خداوندا اهل كمال را از شربت وصال جرعه ده و اهل وصال را از جام مالامالِ كلّما رفعت لهم علما وضعت لهم حلما ليس لمحبّتي غاية و لا نهاية بهره كرامت فرما يعني از كثرت باء ايشان را بوحدت الف ملحق كن و از بساطت الف بصرافت نقطه اتصالشان ده تا در بحر احديت غواص و مبدء فيض عوام و خواص و در مقام عبوديت خاص الخاص باشند ربِّ ادخلني في لُجّة بحر احديتك و طمطام يم وحدانيتك ، تا بجمالت جمالت بينم و بكمالت جلالت مشاهده كنم ، بك عرفتك و انت دللتني عليك و دعوتني اليك و لولا انت لمادر ما انت ، خاكم بسر كه در دايره فقر و فاقه مقيمم و مدعي بس امر عظيمم ، از فقر درآمدنم هر چه بالا آيم ممكن نه ، و از ازل نزول نمودنت هر چه ظاهر گردي ميسر نه ، ترا بنامي لايق خود لايق خود خوانم و در عالم بينشاني خود از تو نشاني جويم ، ندانم كه نشان بينشاني خود و مقال بيزباني خويش است هر چه گويم از آن بالاتري و هر چه نويسم از آن برتري ، نه از تو نشاني و نه از عالم تو بياني ،
فيك يا اغلوطة الكون غد الفكر عليلا
انت حيرت ذوي اللب و بلبلت العقولا
كلما اقبل فكري فيك شبرا فرّ ميلا
هر چند من از تو دورم لكن تو بمن نزديكي يا مَن هو اقرب اليَّ من حبل الوريد ، و هر قدر من بتو جاهلم تو بمن عالمي ، اين مشت خاك را بفضل خويش [ص 3] نگه دار ، الهي هبْ لي نفسي و اين ذره بيمقدار را مقداري ده و اين قليل بياعتبار را اعتباري كرامت فرما ، اي آنكه بكنه ذاتت خرد را بهره نيست و ملاحظه جمالت وجود را طاقت ني ، صلوات فرست بر اكمل مظاهر الوهيت و اشرف مجالي احديت صاحب مقام واحديت و جامع ظهورات رحمانيت و حاوي تنزلات مَلِكِيّت ، و بر حقيقت مقدسه و نفس زاكيه مطهرهاش اعني قصبه ياقوت و فضل ظهور نور ايشان جملگي كائنات را قوت ، صلواتي كه لا غاية لامدها و لا نهاية لعددها ، يا رب العالمين و ارحم الراحمين .
و بعد اي سالك مسلك رشاد و اي طالب طريق هدايت و سداد مسائل چندي سؤال نمودي كه بر حقيقت آن جز باديهپيمايان وادي كشف و ايقان مطلع نباشند و فرايد فوايدي استدعا فرمودي كه جز در خزانه تاجوران ديهيم و من يؤت الحكمة فقد اوتي خيرا كثيرا يافت نشود و لئالي معاني خواستي كه در غير از قعر بحر ابيض معرفت موجود نباشد و هيهات كه غير از غواصان از اهل جزيره خضراء نفس كامله و اذا فارقت الاضداد فقد شارك بها السبع الشداد توانند استخراج آن لآلي مكنونه نمود هر چند در هر سري سودائي و عقب هر صوتي صدائي و هر لفظي مدعي معنائي قال و نعم ما قال :
و كل يدّعي وصلا بليلي و ليلي لاتقرّ لهم بذاكا
اذا انبجست دموع في خدود تبيّن من بكٰي ممن تباكٰي
و فقير حقير را غوّاصي دانستي كه در اين طمطام متلاطم غوص تواند نمود ، هيهات هيهات كه سراب را آب پنداشتي و صدا را صوت توهم فرمودي و پيلهور را جواهرفروش خيال كردي اين بيچاره بي دست و پا با تختهپاره ادراك خود كجا يارائي قدم گذاشتن در بحر قلزم موّاج [ص 4] متلاطم اين چنان مسائل دارد لكن هبوب عنايات ربانيه و امدادات سبحانيه چنان قوي است كه اگر بآن تختهپاره وزد بسيار زودتر از سُفُن محكمة البنيان بساحل نجاتش رساند پس متوسل بعنايت باري تعالي و اعانت ائمه هدي عليهم السلام گشته به تختهپاره ضعيف خود قدم گذاشتن در اين بحر را اقدام مينمايد اجابة لالتماسك پس اگر بساحل نجات و صواب رسيدم بعيد از تفضلات الهيه نخواهد بود و الا همان مقدار طاقتم و وسعم پس فقير را معذور بايست داشت و الله الموفق للصواب و الآن شروع در مقصود مينمايم و سؤال را بمنزله متن و جوابش را كالشرح قرار ميدهم تا هر جوابي كمال انطباقش كمال ظهور داشته باشد و لا حول و لا قوة الا بالله العلي العظيم و صلي الله علي محمد و آله الطاهرين .
سؤال - بفرمائيد كه اولاد زنا ، از ائمه عليهم السلام مأثور است كه داخل بهشت نميشوند سبب چيست و هرگاه چنانچه عبادت بكند در آخرت مكان ايشان كجا ميباشد و اولاد ايشان چه حال دارد در حكم اولاد حرام ميباشند يا نه و ممكن هست كه اين فرقه مؤمن بشوند يا نه .
الجواب - و من الله سبحانه الهام الصواب . بدان وفقك الله في الدارين و حباك بما تقر به العين كه احاديث در باب عدم دخول ولد الزنا به بهشت بسرحد استفاضه رسيده است و علماي ما رضوان الله عليهم در كتب حديث نقل فرمودهاند لكن در هيچ يك از احاديث تصريح باينكه حكما ولدالزنا داخل جهنم ميشود نيست چنانكه در محاسن از حضرت امام محمد باقر عليه السلام مروي است كه : من طهرت ولادته دخل الجنة و همچنين از حضرت صادق عليه السلام مروي است كه : خلق الله الجنة طاهرة مطهرة لايدخلها الا من طابت ولادته و در علل الشرايع باز از حضرت صادق عليه السلام مروي است كه [ص 5] ان الله عز و جل خلق الجنة طاهرة مطهرة فلايدخلها الا من طابت ولادته و باز در آن كتاب مروي است از حضرت صادق عليه السلام : يقول ولد الزنا يا رب ما ذنبي فماكان لي في امري صنع قال فيناديه مناد فيقول انت شرّ الثلاثة اذنب والداك فتبت عليهما و انت رجس و لايدخل الجنة الا طاهر ، و اين حديث نيز دلالت صريحه بر تعذيب و ادخال نار ايشان ندارد بلكه هر كس را كه بصر حديد باشد ميداند كه هيچ دلالت بر تعذيب ندارد بوجهي الا باحتمال بعيد . اما قوله عليه السلام انت شرّ الثلثة يعني ميانه تو و پدر و مادر تو كه سه نفريد تو بدتر از ايشاني چه نطفه تو بنجاست منعقد شده ترا نجاست ذاتيه است كه بآن مفطوري بخلاف پدر و مادر تو كه نجاست ايشان هرگاه شيعه باشند بالعرض است و العرض يزول و الذاتي لايزول پس پدر و مادر باعتبار طهارت ذاتيه فطريه كه نطفه ايشان منعقد شده است بر طاعت حق تعالي نجاست عرضيه معصيت از ايشان بفضل الله ازاله ميگردد و لايق جنت كه جاي پاكان است ميباشد بخلاف ولدالزنا كه تصفيهاش از نجاست ممكن نباشد مگر اينكه او را به ماهيت ديگر منقلب كنند و در آن وقت آن نيست بلكه چيز ديگر است مثالش آن است كه چون جامه نجس شود او را در ماء طاهر بشوئي نجاست ظاهريهاش زايل گشته بصفاي اصلي و طهارت ذاتي خود عود كند بخلاف سگ كه هر قدر كه او را شست و شو دهي نجاستش زياد گردد ،
سگ بدرياي هفتگانه بشوي چونكه تر شد پليدتر گردد
اما هرگاه در نمكزار افتاده بالكليه مستحيل به نمك شود در اين وقت هر چند پاك است لكن كلب نباشد بلكه پارچه نمكي است كه اكل و شرب [ص 6] آن جائز باشد و همين است بعينه حال ولد الزنا و پدر و مادرش كه پدر و مادر متنجساند باعتبار اين معصيت بخلاف خود كه نجس است حقيقته مرتفع نشود نجاستش مگر بارتفاع خود در اين وقت ولد الزنا نباشد بلكه خلقي است از مخلوقات پس او بدتر از پدر و مادرش باشد و اين است معني قول آن منادي كه پدر و مادر تو گناه كردند من از ايشان درگذشتم و تو رجسي بالذات و ظلمتي در حقيقت لايق و قابل بهشت كه جاي پاكان است نباشي و از اين جا نميرسد كه پس بجهنمت خواهم برد و ادعاي انحصار دار آخرت به بهشت و دوزخ مطلقا در محل منع است چنانكه بعد انشاء الله تعالي مذكور خواهد شد مثلا هرگاه كسي از راه دنائت يا حماقت يا عناد يا جهل در مجلس خاص سلطان در فرش زرنگارش سگي يا خوكي داخل كند مورد مؤاخذه و عقاب بعتاب سلطاني باشد لكن اگر سَرِ عجز و نياز و تضرع و ذلت و خاكساري را پيش سلطان پيش آورده كه تو اي سلطان قادري بر جميع عقوبات بالنسبه به من لكن حلم كن و رحم فرما پس اگر آن سلطان عظيم الصفح است خواهد از رعيت خود گذشت و او را عفو كرد و متعرض عقوبت آن شخص نخواهد شد لكن آن خوك را مثلا نخواهد از مجلس خود بيرون نكرد كه اين حيوان تقصيري نداشت آن مرد او را اينجا آورد بلكه او را بيرون خواهند كرد از تمامي ايوان قصر و بمحل مناسبش خواهند قرار داد ، چنين است بعينه حال ولد الزنا پس ولد الزنا داخل بهشت نخواهد شد نه اينكه داخل جهنم خواهد شد پس ملتزم شدن دلالت اين حديث شريف بر تعذيب و دخول نار و حمل اين حديث را باغلبيت دور از سليقه مستقيمه ميباشد بلكه تمامي اولاد زنا مسلم ايشان و كافر ايشان بر ايشان صدق ميكند كه انت شرّ الثلاثة اذنب والداك فتبت [ص 7] عليهما و انت رجس و لايدخل الجنة الا طاهر بهمين معني كه بيان شد پس حديث بعموم خود باقي و موافق احاديث ديگر در مراد و دلالت و اما قول صادق عليه السلام كه ولد الزنا ليعمل ان عمل خيرا جُزي به و ان عمل شرا جُزي به نيز دلالت ندارد بر اينكه ولد الزنا داخل بهشت ميشود تا بگوئي اين حديث شريف معارض احاديث ديگر است و مستلزم تساوي ولد الزنا با ساير ناس در حكم ميباشد چه جزاي هر كسي و هر چيزي بحسب حال آن چيز است و آن مستلزم دخول جنت نيست چنانكه گفتيم كه انحصار دار آخرت بجنت و بهشت علي سبيل العموم در محل منع است هر چند علي سبيل العموم صحيح است ، چه هر محلي كه در آن جا عذاب بالنسبه باهل آن محل عذاب نباشد جنت است براي آن و هكذا الي آخر الوجود ، پس احاديث در مراد و مدلول متطابق و متوافق باشند اختلاف بوجهي نباشد چه از حقيقت واحده و طينة واحده و نور واحد امور مختلفه متضاده صادر نشود و لو كان من عند غير الله لوجدوا فيه اختلافا كثيرا و مايذكر الا اولوا الالباب لانه ماينطق عن الهوي ان هو الا وحي يوحي ، كلنا محمد اولنا محمد آخرنا محمد صلي الله عليه و آله فافهم .
و اما سرّ اين احاديث و سبب عدم دخول ايشان در بهشت ، پس بدانكه حق تعالي عدل و حكيم است ظلم و قبيح بالبديهه از او صادر نشود هر چند قادر است بر آن ، و مقتضاي حكمت و عدالت آن است كه هر چيزي را در محل مناسبش قرار دهد و معني محل مناسب آن است كه خلق كرد اشيا را و در هر چيزي في حد ذاته خاصيتي قرار داده و باعتبار اقتران آن شئ بشئ ديگر خاصيتي ديگر ، پس خواص و اقتضاءات باعتبار تعدد قرانات و اجتماعات مختلف شود و چون حكيم است جل و علا پس بايد در نزد تقارن آن دو شئ [ص 8] مقتضاي ايشان را بايشان بدهد و الا منع كرده سؤال را از ايشان و وضع كرده شئ را در غير موضع خود و اين معني ظلم است و اشيا در فعل قران و جمع مختارند ، پس قران و جمع و ترتب اثر عبارت از قضا باشد و صلوح آن شئ براي شئ ديگر قبل از قران قدر . از اين جمله است كه حضرت اميرالمؤمنين عليه السلام چون فرار كردند از زير آن ديوار كه در شرف شكستن بود آن شخص عرض كرد أتفرّ من قضاء الله يا اميرالمؤمنين آيا از قضاي الهي فرار ميكني آن حضرت فرمود كه افرّ من قضاء الله الي قدره از قضاي الهي بسوي قدر او فرار ميكنم هر چند حقيقت اين مسئله را در مسئله كيفيت خلود كفار در نار ذكر نمودهام لكن در اينجا نيز اشاره مينمايم تا حقيقت امر مشخص گردد . مثالش در آفاق آن است كه حق تعالي خلق كرد شمس را نوراني و منير و خلق كرد زمين را كثيف و ظلماني و در نزد تقابل شمس با جسم كثيف مترتب كرد بر آن اثر آن مقارنه را كه عبارت از احداث نور و شعاع در آن جسم مقابل باشد پس هر چه آن مقابل در او صفا بيشتر و تصفيه و تزكيه اكثر ظهور نور شمس در آن جا اكثر پس هرگاه كلوخي و سنگي با شيشهاي با بلور مقابل شمس نگاه داري بيني كه بيك اشراق نور ساطع در كلوخ و سنگ در كمال ضعف است و نور ساطع در زجاجه در كمال قوت بلكه در شيشه صورت شمس پديد است بخلاف سنگ و در بلور بيني اقوي است بمرتبهاي كه هر چه محاذي و مقابل اوست ميسوزاند چه بسيار مراكب را در بحر به بلور سوزانيدند و حال آنكه شمس يك اشراق بيش نكرده نتواني گفت كه در بلور حرارت و نور را بيش از زجاجه ظاهر كرده و در زجاجه بيش از كلوخ حاشا و كلا بلكه يك نور است كه بر كل بحد سواء اشراق كرده هر كس بحد قابليت خود [ص 9] از آن كسب نمود و چون زجاجه و بلور دو نور داشتند يكي صيقلي ذاتي و صفاي اصلي و نور آفتاب نيز در آن اشراق كرده بحكم نور علي نور ، نور در تزايد آمد بخلاف حَجَرَه كه نور ذاتي چون نداشت با همان نور عرضي نتوانست در تلألأ مقابله با زجاجه و بلور نمايد اين است مثالي كه حق تعالي در اين مطلب براي ما قرار داده كما قال سنريهم آياتنا في الآفاق و في انفسهم حتي يتبين لهم انه الحق ه ، و قال و يضرب الله الامثال للناس و مايعقلها الا العالمون و چون اين مثال را دانستي و دليل عقلي قطعي سابق كه عدم ظلم و جبر باشد بر آن منطبق كردي حقيقت امر در ولد الزنا مشخص خواهد شد زيرا كه شخص ولد حلال دو نور دارد هرگاه مؤمن باشد يكي نور تكويني و آن انعقاد نطفهاش بطاعت حق تعالي و ولايت ولي عليه السلام پس طيب الفطرة و نوراني الجبلة باشد پس طينتش از اعلا عليين باشد در كمال نورانيت و صفا پس اگر قبول تكليف كرده اعمال صالحه علي ما يوافق رضاء الله و الولي بعمل آورد پس نور اعمال صالحه كه اضوء و اسنا از نور شمس است بهفتاد مرتبه بر نور تكويني تابد پس كمال تلألأ و لمعان همرساند و مثالش در شمس عالم آفاق بلور و زجاجه باشد و تفاوت بينهما باعتبار قلت و كثرت تشعشع انوار اعمال صالحه است كما لايخفي اما هرگاه نطفهاش بحرام يعني نه بر وفق رضاي حق تعالي و ولايت ولي عليه السلام انعقاد يافته باشد پس خبيث الفطرة و ظلماني الجبلة باشد پس مقتضي طينت اسفل السافلين باشد بحسب ظلمانيت ذاتيه و چون آن طينت هر چند ظلماني است لكن او را از اختيار و قبول ايمان بيرون نبرد و الا جبر و ظلم لازم ميآمد پس اگر بالاختيار قبول ايمان نموده و اعمال صالحه علي ما يوافق رضاء الله و الولي عليه السلام بعمل آورد پس نور اعمال صالحه [ص 10] بر آن ظلماني الاصل تابش كرده آن ظلمت را مستنير نمود لكن بسرحد نور اولين نميرسد بجهت فقدان نور تكويني در آن و نتواني گفت كه مقتضاي اعمال صالحه از انوار در طيب الولادة بيشتر مترتب شده حاشا و كلا بلكه يك نوع از ترتب است لكن قبول آن همان است و قبول اين همين چون كلوخ و آئينه در نزد اشراق شمس پس هرگز كلوخ نورش بمثابه آئينه نباشد هر چند او را بآسمان چهارم بري و هرگز آئينه نورش كم نگردد هر چند كه او را بزمين هفتم بري مادام كه مقابله باقي باشد و از اين جا بفهم معني قول رسول الله صلي الله عليه و آله ضربة عليٍّ يوم الخندق تعدل عبادة الثقلين پس هرگز مقام طيب الولادة و خبيث الولادة واحد نباشد هر چند برسد ولد الزنا در عمل و طاعت بآنچه برسد چه خود قابل اخذ زياده نيست نه اينكه باو زيادتر نميدهند و خود قابل و طالب است حاشا از نسبت بخل و ظلم بمبدء فيّاض و كريم علي الاطلاق پس هميشه مقام اولاد زنا بيك مرتبه از اولاد حلال پستتر باشد پس هرگز داخل بهشت مؤمنين از اهل حلال نخواهد شد از اين جهت است كه ائمه طاهرين صلوات الله عليهم در احاديث متكثره نص باين معني كه اولاد زنا داخل بهشت نميشود فرمودند .
بدانكه در حال كتابت اين كلمات شبههاي بخواطر فقير رسيده و في الفور حق تعالي باب فهم حل آن را بر فقير گشود در اينجا آن شبهه را با رفعش ذكر ميكنم كه بعضي از عقول ناقصه و قلوب مغيّره كه بشبهات عادت كردهاند حجت نگيرند و لا حول و لا قوة الا بالله العلي العظيم و آن شبهه اين است كه بنا بر اين تقرير لازم ميآيد كه كفار جملگي از هر طايفه و ملت اولاد زنا باشند چو بيشك نطفه ايشان منعقد شده بخلاف رضاء الله و [ص 11] رضاء الولي عليهم السلام چنانكه مسموع شد از جماعت روسيه و فرنگيه كه بوجهي عقد شرعي پيش ايشان نيست پس اولاد زنا باشند و نور تكويني از ايشان زايل باشد پس چون قبول ايمان كنند و تقوي و طهارت پيش آرند بايست داخل بهشت نشوند و اين خلاف ضروري اسلام نزديك است بشود اگر نشود لامحاله خلاف ضروري ايمان هست .
الجواب بدانكه كافر در حين نكاح و جماع خالي از دو صورت نيست يا اينكه عالم است در حين فعل و وقاع كه اين فعل و نكاح خلاف رضاء الله و رضاء الولي است عليهم السلام و معذلك بفعل ميآورد و في الحقيقة آن مخالف باشد هر چند صورت بيشك آن مولود ولد الزنا است قبول ايمان نخواهد كرد اگر هم قبول كند حكم اولاد زنا بر او جاري شود و اين است معني آنچه حضرت رسول صلي الله عليه و آله خطاب بحضرت اميرالمؤمنين عليه السلام فرموده كه يا علي لايبغضك الا ولد الزنا و بجهة اينكه مبغض نيست مگر معاند كه حق مر او ظاهر شود و بداند احقيت او را و معذلك عدول كند از آن حضرت بسوي غيرش كه در اين وقت نكاحش بخلاف رضاء الله و رضاء رسوله و الولي عليه السلام ميباشد و لانعني بالولد الزنا الا هذا . اما هرگاه معاند نباشد و جاهل باشد و حق بر او ظاهر نشده باشد و در حال فعل عمل خود را مخالف رضاء الله نداند در اين صورت اولادش اولاد زنا نخواهد بود پس هرگاه قبول ايمان كند داخل جنت مؤمنين شود هر چند مقامش پستتر باشد از آنكه بطنا بعد بطن مؤمن و مسلم و از اولاد حلال باشند ، اين است معني آنچه از ائمه عليهم السلام وارد شده كه اذا خرج القائم عليه السلام يخرج الشيخ الزاني و مراد ابوالشرور است [ص 12] لعنة الله عليه و صدق اين مدعا آنكه هرگاه شخصي جاهلا و غافلا جماع كند با زوجه ديگري بتوهم آنكه زوجه خود است و در حال مجامعت ابدا شاعر نباشد كه اين زوجه ديگران است بعد از فعل معلوم شود يقينا موجب حد نيست و اگر نطفه منعقد شود يقينا ولد الزنا نيست پس قاعده در شعور شخص زاني است در حال فعل بمخالفت رضاي خداي عز و جل و اين در جميع چيزها است مثلا اگر ناسيا و غافلا شراب بخورد بتوهم آب يا سركه البته معاقب نخواهد بود و آن اثر بر آن ترتب نخواهد يافت بخلاف اينكه چون شاعر باشد حين شرب ، پس كفار كه در طريقه خود چنان دانند كه اين فعل برضاء الله تعالي و رسوله و الولي است عليهم السلام اولاد ايشان اولاد زنا نباشد چون ايمان آورند داخل بهشت اصلي شوند اين است بالاجمال بيان علت و سبب عدم دخول اولاد زنا ببهشت .
اما جواب آنچه سؤال نمودي كه اگر عبادت كنند در آخرت مكان ايشان كجا ميباشد اين است كه دار آخرت بر دو گونه است نعيم مقيم و عذاب اليم و هر يك از اين بر دو گونه است بالاصالة و بالتبعية اما نعيم بالاصالة كه متأصل بالذات است بفرمان حق عزوجل آن هشت باب بهشت است و اسامي هر يك مذكور است در كتب احاديث اهل بيت و اشرف ابواب و اكمل و افضل آن جنة عدن است و هر يك از اين طبقات خاص به طائفهاي از مؤمنين از اهل يقين ميباشند و چون انوار امدادات اِلٰهيه و تأييدات سبحانيه بآن طبقات اشراق نمايد از هر يك نوري ساطع ميشود متلألأ متشعشع كه شعاع و فاضل آن بهشت خاص است و جميع تنعمات كه در بهشت اصلي است در آن نيز هست بالاثرية [ص 13] و التبعية همچو آفتاب و نور او و آن نور منبث از هر يك از جنان را حظيره آن جنت نامند پس حظاير جنان هفت باشد زيرا كه از جنت عدن از جهت كمال لطافت و نورانيت ظل و نور منعكس نگردد چه آن جنت خاص موليٰنا محمد و اهل بيت طاهرينش صلوات الله عليهم ميباشد و احدي را در آن جنت نصيبي نباشد و چون مكان بايست ملايم و مناسب ممكن باشد لهذا بايد از جنس اجسام مطهره ايشان سلام الله عليهم باشد و چون از اجسام مطهره ايشان در دنيا به تابش شمس ظل منعكس نميشد پس از جنت ايشان ظل ظاهر نشود از جهت غايت لطافت و شدت نورانيت پس حظاير جنان هفت باشد كسي نگويد كه بنا بر اين لازم آيد كه حظاير جنان ظلماني باشد چه آن ظل منعكس از آن جنت است چه گوئيم كه ظل جسم نوراني و لطيف نوراني باشد آيا نميبيني ظل منعكس از مرآت و بلور و امثالش از اجسام صيقليه نوراني باشد در كمال تشعشع و لمعان نزد اشراق شمس يا سراج بر آن پس نعيم آن حظاير نعيم بالتبع باشد نه بالاصالة و در آن حظاير است جميع آنچه در جنان است لكن مستمد و مستفيد از آن جنت است و ترتيب حظاير در شرف ترتيب جنان است و اما عذاب اليم پس آن نيز بر دو گونه است : عذاب بالذات و متأصل بالحقيقة و آن ابواب هفتگانه نيران است و چون جنان و نيران كمال مضادت با هم دارند پس چنانكه بجهت جنان حظاير است بجهت نيران نيز حظاير بايست باشد كه هر حظيرهاي ظل طبقهاي است از طبقات جهنم كه عذاب آن حظيره از آن طبقه مخصوصه مستمد است و جميع انواع عذاب و عقاب كه در اصل آن طبقه است در آن حظيره نيز [ص 14] ميباشد و ليكن بالتبع و الاثرية و بين الامرين اعراف است و آن كثباني است بين الجنة و النار پس مؤمنين متأصلين از اولاد حلال به تفاوت مراتب خودشان در جنان اصليهاند و اولاد زنا كه مؤمن باشد و محب اهل بيت عليهم السلام و مطيع و عامل و مخلص و مؤمنين از جن كه در محبت اهل بيت عليهم السلام راسخ باشند و موذي نباشند و مجانين و ديوانگان كه از اول بلوغ تا آخر موت مسلوب العقل باشند مكان ايشان در حظاير جنان است اما اولاد زنا چنانكه دانستي كه صاحب نور تشريعي است بس و نور تكويني در او نباشد پس محلش با مؤمنين اصحاب انوار تكوينيه مساوي نباشد و نيست بعد جنان اصليه مگر حظاير پس محلش در حظيره باشد كه در آنجا روح و ريحان ميباشد بجميع انحايش مگر اينكه اقل است در قوت بالنسبه بجنان اصليه همچو نور سراج بالنسبه باشعه چه هر چه در سراج است در شعاع نيز هست مگر اينكه تفاوت باثرية و مؤثرية باشد فافهم ، و اين است معني قول حضرت صادق صلوات الله عليه و آله كه ولد الزنا چون عمل نيك كند جزاي نيك باو دهند يعني تنعم كند و لذت برد و آثار عمل در او ظاهر شود و در اعراف محل تنعم و مكان تألم نباشد بوجهي بلكه آن محل جماعتي است كه امتياز ميان كفر و ايمان نداده ، نه عمل كفر بر او لازم شود نه عمل اسلام پس نه معذب باشد و نه متنعم ، امرش متوقف و در آن محل ساكن تا حق تعالي حكم كند بجمله ايشان بحق اِما الي الجنة او الي النار و آن كسانياند كه در عالم ذر نيز جاهل بوده حق بر ايشان ظاهر نشده بود پس طينتش نه از اعلي عليين بود و نه از اسفل السافلين بل برزخ بينهما [ص 15] و آن محل اعراف است بخلاف ولد الزنا كه حق بر او ظاهر شده و تصديق نموده و عمل بمقتضايش كرده و بلاشك عملش صحيح باشد پس آثار آن عمل بر او ظاهر شود و مقتضايش بر آن ترتب يابد و كمال تنعم در او باشد و چون از نور تكويني عاري است لهذا مكانش در حظاير كه بيك مرتبه از جنان اصليه كمتر است ميباشد كما قال عليه السلام ان ولد الزنا ليعمل ان عمل خيرا جزي به و ان عمل شرا جزي به قال الله تعالي ان الله لايضيع عمل عامل منكم من ذكر او انثي پس چگونه مكانش اعراف باشد اگر گوئي كه در آن محل كه ولد الزنا تنعم ميكند او را ما اعراف نام ميكنيم ضرري ندارد اذ لا مشاحة في الاصطلاح اما آنچه مستنبط از كلمات ائمه عليهم السلام ميباشد اين است كه ذكر كرديم ،
فان كنت ذا فهم تشاهد ما قلنا و ان لميكن فهم فتأخذه عنا
و اما مؤمنون از جن پس داخل جنت اصليه نشوند ابدا بلكه محل ايشان حظاير است بجهت اينكه جن مخلوق است از مارج از نار كما قال تعالي و خلق الجان من مارج من نار يعني از صفاي نار و لُبّش و اين نار مخلوق است از شجر اخضر كما قال تعالي هو الذي جعل لكم من الشجر الاخضر نارا فاذا انتم منه توقدون و شجره از فاضل طينت انسان است و باين سبب است كه در حديث وارد است كه نخل را نخل گويند بجهت اينكه از فاضل و نُخاله طينت آدم است ، و قد قالوا عليهم السلام اكرموا عماتكم النخلة پس ابليس كه از جن بود كما قال تعالي الا ابليس و كان من الجن ففسق عن امر ربه در ادعاي خود كاذب و مفتري بود كه انا خير منه خلقتني من نار و خلقته من طين چه آن نار چنانكه حضرت صادق عليه السلام فرمود كه آن نار بهتر از [ص 16] طين نبود چه آن نار مخلوق از شجره است كه مخلوق از طينت انسان است پس بدو مرتبه جن از انسان كمتر و نازلتر مرتبه باشد و هرگز بمقام انسان نرسد پس حكمت مقتضي آن باشد كه جن را چون عمل صالح كند در حظاير مكان دهند و الا لازم آيد تساوي مرتبه تابع و متبوع و نور و منير و آن بالبديهه باطل باشد كما لايخفي ، و اما مجانين نيز داخل جنت اصليه نشود و داخل حظاير شود زيرا كه او همچو ولد الزنا صاحب يك نور بيش نيست لكن اين صاحب نور تكويني است و ولد الزنا صاحب نور تشريعي پس در بهشت اصلي مكان ندارد و اين در وقتي است كه آن مجنون در عالم ذر اقرار كرده باشد و در دار دنيا متمكن از عمل نشده باشد پس آن اقرار بحال خود باقي مانده باعانت نور تكويني و عدم احداث امر منافي و باين اقرار و تغير فطرت پس داخل جنة حظاير ميشود چه از مؤمنين بيك نور كه نور تشريعي باشد ناقص است پس اين سه طايفه ولد الزنا و مجانين و مؤمنين جن در حظاير جنان ساكن خواهند بود و مؤمنين اصلي اهل ورع و تقوي و ايمان و ولايت اهل بيت عليهم السلام در جنات اصليه هنيئا لهم ثم هنيئا لهم رزقنا الله الجنة و اعاذنا من النار بحق محمد (ص) و اهل بيته الاطهار و اما در حظاير نيران كفار جن ميباشند بهمان علت كه در مؤمنين جن گفته شد و عُصاة از شيعه كه بجهت تطهير بجهنم داخل ميشوند پس از اينجا جمع كن ميانه اخبار متكثره مستفيضه داله بر اينكه شيعه اميرالمؤمنين عليه السلام داخل جهنم نميشوند و ايشان در بهشتاند چنانكه مأثور است از حضرت امام زينالعابدين عليه السلام در تفسير آيه شريفه ان ذلك لحق [ص 17] تخاصم اهل النار قالوا ما لنا لانري رجالا كنا نعدهم من الاشرار اتخذناهم سخريا ام زاغت عنهم الابصار ، قال عليه السلام والله لايرون منكم مائة و لا خمسين و لا عشرة بل و لا واحدا انكم في الجنة تحبرون و في النار تطلبون ، و آنچه حضرت صادق عليه السلام در جواب آن شخص فرمود ، قال واحد : اللهم ادخلنا الجنة ، قال عليه السلام لاتقل هكذا انتم في الجنة و قل اللهم لاتخرجنا منها ، و جمع ميانه اخبار متكثره داله بر اينكه ايشان داخل جهنم ميشوند و بعد از تطهير از آن خارج ميشوند و جمع آن است كه ايشان داخل جهنم اصليه قطعا نميشوند چه در آنجا هر كه داخل شد خارج نشود و ديگر اينكه معصيت شيعه نه بالذات است همچنان كفار و منافقين بلكه باعتبار لطخ ايشان و تبعيت ايشان در بعضي مواضع پس در نار اصلي داخل نشوند بلكه در نار ظلي و تبعي داخل شوند و آن است ضحضاح من النار كه در احاديث است الحاصل كلام در اين مقام طويل الذيل است و چون سؤال متعلق بآن بود في الجمله اشاره شده و اين كفايت ميكند اهل معرفت و اهل انصاف را و السلام ،
و اما آنچه سؤال كردي كه اولاد اولاد زنا چه حال دارد در حكم حرامزاده ميباشند يا نه ، جوابش اين است كه بلي تا هفت بطن داخل اولاد زنا است و نجيب نميشود مگر بعد از هفت بطن چنانكه احاديث در اين باب بسيار است و آن بجهت اين است كه ولد الزناي اصلي چون نكاح كرد بعقد حلال در نكاح اول پاك ميشود نطفه آن ولد و چون آن ولد نكاح كند بعقد صحيح شرعي بولايت ولي پاك ميشود نطفه و علقه و در بطن سيم پاك ميشود نطفه و علقه و مضغه و در بطن چهارم پاك ميشود نطفه و علقه و مضغه و عظام و در بطن پنجم پاك ميشود نطفه و علقه و مضغه [ص 18] و عظام و اكتساء لحم و در بطن ششم پاك ميشود نطفه و علقه و مضغه و عظام و اكتساء لحم و نفس و در بطن هفتم پاك ميشود نطفه و علقه و مضغه و عظام و اكتساء لحم و نفس و عقل پس جميع مراتب و مقامات وجودش پاك گشته ملحق به مؤمنين از اولاد حلال گردد پس ولد الزناي اصلي اگر مؤمن باشد در آخر حظاير و ادني مقامات مقام او است و ولدش اگر مؤمن باشد بطبقهاي از او بالاتر و همچنين ولد او از او بالاتر بطبقهاي و هكذا تا بطن هفتم كه او ملحق بمؤمنين در جنت ايشان گردد ،
و اما آنچه سؤال كردي كه بجهت ايشان ممكن است كه مؤمن بشوند جوابش اين است كه بلي براي ايشان ممكن است كه ايمان بياورند و متقي و مؤمن و محب اهل بيت باشند چه از اختيار بيرون نرفتهاند و مجبور در معصيت نميباشند هرگاه چنين بود چرا داخل جهنم ميشدند و معذب ميگشتند چه بياختيار از ايشان معصيت صادر شده ، و اما آنچه شنيدهاي در احاديث كه دشمن ندارد اميرالمؤمنين را عليه السلام مگر ولد الزنا ، دلالت ندارد بر اينكه ولد الزنا محب نميشود بلكه هيچ مبغض نيست مگر ولد الزنا من غير عكس كلي نه اينكه هيچ ولد الزنا نيست مگر اينكه مبغض است و احاديث در اين باب از ائمه اطهار بسيار وارد شده و حديث آن شخص كه در كوفه آمده مادر خود را كه بزنا از او متولد شده بود بدون علم عقد كرده چون شب زفاف شد ملاقات بينهما اتفاق افتاد او را مكروه داشته آغاز خشونت نمود با هم نزاع داشتند تا صبح و حضرت اميرالمؤمنين عليه السلام صبحي هر دو را طلبيده بايشان گفت كه شما دو مادر و فرزنديد و حق تعالي اين شخص را باعتبار ولايت ما متمكن نساخت كه مرتكب اين فعل قبيح شود و آن مشهور است و امثال اين از [ص 19] احاديث و وقايع بسيار است پس قول اينكه ولد الزنا موفق نميشود براي ايمان قول سخيفي است با اينكه محمول باغلبيت است اين است مختصر كلام در اين مقام و الله الموفق للصواب .
سؤال - بفرمائيد كه در كافي احاديث هست كه خدا نهي كرد حضرت آدم را از اكل از آن شجره مخصوصه و خواست كه بخورد و چگونه منطبق ميشود اين حديث و امثالش با مذهب عدليه اثنيعشريه و البته محتاج بتأويل و توجيه ميباشد حقيقت امر را بيان فرمائيد .
جواب - و من الله تعالي الهام الصواب . بلي اين مضمون در كافي مذكور است و لفظ حديث مذكور چنين است : علي بن ابراهيم عن ابيه عن علي بن سعيد عن واصل بن سليمن عن عبدالله بن سنان عن ابيعبدالله عليه السلام قال سمعته يقول امر الله و لميشأ و شاء و لميأمر امر ابليس ان يسجد لآدم و شاء ان لايسجد و لو شاء لسجد و نهي آدم عن اكل الشجرة و شاء ان يأكل و لو لميشأ لميأكل ، و باز در آن كتاب مذكور است : علي بن ابراهيم (ره) عن المختار بن محمد الهمداني و محمد بن الحسن عن عبدالله بن الحسن العلوي جميعا عن الفتح بن يزيد الجرجاني عن ابيالحسن عليه السلام قال : ان لله ارادتين و مشيتين ارادة حتم و ارادة عزم ينهي و هو يشاء و يأمر و هو لايشاء أومارأيت انه نهي آدم و زوجته ان يأكلا من الشجرة و شاء ذلك و لو لميشأ ان يأكلا لماغلبت مشيتهما مشية الله و امر ابراهيم ان يذبح اسحق و لميشأ ان يذبحه و لو شاء ان يذبحه لماغلبت مشية ابراهيم مشية الله ه ، و در توحيد صدوق (ره) نيز اين حديث اخير روايت فرموده و لكن در آن كتاب لفظ حديث در فقره اخيره بدين نهج است : و امر ابراهيم بذبح ابنه و شاء ان لايذبحه ه ، و باين مضمون در احاديث اهل بيت و ادعيه ايشان [ص 20] بسيار وارد شده است چنانكه در كافي است : عدة من اصحابنا عن احمد بن محمد بن خالد عن ابيه و محمد بن يحيي عن احمد بن محمد بن عيسي عن الحسين ابن سعيد و محمد بن خالد جميعا عن فضالة ابن ايوب عن محمد بن عثمان عن حريز بن عبدالله و عبدالله بن مسكان جميعا عن ابيعبدالله عليه السلام انه قال لايكون شئ في الارض و لا في السماء الا بهذه الخصال السبع بمشية و ارادة و قدر و قضاء و اذن و اجل و كتاب فمن زعم انه يقدر علي نقص واحدة فقد كفر ، و باز در آن كتاب است باسناد ديگر منسوب بحضرت امام موسي كاظم عليه السلام بمضمون حديث متقدم و همچنين در ادعيه چون صحيفه سجاديه جرٰي بقدرتك القضاء و مضت علي ارادتك الاشياء فهي بمشيتك دون امرك مؤتمرة و بارادتك دون نهيك منزجرة الدعاء ، و همچنين قوله عليه السلام كلهم صايرون الي حكمك و امورهم آئلة الي امرك و ايضا ليس لنا من الخير الا ما قضيت و لا من الامر الا ما حكمت ، و امثالش از فقرات بسيار است و در قرآن كلام الله المجيد از اين قبيل مضمون بسيار است مثل قوله تعالي و ماتشاؤن الا ان يشاء الله و قوله تعالي ام حسب الذين يعملون السيئات ان يسبقونا ساء ما يحكمون و امثالش از آيات بسيار است و في الحقيقة اين آيات و احاديث از اسرار قدر ميباشند و آن محجوب است مگر بر خواص از مؤمنين ممتحنين كه مستغرق تأييدات ربانيه و امدادات سبحانيه و قراي ظاهره بجهت سير در قراي باطنه ميباشند كه اين اسرار را بتعليم خاص از ائمه خودشان عليهم السلام اخذ نمودهاند كما قال عليه السلام : لا جبر و لا قدر بل منزلة بينهما لايعرفه الا العالم او من علّمه اياه العالم عليه السلام ، پس قدم از اين مراحل كشيدن و در اين مقام ساكت شدن و علمش را حواله باهلش نمودن و بمعرفت اجماليه كه خداوند عالم حكيم است جبر [ص 21] و ظلم نكند و قبيح از او صادر نشود و بالبديهة خلق افعال و اعمال عباد نمودن پس ثواب و عقاب براي محالّ آن اعمال كه عبارت از اشخاص باشند قرار دادن و وعد و وعيد نمودن بچيزي كه خلق را در آن هيچ صنعي نيست قبيح است آيا شخص مورد مذمت نخواهد بود هرگاه عبد سياه را تكليف كند بسفيد شدن و او را توعيد كند بعقاب يا تكليف كند شخص را بطيران در هوا يا خود او را علي سبيل الجبر و الاضطرار بزنا واداشتن پس بر آن او را عقوبت نمودن و امثال اين امور كه عقل بالبديهة حكم بقباحت او و ظلم صاحبش مينمايد و همچنين هرگاه نهي كند از امري و خود بجبر آن را بآن فعل منهي وادارد پس توبيخ او كند كه چرا چنين كردي بلكه عذاب برايش قرار دهد چگونه توان نسبت داد اين قبايح را به حكيم علي الاطلاق جلّت عظمته كه بجميع انحاء و كل اطوار مستغني از خلق است پس چون نسبت اين امور بحق تعالي باطل شد اعتزال او از خلق نيز افحش و استغناي فقير بالذات اكذب پس بگو كه حق قادرت كرده در افعال و حافظ افعال تو است اگر خير كني باختيار خود مستوجب ثوابي و اگر شر مستوجب عقابي و لازم و واجب نيست بر عوام و اهل نقصان كه بر حقيقت امر مطلع شوند بلكه بر ايشان واجب است تسليم نمودن چنانكه از حضرت اميرالمؤمنين عليه السلام چون سؤال كرد از قدر فرمود بحر عميق فلاتلجه مرتبه دوم سؤال كرد فرمود سرّ الله فلاتهتكه و مرتبه سيم چون سؤال كرد فرمود طريق مظلم فلاتتكلفه پس چون باين گونه احاديث و آيات واقف شوند بر ايشان واجب و لازم است كه تسليم كرده اقرار و اعتراف بقصور خود از ولوج در اين بحر كند و حواله باهلش كند تا سالم باشد لكن جمعي از ناقصين بر خودشان راضي نشده كه نسبت جهل دهند پس جمعي طرح [ص 22] كردند اين احاديث را باستناد اينكه اخبار آحاد است مورث علم و عمل نباشد و جمعي ديگر تكلم كردند پس ايشان نيز دو فرقه شدند چون خود در فهم حقايق اشيا مستقل نبودند و بر بواطن و اسرار دين خود مستحضر نبودند پس پارهاي تابع مزخرفات متكلمين شدند و به كلمات ايشان كه في الحقيقة چون نيك تأمل و دقت فرمائي يا مجبره است يا مفوّضه اعتماد نموده و حل اين احاديث مشكله و روايات معضله متشعشع از مشكوة انوار آلمحمد صلي الله عليه و آله بر آن كلمات متفرع ساختند پس هيچ حقي را ادراك نكردند و بمطلوبي نرسيدند و پارهاي تابع اباطيل و تمويهات صوفيه ملاحده اعداي اهل بيت عليهم السلام شده و در مراتب حقايق و معارف اعتماد بكلمات كفرآميز آن جماعت خبيثه قبحهم الله نمودند پس ضلوا و اضلوا كثيرا و بسياري از عوام نيز بجهت تسويلات و تمويهات ايشان از دين برگشته طلب كردند آنچه را كه از ايشان نخواسته بودند و ترك كردند آنچه را كه مكلف شده بودند نعوذ بالله من الخذلان و من غضب الرحمن پس عوام را از اين مسائل مسكوت كردن و تسليم نمودن و علمش را حواله باهلش نمودن انسب و اولي باشد ندانم آن جماعت اول كه بالكليه اين احاديث را طرح كرده و انكار بالكليه نمودند چون نفهميدند چه بخاطر ايشان ميرسد يعني جميع علوم و معارف را احاطه كردهاند يا بجميع علوم اهل بيت عليهم السلام احاطه نمودند كه هر چه موافق فهم خودشان است تصديق كنند و هر چه مطابق و موافق نيست بلكه بوجهي رايحهاي از فهم آن اخبار بمشام جان ايشان نرسيده طرح نموده رد كنند چگونه جزئي احاطه كلي نمايد چگونه سها انوار شمسيه را متوقع باشد مع انا مااوتينا من العلم الا قليلا الحاصل مؤمن ممتحن چنانكه از اخبار مستنبط است اين است كه [ص 23] هر چه از احاديث كه ادراكش نميكند تسليم نموده و علمش را حواله باهلش نمايد و اين است تأويل قوله تعالي فلا و ربك لايؤمنون حتي يحكموك فيما شجر بينهم ثم لايجدوا في انفسهم حرجا مما قضيت و يسلموا تسليما و چون براي هر سؤالي جوابي است لهذا فقير حقير بعضي از آنچه استنباط نمودهام از احاديث اهل بيت عليهم السلام در اين مقامات بر سبيل اشاره بلكه تصريح بيان ميكنم تا رفع شبهه اهل حق و طالب طريق مستقيم شده ، پس بدانكه چون ظلم و جبر و خلاف مقتضاي حكمت باطل شد بادله عقليه و نقليه بلكه بمشاهده حسيه پس حق تعالي حكم كرد در اشيا اينكه جاري سازد آنها را بمقتضاي قابليت و حسب استعداد ناشي از اختيار و چون اختيارات خلق و ميولات ايشان حسب مرجحات خارجيه و داخليه مختلف ميباشد و تقومي از براي اشيا بجهت امكان و فقر ايشان نباشد مگر بمشية الله و مشية الله نيز تعلقش بايجاد بر سبيل اختيار است پس مشية الله تعالي تعلق گيرد باشيا بحسب قابليات ناشي از اختيار و آن اعم از خير و شر و نفع و ضر و طاعت و معصيت و بلاء و نعمت و غضب و رحمت و دوزخ و جنت و اين است مقتضاي رحمت واسعه و ظاهر شد اين افعال و اين حكم حقيقي در نزد استواء رحمان بعرش برحمانيت پس عطا كرد هر ذي حقي حقش را و سوق كرد بسوي هر مخلوقي رزقش را كما قال عليه السلام استوي الرحمن علي العرش فاعطي كل ذي حق حقه و ساق الي كل مخلوق رزقه ، و اين است معني اجابت مضطر كما قال أمن يجيب المضطر اذا دعاه و مضطر بقابليت و سؤال مراد است پس اگر در خير اجابت كند و در شر منع كند پس ظلم كرده و جبر نموده بجهت اينكه وضع كرده شئ را در غير موضعش و اين است معني ظلم و عطا كرده چيزي را كه خلاف رضا و سؤال شئ است [ص 24] و اين است معني جبر و چونكه حق تعالي راضي بشر نيست و آن را دوست نميدارد و انسان را بجهت آن مخلوق نكرده بلكه ايجاد آن بالعرض بجهت تحقق طاعت و خير بوده است همچنان شمس كه خلق ظل ظلمت هر چند باو است و او است موجد و فاعل آن ظل لكن آن محبوب شمس نباشد و شمس او را دشمن دارد بجهت اينكه خلاف و عكس اوست و آن ظلمت است و شمس نور است و بينهما بونٌ بعيد لكن چون جدار طلب كرد از شمس و خواست پس اجابت كرد مسئلت جدار را و احداث نمود ظل را و ليكن پيوسته نهي ميكرد جدار را از آن و چون عدم خلق ظلمت مستلزم ظلم و عدم تحقق نور بود لهذا آن را ايجاد كرد پس شمس اولي باشد بنور از جدار هر چند جدار را مدخليت است در قبول آن و جدار اولي باشد بظل از شمس هر چند شمس را مدخليت است در ايجاد آن باين جهت است كه حق تعالي فرموده و ذلك اني اولي بحسناتك منك و انت اولي بسيئاتك مني و اين است معني آنچه حق تعالي در قرآن از آن خبر داده قل الله خالق كل شئ و قوله قل ان الله لايأمر بالفحشاء و المنكر و قوله تعالي قل كل من عند الله فما لهؤلاء القوم لايكادون يفقهون حديثا و قوله تعالي و ما اصابك من حسنة فمن الله و ما اصابك من سيئة فمن نفسك و امثال اين از آيات پس از اين تقرير معلوم شد كه بجهت حق تعالي دو مشيت است مشيتي است حتمي و آن متعلق بايجاد اشيا است بحسب حكمت اعني بطريق اختيار بهر طرفي كه واقع شود طاعت يا معصيت خير يا شر و الا جبر باشد يا استغناء و مشيتي است عزمي و آن عبارت از رضا و محبت و خواهش حق است و آن متعلق به تكاليف و احوالات ظاهريه و باطنيه است و همين را گاهي در اخبار [ص 25] بمحبت تعبير كنند و گاهي برضا و گاهي بعزم و گاهي بمشيت و براي كل وجه صحت ميباشد كه عقول ناقصه ما ادراك آن تواند نمود پس حق تعالي امر ميكند بخير و طاعت و عبادت بمشية رضا و عزم و محبت و مشية حتميه مقتضي تحقق آن فعل است حسب اختيار و وفق استعداد آن شخص و آن گاه هست كه بخلاف محبة الله بمشية عزمي باشد پس جاري شود آن بحسب اراده و اختيار شخص بالله تعالي مثل ظل بشمس پس شخص ملوم و معاقب باشد در هر چيزي بحسب آن چيز پس جائز است براي تو كه بگوئي كه تمامي اشيا بر وفق محبت حق جاري شود چنانكه فرموده حضرت صادق عليه السلام در دعا لايخالف شيئا منها محبتك چه محبت حق در اشيا جريان اوست بوفق اختيار و حسب قابليت و استعداد و واجب است كه بگوئي كه شرور و معاصي و سيئات جاري ميشود بخلاف محبت حق تعالي چه حق تعالي دوست ندارد خصوصيت آن فعل شر را و باين سبب است كه وارد شده در احاديث كه در طاعتْ مشية الله و اراده و قدر و قضا و رضا ميباشد و در معصيتْ مشيت و اراده و قدر و قضا است لكن رضا نميباشد و تعدد فعل از مشيت و اراده و قدر و قضا باعتبار تعدد جهات تحقق شئ واحد ميباشد چه هر چيزي وجودي دارد كه اول ذكر او است پس فعل متعلق بآن مشيت باشد و ماهيتي دارد كه تذوّت و تحقق وجود است و آن بدون آن يافت نشود در خارج و فعل متعلق بآن اراده باشد چنانكه حضرت امام رضا عليه السلام به يونس بن عبدالرحمن فرمود أتدري ما المشية قال لا قال هي الذكر الاول اتدري ما الارادة قال لا قال هي العزيمة علي ما يشاء ، و حدود و هيئاتي براي شئ باشد كه نهايات وجود و تطورات ظهور او است مثل مقادير و هيئات و اوضاع و آجال و ارزاق و تحديد احوال و غيرش از [ص 26] هيئات ظاهريه و باطنيه و حقيقيه و مجازيه و فعل متعلق بآن قدر باشد چنانكه حضرت امام رضا عليه السلام در آن حديث فرمودند أتدري ما القدر قال لا قال هي الهندسة و وضع الحدود ، و اثبات اين حدود براي آن شئ و تعيين آن برايش عبارت از تركيب است در قوله تعالي و في ايّ صورة ما شاء ركبك و فعل متعلق بآن تركيب قضا باشد پس در ايجاد هر شئ موجود خارجي اين چهار فعل واجب باشد و اما زيادتي اذن و اجل و كتاب در بعضي احاديث بجهت تفصيل قدر است مثل قول تو شجره و اصل و غصن و لقاح و امثال آن پس جائز است كه بگوئي در هر چيزي هفت فعل است يا هشت فعل است يا نُه فعل است يا ده فعل است يا چهار فعل است و احاديث مختلفه در عدد را حمل كن بآنچه بيان كرديم كه آن زيادتي از چهار تفاصيل مراتب قدر است پس از اين بيان حل جميع احاديث متقدمه كه موهم جبر است بجهت هر كس كه ادني تأملي داشته باشد ميشود ، اما حديث لايكون شئ في الارض و لا في السماء الا بسبعة بآنچه آنفا مذكور شد كه بجهت شئ واحد موجود در خارج مراتب است كه موجود نميشود مگر به تعلق فعل الله بر آن و تعلق فعل بهر مرتبه مستلزم تغير اسمي باشد چون مشية و اراده و قدر و قضا و اذن و اجل و كتاب و اين اشاره است و تفصيل آن را كما هو حقه در رساله رشيديه علي اكمل وجه ذكر نمودهايم ، و اما حديث ان لله مشيتين و ارادتين يأمر و لايشاء يعني امر ميكند بامر محبت و مشيت عزم ، لكن چون خلق مجبور نيستند پس موجود ميشود بمشية الله بحسب ميل و اراده مأمور و آن است عبارت از استطاعت كه حين فعل است نه قبل و نه بعد و آن مشيت حتمي گاه متعلق ميشود بخلاف محبت چنانكه مذكور شد و بر اين قياس بفهم معني و ينهي و هو يشاء پس نهي كرد [ص 27] آدم را از اكل از شجره مخصوصه و خواست كه بخورد معنيش آن است كه جبر نكرد آدم را در عدم اكل و او را واداشت باختيار خود پس جاري شد مشية الله در او بحسب اختيارش پس خورد از آن شجره پس لازم شد بر او مقتضاي عملش و آن اخراج از بهشت است پس اگر حق تعالي جبر ميكرد آدم را بر عدم اكل غلبه نتوانست كرد مشيت آدم مشية الله را ، و بر اين قياس كن معني اينكه امر كرد ابليس را بسجود و خواست كه نكند و امر كرد ابراهيم را بذبح فرزندش و خواست كه مذبوح نشود و امثال اينها و في الحقيقة اين احاديث بيان امر بين الامرين ميباشند نه مناقض ، پس اگر اشيا را مختار بداني و در تحقق فعل ايشان مشية الله را بوجهي ربط ندهي مفوضه باشي و اگر اختيار را از ميان برداري و منحصر بفعل الله كني مجبره شوي ، اين است كه آن حضرت فرمود امر كرد بسجود و خواست كه نكند تا بداني كه شخص در افعال خود مستغني از واجب تعالي نباشند و او را ملعون و مطرود كرد تا بداني كه باختيار خود سجده نكرد و او را اختيار بود و من شاء فليؤمن و من شاء فليكفر پس اگر سجده ميكرد ايضا بمشية الله بود و الآن كه سجده نكرد بمشية الله است و آدم عليه السلام اگر اكل نميكرد بمشية الله بود و الآن نيز بمشية الله است اين است بيان اين مسئله علي الحقيقة و تمام امر را ثبت نمودهام پس بجهت غموض و اغلاق اين مسئله تأمل در اين كلمات بسيار كن كه بسهولت و آساني مفهوم شود و از حق تعالي مسئلت كن كه باب فهم آن را بقلبت مفتوح سازد و الله الموفق للصواب قال و نعم ما قال :