سؤال دوازدهم آنكه قوم آتشپرست گويند كه عبادت آتش از قرآن مجيد ثابت [ص 146] است و آن در قوله تعالي فلما قضي موسي الاجل و سار باهله آنس من جانب الطور نارا فقال لاهله امكثوا اني آنست نارا لعلّي آتيكم منها بخبر او جذوة من النار لعلكم تصطلون فلما اتيها نودي من شاطئ الواد الايمن في البقعة المباركة من الشجرة ان يا موسي اني انا الله رب العالمين پس بمقتضاي كلام شريف ، آتشپرستي ثابت است پس ما بر حق ميباشيم و در اين مقام كلام بسيار گفته شد لكن جواب شافي معلوم نشد .
الجواب - هرگاه آتشپرستان بقرآن ما اقرار دارند و ميدانند كه از جانب خدا است پس لازم است ايشان را كه بر پيغمبر ما اقرار كنند ، چه قرآن بر آن حضرت نازل شده تصديق بقرآن فرع تصديق به پيغمبر آخر الزمان است پس اگر به پيغمبر ما اقرار دارند پس به شريعت او بايست اقرار كنند و باينكه قرآن كه براي او نازل شده مناقض شريعت او نيست و الا لازم ميآيد كه حق تعالي غش و خديعه كرده باشد با پيغمبر خود و آن محال است و شريعت پيغمبر معلوم نميشود مگر نزد متشرعين بآن شريعت و متدينين بآن دين و طريقت پس واجب شد آتشپرستان را كه در نزد تصديق بقرآن تصديق كنند بآنچه كلمه جميع مسلمانان از امت محمد صلي الله عليه و آله بآن متفق شده پس باطل ميشود مذهب آتشپرستي در نزد استدلال ايشان بقرآن چه تمامي مسلمانان متفق القول بر بطلان عبادت نيران ميباشند پس قرآن ايشان چگونه مناقض مذهب ايشان ميباشد و اين كلام را براي آن گفتم كه مردي كه خارج از دين و ملتي باشد و او را اطلاع از احوال آن دين بوجهي نباشد خواسته باشد دخل و تصرف در امر آن دين كند غلط و بيجاست ، هرگاه صريح قرآن مسلمانان آتشپرستي بود چگونه [ص 147] كُلا بر خلاف آن اتفاق مينمودند ، بلي قرآن ما محكم دارد و متشابه دارد محكم را بايست اصل قرار داد و متشابه را حمل بآن كرد با اينكه اين آيه شريفه از محكمات آيات است و دلالت بر مطلوب ايشان بوجهي ندارد چه تفسيرش آن است كه موسي باهلش گفت كه من آتشي از دور ميبينم شما مكث كنيد شايد براي شما خبري از راه بيارم چون راه را گم كرده بودند و شايد سوخته آتشي براي شما بياورم تا آنكه گرم شويد چون موسي بنزديكي آن آتش آمد ندا كرده شد يعني در آن مقام حق تعالي باو ندا كرد نه اينكه آتش ندا كرد ، چه نودي صيغه ماضي مجهول است و فاعل او مذكور نيست نه اينكه فاعل ندا نار باشد پس بموسي در آن مقام از جانب خداوند علّام ندا شد كه من پروردگار عالميانم پس مرا عبادت كن و براي من نماز بجاي آر و آتش را هيچ دخلي و ربطي در آن ندا و منادي نيست بلكه آن نار نبوده بلكه نور بوده كه بموسي بصورت نار نمود و موسي صوتي شنيد از چهار جانب چون كلام عين ذات واجب تعالي نيست بلكه حق تعالي با هر كه ميخواهد تكلم كند صوتي ايجاد ميكند و مراد را بمستمع ميفهماند و آن صوت كه موسي شنيد از شجره خارج و ظاهر شد نور و نار را در آن مقام اعتبار نيست و قوله تعالي لاتدركه الابصار و هو يدرك الابصار و هو اللطيف الخبير .
سؤال سيزدهم آنكه شيعه در مبحث امامت ادعا نمودند كه تقديم مفضول بر فاضل عقلا و نقلا قبيح است پس چگونه است قصه موسي و خضر كه موسي (ع) صاحب كتاب و از اولوا العزم و صاحب شريعت عامه با وجود اينكه خضر افضل از او بود و اعلم از او بود كه موسي (ع) محتاج باو شده از او تعليم گرفت با اينكه خضر يكي از رعاياي موسي بود .
[ص 148] الجواب - بدانكه خضر عليه السلام يكي از رعاياي موسي علي نبينا و آله و عليه السلام بود و موسي (ع) افضل از خضر بود و اعلم از او بود و مطلع بود بر آنچه خضر مطلع نبود و مخصوص بود از جانب حق تعالي بآنچه خضر بآن اختصاص نداشت لكن كامل من جميع الجهات نبود و ناقص بود بالنسبه بحق سبحانه و تعالي و حق تعالي باو افاضه علوم و معارف ميفرمود باسباب و وسايط ، بعضي از امور بواسطه جبرئيل و بعضي ديگر بلا واسطه او ، مثل الهام در قلب و بعضي ديگر بنظر بملكوت آسمان و خلقت موجودات و بعضي ديگر بواسطه بندهاي از بندگان خود همچو خضر يا غيرش مثالش در خود موجود است ملاحظه در حال خود كن ببين كه قلب سلطان است در بدن و تمامي امور بدن بفرمان او تمشيت مييابد و علوم جملگي باو وارد ميشود لكن يكپاره علوم كه بلا واسطه مشعري از مشاعر و حسّي از حواس بر او وارد ميشود و او علوم يقين و معاني مجرده از جميع صور شخصيه نفسيه و جسميه و يكپاره علوم وارد ميشود بر او بواسطه صدر كه ادراكات صور مجرده باشد و يكپاره علوم وارد ميشود بر او باعتبار خيال و يكپاره علوم بواسطه حس مشترك و ادراك ميكند مسموعات را بواسطه سمع و مبصرات را بواسطه بصر و ملموسات را به تمامي جسم و مذوقات را بواسطه دهن و روايح را بواسطه مشام و شكي نيست كه اگر اينها نباشند قلب ادراك اين امور نتواند كرد چه اگر كور باشد نميبيند هر چند عقلش در كمال ادراك باشد و شكي نيست كه اينها هيچكدام اشرف و اعلي از قلب و عقل نميباشند بلكه اينها خدمتكاران قلب ميباشند كه حق تعالي افاضه علوم بقلب ميكند بواسطه ايشان پس هرگاه حق تعالي باعتبار بعضي از حِكَم و مصالح چند مسئله را از علم بواسطه خضر تعليم موسي كند فضيلتي براي [ص 149] خضر و منقصتي براي موسي (ع) ثابت نميشود ، چه حق تعالي افاضه علوم بلاسبب نميكند و اينها از اسباب افاضه ميباشند نه سبب تام بلكه سبب جزئي چنانكه در انسان برايت مثال زديم هرگاه عالم متبحري در مسئله فرو ماند و حق تعالي همان مسئله را در قلب يك نفر از ساير ناس القا كند يا بواسطه كسي تعليمش ، پس آن شخص عامي براي آن عالم بيان آن مسئله كند و آن عالم از آن شخص او را اخذ كند لكن در تمامي امور خود غير از آن مسئله محتاج بآن عالم باشد سبب تفضيلش بر آن عالم نميشود و اين معلوم است انشاء الله تعالي پس در رعيت بودن خضر براي موسي عليه السلام تفضيل مفضول بر فاضل لازم نيامد و آن قبيح است عقلا و عرفا و عادةً و شرعا .
سؤال چهاردهم آنكه شيعه ادعا ميكنند كه خليفه ثاني كافر و مشرك بود و ايمان بحق جل و علا طرفة العيني نياورد پس چرا حضرت اميرالمؤمنين عليه السلام دختر خود امكلثوم را باو تزويج نمود با نص كريمه و لاتنكحوا المشركين حتي يؤمنوا جهل را نسبت دادن بامام عليه السلام محال است و امر تزويج نيز بياشكال است پس قدح در شرك بايد نمود و الا كلام بيمعني خواهد بود .
الجواب - بدانكه آنچه محقق پيش حقير است آن است كه امام عليه السلام دختر خود را باو تزويج ننمود بلكه جنيّهٔ را بصورت دختر خود ممثل فرموده بعمر تزويج فرمود تا عمر در حيات بود آن دختر را ظاهر نفرمود چنانچه مستنبط از بعضي اخبار است و اين كار را كه حضرت كرد بجهت انطفاي نايره فتنه و فساد و تجديد آشوب و اموري كه بعد از اين انشاء الله تعالي مذكور خواهد شد لكن جمعي از علما بر آن رفتهاند كه حضرت دختر خود را باو تزويج نمود و آن اعظم از بيعت كردن با ايشان و خانه نشستن و ريسمان [ص 150] بگردن آن حضرت انداختن و شمشيرها بر بالاي سر او برهنه نمودن و در بر پهلوي معصومه طاهره فاطمه زهرا صلوات الله عليها زدن و او را بآن ضربت شهيد نمودن و زهر جفا بحسن مجتبي خورانيدن و سيدالشهدا را شهيد نمودن و اطفال و عيال و دختران و خواهران او را اسير نمودن و سر مطهرش را با سرهاي برادران و فرزندان بر نيزه نمودن و شهر بشهر و ديار بديار گردانيدن و ذريه طاهره و دره فاخره ساير معصومين عليهم السلام طواغيت زمان خودشان را اميرالمؤمنين خطاب نمودن اعظم نخواهد بود و نقصي بر آن حضرت و بر دخترش لازم نيايد ، چه هميشه زنهاي مؤمنه در تحت كفار بودند و زنهاي كافره در تحت اخيار ابرار بود و حق تعالي از آن خبر داده و مثال زده بزن نوح و زن لوط كه دو كافره خبيثه بودند زن دو پيغمبر عظيم الشأن بودند و زن فرعون آسيه مؤمنه طيبه طاهره بود و از رؤساي نسوان اهل بهشت است چنانكه حق تعالي فرموده و ضرب الله مثلا للذين كفروا امرأة نوح و امرأة لوط كانتا تحت عبدين من عبادنا صالحين فخانتاهما فلميغنيا عنهما من الله شيئا و قيل ادخلا النار مع الداخلين اين آيت را حق تعالي فرمود تا مغرور نشوند سنيان بعايشه با كمال معاندتش و خيانتش با رسول الله (ص) و خروجش بوصيش و عدم استماعش وصيتش را در قوله و قرن في بيوتكن و خارج شدنش از بيت و استدلال نكنند بآيه و الخبيثات للخبيثين و الخبيثون للخبيثات و الطيبات للطيبين و الطيبون للطيبات چه كه اين مراد زوجه ظاهره دنيائي نيست و گر نه تخلف نميكرد در زوجه لوط و زوجه نوح بعد فرمود و ضرب الله مثلا للذين آمنوا امرأة فرعون اذ قالت ربّ ابن لي عندك بيتا في الجنة و نجّني من فرعون و عمله و نجّني من القوم الظالمين و اين آيه را تبليغ فرمود تا مغرور نشوند سنيان به تزويج پيغمبر خدا دختر [ص 151] خود را بعثمان و تزويج اميرالمؤمنين عليه السلام دختر خود را بعمر بر فرض صحتش و حضرت اميرالمؤمنين عليه السلام عالم باين آيه بود و عالم بمواقع تنزيل او بود و عالم بآن شخص نيز بود لكن بجهت ارتكاب اقل محذورين بود و الا فتنِهاي خفته را بيدار ميكرد و عداوتها را آشكار مينمود و شمشيرها برهنه ميشد و سرها از بدن جدا ميگرديد و خرابي پديد ميآمد و ساير حِكَم و مصالح كه علم ما بآن احاطه نميكند و صاحب كار اعلم است بآنچه نموده و مقتضاي تدين و ايمان آن است كه شخص تسليم كند آنچه از ايشان صادر ميشود از امور متشابهه هرگاه تواند رد بمحكمات كند و اگر نتواند سكوت نمايد كه احسن است ، حق تعالي در اين باب خطاب به اميرالمؤمنين عليه السلام فرموده و لو انهم اذ ظلموا انفسهم جاؤك فاستغفروا الله و استغفر لهم الرسول لوجدوا الله توّابا رحيما فلا و ربّك لايؤمنون حتي يحكّموك فيما شجر بينهم ثم لايجدوا في انفسهم حرجا مما قضيت و يسلموا تسليما .
سؤال پانزدهم آنكه اگر خلفاي ثلاثه بر باطل بودند پس چرا حضرت اميرالمؤمنين عليه السلام با ايشان بيعت نمود و در اسيران و اموال و غنائم شريك ميبودند .
الجواب - اما بيعت حاشا و كلا چگونه صاحب امر و خليفه مطلق بغيرش بيعت كند و اما صورت ظاهريه بعلت رفع فتنه و نزاع بعلت تقيه چنانكه حضرت صادق عليه السلام ميفرمايد التقية ديني و دين آبائي و ميفرمايد من لا تقية له لا دين له پس تقيه بر آن حضرت واجب و لازم بود بوصيت رسول الله صلي الله عليه و آله و سبب اين بعد از اين مذكور خواهد انشاء الله تعالي و اما اخذ غنايم و اموال از دار الشرك پس بجهت آنكه كل آنها از [ص 152] مال امام است و آن مخصوص آن حضرت است صلي الله عليه و آله و مستقل و مختار است در آن پس هر چه كه ميگرفت از مال خود ميگرفت و هر چه كه ديگران ميخوردند غصبا بود و حرام بود بر ايشان مثل اكل سحت و ربا ، چه تصرّف در مال امام مينمودند و در آنچه بايست از امام اخذ بكنند و بحصه او قانع و راضي شوند از غير اخذ ميكنند فبدّل الذين ظلموا قولا غير الذي قيل لهم پس وبال اين امر لازم ايشان الي آخر الزمان خواهد بود .
سؤال شانزدهم آنكه شيعه را اعتقاد آن است كه حضرت اميرالمؤمنين عليه السلام تقيه نمود ، هرگاه اين معني ثابت است پس هيچ حقي ظاهر نشده باشد و حضرت رسالت پناه تمام عمر را مشغول جهاد بودند جهرا و علانيةً هنوز كفر باقي بود پس در حال تقيه چه حق ظاهر شده باشد و حضرت موسي عليه السلام اخاف ان يقتلون گفت باز حكم باري شد كه فرعون را دعوت نمايد پس اگر مجرد خوف قتل سبب تقيه بود پس موسي (ع) اولي بآن بود و مورچه سليمان باين بيمقداري از سليمان (ع) با آن عظمت تقيه نكرده خطاب بمورچه نمود كه يا ايها النمل ادخلوا مساكنكم لايحطمنكم سليمان و جنوده و هم لايشعرون پس چون اميرالمؤمنين عليه السلام با آن شجاعت و همت تقيه فرمود و حق خود را متصرف نشد .
الجواب - بدانكه اظهار حق و اعلاء كلمه حق وقتي ممدوح و پسنديده است كه مستلزم فساد اقبح نباشد و الا مرجوح است بلكه حرام است باين جهت است كه فقها رضوان الله عليهم براي امر بمعروف و نهي از منكر چهار شرط قرار دادهاند كه از جمله آنها عدم تأذي غير است بآن بلكه ميگوئيم كه اين في الجمله حقي كه ظاهر است سبب تقيه امام عليه السلام بود بعلت [ص 153] اينكه حق تعالي خلق را مختار آفريد و در ايشان قوه فعل و ترك قرار داد پس تكليف نمود ايشان را بطاعت و نهي فرمود از معصيت تا طيّب از خبيث امتياز يابد و خير از شرير جدا شود و آن قوله تعالي ليميز الله الخبيث من الطيب و يجعل الخبيث بعضه اولياء بعض فيركمه في جهنم جميعا و لازم اختيار افتاده است عدم الجاء و عدم جبر و عدم اكراه تا هر كس هر چه در ضمير دارد ظاهر نمايد و چون كلمه كفر كمال استيلا بهمرسانيده و بالكليه حق مغلوب گشته و يكپاره از اشخاص جهّال غير معاند ، پس بر حق تعالي لازم شد از جهت لطف و كرم مبعوث كند پيغمبري را تا دين حق را ظاهر نمايد و چون اعلاء كلمه آن نبي و شيوع دين و مذهبش و رسيدن باطراف و اكناف عالم ميسر نبود الا بمقاتله با كفار و محاربه و مجاهده با ايشان باين جهت چون رسول الله صلي الله عليه و آله مبعوث شد مأمور بمجاهده با مشركان و كافران گرديد بجهت اظهار صيت اسلام و اعانت مستعدين بجهت ايمان چه بسيار استعدادات هست كه در ظهور و بروز محتاج بمعين خارجي است و چون عدم الجاء و جبر و اكراه پيوسته نصب العين خاطر آن جناب بوده باين سبب تشدد در جهاد نفرموده و اصرار در سفك دماء كفار ننموده گاه بود اسير ميكرد و ايشان خود را ميخريدند گاه بود صلح ميكرد و گاه بود از ايشان جزيه ميگرفت و كفار را از اهل ذمه خود ميشمرد و وصيت در عدم ايذا و اذيت ايشان ميفرمود اينها بجهت اين بود كه ميخواست كه خلق را ملجأ نسازد در عين مقاتله با ايشان ايشان را باسلام نميآورد مگر از روي طوع و انقياد باين جهت است كه بلا بر قومش نازل نشده و در مقاتله با كفار اصرار بسيار نفرمودند چه مطلوب كه اظهار صيت اسلام بود از اين حاصل ميشد لكن چون شمشير [ص 154] كشيد و غلبه و ظفر و نصرت يافت هر چند بدون الجاء و اكراه لكن در آن شايبه از اكراه و الجاء بود و قطع نظر از اين جماعتي از اصحاب دنياي دنيه كه همت ايشان اقبال دنيا بايشان بود پس يا در اوان جاهليت منصبي نداشتند و مقداري ايشان را نزد طايفه ايشان نبود يا آنكه از ظاهر حال چنان استنباط نمودند يا باخبار كهنه و سحره يا بمشاهده فتح و غلبه و نصرت كه آن بزرگوار را غلبه خواهد بود بر هر كس كه قصد او نمايد پس هرگاه سر از فرمان او پيچند از رياست خواهند افتاد مخذول و منكوب خواهند شد پس بطمع رياست يا رسيدن بمطلوب نفساني و بغرضي از اغراض نفسانيه و شهوات جسدانيه اطاعت آن بزرگوار نمودند و رقبه در ربقه اسلام گذاشتند و ايمان بآن حضرت و ما جاء به آوردند و آنچه ساير مسلمانان ميكردند ايشان نيز ميكردند لكن اين طايفه قلبا مايل بآن حضرت نبودند بعلت آنچه مذكور شد از اغراض نفسانيه ايمان آوردند كه بلكه وقتي از اوقات بمطلوب خود رسند و علاوه بر اينكه در اصل شمشير كشيدن توهم نوع الجاء و اكراه ميرفت پس در امت آن حضرت يعني آنانكه اقرار به نبوتش نمودند دو فرقه همرسيد يكي ايمان آوردند قلبا و لسانا و طايفه ديگر ايمان آوردند لسانا نه قلبا و در ظاهر هر دو فرقه يك حكم بر ايشان جاري ميشد و هر دو از امت محمد صلي الله عليه و آله محسوب ميشدند و هيچ نوع امتيازي ميانه ايشان نبود و خداوند عالم ميخواست كه دين خالص براي او باشد و طيّب از خبيث امتياز يابد لهذا امر كرد رسول الله را صلي الله عليه و آله كه وصي و خليفه خود اميرالمؤمنين عليه السلام را قرار دهد و بمردم امر وصايتش را ظاهر سازد پس آن حضرت را امر فرمايد كه بعد از ارتحال پيغمبر (ص) از دنيا ادعاي حق خود كند و شمشير [ص 155] از نيام نكشد اما ادعاي حق خود كند اتماما للحجة و اكمالا للنعمة تا نگويد كسي كه ما نميدانستيم و بما ظاهر نكرد امر خود را و اما شمشير نكشد و مقاتله نكند بعلت اينكه اكثري از عرب بلكه قاطبه ايشان الا بعضي از افراد نادره با اميرالمؤمنين عليه السلام دشمني داشتند و او را دوست نميداشتند بعلت كثرت دماء كه از مشركين ريخته بود و از اغلب عرب كسي از ايشان را كشته بود يا پدرش را يا برادرش را يا عمّش را يا خالش را يا يكي از عشاير و قرابات و طايفه او را و بالجمله محب صادق براي آن امام فارق بسيار كم بود پس دوست نداشتند كه باز آن حضرت بر ايشان رئيس و امير شود و تابع حكم و امر او شوند و هنوز در اسلام رسوخ تام براي ايشان حاصل نشده بود و طايفه ديگر كه براي حب دنيا و طمع رياست ايمان آورده بودند چون مطلوب از رسول الله صلي الله عليه و آله حاصل نكردند و ميدانستند كه اميرالمؤمنين عليه السلام بقدر سر سوزني از طريقه رسول (ص) تخلف نميفرمايد پس نميخواستند كه ولايت و امامت با او باشد بجهت حاصل نشدن مرادات و مقاصد ايشان و همچنين طايفه ديگر كه از خوف شمشير ايمان آوردند ايشان از احوال اميرالمؤمنين عليه السلام اطلاع كامل داشتند ميدانستند كه با آن حضرت كيد و مكر نتوانند نمود ، پس راضي نبودند كه او مسلط بر حكم و امر باشد پس اصحاب رسول (ص) بالنسبه بحضرت اميرالمؤمنين عليه السلام بسه طايفه منقسم شدند و انكار اين معني انكار ضرورت و بداهت است و انكار محكمات قرآن كه بيان وصف منافقان فرمود چون آيه اذا جاءك المنافقون قالوا نشهد انك لرسول الله و الله يعلم انك لرسوله و الله يشهد ان المنافقين لكاذبون و امثال اين از آيات بسيار است ، پس معلوم شد كه اكثري راضي بخلافت اميرالمؤمنين عليه السلام [ص 156] نبودند پس اگر آن حضرت با ادعاي خلافت شمشير ميكشيد و با ايشان محاربه و مقاتله ميفرمود سه محذور لازم ميآمد كه مبناي هر دو ( سه ظ ) بخلاف مبناي مراد حق تعالي است در بعثت انبيا و نصب اوصيا :
اول آنكه هرگاه حضرت با ايشان محاربه مينمود و ايشان را مقاومت با آن حضرت ممكن نبود لابد استعانت بقبايل و عشاير خود يا اينكه ساير طوايف كفار همچو يهود و ساير مشركين ميجستند و ايشان ايشان را دعوت بكفر مينمودند و ايشان نيز از اسلام حظي و نصيبي نداشتند و براي اخلاص ايمان نياورده بودند و قريب العهد بكفر بودند و قبايل ايشان هنوز بكفر خود باقي بودند و اطاعت نمودن و گردن كج كردن براي اميرالمؤمنين عليه السلام بر ايشان بسيار شاق بود پس كلا از اسلام برميگشتند و بكفر اصلي رجوع مينمودند و شرك باطني خود را ظاهر ميساختند پس كلمه لا اله الا الله محمد رسول الله صلي الله عليه و آله از ميان برداشته ميشد و حال آنكه مجاهده حضرت رسول با مشركين بجهت اعلاي اين كلمه بود هر چند بعضي منافق باشند لكن بعضي ديگر چون رسوخ در آن بهمرسانند راسخ شوند و همچنين اولاد ايشان و اولاد اولاد ايشان كه در اسلام متولد شوند اسهل است براي ايشان از قبول كردن دين اسلام و اقرار بوحدانيت و كفر باصنام و طاغوت از اينكه در بلاد كفر باشند و حق بر ايشان ظاهر شود و قبول اسلام و ترك طريقه آبا و اجداد خود نمايند بلكه محال عادي است الا در بعضي افراد نادره و آن منافي بعثت است و خلاف آنچه مراد رسول الله (ص) بود از جهاد كردن و شمشير كشيدن و صيت اسلام را در كل ممالك ظاهر ساختن .
دوم آنكه هرگاه آن بزرگوار شمشير ميكشيد آن مخالفين مطلع و با خبر از شجاعت و صولت آن بزرگوار بودند و قوت بازوي آن شهسوار را در [ص 157] غزوات مشاهده مينمودند پس سر از اطاعت او نميتوانستند بپيچند و مخالفت او بوجهي نميتوانستند نمود و الا كشته ميشدند و هلاك ميگشتند پس الجاءً اقرار مينمودند و اطاعت ظاهريه ميكردند و دلهاي ايشان پر از نفاق و كفر و بغض آن بزرگوار بود و از براي ايشان ظاهر نمودن آن نفاق ممكن نبود پس هرگاه بهمين حالت از دنيا ميرفتند حق تعالي چگونه با ايشان در آخرت سلوك مينمود يا ايشان را به بهشت مسكن ميداد يا بدوزخ هرگاه گوئي كه به بهشت مسكن ميداد پس فاعل قبيح باشد العياذ بالله چه باطن ايشان مملو از خبائث و رذايل و كثافات بغض اميرالمؤمنين عليه السلام كه هيچ چيز او را پاك نميتواند كرد و وجهش در بيان مسئله عدالت و شفاعت مذكور شد و هرگاه گوئي كه بدوزخ مسكن ميداد پس ايشان را بر خداي تعالي حجت بود و حال آنكه حق تعالي در قرآن مجيد فرموده لئلايكون للناس علي الله حجة بعد الرسل هرگاه اطلاع حق تعالي بر قلوب كفايت ميكرد براي ثواب دادن و عقاب نمودن پس ارسال رسل و انزال كتب عبث بود چه حق تعالي بر سرائر و ضمائر جملگي مطلع و آگاه است ، پس آيه و لنبلونكم بشئ من الخوف و الجوع و نقص من الاموال و الانفس و الثمرات بيمعني خواهد بود ، بالجمله حق تعالي عقاب نميكند كسي را مگر اينكه حجت ظاهره نزد خلق داشته باشد و رفتار بحسب علم نميكند چه بناي اصل ايجاد را بر آن قرار داده و الا تكليف لغو باشد زيرا كه حق تعالي ميداند كه كه طائع است و كه عاصي پس واجب شد كه باطنها در اين دنيا بروز كند و خيّر و شرير از هم امتياز يابند ليميز الله الخبيث من الطيب و يجعل الخبيث بعضه اولياء بعض فيركمه في جهنم و اين بروز و ظهور با شمشير كشيدن اميرالمؤمنين در آن وقت محال و ممتنع بود ، [ص 158] چه از سطوت و صلابت حيدري كسي را ياراي گردنكشي نبود پس امر ثواب و عقاب و جزا و مكافات معوّق و باطل ميماند .
سيم آنكه چون كافر و مؤمن در كمال اختلاط و امتزاج ميباشند پس باين جهت كافر از صلب مؤمن و مؤمن از صلب كافر متولد ميشود پس نطف طاهره و نطف خبيثه در اصلاب مؤمن و منافق منتشر و وجه و بيان اين محتاج بذكر كلام طويلي است لكن امري است محسوس و ظاهر محتاج به تجشم استدلال نيست پس هرگاه حضرت اميرالمؤمنين عليه السلام شمشير ميكشيد يا همه را يا اغلب را ميكشت يا اينكه نظر در اصلاب ميفرمود هر يك كه در صلب او نطفه طاهره است باقي ميگذاشت و هر كس كه صلبش منقطع بود از نطف طاهره طيبه او را ميكشت پس هرگاه همگي را ميكشت پس قطع فيض از آن نطفهاي طيبه طاهره بدون تقصير مينمود و آنچه از اخيار و ابرار كه از آن نطف حاصل ميشدند و اين بر حق تعالي روا نيست و لئلايكون للناس علي الله حجة مكذب اين معني است و هرگاه بعضي را ميكشت و بعضي را باقي ميگذاشت پس آن اشخاص كه باقي مانده بودند در صدد قتل آن بزرگوار بر ميآمدند و آن بزرگوار كه ايشان را نميكشت بحكم آنچه مذكور شد و ايشان آن حضرت را بقتل ميآوردند و اولاد امجادش را نيز بقتل ميآوردند ، چه اولاد صبر نميكردند كه والد بزرگوار ايشان را بقتل رسانند مادام حيات ايشان پس جانها نثار آن بزرگوار مينمودند پس اساس كفر محكم ميشد و دين اسلام بالكليه مرتفع ميشد و آثار نبوت بالكليه زايل ميشد و اثري از حقپرستي باقي نميماند و در آن زمان مردم استنكافي از كفر نداشتند چه قريب العهد بودند بكفر پس اگر آن حضرت را در آن زمان شهيد مينمودند پس كِه [ص 159] رفع ميكرد شبهات كه بر دين محمد صلي الله عليه و آله وارد ميآوردند و كِه جواب ميگفت و ملزم ميساخت ارباب اديان و علماي ساير طوايف و ملل كه بعد از فوت رسول الله (ص) بجهت تخريب اين دين شريف آمده بودند بس بود حكايت آن جاثليق كه با صد نفر از علماي نصاري آمده و ابوبكر را ملزم ساخته و استهزا باين دين مينمود و ميگفت اين شخص يعني رسول الله (ص) مردي بود تسلطي همرسانيده ديني براي خود اختراع نمود چه اگر پيغمبر بود بر سنت پيغمبران ديگر رفتار مينمود و به برهان قاطع اين معني را ثابت نمود و تزلزل در ميان مردم پديد آمد و شمشير اثبات دين نميكند هرگاه حضرت اميرالمؤمنين عليه السلام آن جا نميرفت و حجج ايشان را باطل نميكرد مردم از دين برميگشتند و قصه ايشان معروف و مشهور است و همچنين كِه وفا ميكرد بوعدهاي حضرت رسالتپناه كه از آنجمله ظاهر نمودن چهل شتر زاغچشم سرخمو از سنگ مخصوصي و همچنين كِه ايشان را بر دين حق واميداشت هرگاه حكم بخلاف ما انزل الله را به سرحد كمال ميرسانيدند و قصه لولا عليٌّ لهلك عمر ، گوشها را پر كرده و قضيه ايّ قضيةٍ لا اباحسن فيها ، بسمع خواص و عوام رسيده و كِه بعد از بيست و پنج سال علانيه حق را ظاهر ميكرد و مردم را بطريقه صواب هدايت مينمود و اعلام توحيد و نبوت و ولايت را ميافراشت و بيان مقامات خودشان در خطب فصيحه بليغه ادا ميفرمود و شيعيان را از ظلمت و حيرت جهل بيرون ميآورد و مراتب و درجات خود را براي ايشان ظاهر ميساخت و معالم دين ايشان را بايشان ميآموخت و حق و باطل را از هم امتياز ميداد و كفر مخالفين را ظاهر مينمود بسبب محاربه با ناكثين و مقاتله با قاسطين و مجاهده با مارقين و احقاق دين مبين و اثبات شريعت بيضاي سيد المرسلين [ص 160] صلي الله عليه و آله در جواب گفتن مسائل و حل مشكلات و دفع معضلات و بيان احكام و مسائل مشكله وارده آنا فآنا بلكه شيعه بالكليه منقرض ميشد و احدي نبود از امت محمد صلي الله عليه و آله كه حق تعالي براستي عبادت كند و مردم ميماندند در لُجّه عمياء و ظلمت دهماء و كي براي حضرت امام حسن عليه السلام ممكن بود خروج نمودن و اظهار حق كردن هر چند قومش با او بيوفائي نمودند لكن در اصل خروج آن حضرت تسكيني است از براي قلب شيعه سيما بعد از صلحش صلي الله عليه و آله با معويه و كي كفر و طغيان و ظلم و عدوان آل ابوسفيان كه دست نشانده و ترقي داده عثمان كه منصوب بنصب عمر بن الخطاب كه منصوب از جانب ابوبكر بن ابوقحافه است ظاهر ميشد بقتل سيدالشهدا و خامس آل عبا و سيد جوانان بهشت و اسير كردن عيال و اطفال او و نهب و غارت اموال آن بزرگوار بدون جرم و گناهي و كي براي حضرت امام حسين عليه السلام ممكن بود خروج بر يزيد پليد هرگاه حضرت اميرالمؤمنين عليه السلام با پسر ابوسفيان آن محاربات نميكرد و بطلان آن ملعون را كالشمس في رابعة النهار ظاهر نميفرمود بلكه در آن زمان اسمي براي ايشان سلام الله عليهم نبود بجهت خمود و خمول ذكر ايشان تا اينكه اظهار مخالفت كند فضلا از خروج بر فرض بقاي او بعد از والد ماجد عليهم السلام و كجا ظاهر ميشد آن آيات و علامات كه دلالت ظاهره بر حقيّت اولاد علي عليه السلام داشت در نزد شهادت سيدالشهدا از خون باريدن از آسمان و نوحه نمودن جنيان و خون گريستن جمادات و نباتات و سرخي ظاهر شدن در آسمان و منكسف شدن آفتاب و متزلزل شدن زمين و ظاهر شدن صداي الا قد قُتل الحسين بكربلا و نوحه وحوش و طيور و گريه كفار و مشركين از ساير ملل و اديان و اين معني در [ص 161] ولايت هند بيش از همه جا ظهور دارد و كجا دماغهاي مخالفين در ظهور بطلان رؤساي ايشان بخاك ماليده ميشد و كجا ميگفت ملا سعد تفتازاني « انّ معوية و يزيد ملعونان لكن لاتلعنهما خوفا للسراية فان الحسين (ع) قتل يوم السقيفة » و كجا اساس بنياميه منقرض ميشد و كي از اطراف و جوانب سعي در انقراض آن دولت ميشومه مينمودند و كي براي حضرت باقر و صادق عليهما السلام ممكن ميشد كه اظهار دين جد خود نمايند و مردم را بآن محجه بيضا وادارند و كفر مخالفين و معاندين را ظاهر فرموده اثبات دين متين سيد المرسلين عليه السلام فرمايند تا اينكه حق ظاهر شده و از باطل امتياز يافته تا شيعه در امر دين خود ثابت بماند و حق تعالي را براستي عبادت كنند و الحمد لله طايفه شيعه كثرت ايشان بسيار و علماي ايشان بيشمار و كتب و مصنفات ايشان در اثبات دين زايد از حد احصاء و فهم و دقت ايشان در نظر بيش از همه مخالفين و نيست اينها مگر بجهت بيانات و دلالات سادات و موالي خود و ايشان را اظهار اين معني ممكن نبود مگر بوجود و بقاي سيد مؤمنان و مولاي متقيان اميرالمؤمنين عليه السلام و مقاتلهاش با ناكثين و قاسطين و مارقين پس اگر آن بزرگوار در آن روز شمشير ميكشيد هرگاه شهيد ميشد بالكليه حق از ميان برداشته ميشد و يك نفر از شيعه متحقق و موجود نميشد و مردم بكفر اصلي برميگشتند هر چند در ظاهر اسلام باشند چه اسلام مجرد كلمتين نيست بلكه محتاج است بآداب و شرايطي كه غاصبين خلافت علم بآن نداشتند و آن حضرت نيز كه هرگاه در ميان ايشان نبود پس هيچ دين و آئيني متحقق نبود و اين مفاسد مترتب بر شهادت آن حضرت بود لكن هرگاه شمشير ميكشيد و همه را بالجاء بايمان ميآورد و مطيع ميكرد عدم امتياز طيّب از خبيث لازم ميآمد كه مستلزم بطلان ثواب و عقاب است [ص 162] چنانچه اشاره شد يا لازم ميآمد ارتداد كل ناس ، خمود ذكر كلمه لا اله الا الله و محمد رسول الله صلي الله عليه و آله يا قطع فيض ميشد از نطف طيبه كه در اصلاب خبيثه بود باين جهت است كه كسي از آن حضرت در زمان خلافت ابوبكر يا عمر همين سؤال را نمود آن حضرت هيچ جواب نفرمود تا اينكه امر بر آنحضرت مستقر شد و براي محاربه ناكثين يا قاسطين عسكر بيرون ميكرد در معسكر ايستاده بود آن شخص سائل را طلبيد فرمود كه نظر كن باين عسكر و ببين كه ايشان را بچه سن مشاهده ميكني آن شخص نظر انداخت عرض كرد كه اكثر و اغلب بيست سال يا كمتر يا قليلي بالاتر پس فرمود كه اي مرد كه هرگاه من آن روز شمشير ميكشيدم و ايشان را بقتل ميآوردم از كجا اين اولاد بهمميرسيد و فقير عبارات مكرر ذكر نمودم تا حقيقت امر خوب منكشف و ظاهر گردد كه ضعيفان شيعه در اين مقام شك بسيار نمودند و ندانستند كه اين سكوت نه از جهت ترس بود يا از عهده نميتوانست برآيد حاشا حاشا شجاعت آن بزرگوار از آن گذشته كه در حيطه تحرير و بيان درآيد بلكه از جهت اتمام حجت و مهلت بود تا اينكه نگويند كه بر ما تعجيل كرد هرگاه صبر مينمود بهتر بود لعلّنا نتذكر او نخشي ، چه تعجيل كساني دارند كه از عاقبت خود خبر ندارند يا عاقبت ميشوم دارند كه از فوت اين امر خودشان خوفناك ميباشند چنانچه از دعاي صحيفه سجاديه است عليه السلام انما يعجّل من يخاف الفوت و يحتاج الي الظلم الضعيفُ پس مهلت دادن اميرالمؤمنين عليه السلام ايشان را از قوت بود نه از ضعف چنانكه حق تعالي طغات و كفّار و آنانكه ادعاي ربوبيت كردند و بهشت و دوزخ در مقابل بهشت و دوزخ حق ساختند و براي كشتن او تيرها بآسمان انداختند و معذلك ايشان را مهلت داده مدت طغيان ايشان طول ميكشيد در بعضي چهارصد [ص 163] سال و در بعضي بيشتر و در بعضي كمتر و از آن در قرآن خبر داده لايحسبن الذين كفروا انما نملي لهم خير لانفسهم انما نملي لهم ليزدادوا اثما و لهم عذاب مهين و حضرت نوح عليه السلام در ميان قوم خود ماند نهصد و پنجاه سال و متحمل ايذا و اذيت ايشان ميشد بر ايشان نفرين نميكرد كه شايد برگردند و همچنين ساير انبيا عليهم السلام و همچنين پيغمبر ما صلي الله عليه و آله كه يازده سال در مكه تشريف داشت و امرش قوت نگرفته بود مأمور بجهاد نشد بلكه بعد از وفات ابوطالب (رض) امر خود را مخفي ميداشت تا اينكه بمدينه تشريف آورد بعد از وجود معين و ياور مأمور بجهاد شد و عدم محاربه رسول الله (ص) در مكه نه از جهت ترس و خوف و عدم اقتدار بود بلكه از جهت عدم الجاء و اكراه خلق بود باين جهت مأمور بسكوت شد و تبليغ نه بسيف و اميرالمؤمنين عليه السلام احق ناس است به تأسي به رسول الله صلي الله عليه و آله و لكم في رسول الله اسوة حسنة پس آن جناب نيز چون در اول امر خلافت را مغصوب ديد اتمام حجت بر ايشان نموده بخدا قسم كه كلماتي بر ايشان احتجاج فرمود كه هر يك كافي بود در اثبات امر آن بزرگوار از آن حضرت قبول نكردند و تأكيد فرمود و تكرير نمود مفيد نيفتاد تا اينكه بجهت اتمام حجت شبها دست حسنين عليهم السلام را ميگرفت با فاطمه به درِ خانه تمامي مهاجر و انصار ميرفت تذكير عهد و ميثاق و آنچه از فضايل و مناقب كه بآن حضرت و فاطمه و دو قرة العين حسنين عليهم السلام مخصوص براي ايشان ميخواند و جملگي را قبول ميكردند و بخواطر ميآوردند و وصيت رسول الله صلي الله عليه و آله را در حق اهل بيتش بخواطر ايشان ميآورد همه را قبول ميكردند و وعده نصرت ميدادند چون صبح ميشد غير از چهار نفر كسي حاضر نميشد و اكثر [ص 164] شبها آن جناب بهمين شغل اشتغال داشت كل اينها براي اتمام حجت بود تا اينكه هيچ ناصري نيافت سكوت فرمود و تكلم نكرد مگر در اثبات حق خود جهراً و علانيةً ظاهرا و باطنا و اجراي احكام الهيه و في الحقيقة خلافت نيست مگر حفظ ناموس شريعت و حافظ غير از آن حضرت كسي نبود و جهل ديگران در اكثر مواضع اشهر از آفتاب و ماه است و رجوع ايشان بسوي آن حضرت نيز همچنين و فتح قلاع و بلاد اكثر باعانت آن بزرگوار و اولاد امجادش بود بلي بر خلق واجب و لازم بود اطاعت آن بزرگوار پس اطاعت نكردند و او را معصيت نمودند و از آن نقصي بر آن حضرت لازم نيايد چنانچه تمامي موجودات مكلف بتوحيد حق تعالي ميباشند هرگاه شرك بخدا بياورند نقصي بر حق تعالي لازم نيايد و بر حق تعالي جبر كردن ايشان بر توحيد خود اسهل از هر چيزي است و معذلك ايشان را بحال خود واگذاشته و همچنين حضرت اميرالمؤمنين عليه السلام بر مردم لازم بود اطاعتش و در صورت عدم اطاعت جبر كردن ايشان لازم نيست با اينكه قبيح است پس مراد از تقيه اميرالمؤمنين عليه السلام سكوت آن بزرگوار بود و عدم معارضه با ايشان و مدارات و مماشات با ايشان نه چنان بود كه از حق خود سكوت كند و از او سؤال كنند كه تو وصي و خليفه رسول الله (ص) ميباشي انكار كند حاشا بلكه پيوسته ايشان را بعمل شنيع خود توبيخ ميفرمود و از باطل ايشان منع مينمود كل ذلك براي تنبيه مردم حتي اولاد امجاد آن بزرگوار از تشنيع مخالفين دستبردار نبودند و قصه حضرت امام حسين عليه السلام با عمر از مشاهير است كه روزي بر منبر برآمد و خطبه خواند و در اثناء خطبه براي مردم بيان نمود كه خودش اولي است بمؤمنين از جانهاي ايشان و حضرت امام حسين از ناحيه مسجد ندا كرد كه : انزل ايّها [ص 165] الكذّاب عن منبر ابي رسول الله لا منبر ابيك فقال له عمر فمنبر ابيك لعمري يا حسين مَن علّمك هذا ابوك علي بن ابيطالب فقال له الحسين (ع) ان اطع ابي فيما امرني به فلعمري انه لهادٍ و انا مهتدي به و له في رقاب الناس البيعة علي عهد رسول الله (ص) نزل بها جبرئيل من عند الله لاينكرها الا جاحد بالكتاب قد عرفها الناس بقلوبهم و انكروها باَلسنتهم و ويلٌ للمنكرين حقنا اهل البيت ماذا يلقاهم به محمد رسول الله (ص) من ادامة الغضب و شدّة العذاب فقال له عمر يا حسين من انكر حق ابيك فعليه لعنة الله امّرنا الناس فتأمّرنا و لو امّروا اباك لاطعنا فقال له الحسين (ع) يا ابن الخطّاب فايّ الناس امّرك علي نفسه قبل ان تؤمّر ابابكر علي نفسك ليؤمّرك علي الناس بلا حجة من نبي و لا رضي من آلمحمد (ص) فرضاكم كان لمحمد (ص) رضا و رضا اهله كان سخطا له اَما والله لولا ان لللسان مقالا يطول تصديقه و فعلا يعينه المؤمنون لماتخطّات ( تطاطات خل ) رقاب آلمحمد ترقي منبرهم و صرت الحاكم عليهم بكتاب نزل فيهم لاتعرف معجمه و لاتدري تأويله الاسماع الآذان المخطي و المصيب عندك سواء فجزاك الله جزاك و سئلك عما احدثت سؤالا خفيا الحديث ، و بالجمله تقيه ايشان در آن زمان از اين قبيل بود بلي شيعيان را امر به تقيه و اخفاي عظيم نمودند بعلت حفظ رقاب و اموال ايشان چنانچه الآن محسوس ميشود و همچنين ائمه عليهم السلام در ازمنه بعيده بوجوهي كه بعضي از آن ذكر شد تا حق تعالي فرجي كرامت فرمايد و من در اين مقام كلامي يافتم در بعضي از كتب معتبره كه شك نميكنم كه آن كلام اميرالمؤمنين عليه السلام است و كلامي از ابوبكر در وجه سكوت اميرالمؤمنين عليه السلام و عدم معارضه بطريقه محاربه و مقاتله با ايشان و آن كافي است از براي [ص 166] عاقل منصف و در اين مقام ايراد آن حديث بتمامه مينمايم كه در آن منافع عظيمه از براي شيعه است و آن كتابتي است كه حضرت اميرالمؤمنين عليه السلام بابوبكر نوشت بعد از غصب فدك و صورت آن مكتوب اين است :
شقّوا متلاطمات امواج الفتن بحيازيم سفن النجاة و حطّوا تيجان اهل الفخر بجمع اهل الغدر و استضاؤا بنور الانوار و اقتسموا مواريث الطاهرات فكأنّي بكم تتردّدون في العمٰي كما يتردّد البعير في الطاحونة اَما والله لو اذن لي بما ليس لكم به علم لحصدتُ رؤسكم عن اجسادكم كحبّ الحصيد بقواضب من حديد و لفلقت من جماجم شجعانكم ما اقرح به آماقكم و اوحش به محالكم فانّي منذ عرفت مردي العساكر و مفني الجحافل و مبيد خضراتكم و مخمد ضوء خبائكم و جرّاد الدواوين اذ انتم في بيتكم معتكفون و انّي لصاحبكم بالامس لعمر ابي لنتحبّوا ان تكون فينا الخلافة و النبوة و انتم تذكرون احقاد بدر و ثارات اُحد اَما والله لو قلت ما سبق من الله و من رسوله فيكم لتداخلت اضلاعكم في اجوافكم كتداخل الاسنان دوّارة الرّحا فان نطقتُ يقولون حسد و ان سكتُّ يقال ابن ابيطالب جزع من الموت هيهات هيهات الساعة يقال لي هذا و انا الموت المميت خواض المينات جوف ليل خامد حامل السيفين الثقيلين و الرُّمحين الطويلين و مكسّر الرايات في غطامط الغمرات و مفرّج الكربات عن وجه خير البريات ايهنوا فوالله لابن ابيطالب آنس بالموت من الطفل الي محالب امّه هبلتكم الهوابل لو بحتُ بما انزل الله في كتابه لاضطربتم اضطراب الارشية في الطوي البعيدة و لخرجتم من بيوتكم هاربين و علي وجوهكم هائمين و لكني اهوّن وجدي حتي القي ربّي بيد جذاء صفراً من لذاتكم خلواً من طخياتكم فما مثل دنياكم عندي الا كمثل غيم علي فاستعلي ثم استغلظ فاستوي ثم تمزّق [ص 167] فانجلي رويدا فعن قليل ينجلي لكم القسطل فتجدون ثمر فعلكم مُرّاً و تحصدون غرس ايديكم ذعاقاً ممقرا و سمّاً قاتلا و كفي بالله حكيما و برسول الله خصيما و بالقيمة موقفا و لاابعد الله فيها سواكم و لا انفس فيها غيركم و السلام علي من اتبع الهدي ، فلما ان قرء ابوبكر الكتاب رعب من ذلك رعباً شديدا و قال يا سبحان الله ما اجرأه عليَّ و انكله عن غيري معاشر المهاجرين و الانصار تعلمون اني شاورتكم في ضياع فدك رسول الله (ص) فقلتم ان الانبياء لايورّثون و انّ هذه اموال يجب ان تضاف الي مال الفيء و يصرف في ثمن الكراع و السلاح و ابواب الجهاد و مصالح الثغور و امضينا رأيكم و لميمضه من يدّعيه و هو ذا يبرق وعيدا و يرعد تهديداً آئلاً بحق نبيّه ان يمحضنا دماً رعافا والله لقد استقلت فلماقل و استعزلتها عن نفسي فلماعزل كل ذلك احترازاً من كراهيّة بن ابيطالب و هرباً من نزاعه ما لي و لابن ابيطالب هل نازعه احد ففلج عليه فقال له عمر ابيت ان تقول الا هكذا فانت ابن من لميكن مقدّما في الحروب و لا سخيّا في الجذوب سبحان الله ما اهلع فؤادك و اصغر نفسك صفّيت لك سجالا لتشربها فابيت الا ان تضمأ كضمائك و انخت لك رقاب العرب و ثنّيت لك اشارة اهل الاشارة و التدبير و لولا ذلك لكان ابن ابيطالب قد صيّر عظامك رميما و احمد الله علي ما وهبك مني و اشكره علي ذلك فانه من رقي منبر رسول الله (ص) كان حقيقا عليه ان يحدث لله شكرا و هذا علي بن ابيطالب الصخرة الصماء التي لاينفجر ماءها الا بعد كسرها و الحيّة الرّقشاء التي لاتجيب الا بالرّقي و الشجرة المُرّة التي لو طليت بالعسل لمتنبت الا مُرّا قتل سادات قريش فابادهم و الزم آخرهم العار ففضحهم فطب عن نفسك نفسا و لاتغرّنّك صواعقه و لايهولنّك رواعده فانّي اسدّ بابه قبل ان يسدّ بابك فقال له ابوبكر ناشدتك الله يا عمر لما ان تركتني من اغاليطك [ص 168] و تزبيدك فوالله لو همّ بقتلي و قتلك لقتلنا بشماله دون يمينه ماينجينا منه الا احدٰي ثلاث خصال احديٰها انه وحيد لا ناصر له و الثانية انه يتبع فينا وصيّة رسول الله (ص) و الثالثة فما من هذه القبايل احد الا و هو يتخصّمه كتخصّم الاثنية الابل اوان الربيع فتعلم لولا ذلك لرجع الامر اليه و لو كنا كارهين اما ان هذه الدنيا اهون عليه من لقاء احدنا الموت أنسيت له يوم اُحد و قد فررنا باجمعنا و صعدنا الجبل و قد احاطت به ملوك القوم و صناديدهم موقنين بقتله لايجد محيصاً للخروج من اوساطهم فلما ان سدّد القوم رماحهم نكس نفسه عن دابّته حتي جاوزه طعان القوم ثم قام قائماً في ركابه و قد طرق عن سرجه و هو يقول يا الله يا الله يا جبريل يا جبريل يا محمد يا محمد النجاة النجاة ثم عمد الي رئيس القوم فضربه ضربةً علي جمجمته ففلقها فمرّ السيف يهوي في جسده فبرأه و دابته بنصفين فلما ان نظر القوم الي ذلك انجفلوا من بين يديه فجعل يمسحهم بسيفه مسحا حتي تركهم جراثيم خموداً علي تلعة من الارض يتمرّغون في حسرات المنايا يتجرّعون كئوس الموت و قد اختطف ارواحهم بسيفه و نحن نتوقّع اكثر من ذلك و لمنكن نضبط من انفسنا من مخافته حتي ابتدأت انت منك اليه فكان منه اليك ما تعلم فلولا انه انزلت آية من كتاب الله لكنا من الهالكين و هو قوله تعالي و لقد عفي عنكم ، فاترك هذا الرجل ما تركك لايغرّنّك قول خالد بانه يقتله فانه لايجسر علي ذلك و ان رامه كان اول مقتول بيده فانه من ولد عبدمناف الذين اذا هاجوا اهيبوا و اذا اغضبوا غضبوا و لاسيما علي بن ابيطالب فانّه نابها الاكبر و سنامها الاطول و هامّتها الاعظم .
و در اين كلام شرح جميع آنچه مذكور كردم ميباشد و ازيد از اين كلام در اين مقام بيفايده است بلي كلام در اين مقام طويل است و وقت [ص 169] شرح و بسط ندارم بخدا قسم كه تقيه اميرالمؤمنين عليه السلام و شمشير نكشيدن آن حضرت انفع است از براي اسلام و مسلمين و حفظ شريعت سيد المرسلين عليه و آله صلوة المصلّين ابد الآبدين از انتفاع آفتاب و ماه در تمامي عالم و از آنچه نوشتم شمهاي از آن خواهي فهميد و تفصيل مستلزم تطويل است و تقيه اميرالمؤمنين عليه السلام نه بجهت خوف از خود و كشته شدن بجهت خود بود تا منتقض شود بقصه موسي و قولش فاخاف ان يقتلون و قصه مورچه دخلي بمراد ندارد در نزد سلطان عادل متفضل كلام حق ممدوح است پس موقع تفسير نيست .
سؤال هفدهم - اتفاقي است كه حضرت امام حسين عليه السلام براي امت شهيد شدند پس اهل سنت و جماعت در امت محصورند يا نه .
الجواب - بدانكه امت محمد صلي الله عليه و آله بر دو قسم است يكي امت دعوت دوم امت اجابت اما قسم اول پس كل موجودات امت ميباشند زيرا كه رسول الله صلي الله عليه و آله مبعوث است بر كل خلق از تمامي طوائف انسانيه و طوائف جن و وحوش و طيور و حشرات بلكه بجمادات و بنباتات و در ساير رسائل و مباحثات خود اين معني را مبرهن بدلايل واضحه و براهين ساطعه نمودهام و ذكر آنها مستلزم تطويل است و معني امت دعوت آن است كه آن حضرت (ص) رسانيد به تمامي مكلفين رسالت پروردگار خود را و آنچه را كه بايست مرتكب شوند و از آنچه كه بايست منتهي شوند و تمامي خلق باين معني امت محمد صلي الله عليه و آله ميباشند اما قسم دوم پس اشخاصي ميباشند كه شنيدند دعوت پيغمبر را و اجابت نمودند آن حضرت را و تصديق قلبي و لساني نمودند به نبوت و الوهيت و جميع آنچه از جانب خداوند عز و جل آورد قلبا و لسانا هرگاه عمل نيز [ص 170] مقترن شود باين اعتقاد آن مرتبه فوق كمال است پس آن كس كه مستوجب و مستحق مثوباتي است كه حق تعالي بامت محمد صلي الله عليه و آله وعده فرموده است بايست اقرار كند بجميع آنچه آن حضرت خبر داد پس اگر انكار كند بعضي را و اقرار كند بعضي ديگر را پس آن از امت اجابت كه مخصوص كرامت و رحمت ميباشند نيست ، از اين جهت است كه همه علما اتفاق بآن دارند كه هر كس ضروري دين را انكار كند مثل نماز و روزه و صوم شهر رمضان كافر است نجس العين هر چند اقرار كند به نبوت آن حضرت ، چه در اين مقام انكار كرده پس آن ايمان و اقرار نفعي برايش نخواهد داشت ، چه آن ايمان از روي اخلاص نبود و الا مانعي از اقرار امور ديگر براي ايشان حاصل نميشد چنانكه حق تعالي از آن خبر داده كلما جاءكم رسول بما لاتهوي انفسكم ففريقا كذبتم و فريقا تقتلون و ما لكم لاتؤمنون بالله و اليوم الآخر الآية ، پس باين تقرير كه انكار آن را جز معاند نميتواند كرد معلوم شد كه امت اجابت كه مخصوص نعمتها و ثوابها و كرامتهاي الهي باشند جز طائفه شيعه نميباشند ، چه ايشان تصديق كردند رسول الله (ص) را در جميع احوال در جميع اقوال بجميع احوال ، هم در اعتقاد به توحيد و تنزيه و هم به نبوت و هم به امامت و هم بمعاد و هم در فروع تكاليف پس در توحيد تصديق كردند بمحكم آيه ليس كمثله شئ پس حق تعالي را از تمامي صفات امكانيه كائنةً ما كانت و بالغةً ما بلغت تنزيه نمودند پس بمحكم آيه لاتدركه الابصار و هو يدرك الابصار و هو اللطيف الخبير عمل نموده و تصديق كرده تمامي ادراكات و فهمهاي خود را از او سلب كردند و منزه كردند او را از آنچه ادراك ميكنند و ميفهمند چه هر كس همجنس خود را ادراك كند پس تصديق بمتشابهات قرآنيه نموده او را حمل بمحكمات او نمودند و در نبوت تصديق [ص 171] آيه قد جاءكم رسول من انفسكم عزيز عليه ما عنتم حريص عليكم بالمؤمنين رؤف رحيم نمودند و اين صفات را در رسول الله (ص) جمع ديدند و اقرار و ايمان باو محكم و ثابت نمودند پس تصديق بآيه لااسئلكم عليه اجرا الا المودة في القربي نموده در محبت و مودت قرابات رسول الله (ص) ثابت و راسخ ماندند پس تصديق بآيه محكمه اطيعوا الله و اطيعوا الرسول و اولي الامر منكم فان تنازعتم في شئ فردّوه الي الله و الرسول لعلمه الذين يستنبطونه منهم نموده پس اطاعت اولوا الامر بر خود بعد از رسول الله (ص) واجب دانستند پس صفات اولوا الامر كه طاعتش مقرون بطاعت خدا و رسول او است از حق تعالي در قرآنش كه براي هدايت خلق فرستاده و در او تفصيل كل شئ قرار داده جويا شدند پس از محكم آيه يا ايها الذين آمنوا كونوا مع الصادقين مراد فهميدند و دانستند كه اولوا الامر كه طاعتش مقرون بطاعت خدا است كاذب نبايست باشد چه حق تعالي كاذب را در قرآن لعنت فرموده الا لعنة الله علي الكاذبين پس اطاعت ملعون خود را بما واجب نميكند و عاصي بلا اشكال صادق نيست در قولش باينكه من مطيع خدايم پس اولوا الامر نباشد و ترك مستحب كه ترك اولي است كذب نيست ، چه آن تصديق با خدا است در اخذ برخصتش چنانكه حديث خذوا برخص الله كما تأخذون بعزائمه فانكم لنتقدروا قدره شاهد است پس اولوا الامر بايد طيب و طاهر باشد از معاصي تا طاعتش طاعت خدا باشد بدليل كونوا مع الصادقين و چون در قرآن تجسس و تفحص فرمودند يافتند شهادت حق تعالي را براي اهل بيت رسول الله (ص) بطهارت قال انما يريد الله ليذهب عنكم الرجس اهل البيت و يطهّركم تطهيرا و ما مكلف بوديم بمودت ذي القربي و اقرب قرابات اهل بيت ميباشند و مكلف باطاعت [ص 172] اولوا الامر طيب طاهر بوديم و حق تعالي براي اهل بيت اين شهادت داده پس هر دو جمع شدند با هم و اين طهارت ذاتي متحقق نشد مگر در اميرالمؤمنين بعلت اتفاق كل از سني و شيعي بورع و تقوي و زهد و اعراض از دنيا و عدم ركون بظالمين و شدت التفات رسول الله (ص) بايشان و وفور علم و معرفت ايشان بآيات بمحكمات و متشابهات و تأويل و باطن و تنزيل و عام و خاص و مطلق و مقيد و معرفت ايشان باحكام الله و مراد الله و جواب ايشان مسائل غامضه را و عدم توقف ايشان در مسئلهاي از مسايل با سبق اميرالمؤمنين عليه السلام در اسلام و ايمان و عدم عبادتش براي اصنام و پرورش يافتن آن حضرت نزد رسول الله (ص) و تعليم گرفتن علوم از او و اتفاق بر اينكه آن حضرت پيش كسي تعليم نگرفته و از خدمت رسول الله مفارقت نكرده با اينكه اعلم كل ناس بوده و رجوع ديگران بسوي او از ضروريات و بديهيات است و انتساب تمامي علوم و آداب بآن حضرت از مسلّمات اهل سنت است و سبقت آن حضرت در جهاد و قضيه تفضيل جاهد بر غيرش و فضل الله المجاهدين علي القاعدين اجرا عظيما درجات منه و ثبات آن بزرگوار در غزوات و عدم فرارش و اخوت با رسول الله و واقعه انت مني بمنزلة هرون من موسي و حديث الحسن و الحسين سيدا شباب اهل الجنة و ابوهما خير منهما و حديث فاطمة بضعة مني من آذاها فقد آذاني و من آذاني فقد آذي الله و امثال ذلك از فضائل و مزايا كه بآن عترة طاهره اختصاص دارد و احدي را انكار اين معني نيست پس متمسك شدند بعترت و اهل بيت طاهرين رسول الله صلي الله عليه و آله و تصديق نمودند بكلام رسول الله (ص) اني تارك فيكم الثقلين كتاب الله و عترتي اهل بيتي پس تمامي فروع تكاليف و اعمال و عبادات خود را از اهل بيت طاهرين او كه اولي الامر ميباشند اخذ نمودند پس متصل [ص 173] شد سلسله ايشان بسادات و ائمه ايشان و متصل شد سلسله ايشان برسول الله (ص) و آن حضرت از جبرئيل و آن از جانب خداوند جل و علا پس كلمه شيعه طيبه كشجرة طيبة اصلها ثابت و فرعها في السماء قال و نعم ما قال ، شعر :