اذا شئت ان تختر لنفسك مذهبا ينجّيك يوم الحشر من لهب النار

فدع عنك قول الشافعي و مالك و حنبل و المروي عن كعب‌احبار

و وال اناساً نقلهم و حديثهم روي جدّنا عن جبرئيل عن الباري

پس معلوم شد كه شيعه‌اند آن امت اجابت كه حق تعالي را براستي و درستي پرستيده‌اند و تمامي عقايد و عبادات و معاملات خود را بتعليم الهي اخذ نمودند و تصديق بجميع آنچه پيغمبر خدا صلي الله عليه و آله از جانب حق تعالي آورد كردند و او را بعمل مقرون ساختند پس مستحق كرامات و مثوبات ابدي دائمي سرمدي خواهند بود پس از اين جا معلوم شد كه ديگران داخل اين امت نخواهند بود و قول ايشان لا اله الا الله محمد رسول الله (ص) نفعي براي ايشان نخواهد شد چه ايشان تصديق بما جاء به النبي نكردند نه در توحيد و نه در نبوت و نه در امامت اما در توحيد بجهت آنكه اغلب به تجسيم قايل ميباشند و حق تعالي بصورت جوان امرد وصف ميكنند و ميگويند كه حق تعالي بر بالاي عرش نشسته است و يك وجب از چهار طرف پا زياد آمده و قوله تعالي الرحمن علي العرش استوي را باين معني حمل ميكنند و ميگويند كه حق تعالي هر شب جمعه بر خر سفيدي سوار شده به بامهاي خانه مي‌آيد باين جهت براي خر خدا كاه و جو در بالاي بامهاي خانه خود هر شب جمعه ميگذارند و شيريني براي خدا در آن جا حاضر ميكنند چنانچه از ايشان در ولايت بغداد و غيرش محسوس شد و صفات زايده بر ذات حق تعالي قايل مي‌باشند و همه قديم و تكثر در ذات واجب [ص 174] تعالي را قادح در وحدتش نميدانند و ميگويند كه چنانچه در كتب معتبره ايشان مكتوب است كه حق تعالي در روز قيامت مرئي ميشود خلايق همگي او را مي‌بينند بحسّ بصر و حضرت فاطمه زهرا (ع) بجهت بازخواست شهادت سيدالشهدا چون دست بقائمه عرش زند حق تعالي باو ندا كند كه يا فاطمه نظر كن چون نظر مي‌افكند حق تعالي منديلي از پاي خود برميدارد و بفاطمه ميگويد كه چون فرعون بجانب من تير انداخت به پاي من آمده الي الآن جراحت آن زخم باقي است و من او را عفو كردم تو هم از قاتلان فرزندت حسين بگذر و ميگويند كه حق تعالي پاي خود را در جهنم ميگذارد پس ميگويد قط قط پس از زير قدمش شجري ميرويد اسمش جرجير است پس آتش برد و سلام ميشود بر اهلش ، و يك طائفه از ايشان بكلام نفسي قايل شده كثرات بي‌اندازه در ذات واجب ثابت نموده و خير و شر را همه از جانب خدا ميدانند و اين شناعت عظيم بر حق تعالي لازم مي‌آورند كه مردم را بر كفر و ايمان مجبور سازد پس مدح كند مؤمنين را و مذمت كافران را يا آنكه هر دو را خود سبب شده و يك طائفه ديگر امر را مفوّض بخلق دانسته‌اند و حق تعالي را معزول از حكم و امر انگاشته‌اند قالت اليهود يد الله مغلولة غلّت ايديهم و لعنوا بما قالوا بل يداه مبسوطتان ينفق كيف يشاء و امثال اين مزخرفات در توحيد بسيار دارند كه كل اينها مخالف نصوص محكمه قرآنيه و تصريحات معصوميه است پس تصديق بوحدانيت هيچ ننمودند اما به نبوت بعلت اينكه قايل شدند به نبوت اموري را كه سبب تشنيع تمامي ارباب اديان گشتند كه پيغمبر خود را معصوم نميدانند و گناه‌كار كه در صدق ايشان بطلان پيغمبر ايشان و عدم اعتناي بوعد و وعيد و جنت و نار و ساير احكام الهيه لازم مي‌آيد و همچنين طريقه [ص 175] پيغمبر خود را مخالف طريقه تمامي پيغمبران قرار دادند در اصول و كليات احوال و گفتند كه پيغمبر ما وصي و جانشين و خليفه براي خود قرار نداده و امرش را موكول و محول بامت نمود و حال آنكه هيچ پيغمبري از پيغمبران از اول وجود آدم تا زمان رسول الله (ص) از دنيا ارتحال نكرد مگر اينكه وصي و جانشيني و حافظ شريعتي در ميان قوم خود بعد از خود قرار داد و همين عمده شد در انكار اغلبي از ارباب اديان بر دين پيغمبر آخر الزمان پس تصديق بآيه شرع لكم من الدين ما وصّٰي به نوحا و الذي اوحينا الي ابراهيم الآية ، ننمودند گويا از او غافل شدند يا بآن برنخوردند پس تصديق به نبوت نيز ننمودند اما به امامت پس كار را در فضيحت و رسوائي در اين مقام بحدي رساندند كه عيوب توحيد و نبوت ايشان را پوشانيد و شمه‌اي از آن سابق بيان نموديم و از براي عاقل اشاره كافي است پس چگونه امت پيغمبر خواهند بود بامت اجابت پس چگونه شهادت سيدالشهدا بايشان نفعي خواهد داشت و حال آنكه روز عاشورا روز عيش و شادي و عيد عظيم براي ايشان است لباسهاي فاخر در آن روز مي‌پوشند دست و پا بحنا خضاب ميكنند و در آن روز با يكديگر مصافحه و مباركباد مي‌نمايند آخر نميدانم كه اين چه تدين و انصاف است آخر اين از اولاد رسول الله بود و فرزند رابع خلفاي شما و بر بالاي منابر بر او صلوات ميفرستيد و ميگوئيد كه سيد شباب اهل الجنة و معذلك روز شهادت آن بزرگوار بدون گناه و بدون احداث فتنه و تحريم حلال و تحليل حرام بمجرد عدم اطاعت يك ولد الزنا باين طريق كشته ميشود و با وجود اين آن روز را روز شادي و فرح ميگيرند ، نيست اينها مگر بجهت عناد با والدش و بطريقه شيعه كه آن روز را روز حزن و اندوه و ماتم خود قرار ميدهند پس چگونه شهادت سيدالشهدا [ص 176] براي ايشان نفع خواهد كرد و اگر چنين باشد پس از براي قاتلانش نيز بايد كه نافع باشد چه ايشان نيز لا اله الا الله محمد رسول الله (ص) ميگفتند و خود را از امت محمد (ص) حساب ميكردند ،

ما را كشند و ياد كنند از نبي مگر از امّت او نبود عترت نبي

و السلام علي من اتبع الهدي و سلك سبيل الرضا و الحمد لله رب العالمين .

سؤال هيجدهم آنكه ايجاد خلايق اگر رجحان داشت پس عدم و فنا نمودن براي چه باشد و اگر رجحان نداشت پس فعل عبث و ترجيح بلا مرجح لازم آيد .

الجواب - بدانكه افعال حق جلت عظمته عبث نباشد و بي‌فايده از او فعل سر نزند و قول اشاعره كه فعل حق تعالي معلل بغرض نيست باطل است چه نص آيه افحسبتم انما خلقناكم عبثا و انكم الينا لاترجعون بلي اين غرض و فايده راجع به ذات حق سبحانه و تعالي نباشد چه آن مستلزم فقر و احتياج و استكمال است و حق تعالي منزه است از آن بلكه غرض از ايجاد اظهار رحمت و انتفاع بخلق است تا برساند ايشان را بدرجات عاليه و مقامات متعاليه و چون بناي ايجاد بر نهج اختيار است نه بطريق اجبار و اضطرار پس حكمت الهي مقتضي آن شد كه خلق اسباب فرموده و مسببات را بر اقتضاي آن جاري سازد و زمام سبب و مسبب بيد قدرت او است وحده لا شريك له و چون عطيه بر مقدار معطي و محسن است هر چند بمقدار معين و ما منا الا له مقام معلوم پس احسان حق تعالي بايست چون فيضش ابدي دائمي باشد لهذا حق تعالي براي بنده‌اش اختيار نكرده مگر دار خلود و نعيم ابد را و چون عادت را جاري ساخته بر اجراي اشياء بطريق اسباب و اين بنيه و جسد دنيائي قابل دوام ابدي نيست بجهت امتزاجش با اعراض [ص 177] و غرائب و عدم تصفيه‌اش از كدورات و اوساخ بعلت تكليف و وجود حجاب بجهت اختبار و امتحان ليعلم الله من ينصره و رسله بالغيب باين جهت است كه اهل طبيعت و اطبا اتفاق كرده‌اند كه دوام اين بنيه در اين زمان بيش از صد و بيست سال نباشد بخلاف ابدان انبيا و ابدان اشخاصي كه حق تعالي او را بيش از اين مدتها حفظ كند بعلت رجحان ديگر و مانع اقوي و بالجمله اين ابدان دنيويه و اشباح برزخيه و ارواح ملكوتيه قابل بقا و دوام ابدي نيستند نظر بظاهر اسباب و الا حق تعالي قادر است بر هر چيزي كه ممكن باشد لاجرم حق تعالي بجهت دوام اين بنيه و تصفيه‌اش از كدورات و اعراض و غرايب و قبولش از براي فيض ابد پس كسر ميكند اين بنيه را و منهدم ميسازد اين بنيان را تا كثافات او را از او زايل نموده از آن صافي بنياني بنا نهد كه ابدي باشد و دائمي شود و تغيّر و دثور در او راه نيابد تا علت غائيه كه انتفاع بخلق باشد كمال ظهور بهمرساند و چون خلق بطريق واحد است بحكم و ما امرنا الا واحدة و قوله تعالي ماتري في خلق الرحمن من تفاوت و قوله تعالي و ما خلقكم و لا بعثكم الا كنفس واحدة و آن نيز بطريق اجراي اسباب است پس جهت ظلمت نيز همچو جهت نور در مقامات ترقي ظلمانيه كه سير معكوس عبارت از آن است ساير است بحكم عكس و ظل و بالجمله فناي اين عالم نه بجهت فناي او است بالمره چگونه تواند بود و حال آنكه معصوم عليه السلام مي‌فرمايد ماخلقتم للفناء بل خلقتم للبقاء و انما تنقلون من دار الي دار بلكه بجهت احكام و اتقان خلقت اولي است ، چه شئ هر چه ذوبان يابد و ساخته شود صفا و جلا و بها بيشتر بهم‌ميرساند نمي‌بيني سنگ را كه چون او را در آتش ذوبان دهند و از او چيزي سازند اصفي و الطف از اول است و حال آنكه [ص 178] همان اول است و همچنين شيشه را چون بلور سازند اصفي و الطف خواهد بود و تأثير آفتاب در بلور بيشتر از شيشه است كه تأثيرش در آن بيشتر از سنگ خارا است پس اصل ايجاد رجحان بهمرسانيده و هم فنا نمودن ظاهري كه بجهت بقاي دائمي و ابدي است و اين پيش اهل صناعت فلسفيه محقق و مبرهن است كه شئ در كمال نضج و اعتدال نميرسد مگر به دو صوغ و دو كسر و اين موت كه كسر ثاني است بجهت صوغ ثاني است كه كسر را قابل نباشد اين است كه كسي از حكيمي عالمي سؤال كرد كه : هل ربّك حكيم قال بلي قال هل من حكمته ان يخلق الخلق ثم يعدمهم قال لايعدمهم بل يكسرهم ليصيغهم صيغة لاتحتمل الكسر ، و اين كلامي است متين و جوهري است ثمين يليق ان يكتب بالنور علي وجنات الحور و الحمد لله رب العالمين .

سؤال نوزدهم آنكه بحكم آيه كريمه اليوم اكملت لكم دينكم و اتممت عليكم نعمتي و رضيت لكم الاسلام دينا تمامي محتاج اليه امت بر ايشان رسيده و الا تناقض لازم آيد پس حديث ايتوني بدواة و قرطاس چه باشد .

الجواب - مراد حضرت رسول صلي الله عليه و آله اكمال در تثبيت بود همچنان كه اكمال در تبليغ شده چه هرگاه مراتب كه از ايشان ميثاق گرفته از آن در روز غدير در صحيفه ثبت ميگرديد و جمعي كثير از اكابر صحابه و بسياري از منافقين و رؤساي ايشان در آنجا شاهد ميشدند و مهر ميكردند و خط خود را در آن درج مي‌نمودند البته احكام و اثبات امر بيشتر بود و ايشان را مجال انكار كمتر بود و سرّ اينكه رسول الله صلي الله عليه و آله در حال مرض موت اين سخن فرمود و در حالتي كه مرض كمال استيلا [ص 179] و غلبه داشت اين مطلب را اظهار نمود تا باطنها بروز كند و خباثت اخباث ظاهر شود و حجت در دست ايشان بجهت ردّ قول رسول الله (ص) بعذر بيماري و هذيان‌گوئي باشد تا دلالت كند بر عناد ايشان و عدم ايمان ايشان برسول الله صلي الله عليه و آله و عدم اعتقاد به نبوتش يا جهل باين معني كه رسول الله صحت و مرض برايش تفاوت نميكند آنكه براي جسمش با لباس در نزد انعكاس آفتاب سايه نبود پس شعورش در حال بيماري زايل نخواهد شد بلكه ايمان بخدا نياورده و لاينطق عن الهوي ان هو الا وحي يوحي و ندانسته كه حكم حيات و مماتش واحد است لقوله تعالي و لاتحسبن الذين قتلوا في سبيل الله امواتا بل احياء عند ربهم يرزقون فرحين بما آتيٰهم الله من فضله الآية ، و هرگاه در زمان صحت آن حضرت طلب دوات و قرطاس مي‌فرمود هرائينه براي ايشان ممكن نبود امتناع نمودن و اطاعت كردن واجب بود در آنوقت حجتي نداشتند پس لازم مي‌آمد الجاء و ظهور تكذيب ايشان بر رسول الله صلي الله عليه و آله بر خلق معلوم نميشد ، پس باين جهت حضرت رسالت صلي الله عليه و آله در حال مرض دوات و كاغذ طلبيد و ميخواست كه در آن صحيفه ذكر فرمايد اسامي اوصياء خود را الي فناء الدنيا تا امر محكم‌تر شود و مجملات آن دين كامل را به تفصيل بيان نمايد هر چند در اقرار و عهد ميثاق بولايت اميرالمؤمنين عليه السلام همان اقرار بولايت اولاد اطهارش ميباشد لكن اتماما للحجة و اكمالا للنعمة خواست كه امر را ظاهرتر نمايد و در آن ضمن تكذيب ايشان بر خدا و رسولش را ظاهر نمايد كه طرفة العين بخدا ايمان نياوردند الله اعلم حيث يجعل رسالته و السلام .

سؤال بيستم آنكه چون خليفه ثاني از آوردن دوات و قلم و كاغذ [ص 180] مانع شد پس چرا حضرت اميرالمؤمنين عليه السلام سبقت و مبادرت در آوردن نفرمود .

الجواب - بعد از منع خليفه ثاني و وقوع نزاع ميانه ايشان ثمره براي نوشتن و آوردن دوات و كاغذ نبود چه آنكس كه نسبت هذيان و جنون و عدم شعور و ادراك و سفه بر رسول الله صلي الله عليه و آله داد در حضور آن حضرت اعتنا به آن نوشته ننمودن و آن را نسبت بكذب و زور دادن و التفات بآن قول نكرده و تلبيس و تسويل بر مردم نمودن و امر را بر خلق مشتبه كردن اسهل چيزي خواهد بود برايش پس نفعي و ثمره‌اي در نوشتن آن بعد از اين متصور نبود بلي اگر انكار نمي‌كردند اول مرتبه نوشتن نفع داشت بلكه بسيار نفع داشت و ليكن بعد از انكار مثمر ثمره نبود هرگاه انتفاع براي دوستان است و انتباه شيعيان پس آن را بعد از رفتن بعد از برخواستن از نزد آن حضرت سلمان و اباذر را آگاه ساخت و آن دو نفر را بر آن معني شاهد گرفت و آنچه ميخواست كه بنويسد بايشان گفت چه هرگاه باز مي‌نوشت حضرات براي اخذ كردن آن نوشته فسادها ميكردند و البته از سلمان و ابوذر آن نوشته را مي‌گرفته پاره مي‌نمودند هرگاه بگوئي كه حضرت اميرالمؤمنين عليه السلام آن را نيز پنهان مي‌نمود همچنان كه قرآن را پنهان نمود و بايشان نداد جواب آن است كه در آن قرآن موجود است آنچه را كه ميخواست در صحيفه نويسد پس اگر حكم كتمان بود پس دومرتبه نوشتن ثمره نداشت و هرگاه حكم اظهار و بيان نمود پس آن منجر بفساد مي‌شد و انكار در كمال سهولت براي ايشان ميسر بود بعد از اينكه نسبت جنون و هذيان به پيغمبر آخر الزمان دادند در حضور ساطع النور آن حضرت عليه السلام لكن بيان چون لازم بود حضرت بيان [ص 181] براي ابوذر و سلمان نمودند و دلالت مي‌كند بر اين مدعا حديثي كه در احتجاج مذكور است در حديث طولاني كه حضرت اميرالمؤمنين عليه السلام خطاب فرمود بطلحه : يا طلحة الست قد شهدت رسول الله صلي الله عليه و آله حين دعا بالكتف ليكتب فيه ما لايضل امته فقال صاحبك ان نبي الله يهجر فغضب رسول الله (ص) فتركها قال بلٰي شهدته قال فانكم لما خرجتم اخبرني رسول الله (ص) بالذي اراد ان يكتب و يشهد عليه العامة فاخبره جبرئيل ان الله عز و جل قد قضي علي امته الاختلاف و الفرقة ثم دعٰي بصحيفة فاملٰي عليّ ما اراد ان يكتب في الكتف و اشهد علي ذلك ثلثة رهط سلمان و اباذر و المقداد و سمّٰي من يكون من ائمة الهدي الذين امر الله بطاعتهم الي يوم القيمة فسمّاني اولهم ثم ابني هذا ثم ابني هذا و اشار الي الحسن و الحسين عليهما السلام ثم تسعة من ولد ابني الحسين عليهم السلام أكذلك كان يا باذر و يا مقداد و يا سلمان فقاما ثم قالا نشهد بذلك علي رسول الله صلي الله عليه و آله فقال طلحة والله لقد سمعت رسول الله صلي الله عليه و آله يقول مااقلّتِ الغبراء و لااظلّتِ الخضراء علي ذي لهجة اصدق و لا ابرّ عند الله من ابي‌ذر و انا اشهد انّهما لم‌يشهدا الا بحق و لانت عندي اصدق و ابرّ منهما الحديث ، و در اين حديث شريف كفايت است از براي عاقل در تصديق آنچه نوشتم .

سؤال بيست و يكم آنكه شيعيان را اعتقاد آن است كه پيغمبر را اقتضاي بشريت نيست اگر اين ثابت است پس چرا در اكل و شرب و لباس و گريستن شريك بشر بود .

الجواب - شيعه هرگز نص محكم انما انا بشر مثلكم يوحي اليّ و قوله تعالي ما لهذا الرسول يأكل الطعام و يمشي في الاسواق و قوله تعالي قل سبحان ربي هل كنت الا بشرا رسولا و امثال ذلك از آيات را انكار نميكنند ، [ص 182] بلي هرگاه انكار كنند آن كثافات كه لازم بشريت افتاده است مادامي كه در اين عالم بودند چه در كمال تنزه و تقدس بودند از درن و اوساخ بشريت ساير ناس باين سبب بود كه جسم مطهر ايشان سايه نداشت و لباس مادامي كه در بدن مباركشان بوده سايه نداشت بخلاف اينكه هرگاه از بدن بيرون مي‌كرد كه در اين وقت سايه داشت بعلت كمال نورانيت كه بالكليه جهت كثافت و ظلمانيت جامه و لباس را مضمحل نموده پس كجا بشر را اين مقام است با آنكه بحسب ظاهر و صورت حكم بشر داشت اين حكم ظاهر است لكن بحسب حقيقت آن بزرگوار در هر مقام همچو سراج است و تمامي مخلوقات همچو اشعه سراج پس تمامي اجسام از شعاع اجسام ايشان است و تمامي نفوس از شعاع نفوس ايشان است و تمامي ارواح از شعاع ارواح ايشان است و تمامي عقول از شعاع عقول ايشان است و تمامي افئده از شعاع افئده ايشان است بلكه مي‌گويم كه تمامي افئده از فاضل اجسام ايشان است كجاست بشر را و اين اقتضاءات بلكه صدق بشر بر آن حضرت و اولاد اطهارش و باقي خلق بر اشتراك لفظي باشد و احاديث در اين باب بسيار و زايد از حدّ شمار است .

سؤال بيست و دويم آنكه در كتب عقايد مسطور است كه ملائكه معصوم مي‌باشند و از ايشان خطا صادر نمي‌شود و از كتب تواريخ بخلاف آن معلوم ميگردد همچو قصه هاروت و ماروت و جبرئيل عليه السلام و فطرس و غيره .

الجواب - بدانكه جمعي از علما تشكيك در اختيار ملئكه نموده‌اند و ايشان را مجبور دانسته است و در حق ايشان تجاوز از آن مقام كه دارند از طاعت محال دانسته‌اند لكن حق تعالي كذب ايشان را در قوله تعالي عليها ملائكة [ص 183] غلاظ شداد لايعصون الله ما امرهم و يفعلون ما يؤمرون ظاهر نموده و هرگاه مختار نباشند چگونه ممدوح ميشوند بعدم عصيان و موصوف ميشوند بآنچه آن خارج از قاعده عقلا و ارباب كلام است آيا نمي‌بيني كه كسي وصف نمي‌كند كور را باينكه بنامحرم نظر نكرد و همچنين قول ملئكه بحق تعالي در نزد خطاب بايشان اني جاعل في الارض خليفة قالوا أتجعل فيها من يفسد فيها و يسفك الدماء و نحن نسبّح بحمدك و نقدّس لك قال اني اعلم ما لاتعلمون و بالجمله عاقل در اين معني تشكيك نكند و واقعه جبرئيل و فطرس را انكار نتوان نمود و معصوميت ملائكه را نيز تشكيك نتوان كرد و آنچه واقع شده از ايشان ترك اولي و ترك مستحب بود نه ترك واجب و فعل حرام و معصيت ايشان همچو نسبت معصيت به انبياء (ع) است كه عبارت از ترك اولي باشد لكن بهمين مؤاخذه ميشوند بعلّت كمال قرب و منزلت حسنات الابرار سيئات المقربين ، و اما حديث هاروت و ماروت از شراب خوردن ايشان و قتل نفس و قصد زنا كردن و بالا رفتن آن زن و مسخ شدنش بصورت كوكب كه زهره عبارت از آن است از مفتريات مخالفين و تجرّي ايشان در ملائكه مقربين است و از مذهب شيعه نيست بلي حديثي در اين باب از طريق شيعه علي بن ابراهيم در تفسير خود ذكر نموده و آن حديث را حضرت امام رضا عليه السلام انكار فرمود و بيزاري جست از قايل باين قول و منزه كرد ملائكة الله از اين گونه معاصي و فواحش بلي چون در بابل سحره بسيار شده بود و مردم را بآن سبب اغوا مي‌نمودند و اشباه معجزات و خوارق عادات از ايشان بسيار صادر مي‌شد لهذا حق تعالي اين دو ملك را در آنجا فرستاده امر فرمود كه بمردم تعليم كنند كيفيت سحر را تا بدانند كه آنان كه بسبب اين افعال ادعاي ربوبيت [ص 184] يا نبوت يا ولايت مي‌نمايند دروغ مي‌گويند بلكه صدور اين افعال از ايشان بسبب اين گونه معالجات است و بهر كس كه تعليم مي‌كردند مي‌فرمودند كه تو باين كافر نشوي و ما براي آزمايش شما در اينجا آمديم و بجهت اظهار باطل ديگران چنانكه حق تعالي از آن خبر داده و ماانزل علي الملكين ببابل هاروت و ماروت و مايعلمان من احد حتي يقولا انما نحن فتنة فلاتكفر فيتعلمون منهما ما يفرقون به بين المرء و زوجه الآية .

سؤال بيست و سيم آنكه آدم اگر خطا نكرد چنانكه معتقد شيعه است پس چرا گفت ربّنا ظلمنا انفسنا و ان لم‌تغفر لنا و ترحمنا لنكونن من الخاسرين و اكثر علما در تفسير لاينال عهدي الظالمين فرموده‌اند كه ظالم آنكسي است كه بت را سجده كرده باشد .

الجواب - معني آنكه شيعه مي‌گويند كه آدم و غيرش از انبيا خطا نكردند و معصيت ننمودند مراد ايشان آن است كه ترك واجب و فعل محرم ننمودند بلكه ترك مستحب و فعل مكروه را كه متعارف ميانه رعايا و مكلفين است مرتكب نشدند و الا فهيهات هيهات كجا مخلوق را از برآمدن عهده عبوديت كه شايسته مقام ربوبيت بلكه افعال مباحه را از قبيل اكل و شرب و خواب و راحت را براي خود معصيت ميشمردند و تقصير در حق خود مي‌ناميدند بلكه التفات بخود را در طرفة العين هر چند بنظر حق باشد در حق ايشان ذنب و تقصير است و در اين معني است قول شاعر :

لقد قلت مااذنبت قالت مجيبة وجودك ذنبٌ لايقاس به ذنب

بلكه مقام عبوديت آن است كه از خود بالكليه قطع نظر كند و هرگز براي خود ملاحظه‌اي نبيند چون خود ديد و خواهشي نمود از خوردن و آشاميدن و جماع كردن يا با كسي تكلم نمودن يا دقيقه‌اي خوابيدن و آرام گرفتن پس [ص 185] در اين حال در حق عبوديت تقصير نموده و كدام گناه بالاتر از اين خواهد و از اين جهت است پيوسته استغفار و تضرع و گريه ايشان و احدي از ممكن از اين گناه خالي نباشد و آنچه را كه ما از انبيا سلب مي‌كنيم ترك واجب و فعل محرم است و چگونه غيرش را مي‌توان سلب كرد و حال آنكه ممكن بودند و بسرحد وجوب نرسيدند پس چگونه از قيد ملاحظه به نفس هر چند آني باشد و هر چند ممدوح پيش حق باشد خلاصي مي‌يابند اين است معني حسنات الابرار سيئات المقربين باين جهت است كه ميگويم كه حق تعالي هيچكس را از عذاب نجات نمي‌دهد و بمقام قرب و كرامت نميرساند مگر بفضل خود نه بعدل خود و حضرت سيد الساجدين عليه السلام را در اين مقام كلامي است كه او كافي است در جواب اين مسأله اِلٰهي و عزّتك و جلالك لو اني منذ بدعتَ فطرتي من اول الدهر عبدتك دوام خلود ربوبيتك بكل شعرة في كل طرفة عين سرمد الابد بحمد الخلايق و شكرهم اجمعين لكنت مقصّرا في بلوغ اداء شكر خفيّ نعمة من نعمك عليَّ و لو انّي كربتُ معادن حديد الدنيا بانيابي و حرثتُ ارضها باشفار عيني و بكيتُ من خشيتك مثل بحور السموات و الارض دما و صديدا لكان ذلك قليلا من كثير ما يجب من حقك عليَّ و لو انّك يا اِلٰهي عذّبتني بعد ذلك بعذاب الخلايق اجمعين و عظّمتَ للنار خلقي و جسمي و ملأتَ طبقات جهنم منّي بحيث لايكون في النار معذّب غيري و لا لجهنم حطب سواي لكان ذلك بعدلك قليلا من كثير ما استوجب من عقوبتك . نظر كن در اين دعاي شريف و ببين آنچه را كه وصف كردم براي تو ، چه با اين حالت وقت معصيت برايش باقي نمي‌ماند و با وجود اين همه طاعت كه در قدرت احدي از مكلفين نيست خود را مستحق عذاب چنيني كه اندكي از بسيار آنچه استحقاق داشت ميداند پس ربنا ظلمنا [ص 186] كه آدم عليه السلام گفت با عدم معصيتش بسيار سهل باشد و اما آيه شريفه لاينال عهدي الظالمين هرگاه مفسّر باشد ظالم در آن آيه به بت‌پرست دلالت نمي‌كند كه در همه مقامات كه ظلم اطلاق مي‌شود بت‌پرست مراد است بلكه ظلم عبارت است از وضع شئ در غير موضع خود و مقام عبوديت مستلزم عدم التفات است اصلا و رأسا پس اگر في الجمله التفات بنفس باشد ظلم باشد و همين ظلم براي ما عين عدل است و همين معصيت در طبقه ما عين طاعت است لكن كساني اين مدعا را مي‌فهمند كه حق تعالي منوّر كرده باشد قلب ايشان را بنور ولايت آل‌محمد سلام الله عليهم و من لم‌يجعل الله له نورا فما له من نور .

سؤال بيست و چهارم آنكه حكما را اعتقاد آن است كه باران متكوّن مي‌شود از بخارات و اين معني بعقل اقرب است چه باين علت است كه زمين هند شش ماه علي الاتصال و آن به اعتبار كثرت رطوبات و بخارات است كه در آن اماكن مي‌باشد متصاعد شود و متقاطر گردد بخلاف اطراف عربستان و عراقين كه باران در آن امكنه بسيار قليل است بجهت قلّت رطوبت آنهاست بالنسبه بزمين هند لكن آنچه در اخبار و آثار ائمه اطهار است بخلاف مذهب حكما است پس اگر چنان بود كه در اخبار است پس بايد در تمامي بلدان يكسان باشد .

الجواب - بلي آنچه حكما گفته‌اند در اين مقام صحيح است چون حق تعالي خواهد نازل كند باران را امر مي‌كند شمس را كه بقوت اسم الله القابض بخارات را كه عبارت از اجزاي مائيه مختلطه با اجزاء هوائيه از اراضي رطبه صعود دهد و بالا برد چون بخار اجزاي مائيه است و آن جز سيلان را نشايد و انجماد از آن نيايد و انتفاع زمين از روئيدن نبات و حيوان [ص 187] بي انجماد و انعقاد صورت نبندد پس حق تعالي امر ميكند ملكي را از جنود جبرائيل كه آن بخارات را چهار جزو چهار جزو نموده با هر چهار جزوي جزوي از هباء منبثّ در عالم مختلط كنند پس ملكي از جنود اسرافيل باذن الله تبارك و تعالي نازل شود و آن مختلط را بريح جنوب باسم الله الحي نضج و طبخ دهد پس آن مجموع مركب را باز باسم الله القابض شمس صعود دهد چون بكره زمهريريه رسد كه طبقه سيم هواست كه از اكتساب برودت مجاورت آب و عدم وصول انعكاس نور آفتاب بآن مكان پس بصرافت برودت خود باقي ماند چون آن بخار مخلوط با هباء متصاعد شد بآن كره رسيد از شدّت برودت منجمد شده اول انجمادش سحاب مزجٰي است يعني متفرق چون جمع شود متراكم و غليظ گردد پس از آنجا باران نازل شود يعني شمس چون بآن تابد متقاطر گردد پس منجمد همان ابر است و متقاطر باران است و اين است قوله تعالي هو الذي يرسل الرياح بشري بين يدي رحمته حتي اذا اقلّت سحابا ثقالا سقناه الي بلد ميت فانزلنا به الماء فاخرجنا به من كل الثمرات كذلك نخرج الموتٰي لعلّكم تذكّرون و اين معني هيچ منافات با آنچه در اخبار است ندارد چه در اخبار است كه دريائي است ميانه آسمان و زمين ابر از آنجا آب بردارد و هر موضع كه خدا خواهد فرو ريزد و مراد از بحر در احاديث مخصوص باين درياي معروف ميانه عوام نيست بلكه به اصطلاح اهل بيت عليهم السلام دريا هر چيز بسياري كه در يك موضع مجتمع باشد و تمايز ظاهري ميانه اجزايش نباشد باين سبب وارد شده است بحر احديت و طمطام يمّ وحدانيت و بحر نور و بحر نار و بحر ظلمت و اين بحر معروف را بحر مي‌گويند بعلت وجود اين معني در او پس مراد از بحر كه ميانه زمين و آسمان است عبارت از [ص 188] بخار است و هباء و ابر از آنجا آب برميدارد معنيش آن است كه از آنجا متكوّن ميشود و آبش از آن است و احاديث اهل بيت مخالف طريقه حكماي از اهل حق نيست بلكه كلمات حكما شرح كلام معصوم است عليه السلام و ائمه سلام الله عليهم تكلم بواقع فرمودند و كشف از حقيقت امر نمودند لكن چون در زمان ايشان اشخاص قابل نبود لهذا آن مطالب عاليه و حقايق نفس الامريه را بلباس ظاهر و صورت ملبّس نمودند و بشيعيان القا فرمودند كه عوام كه درك حقايق اشيا نمي‌كنند از ظاهر آن منتفع گشته و خواص از باطن و اشاراتش و خاص الخواص از لطايف و تلويحاتش هرگاه در وقت وسعي و در نفس اقبالي بود هرائينه در اين مقام كشف بعضي از بواطن و اسرار ايشان را سلام الله عليهم در اين مقام ذكر مي‌نمودم تا شيعه را اطميناني حاصل و در طريقه خود ثابت مانند و الله الموفق للصواب .

سؤال بيست و پنجم آنكه شيعيان ميگويند كه دين و مذهب را از عقل بايد شناخت پس اگر اين راست است پس پرستش عقل است نه پرستش خدا و ايمان آوردن آن است كه خود نداند و در عقل نگنجد و ايمان آورد چنانكه معراج پيغمبر صلي الله عليه و آله .

الجواب - همچنانكه براهمه افراط نمودند در عقل و عقل را مستقل دانستند در كل امور حتي ادعا نمودند كه ما را احتياج به پيغمبر نباشد چه اگر پيغمبر بما خبر دهد از آنچه عقل ادراك مي‌كند پس ما را حاجت به پيغمبر نباشد و هرگاه بما خبر ميدهد آنچه را كه عقل ادراك آن نمي‌كند پس ما از او قبول نخواهيم كرد اين سائل تفريط نموده در عقل و او را هيچ دخلي در امور نداده و خير الامور اوسطها و حق امر بين الامرين باين طريق كه عقل را حق تعالي پيغمبر باطني در انسان قرار داده كه مصدّق [ص 189] پيغمبر ظاهري است چنانچه در تفسير قوله تعالي و اسبغ عليكم نعمه ظاهرة و باطنة از اهل بيت عليهم السلام وارد شده كه نعمتهاي ظاهره انبيا و مرسلين مي‌باشند و نعمتهاي باطنه عقول و همچنين حديث مروي از امام محمد باقر عليه السلام كه حق تعالي بعقل خطاب فرموده بك اثيب و بك اعاقب و اياك آمر و اياك انهي و لااكملتك الا فيمن احب بلكه حق تعالي تكليف نكرد هيچكس را مگر بمقتضاي عقل او و الا تكليف مالايطاق لازم مي‌آمد و در قرآن مجيد وارد است لايكلف الله نفسا الا وسعها و قوله تعالي و لايكلف الله نفسا الا ما آتيٰها ، سنريهم آياتنا في الآفاق و في انفسهم حتي يتبين لهم انه الحق باين جهت است كه حق تعالي خلق را تكليف بمعرفة ذات خود ننموده و از ايشان بقدر آنچه مي‌فهمند اكتفا فرموده پس في الحقيقة انسان حق تعالي را نپرستد مگر بعقل پس بعقل اثبات وجود واجب نمود و بعقل اثبات صفات كماليه و تنزيه از صفات نقصيه و نفي شركت و نفي جبر و ظلم و قبح و نفي اتصافش بصفات ممكن براي او شد ميسر شد و بعقل اثبات كرد كه اطاعت و عبادت او ثابت واجب است و اقرار بوحدانيتش لازم است و شكر نعماي او متحتم است و بعقل عجز و ضعف خود را فهميد و دانست كه قاصر است و آنچه شايسته عبادت حق است از عهده ادراك آن برنمي‌آيد پس حكم كرد كه پيغمبر بايست از جانب حق تعالي مبعوث شود و آن تكاليف و احكام شرعيه كه بآن حق تعالي را عبادت كنند بيان نمايد و آن پيغمبر بايست ادعايش مقرون باشد بمعجزات و خوارق عادات تا صدق و كذبش معلوم شود چون عقل حكم به حقيّت و صدق آن پيغمبر نمود و عصمتش را ثابت كرد پس حكم مي‌كند كه آنچه او ميگويد بايست قبول نمود و اطاعت كرد هر چند جزئيات آن را نتواند ادراك كرد و عقل حكم مي‌كند [ص 190] كه نسبت تمامي اشياء بحق تعالي يكي است پس بعضي امور را مدح ميكند و بعضي را مذمت مي‌كند و بعضي افعال را سبب قرب مي‌سازد و بعضي افعال را سبب بعد و حرمان بدون مرجحي و بدون داعي قبيح است و همچو فعل حكيم را نشايد پس حكم ميكند كه تمامي واجبات و مندوبات شرعيه باعتبار حسن واقعي و ذاتي آنها است چون خلق قاصر بودند شارع براي ايشان بيان فرموده مثل كسي كه خواص حب ايارج و حب مرواريد را نميداند پس طبيب برايش بيان مي‌كند و او را امر بخوردن آن حب مي‌كند و اين بجهت حسن آن حب است في نفسه نه بجهت قول طبيب و همچنين سمومات قاتله هرگاه كسي آنها را نداند و طبيب حاذق حكم كند بآن و نهي كند از خوردن آن نه اينكه آن سم قاتل شد بعلت قول طبيب لكن شخص جاهل عقلش حكم ميكند كه آنچه طبيب ميگويد بعلت حذاقت و ادراكش در خواص ادويه و عقاقير بايست از او قبول كرد و الا سبب هلاكت خود ميشود و اين است معني آنچه شيعه ميگويند كه حسن و قبح اشياء عقلي است نه شرعي لكن خود را در آن مستقل نميدانند و ادعاي علم بحقايق جميع آنچه از شرع باو ميرسد نميكنند و انكار آنچه را كه نمي‌فهمند نمي‌نمايند زيرا كه بعد از اينكه عقل قاطع شد باينكه جميع آنچه حجت خدا بمكلفين القا مي‌نمايد حق است و از جانب خدا است و خليفة الله دروغ و سهو و نسيان برايش ثابت نيست پس آنچه گويد حق و از جانب خدا است و مطابق نفس الامر پس قبول ميكند هر چه از جانب خدا خبر ميدهد و چون حسن و قبح اشياء عقلي است يكپاره امور را ادراك مي‌نمايد و به يكپاره ديگر ايمان مي‌آورد و تصديق مي‌نمايد هر چند كه ادراكش نكند پس آنچه شيعه ميگويد كه دين و مذهب را از عقل بايد شناخت [ص 191] مراد ايشان اين است كه تمامي عبادات و طاعات و تقرب او بسوي حق تعالي بايست از روي بصيرت و قطع و علم باشد پس اقرارش باينكه تصديق پيغمبر (ص) در جميع آنچه آورده است از عقل است پس تمامي افعال و اعمالش از عقل قطعي است و لازم نيايد از اين پرستش عقل بلكه اين پرستش خداوند عالم است بواسطه و دلالت عقل كه حق تعالي او را دليل و راهنماي بسوي خود بجهت ما قرار داده و عمل ما بمقتضاي عقل مثل عمل ما است بمقتضاي قول انبيا و اوصيا و في الحقيقة عقل مؤيّد انبيا است ، چه اگر عقل نبود تصديق بانبيا محال مي‌آمد و اين ظاهر و واضح است و آنچه شيعه ميگويند كه عقل مستقل و معتمد نيست و اعتماد بر آن بالاستقلال نشايد مراد ايشان در مسائل حلال و حرام و تكاليف شرعيه كه موكول به بيان شارع است عليه السلام هر چند گاهي را احيانا ادراك كند و همچنين در مسائل ديگر از مسائل عقليه كه دقيق المأخذ باشد همچو معرفت حقايق موجودات و احوال عوالم غيبيه ، در آنجا نيز هر چند چيزي ادراك ميكند لكن اعتماد بآن نشايد كرد زيرا كه عقل هر چند ادراكش حق است لكن الآن بجهت كثرت معاصي و صرف همت بامور رذيله دنيائيه نفس امارّه غلبه نموده و اغلب ادراكاتش باطله در حين التفاتش به اسفل السافلين كه منطبع شود در او صور باطله پس اعتماد بر آن مرتفع شود پس اعتقاد آن نشايد مگر بميزان شارع معصوم عليه السلام كه هرگز سهو و خطا نكنند و حجيت قول شارع بعقل ضروري معلوم شد پس عقل دو قسم باشد عقل ضروري و عقل نظري ، در عقل نظري اعتماد بصرف عقل جايز نيست بخلاف عقل ضروري و بديهي پس تناقض در كلام ايشان نباشد بلي تناقض و جنون در كلام اشخاصي است كه بالكليه دست از عقل برداشته از عقل خود را [ص 192] معزول نموده اين است كه حرفها چون ديوانگان از ايشان صادر ميشود حق تعالي حكم كند ميانه ما و ايشان بحق انّه خير الحاكمين و حقيقت امر در اين مسئله و استقلال عقل و عدم استقلال آن و اعتماد بر آن و عدم اعتماد بر آن علي التفصيل در كتاب مقامات‌العارفين بيان نموده‌ام و الحمد لله رب العالمين .

سؤال بيست و ششم آنكه اهل سنت و جماعت ميگويند كه خليفه ثاني متعة النساء را منع كرد براي آنكه علت و قباحت بسيار داشت مثل اينكه زيد زني را صيغه خواند و بعد از آن ندانسته پدر زيد او را در عقد خود درآورد و بعد از آن پسر زيد اگر چه مكانها مختلف و متفرق پس منع كردن متعة النساء خالي از حكمت نبود و اين مورث طعن نميشود چه بنا بر مصلحت بود .

الجواب - پس بنا بر اين خليفه ثاني افضل و اعلم از رسول الله صلي الله عليه و آله باشد چه آن حضرت اين امر را از براي امت سنت قرار داد و حثّ بسيار بر فعل آن فرمود و مطلع و مستحضر باين حكمتها و مصلحتها نبود و نميدانست كه اين مفاسد بر او مترتب ميشود و اغتشاش در نسل لازم مي‌آيد بلكه اعلم از خداوند عزوجل بود چه پيغمبر خدا صلي الله عليه و آله از خواهش و هوٰي تكلم نمي‌فرمود جميع اوامر و نواهي از واجبات و مستحبات بامر الهي بود چنانكه فرموده و ماينطق عن الهوي ان هو الا وحي يوحي پس خداوند عالم كه اين حكم را به پيغمبر خود رسانيد عالم باين مفاسد و ترتب اين مصلحتها بر خلاف و تركش نبود با اينكه هيچ ناسخي برايش نفرستاد پس خليفه ثاني امور و مصالح و مفاسد بندگان بيش از خداوند عالميان خالق عالميان و مدبر امور ايشان ميدانست و اين امور بر حق تعالي مخفي بود و اعلم بدون تعليم اشرف و افضل از غيرش باشد و هر افضل و اشرف مقدم است [ص 193] بر مفضول پس مقام عمر بالاتر از مقام حق جل و علا باشد پس از مقام جبرئيل و پيغمبر (ص) بطريق اولي بالاتر خواهد بود بلي اگر بالاتر نبود ميثاق رسول الله را در روز غديرخم بولايت اميرالمؤمنين انكار نميكرد و وصيتش را باطل نميكرد و در مرض موت آن حضرت را به هذيان‌گوئي و ديوانگي نسبت نميداد و پشت به وصي او نكرده امر را بر خود مستقل نميكرد پس بنا بر اين اهل سنت و جماعت او را خدا گويند نه خليفه ابوبكر چه مطلع شد در مصالح عباد آنچه را كه حق تعالي مطلع نبود تعالي سبحانه سبحانه سبحانه و تعالي عما يشركون غافل بود از محسّناتي كه در متعه است از تكثير نسل حلال و ثقل ارض بگوينده لا اله الا الله و تكثير امت محمد صلي الله عليه و آله و تصديق تناكحوا و تناسلوا فاني مباهٍ بكم الامم الماضية و لو بالسقط و سبب مفاخره و مباهات رسول الله (ص) و كثرت تؤالف ميانه قلوب و كثرت ارتباط بين مؤمنين و مؤمنات چه اگر يك مرد را مثلا با صد زن يا كمتر يا بيشتر مقاربت اتفاق افتد ارتباطي ميانه ايشان خواهد اتفاق افتاد كه در صالح دعوات و مظانّ استجابت دعا يكديگر را بخواطر خواهند گذرانيد هرگاه دعاي يكي از ايشان مستجاب شود براي جملگي كفايت ميكند هرگاه يكي از اهل بهشت باشد تمامي بسبب ارتباط باو از اهل بهشت ميشوند پس اين وسيله و سبب نجات امتان محمد (ص) از آتش ميشود و ديگر كاسر شهوت است چه از براي شخص گاه هست كه ممكن نيست بجهت عدم توسعه عقد دائمي يا اينكه مسافر است مكث در مكاني برايش ممكن نباشد و در اغلب مناكحات توقف لازم است و مستدعي شرايطي است كه از عهده برنمي‌آيد پس اگر متعه نباشد و حرام باشد شهوت بر او غلبه كند پس قلبش ميل بمعصيت كند هر چند جوارح را منع كند و براي او اقبال بطاعت و عبادت [ص 194] و توجه بحق تعالي نباشد پيوسته در فكر كاسر شهوت ميباشد يا آنكه در فكرهاي باطله و خيالهاي فاسده خواهد افتاد هرگاه آن شخص عادل باشد لكن چون برايش متعه دست بهم داد كسر شهوتش ميشود و اقبالش بالكليه الي الله ميشود و او را خضوع در طاعت حق تعالي خواهد حاصل شد پس توجه بحق كند با قلب خاضع و طاهر و طيب پس محل رحمت الهي خواهد گرديد بخلاف مقام اول كه آن سبب بُعد و طردش از رحمت ميشود و ديگر عدم شيوع معاصي و ارتكاب سيئات است در صورت حليت متعه و الا شخص هرگاه صبري او را نباشد لامحاله در اخراج مني حيلِها انگيزد بهر وجه كه او را ممكن شود بارتكاب استمناء يا لواطه العياذ بالله كه حق تعالي حكم فرموده كه هر كس كه لواطه كند او را بعذاب قوم لوط هلاك كند و با ايشان او را محشور كند لكن هرگاه متعه برايش ممكن شود مرتكب اين معاصي كبيره عظيمه نگردد و سبب نجاتش شود از عذابهاي گوناگون كه بر عدمش مترتب بود چه حال اكثر ابناء زمان چنين است كه آن كس كه در نزد غلبه شهوت خود را حفظ كند و مرتكب معاصي نشود بسيار بسيار قليل است كالكبريت الاحمر لكن هرگاه داعي بر كسر شهوت دارد مرتكب معصيت نشود مگر اشقي الناس و دور از رحمت الهي و ديگر در صورت حليت متعه زناي غير محصنه هرگز اتفاق نمي‌افتاد مگر از كسي كه معانده با خدا كند و مقام جحود و انكار برايش ثابت باشد بخدا قسم كه هرگاه عمر متعه را حرام نمي‌كرد احدي زنا نمي‌كرد چه در نزد غلبه شهوت چون متمكن از زن ميشود و مقاربت از وجه حلال كه برايش ممكن نميشود اما تزويج دائمي پس بجهت عدم قدرت بر آن يا بعلت اينكه عدد زوجاتش چهار است قلبش بديگري مايل است و زايد بر [ص 195] چهار كه عقد دائمي حرام است و هرگاه شخص مرخص نباشد بمتعه كردن پس زنا خواهد كرد و شيوع اولاد زنا زياد خواهد شد و اولاد زنا داخل بهشت نشود و اغلب بلكه كل الا نادر در بعضي افراد مشرك و كافر و مبغوض خدا بعلت اعمال ناشايسته كه از او صادر ميشود بجهت ظلمت ذاتيه و نجاست اصليه فطريه و وجود اولاد زنا در امت محمد مصطفي صلي الله عليه و آله ننگ از براي آن حضرت است صلي الله عليه و آله چنانچه وجود اولاد حلال فخر از براي آن بزرگوار است و شيوع زنا مستلزم قلّت اعمار و وقوع وبا و قحطي و گراني اسعار و كل اينها مستلزم خرابيهاي عظيم در دين است پس مصلحت عمر در مضاده و مناقضه رسول الله صلي الله عليه و آله بوده چه آن حضرت از ولد حلال مفاخره و مباهات مي‌نمايد و ولد زنا در مقابل او است و ولد حلال در صورت تكثير زوجات بيشتر صورت بندد و عدد دائمات از چهار كه بالاتر نميرود پس آن حضرت بجهت توسعه بر امت خود و چون كه دين آن حضرت سهله سمحاء است متعه را بر ايشان حلال فرموده تا بكثرت مزاوجت تكثير امت لازم آيد و كسر شهوت ايشان شده اقبال بحق تعالي كنند و چون آن حضرت بر ايشان مشفق و مهربان است لقوله تعالي قد جاءكم رسول من انفسكم عزيز عليه ما عنتم حريص عليكم بالمؤمنين رؤف رحيم لهذا آن حضرت متعه را بر ايشان سنت فرموده تا اكمال نعمت بر دوستان و مؤمنين فرموده تا ايشان را از آتش جهنم نجات دهد و نسل ايشان را طيب و طاهر محب خدا و رسول خدا و اولوا القربي نمايد و اتمام حجت بر منافقين و اعدا فرمايد كه با وجود تمكن ايشان از حلال مرتكب حرام گشتند و نسل خود را نجس نمودند و شئامت فعل ايشان در قيامت لازم ايشان گردد پس ثابت شد كه خليفه [ص 196] ثاني طالب معانده با رسول الله و در صدد تضييع امت و نسل ايشان و دخول ايشان در عذاب جحيم مي‌باشد چه مترتب است بر حرمت متعه و اما آن مصلحت كه در آن متعه لايق نبود مشترك است ميانه عقد دائمي و متعه چه هرگاه فرض كنيم كه زيد زني را عقد نموده بعد از چندي او را طلاق داده بعد از زماني پدر زيد يا پسرش در آن مكان رفته ندانسته آن زن را عقد نموده دخول كردند چه ميكنند در اين مقام اهل مصلحت پس لازم بود كه اصل تزويج را حرام نموده لواطه را شيوع دهد چنانچه سنت سنيه اهل سنت و جماعت است كه متعه پسر را حلال ميدانند و زن را حرام يا اينكه طلاق را حرام كند و افتراق ميان زوج و زوجه را حرام فرمايد تا اينكه زناي محصنه شيوع يابد و نسلها متداخل گردد يا اينكه بر مرد متزوج مفارقت از زوجه‌اش به مسافرت حرام كند تا اينكه سبب هلاك نفوس كثيره گردد بلي به مصلحت يكديگر به عقول ناقصه مغيّره به نكراء و شيطنت كردند آنچه كردند هرگاه متمسك ميشدند به اطاعت و ولايت ولي امر و وصي رسول الله صلي الله عليه و آله و خليفه به حق هرائينه معتدل ميشد امر ايشان و لاكلوا من فوقهم و من تحت ارجلهم فذوقوا ما كنتم تكسبون عجب است كه ايشان غافل شدند از عقل خود و غافل شدند از قول رسول الله صلي الله عليه و آله و رفع عن امتي السهو و النسيان و الناس في سعة ما لم‌يعلموا و امثال اينها از اخبار و آثار و آيات مثل لايكلف الله نفسا الا وسعها و لايكلف الله نفسا الا وسعها و امثال اين از آيات و ندانستند كه شبهه در موضوع حكم معفو عنه است و گناهي بر آن مترتب نيست و اين معني اجماعي عقلا است حتي اهل سنت و جماعت بر آن قايلند و معتقد ايشان است پس اگر كسي با زن بيگانه جماع كند و چنان دانسته باشد كه زن او است باكي بر او نيست و همچنين هرگاه شراب بسر كشد به خيال [ص 197] آنكه آب است گناهي بر او نيست و مستوجب و مستحق حدي از حدود نباشد پس اگر زن پدر خود را عقد كند جاهلا غير عامد و چنان قاطع باشد به اينكه اين زوجه حلال خود است چه ضرر دارد و چه فساد بر او مترتب شود و هر گاه اولاد از او متولد شود ولد الزنا نباشد و تأثير آن در اين بوجهي نيست به خلاف اينكه هرگاه عامدا عالما زنا كند در حالت غلبه شهوت كه هرگاه برايش از حلال ممكن بود مرتكب نميشد كدام اقبح است اي اهل سنت و جماعت حلال خدا را كه متعه است حرام مي‌كنيد و حرام خدا را كه لواطه با پسران است حلال مي‌كنيد و همه را بنا بر مصلحت مي‌گذاريد مگر خداوند عالم به اين مصالح نبوده و مگر پيغمبر خدا تقصير در تبليغ فرموده يا اينكه دين خدا ناقص بوده كه اتمام آنرا موكول برأي و استحسان خلفا و بعد از آن مجتهدين اربعه نموده پس اليوم اكملت لكم دينكم براي چه بود و حلال محمد حلال الي يوم القيامة و حرام محمد حرام الي يوم القيامة آخر براي چيست عقول ناقصه مغيره به نكراء و شيطنت را چه قابليت كه در صدد جرح و تعديل وحيهاي ربّاني و الهامات سبحاني برآيد قياس و استحسان را چه مدخليت در احكام جزئيه و مسايل توقيفيه و لاتقولوا لما تصف السنتكم الكذب هذا حلال و هذا حرام لتفتروا علي الله الكذب ان الذين يفترون علي الله الكذب لايفلحون متاع قليل و لهم في الآخرة عذاب اليم هيهات چگونه انسان ناقص حكمتها و مصلحتهاي الهيه خواهد فهميد با آنكه حق تعالي به ايشان خطاب فرموده و مااوتيتم من العلم الا قليلا و فرمود و فوق كل ذي علم عليم پس بي نص الهي و بدون تبليغ رسالت‌پناهي تجرّي بر خدا و رسولش كردن و گفتن متعتان كانتا في زمن النبي انا احرّمهما از كمال قصور و حب رياست دنيويه زايله فانيه پس ندانم در [ص 198] توبيخ بل كذّبوا بما لم‌يحيطوا بعلمه و لمّايأتهم تأويله چگونه خلاصي جويد و از انكار ءالله اذن لكم ام علي الله تفترون چه جواب گويد آه آه آه و ان لو استقاموا علي الطريقة لاسقيناهم ماء غدقا هرگاه ايشان حافظ شريعت را اطاعت مينمودند و حق را به صاحب حق واميگذاشتند و به اين دو روز دنياي فاني عذاب ابدي را اختيار نميكردند هرائينه به اين فواحش و خطاهاي كلي كه هر عاقلي او را از روي جحود و انكار مي‌فهمد مبتلا نميشدند قال دعبل الخزاعي و نعم ما قال :