر اين [ص 115] قياس و ثانيا اينكه جائز است كه اين آيه در بدو اسلام نزول كرد چون رسول الله (ص) اظهار دين فرمود كفار قريش و ساير طوايف عرب تكذيب آن حضرت مي‌نمودند و بتان را سجده ميكردند و سخن رسول الله صلي الله عليه و آله را باور نميداشتند پس حق سبحانه تعالي احتجاجا لهم اين آيه وافي‌هدايه را نازل فرمود بر رسول خود پس مخصوص اعراب خواهد بود پس ثابت شد كه اين لفظ مقدس عبري نمي‌باشد اما عربي بودنش پس ظاهر و بين و محتاج بدليل و برهان نيست و الا لازم مي‌آيد كه كل لفظ از الفاظ مستعمله در كلام عرب اثباتش احتياج بدليل داشته باشد و اين غير معقول است و اين الفاظ شكي نيست كه استعمال مي‌شوند در لغات عرب و مشهور و متداول در اين لغت است و استعمال مثل اين الفاظ در غير لغت عرب با عدم اخذ از لغت عرب و اخذ عرب از ايشان محتاج باثبات مي‌باشد و اين از جمله چيزهائي است كه ثابت نمي‌شود نظر بصريح قرآن و احاديث و الله اعلم بالصواب .

اما خلاف دوم كه آيا لفظ جلاله علم است يا صفة و مراد ايشان از علميت و وصفيت بحسب اصل وضع است چه الآن تشكيكي نيست كه اسم است از براي ذات مستجمع جميع كمالات و متبادر نزد اطلاق اين است و لكن خلاف است كه آيا بحسب اصل وضع علما و جزئيا موضوع شده است يا صفة كه بسبب غلبه استعمال جاري مجراي علم گرديده است چون اعلام غالبه جمعي را عقيده علمية است و جمعي را وصفية اما قائلين بعلمية استدلال كرده‌اند [ص 116] بوجوه چندي اول اينكه هر گاه لفظ جلاله صفت باشد كلي خواهد بود چه صفت من حيث هي كلي است غير مانع از وقوع شركة در او پس لازم مي‌آيد كه لا اله الا الله افاده توحيد نكند چه كلي مانع از صدق او بر كثيرين نمي‌باشد و حال آنكه اجماع اهل اسلام است بر اينكه لا اله الا الله كلمه توحيد است چه هر كس اين كلمه را اقرار نمود موحد است و هر كه انكار نمود مشرك است دوم اينكه بر تقدير كلية لازم مي‌آيد حدوث حق عزوجل بجهت اينكه هر چه محتمل كثرت است حادث است چه قوم اتفاق كردند بر اينكه براي هر چه كه ماده نباشد تكثري نباشد پس تعدد مستلزم ماده است و ماده مستلزم حدوث ● و جواب ميگوئيم كه آنچه ثابت شد از اين دو دليل اين است كه الآن كلي نيست [ص 117] و احدي نزاعي در اين نكرده است بلكه نزاع در اصل وضع است چه ضرر دارد كه در اصل وضع صفت و كلي باشد و لكن الآن جاري مجراي علم شده باشد پس لا اله الا الله افاده توحيد كند و حدوث حق عزوجل لازم نيايد مثل النجم كه در اصل وضع كلي بود و مانع از صدق بر كثيرين نبود پس استعمال كردند در كوكب مخصوصي بعد استعمال علم شده و از اين دو دليل نميرسد كه بايد در اصل وضع علم باشد و نظر آنكه گفته منافات ندارد ميانه علمية و اشتقاق مثل عباس و حسن و كريم بنظر حقير بفضل الله العلي الكبير مندفع است زيرا اگر اراده كرده است بعدم تنافي حين العلمية يعني در حين علمية اشتقاق بر او صادق است صحيح نيست چه مراد از مشتق ذات ثبت له المبدء و اين عام و شامل كلما يشارك في تلك الصفة مي‌باشد و مراد از علمية جزئية و تعيين مسمي مخصوص پس لازم مي‌آيد شئ واحد باعتبار واحد هم مانع از وقوع شركت در او باشد و هم مانع نباشد و بطلان اين كلام از بديهيات و ضروريات مي‌باشد هر گاه اراده كرده بدو اعتبار يعني نظر باصل وضع كلي است و نظر باطلاقش شخص واحد و علميتش جزئي است باز صحيح نخواهد بود بجهت اينكه واقع مي‌شود در آنچه از او فرار ميكرد و مقر مي‌شود بآنچه كه درصدد انكار و ابطال او است بجهت اينكه قائلين وصفية الآن قائل نيستند بلكه در اصل وضع قائلند بوصف بلكه الآن را علم ميدانند و لكن بالغلبة و اين عين مدعاي معترض است و هر گاه اراده كرده است كه منافات [ص 118] ندارد علم نمودن لفظ مشتق با عدم ملاحظه اشتقاق ميگوئيم كه در اين وقت مشتق نباشد چه تو كه ملاحظه آن نميكني و تفصيل مطلب كه مشتق با علمية منافات دارد يا نه علي ما ينبغي بعد خواهم بيان نمود انشاء الله تعالي سيم اين است كه لفظ جلاله موصوف است هميشه و صفت نمي‌شود و نقض بآيه سوره ابراهيم عزيز الحمد لله الذي مدفوع است باينكه الله بيان است نه صفة و فرق ميانه صفة و بيان واضح است و هر چه كه موصوف باشد و صفة نشود پس بايد علم باشد چون زيد كه هميشه موصوف است و كل اوصافش را بر آن اسم جاري ميكني و هيچ نميگوئي القائم الزيد و جواب از اين دليل بعينه جواب سابق است و تكرار مستكره است چهارم آنكه براي هر شئ اسمي هست كه صفات او را بر او اجرا مي‌نمايند و حق سبحانه تعالي كه موجد اشياء است اجل است از اينكه برايش اسمي نباشد تا صفاتش جل جلاله بر او جاري شود و صلاحيت ندارد از آن اسما كه اطلاق مي‌شود بر حق تعالي براي اسمية بجز لفظ جلالة چه باتفاق موصوف است و ساير اسما صفة ميشوند پس بايد علم باشد و جواب از اين دليل باز جواب سابق است چه با صفة غالبه معامله اعلام در بسياري از احكام مي‌نمايند پنجم قول حق سبحانه تعالي است هل تعلم له سميا و شكي نيست كه مراد اسم است نه صفة چه بحسب صفة سمي بسيار است چون رحيم كريم رفيع شفيع و امثالش و غير از لفظ جلاله چيزي صلاحية اسمية ندارد پس علم خواهد بود جواب از اين دليل باز كلام سابق است چه اعلام غالبه را اسم اطلاق مي‌كنند در كلام عرب بر سبيل شيوع و از اين گونه دلايل بسيار ذكر نموده‌اند [ص 119] و ما بجهت خوف از اطالة ترك نموديم و الله الموفق للصواب .

اما قائلين بوصفية استدلال كرده‌اند بوجوه چندي اول اينكه علم قايم مقام اسم اشاره است و صحيح نيست اشاره بحق سبحانه تعالي پس وضع علم برايش صحيح نخواهد بود جواب ميگوئيم كه مراد از اشاره اگر اشاره حسية است ممنوع است چه اعلامي كه از ما غايبند ما در وقت تكلم ( تلفظ ) بآن علم اشاره حسية بآن نمي‌توانيم كرد اگر مراد از اشاره اخطار ببال است پس گوئيم كه مراد از اخطار ببال بشخصه است كه در وقت تلفظ بآن علم آن ذات بشخصه در خواطر من خطور كند باز ممنوع است بعين يا ذكر چه آدم و نوح را مثلا ما چون ذكر ميكنيم هرگز ذات ايشان بشخصيهما در خواطر خطور نمي‌كند هر گاه مراد از اخطار بوجه ممتاز عما عداه است پس ميگوئيم كه اين نوع اخطار در حق واجب صورت نبندد زيرا كه چون الله ميگوئيم چيزي را در ذهن داخل ميكنيم كه مجهول الكنه است و ادراك ما بآن احاطه ندارد پس باين وجه ما را ميرسد كه علمي برايش تعيين كنيم كه در وقت ذكر آن اشاره كنيم بذاتي كه بعبارت محدود نشود و باشاره مدرك نگردد معلوميتش عين مجهوليتش است خفايش عين ظهورش است و بر اين قياس از اشيائي كه امتياز ميدهد او را از ماسوايش و اعلي از اين معني هست كه ذكرش صورت ندارد دوم اينكه علم را وضع مي‌كنند براي آنكه شخصي را از شخصي ديگر كه در حقيقت مماثل او باشد امتياز دهند و چون براي حق سبحانه تعالي مثلي نيست پس وضع علم براي ذات حق جل و علا فايده نخواهد داشت جواب ميگوئيم كه اين كلام ممنوع است زيرا كه كسي شرط نكرده [ص 120] است در وضع علم امتياز شخصي از شخص مماثل في الحقيقة سيم قول حق سبحانه تعالي است كه هو الذي في السماء اله و في الارض اله و قوله تعالي هو الله الذي لا اله الا هو چه علميت مناسب اين دو آيه و امثال ايشان از آيات نيست زيرا كه صحيح نيست قول هو زيد في البلد بلكه صحيح است قول هو عالم زاهد كامل مثلا في البلد و باز صحيح نيست كه گفته شود هو زيد الذي لا فاضل الا هو بلكه ميگويند هو الفاضل الذي لا فاضل الا هو پس اعتبار علميت كه صحيح نيست در اين آيه پس بايد وصف باشد باين معني هو المعبود في السموات و هو المعبود الذي لا معبود مستحق للعبادة الا هو و همچنين هر گاه علميت را اعتبار كنيم كفر را مستلزم خواهد بود كه آن اثبات مكان است براي خالق كون و مكان تعالي الله عن ذلك علوا كبيرا جواب ميگوئيم كه گاهي از اوقات ملاحظه مي‌شود با اسم معني كه صلاحيت داشته باشد براي تعلق ظرف و جار مجرور كه آن اسم بآن معني اشتهار داشته باشد چنانكه ملاحظه كرم در حاتم و ملاحظه اقدام و شجاعت در اسد مي‌شود در اين آيه نيز ملاحظه ميكنيم معني معبود بحق را براي اشتهار حق سبحانه تعالي باين صفت در ضمن اين اسم پس ظرف را تعلق باو مي‌دهيم و معني صحيح خواهد بود چهارم اينكه ذات حق جل و علا من حيث هي بدون اعتبار امر خارج غير معقول . . .

( الي هنا كان في النسخة الاصلية )