من همه راست نوشتم تو اگر راست نخواني جرم ليلاج نباشد تو كه شطرنج نداني [ص 28] 

و لا حول و لا قوة الا بالله العلي العظيم و صلي الله علي محمد و آله الطاهرين و لعنة الله علي اعدائهم اجمعين .

سؤال - بفرمائيد كه شنيدم حديث وارد شده از ائمه اطهار عليهم السلام كه هر كه بمرض اسهال بميرد شهيد مرده است و هر كه بمرض سرسام و قولنج بميرد از ما نيست ، اول بفرمائيد كه لفظ حديث چگونه است و بيان آن بفرمائيد چه بسيار از مؤمنين اتفاق مي‌افتد كه بناخوشي مذكور مي‌ميرند از اين قرار هر كه بمرض مذكور بميرد بايد او را مؤمن ندانسته شقي بدانيم .

جواب - و من الله الهام الصواب . بدانكه باين معني باين تفصيل حقير حديثي در احاديث اهل بيت عليهم السلام نيافته‌ام و العلم عند الله لكن آنچه به تتبع كتب احاديث يافته شد حديثي است كه صدوق عليه الرحمة در بعضي از كتب خود باسناد خود از حضرت صادق عليه السلام روايت كرده انه قال عليه السلام اعدائنا يموتون بالطاعون و انتم تموتون لعلة البطون الا انها علامة لكم يا معشر الشيعة . بدان وفقك الله تعالي في الدارين و حباك بما تقرّ به العين كه افعال و اعمال صادره از انسان بر دو گونه است قسمي از مقتضيات عقل است و آن اعمال حسنه و افعال صالحه و طاعات و عبادات است بجميع انحاء و اقسامش و قسمي از مقتضيات نفس اماره است و آن اعمال سيئه است و افعال خبيثه و معاصي و سيئات و هر فعلي از افعال مستلزم تأثيري است خاص در بنيه انسانيه از تقويت و تحليل در ظاهر و باطن و صورت و معني پس جميع اعمال صادره از خواهش عقل علي سبيل العموم مستلزم تقويت و بقاء بنيه انسانيه و تنوير مراتب روحانيه علي حسب تفاوت المراتب و الدرجات من الشدة و الضعف ميباشد و جميع اعمال صادره از انسان بحسب مقتضاي نفس اماره از معاصي و شرور و سيئات مستلزم تضييع [ص 29] و تخريب اين بنيه است و ظلمت مراتب روحانيه و آثار اين اعمال لامحاله در نزد تحققش ترتب مي‌يابد از مضرت و منفعت و چون انسان را لابد است از عمل يا خير يا شر بجهت تركيبش از وجود و ماهيت و عقل و نفس و ملك و شيطان و چون جاهل است بمنافع و مضارّ خود و جاهل است بمقتضيات اعمال خير و شر و گاه هست بلكه اغلب آن است كه مرتكب شرور و قبايح گشته و آن سبب اعدام و فنا و هلاكش ظاهرا و باطنا گردد لهذا حق تعالي امر را بسبب انزال كتب و ارسال رسل بجهة ايشان بيان فرموده پس آن اعمال كه مدخليت تامه در حفظ بنيه و بقاء وجود داشتند آن را واجب كرده زيرا كه در ترك آن مضرّت عظيم كه لايتحمل عادة و لا حقيقة است مترتب گردد همچو صلوة و زكوة و حج و جهاد و معرفة الله و امثال اينها از واجبات و باين سبب است كه فقها ميفرمايند كه واجب آن است كه در تركش عقاب باشد و در فعلش ثواب و معنيش آن نيست كه حق تعالي عقاب ميكند شخص را بجهت غضب بر ايشان بجهت عدم اطاعت امرش جل جلاله تا متوجه شود شكوك و شبهه جهّال بر حقيقت امر كه پس عذاب بايد منقطع شود و حق تعالي رحمان است و رحيم است بايد خلق را عذاب نكند ، بلي چنان است اگر امر چنين باشد لكن نه چنين است بعلت اينكه حق تعالي اگر جاري نكند مسبب را نزد وجود سبب جبر كرده و ظلم نموده و آن كفر است پس چون ترك واجبي را شخص بعمل آورد مقتضاي آن لازمش گردد و آن عقابي است اليم از او منفك نشود مادام وجود آن عمل ، پس اگر آن عمل عرضي است زايل گردد بزوال آن عمل و الا باقي ماند ابد الآبدين و دهر الداهرين و حق تعالي اجل است از اينكه عذاب كند بجهت عدم اطاعت امرش حاشا و كلا ،

[ص 30]

گر جمله كاينات كافر گردند بر دامن كبرياش ننشيند گرد

همچو طبيب كه امر كند ترا بخوردن دوائي كه ترا تقويت دهد پس اگر خود ترك خوردن آن دوا كني ضعيف شده‌اي حرارت غريزيه تمام شود پس از حليه زندگاني عاري شوي و بطبيب حرجي نباشد پس واجب اعمالي باشد كه در تركش مضرت عظيم لازم شود بحيثي كه سبب اهلاك و اعدام شود يا اعدام ظاهريه بنيه جسمانيه يا اعدام انوار روحانيه يا مقتضي وجود اسقام و آلام جسمانيه و روحانيه گردد بحيث لايقدر علي التحمل كما لايخفي ، و آن اعمال كه ارتكابش سبب زيادتي قوت و احكام بنيه جسمانيه و تنوير مراتب روحانيه گردد لكن تركش موجب هلاك و مستلزم بوار نباشد آن را مستحب كرده مثالش اكل ادويه و اغذيه بجهت زيادتي صفاي معده است لكن در تركش قصوري در اصل بنيه پديد نيايد لكن فعلش موجب رفع درجات و وصول بمقامات است ، و آن اعمال كه ارتكاب آن سبب هلاك و اعدام و فنا است در مقابل قسم اول در تركش ظاهرا و باطنا لفظا و معنيً پس آنرا نهي فرموده و حرام كرده و بر فعلش عقاب ترتب داده چنانكه بر ترك اول عقاب ترتب داده بآن معني كه مذكور شد و از اين قرار است مكروه و مباح و ذكر همه طولي دارد و اين تأثيرات مختلف گردد حسب اعمال پس هر عمل خاصي مستلزم تأثير خاصي است مثل ذوات و اجسام خارجيه كه هر ذاتي را تأثير خاصي است در طبيعت كما لايخفي ، پس زنا كه از جمله محرمات است مقتضاي او و تأثير مترتب بر او قطع حيوة باشد چنانكه نكاح كه در مقابل او است مستلزم حيوة و بقاء نوع و نسل است پس زاني اثرش بر آن ترتب يابد در نزد تحققش و آن [ص 31] عبارت از موت و قطع حيات است پس اگر آن زاني مرتكب شد فعلي از افعال خير كه مقتضي زيادتي عمر است مثل صله رحم و امثالش پس باقي خواهد ماند بر حالت اوليه با اينكه از خود خيري صادر نشود كه موجب ازدياد عمر باشد پس اگر از اهل خانه‌اش صادر شود يا در آن بلد افعال موجبه ازدياد عمر واقع شود فاضل عمل آنها آن شخص در دنيا حفظ كند ، اما اگر جميع اهل آن بلد باين فعل مرتكب شوند پس اثر آن حكما بر آن ترتب يابد و قطع حيوة كل خواهد شد و آن عموم نشود مگر بطاعون و باين جهت وارد شده احاديث كه در بلدي كه زنا بسيار شود حق تعالي باهل آن بلد طاعون اندازد و باين جهت است كه بلعم بن باعور چون اسم اعظم را فراموش كرد حيله كرد در هلاك شدن قوم يوشع بن نون عليه السلام باين گونه كه در ميان ايشان زنا را شايع كرد پس طاعون در ميان ايشان افتاده كه هر روزي خلقي كثير و جمي غفير از قوم يوشع ميمردند ،

چون دانستي اين مقدمه را پس بدان كه قول امام عليه السلام كه اعداي ما بطاعون ميميرند اشاره باين مدعا است چه جميع اعدا زاني ميباشند ظاهرا و باطنا زيرا كه زنا عبارت از تصرف است من غير اهليت و استحقاق و ايشان تصرف كردند حق اهل بيت را عليهم السلام من غير استحقاق كما قال تعالي انا عرضنا الامانة علي السموات و الارض و الجبال فابين ان يحملنها و اشفقن منها و حملها الانسان و آن خليفه اول است يعني جملگي حد خود را دانستند و مقام خويش را شناختند غير از فلان كه حمل كرد او را من غير استحقاق و اهلية انه كان ظلوما جهولا اي ظالما آل‌محمد حقهم كثيرا كثيرا و جاهلا بمقامه و مرتبته . پس باين جهت زاني باشد چه اطلاق كردند اين لفظ را بر او در قول خود عليه السلام اذا خرج القائم عليه السلام يخرج الشيخ [ص 32] الزاني و شيخ زاني عبارت از هر يك از اول و ثاني باشد كه حضرت قائم عليه السلام ايشان را از قبر بيرون خواهد آورد و حكايتش در كتب غيبت مذكور است و امرش در نزد اهلش مشهور است و اين است تأويل قوله تعالي و لاتقربوا الزني انه كان فاحشة و ساء سبيلا و اين خطاب است براي مخالفين كه زنا را نزديكي مكنيد يعني نزديك مشويد بخلافت و امامت كه آن كفو شما نيست و آن را طمع مكنيد و آن بد راهي است كه خود گمراه ميشويد و غير خود را گمراه ميكنيد و تابع در حكم متبوع است و من تبعني فانه مني پس كل اعدا زاني باشند بجهت تصرف ايشان در حق آل‌محمد عليهم السلام يا تصرف در خلافت ايشان يا در خمس و فيء كه حق تعالي بجهت ايشان قرار داده و يا تصرف در املاك ايشان كه حرام است بر ايشان الحاصل كل اعدا زاني‌اند باين معني و بمعني ديگر اينكه نكاح ميكنند بدون ولايت آل‌محمد عليهم السلام و آن مستلزم عدم ولايت رسول است و آن مستلزم عدم ولاية الله و آن مستلزم عدم انعقاد عقد است و آن مستلزم زنا است پس كل اعدا من حيث انهم اعداء زاني باشند و كل اولاد ايشان من حيث انهم اعدا اولاد زنا پس نميميرند مگر بطاعون بجهت آنچه مذكور شد كه زنا چون بسيار شود در قومي حق تعالي طاعون در ميان ايشان اندازد و اما باطنا پس ايشان مردند حقيقة و بقبر طبيعت مقبور شدند كما قال تعالي خطابا لهم الهيٰكم التكاثر اي عدوّ لكم عن الواحد و الوحدة الذي يدعوكم الي الواحد و الوحدة حتي زرتم المقابر حتي متّم و دفنتم في قبور طبايعكم قال الله تعالي و ما انت بمسمع من في القبور و قال اموات غير احياء و مايشعرون ايان يبعثون و اين است حال باطن ايشان اما ظاهر ايشان پس نمي‌ميرند مگر بآن علت .

و اما اشكال اينكه شيعه نيز گاهي بمرض طاعون ميميرند و در بلاد [ص 33] شيعه نيز گاهي طاعون ميشود پس چگونه است قول امام عليه السلام در تمييز و فرق پس مدفوع ميگردد بآنچه وارد شده از ايشان صلوات الله عليهم ان موت الطاعون شهادة ، و باز از ايشان مروي است صلوات الله عليهم كه انّ طاعون عذاب لقوم و رحمة لآخرين ، بيانش اين است كه علت قطع حيات و موت و فناء بطاعون منحصر بزنا نباشد بلكه اسباب ديگر نيز هست از آن جمله زنا است بمعنيي كه ذكر شد پس اگر شيعه نيز آن اسباب را مرتكب شود يا زناي ظاهري نيز در ميان ايشان مشهور شود آن اثر كه طاعون است بر آن ترتب يابد لكن اين طاعون بجهت شيعه رحمت است زيرا كه تكفير ميكند معصيت او را و بعد از آنكه اين عالم را وداع كرد بدار آخرت ملحق شد هيچ ذنبي برايش باقي نماند كه در آنجا كه دار سرور و نعيم است مكدر و معذب العياذ بالله هر چند با انقطاع باشد نشود بلكه تكدر و عذاب او را در دار دنيا كه دار محنت و الم است قرار داد بجهت لطف و رحمت همچو بيمار كه دواهاي تلخ او را بنوشانند بجهت تعاقب صحت دايم ، و اما حديث انّ موت الطاعون شهادة ، در حق شيعياني است كه علي الظاهر آن فعل موجب را بعمل نياورده باشند و باعتبار كونش در آن بلد باو سرايت كند شرّ اهل آن بلد علي ما قيل :

آتش چه به نيستان فروزد از هم تر و خشك را بسوزد

پس تعارضي ميانه اخبار نباشد پس طاعون رحمت باشد براي شيعه و عذاب باشد براي اعدا اهل زنا و فجور پس خلاصه كلام امام عليه السلام اين باشد كه اعداي ما بعذاب الهي لامحاله از دنيا بروند تا بچشند عذاب را در دنيا و آخرت زيرا كه طاعون بلائي است از بلاهاي آسماني كه نازل [ص 34] شود بر اهل غرور و مكر و خديعه مثل ساير بلاها همچو صاعقه و ريح عقيم و امثال اينها اما شيعيان و دوستان و محبان و اهل ولاء ما بعذاب از دنيا نروند چه ايشان مرحومند در دنيا و آخرت بلكه موت ايشان عبارت از قطع التفات ارواح ايشان است از ابدان ايشان باعتبار غلبه يكي از اخلاط اربعه صفرا و دم و بلغم و صفرا (كذا) و هيجان (ظ) آن قوه نباشد مگر باكل اشيائي كه سبب قوت او شود اين معني بنا بر اين است كه قول امام عليه السلام لعلة البطون را حمل بر بطن بمعني اعم ، اما هرگاه حمل كنيم بطون را بمرض اسهال معني حديث شريف و الله اعلم اين است كه اين مرض يعني اسهال بالنسبة بامراض ديگر اخف است و شخص را از شعور و ادراك بيرون نبرد مگر عند المعاينة و چون بشعور و ادراك خود باقي باشند پيوسته بذكر الهي مشغول و تجديد عهد و ميثاق خود با علّام الغيوب مي‌نمايد و صلوات بر ائمه طاهرين عليهم السلام پيوسته ميفرستد و امر وصايا و ديون و ما له و ما عليه كلا را وصيت ميكند و جميع شرايط موت را متمكن است از عمل آوردن و متفق عليه فريقين است من كان آخر كلمته لا اله الا الله فقد وجبت له الجنة الحاصل با شعور است در جميع احوال الي وقت الموت بخلاف ساير امراض كه اغلب ايشان حواس را از ادراك باز ميدارند و گاه هست كه چند يوم قبل از موت از حس و شعور باز ميماند و عند الاحتضار متمكن از ذكر لا اله الا الله بلسان نباشد كه مردم از آن بفهمند هر چند گاه هست كه قلبا متذكر باشد و لكن اين بر سبيل ندرت باشد خصوصا صرع و سرسام نعوذ بالله كه در اسوء حال باشند و كلمات عجيبه و غريبه از ايشان مسموع شود ، بسا هست كه كلمات كفرآميز از ايشان صادر شود باين اعتبار تخصيص داده‌اند [ص 35] ائمه عليهم السلام موت شيعيان خود را بمرض اسهال كه در وقت موت متمكن از اداي شهادتين و اقرار بائمه طاهرين عليهم السلام ميباشند چنانكه از اصحاب اين مرض مشاهده گرديده و دور نيست كه آنچه را كه سائل سؤال كرده و نسبت بحديث داده كه شيعيان ما بمرض اسهال مي‌ميرند و اعدا بمرض سرسام و قولنج ، مراد آنچه مذكور شد باشد و الله اعلم بحقايق الامور .

سؤال - بفرمائيد كه حديث است كه هر كه زيارت حضرت امام حسين عليه السلام كند آن ايام از عمرش محسوب نشود و حال آنكه مي‌بينم اكثري را كه در حين اشتغال بزيارت از دنيا ميروند ، زحمت كشيده بيان بفرمائيد تا امر منطبق شود با محسوس .

جواب - بلي وارد شده از ائمه طاهرين عليهم السلام اين معني مرارا عديدة در احاديث متكثره مثل قولهم انّ ايام زائري الحسين عليه السلام لاتعدّ من آجالهم و ان زيارته تزيد في العمر و الرزق و تنسي الاجل . يعني ايام زيارت‌كنندگان حضرت امام حسين عليه السلام از عمر ايشان محسوب نميشود و بدرستي كه زيارت آن حضرت زياد ميكند در عمر و بتأخير مياندازد اجل را چنانكه وارد شده كه بزيارت حضرت امام حسين عليه السلام سي سال در عمر زياد ميشود و اشكالي كه وارد ميشود بر اين حديث و امثالش و همچنين ادعيه و اوراد كه بجهت ايشان خواص معلوم است و اينكه دعا در بالاي سر حضرت امام حسين و در تحت قبه آن حضرت عليه السلام مستجاب ميشود و حال آنكه تخلف بسيار مشهود ميشود جواب اينها جملةً از آنچه در جواب مسئله سابقه تحقيق شد معلوم ميشود بلي چنانچه زيارت حضرت امام حسين عليه السلام زياد ميكند در عمر همچنين قطع رحم قطع ميكند عمر را و اجل را نزديك ميكند چنانكه زيارت اجل را دور ميكرد پس هر عملي اثر [ص 36] خود را ميدهد و زيادتي در عمر وقتي بحال خود باقي ماند كه عملي كه منافي باشد بعمل نيايد و الا اثر ظهور نخواهد كرد و حكم بجهت آنكه غلبه نمايد باشد مثلا حكم كرده‌اند اهل طبيعت كه كافور تبريد ميكند پس اگر كافور بخورد مقدار دو مثقال و بقدر ده درم عسل بخورد البته برودت اثر نخواهد كرد پس نميتوان گفت كه كافور تبريد نميكند بلي ميكند وقتي كه معارض نباشد اما هرگاه معارض داشته باشد عند التعارض هر كدام كه اقوي است فعل و اثر او ظاهر شود همچنين دعا وقتي مستجاب ميشود كه آن عمل كه سبب عدم استجابت دعا است بعمل نياورد و چون امثال ما از قاصرين و مقصرين از اهل معصيت طاعت و معصيت هر دو را بفعل ميآوريم پس هر يك كه غالب شوند حكم او را است و غلبه طاعت و معصيت در شدت و ضعف خلوص و رغبت در معصيت است عصمنا الله و اياكم بمحمد و آله الطاهرين آيا نشنيده‌اي حديث مأثور از رسول الله صلي الله عليه و آله كه روزي فرمود هر كه بگويد لا اله الا الله ده درخت در بهشت بجهت او غرس كنند شخصي عرض كرد كه يا رسول الله پس ما را در بهشت بساتين و باغات باشد چه اين كلمه طيبه بر لسان ما بسيار جاري شود آن حضرت فرمود بلي هرگاه در عقب آتشي نفرستي كه آن درختها را بسوزاند و ميتوان گفت كه بجهت بعضي تواند شد كه حق تعالي آثار آن اعمال را بجهت شرافت و علو مقامش دنيا را قابل آن ندانست كه در دنيا باو كرامت فرمايد مهيا كرد او را برايش در دار آخرت و چون مؤمن را ملك الموت قبض روح نميكند مگر باختيار خود چنانكه حق تعالي فرموده ماترددت في شئ انا فاعله كترددي في قبض روح عبدي المؤمن يكره الموت و انا اكره مسائته و چون زيارت كند آن حضرت را عليه السلام و حلاوت زيارت در دلش قرار گيرد از غيبت [ص 37] طالب حضور شود و خواهد كه بي‌پرده جمال محبوب را مشاهده كند پس از حق طلب نمايد و قبض روحش گشته بعالم بقا اتصال همرسانيده با شاهد مراد هم‌آغوش گردد ، هنيئا لارباب النعيم نعيمهم ، و همچنين است حال در ادعيه و تلذذ در مناجات حضرت قاضي الحاجات و احوال مؤمنين و مراتب ايشان و وقايع نازله بر ايشان جاري شود حسب مراتب ايمان ايشان در قوت و ضعف و ذكر تفاصيل آنها طولي دارد و همچنين است كفار چون بيني كه در نعمت است بجهت عمل خيري كه در دنيا مرتكب شده كه آن مستهلك و مضمحل نگشته اثر بر آن ترتب يافت پس حق تعالي جزاي آن را در دنيا باو داده تا چون بآخرت رود هيچ خيري را مستحق نباشد و آن كه مي‌بيني كه فقير است بنا بر اصل است و بنا بر اين است كه عمل خير صادر از او در جنب ضلالت و غوايتش مستهلك گشته منشأ اثر نشد ،

و لكل رأيت منهم مقاما شرحه في الكلام مما يطول

و السلام .

سؤال - بفرمائيد كه حقيقت روح چيست و در كجا است .

جواب - بدانكه بعضي از اهل نقصان از آيه شريفه قل الروح من امر ربي چنان استنباط كردند كه روح مجهول الكنه است و بر حقيقت روح مطلع نباشد مگر حق تعالي و بهمين كفر و ايمان شخص را مشخص ميكنند پس از او سؤال كنند اگر جواب گفت حكم بكفرش ميكنند چه خبر داد از چيزي كه حق تعالي متفرد است در معرفت حقيقت آن و آن غلط است از ايشان و آيه شريفه دلالت بر اين مدعا ندارد زيرا كه يهودان مسائل چندي را از تورات انتخاب كرده و بخدمت حضرت رسول صلي الله عليه و آله آمدند و بنا بر آن دادند كه اگر جواب گفت آن حضرت بنحوي كه در تورات است [ص 38] ميدانيم كه از جانب خداست و الا كذاب است و از آن جمله مسئله روح بود كه چيست و چون حق تعالي در توريت چنين فرموده كه الروح من امر ربي حضرت صلوات الله عليه نيز چنين فرموده بجهت اعجاز و سبب عدم بيان حق تعالي حقيقت روح را براي ايشان بجهت قصور معرفت و فهم ايشان بود از ادراك اين گونه حقايق و دقايق ، چه معرفت آن صعب است چه از عالم تجرد است و ادراك اهل آن عالم بجهت توغّل ايشان در عالم ماديت متعسر بل متعذر بود و هر چه را كه بني‌اسرائيل از امت موسي علي نبينا و آله و عليه السلام نتوانند ادراك كرد واجب نكرده است كه امت پيغمبر ما صلي الله عليه و آله چگونه ميشود و حال آنكه فضل امت محمد صلي الله عليه و آله بر امت عيسي و موسي مثل فضل خود آن حضرت است بر ايشان و حق تعالي از آن خبر داده كنتم خير امة اخرجت للناس الآية ، چه اين زمان اصفي و انور از آن زمان است بعلت ظهور نور مقدس محمدي صلي الله عليه و آله چه بي‌شك طراوت عالم و صفايش و نورانيتش اكثر از ازمنه سابقه است از اين جهت است كه مي‌بيني مطالبي را كه امم سابقه برياضات بسيار و مشقتهاي بي‌شمار تحصيل كرده‌اند اين امت بادني تأملي ببركت پيغمبر خودشان سلام الله عليهم ادراك ميكنند بلكه بالاتر از آن را نيز ادراك مي‌نمايند چه عالم صفاي ديگري بجهت ظهور نور آن حضرت هم‌رسانيد از اين جهت آن حضرت فرمود كه ان الزمان استدار كهيئة يوم خلق الله السموات و الارض ، الحاصل در اين كه معرفت اين امت و فهم و ذكاء و فطنت و عقل و ادراك و تميز و تفطن ايشان بيش از امم سابقه ميباشد تشكيكي نيست بمجرد عدم بيان رسول الله صلي الله عليه و آله بجهت ايشان دلالت بعدم ادراك آن [ص 39] كلية نميكند بلكه ائمه طاهرين عليهم السلام بيان فرمودند در احاديث خودشان و علما در كتب معتبره ذكر نمودند و فقير حقير در اين مقام آنچه از احاديث اهل بيت عليهم السلام در حقيقت روح استنباط نمودم بيان مي‌نمايم تا حقيقت امر منكشف و ظاهر گردد .

بدانكه روح را دو اطلاق است : يكي اطلاق ميشود بر نفس چنانكه ميگويند قد قبضت روحه و ملك الموت قابض الارواح و قال ابن ابي‌الحديد :

لولا حدوثك قلت انك جاعل الارواح في الاشباح و المستنزع

چه در اين مقام روح و نفس واحد است ، دوم اطلاق آن است بحقيقت برزخيه و حالت متوسطه ميانه عقل و نفس چه عقل از عالم جبروت صرف است يعني معاني صرفه كه اصلا شائبه تكثر و تميز و اختلاف در او نباشد و نفس از عالم ملكوت است صرف يعني صور صرفه كه اصلا شائبه وحدت و بساطت در او نباشد بلكه عين كثرت و نفس تعدد و ناچار است از تنزل شئ از معني بصورت از عقل بنفس از حالت برزخيه و حقيقت متوسطه و آن را روح اطلاق ميكنند پس روح نوري است و جوهري است مجرد از ماده ملكوتيه صرفيه و از شبحيه و جسميه و از مدت شبحيه و زمانيه درّاك اشياء بذاتها صورت او صورت قعود چنانكه صورت عقل صورت قيام است و صورت نفس صورت اضطجاع است پس صورت روح صورت قعود باشد پس الف متحركه يعني همزه اول ظهور الف لينه بازاء عقل است و الف مبسوطه يعني باء بازاء نفس است پس حالت بينهما قعود باشد و آن جيم است ، زيرا كه بعد از اينكه باء از تكرر الف و انبساطش حاصل شد پس ميل كرد الف بباء و جيم از ميل قائم به منبسط حاصل گشته بدين شكل چه مركب است از ميل قائم بدين طريق و از [ص 40] ميل منبسط بدين طريق و لونش صفرت است و طبعش حرارت و رطوبت است و فعلش تسبيح و تهليل است و گاهي غافل ميشود و تسبيحش سبحان من احيي الخلايق بقدرته و هيئتش بر هيئت ورق آس است چنانكه در حاشيه است و اين كلمات در آن مكتوب است و بجهت او اسامي در اصطلاح اهل بيت عليهم السلام بسيار است از آن جمله نورٌ اصفر منه اصفرّتِ الصفرة و صفرتش بجهت آنكه اول نزول بياض است كه برودت و رطوبت باشد در تنزل حركت حادث ميشود پس متنزل طبيعتش مركب باشد از حرارت و رطوبت و اين طبيعت مقتضي صفرت است وفاقا لاكثر اهل الطبيعة پس روح ركن اسفل ايمن عرش است كه نور اصفر باشد از آن جمله روح مِن امر ربّي است و امثال اينها و تفاصيل اين مراتب را در اكثر رسائل خود مذكور ساخته‌ام و در اين مقام بنا بر اختصار است اما اگر اطلاق شود بر نفس و فرق ميانه اين دو مقام و دو اطلاق آن است كه هرگاه باجتماع مذكور شوند فرق باشد ميانه ايشان البته مثل قوله عليه السلام ذكركم في الذاكرين و اسماؤكم في الاسماء و ارواحكم في الارواح و انفسكم في النفوس پس در اين مقام روح غير نفس باشد البته و گاهي كه بر سبيل افتراق مذكور ميشود از او نفس اراده ميشود در آن مقام فارق مقتضاي مقام است اما نفس بر روح اطلاق نشود در اين صورت يعني اطلاق روح بر نفس حقيقت او جوهري است مجرد از ماده جسمانيه و مدة زمانيه و مثاليه صورت او صورت اضطجاع است بر شكل الف مبسوطه مثل سابق و لونش خضرت است و او است حجاب زمرد و نورٌ اخضر الذي منه اخضرّتِ الخضرة و طبيعتش برودت و يبوست اما تخالف لونش با طبعش چه نار يابس باتفاق جميع اهل طبيعت سواد باشد بجهت اختلاط او است با صفرت روح كه در اين مقام خضرت [ص 41] حاصل شود مثل نيل چون با زعفران مخلوط شود و افعال مختلفه باعتبار جريان احوال مختلفه بر او از او صادر شود و تسبيحش سبحان مَن صوّر الاشياء بلا مثال و هيئتش هيئت دو مخروطي است متداخل السطحين كه قاعده هر يك نزد رأس ديگري باشد يكي است مخروط نور و ديگري مخروط ظلمت هر چند اين نور و ظلمت در همه مراتب موجود بوده لكن ظهورش در اين عالم و در اين مقام ميباشد مثالش چون حاشيه و بجهت اين روح مراتب و درجات ميباشد چهار مرتبه بالذات در او اختلاف باشد و هفت مرتبه ديگر اختلاف باعتبار مرتبه ترقي و تنزل باشد ، اما چهار مرتبه كه در آن اختلاف بحسب حقيقت است اول روح ناميه نباتيه است و آن روحي است كه در نباتات است و بآن حيات نباتات است و نمو و ذبولش از آن است . دوم روح حسّاسه فلكيه است و آن روحي است كه در حيوانات است و بهائم و حشرات الارض و ما يدبّ في الارض كه بآن روح حركت ميكنند و اكل و شرب و جماع را طالبند . سيم روح ناطقه قدسيه است و آن روحي است كه در انسان است كه ادراك حقايق اشيا ميكند و انسانيت انسان بآن معلوم شود و اين روح برايش هفت مرتبه باشد اول مرتبه نفس اماره بسوء كه طالب شر است و مايل بمعصيت است پيوسته انسان را بشهوات و لذاتي كه از حق دور ميكند ميخواند و حق تعالي از آن خبر داده و ماابرئ نفسي ان النفس لامارة بالسوء الا ما رحم ربي ، دوم مرتبه نفس ملهمه اول مرتبه ترقي كه حق تعالي الهام كرده خير را و شر را باو و او را بينا كرده بآن كما قال تعالي فالهمها فجورها و تقويٰها ، سيم مرتبه نفس لوّامه است كه ملامت ميكند خود را نزد معصيت [ص 42] يعني معصيت را بفعل ميآورد پس منزجر ميشود و خود را در معرض ملامت ميآورد ، چهارم نفس مطمئنّه است كه مطمئن شده در طاعت خدا و ميل بمعصيت بوجهي ندارد ، پنجم نفس راضيّه است كه چون اطمينان بهم رسانيد در طاعت و عبوديت پس از حق تعالي راضي شود در جميع افعالش از ملايم و منافر و مضارّ و مسارّ و همه را نيك ميداند و همه افعال را مستحسن بنظر ميآورد ، ششم نفس مرضيّه است زيرا كه چون از حق راضي شد حق نيز از او راضي شود كما قال تعالي رضي الله عنهم و رضوا عنه و اشاره باين مراتب ثلاثه شده در قرآن يا ايتها النفس المطمئنة ارجعي الي ربك راضية مرضية فادخلي في عبادي و ادخلي جنتي ، هفتم نفس كامله است و آن نفسي است كه همه اين مراتب را سير كرده پس مستقر گشته حق تعالي او را مؤثر در عالم گرداند همچو آهن كه بمجاورت آتش حرارت از او كسب كرده پس آنچه از آتش برميآيد از آهن نيز برميآيد و اين است معني قول حق تعالي يا ابن آدم اطعني اجعلك مثلي انا اقول للشئ كن فيكون و انت تقول للشئ كن فيكون انا حي لااموت و انت تكون حيا لاتموت و اين مراتب هفتگانه مراتب نفس ناطقه قدسيه است كه بالاشاره بيان شد . چهارم نفس ملكوتيه الهيه است و آن نفس و روح خاصه امام است صلوات الله عليه و باين جهت است كه حضرت در جواب فرمود چون از اين روح سؤال كردند فرمود هي ذات الله العليا و شجرة طوبي و جنة المأوي من عرفه لم‌يشق ابدا و من جهله ضلّ و غوي و گاهي روح اطلاق شود بر عقل اول چنانكه وارد شده در حديث طويلي كه بخط حضرت امام حسن عسكري عليه السلام يافتند كه فرمود قد صعدنا ذري الحقايق باقدام النبوة و الولاية و الكليم البس حلة الاصطفاء [ص 43] لما عاهدنا الوفاء و روح القدس في الجنان الصاغورة ذاق من حدائقنا الباكورة الحديث ، و مراد از روح القدس در اين مقام عقل است زيرا كه عقل اول چيزي بود كه ميوه وجود از بستان تجلّي و ظهور آل‌محمد صلي الله عليهم تناول فرمود و اول غصني بود از شجرة الخلد كه مغروس در خانه آل‌محمد است سلام الله عليهم و قوله عليه السلام ان روح القدس نفث في روعك و قوله عليه السلام انت مسدّد بروح القدس و قوله عليه السلام روح القدس خلق اعظم من جبرئيل و ميكائيل و مراد در كل عقل اول باشد و آن حقيقتي است مستقله و ذاتي است متأصله و نوري متعين و جوهري است مجرد از ماده روحيه برزخيه و نفسيه و مثاليه و جسميه و از مدة برزخيه روحيه و ملكوتيه و زمانيه ، درّاك اشياء است بذاتها و مؤثر و مدبّر اشياء است بآثارها مفتقر بماده موصوفه مذكوره نه مطلقا نباشد بوجهي نه در ذات و نه در فعل ماده‌اش نور و صورتش رحمت و هيئتش قيام يعني وحدت و بساطت و صفتش رضا و تسليم و فعلش عبوديت در ايّاك نعبد و ايّاك نستعين اول من تنطق بهذا اللفظ و عمل بمقتضاه و علي الدوام مشغول تسبيح و آني غافل نباشد و نظري بنفس و جهت انيت و ماهيت ندارد و تسبيحش سبوح قدوس ربنا رب الملئكة و الروح و سبحان الله و الحمد لله و لا اله الا الله و الله اكبر و لونش بياض است و طبعش برودت و رطوبت طبع رحمت و الماء الذي به حيوة كل شئ و نور السموات و الارض ، و مراد ما از حقيقت مستقله و ذات متأصله بالنسبه بماتحتش ميباشد و الا او في نفسه افقر اشياء است الي المبدء اسرع ساير دواير موجودات است از روي حركت از شدت حركتش ساكن مي‌بيني و از كمال ظهورش خفي و براي او وجوه و رؤس مقدار وجوه و رؤس خلايق از آنچه متولد شده و آنچه متولد نشده الي يوم القيمة و آنچه [ص 44] بعد متولد ميشود ابد الآبدين دهر الداهرين و آنچه در كل خلايق است وجهي از وجوه التفات آن كلي است و آن وجه مختلف ميشود پس منقسم بدو قسم شود مطبوعي و مسموعي چنانكه حضرت اميرالمؤمنين عليه السلام ميفرمايد :

رأيت العقل عقلين فمطبوع و مسموع

فلاينفع مسموع اذا لم‌يك مطبوع

كما لاتنفع الشمس و ضوء العين ممنوع

و مطبوعي منقسم بچهار قسم ميشود عقل هيولاني و عقل بالملكه و عقل بالفعل و عقل بالمستفاد و ذكر مراتب اين مجموع طولي دارد و فقير را اقبالي بآن نباشد پس از اين جا دانستي كه روح سه اطلاق برايش ميباشد يكي بروح القدس كه عقل است دوم بروح مِن امر الله كه عالم برزخ اول است سيم بر نفس كه صوغ اول است و چون روح حالة برزخيه و عالم متوسط است لاجرم از يكي از طرفين محسوب شده در مراتب وجود مرتبه خاصه بجهت او مقرّر نشده چه آنچه كه بحساب آورده‌اند بيست و هشت مرتبه بازاء بيست و هشت حرف از حروف ابجديه پس گفته‌اند كه الف بازاء عقل است و باء بازاء نفس است و جيم بازاي طبيعت است و دال بازاي ماده است تا آخر مراتب و لكن حقيقت امر در مسئله چنان است كه مذكور شد و الله اعلم بحقائق الامور .

و اما آنچه سؤال كردي كه مكانش در كجا است جوابش اين است كه چون روح اطلاق بر حقيقت واحده نمي‌شود بلكه اطلاق بر حقايق مختلفه ميشود پس امكنه ايشان مختلف باشد پس روح القدس در عالم جبروت است در تحت فضاي لاهوت بلكه لاهوت در جبروت است و غايب است در آن [ص 45] غيبوبة لُبّ در قشر و آن عالمي است وسيع در كمال وسعت و هفتصدهزار مرتبه اوسع باشد از عالم اجسام كه عالم ما است و سوري بر آن عالم احاطه كرده كه هفتصدهزار برج دارد و هر برجي از يك دانه لؤلؤ است و دروازِهاي آن قلعه همه از نقره خالص باشند و از هر دروازه هفتادهزار داخل ميشوند و هفتادهزار خارج ميشوند كه داخل هرگز خارج نشود و خارج هرگز داخل نشود الي يوم القيامة و روح القدس در آن عالم است اشراق ميكند در اين عالم اجسام پس چون شرايط اشراق و اناره و استناره بعمل آمد كه عبارت از وجود دماغ و صفايش از كدورات و سلامتيش از امراض باشد و عدم تغيّرش بعقايد فاسده و باطله پس اشراق كند در آن و ظاهر نمايد مثال خود را كه اختلاف در او نباشد و الا اشراق كند در دماغ حسب ما هو عليه من الاستقامة و الاعوجاج همچو اشراق آفتاب در آسمان چهارم بارض و تفاوت مستشرقين و مستنيرين باعتبار تفاوت قابليات و روح مِن امر ربّي در اسافل عالم جبروت است و اعالي عالم ملكوت بحيثيتي كه ارض عالمش محدب محدد جهات عالم ملكوت است و عالمش بين العالمين است و او واقف بين الططنجين است و آن عالم اوسع از اين عالم است به ششصدهزار مرتبه و بر آن سوري است كه هفتادهزار دروازه دارد از طلاي خالص و بروجش كلا از يك دانه عقيق زرد است و او در آن عالم اشراق كند در اين عالم در محل مناسبش كه آن جانب اسفل ايمن قلب است كه لحم صنوبري است پس ظاهر ميشود نور در آن حسب اقتضاي آن قلب از صفا و كدورت و تغيير و بقاء بر فطرت چون روح القدس حرفا بحرف و نفس در عالم ملكوت است و در فضاي جبروت است و آن عالمي است وسيع و عريض و اوست عالم ذر بجميع اوصافش كه بسمع همه خواص [ص 46] و عوام رسيده و بر آن سوري است كه پنجاه‌هزار دروازه دارد از زبرجد و هفتاد هزار سور برج دارد هر برجي از يك دانه زمرد سبز و او در آن عالم اشراق كند در اين عالم اجسام در بدن انساني در صدر پس ظاهر ميشود در آن نورش بحسب قابليت مستنير اين است مجمل كلام در اين مقام زياده از اين بالمشافهه طلب كن .

سؤال - بفرمائيد كه عالم رؤيا چيست و شخص چه چيز مشاهده ميكند تا حقيقت امر معلوم شود .

جواب - بدانكه حق تعالي خلق كرده در اقليم ثامن مدينه‌اي كه مشرق و مغرب آنرا جابلصا و جابلقا گويند و جهت علوّ از افلاك و عناصرش را هورقليا و آن جنتي است كه حق تعالي حضرت آدم عليه السلام را در آنجا خلق كرده پس خلق كرده براي هر شخصي و فردي از اشخاص و افراد انسانيه بدني از آن عالم و او را غايب در اين بدن و متعلق باين بدن گردانيده پس چون متعلق شد باين بدن پس اگر ميل و تعلق همرسانيد شخص بشهوات جسمانيه و اغراض شهوانيه متعلقه ببدن محسوس و معروف پس از رجوع بعالم خود در عالم يقظه و فعل اين بدن ظاهري مأيوس باشد بجهت اغتشاش حسش بجهت توارد امور عديده چون ماء صافي را كه بهم زنند در آن جا صورت منطبع نشود بوجهي من الوجوه الا رسوم غير معتبره و چون حالت نوم پيش آيد و اين اعضا و جوارح و اين بدن جسماني از احساس و شعور افتد پس آن بدن بما فيها من الحواس رو بعالم خود آورد پس صور اشياء در او منطبع شود پس اگر در عالم يقظه مايل بچيزي و مشغوف بصورتي كه پيوسته به تخيل او بوده باشد در عالم رؤيا همان صورت در خيالش انطباع يابد اكثر اوقات و الا صور منفصله امور و اشياء ديگر محسوس و مشاهد شود نه صور [ص 47] متصله باين جهت است كه تو در عالم رؤيا مي‌بيني كه با فلان شخص تكلم كرده‌اي و با او مسافت بعيده طي نموده‌اي و چون بيدار شوي آن شخص را از آن خبر بوجهي نباشد مگر آنكه آن شخص كلي و علّت باشد در اين صورت مطلع گردد چه مجموع اين صور متصلةً كانت او منفصلة از او ناشي و صادر گردد باذن الله تعالي چنانكه شخصي در خواب ديد رسول الله را صلي الله عليه و آله كه خرما تناول ميفرمودند پيش آمد از آن حضرت استدعاي خرما نمود پس آن حضرت يك دانه باو دادند زيادتر خواست يكي افزود باز خواست يكي ديگر افزود تا هفت عدد زيادتر نداد پس آن شخص بيدار شد خدمت حضرت صادق عليه السلام رفت كه رؤياي خود را عرض كند ديد كه آن حضرت خرما تناول ميفرمايند پس از آن حضرت استدعاي خرما نمود آن حضرت يكي باو دادند در مقام استزاده برآمد يكي ديگر افزودند تا هفت عدد پس باز استزاده نمود آن حضرت فرمود لو زادك جدّي لزدتك يعني اگر جد من رسول الله صلي الله عليه و آله از هفت عدد خرما زيادتر بتو ميداد من نيز ميدادم و اين اطلاع بجهت عليّت ايشان است سلام الله عليهم چه هيچ صورتي منتزع نشود مگر باذن ايشان و امر ايشان ان الينا اياب هذا الخلق ثم ان علينا حسابهم انا لله و انا اليه راجعون پس چون دانستي كه رؤيا صور اشباحيه است كه در خيال منطبع ميشود پس اگر خيال مستقيم باشد و موانع خارجيه مفقود باشد صورت امر واقع را احساس كند آنچه بيند لامحاله در متن واقع موجود خواهد شد بلا تعبير و لا تغيّر و لا اختلاف بلكه آن شئ هو هو و معني استقامت خيال آن است كه مزاج بسرحد اعتدال باشد و بطن ممتلي نباشد از طعام كه بخارات در بدن در صعود و نزول باشند كه سبب [ص 48] كدورت گردد و كيف كدورت و مريض نباشد كه سبب اختلال حواس گردد پس تصور ميكند اموري را كه ابداً اصل برايش نميباشد و از اهل حق باشد و موالي اهل بيت عليهم السلام چه اهل باطل مي‌بينند حسب آنچه خيال ايشان بآن استقامتي يافته ،

هر شيشه كه سرخ بود يا زرد و كبود خورشيد در آن برنگ آن شيشه نمود

چون خيال از اين امور مصفّا و منزّه باشد پس منتقش گردد در وي صور مقابل او از بلد هورقليا كما هي پس واقع ميشود تحت فلك قمر كما رآها في المنام بشرطي كه امور خارجيه مانع نشود مثل قرانات كواكب خاصه بعضي با بعضي از اين جهت است كه رؤياي انبيا جملگي وحي است و حق و گاهي في الجمله تغييري در بعض صور بهم‌ميرساند و آن باعتبار قرانات كواكب باشد و اگر خيال باين نوع استقامت نباشد پس صور متغير گردد از مقابل حقيقي واقعي نفس الامري پس گاهي متمثل شود بصور مناسبه و واقع مثل لبن و ماء و عسل و طعام بعلم و مثل نجاسات و قاذورات بمال پس معبّر بصير تعبير كند آن صور را بآن حقايق پس واقع ميشود كما عبّر و گاه هست كه آن صور را معبّر تعبير كند بحقيقتي كه مناسبت بوجهي ندارد پس واقع ميشود چنانكه تعبير كرده چنانكه در احاديث اهل بيت عليهم السلام حثّ بر اين كه خواب را خوب تعبير كنيد كه واقع ميشود بهمان طريق كه تعبير شده است از خير و شر بسيار وارد شده است و ذكرش موجب تطويل است چنانكه زني در عالم رؤيا ديد كه سقف خانه‌اش خراب شده و شوهرش بسفر رفته بود خدمت حضرت پيغمبر صلي الله عليه و آله رسيد واقعه را عرض كرد حضرت فرمود كه شوهرت از سفر [ص 49] خواهد مراجعت نمود ، بعد از چندي شوهرش از سفر مراجعت نمود پس بعد از زماني بسفر رفت آن زن همان خواب را بعينه ديد باز خدمت حضرت رسول صلي الله عليه و آله رسيد باز حضرت همان تعبير فرمودند پس شوهرش از سفر برگشت ، در مرتبه سيم چون بسفر رفت آن زن همان خواب را بعينه ديد بشخص ديگر اظهار كرد آن شخص گفت كه شوهر تو خواهد مرد پس چنان شده خبر ارتحال شوهرش برايش آمد و آن بجهت اين است كه چون معبّر تعبير كند آن صورت را بحُسن يا بقُبح و آن شخص صاحب رؤيا اعتماد بآن شخص داشته باشد پس صورت آن رؤيا منتقش ميشود در خيالش حسب آن صورت معبّره پس مستمد ميشود وجود را بنحو ممثّل متصوّر پس واقع ميشود لانّ الله ابٰي ان يجري الاشياء الا باسبابها و باين جهت است كه وارد شده است حديث تفأّلوا بالخير تجدوه و همچنين است تفأّل بشرّ كه آن تطيّر است ، و بعضي از صور مرئيه در عالم رؤيا ميباشد كه مستند باصلي و مقابلي نباشد بلكه بجهت كثرت رطوبات و شدت توارد ابخره يا مرض بعضي صور احداث شود و آن بي‌اصل باشد چنانكه وارد شده كه خواب آخر شب اصح از خواب اول شب است چه در اغلب اشخاص بطن ممتلي است از طعام و بخارات متصاعده و از اين صور مختلفه حادث شود مثل آنچه چشم بسبب كثرت رطوبات و نزول مياه زائده مي‌بيند از صور مختلفه چون صورت سلسله و پروانه و امثال اينها كه اصلا و قطعا تحققي برايش نباشد و اين در نزد اشخاصي كه باين مرض يعني نزول آب در چشم گرفتار شده‌اند واضح و ظاهر است پس در اين وقت اصلي براي اين رؤيا نخواهد بود مگر اينكه معبّر تعبير كند و آن نيز تحقّقش محتاج بشرايط چندي است [ص 50] كه ذكرش موجب تطويل است پس اگر شخص در عالم رؤيا بيند كه لبن آشاميده است از سه صورت بيرون نباشد يكي آنكه في الحقيقة در بيداري لبن ميآشامد چنانكه بسيار اتفاق افتاده دوم آنكه از علم بهره مييابد سيم آنكه اصلي برايش نمي‌باشد و الله اعلم بحقائق الامور اين است ذكر مجمل از احوال آن عالم و ذكر تفاصيل مراتبش و احاديث وارده در اين باب طولي دارد و حقير را الآن مجالي نيست و صلي الله علي محمد و آله الطاهرين و الحمد لله رب العالمين و السلام علي تابع الهدي .

سؤال - بيان فرمائيد تفسير آيه شريفه ليس كمثله شئ را بطوري كه مطابق آيه شريفه و لله المثل الاعلي باشد .

جواب - اما آيه شريفه ليس كمثله شئ در ظاهر پس بدانكه كاف زائده است و بجهت تشبيه نيست و مثل در اين مقام اعم است از تشابه و تشاكل و تماثل و تجانس و اتحاد و امثال اينها هر چه در او مشابهت بوجهي من الوجوه متصوّر شود و حق عزوجل منزّه از كل است چه مشابهت مطلقا مستلزم تركيب است از ما به التشابه و التشارك و ما به التمايز و التخالف و اعتنا مكن باوهام باطله سوفسطائيه اهل حكمت كه مشابهت در يكي ذاتيه باشد و در آن ديگر عرضي ، چه بايشان ميگوئيم كه مشابهت در امر عرضي يا از جهت واجب است يا از جهت ممكن پس اگر از جهت واجب باشد گوئيم كه آن امر عرضي يا عين ذات واجب است يا غير ذات او پس اگر عين ذات واجب است عرضي نباشد و همان محذور از تركيب لازم ميآيد و اگر غير ذات واجب است خالي از اين نيست يا حادث است يا قديم اگر قديم است لازم آيد تعدد قدماء كفر و باطل بجهت استلزامش تركيب را و اگر حادث است پس اشتراك و تشابه ميانه حادثي و حادثي شد نه حادث و قديم و كسي [ص 51] اشتراك بين حوادث را منع نكرده است پس حقيقت مثل از حق تعالي منتفي است خواه مثليت در جنس باشد خواه در نوع باشد خواه در صفت باشد خواه در شخص باشد خواه در كيف باشد خواه در كمّ باشد خواه در جهت و رتبه باشد خواه در وقت و مكان باشد خواه در اعراض و حدود باشد بجميع انحاء بجميع وجوه بجميع اطوار زيرا كه حقيقت و ذات ممكن عبارت از فقر است و احتياج و جميع نعوت و اوصافش تحت مرتبه ذاتش بايست باشد و الا تابع نباشد و بايست مناسب ذاتش باشند در فقر و احتياج و الا صفت نباشند آيا نمي‌بيني كه حرارتْ صفت آب و برودتْ صفت آتش نتواند شد پس بايد جميع صفات و اضافات و شئون و اعتبارات و اوضاع و هيئات واقعه در عالم امكان صفت فقر و فاقه و حاجت و احتياج باشند و بمدلول انما تحدّ الادوات انفسها و تشير الآلات الي نظائرها و كلما ميّزتموه باوهامكم في ادق معانيه فهو مخلوق مثلكم مردود اليكم هيچ كس خارج از عالم امكان را ادراك نكند پس هر چه نزد ما موجود است فقر و احتياج است و هر چه را كه ادراك كنيم كذلك اما قديم پس ذاتش عين غنا است و صفاتش صفات غنا پس هرگز احدي بر ديگري صادق نيايد باين جهت است كه حق تعالي فرموده ليس كمثله شئ ، فلاتضربوا لله الامثال ان الله يعلم و انتم لاتعلمون و حضرت امام رضا عليه السلام فرموده كنهه تفريق بينه و بين خلقه و غيوره تحديد لما سواه و قال عليه السلام كلما في المخلوق يمتنع في صانعه ، پس جميع وجوه مناسبات كه اثبات ميكنند باطل باشد پس اشتراك معنوي در وجود باطل باشد و ربط حادث بقديم و مناسبت ميانه واجب و ممكن در صدور و ايجاد باطل باشد و تشبيه حق تعالي بالف و خلق را بحروف و به بحر و خلق را بامواج و بماء و خلق را به ثلج و بآفتاب و خلق را باَظله [ص 52] و انوار و بسراج و خلق را باشعه و بشمس و خلق را به مشمّس و به نَفَس و خلق را بالفاظ و كلمات و بنور و خلق را همچو مراياي مستنيره مختلفه و بواحد و خلق را باعداد و امثال اينها از امور خلقيه و تشبيهات كونيه كلا باطل باشد و نهي فلاتضربوا لله الامثال جمله را شامل و هر يك از اين امور را كه ذكر شد از وجوه تشبيه جمعي قايلند و جمله چنانند كه حضرت صادق صلوات الله عليه و آله فرمود در دعا نزد مناجات پروردگار خود قال عليه السلام : بدت قدرتك يا الهي و لم‌تبد هيئة فشبّهوك و جعلوا بعض آياتك اربابا يا الهي فمن ثمَّ لم‌يعرفوك يا سيدي ه‍ ، الحاصل براي ذات واجب تعالي بهيچ وجه مثل و مانندي نباشد و كاف در آيه شريفه زائده است يعني ليس مثله شئ و اما در حقيقت و نفس الامر و بلغت اهل عالم هورقليا كاف زائده نباشد بلكه حق سبحانه كلام بر حقيقت مقام جاري فرموده و ذكر آن مطلب عالي در رسائل فارسيه مناسب نباشد چه عوام بفهم آن مطالب نرسند و بلغات اهل آن بلد مأنوس نباشند هر چند در حديث كميل در مطاوي كلام بر آن اشاره و تلويح شده است هر كس كه عارف بلغت است از آنجا تواند استنباط نمود و الله الموفق للصواب و اما آيه شريفه و لله المثل الاعلي منافي و معارض آيه شريفه متقدمه نميباشد بلكه اين آيه بيان همان است چنانكه از حضرت صادق عليه السلام مروي است در معني آيه شريفه كه خداوند عالم متعالي است از مَثَل هر چه گوئي در مثال بمنتهاي فهم و معرفتت حق تعالي عالي‌تر از آن است چنانكه حضرت اميرالمؤمنين عليه السلام در خطبه يتيميه فرموده ان قلت هو هو فالهاء و الواو كلامه صفة استدلال عليه لا صفة تكشف له ان قلت الهواء نسبته فالهواء من صنعه رجع من الوصف الي الوصف الخطبة ، پس نتواني ثابت [ص 53] كرد برايش مثالي و جهت مشابهتي و مماثلتي چه غايت فهم تو از امكان خارج نشود و ممكن و امكان بهر مقام كه رسد بمرتبه وجوب و قدم نتواند رسيد پس هر چه گوئي حق تعالي از آن عالي‌تر است و هر چه توهم كني حق از آن برتر است فلله المثل الاعلي و اين معني با آنكه از ائمه عليهم السلام مأثور است علماء بالطبع و الفطرة اين معني را نيز ذكر كرده‌اند و ميكنند هر چند بالفطرة المغيرة غير آن از ايشان ظاهر ميشود فذَرْهُم و ما يفترون و معني ديگر بجهت آيه شريفه آن است كه آيه شريفه متقدمه ليس كمثله شئ بجهت ذات واجب تعالي است كه آنرا مثال و شبه و مانند نيست اما چون خلق بجهت معرفت مخلوقند چنانكه كلام كنت كنزا مخفيا فاحببت ان اعرف بر آن گواه است و خلق بجهت فقر و قصور ايشان از ادراك كردن حقيقت معرفت عاجزند لهذا حق تعالي خود را بجهت ايشان موافق هر يك از مراتب مخلوقين مكلفين وصف فرموده بقدر معرفت ايشان به دو وصف وصف حالي و وصف مقالي ، وصف مقالي عبارت از انزال كتب و ارسال رسل است و وصف حالي عبارت از ضرب امثال و خلق موجودات بر فطرت و ايجاد ايشان بر هيكل توحيد چنانكه حضرت اميرالمؤمنين عليه السلام فرموده نورٌ اشرق من صبح الازل فيلوح علي هياكل التوحيد آثاره و قال عليه السلام من عرف نفسه فقد عرف ربه و قال النبي صلي الله عليه و آله اعرفكم بنفسه اعرفكم بربه و قال الله تعالي سنريهم آياتنا في الآفاق و في انفسهم حتي يتبين لهم انه الحق و قال تعالي و يضرب الله الامثال للناس و مايعقلها الا العالمون و قال تعالي و كأين من آية في السموات و الارض يمرّون عليها و هم عنها معرضون و قال تعالي قل انظروا في ملكوت السموات و الارض و ان عسي ان يكون قد اقترب اجلهم و امثالش از آيات و مراد [ص 54] از مثال در اين مقام صفات معرفت حق تعالي و تو دانستي كه معرفت ما ابدا متعلق بذات واجب تعالي نيست و ما مكلف بآن نيستيم بلكه متعلق معرفت آثار صفات فعليه حادثه است كه ما بآن توجه بقديم تعالي شأنه مي‌نمائيم پس آيه شريفه و لله المثل الاعلي را باين معني تواني حمل نمود بلكه اين معني است در غايت شرافت چه صفت حق تعالي اعلي و اشرف است از وصف ممكنات مخلوقه و بيانش بالاجمال آن است كه حق تعالي خود را بما شناساند بمثال و صفتي و خلق را نيز بما شناساند كذلك و نشناساند خود را بما بمثل آن طريق از معرفتي كه خلق را بما شناساند بلكه شناساند خود را بوصف اشرف و اعلي از آن وصف كه خلق را بما شناساند با اين كه مثال و صفت حق تعالي كه بجهت ما قرار داده كه توسل بمعرفتش هم‌برسانيم اعلي است و اجل است از مشابهتش بوصف مخلوقين فافهم و اشاره باين دو معني است قول امام عليه السلام يا من دلّ علي ذاته بذاته و تنزّه عن مجانسة مخلوقاته و قوله عليه السلام بك عرفتك و انت دللتني عليك و دعوتني اليك و لولا انت لم‌ادر ما انت و قوله عليه السلام اعرفوا الله بالله زيرا كه شئ بغير خود شناخته نمي‌شود پس نمي‌تواني طويل را بعريض و قصير ، قصير را بطويل بشناسي پس آن مثال كه جامع معارف الهيه و اوصاف ربوبيت است در مراتب خلقيه اعلي الامثال و الصفات باشد پس باين اشاره باشد قوله تعالي و لله المثل الاعلي و اين معني كه مذكور شد بطريق تأويل جاري باشد ، اما بطريق باطن پس بدانكه تمامي مخلوقات هياكل توحيد و امثله تنزيه و تفريد حق تعالي ميباشند و چون مراتب موجودات مختلف باشد در شرافت و دنائت و لطافت و غلظت و تجرّد و ماديّت و قرب و بعد پس [ص 55] در مراتب معرفية و مَثَلِيّة متفاوت باشند پس شريف اعلي است از وضيع و عالي از داني و هر دو مَثَل و صفت معرفت حق باشند پس هر چه شئ اقرب باشد بمبدء آثار ربوبيت و جهت وحدانيت در او اظهر باشد از ماتحتش و اكثر باشد و چون اقرب موجودات بمبدء و اشرف ايشان محمد و اهل بيت طاهرينش سلام الله عليه و عليهم اجمعين ميباشند كه هر موجودي از موجودات از فاضل نور ايشان موجود شده و جملگي حكايت ظهورات ايشان مي‌نمايند و ايشان اصل و مابقي فرع باشند پس ايشان اعلي الامثال و اشرفها و ادلّها و اقويٰها باشند پس مراد از مثل اعلي در آيه شريفه حقيقت مقدسه محمديه صلوات الله عليهم باشد چه ايشانند مَثَل اعلي كه خاص و مختص خداوند عزوجل‌اند ، يعني حقيقت ايشان وصف معرفت صفات الهيه است عليه ما يمكن للممكن كما قال (ص) يا علي ماعرف الله الا انا و انت ، پس باين جهت متعلق لام اختصاص شد و بجهت اينكه در هيچ حيني از احيان و آني از اوان و وقتي از اوقات بجهت خودشان وجودي و تحقّقي نمي‌يابند باين سبب است كه حق ايشان را بخود اختصاص داده و اشاره بايشان است در دعاي شبهاي دهه آخر ماه مبارك رمضان لك الاسماء الحسني و الامثال العليا و الكبرياء و الآلاء الدعاء ، پس آيه شريفه و لله المثل الاعلي اشاره بحقيقت مقدسه ايشان باشد و السلام علي تابع الهدي چه بسيار از رموز و اسراري است در اين مقام كه پنهان داشته‌ام و قدرت اظهار ندارم ،