سؤال نهم - قرآن مجيد را حضرت اميرالمؤمنين عليه السلام جمع فرمود چهل جزو بود پس چرا مخفي داشته بدوستان و شيعيان عطا نفرمود آيا بجهت عدم قابليت و سوء استعداد ايشان بود متحمل نميشدند يا بجهت امر ديگر .

الجواب - بدانكه طلحه اين سؤال از حضرت اميرالمؤمنين عليه السلام نمود و آن بزرگوار جواب فرمودند ، حقير دوست ميدارد كه آن حديث را بالفاظش در اين مقام ذكر نمايم بجهت تيمن و تبرك تا رفع حجت شود روايت كند طبرسي در كتاب احتجاج از سليم بن قيس در حديث طويل كه حضرت اميرالمؤمنين عليه السلام در آن حديث ذكر فضل و شرف و منزله خود را بيان مي‌فرمودند بر جماعت بسياري از مهاجرين و انصار بعد از ذكر شرذمه‌اي از فضايل خود ، طلحه گفت يا اباالحسن شئ اريد ان اسئلك عنه رأيتك خرجت بثوب محترم فقلت ايها الناس اني لم‌ازل مشتغلا برسول الله (ص) بغسله و كفنه و دفنه ثم اشتغلت بكتاب الله حتي جمعته فهذا كتاب الله عندي مجموعا لم‌يسقط عني حرف واحد و لم‌ازد قال عمر لك الذي كتبت و الّفت و قد رأيت عمر بعث اليك ان ابعث به اليَّ فابيت ان تفعل ذلك فدعي عمر الناس فاذا شهد رجلان علي آية كتبها و اذا لم‌يشهد غير رجل واحد ارجأها فلم‌يكتب فقال عمر و انا اسمع انه قد قتل يوم اليمامة قوم كانوا يقرؤن قرآنا لايقرأه غيرهم فقد ذهب و جاءت شاة الي صحيفة و كتاب يكتبون فاكلتها و ذهب ما فيها و الكاتب يومئذ عثمان [ص 120] و سمعت عمر و اصحابه الذين الّفوا ما كتبوا علي عهد عمر و علي عهد عثمان يقولون ان الاحزاب كانت تعدل سورة البقرة و ان النور نيّف و مائة آية و الحجر تسعون و مائة آية فما هذا و ما يمنعك يرحمك الله ان تخرج كتاب الله الي الناس و قد عمد عثمان حين اخذ ما الّف عمر فجمع له الكُتّاب و حمل الناس علي قراءة واحدة فمزّق مصحف ابيّ‌بن‌كعب و ابن‌مسعود و احرقهما بالنار فقال له علي عليه السلام : يا طلحة ان كل آية انزلها الله عز و جل علي محمد (ص) عندي باملاء رسول الله و خطّ يدي . و در اين باب كلمات بسيار فرمودند و از جواب طلحه امتناع مي‌فرمودند پس طلحه سؤال كرد و گفت : لااراك يا اباالحسن اجبتني عما سألتك عنه من امر القرآن الّاتظهره للناس قال عليه السلام يا طلحة عمدا كففت عن جوابك فاخبرني عما كتب عمر و عثمان أقرآن كله ام فيه ما ليس بقرآن قال طلحة بل قرآن كله قال عليه السلام ان اخذتم بما فيه نجوتم من النار و دخلتم الجنة فان فيه حجتنا و بيان حقنا و فرض طاعتنا قال طلحة حسبي اما اذا كان قرآنا فحسبي ثم قال طلحة فاخبرني عما في يديك من القرآن و تأويله و علم الحلال و الحرام الي من تدفعه و من صاحبه بعدك قال عليه السلام ان الذي امرني رسول الله انّي ادفعه اليه وصيي و اولي الناس بعدي ابني الحسن ثم يدفعه ابني الحسن الي ابني الحسين ثم يصير الي واحد بعد واحد من ولد الحسين حتي يرد آخرهم علي رسول الله حوضه و هم مع القرآن لايفارقونه و القرآن معهم لايفارقهم اما ان معوية و ابنه سيليانها بعد عثمان ثم يليها سبعة من ولد الحكم بن العاص واحد بعد واحد تكملة اثني‌عشر امام ضلالة و هم الذين رآهم رسول الله صلي الله عليه و آله علي منبره يردون الامة علي ادبارهم القهقري عشرة منهم من بني‌امية و رجلين اسّسا ذلك لهم و عليهما مثل جميع [ص 121] اوزار هذه الامة الي يوم القيمة . اين حديث را بطولش ذكر كردم چه مشتمل است بر فوايد و اسرار عجيبه پس جواب سؤال خود را از اين سؤال بفهم و استنباط كن و تقرير نمودن اميرالمؤمنين عليه السلام مردم را باين قرآن و حكم فرمودن كه آنچه در او است كفايت ميكند شيعيان را اوضح دليل است براي مسئله سابقه . و اما سرّ مخفي داشتن آن قرآن و اظهار آن نفرمودن براي مردم چنانچه اميرالمؤمنين عليه السلام در اين حديث اشاره بآن فرموده لكن استنباط اين معني از حديث اشكالي دارد و بيانش آن است كه در مسئله سابقه ثابت نموديم كه آنچه از قرآن محذوف شده آيات بود كه در فضايل و مناقب آل‌محمد عليهم السلام و ذكر درجات و مقامات كه فوق مرتبه مخلوق و تحت مرتبه خالق بود بود و الا آيات كه دال بر احكام شرعيه بودند باقي مانده تحريف نشده است باتفاق شيعه و در آن زمان تمامي امت از حق رو برگردانيده مصدوقه كلام علّام و ما محمد الا رسول قد خلت من قبله الرسل أفان مات او قتل انقلبتم علي اعقابكم ظاهر گرديده و مصدقين غير از چهار نفر بيش نبودند كه اخلاص داشتند در ولايت و محبت پس آن آيات را هرگاه در ميان ايشان منتشر ميكرد هرائينه شيعه الي الآن باقي نمي‌ماند از شدت تسلط اعدا و منافقين چه آن آيات را بعلت انتظام باطل خود حذف نمودند هرگاه آن آيات ظاهر ميشد سبب خلل در باطل ايشان ميگرديد پس راضي بآن نميشدند بلكه تمامي آن طايفه را الي آخرهم منقرض مي‌نمودند و تو در حديثي كه در مسئله سابقه ذكر نمودم شنيدي حكايت زيد بن ثابت را با عمر بعد از اينكه تأليف كرد اين قرآن را براي ايشان گفت كه اگر علي بن ابيطالب آن قرآن خود را بيرون بياورد چه خواهيد كرد پس قصد قتل آن بزرگوار عليه السلام نمودند بتوهم آنكه شايد بعد از اين آن قرآن را [ص 122] ظاهر سازد چون بتوهم ايشان عازم چنين امر شنيعي شوند و درِ خانه رسول الله صلي الله عليه و آله را آتش زنند و فاطمه عليها السلام پاره جگر رسول الله صلي الله عليه و آله را تازيانه زنند و درِ خانه به پهلوي مبارك آن معصومه زنند و با شمشيرهاي برهنه داخل خانه اميرالمؤمنين عليه السلام شوند كه آن بزرگوار را بمسجد آورده از او بيعت گيرند و اينها نبود مگر بتوهم اينكه آن حضرت اخلال در امر ايشان خواهد نمود باظهار آن قرآن و الا سخن آن حضرت را باور نداشتند اينها سهل است كه شهادت آن حضرت را در حق فاطمه در باب فدك قبول نكردند و با يكي از ساير مردمان مساوي ننمودند و مقبول الشهادة ندانستند چگونه بكلام خود اعتنا مي‌نمودند بلي خوف ايشان آن بود كه آن قرآن را خواهد ظاهر نمود و تصديق آن قرآن بر تمامي لازم است پس امر ما را فاسد و ضايع خواهد نمود و آن نيز محض توهم بود و الا آن حضرت عزم آن نكرد كه قرآن را ظاهر كند يا بكسي خبر نداد كه من چنان خواهم كرد بلكه مجرد توهم بود پس خود انصاف ده كه هرگاه ايشان بمجرد توهم اظهار آن قرآن چنين امور شنيعه را كه ننگ ايشان باقي ماند الي يوم القيامه مرتكب شوند پس اگر آن حضرت اظهار آن قرآن مي‌فرمود چه ميكردند بخدا قسم كه آرام نميگرفتند و از قتل آن حضرت نميگذشتند اگر خود قادر بآن نبودند لشكرها و عسكرها جمع مي‌نمودند و از چهار طرف هجوم مي‌آوردند آه آه چگويم مگر نشنيده‌ايد آنچه در كتب ثقات از شيعه و سني مذكور است كه چون سلمان و ابوذر و مقداد و عمار با معدود چند بمسجد آمدند و ابوبكر بر منبر بود با او احتجاج نمودند و فضايل اميرالمؤمنين عليه السلام را باو خواندند تا اينكه او را ملزم نمودند پس از منبر بزير آمده [ص 123] با عمر بخانه رفتند و سه روز از خانه بيرون نيامدند پس در روز چهارم خالد بن وليد با هزار نفر و سالم مولي حذيفه با هزار نفر و معاذ بن جبل با هزار نفر از عرب جمع ميشدند تا ده‌هزار نفر جمع شدند پس بيرون آمدند با شمشيرهاي برهنه و عمر بن خطاب در پيش مي‌آمد تا اينكه بدر مسجد رسول الله (ص) آمدند و سلمان و مقداد و ابوذر و عمار و اميرالمؤمنين عليه السلام و چند نفر ديگر در مسجد بودند پس عمر فرياد كرد اي جماعت هرگاه يكي از شما تكلم كند بآن كلام كه ديروز تكلم كرديد پس سرش را از بدن جدا كنم پس سلمان برخاست و گفت الله اكبر الله اكبر سمعت رسول الله صلي الله عليه و آله بهاتين و الا صمتا يقول بينما اخي و ابن عمي جالس في مسجدي مع نفر من اصحابه اذ يكبسه جماعة من كلاب اهل النار يريدون قتله و قتل من معه فلست اشك الا و انكم هم يعني شنيدم از پيغمبر خدا صلي الله عليه و آله باين دو گوش خود اگر دروغ گويم كر شوند كه فرمود آن حضرت وقتي باشد كه برادر و پسر عم من علي نشسته باشد در مسجد من با چند نفر از اصحاب خود كه در آن هنگام هجوم آورند بسوي او جماعتي از سگان جهنم اراده دارند قتل او را و قتل كساني كه با او است ، پس عمر از استماع اين كلام غضبناك گشته قصد كشتن سلمان نمود پس حضرت اميرالمؤمنين عليه السلام جامه عمر را گرفته او را سخت بر زمين انداخت ، پس فرمود اي پسر ضهاك حبشيه هرگاه عهد رسول الله صلي الله عليه و آله و ميثاق الهي نبود هرائينه بتو مي‌نمودم كه كدام يك از ما قوي‌تر مي‌باشد پس حضرت باصحاب فرمودند كه برگرديد خدا شما را رحمت كند . پس عزيز من هرگاه در نزد اظهار بعضي از فضايل اميرالمؤمنين عليه السلام بعنوان حكايت كه ما از رسول الله شنيديم حال اين باشد كه شنيديد پس چگونه خواهد بود وقتي كه [ص 124] اظهار آن قرآن بشود ، در اين مقام بعضي از ناقصين قاصرين را شبهه بخاطر ميرسد ذكر آن و جوابش را در مسائل بعد در سؤال تقيه نمودن ذكر مي‌نمايم انشاء الله تعالي منتظر باش ، پس آن حضرت قرآن را يعني آنچه را كه از آن حذف نمودند مخفي داشت براي سلامتي شيعه و حفظ ايشان و گر نه هلاك ميشدند و لاتلقوا بايديكم الي التهلكة در حق ايشان ثابت ميشد و امام عليه السلام بر رعيت و شيعه خود مهربان‌تر است از پدر و مادر مهربان ، باين جهت است كه تقيه را بر ايشان واجب نموده است و تهديد و توعيد بسيار بر ترك آن فرموده هرگاه بگوئي كه آن حضرت بايشان ميگفت و امر بكتمان ميفرمود ، جواب مي‌گويم كه آن ممكن نبود چه شيعه را مقام امامت نيست از عصمت و طهارت كه بتواند حفظ و ضبط نمايد يا بشناسد اشخاصي را كه قابل اظهار مي‌باشند يا اشخاصي كه نيستند چه بسيار كسان از معاندين و مخالفين تسويل و تلبيس مي‌نمودند و خود را بصورت شيعه بشيعه مي‌نمودند تا از ايشان حرف بشنوند و بسلطان جور لعنه الله خبر كنند آيا نشنيدي قصه معاويه را و ندانستي كه ابن‌زياد مسلم بن عقيل را بهمين حيله بدست آورده بقتل رسانيد آه آه كه همينها سبب و باعث شد كه ائمه عليهم السلام بسياري از اسرار و فضايل و مناقب و مقامات و درجات خود را بيان نفرموده‌اند ، پس عدم بيان براي حفظ نفوس و مصلحت شيعه بود نه بجهت عدم قابليت لكن با وجود اينها همه تمامي آنچه در آن قرآن است همه را بيان فرموده‌اند و بلطايف تلويحات و اشارات آن اسرار از باطن همين قرآن موجود براي شيعه باَلطف اشاره ادا نمودند و شيعيان خود را در حق خود كور و نابينا نگذاشتند و از بيان حروف مقطعه اوايل سور و بسم الله الرحمن الرحيم و آية‌الكرسي و قوله تعالي الله نور السموات و الارض مثل نوره كمشكوة الآية ، و قوله تعالي و ماقدروا الله حق [ص 125] قدره و الارض جميعا قبضته يوم القيامة و السموات مطويات بيمينه الآية ، و قوله تعالي و اذا وقع القول عليهم اخرجنا لهم دابة من الارض الآية ، و قوله تعالي حم و الكتاب المبين انا انزلناه في ليلة مباركة انا كنا منذرين فيها يفرق كل امر حكيم و قوله تعالي انا انزلناه في ليلة القدر تا تمام سوره و قوله تعالي عباد مكرمون لايسبقونه بالقول و هم بامره يعملون الآية ، و قوله تعالي الذين قالوا ربنا الله ثم استقاموا الآية ، و قوله تعالي و استقم كما امرت و قوله تعالي و لما ضرب ابن مريم مثلا اذا قومك منه يصدون الي آخر الآية ، و قوله تعالي و يوم نحشر من كل امة و قوله تعالي فاسئلوا اهل الذكر ان كنتم لاتعلمون و قوله تعالي و لقد آتيناك سبعا من المثاني و القرآن العظيم و قوله تعالي و اذ استسقٰي موسي لقومه فقلنا اضرب بعصاك الحجر فانفجرت منه اثنتاعشرة عينا الآية ، و قوله تعالي و تلقي آدم من ربّه كلمات الآية ، و قوله تعالي و لو كان ما في الارض من شجرة اقلام و البحر يمدّه من بعده سبعة ابحر مانفدت كلمات الله الآية ، و قوله تعالي قل ادعوا الله او ادعوا الرحمن ايّا ما تدعوا فله الاسماء الحسني و قوله تعالي فلله الاسماء الحسني فادعوه بها و قوله تعالي و عنده مفاتح الغيب لايعلمها الا هو و يعلم ما في البر و البحر الآية ، و قوله تعالي يعرفون نعمة الله ثم ينكرونها و اكثرهم الكافرون و قوله تعالي و ان تعدّوا نعمة الله لاتحصوها و قوله تعالي و اوحي ربك الي النحل ان اتّخذي من الجبال بيوتا الآية ، و قوله تعالي الم ذلك الكتاب لا ريب فيه هدي للمتقين و قوله تعالي و ان‌يدعون من دونه الا اناثا و ان‌يدعون الا شيطانا مريدا و قوله تعالي و وصينا الانسان بوالديه احسانا و قوله تعالي و يوم نحشر من كل امة فوجا ممن يكذب بآياتنا و قوله تعالي سنريهم آياتنا في الآفاق و في انفسهم حتي يتبين لهم انه الحق الآية ، و قوله تعالي و انه في ام الكتاب [ص 126] لدينا لعلي حكيم و قوله تعالي و هو العلي العظيم و قوله تعالي و هو الاول و الآخر و الظاهر و الباطن و هو بكل شئ عليم و قوله تعالي و نريد ان نمنّ علي الذين استضعفوا في الارض و نجعلهم ائمة الآية ، و قوله تعالي وعد الله الذين آمنوا و عملوا الصالحات ليستخلفنهم في الارض الآية ، و قوله تعالي الذين يؤمنون بالغيب و يقيمون الصلوة الآية ، و قوله تعالي سئل سائل بعذاب واقع و قوله تعالي هل اتيٰك حديث الغاشية و قوله تعالي و ننزل من القرآن ما هو شفاء و رحمة للمؤمنين الآية ، و قوله تعالي عمّ يتساءلون عن النبأ العظيم و قوله تعالي افرأيتم الماء الذي تشربون الآية ، و امثال اينها از آياتي كه در فضايل و مناقب و مقامات و درجات ايشان است و آنچه در حق اعداي ايشان است مثل قوله تعالي انما الخمر و الميسر و الانصاب و الازلام رجس من عمل الشيطان فاجتنبوه و قوله تعالي يسئلونك عن الخمر و الميسر قل فيهما اثم كبير و منافع للناس و اثمهما اكبر من نفعهما و قوله تعالي و اذا قيل لهم لا اله الا الله يستكبرون و قوله تعالي الم‌تر كيف ضرب الله مثلا رجلا فيه شركاء متشاكسون و رجلا سلما لرجل هل يستويان مثلا الآية ، ان الله يأمر بالعدل و الاحسان و ايتاء ذي القربٰي و ينهي عن الفحشاء و المنكر و البغي و قوله تعالي قل ان الله لايأمر بالفحشاء و المنكر الآية ، و قوله تعالي قالوا اتخذ الله ولدا سبحانه و قوله تعالي او مثل الذين كفروا اعمالهم كسراب بقيعة يحسبه الظمآن ماءا الآية ، و قوله تعالي او كظلمات في بحر لجي يغشيٰه موج من فوقه موج من فوقه سحاب ظلمات بعضها فوق بعض و قوله تعالي اذ تبرء الذين اتبعوا من الذين اتبعوا و رأوا العذاب و تقطعت بهم الاسباب و قوله تعالي قالوا ألم‌نكن معكم قالوا بلي و لكنكم فتنتم انفسكم و تربصتم و ارتبتم و غرّتكم الاماني حتي اذا جاء امر الله الآية ، و قوله تعالي و علي الاعراف رجال يعرفون كلا بسيماهم قالوا ما اغني [ص 127] عنكم جمعكم و ماكنتم تستكبرون أهؤلاء الذين اقسمتم الآية ، و قوله تعالي و نادي اصحاب النار اصحاب الجنة ان افيضوا علينا من الماء او ممّا رزقكم الله قالوا ان الله حرمهما علي الكافرين و قوله تعالي يعرفونه كما يعرفون ابنائهم و قوله تعالي و جحدوا بها و استيقنتها انفسهم ظلما و عتوّا ، و امثال ذلك از آيات كه در اعداي ايشان كه ائمه عليهم السلام باطن اين آيات را براي شيعيان خود بيان فرموده‌اند و ايشان را بر حقيقت امر مطلع فرموده‌اند و همين باطن است ظاهر آنچه را كه دزديده‌اند و تحريف نموده‌اند و تفاسير آيات كه در اينجا نوشتم بآن طريق كه مقصودم مي‌باشد برخي از آن در كافي و برخي در تفسير علي بن ابراهيم و برخي در تفسير امام حسن عسكري عليه السلام مذكور است لكن بسياري از مراتب را مخفي داشتند و برمز و اشاره از آن سخن فرمودند هرگاه مشافهه مي‌نمودم شخص قابلي را باو القا ميكردم و از حقايق و اسرار آل‌محمد سلام الله عليهم از بيانات ايشان باو تعليم مي‌نمودم تا بداند كه ائمه سلام الله عليهم شيعيان خود را مهمل و جاهل نگذاشته‌اند تمامي درجات خود را از قرآن در عين تقيه و خفا و ستر تعليم ايشان نمودند تا راسخ در محبت ايشان بوده و از اعداي ايشان بالكليه بيزاري جسته هرگز ميل باعدا نكند و بداند كه آنچه را كه مخالفين از قرآن پنهان داشتند بيش از آن ظاهر شده و آن سبب ظهور نور ايشان سلام الله عليهم گرديده و بداند معني قوله تعالي يريدون ان يطفئوا نور الله بافواههم و يأبي الله الا ان يتمّ نوره و لو كره الكافرون پس از آن بفهم آنچه را كه حضرت اميرالمؤمنين عليه السلام به طلحه فرمود كه : اي طلحه آنچه الآن موجود است قرآن است به تمامي ، شما هرگاه همان را اخذ كنيد و بمضمون آن عمل كنيد كفايت ميكند شما را ، چه در آنجا است محبت و ولايت و تمامي امر ما و وجوب طاعت ما [ص 128] و الحمد لله رب العالمين ، چون الآن وقت تنگ و فقير را اقبال به بسط مقال نيست و الا بيان ميكردم اموري را كه عقول در آن حيران مانند از امر ائمه و سادات ما از قرآن و همين قدر براي اهل درايت و ديانت كفايت ميكند و الحمد لله رب العالمين و السلام علي تابع الهدي .

سؤال دهم آنكه شيعه ميگويند كه خليفه اول غصب فدك ظلما نموده ، اگر اين ثابت باشد پس چرا حضرت اميرالمؤمنين عليه السلام بعد از استقلال و اطاعت كل براي آن حضرت باغ فدك را متصرف نشده بحال خود واگذاشت تا در اواخر بني‌اميه عمر بن عبدالعزيز بحضرت سيد الساجدين برگردانيد .

الجواب - بدانكه آنان كه بحضرت اميرالمؤمنين عليه السلام بيعت نمودند نه از راه اخلاص و انقياد بود و الا چنان نبود كه آن حضرت خليفه نبوده بعد از آن سه نفر خليفه شده باشد پس اگر آنها صادق بودند در انقياد و تسليم براي حق تعالي در اول امر با آن حضرت بيعت ميكردند و اين قلاده را بگردن ديگري نمي‌انداختند و به عقب او نميرفتند بلكه چون ديدند كه زمان خلافت آن سه نفر بطول انجاميده و قبايح افعال و شنايع اطوار ايشان از حد گذشته و زبان طعن تمامي طوايف و ملل بر ايشان جاري شده از شيوع منكرات و وفور حكم بغير ما انزل الله و چون آفتاب در وسط السماء ميدانستند كه منصوص بر خلافت و وصايت و قابل مسند رياست و امامت حضرت علي بن ابي‌طالب غالب كل غالب است بنص حضرت رسالت و بآيات محكمه لكن چند امر ايشان را مانع بود از اطاعت و انقياد آن بزرگوار و انكسار و تذلل براي آن عاليمقدار يكي آنكه ميدانستند تنزيل آيه محكمه و لايخافون في الله لومة لائم و آيه مباركه انما يعمر مساجد الله من آمن بالله و اليوم الآخر [ص 129] و اقام الصلوة و آتي الزكوة و لم‌يخش الا الله كه در شأن آن حضرت صلوات الله عليه و آله است و ميدانستند كه آن حضرت حاكم بحق و تسويه ميانه كل و فرياد مظلوم از ظالم ميگرفت و ميانه بزرگ و كوچك و غني و فقير فرق نميگذاشت در احكام و به توسّم و نور امامت و ولايت هر كس را ميشناخت و بآنچه لايق او بود با او رفتار مي‌نمود پس ممكن نبود براي ايشان تلبيس و تسويل بر آن حضرت و مستقل شدن بر مناصب و ايالت بر طوايف مردم تا اينكه بخواهشهاي نفسانيه آنچه ميخواهند كنند از آنچه نفس اماره ايشان را بسوي او دعوت كند بجاي آورند بخلاف ديگران كه امر ايشان در تدين و حفظ ناموس شريعت استقلالي ندارد و نور توسم در ايشان نيست كه بفراست هر كس را شناسند پس امر بر ايشان مشتبه و ملتبس توان نمود و به تسويل و تمويه ايشان را به باطل مايل توان نمود باين سبب از آن حضرت اعراض كردند و وصايت او را انكار نمودند و اخوتش را باور نداشتند خلافت را از خاندان نبوت و بخانواده جهل و دنائت انداختند يعني اطاعت واجب الاطاعه ننمودند و الا خلافت هميشه با ايشان است و از ايشان است و چون قبايح افعال و شناعت آثار ايشان خصوصا خليفه سيم عثمان بسرحد طغيان رسيده و امورات منكره از او ظاهر شده بالنسبه بكساني كه متفق عليه اصحاب بودند در ورع و تقوي و قرب مكانت و منزلت ايشان پيش رسول الله صلي الله عليه و آله همچو بيرون كردن ابوذر از مدينه با كمال ذلّت و خواري و مفتوق نمودن عمار و سوزانيدن مصاحف ابيّ‌بن‌كعب و ابن‌مسعود و قطع نظر از اينها بدسلوكي و بي‌وفائي با اشخاصي كه او را بر اين امر استعانت نمودند و جلب دولت و اموال بر بني‌اميه و ظلم عُمّال او در امصار و شهرها و آنچه نوشتم در كتب ثقات سنيان مذكور است چون مسند احمد بن [ص 130] حنبل و شرح بر نهج البلاغه ابن ابي‌الحديد و امثال اينها ، و بالجمله چون طغيان عثمان از حد پايان گذشته او را بقتل رسانيدند كسي ديگر كه اتفاق كل بر او باشد بخوبي تا بتوانند تسويل كنند يا همچو عمر وقت وفاتش طولي نكشيد تا اينكه خلافت را بشورٰي اندازد يا فرصتي براي عثمان نشد تا همچو ابوبكر كسي را بعد از خود نصب كند اگر هم نصب ميكرد قبول نميكردند و اگر اجتماع بر يكي نميكردند فساد عظيم ظاهر ميشد و فتنه عظيم برميخواست از هر طرف مدعي خلافت ظاهر ميشد و هرگاه معذلك از اميرالمؤمنين عليه السلام با آن فضايل و سوابق و مناقب اعراض مي‌كردند و بغيرش بيعت مي‌نمودند كفر ايشان ظاهر و نمايان ميشد و همچو بخواطر ايشان رسيد كه آن حضرت اين مدت متمادي كه خانه نشسته بود از آن ملول شده شور ايالت و رياست بسر دارد و مراد قوم را از عدم انقيادش فهميده پس بمقتضاي خواهش ايشان مثل ديگران با ايشان سلوك و رفتار خواهد كرد پس هجوم آورده با او بيعت نمودند از اين سبب اول كسي كه با او بيعت كرد طلحه بوده و طلحه دستش شل بود مردم همين را بفال بد دانستند كه اين بيعت استمراري نخواهد بهمرسانيد و همان طلحه اول كسي بود كه نكث عهد و بيعت نمود بعلت اينكه چون ديدند كه طول مدت اعتزال از خلق تغييري در همت و عزم آن حضرت نداده تسويه بين كل را بر خود لازم فرموده باكي از ملامت ملامت‌كنندگان ندارد و از كسي نميترسد چنانچه مقتضاي دو آيه متقدمه است و بنور توسّم اشخاص را ميشناسد و تلبيس و تسويل باو نتوان نمود اصحاب اغراض نفسانيه را از رياست عزل و منع مي‌فرمايد و آن خلاف آنچه از بيعت كردن با آن حضرت متوقع بودند باين سبب از كرده پشيمان شده و بناي عناد و انكار را پيشه نموده بعضي كه تاب نياورده و صبر [ص 131] نكرده جهرا و علانيةً نكث عهد و بيعت نمودند همچو طلحه و زبير چون از مقصود خود بهره نيافتند و جماعتي ديگر از راه ديگر برآمده در صدد نقض عهد و بيعت شدند يكپاره بآنچه كه چون حضرت اميرالمؤمنين عليه السلام ميخواست كه بدعتهائي كه حضرات سابق گذاشتند رفع نمايد متمسك ميشدند و ميگفتند كه دين سابق ما را باطل مي‌خواهد بكند و شريعت جديدي براي ما ميخواهد وضع كند حتي نماز تراويح را و اعتنا نميكردند بآنچه مي‌فرمود كه آنچه سابق بود بدعت بود نه قرآن بآن ناطق است نه پيغمبر (ص) از آن خبر داده و ايشان عارف بمراد الله و احكام الله نبودند پيش خود اختراع نمودند و پيغمبر صلي الله عليه و آله فرموده كه كل بدعة ضلالة و كل ضلالة سبيلها الي النار و از آن حضرت باور نميداشتند حتي نماز تراويح را كه عمر با جماعت او را بدعت گذاشت كه در ماه رمضان بجا مي‌آوردند آن بزرگوار موعظه بسيار و نصيحت بيشمار بايشان نموده و از اين معني ايشان را منع و نهي فرموده ممتنع و منتهي نشدند تا اينكه شبي فرزند ارجمند خود سيد شباب اهل جنت حضرت امام حسن عليهما السلام را بمسجد فرستاد و امر كرد كه هر كس كه نماز تراويح ميكند او را از مسجد بيرون كند آن حضرت حسب الفرموده والد عاليمقدار بمسجد آمده چوبي بدست مبارك گرفته ايشان را از مسجد كوفه بيرون مي‌نمود و از آن فعل شنيع نهي مي‌فرمود ايشان صداي وا عمراه و وا سنتاه بلند ميكردند تا اينكه آن حضرت ايشان را واگذاشته بخانه مراجعت فرمود و همچنين شريح قاضي را كه عمر در كوفه بقضاوت نصب كرده بود آن حضرت خواست كه او را عزل كند ممكن نشد و اهل كوفه نگذاشتند و سرّ اين ابا و امتناع همان بود كه نوشتم كه چون مطلوب را از آن حضرت حاصل نيافتند در پي بهانه براي نقض عهد و بيعت ميگشتند [ص 132] و براي اظهار اخلال آن حضرت در دين العياذ بالله حيلها مي‌انگيختند تا عوام خود را اغوا كنند بخدا قسم كه هرگاه حضرت با ايشان مدارا ميكرد چنانچه خلفاي سابق كردند هرائينه قبول مي‌نمودند و انكار نميكردند هر چند ايشان را نهي از ضروريات دين ميكرد چنانكه اطاعت عمر بن الخطاب نمودند در تحريم متعه نساء و متعه حج با اقرار عمر باينكه در زمان حضرت پيغمبر بود و من او را حرام ميكنم چنانچه بر منبر برآمده گفت : متعتان كانتا في زمن النبي انا احرّمهما و اعاقب علي من فعلهما ، و مردم از او قبول كردند و باقرار خود كه در زمان پيغمبر بود و من بي‌وحي خدا و وصيت رسول الله صلي الله عليه و آله او را حرام ميكنم با او مسامحه كردند و فرياد وا محمداه وا شريعتاه برنياوردند لكن چون اميرالمؤمنين خواست ايشان را از صلوة تراويح كه در زمان پيغمبر نبود و از اختراعات عمر بود و مثل الصلوة خير من النوم و امثال ذلك از بدعتهاي ايشان را خواست رفع كند نداي وا عمراه و وا سنتاه ميكردند . پس معلوم شد بحول الله صحت آنچه ذكر كردم كه اينها در صدد دين نبودند هنوز محبت گذشتگان ايشان در دلهاي ايشان باقي بود و طريقه مستمره ايشان را طالب بودند چنانكه حق تعالي در حق ايشان فرموده و اشربوا في قلوبهم العجل بكفرهم قل بئسما يأمركم به ايمانكم ان كنتم مؤمنين و در حديث سابق معلوم شد كه آنچه در بني‌اسرائيل و غيرش از ملل و طوايف واقع شده است در اين امت خواهد واقع شد چنانكه مثال بعضي از آن را دانستي و همچنين در بني‌اسرائيل بعد از اينكه از هٰرون اعراض كرده گوساله پرستيدند چون موسي علي نبينا و آله و عليه السلام بميان قوم آمده آن گوساله را سوخت و سامري بلامساس مبتلا شد پس قوم موسي باز بموسي ايمان آوردند لكن باز محبت [ص 133] عبادت گوساله در دلهاي ايشان راسخ شده بود بعلت اينكه عبادت گوساله مرخص ميكرد ايشان را در عمل كردن بخواهشهاي نفسانيه باين جهت او را دوست ميداشتند بخلاف عبادت اله موسي كه ايشان را از آن نهي ميفرمود پس بر ايشان شاق بود كه اطاعت موسي (ع) در جميع احوال نمايند و در اين امت الحمد لله حديث انت مني بمنزلة هرون من موسي گوشها پر نموده و احدي از مخالفين انكار اين معني ندارند پس انصاف دهيد با ملاحظه كلما كان في الامم الماضية يكون في هذه الامة چون هرون مثال اميرالمؤمنين علي بن ابي‌طالب عليه السلام باشد پس مثال گوساله در اين امت و اعراض قوم موسي از هرون و كلا اتفاق نمودن بر گوساله كدام است چون محقق شد اين مثال پس مثال آنان كه بعد از رجوع بسوي حق و دست برداشتن گوساله باز محبت گوساله‌پرستي در دل ايشان بود كدام مي‌باشد تا صحيح شود قوله تعالي و اشربوا في قلوبهم العجل بكفرهم نبودند مگر آنانكه بعد از سه نفر بيعت به اميرالمؤمنين عليه السلام نمودند چون بمقتضاي طريقه ايشان معمول نميداشت باز محبت خلفاي سابق در دل ايشان بود راضي نميشدند كه اساس و طريقه كه ايشان قرار داده‌اند ضايع شود پس هرگاه قوم مانع بشوند حضرت اميرالمؤمنين عليه السلام از عزل كردن شريح قاضي كوفه با آنكه آن حضرت بنفس نفيس مبارك خود در آن ولايت تشريف داشتند ، پس چگونه مي‌بود حال ايشان هرگاه حضرت باغ فدك را تصرف مي‌فرمود با كثرت مداخلش و همين اقوي حجت بود براي ايشان در قدح آن حضرت كه در خلافت جلب نفع بسوي خود ميكند و دنيا را جمع مي‌نمايد و امثال اينها از كلمات واهيه با آنكه خودشان خلاف آن را اعتقاد داشتند و ميديدند كه سلوك آن حضرت در قسمت بيت المال با اقوام و عشيره خود چگونه [ص 134] بود تا اينكه عقيل برادر آن حضرت صبر نتوانست كرد نزد معويه رفت ، بالجمله غرض ايشان از اين دقّتها و منعها نه تدين بود چنانكه دانستي بلكه براي نقض عهد و بيعت بهانِها و حيلِها مي‌انگيختند يكپاره علانيه نكث عهد نموده سي‌هزار نفر عسكر جمع نموده با او مقاتله نمودند و يكپاره ديگر بقتل عثمان او را متهم ساختند با معويه جمع شدند و كردند آنچه خواستند و طايفه ديگر در نزد تحكيم حكمين كه خود باعث شدند و آن حضرت را مكرها بآن واداشتند و سخن آن امام را در نزد بلند كردن لشكر معويه مصاحف را بر بالاي نيزِها در باب مقاتله با ايشان نمودن و اظهار دروغ ايشان قبول نكردند و بمقابل حضرت ايستاده كه يا صلح كن يا اينكه تو را گرفته پيش معويه خواهيم برد ، بعد از تحكيم حكمين يكپاره ديگر نكث عهد كردند و بيعت را شكستند و بآن حضرت گفتند كه تو كافر شده‌اي و از دين پيغمبر خدا برگشته‌اي پس بناي محاربه و مقاتله با آن حضرت نهادند و طايفه ديگر منافق در ظاهر با امام و در باطن با مخالفان كه هميشه آن بزرگوار از ستم ايشان نالان بود حتي از كثرت و شدت نفاق ايشان مرگ را تمنا مي‌فرمود و مكرر ميفرمود اَما آنَ اَنْ يخضب هذه من هذه آيا نزديك نشده است كه خضاب شود موي ريش من از خون فرق من ، تا اينكه آن بزرگوار شربت شهادت چشيد چون منافقين طريقه اولاد امجاد را عين طريقه والد بزرگوار ميدانستند و بآن صبر نمي‌توانستند كرد ، چه مقتضاي خواهشهاي نفسانيه بر خلاف آن بود و آن خواهشها و شهوتها در نزد معويه براي ايشان حاصل بود لاجرم حضرت امام حسن عليه السلام را تنها در ميان اعدا گذاشته اولا خودشان بر سر آن حضرت هجوم آورده اسباب و اموال آن بزرگوار را غارت نمودند و يكدفعه نزد معويه رفتند چون آن حضرت چاره را [ص 135] منحصر دانسته براي حفظ نفس شريف و حفظ برادران و اقربا و عشاير چون ياري و معيني نداشت با معويه صلح نمود پس زبان طعن بر آن حضرت دراز كرده و او را مذل المؤمنين ناميدند و بعد از آن همان كوفيان شيعيان اميرالمؤمنين عليه السلام بودند كه كردند آنچه كردند با سيدالشهدا عليه و علي جده و ابيه و امه و اخيه و بنيه آلاف التحية و الثناء و خود انصاف ده عزيز من كه حضرت اميرالمؤمنين با چنين اشخاص چگونه احقاق حق ميكرد دوستانش از دشمنانش بدتر بودند فتبا لهم و سحقا ، انشاء الله تعالي عن‌قريب است كه ظاهر شود براي ايشان دولتي كه در آن دولت حق را ظاهر كنند و باطل را زايل نمايند و دين الهي را كما هو ظاهر كنند پس ظاهر شود تأويل قوله تعالي فقطع دابر القوم الذين ظلموا و الحمد لله رب العالمين و سيعلم الذين ظلموا ايّ منقلب ينقلبون و ظاهر شود تأويل قوله تعالي و نريد ان نمنّ علي الذين استضعفوا في الارض و نجعلهم ائمّة و نجعلهم الوارثين و نمكن لهم في الارض و نري فرعون و هامان و جنودهما منهم ما كانوا يحذرون و قوله تعالي وعد الله الذين آمنوا و عملوا الصالحات ليستخلفنهم في الارض كما استخلف الذين من قبلهم و ليمكنن لهم دينهم الذي ارتضي لهم و ليبدلنهم من بعد خوفهم امنا يعبدونني لايشركون بي شيئا و قوله تعالي و يوم نحشر من كل امة فوجا ممن يكذب بآياتنا ، اللهم عجّلْ فرجهم و سهّلْ مخرجهم و اوسعْ منهجهم و اسلكْ بنا محجتهم و ثبّتنا علي ولايتهم و محبتهم و اوردْنا حوضهم و اسقِنا من كأسهم بيدهم ريّا رويّا هنيئا مريئا سائغا ابدا يا ارحم الراحمين .

سؤال يازدهم آنكه شيعه انكار عظيم بر طايفه صوفيه دارند و حال آنكه خطبات حضرت اميرالمؤمنين عليه السلام اقوي حجت و اوضح شاهدي است [ص 136] براي ايشان خصوصا كلام امام عليه السلام در خطبة البيان و خطبة الطتنجيه و خطبة الافتخار مثل قول امام عليه السلام انا الذي نقر في الناقور و انا الطور و كتاب مسطور في رق منشور و قوله عليه السلام انا خالق السموات بامر ربي و امثال اين كلمات و همچنين كلمات خاتم المجتهدين شيخ بهاءالدين عاملي در نان‌حلوا بعينه كلمات صوفيه است پس چگونه خواهد بود انكار ايشان .

الجواب - ظاهر اين سؤال در تصحيح مذهب صوفيه قائلين بوحدت وجود باين معني كه ذات واجب تعالي مثل دريا است و خلايق مثل امواج و ذات واجب مثل آب است و خلق مثل برف چنانكه شاعر ايشان گفته :

و ما الخلق في التمثال الا كثلجة و انت لها الماء الذي هو نابع

و لكن بذوب الثلج يرفع حكمه و يوضع حكم الماء و الامر واقع

و از اين قبيل است اشعار ايشان :

جمال يار كه پيوسته بي‌قرار خود است چه در خفا و چه در جلوه بر قرار خود است

هم اوست عاشق و معشوق و طالب و مطلوب براه خويش نشسته در انتظار خود است

و گفته عارف كاشاني كه مجنون بحسب ظاهر هر چند طالب جمال ليلي است لكن ليلي آئينه جز آئينهٔ بيش نيست ليلي ديد و خود را دوست داشت ،

حسن از حق است و عشق از حق نامي بر ما ز عشق‌بازي است

و ابن‌عربي شيخ مميت‌الدين در فتوحات خود گفته : سبحان من اظهر الاشياء و هو عينها ، و ايضا گفته :

الرب حق و العبد حق يا ليت شعري مَنِ المكلّف [ص 137] 

ان قلت عبد فذاك ميت ان قلت رب انّي يكلّف

و از اين قبيل است قول ناحق حلّاج : انا الحق ، و قول ابي‌يزيد بسطامي : ليس في جبّتي سوي الله ، و قولش : انا الله الذي لا اله الا انا فاعبدني ، و قول ابن‌عربي : انا الله بلا انا ، و امثال ذلك از كلمات مزخرفه مموهه كه مبتني است بر قول بوحدت وجود .

اما ابطال اصل كلام ايشان بحسب حقيقت و واقع در تعبير كردن از ذات واجب بوجود صرف و از تعبير كردن خلق بوجود مقيد همچو امواج و حدود و مشخصات كه عارض ذات بحر ميشود همچنانكه شيخ شبستري گفته :

من و تو عارض ذات وجوديم مشبّكهاي مرآت وجوديم

و مثل قول شاعر :

البحر بحر علي ما كان في القدم انّ الحوادث امواج و انهار

لايحجبنّك اشكال تشكّلها عمن تشكّل عنها فهو استار

در بيان مسئله اول از مسايل در ابطال بودن واجب عين ممكن شرح دادم و بيان نمودم كه مستلزم تكثر در ذات واجب است قبل از تقيد و بعد از تقيد و مستلزم تغيير است چه حالت اطلاق غير حالت تقيد است و اعاده آن نمي‌نمايم لكن كلام بر اصل استدلال سائل است بر صحت مذهب صوفي بقول امام عليه السلام پس اول قاعدهٔ حفظ كن كه در امر دين خود مضطرب نماني .

بدانكه كلمات آل‌محمد سلام الله عليهم همچو قرآن محكم دارد و متشابه دارد ظاهر دارد و باطن دارد مجمل دارد و مبين و همچنين عام و خاص و مطلق و مقيد و امثال ذلك پس شخص كه ميخواهد كلام امام را فهم كند بايست محكمات كلام ايشان را اصل قرار دهد و متشابه را حمل بمحكم كند تا امر دين او مستقر باشد و محكمات كلمات ايشان را از وجوه [ص 138] چند ميتوان تحصيل كرد يكي از نصوص صريحه در كلمات ايشان و ديگر از اتفاق اهل مذهب بر شئ واحد چه آن بلاشك اعتقاد امام است و الا لازم مي‌آيد اغراء به باطل پس آن قبيح است و ثمره بعثت انبيا و رسل و حجج باطل خواهد بود پس چون اين مقدمه را دانستي پس بدانكه از ضروري مذهب شيعه است كه خلق غير حقيقت خالق است و اثر غير مؤثر است بغيرية اصليه و نقص در ذات واجب سبحانه و تعالي بوجهي من الوجوه راه ندارد و كثرت نقص است و طريان نقايص بر ذات واحده نقص است هرگاه فرض اين كل شود پس ثواب و عقاب و جنت و نار و مدح و توبيخ براي چه باشد و بالجمله اين مسئله از ضروريات است و دلالت ميكند بر اين مدعا محكمات كتاب و سنت و اجماع فرقه محقه و عقل قاطع صحيح صريح ، پس هرگاه در كلمات ايشان سلام الله عليهم حديثي مشاهده شود كه دلالت بر خلاف آن دارد پس لامحاله او را بايست تأويل بمحكم كرد چه آن از متشابهات است نه اينكه آن حديث متشابه را اصل قرار داده و محكم را بآن تأويل نمايند ، چه صادق خواهد بود در اين وقت بر چنين اشخاص قوله تعالي فاما الذين في قلوبهم زيغ فيتبعون ما تشابه منه ابتغاء الفتنة پس اگر توانستي تأويل كرد بطريقي كه مطابق و موافق باشد با طريقه محكمه معروفه فهو المطلوب و المراد و الا فذروه في سنبله و ردّوه الي اهله و بوجهي در آن تكلم نبايست كرد و بر جهل و قصور خود معترف بايست بود و آيه شريفه و مااوتيتم من العلم الا قليلا را نصب العين نموده هميشه و فوق كل ذي علم عليم را متذكر تا اينكه حق تعالي او را بطريق نجات هدايت نمايد و بايد قاطع باشد باينكه كلمات ائمه عليهم السلام در ميان آنها تناقض و تخالف نيست پس اين كلام منافات با آنچه از ايشان معلوم شد ندارد و اين طريق سلامت است از براي متدين طالب راه حق و اين است كيفيت [ص 139] مجاهده في الله كه حق تعالي ميفرمايد الذين جاهدوا فينا لنهدينهم سبلنا و اين اختصاص بمسئله دون مسئله ندارد .

چون محقق شد اين كلام پس بدانكه كفر صوفيه و ضلالت و گمراهي ايشان اشهر من الشمس و ابين من الامس است در ميانه فرق شيعه اثني‌عشريه و احاديث در مذمت و لعن ايشان خصوصا و عموما و در باب تبري از ايشان و اهانت و اذيت ايشان بايّ وجهٍ كان از متواترات است . شيخ عظيم الشأن جليل القدر شيخ محمد بن الحسن الحر در رساله خود ذكر فرموده كه احاديث در مذمت صوفيه و لعن ايشان قريب بهزار است و هيچ معارضي برايش نباشد و از آنجمله كلام ايشان است كه فرموده‌اند : ان الصوفية اعداءنا اهل البيت الا فمن مال اليهم و اوّلَ كلماتهم فانا منهم برءاء قيل و ان كان المايل من محبيكم فنظر عليه السلام اليه شبه المغضب قال من قال بحقوقنا لم‌يذهب الي عقوقنا و بالجمله ذكر احاديث در اين باب احتياج نيست و مراد از صوفي كساني مي‌باشند كه تكلم در باطن نمايند و آن مخالف ظاهر شريعت و مخالف آنچه عامه ناس از متشرعين بآن شريعت بر آن مي‌باشند باشد چه تصوّف اصل وضع و اظهار و شيوعش بجهت معانده و مخالفت با ائمه هدي و اطفاي نور ايشان عليهم السلام مي‌باشد زيرا كه چون مخالفين خصوصا بني‌العباس همت را بر اضمحلال دين و اباده امر سيّد المرسلين عليه سلام الله ابد الآبدين مصروف ميداشتند و چون در نزد ائمه سلام الله عليهم جميع ما يحتاج اليه الخلق از علوم ظاهره و علوم باطنه بود و مردم را از ايشان استغنا محال بود لهذا مخالفين بجهت تسويل و تضليل ، طائفه را در علوم ظاهر قرار داده مثل ابوحنيفه و اخوانش و ايشان را مرجع عوام گردانيد و منع نمود خلق را از رجوع بآل‌محمد عليهم السلام و در علوم باطنيه جماعت صوفيه را آشكارا [ص 140] نمودند بعد از آنكه در زاويه خمول منزوي بودند و اسم ايشان در ميان مردم منقطع بود و ايشان را بر آن واداشت كه تكلم در امور باطنيه نموده هر چه ميگويند از حق و باطل براي ايشان امضا دارد پس آن طائفه ميشومه در مقابل عترت طاهره ايستاده دروغها بخدا و رسول بسته و آن را طريقت و حقيقت ناميده چون از ايشان از دليل و برهانش سؤال ميشد جواب ميگفتند كه شما نمي‌فهميد بايد رياضتها كشيد تا حقيقت بر شما منكشف شود و بجهت كمال تسلط كه داشتند احدي را قدرت انكار ايشان نبود و آنچه ميگفتند و حكم مي‌نمودند مخالفين امضا ميداشتند تا اينكه كتب و دفاتر را از كذب و زور خود مملو نموده و كلمات مزخرفه كه در صورت مشابه و مماثل حق است همچو بول كه بصورت مشابه آب صافي است بجهت اغواي عوام و آنانكه رسوخ كامل در علم ندارند ادا نموده و امر ايشان غايت اشتهار بهمرسانيده پس جمعي از مردمان كه جرعه از حوض ولايت اميرالمؤمنين عليه السلام نياشاميده و بر اسرار آل‌محمد عليهم السلام مطلع نشده آن سراب را آب پنداشته پس بطلب آن شتافته تا كلمات اهل حق را با كلمات باطله صوفيه مطابق و موافق نموده پس سبب طغيان و غوايت ضعفاي شيعه گرديده و خود را شيعه دانسته مخالفت ائمه را من حيث لا يشعر پيشه نموده مدعي آن كه احاديث و اخبار و آيات در صدق قول منصور حلّاج و ابايزيد بسطامي در قول ايشان است : انا الحق و ليس في جبّتي سوي الله ، نه بخدا قسم كه بون بعيد ميانه ايشان و ميانه طريقه اهل بيت رسالت عليهم السلام مي‌باشد و هرگز احاديث ايشان مصدّق كلمات باطله آن طايفه ميشومه نميشود لكن چون احاديث ايشان صعب و مستصعب است چنانچه فرموده ان حديثنا صعب مستصعب اجرد كريم ذكوان مقنّع لايحتمله الا ملك مقرّب او نبي مرسل [ص 141] او مؤمن امتحن الله قلبه للايمان پس هر كس لايق جولان اين ميدان نيست پس متدين را لازم است كه همان محكمات را اخذ نموده و از متشابهات سكوت و توقف نمايد چنانكه فرموده حضرت امام محمد باقر عليه السلام الوقوف في الشبهات خير من الاقتحام في الهلكات و چون اين كلمات را بسمع يقين اصغا نمودي و بعمل كردن بمضمون آن مصمم شدي كه راه نجات است در دنيا و آخرت پس بدانكه كلام مولي المتقين اميرالمؤمنين عليه السلام در خطبه افتخار و امثال ذلك از خطب و كلمات از آن حضرت و از اولاد امجادش هيچ دخلي و ارتباطي بآنچه صوفيه ميگويند ندارد و چنان توهم مكن كه كلام امام عليه السلام انا الذي نقر في الناقور انا الطور و كتاب مسطور و امثال اينها از كلماتْ معنيش همان است كه طائفه صوفيه فهميده‌اند كه چون موجودات نيستند مگر حدود و هيئات و تعينات و شئونات و تطورات حق سبحانه و آن واحدي است كه ساري در كل است پس چون مقيد قيد انيت و حدود را بدون اشاره و كيف از نظر انداخت همان مطلق كه عين حقيقت ذات حق است باشد پس از او صادر ميشود امثال اين كلمات چه حق است كه ميگويد لكن در اين تعين با قطع نظر از آن پس ميگويد كه من مدبر عالمم و من خالقم و امثال ذلك و تصريح بر اين مدعا نموده نوربخش صاحب شرح گلشن‌راز و گفته كه وقتي در عالم مراقبه بودم كه ديدم عالم را نور سياهي احاطه نموده پس ريسماني از نور ديدم كه در گردنم انداخته بيك كشش مرا بآسمان اول رسانيدند پس بكشيدن دوم بآسمان دوم و بر اين قياس بهر كششي آسماني را قطع مي‌نمودم تا آنكه از عرش و كرسي گذشتم پس نور مجرّد شدم پس علم مجرد شدم پس ديدم كه كل موجودات بمن قايم است و من مدبر عالم مي‌باشم و من [ص 142] واحدم كه تعدد ندارم . نظر كن اي منصف در اين كلمات چه جرءتها بر حق تعالي روا ميدارند هرگاه وقت را وسعتي بود حقير راه فكر او را بيان مي‌نمودم و مرادش را ظاهر مي‌ساختم و تو آن وقت تصديق ميكردي بآنچه حضرت صادق عليه السلام در دعا فرموده بدت قدرتك يا الهي و لم‌تبد هيئة فشبّهوك و جعلوا بعض آياتك اربابا يا الهي فمِن ثَمَّ لم‌يعرفوك يا سيدي و بالجمله كلام اميرالمؤمنين عليه السلام را حمل باين معني كردند و گفتند در وقت صدور اين كلمات جبل انيت بالكليه مضمحل و منهدم شده پس حق بر زبان او گويد چنانچه گفته :

روا باشد انا الحق از درختي چرا نبود روا از نيك‌بختي

و اين سخنان همه كفر و زندقه و الحاد است چه بطلان اصل اين مذهب از آن گذشته كه بر احدي مخفي باشد و ما تفصيل آن را در مسئله اول بيان نموديم و تكرار مستكره است و بر فرض تسليم پرسم صدور اين كلمات از آن امام عليه السلام يا در حالت التفات بخلق بود بحق كه در مقام رابع از اسفار بود كه سفر في الخلق بالحق باشد يا نه بلكه جهات خلقيه بوجهي ملحوظ نبوده در مقام فناء في الله و بقاء بالله كه مقام كشف سبحات الجلال من غير اشارة بوده پس اگر گوئي كه در مقام ثاني بود دروغ گفته‌اي چه آن حضرت در بالاي منبر براي هدايت و ارشاد خلق كه مقام چهارم است از اسفار در ملأ عام اين كلمات را ادا فرمود و آن مقام مقام شعور و كلام نيست بالبديهة و هرگاه گوئي كه در مقام اول بود پس العياذ بالله دروغ گفته‌اي چه آن وقت وقت ظهور حق و اندكاك جبل انيّت نبود كه حق بلسان او گويد بلكه در مقام صحو بود پس آن كذب محض باشد مگر بر سبيل حكايت كه در من چنين چيزي هست و اين مناسب شأن اميرالمؤمنين عليه السلام نيست چه در هر كسي اين هست [ص 143] بگمان خودشان و هرگاه چنين باشد لازم مي‌آيد تساوي رتبه رعيت با رتبه امام پس فرق ميانه اميرالمؤمنين عليه السلام و شارح گلشن‌راز و ابويزيد بسطامي نبوده و ايشان در مرتبه مساوي بودند ، چه رسيدند ايشان بمقامي كه اميرالمؤمنين عليه السلام رسيد چنانكه شارح گلشن‌راز ادعاي آن نموده كه خود را مدبر عالم مشاهده نمودم و اين همان است كه امام ميفرمايد انا خالق السموات و الارض پس اميرالمؤمنين عليه السلام بنا بر اين امام بر ابويزيد بسطامي و منصور حلاج و ابن‌الاعرابي نبود ، چه ايشان احتياج باو نداشتند زيرا كه رسيدند بمقامي كه او رسيده بود پس ولايت مطلقه را كه حق تعالي به اميرالمؤمنين داد بر صواب نبود نعوذ بالله من غضب الله و مِن مضلات الفتن و ضرورة مذهب بر كفر اين مذهب قائم است و حاجت به برهان و دليل نيست و احاديث متواتره بر كذب اين معني از عترت طاهره وارد شده و اين معني كه حق تعالي كه كل موجودات را از نور آل‌محمد و از فاضل شعاع ايشان آفريده اشهر من الشمس است و اينكه حق تعالي خلق كرد محمد و آل‌محمد صلي الله عليهم را قبل از خلق موجودات بهزار دهر كه مدت هر دهري از اول خلق عقل اول است تا فناي عالم الحاصل اين كلام از شيوع و ظهور بحدي نرسيده است كه محتاج ببيان و برهان باشد و هر كس مساوي كند رعيت و ساير مخلوقات را با ايشان بي‌شبهه خارج از دين اسلام و ايمان شده چه انكار ضروري مذهب نموده پس چگونه مي‌توان كلام امام عليه السلام را حمل باينگونه مزخرفات نمود و آن بزرگوار شأن او اجل است از اينها سبحانك هذا بهتان عظيم بلكه مراد امام عليه السلام در اين مقام نه آن است كه ايشان توهم نموده‌اند بلكه اشاره است بمقامات شريفه و اسرار غريبه خاصه بايشان كه عقول در ادراك آن حيران است و هر [ص 144] ادراكي بآن مقام نتواند رسيد و همان منشأ امتياز ايشان ميشود از غير ايشان و معلوم ميشود كه احدي نه ملك مقرب و نه نبي مرسل بآن نتواند رسيد چنانكه حضرت امام علي بن محمد النقي الهادي عليه السلام در زيارت جامعه مي‌فرمايد : فبلغ الله بكم اشرف محل المكرّمين و اعلي منازل المقربين و ارفع درجات المرسلين حيث لايلحقه لاحق و لايفوقه فائق و لايسبقه سابق و لايطمع في ادراكه طامع ، لكن شرح اين مقام و بيان اين مرام بطريقي كه پرده خفا از ميان برداشته شود محتاج بذكر مقدمات چند مي‌باشد كه ذكرش مناسب اين مقام نيست و فقير در تفسير آية الكرسي در نزد فقره الحي القيوم بقدر طاقت ذكر نمودم و مهما امكن در آن مرحله قدم پيمودم هر كس كه خواهد از آنجا طلب كند و مجملش آن است كه حق سبحانه و تعالي خلق كرد آل‌محمد را سلام الله عليهم در بدو ايجاد قبل از كل مخلوقات و موجودات و ممكنات از اسم و رسم و از ذات و صفت و عين و معني و امثال ذلك پس خلق كرد بايشان تمامي موجودات را پس ايشان يد الله و رحمت الله كه باو سدّ فاقه كل ممكنات را نمود پس تمامي موجودات منسوب بواسطه مي‌باشند لكن واسطه را استقلال نيست همچو سراج كه تمامي اشعه بسراج منسوبند و سراج موجِد و مذوّت ايشان است لكن تحقق سراج و تذوت او بامداد نار است كه اگر آني آن مدد از او رفع شود فاني و هالك و ضايع ميشود لكن نار احداث كرده سراج را اولا و بالذات و احداث كرد اشعه را بسراج پس سراج را هست كه بگويد كه من خالق و رازق و موجد و محقق و مذوّت اشعه مي‌باشم و من سدّ فقر اشعه مي‌نمايم در جميع احوال و من باب فيض مي‌باشم براي اشعه لكن بمدد نار و بتقوّم او كه هرگاه التفات نار از من قطع گردد هلاك گردم و فاني و زايل شوم ، پس از اين مثال حقيقت امر را در [ص 145] تمامي خطب آن حضرت بفهم و بدان كه آن حضرت و رسول الله (ص) و فاطمه و يازده فرزند ايشان يك حقيقت مي‌باشند چنانچه فرموده كلنا محمد اولنا محمد آخرنا محمد كلنا محمد و از آن در اخبار بقصبه ياقوت تعبير ميشود و آن حقيقت مقدسه بمنزله سراج وهاج مي‌باشند و موجودات كائنةً ما كانت و بالغةً ما بلغت بمنزله اشعه و عكوسات ظلال انوار ايشان مي‌باشند لكن در هيچ آني مستقل نيستند با آنكه كل خلق قائم بايشان است ايشان هرگز استقلالي ندارند و براي خود تحققي نمي‌بينند چنانكه حق تعالي از آن خبر داده در حق ايشان عباد مكرمون لايسبقونه بالقول و هم بامره يعملون يعلم ما بين ايديهم و ما خلفهم و لايشفعون الا لمن ارتضي و هم من خشيته مشفقون و من يقل منهم اني اله من دونه فذلك نجزيه جهنم و كذلك نجزي الظالمين پس از اينجا بفهم بطلان تفويض كفر و تفويض ايمان كه مي‌فرمايد اخترعنا من نور ذاته و فوّض الينا امور عباده ان الينا اياب هذا الخلق ثم ان علينا حسابهم و بدانكه همچو وكيل نيستند كه بامر موكل خود فعل ميكند لكن در حين فعل موكل از او معزول است تا بفهمي قول امام را عليه السلام بحسب معني كفر من قال انّا خالقون بامر الله بلكه همچنان يد و رحمت مي‌باشند و رحمتي وسعت كل شئ بل يداه مبسوطتان ينفق منهما كيف يشاء چون اين كلمات را فهميدي تمامي خطب و احاديث كه از ايشان سلام الله عليهم صادر شده است از اين قبيل خواهي فهميد لكن توفيق عزيز است و رسول الله (ص) باين كلمات تكلم نفرمودند با آنكه اصل و منشأ بود بعلت اينكه آن بزرگوار مأمور بظاهر بود بعلت منتهي كمالش پس كلام در اين مقام قطع كنم و بيان اين گونه امور بمشافهه احب است پيش فقير و الله ولي التوفيق و الحمد لله رب العالمين .