[ص 1]

شرح قسمتي از اول كتاب شرح الزيارة الجامعة الكبيرة

از مصنفات سيد اجل اوحد امجد

مرحوم حاج سيد كاظم بن سيد قاسم رشتي اعلي الله مقامه

[ص 2] بسم الله و الحمد لله و الصلوة علي محمد و آله الطاهرين .

روي محمد بن علي ابن الحسين ابن بابويه عن علي بن احمد بن موسي و الحسين ابن ابراهيم بن احمد الكاتب عن محمد بن ابي‌عبدالله الكوفي عن محمد بن اسمعيل البرمكي عن موسي بن عبدالله النخعي قال قلت لعلي بن محمد بن علي بن موسي بن جعفر بن محمد بن علي بن الحسين بن علي بن ابي‌طالب عليهم السلام علمني يا بن رسول الله قولا اقوله بليغا كاملا اذا زرت واحدا منكم .

چونكه شارح سلمه الله تعالي احوال رجال مذكور را تفصيلا متوجه شده و كما هو حقه ذكر فرموده از اينكه بيان اين مراتب بجهت عوام انتفاعي نداشت لهذا ترجمه آن را ترك نموده ترجمه خلاصه كلام در صحت سند اين زيارة مي‌نمائيم بدانكه بعد از ذكر احوال رجال فرمود :

پس بدانكه شيخ تقي شيخ محمدتقي مجلسي (ره) در شرح فقيه ذكر نموده خوابي را كه ديد در فضل اين زيارة و گردانيد آن رؤيا را از جمله مقررات و مرجحات و صورة آنچه ذكر نموده اين است كه گفت در آن شرح زيارة جامعه و جميع ائمه عليهم السلام پيش مشهد هر يك از ايشان عليهم السلام زيارت ميكند زاير در حالتي كه قصدكننده باشد امام حاضر را بالاصالة و ساير ائمه را بالتبع و شخصي كه توفيق حضور خدمت يكي از ايشان عليهم السلام را ادراك نكرده ملاحظه جميع ائمه مي‌كند هر گاه قصد كند در هر مرتبه يكي از ائمه را بترتيب و مابقي را بالتبع بهتر خواهد بود چنانكه من همچو [ص 3] ميكردم و ديدم در رؤياء حقه ● كه تقرير كرد امام ابي‌الحسن علي بن موسي الرضا عليه السلام براي من و تحسين آن فرمود حضرت بر اين زيارت در وقتي كه توفيق داد مرا حق سبحانه تعالي بر زيارة اميرالمؤمنين عليه السلام شروع كردم در حوالي روضه مباركه آن حضرت در مجاهدات نفسانيه تا آنكه گشود حق تعالي ببركت آن حضرت صلوات الله عليه بر من درهاي مكاشفاتي را كه محتمل آن نميتواند شد عقلهاي ناقص ضعيف ديدم در آن عالم رؤيا اگر خواهم ميگويم در ميانه خواب و بيداري از وقتي كه من در رواق عمران بودم كه آمدم بسرمن‌رأي و ديدم مشهد آن را در نهايت بلندي و زينت و ديدم كه بر دو قبر آن حضرات [ص 4] كه علي بن محمد الهادي و حسن بن علي العسكري عليهما السلام باشند لباس سبزي افكنده‌اند از لباسهاي بهشت بجهت اينكه من بآن خوبي و نزافت ( نظافت ظ ) لباس در دنيا نديده بودم و ديدم مولاي ما و مولاي كل خلق صاحب الزمان عليه السلام كه نشسته بود پشت مباركش بقبر بود و رويش بطرف در پس چون ديدم آن حضرت را شروع كردم در زيارة بآواز بلند مثل مداحين پس چون تمام كردم فرمود آن حضرت (ع) چه خوب زيارتي مي‌باشد اين زيارت گفتم مولاي من جانم فداي تو باد اين زيارت زيارت جد تو است و اشاره كردم بجانب قبر آن حضرت فرمود بلي داخل شو چون داخل شدم ايستادم بنزديكي در پس فرمودند پيش بيا گفتم اي مولاي من ميترسم كه بسبب بي‌ادبي كافر گردم حضرت فرمود كه باكي نيست هر گاه باذن ما باشد پس اندكي پيش رفتم و بودم من ترسان و لرزان پس فرمود پيش بيا پيش بيا تا آنكه بنزديك آن حضرت رسيدم فرمود كه بنشين عرض كردم مي‌ترسم مولاي من فرمود كه مترس پس چون نشستم مثل نشستن بنده پيش روي آقاي خود فرمود آن حضرت كه راحت بنشين و مربع بنشين كه تعب بسيار كشيدي پياده و پابرهنه آمدي خلاصه واقع شد از آن حضرت نسبت به بنده خود الطاف عظيمه و مكالمات لطيفه كه ممكن نيست شمردن آنها و فراموش كردم بسيار از آن را پس بيدار شدم از آن خواب و ميسر شد بجهت من در همان روز اسباب زيارت در وقتي كه راه مسدود بود و بجهت من موانع بسيار عظيمي رو داده شده بود چون رفع [ص 5] موانع شد پياده و پابرهنه رفتم تا سرمن‌رأي چنانكه حضرت صاحب عليه السلام فرموده بود و همان شب را بتمامه در روضه مقدسه بسر بردم و زيارت كردم مكرر آن حضرت را باين زيارت و ظاهر شد در راه و در روضه مباركه كرامات عجيبه كه ذكر آنها بتفصيل طول دارد خلاصه كلام آنكه شكي نيست براي من كه اين زيارت از ابي‌الحسن محمد الهادي عليه السلام است بتقرير حضرت صاحب عليه السلام و شكي ندارم كه اين زيارت اكمل زيارات است بلكه بعد از اين رؤيا اكثر اوقات زيارت ميكنم ائمه معصومين صلوات الله عليهم را باين زيارت و در عتبات عاليات زيارت نكردم مگر بهمين زيارت و باين سبب است كه بتأخير انداختم شرح اكثر زيارات را براي آنكه اول اين زيارت را شرح كنم . تمام شد آنچه كه ذكر كرده بود ملا محمدتقي (ره) در شرح فقيه قبل از شرح اين زيارت و ظاهر كلامش اين است كه در نزد او اين زيارت بهمين رؤيا ثابت شده است كه از امام است عليه السلام و وجه ثبوت اين زيارت آن است كه ما اشاره بر آن كرديم سابق از اينكه از قبول كردن كل فرقه محقه اين زيارت را بحيثي كه دو نفر در اين اختلاف نكرده‌اند و از اشتمال او بر الفاظ بليغه و امور بديعه و اسرار منيفه و احوال شريفه فويقه كه گواهي ميدهد عقل سليم بصحت ورود اين زيارت از آن امام عظيم فان علي كل حق حقيقة و علي كل صواب نورا .

فقال (ع) اذا صرت بالباب فقف و اشهد الشهادتين و انت علي غسل فاذا دخلت و رأيت القبر فقف و كبر الله ثلثين ثم امش قليلا و [ص 6] عليك بالسكينة و الوقار و قارب بين خطاك ثم قف و كبر الله ثلثين ثم ادن من القبر و كبر الله اربعين تكبيرة ، يعني چون رسيدي بر در روضه مقدسه پس بايست و شهادتين بگو در حالتي كه با غسل باشي پس چون داخل روضه شوي و به‌بيني قبر شريف را پس بايست و بگو الله اكبر الله اكبر سي مرتبه پس اندكي پيش برو و بر تو باد بسكينه و وقار و نزديك كن گامهاي خود را پس بايست و بگو الله اكبر الله اكبر سي مرتبه پس نزديك قبر برو و بگو الله اكبر چهل مرتبه ، و تحقيق حق مطلب را شارح سلمه الله تعالي بيان فرموده بلفظي كه ترجمه‌اش اين است يعني چون برسي بدر روضه مقدسه علي ساكنها آلاف التحية پس باخبر باش و هشيار شو كه اين روضه حظيره قدس است و محل فرود آمدن افئده ملائكه و جن و انس و معرس ولي حساب آن چناني است كه بسوي او است مآب در هنگامي كه حق قايم شود و باطل مضمحل گردد پس تو در قيام تو ظاهرا نشسته باش باطنا بصورت تشهد و اشك بريز از ديده‌هاي خود بتحقيق كه خوانده شدي براي حساب و در اينجا گويا مي‌شود بر تو كتاب چنانكه حق تعالي مي‌فرمايد هذا كتابنا ينطق عليكم بالحق يعني اين است كتاب ما كه گويا مي‌شود بر شما بحق و راستي و مراد بكتاب ائمه‌اند صلوات الله عليهم و هشيار باش كه موقف تو در روضه مباركه مثل موقف تو است در روز حساب پس بگو اشهد ان لا اله الا الله وحده لا شريك له .

مترجم گويد كه مراد از حظيره قدس بهشت است چه حظيره در لغت باغي را گويند كه بر آن حصار كشيده باشند و قدس ميگويند [ص 7] براي آنكه مقدس و منزه است از كل مكروه و سقم و الم و حزن و شدة و مرض و بلا چنانكه حق تعالي مي‌فرمايد فيها ما تشتهيه الانفس و تلذ الاعين يعني در او است آنچه كه نفس خواهش ميكند و چشم لذت ميبرد چنانكه وارد شده است از اهل عصمة عليهم السلام كه مؤمن در بهشت در قصر خود مي‌بيند نوري را كه ساطع است چون نظر مي‌كند صورت حوريه را مي‌بيند كه از نور او قصرش روشن گرديده پس مي‌پرسد از او كه كيستي تو كه من بهتر از تو نديدم پس ميگويد آن حوريه كه منم آنكه حق تعالي فرموده و لدينا مزيد پس مي‌آيد بسوي آن مؤمن پس مجامعت مي‌كند با آن زن چهارصد سال پس از هم جدا ميشوند بدون اينكه بايشان ملالي رو داده باشد و در حديث ديگر وارد شده كه مؤمن در بهشت در قصر خود چون ببيند نوري را كه روشنايي انداخته در قصر خود پس گمان ميكند كه آن نور خداي تعالي است كه تجلي كرده بر آن بنده پس نظر ميكند صورتي بنظرش در مي‌آيد چنانكه يكي از شما ستاره را به‌بيند پس مضطرب مي‌شود و ميگويد كيستي تو كه من بهتر از تو نديدم پس ميگويد منم آنكه خداي تعالي فرموده فلاتعلم نفس ما اخفي لهم من قرة اعين پس قصد مي‌كند مؤمن بسوي آن زن ميگويد كه برنخيز اي دوست خدا بدرستي كه من بجهت توام پس فرود مي‌آيد بسوي آن مؤمن پس معانقه مي‌كنند چهارصد سال در توانائي صد جوان پس جدا ميشوند از هم بدون اينكه ملالي بايشان برسد و در روايت ديگر وارد شده كه قصور [ص 8] اهل بهشت از يك ياقوت سرخ و زمرد سبز و در سفيد و همه اينها ديده مي‌شود باطن ايشان از ظاهر ايشان و ظاهر ايشان از باطن ايشان و اگر از طلا و نقره باشند باز چنين است بجهة اينكه طلا و نقره بهشت شفاف مي‌باشد و حاجب ماوراء نيست و چگونه خواهد بود در چنين مكاني شدت و الم و فقر و هرم در تفسير قوله تعالي اذا رأيت ثم رأيت نعيما و ملكا كبيرا وارد شده از اهل بيت عصمت عليهم السلام كه ملائكه مقربين مي‌آيند بسوي قصر مؤمن در بهشت به پارچه‌هاي از نور و طلب اذن ميكنند بر آن باينكه پروردگار ميخواند آن بنده را بجهة زيارت پس مي‌زنند حلقه در قصر را و ميگويند يا علي پس دربانان پرسند كيست بر در ملائكه گويند كه مائيم فرستاده پروردگار جل و علا بسوي ولي الله و اذن ميخواهم در زيارت پس ميگويند بايستيد تا اينكه ما اذن بپرسيم پس ميزنند حلقه در ديگر قصر را و ميگويند يا علي پس بگويند دربانان ديگر كه كيست بر در گويند دربانان اول كه ملائكه مقربين بر در قصر ايستاده و اذن دخول بجهت زيارت مؤمن ميخواهند پس ميگويند كه بگوئيد بايشان كه بايستند تا ما اذن بطلبيم و آن دربانان بر در ديگر مي‌آيند و همچنين تا منتهي مي‌شود بدر اخير پس آن دربانان ميگويند كه ولي الله با زوجه خود حوريه خلوت كرده است پس مي‌ايستند ملائكه تا آن زماني را كه خدا ميداند تا اينكه فارغ مي‌شود مؤمن پس اذن ميدهد ملائكه را پس داخل ميشوند بر او از درهاي غرفه و سلام ميكنند بر آن مؤمن و ميگويند كه [ص 9] پروردگار تو ميخواند ترا بجهت زيارة ● و اين است تفسير قوله تعالي و الملائكة يدخلون عليهم من كل باب سلام عليكم بما صبرتم فنعم عقبي الدار و امثال اين مذكورات احاديث الي غير النهايه وارد شده پس ثابت شد كه بهشت مقدس و منزه از جميع مكاره و آلام مي‌باشد پس حظيره قدس باين اعتبار ميگويند بدانكه دوستي ائمه معصومين سلام الله عليهم اجمعين بهشت است و دشمني ايشان دوزخ است يعني مستوجب بهشت نمي‌شود مگر كسي كه دوست ايشان عليهم السلام باشد و مستوجب دوزخ نميگردد مگر كسي كه دشمني با اهل بيت داشت باشد و حديث انا قسيم الجنة و النار و يا علي انت قسيم الجنة و النار اشاره بهمين معني مي‌باشد و دليل بر اين مدعا آنكه كه هيچكس مستوجب رضوان و غفران حضرت سبحان نميگردد مگر وقتي كه معرفت ذات و اسماء و صفات و احكام و شرايع او را حاصل شد و اين معرفت ممكن نيست بجهت احدي نه ملك مقرب و نه نبي مرسل و نه عبد صالح مگر بتعريف و دلالة ائمه معصومين عليهم السلام چنانكه سيد الوصيين اميرالمؤمنين عليه و علي اخيه و اولاده صلوة المصلين ابد الآبدين مي‌فرمايد لايعرف الله الا بسبيل معرفتنا يعني خدا جل و علا شناخته نمي‌شود مگر بآن طريقي كه ما دلالة بر آن نموده‌ايم اين يكي از معاني اين حديث است تفصيل مطلب انشاء الله بعد خواهد آمد پس هر كس كه مبغض شد ايشان را اخذ نخواهد كرد و هر كس كه [ص 10] بشناسد خدا را بغير تعريف ايشان مشرك خواهد بود و مشرك را آمرزش نباشد چه صريح قرآن ناطق است كه ان الله لايغفر ان يشرك به و يغفر ما دون ذلك لمن يشاء پس مستوجب نار خواهد بود و حديث قدسي اني لادخل الجنة من اطاع عليا (ع) و ان عصاني و ادخل النار من عصي عليا و ان اطاعني اشاره بهمين معني است چه هر كس كه معرفت را از آن منبع حكمت اخذ نمود و اطاعت آن حضرت نمود بعينه اطاعت خداوند كرده است و معاصي جزئيه معارضه با آن نميتواند كرد خداوند خواهد آمرزيد چنين كسي را و هر كس كه اخذ نكرد معرفت از آن حضرت اطاعت او خداي را عين معصيت او است چه ما ثابت كرديم كه اخذ احكام و شريعت بدون اين چهارده نفر عين شرك بخدا است طاعت مشرك چه نفع مي‌بخشد پس در نار خواهد بود و بر همين قياس است حديث حب علي حسنة لايضر معها سيئة و بغضه سيئة لاتنفع معها حسنة و همچنين وارد شده كه شخصي مي‌گفت اللهم ادخلنا الجنة حضرت امام بحق ناطق جعفر بن محمد الصادق عليه السلام فرمودند بآن شخص لاتقل هكذا انتم في الجنة بل قل اللهم لاتخرجنا منها يعني مگو كه خدايا ما را داخل بهشت گردان بلكه شما در بهشتيد بگو خدايا ما را از بهشت بيرون مكن و در حديث ديگر از امام ابي‌الحسن علي بن موسي الرضا در فضل زيارت آن حضرت مروي است كه آن حضرت فرمود ان بخراسان لبقعة يأتي عليها زمان تصير مختلف الملئكة فلايزال فوج ينزل و فوج يصعد الي ان ينفخ الصور فقيل [ص 11] له يا بن رسول الله و اية بقعة قال هي ارض طوس و هي والله روضة من رياض الجنة من زارني في تلك البقعة كان كمن زار رسول الله (ص) و كتب الله له ثواب الف حجة مبرورة و الف عمرة مقبولة و كنت انا و آبائي شفعاؤه يوم القيمة يعني بدرستي كه در خراسان بقعه‌ايست كه مي‌آيد بر آن زماني كه مكان آمد و شد ملائكه گردد پس هميشه فوجي از ملائكه فرود مي‌آيند در آن بقعه و فوجي بالا ميروند تا اينكه صور دميده شود پس حضار عرض كردند يا بن رسول الله كدام بقعه است آن فرمود آن بقعه زمين طوس است و آن زمين بخدا قسم باغي است از باغهاي بهشت هر كس كه زيارت كند مرا در آن بقعه مثل كسي است كه رسول الله (ص) را زيارت كرده باشد و مي‌نويسد خداي تعالي در نامه اعمال او ثواب هزار حج و هزار عمره قبول شده و مي‌باشم من با پدران خود شفيع آن زاير در روز قيامت و امثال اين احاديث بسيار است و ادله عقليه مشار باين هستند اين است معني حظيره قدس .

اما فقره ثانيه كه محل فرود آمدن افئده ملائكه و جن و انس است پس بدانكه افئدة جمع فؤاد است و بجهت فؤاد سبب استعمال اهل شرع عليهم السلام اسامي متعدده مي‌باشد اول نور الله دوم مظهر الله سيم آية معرفة الله چهارم معلوم پنجم سر ششم احدية هفتم نور مشرق از صبح ازل هشتم صبح طالع نهم علم دهم نفس .

اما اول پس در حديثي كه مأثور است از خير الوصيين اميرالمؤمنين علي اخيه و عليه و اولاده صلوة المصلين [ص 12] و آن اين است اتقوا فراسة المؤمن فانه ينظر بنور الله چون سؤال كردند از آن حضرت كه مراد بنور الله چيست فرمود كه فؤاد .

اما دوم پس در حديثي كه باز از آن حضرت مأثور است كه لاتحيط به الاوهام بل تجلي لها بها و بها امتنع منها يعني احاطه نمي‌كند بكنه ذات حق اوهام بلكه تجلي كرده براي آن اوهام بنفس خودشان نه بشئ ديگر و بآن اوهام محجوب شده است از اوهام چنانكه امام موسي كاظم عليه السلام مي‌فرمايد ليس بينه و بين خلقه حجاب غير خلقه احتجب بغير حجاب محجوب و استتر بغير ستر مستور يعني نيست ميانه حق و خلق حجابي بغير نفس نفس خلق محجوب شد از خلق بدون حجاب عليحده و پنهان شد از ايشان بدون پوشش غيري ، تو خود حجاب خودي حافظ از ميان برخيز ،

از فريب نقش نتوان خامه نقاش ديد ور نه در اين سقف ( زنگاري ظ ) يكي در كار هست

زينهار كه از اين كلمات ميل بباطل مكنيد كه آنچه را كه صوفيين فهميده‌اند غلط است و ( فيما ظ ) بعد انشاء الله تعالي بيان اين مدعا خواهد شد تفطن و ظهور الله بعبد براي عبد بفؤاد معلوم ميگردد .

اما سيم پس براي اينكه صفة الله است و شئ را بصفت او مي‌شناسند و صفت آية معرفت ذات است چون معرفة الله بفؤاد حاصل مي‌شود پس آيه معرفة الله خواهد بود .

اما چهارم پس در حديثي كه باز از آن حضرت عليه السلام مأثور است كه فرمودند در معني حقيقة كشف سبحات جلال من غير اشارة محو الموهوم و صحو المعلوم چون كشف سبحات جلال و محو موهوم كه عبارت باشد از قطع نظر نمودن از هر كه خيال و [ص 13] قلب توجه بآن مي‌نمايد حاصل شد صحو معلوم خواهد حاصل شد كه آن صفة الله باشد و آن فؤاد است .

اما پنجم باز در همان حديث شريف مي‌فرمايد هتك الستر لغلبة السر چون هتك شد استار و حجب ميانه اين كس و ميانه حق تعالي ظاهر مي‌شود حق براي او و اين است مراد بغلبه سر و نيست مراد از هتك استار و حجب و ظهور حق اينكه هيچ باقي نمي‌ماند مگر حق چنانكه آن شخص گفته :

چه ممكن گرد امكان برفشاند بجز واجب ديگر چيزي نماند

بلكه مراد اين است كه نور الله تجلي مي‌كند بآن عبد و مي‌شناسد بآن نور حق را و آن فؤاد است .

اما ششم پس باز در همان حديث شريف مي‌فرمايد جذب الاحدية لصفة التوحيد بعد از آنكه جذب صفة توحيد كه عبارت از سبحات جلال و موهوم است شد باقي نخواهد ماند مگر احدية كه فؤاد عبارت از آن است و مراد از احدية حقيقة و ذات تو است با قطع نظر از اعتبارات و شئونات چه توئي كه تواني زايل كرد نفس خود را و آنچه مرتبط باو است چنانكه شاعر ميگويد : تو خود حجاب خودي حافظ از ميان برخيز ، و شاهد بر مدعا قول حق سبحانه و تعالي است در حديث قدسي چون سؤال كرد پيغمبري از پيغمبران از كيفيت وصول بمقام قرب و انس بقول خود يا رب كيف الوصول اليك يعني بار الها چگونه بدرجه وصل تو توان رسيد و بچه حيله مشاهده مقام قرب توان نمود فرمود حق جل و علا الق نفسك و تعال الي يعني هوية خود را بينداز و جبل انيت را منهدم ساز آن زمان بسوي من بيا نعم ما قال :

[ص 14]

اي نه يله ده يله هر ده يله كن صراف وجود باش خود را جله كن

يك صبح باخلاص بيا بر در دوست گر كام تو برنيامد آنگه گله كن

اما هفتم پس باز آن حضرت صلوات الله و سلامه علي اخيه و عليه و اولاده صلوات المصلين ابد الآبدين مي‌فرمايد كه نور اشرق من صبح الازل فيلوح علي هياكل التوحيد آثاره نور خبر مبتدا محذوف است مقدر كلام اين است كه الحقيقة نور يعني حقيقة معرفة الله نوري است كه مشرق و طالع است از صبح ازل و مراد از اشراق و طلوع حدوث آن نور است نه آنچه توهم كرده‌اند جمعي ● كه آن نور ذات مجرد از كل اعتبارات خلقيه و حقية است و مراد از صبح مشيت است كه عبارت از فعل الله باشد و مراد از ازل ذات لم‌يزل حق سبحانه تعالي است و [ص 15] مراد از توحيد در هياكل التوحيد صفت نور است و مراد از هياكل صفت توحيد است و مراد از آثار صفة هياكل يعني حقيقت نوري است كه مشرق است از صبح مشيت و همين است وجود بدون قيود و حدود و سبحات مكشوفه كه از اين گاهي تعبير بفؤاد ميكنند و گاهي بوجود بدون قيود تعبير مينمايند و گاهي نور الله ميخوانند و اسامي مذكوره قبل و غير مذكوره و توحيد صفة نور است يعني آن نور در مكاني نيست و مكاني خالي از اين نه قبلي برايش صورت نه‌بندد و بعدي بجهت او متصور نه بلكه قبلش عين بعدش است و خفايش عين ظهورش است اولش نفس آخرش است ظاهرش حقيقت باطنش است و همه جهات جهات او است و خالي از او جهتي ني در زماني نيست و وصفي بر او واقع نمي‌شود و نيست چون او چيزي هر چه را كه توهم كني آن غير او است بري است از امكنه و حدود و جهات و اوقات و اضداد و انداد و كلية و جزئية و عموم و خصوص و اجمال و تقييد و ساير صفات خلقيه و اين است معني ليس كمثله شئ هر گاه آن صفت را كه عبارت از نور باشد بصفات خلق بشناسيم لازم است كه پروردگار را بصفات خلق بشناسيم چه از اسامي اين نور يكي نفس است چنانكه مي‌آيد و حضرت اميرالمؤمنين افضل الاولين و الآخرين نفس رسول الله سيد المرسلين مي‌فرمايد من عرف نفسه فقد عرف ربه پس چون نفس را بصفات خلق شناختيم پس رب را بصفات خلق خواهيم شناخت تعالي الله عن ذلك علوا كبيرا توهم مكن كه صحيح نيست اتصاف ممكن بصفات [ص 16] واجب عقلا و نقلا كه ما بجهة رفع توهم تو ميگوئيم صحيح است عقلا و نقلا اما عقلا كه گذشت و ديگر اينكه چون از كل انوار نفس تجريد كردي و از هر ملاحظه قطع نظر نمودي بلكه از ملاحظه قطع نظر قطع نظر نمودي بلكه از قطع نظر قطع نظر نمودي و ملاحظه ترك ملاحظه ننمودي لازم است كه متصف سازي نفس را باين صفات چو باقي نمي‌ماند مگر وجودي كه ملتبس نمي‌شود بچيزي و نيست مثلش چيزي بجهت اينكه اين التباس و مماثله غير تو است تجريد ترا لازم است ● و اما فعلا پس بجهت موجود بودن امثال اين فقرات در ادعيه و در احاديث و نظر كن كلام صاحب العصر و الزمان عليه و علي آبائه آلاف التحية و السلام و در دعاي كل يوم شهر رجب مي‌فرمايد فجعلتهم معادن لكلماتك و اركانا لتوحيدك و آياتك و مقاماتك التي لا تعطيل لها في كل مكان يعرفك بها من عرفك لا فرق بينك و بينها الا انهم عبادك و خلقك فتقها و رتقها بيدك بدؤها منك عودها اليك و اين كلمات واضحة الدلالات صريح بر مطلب ما مي‌باشند توهم مكن كه اين مساوات من جميع الوجوه است تا لازم بيايد كه حادث قديم باشد بلكه اين مساواة در تعريف و تعرف و معرفة است چنانكه در مابعد انشاء الله تمثال بقائم خواهم زد و بيان مرام بنهجي خواهيم نمود كه زنگ شبهه از آئينه خواطر طالبين حق زدوده گردد بخلاف كساني كه تشكيك را سرمايه زندگاني خود نموده باشند كه ايشان ابد الآبدين در اين ورطه خواهند بود ،

در اين ورطه كشتي فرو شد هزار كه نامد از آن تختهٔ بر كنار [ص 17] 

و حاصل آنكه اين تجريد از كل بانوار صفت نور است و همين تجريد عبارت از توحيد است كه سابق گفتيم صفت نور است و بايد كه بجهت آن نور صفتي باشد كه افاده تجريد كند و الا چه معني خواهد داشت تجريد چه تجريد بعد از اندكاك جبل انية (ظ) و انهدام اساس هوية است و آن صفت مفيده تجريد را هيكل توحيد گويند و از براي آن نور آثاري هست كه صادر مي‌شود از هيكل توحيد و همين مراد از قول آن حضرت عليه السلام است كه تلوح علي هياكل التوحيد آثاره و مراد بتلويح آثار بر هياكل ظهور آثار است بر آن در حالتي كه مشابه است مر آن هياكل را چه طريقه استاد سلمه الله تعالي اين است كه اثر مشابه صفت مؤثر است بدليل حكمت و دليل مجادله اما دليل حكمت پس ميگوئيم كه حق تعالي در كلام مجيد خود مي‌فرمايد سنريهم آياتنا في الآفاق و في انفسهم حتي يتبين لهم انه الحق چون نظر ميكنم در آفاق و آثار هيچ اثري را مشاهده نميكنيم مگر اينكه شباهت دارد با فعل مؤثر كه صفت او است و هيچ دلالت بر نفس مؤثر ندارد مثلا حسن خط يا سوء خط دلالت بر استقامت حركت دست كاتب و اعوجاج آن مي‌كند و هيچ دلالتي بكاتب ندارد باحدي از دلالات ثلث بلي اينقدر دلالت دارد كه اين اثري است از كاتب و آن مؤثر است و ليكن دلالت ندارد مشابهت آن با كاتب را و اما دليل مجادله بالتي هي احسن اين است كه اثري كه از فعل صادر مي‌شود خالي از اين نيست يا اينكه از براي آن اثر هيئتي هست يا نيست شق دويم باطل است [ص 18] بحكم ضرورت و شق اول خالي از اين نيست يا آنكه مشابهت با فعل دارد يا ندارد بلكه مشابهت بغير دارد شق ثاني جايز نيست و الا صحيح نخواهد بود اسناد آن اثر را بفعل چه مباين شئ چگونه مسند بشئ ميتواند شد پس اول محقق خواهد شد كه آن هيئت بايد شباهت بفعل داشته باشد اگر حجاب غفلت از پيش روي ما بردارند هرآئينه مشاهده خواهيم كرد كه كل افعال شخص شباهت بفعل او دارد پس ظاهر شد باين بيان براي تو كه آثار آن نور ظاهر ميشوند بر صورت فعل او كه هياكل توحيد باشد پس مراد حضرت عليه السلام آن بود و الله اعلم كه ميخواست بيان كند بجهت كميل كه هر چه منسوب است بسوي تو از صفات ذات چون توحيد و از صفات فعل مثل هياكل توحيد و از آثار فعل مثل آثار غير ذات و حقيقت تو كه فؤاد عبارت از آن است مي‌باشد تا بداند فناي اين اشياء را در بقاي ذات اين است تحقيق مرام در اين مقام .

اما هشتم باز در همان حديث شريف فرموده اطفأ السراج و قد طلع الصبح بدانكه مراد از سراج نور علمي و عقلي و نور بصري و سمعي و شمي و ذوقي و لمسي است يعني اي كميل هر گاه نظر بكني بخيال و علم تو كه ادراك نمي‌كند مگر صور مجرده را و نظر بكني بعقل تو كه ادراك نميكند مگر معاني مجرده را و نه بچشم تو كه ادراك نميكند مگر الوان را و نه بگوش تو كه ادراك نمي‌كند مگر اصوات را و نه بشم تو كه ادراك نمي‌كند مگر روايح را و نه بلامسه تو كه ادراك نمي‌كند مگر اجسام را و نه بذوق تو كه ادراك نمي‌كند مگر [ص 19] طعوم را و چراغي در ظلمات جسم بغير از اين قواي ظاهره و باطنه براي تو نيست چون استعمال ننماي ايشان را در آنچه مخلوقند براي آن پس اطفاء نمودي آن را و نميتواني اطفاء نمود مگر وقتي كه مستغني شوي از ايشان بنوري كه اقوي است از ايشان مثل طلوع صبح مثلا چه صبح چون طالع شد احتياجي بچراغ نيست چه طلوع صبح روشن مي‌كند جميع ظلمات را بخلاف سراج پس چون ظاهر شد آن نور عظيم بسبب طلوع صبح ازل باطل مي‌شود فائده چراغهاي مذكوره چه او را بعد از اين انتفاعي نخواهد بود در انكشاف آنچه استعمال ايشان بجهت كشف آن بود بعلة اينكه نور قوي چون ظاهر شد باطل مي‌شود فائده انوار ضعيفه لهذا فرمود حضرت اطفأ السراج و قد طلع الصبح ، خورشيد را نجسته كسي با چراغها ، و مراد از صبح طالع فؤاد است چه اين فقرات را با يكديگر فرقي نيست و ليكن در ثاني زيادتي بيان است بالنسبه بسوي اولي و مطلوب يكي است چه از كلام كميل زدني بيانا معلوم مي‌شود .

اما نهم پس در بيتي كه از آن حضرت صلوات الله عليه مشهور است كه فرمود :

اري العلم في ذل و جوع و محنة و بعد عن الآباء و الاهل و الوطن

بعد از اينكه ذل نفس و جوع بجهت رضاي حق تعالي و محنة در عبادت حق طلبا لمرضاته و قطع نظر از كل عالم و از كل ما يأنس به الانسان و از كل اجسام و اجساد و ما فيها من العقول و النفوس و القوي الظاهرة و الباطنة بجهة شخص حاصل شد ظاهر خواهد شد براي او آية الله و صفة الله و نور الله و فؤاد كه حق تعالي را خواهد شناخت [ص 20] حق شناختن و اين را حضرت در اين بيت علم ناميده است كه فرموده مي‌بينم من علم را در مذلة و گرسنگي و عبادت حق تعالي و قطع نظر نمودن از آنچه غير خدا است و شرح اين بيت كما هو حقه بتفصيل طويل در رساله منفرده مسماة بزاد السالكين بيان نموده‌ام هر كه خواهد رجوع بآن كند تا معلوم گردد باو حق مدعا .

اما دهم پس در حديث كه باز از حضرت اميرالمؤمنين عليه السلام مأثور است كه فرموده من عرف نفسه فقد عرف ربه و طريق معرفت نفس و تلازم بين معرفتين قبل ذكر شد تكرار مستكره است و تخصيص دادن شارح مد ظله فؤاد براي ملائكه و جن و انس بجهت شرافت ايشان بر مخلوقات و از جهت اينكه چون مدعا وقوف بر در روضه مباركه است و از براي ساير خلق اين نوع وقوف نيست لهذا تخصيص داده ايشان را بذكر و الا بجهة هر خلقي حتي جماد و نبات فؤاد هست يعني صفتي هست كه بآن خداي را مي‌شناسند و پرستش مي‌نمايند و مراد بفرود آمدن افئده تذلل و انكسار و حقارت ايشان است چه كل خلق بجهة ائمه سلام الله عليهم مخلوقند و ايشان علل اربع وجود مخلوقند چنانكه پيشواي ارباب هدي علي مرتضي عليه السلام ما دامت الارض و السماء مي‌فرمايد نحن صنايع ربنا و الخلق بعد صنايع لنا يعني ما صنايع خدائيم و خلق صنايع مايند و تفصيل اين مطلب بعد خواهد آمد اين است بيان معني كلام شارح محل فرود آمدن افئده ملائكه و جن و انس بر سبيل اختصار و اقتصار ● [ص 21] اما فقره ثالثه كه آن معرس ولي حساب است پس معني اين فقره اين است كه چون داخل روضه مباركه شوي باخبر باش كه اين مرقد ولي حساب است كه بسوي او است مرجع و مآب خلق در وقتي كه حق قايم شود و باطل مضمحل گردد كه عبارت از روز قيامت باشد بدانكه بجهت ايشان صلوات الله عليهم چهار مقام است اول مقام سر مقنع بسر است كه در اين مقام محل مشية الله‌اند مثل كسر و انكسار كه در اين مرتبه تضايف ميان ايشان و مشيت است كه تعقل احدهما موقوف به تعقل آن ديگر مي‌باشد مثل ارض كه محل از براي شعاع شمس است كه اگر ارض نبودي بجهت شمس ظهوري نبودي و مقام ثاني مقام معاني است كه در اين مقام عين الله الناظرة و جنب الله و يد الله و رحمة الله و قدرة الله مي‌باشند و مقام ثالث مقام ابواب و سفارة و وساطة ميانه حق و خلق در افاضه فيض از جانب حق بخلق و قبول خلق آن فيوضات را پس ايشان باب الله‌اند بسوي خلق در افاضه وجود و ساير فيوضات رحمانية و باب الخلقند بسوي خدا در قبول فيض و مقام رابع مقام امامت است كه در اين مقام خير خلق خدايند و حجة الله‌اند بر خلق و هاديند خلق را از ظلمات جهالت بوادي هدايت و تفصيل مطلب كما هو حقه انشاء الله تعالي در شرح و موضع الرسالة بيان خواهد شد . پس معلوم شد براي تو از اين بيان كه ائمه معصومين عليهم السلام ولي حساب و مرجع و مآب خلق مي‌باشند در [ص 22] مرتبه معاني چنانكه ابوجعفر محمد الباقر عليه السلام مي‌فرمايد در حديث طويلي الي ان قال نحن جنبه و يده و لسانه و حكمه و علمه و حقه اذا شئنا شاء الله و يريد الله ما نريد الي ان قال و لو شئنا خرقنا الارض و صعدنا السماء و ان الينا اياب هذا الخلق ثم ان علينا حسابهم ، اما فقره رابعه پس تو در قيام خود ظاهرا نشسته باش باطنا بصورت تشهد بيان آن بر وجه اجمال و اختصار اين است كه چون بدر روضه مقدسه برسي هشيار و باخبر باش كه موقف تو در آن مكان عالي مثل موقف تو است در يوم حشر بجهت حساب و صورت آن موقف صورت تشهد است بعلة اينكه حق عزوجل هيچ چيز خلق نكرده مگر آنكه مثالي محسوس برايش خلق نمود و عقول ناقصه و ادراك ضعيفه بني‌نوع انسان از آن پي بمعارف رباني برند و در مقام انكار آن برنيايند چنانكه در كلام معجزنظام مي‌فرمايد و يضرب الله الامثال للناس لعلهم يتفكرون و مثال موقف حساب را در نماز بخلق نموده است زيرا كه بنده در نماز چون ركوع كند بخواطر مي‌آورد كه من اول از خاك بودم پس تذلل و حقارت او در نزد مولاي جليل زياده گردد پس سر بالا برميدارد بخواطر مي‌آورد كه خداوند عالم مرا از خاك آفريده و خلعت حيات در من پوشانيد و مرا تفضيل و تشريف داد بر موات و اعدام چون بسجده رود بخواطر مي‌آورد كه پس از اين زندگاني موتي هست كه خواهم مرد و باز عود بسوي خاك خواهم كرد چون سر از سجده بردارد بخواطر مي‌آورد كه بعد از موت حياتي هست كه خداوند عالم [ص 23] ما را زنده خواهد كرد و بقدر اعمال و افعال هر يك ما را جزا خواهد داد و از ما سؤال خواهد كرد كه كيست پروردگار تو و كيست پيغمبر تو در جواب خواهم گفت اشهد ان لا اله الا الله وحده لا شريك له الي آخر التشهد پس صورت تشهد صورت موقف حساب است در قيامت پس چون ثابت شد كه امام عليه السلام ولي حساب است پس در حضور مباركش بايد در كمال تذلل و تواضع بود مثل موقف حساب روز قيامت بفهم اي عزيز كه مسلك دقيق است و فهم ضعيف تا از صراط مستقيم دور نگردي .

چون شارح مد ظله و طال بقائه وجه وقوف بدر حرم محترم را بيان فرمود اكنون بيان مي‌فرمايد كه سبب شهادتين چيست بلفظي كه ترجمه‌اش اين است : كه اين است و جز اين نيست مي‌باشد اين موضع موضع شهادتين بعلت اينكه هر كه بشناسد كه كجا است اين مكاني كه ايستاده است زائر مي‌بيند حال خود را چون حال ملئكه در عالم انوار چون ديدند آن نور محمد (ص) و آل او را صلوات الله عليهم در غايت تلألأ و لمعان گمان كردند كه نور پروردگار است پس تسبيح كردند انوار خدايرا بلفظ سبحان الله تا بدانند ملئكه كه اين انوار بندگان خدايند پس تسبيح كردند ملائكه و گفتند سبحان الله و تو اي زاير اگر در محبت ايشان صلوات الله عليهم ثابت‌قدمي و شناختي ايشان را بنورانية مي‌بيني خود را كه ايستاده آن مكاني را كه ملائكه ايستاده‌اند و نظر ميكني بآنچه ملئكه نظر بر آن ميكردند و توهم ميكني آنچه را كه ملئكه توهم ميكردند و ميشنوي از [ص 24] كسي كه بدر روضه‌اش ايستاده گواهي ميدهد باينكه نيست معبودي سزاوار پرستش موجود مگر خداي يگانه بي‌مانند و گواهي ميدهد كه ما بندگان اكرام كرده شده‌ايم كه پيشي نميگيريم خداوند را بگفتار و بفرمان او عمل‌كنندگانيم ميداند آنچه را كه پيش روي ما است و آنچه پشت سر ما است و شفاعت نمي‌كنيم مگر كسي را كه خداوند از او خشنود باشد و از خشيت حق سبحانه تعالي ترسان و هراسانيم پس چون شنيدي بگوش دل خود اين كلمات را از آن امام عليه السلام ميگوئي اشهد ان لا اله الا الله وحده لا شريك له و باين شهادت كه امام عليه السلام داد ميشناسي كه سيد و فخر ايشان و واسطه ميانه ايشان و ميانه پروردگار ايشان محمد بن عبدالله بنده خدا است و فرستاده او است بكل خلق پس ميگوئي اشهد ان محمدا صلي الله عليه و آله عبده و رسوله و اين دو شهادت شرح اين است كه حق تعالي بپا داشت حق را و ميراند باطل را .

مترجم گويد كه مراد از قول شارح استاد سلمه الله تعالي اگر معرفة نورانية معرفة باطنية است باينكه بداني كه ايشان عليهم السلام محال مشية الله‌اند و ايشان معاني الله‌اند و ايشان باب الله‌اند و ايشان مفاتح خزائن غيبند و ايشان خزائنيند و ايشان غيبند هر كه شناخت ايشان را خداي را شناخت هر كه جاهل شد ايشان را خداي را جاهل شد و هر كه انكار نمود ايشان را خدا را انكار نمود و بايشان رزق ميدهد و خلق مي‌كند و باران نازل مي‌كند و بازميدارد آسمان را كه بيفتد بزمين و ميميراند [ص 25] و زنده مي‌كند و حشر مي‌كند و حساب مي‌كند و ايشان ولي الله‌اند از عز نه ذل اذ ليس له ولي من الذل و ايشانند كه هر گاه آنچه درخت كه در روي زمين است قلم گردند و هفت دريا مداد شوند تمام نمي‌شود ذكر فضل ايشان و مرتبه ايشان و ايشانند كه ملكي گام برنميدارد مگر باذن ايشان و ايشانند كه ارسال كردند رسل را و هدايت نمودند سبل را و ايشانند كه خدا بلسان ايشان تكلم مينمود با انبياء و ايشانند كه ارض هرگز از وجود ايشان خالي نبود و ايشانند كه با كل انبياء بودند مخفي و با محمد (ص) پيغمبر آخر الزمان بودند آشكارا و ايشانند كه شمس و قمر و نجوم ببركت اسم ايشان روشنند و امثال اينها از فضايل و مراتب كه براي ايشان است صلي الله عليهم اجمعين و لعنة الله علي اعدائهم و مبغضهم الي يوم الدين الحاصل آنكه هر كس كه عارف شد بحق ايشان بمعرفة باطنيه و بشناسد مراتبي را كه مرتب گردانيده حق تعالي بجهت ايشان چون داخل روضه مقدسه مباركه يكي از ايشان صلوات الله عليهم مي‌شود ظاهر مي‌شود براي او نور عظمة و كبرياء مي‌بيند حال خود را مثل حال ملائكه در عالم انوار كه چون ديدند انوار ايشان را صلي الله عليهم گمان كردند كه نور حق تعالي است پس تسبيح كردند آن انوار تا بدانند ملائكه كه ايشان عبادند و خدا از صفات ايشان منزه و مبرا مي‌باشد تعالي عما يقولون علوا كبيرا گمان مكن اي متوهم كه بجهت من اين مظنه نيست چه من قطع دارم باينكه ايشان عبادند [ص 26] و مخلوقند كه حق تعالي گرامي داشته است ايشان را و تفضيل داده بر جميع خلق و ميدانم كه اين عظمة عظمة امام است و اين گمان نميكنم پس دليل جاري نخواهد شد بعلت اينكه ميگوئيم كه آنچه را كه تو ادعا داري كه من از عظمة الله شناخته‌ام مقدار رأس شعيري از عظمة امام نيست :

وصف ترا چنانكه توئي چون كنم خيال كز هر چه در خيال من آيد زياده‌اي

و خلق را چه حد و قابليت كه معرفت بهمرسانند عظمت امام را فضلا عن معرفة الله نشناخت خداي را مگر امام و نشناخته امام را مگر خدا چنانكه جناب اقدس نبوي صلي الله عليه و آله فرمود يا علي مايعرفك الا الله و انا و مايعرفني الا الله و انت و مايعرف الله الا انا و انت يعني كه يا علي نشناخت ترا احدي بجز خدا و من و نشناخت مرا احدي بجز خدا و تو و خدا را نشناخت احدي بجز من و تو پس چگونه تواني تو ادعاي معرفت امام كرد و حال آنكه حصر نمود رسول الله صلي الله عليه و آله كه بجز ما كسي ما را نميشناسد پس چون داخل روضه ميشوي مشاهده ميكني آن عظمت و كبرياء كه در نظر تو مافوقش متصور نيست گمان بكني بلكه قطع داري كه اين كبرياء خلق را نمي‌باشد پس در آن وقت تكبير ميگويد امام و تسبيح و تهليل مي‌كند تا بداني كه اين كبرياء از حق جل و علا نيست بلكه از عبدي است از عباد او و از خلقي است از مخلوقات او كه خلق كرده او را بقدرت خود و تربيت كرده او را بنعمت خود عظمة الله فوق اين است و كبرياء الله نه چنين است و ما للتراب و رب الارباب بلكه نسبت اين عظمت با عظمة الله مثل نسبت [ص 27] قطره است بدريا و ذره است بخورشيد و از اين جا است كه سيد الوصيين اميرالمؤمنين علي اخيه و عليه و زوجته و اولاده صلوات المصلين ابد الآبدين مي‌فرمايد كه الغلاة صغروا عظمة الله يعني غلاة كوچك شمردند عظمت حق تعالي را چه ايشان لعنهم الله ديدند كه اين عظمت را فوقي نيست و برتر از اين تصور نميتوان كرد حكم كردند كه بايد ايشان خدا باشند نفهميدند كه عظمة الله مدرك نمي‌شود و خلق كه حادث است چگونه ميتواند ادراك كند قديم را بدانكه مراد بتكبير امام اين نيست كه تكبير كند يا تهليل نمايد باينكه بشنوي تو بگوش تو بلكه مراد اين است كه مي‌اندازد در دل تو از كمال رأفة و عطوفة كه ايشان را صلوات الله عليهم با شيعيان هست كه اي زائر اين كبرياء كه مشاهده ميكني از حق تعالي نيست و آن عظمت را شما ادراك نميتوانيد كرد چه حادث نميتواند كه ادراك كند عظمت قديم را بلكه اين عظمت از ما است و ما حادثيم چنانكه شما حادثيد و اين عظمت مدركه عظمت حادث است نه عظمت قديم والله كه شخص چون داخل شود بر امام عليه السلام هر گاه امام محافظت او نكند و در قلبش قذف ننمايد آنچه مذكور شد و بحال خود او را واگذارد يا اينكه امام را خدا ميداند يا اينكه ادني ناس ميشمرد چنانكه سببش بر اولي الافئده مخفي نيست و مراد از قول شارح سلمه الله و باين شهادت بخدا مي‌شناسي كه سيد ايشان اين است كه چون گواهي داد بر اينكه نيست معبودي سزاوار پرستش بغير از خداوند حي و قيوم بايد كه اين خداي [ص 28] سزاوار پرستش مستجمع جميع صفات كمالية چون صفات قدس مثل سبحان و قدوس و عزيز و صفات اضافه مثل سميع و بصير و عليم و قدير و امثال اينها و صفات خلق كه خالق و رازق و معطي و غير ذلك باشد و منزه و معرا از كل عيوب و نقصان و از تشابه بخلق باشد پس جسم نخواهد بود جوهر نخواهد بود عرض نخواهد بود بجهت او اولي نخواهد بود و آخري نخواهد بود بلكه اوليتش نفس آخريتش است و قبليتش عين بعديتش است معلوميتش عين مجهوليتش است مدرك نمي‌شود بحواس و مقاس نيست بناس و ظلم و قبح او را روا نيست و خلايق را در ضلالت و گمراهي واگذاشتن بجهت او جايز ني و از او اخذ كردن بدون واسطه ممتنع پس مي‌بايد كه كسي را خلق كند كه بجهت او جهتين باشد جهت تجردي و جهت تعلقي كه بجهت تجرد از مبدء اخذ كند و بجهت تعلق بمكلفين برساند و آن واسطه محمد بن عبدالله صلي الله عليه و آله الطاهرين مي‌باشد كه كل خلق از ملك مقرب و نبي مرسل و جن و انس و جماد و نبات و طيور و وحوش و بهائم بواسطه او صلي الله عليه اخذ شرايع و احكام مي‌نمودند چنانكه بعد كيفيت اين خواهد مذكور شد و بدون واسطه خداوند در قلب آن حضرت قذف مي‌نمود هيچ پيغمبري مبعوث نشد مگر اينكه احكام را بواسطه آن حضرت اخذ نمود .

اگر كسي بگويد كه اين سخن چگونه صحيح است و حال آنكه رسول الله بواسطه جبرئيل احكام را ميرسانيد بخلق چنانكه هر گاه جبرئيل نازل نميشد حضرت حكمي نميفرمود [ص 29] و قصه آن طوايف كه آمدند از حضرت سؤال روح و قصه اصحاب كهف و قصه موسي و خضر و سد ذوالقرنين كردند حضرت ايشان را وعده صباح ميكرد و جبرئيل نازل نميشد تا چهل روز طول كشيد مردم بشك افتادند تا جبرئيل نازل شد تا آخر ، قصه شاهد ● قوي است بر مدعاي ما چگونه مي‌تواني بگوئي كه محمد صلي الله عليه و آله اخذ احكام ميكرد بدون واسطه ، جواب ميگوئيم كه وساطة جبرئيل در اين نشأة و در اين عالم بود بجهت حكم و مصالح چندي كه از جمله آنها يكي اين است كه هر گاه بدون واسطه بيان ميكرد براي ايشان احكام را بحيثي كه در هيچ جا توقف نميكرد و جميع مشاكل را حل مينمود هرآئينه توهم الوهيت در ماده‌اش ميكردند و پرستش مينمودند او را چنانكه در حق ديگران با وجود عجز ايشان در اكثر مقامها و وساطة جبرئيل نمودند فكيف اذا لم‌يكن واسطة اص و در وقتي كه خداوند عالم خلق كرد اين چهارده تن را صلي الله عليهم تسبيح ميكردند و تهليل مينمودند و تكبير ميگفتند حق تعالي را هزار دهر ● و هيچ خلقي با ايشان نبود نه جبرئيل و نه ميكائيل و نه ملكي و نه انسي و نه جني و نه آسماني و نه زميني بواسطه كه اخذ معرفة الله مي‌نمودند و تعليم تسبيح و تهليل ميگرفتند و حال [ص 30] آنكه خلقي نبود آن وقت چنانكه اخبار متظافرة متكاثرة در اين باب هست و نبود اين مگر اينكه حق تعالي قذف مينمود احكام را و آنچه ميخواست از ايشان در قلب محمد (ص) و اهل بيتش بواسطه او (ص) اخذ مينمودند و بعد از آنكه خلق نمود خلق را از شعاع انوار ايشان گردانيد ايشان را مطلع بر آجال ايشان و ارزاق ايشان و مدت عمر ايشان و كل احوال ايشان و ايشان را در مقام خطاب درآورده كه آيا نيستم پروردگار شما و نيست محمد (ص) نبي شما و علي ولي شما و ائمه از ولد علي اولياء شما گفتند بلي جمعي مقر بقلب و لسان و اين جماعت مطيع پس خلق كرد خداوند ايشان را از طينت طاعة كه عليين مي‌نامند و جمعي مقر بلسان و قلبشان منكر خلق كرد خداي تعالي آن جماعت را از طينت معصيت كه سجين عبارت از اين است و جمعي مقر بلسان و ليكن غير منكر و غير معتقد پس خلق كرد خداي عزوجل از طينت برزخ و آن طينت از اين دو طينت است پس از اين مذكورات ثابت شد كه محمد مصطفي صلي الله عليه و آله بدون واسطه اخذ احكام ميكرد و ساير ما خلق بواسطه او پس هر كس كه شهادت بيكتائي حق جل و علا بدهد شهادت برسالت محمد مصطفي صلي الله عليه و آله داده است زيرا كه اين توحيد را او بخلق رسانده و الا كجا ميسر بود توحيد و ليكن جمعي مقر برسالت آن حضرت هستند و شهادت ميدهند من حيث الشعور و الاخلاص و جمعي كه مقر نيستند شهادت ميدهند برسالت آن حضرت [ص 31] من حيث لايشعرون پس اي زائر همينكه بگوش دلت شهادت ان لا اله الا الله را از امام شنيدي ميشناسي و مي‌فهمي باين شهادت كه سيد ايشان و فخر ايشان و واسطه ميانه ايشان و ميانه پروردگار ايشان محمد بن عبدالله صلي الله عليه و آله الطاهرين بنده خدا است و فرستاده او است بسوي جميع خلق او و نكته اينكه شارح سلمه الله تعالي فرموده مي‌شناسي باين شهادت كه سيد ايشان و فخر ايشان اين است ● كه چون جمعي از سستي عقل خودشان باين قايل شده‌اند كه مرتبه علي بن ابي‌طالب عليه السلام از رسول الله برتر است چه علي را مرتبه ولايت است و اين مرتبه تدبير و تصرف است و محمد (ص) را مرتبه نبوت و رسالت است و اين مرتبه اخبار و تبليغ است كجا ميرسد مرتبه نبوت بمرتبه ولايت و علي (ع) را چون ولي الله ميگوئيد نه محمد را صلي الله عليه و آله پس مرتبه آن حضرت بالاتر خواهد بود و همچنين استدلال كرده‌اند بحديث قدسي كه حق تعالي فرموده مخاطبا برسوله صلي الله عليه و آله يا محمد (ص) لولاك لولاك لماخلقت الافلاك و لولا علي (ع) لماخلقتك پس مرتبه علي بن ابي‌طالب [ص 32] عليه السلام بالاتر خواهد بود چه اگر او نبودي رسول الله (ص) كه بطفيل وجود او افلاك و عناصر و معادن و ساير خلق موجود شدند خلق نميشد ● پس اين مرتبه بالاتر خواهد بود و همچنين استدلال كرده‌اند بحديث انت مني بمنزلة الرأس من الجسد و بمنزلة الروح من الجسم البته رأس اشرف خواهد بود از جسم و روح افضل و اعلي مرتبه است از جسم و اين ادله قابل آن نيستند كه كسي مرتكب چنين امر بزرگ گرديده و نص حديث انا عبد من عبيد محمد صلي الله عليه و آله را طرح كند .