اگر گوئي كه بنا بر اصل نااصل كه حافظ شريعت معصوم و وصي پيغمبر لازم نيست در هر عصري و زماني و اختلافات بسيار واقع شده و عمل بر كل محال و مبيّن و حافظ معصوم ني ، پس اجتهاد لازم شد و استفراغ وسع لازم آمد جواب گوئيم كه چنانچه سابق دانستي كه اين اصل بي‌اصل است و اعتماد بر آن محض خطا و خلل است بلكه حافظ شريعتي بنصب آن پيغمبر واجب و لازم است كه در نزد اختلافات رجوع بسوي او شود سلّمنا ما اين اصل را مسلّم انگاشتيم و ناحق را حق پنداشتيم و قايل شديم بوقوع اختلاف بجهت عدم نصب حافظ شريعت از جانب پيغمبر (ص) لكن سؤال ميكنم كه سبب اين اختلاف چيست و منشأ آن كيست زيرا كه امر خالي از اين نيست يا سبب اختلاف رسول الله (ص) است يا امت هرگاه بيكي قايل شوي يا بهر دو پرسم كه اگر سبب رسول الله (ص) است پس منشأ آن چيست و آن خالي از اين نيست يا باعتبار ايراد كلمات محكمه و متشابهه و ناسخه و منسوخه و عامه و خاصه و مطلقه و مقيده و تلويحيه و تصريحيه و امثال اينها است يا ايراد كلام است بر سبيل تقيه و يا مداراة و مماشاة پس اگر اختلاف را نسبت برسول الله (ص) بدهي بهر نهج كه باشد پس قبيح عظيمي لازم آورديد بنا بر اصل خود و آن اين است كه پيغمبر العياذ بالله خواهد كه باطل عبادت كرده شود و مردم از حق ميل بباطل نمايند زيرا با آنكه نصب وصي معصومي براي ايشان ننموده و دليل واضحي براي ايشان قرار نداده تا در متشابهات و مختلفات رجوع بسوي او نمايند تا مطيع از عاصي امتياز يابد و معذلك كلمات مختلفه و عبارات متشابهه در ميان [ص 66] ايشان اندازد تا اختلاف نموده از دين حق خارج شوند و شما كه تقيه را جايز نميدانيد سيما بالنسبه برسول الله صلي الله عليه و آله و كدام فساد اعظم از اين باشد .

و هرگاه گوئي كه منشأ اختلاف امت بوده و سبب اختلاف قصور و تقصير و جهل و سهو و نسيان و عدم معرفة بمراد و عناد و كذب و مكابره و حب رياست و امثال اينها بود ، پس قبيح عظيم بر خداوند جل و علا لازم آورديد زيرا كه با علمش بوقوع اختلاف بجهات مذكوره علَم هدايتي براي ايشان نصب ننموده با وجود شيطان غوي قوي ، معين حقي قوي براي ايشان قرار نداده با حكمش باينكه هيچ پيغمبري بعد از پيغمبر شما نيست و از اين قرار فرستادن رسول نيز عبث باشد چه در اندك زماني امرش ضايع شد و حكمش باطل گرديد بسبب اختلاف و ايقاع شكوك و شبهات شيطانيه و كجا ممكن است براي غير معصوم رفع كل اختلافات عظيمه شديده سلّمنا كه بر حق تعالي لازم نيست كه رفع اختلاف بنصب حافظ شريعت نمايد و خلق را از حيرت نجات دهد با اينكه مخالف نص صريح قرآن شما است پرسم كه از خلق بعد از پيغمبر خود تكليف ساقط ميگردد يا نه .

اگر گفتي آري ، از دين خارج شده يكي از بهايم خواهي بود با آنكه خلاف اجماع ضروري مسلمين است و اگر گفتي نه ، پرسم كه چه خواهي كرد چون ملجأ و ملاذي نداري در تصحيح آنچه وارد ميشود بر تو از مختلفات و متناقضات آيا بر همه عمل ميكني يا آنكه بذل جهد در تصحيحش ميكني اگر گوئي كه بر همه عمل ميكنم ، فساد عظيمي بر آن مترتب ميشود و آن بالبديهه باطل است و اگر گوئي كه اجتهاد نموده استفراغ وسع ميكنم چون علم ممكنم نگردد عمل بظن ميكنم چنانكه بناي شما الآن بر آن است گويم كه آيا سابق قبل از [ص 67] وجود ابوحنيفه و قبل از استقلالش در امر فتيا از زمان خلفا تا اوايل خلفاي عباسيه بناي ايشان بر اجتهاد بود يا نبود اگر گوئي كه نبود ، پس از دين خارج شده بودند و بالكليه كافر بودند اگر گوئي كه اختلاف در زمان ايشان نبود و تمامي اخبار كه نقل ميكردند همگي موافق و مطابق تناقض و تعارض ميان ايشان نبود ، دروغ گفتي بلكه در زمان پيغمبر (ص) بر آن حضرت دروغ مي‌بستند عنادا تا اينكه بر منبر بالا رفت فرمود قد كثر عليَّ الكذابة الا فمَن كذب عليَّ متعمدا فليتبوء مقعده من النار و شما نيز عصمت را در پيغمبر شرط نميدانيد فضلا از راوي پس چگونه توانيد ادعاي عدم اختلاف كرد و حال آنكه اختلاف در آن زمان اشدّ از اختلاف در اين زمان است پس اگر گوئي كه در صورت اختلاف عمل بهمه ميكردند يا بهيچ نميكردند پس از دين خارج شدند چنانكه ذكر شد و نمي‌بينم شما را كه اين ادعا را در حق اسلاف خود كنيد و ايشان را بالكليه فاسق فاجر بلكه كافر بدانيد چنانكه غير شما ميدانند پس منحصر شد امر در اينكه اجتهاد كنند چون بكفر ايشان راضي نميشويد پس اگر گوئي كه اجتهاد ميكردند چنانكه اعتقاد شما آن است و باين سبب از جانب امّ‌المؤمنين و خال‌المؤمنين شما در خروج ايشان بر امام زمان شما عذر مي‌گوئيد كه ايشان مجتهد بودند و استفراغ وسع ايشان چنان بود در اين وقت پرسم كه اجتهاد ايشان بر سبيل تخطئه است يا تصويب اگر گوئي كه بر سبيل تصويب چنانچه اعتقاد شماها است در اجتهاد ، پس پرسم كه آنچه معويه كرد در حرب با اميرالمؤمنين عليه السلام كه بالاجماع و الضرورة امام زمان بود و آنچه امر كرد در سبّ و لعن آن بزرگوار روحنا له الفداء بر صواب بود يا نبود اگر گوئي كه نبود ، اصلت و مذهبت باطل شد و اگر گوئي كه بر صواب بود ، پس پرسم كه اين اصابه [ص 68] واقع و نفس الامر است يا اصابه در حق خود كه تكليفش آن بود بنا بر اعتقاد شما كه حق تعالي را در واقع حكمي نيست جميع احكام الله تابع رأي مجتهد است پس خدا تابع است و مجتهد متبوع و اشياء در نفس الامر معوّق و معطل از اجراء صفات مي‌باشند پس بنا بر اين آنچه معويه كرد با اميرالمؤمنين عليه السلام در اظهار عداوت با آن بزرگوار و محاربه و لعن و سب آن حضرت بر منابر ، حكم خدا آن بود و بآن حق تعالي معويه را ثواب ميدهد با اينكه خود روايت ميكنيد از رسول الله (ص) كه فرمود يا علي لحمك لحمي و دمك دمي و روايت ميكنيد كه الحقّ مع عليّ و عليٌّ مع الحق يدور حيث ما دار چنانچه در صحاح صحيحه شما مذكور و مسطور است و معذلك آن اعتقاد داريد كه معويه در اين فعل خود مثاب است و خود را مسلم ميدانيد و ميگوئيد كه منكر ضرورت دين كافر است و امامت اميرالمؤمنين عليه السلام از ضرورت دين است هر چند خليفه بلافصل بودنش ضروري مذهب باشد و معويه فضلا از انكار ، كرد آنچه را كه خود ميگوئيد و در كتب و دفاتر مي‌نويسيد با آن بزرگوار و اولاد اطهارش و معذلك او را مسلم ميدانيد سهل است كه مؤمن ميدانيد سهل است كه خال‌المؤمنين او را نام كرديد فتبا لكم و سحقا ما اجرءكم علي الرحمن ه‍ . سلّمنا كه معويه مثاب بود در لعن و سبِّ رابع خلفاي شما باعتبار اجتهادش پس اگر كسي ادعا كند كه من اجتهاد كردم و استفراغ وسع نمودم ثابت شد بر من وجوب لعن و سب ثالث خلفاي شما يا ثاني و اول ايشان ، شما آن كس را تصديق ميكنيد و ميگوئيد كه اجتهاد ما بر خلاف اين شده و اجتهاد تو بر آن شده تو ميداني و اجتهادت و تكليفت يا اينكه تكذيبش ميكنيد و اقامه حدود بر آن مي‌نمائيد و او را بقتل ميرسانيد پس اگر [ص 69] بطريق قسم اول با او مدارا ميكنيد پس چرا با جماعتي كه اجتهاد كردند در لعن خلفاي شما مدارا نميكنيد و با ايشان اخوان نيستيد بلكه فتوي بقتل و حرق ايشان ميدهيد و اموال و فروج ايشان را حلال ميدانيد لكن معويه را خال‌المؤمنين و عايشه را امّ‌المؤمنين ميدانيد با خروج ايشان بر امام زمان اميرالمؤمنين عليه السلام و محاربه ايشان با آن حضرت با آنكه آن بزرگوار را نيز چون ديگران يكي از خلفاي اربعه ميدانيد و تفرقه را از بس تأمل كردم و انديشه نمودم نيافتم مگر عداوت شما را با اميرالمؤمنين عليه السلام و الا شما نقل ميكنيد سوابق و مناقب آن بزرگوار را كه عقل در آن حيران است بخلاف ديگران و معذلك ميكنيد آنچه را كه بمشاهده مي‌بيني و سيعلم الذين ظلموا ايّ منقلب ينقلبون .

و هرگاه بگوئي كه اجتهاد بر سبيل تخطئه است باين معني كه جائز است كه مجتهد نفس الامر را خطا كند و اصابه ننمايد پرسم كه با وجود اين خطا معذب است يا مثاب و بر فرض اثابه آيا جائز است تقليدش يا جائز نيست و بر فرض جواز تقليد آيا جائز است تقليدش مادامي كه زنده است يا بعد از مردن نيز مي‌تواند تقليدش كند پس اگر گوئيد كه معذب است يا اينكه تقليدش جائز نيست يا اينكه بعد از مردن تقليد او جايز نيست پس امر خود را فاسد نموديد و مبناي شريعت خود را باطل كرديد ، چه شما تقليد مجتهدين شما ميكنيد يا در حال حيات و بعد از ممات پس شما كه تقليد را مطلقا جائز ميدانيد و خود اقرار داريد كه اسلاف خود قبل از زمان ابوحنيفه مجتهد بودند پس چرا از ايشان دست برداشتيد و قول ايشان را باطل شمرديد و قول ابوحنيفه را حق دانستيد با قرب عهد ايشان بزمان پيغمبر شما و قلّت اختلاف و تعارض اخبار نبويه در آن زمان بالنسبه بازمنه نائيه بعيده .

[ص 70] اگر بگوئي كه ابوحنيفه بيان اقوال متقدمين را ميكند ميگويم كه اگر اين منشأ استناد و تقليد ميشود پس در اين زمان نيز علماي شما كه مذهب ابوحنيفه را براي شما نقل ميكنند و در كتابي جمع مي‌نمايند چرا خود را بايشان نسبت نميدهيد و ايشان را نيز بمجرد اين مجتهد نميگوئيد و مجتهدين را در اربعه منحصر دانستيد با اينكه بنا بر اين مجتهدين نيز ناقلند نه مجتهد و بلا اشكال استناد اجتهاد به ابوحنيفه نه از اين راه است بلكه ابوحنيفه را رأي و قول و قياس است نه تنها عمل باخبار كرده بلكه از رأي و قياس خود نيز داخل نموده انتساب باو دارند نه بديگران و سابق از خود و اگر بگوئي كه چون در زمان اول تا زمان ابوحنيفه اختلاف بسيار واقع شده لهذا ابوحنيفه كه امام اعظم و اول ائمه اربعه است نظر در آن اختلافات نموده و استفراغ وسع در تحصيل حكم الهي نمود ما او را تابع شده و الآن هستيم جواب گويم كه مرادت باختلاف چيست اگر مرادت اختلاف در اجتهاد مجتهدين است شما اين اختلاف را رحمت ميدانيد و مجتهدين را چون اجتهادش تحقق يافت مثاب ميدانيد لهذا هم معويه را مثاب ميدانيد و هم اميرالمؤمنين را و هم طلحه و زبير را از عشره مبشّره ميدانيد و هم اميرالمؤمنين را و حال آنكه هر دو در قتال جمل كشته شدند از عسكر اميرالمؤمنين عليه السلام با آنكه هر دو مبغوض اميرالمؤمنين عليه السلام بودند و مي‌بينم شما را كه بر خوارج لعن ميكنيد و خوارج آنان را ميدانيد كه بر امام زمان خروج كنند و خلافت يكي از خلفاي شما را قايل نشوند و اميرالمؤمنين عليه السلام يكي از خلفاي شما است و طلحه و زبير با آنكه بآن حضرت بيعت نمودند نكث عهد نموده بامام زمان خروج كردند و امامتش را قائل نشدن سهل است كه در صدد مقاتله با او برآمدند و بقتل [ص 71] او كمر بستند و هر دو كشته شدند بي آنكه توبه كنند بزعم شما و با وجود اين همه آن دو نفر را از عشره مبشره بجنت ميدانيد و ميگوئيد كه مثاب‌اند و لعن ايشان را جايز نميدانيد و حمل بر اجتهاد ايشان ميكنيد ، پس معلوم است كه اختلاف در اصل اجتهاد مجتهد مضر نيست چگونه مضر تواند بود و حال آنكه خلفاي مجتهدين اربعه شما الآن كمال اختلاف و تعارض ميانه ايشان است و معذلك بقول هر يك اعتماد داريد با اختلاف ايشان و هرگاه بگوئي كه اختلاف در روايت از مجتهدين و نقل از ايشان بهم‌رسيده و رواة احكام مجتهدين سابق اختلاف نمودند و امر محكم مضبوطي در ميان نبود پس واجب شد كه اجتهاد نموده شود تا احكام الهيه از ميان نرود جواب گويم كه هر چند قوله تعالي لئلايكون للناس علي الله حجة بعد الرسل تكذيب اين قول و مذهب مي‌نمايد چه حجت باقي است لكن باز ميگوئيم كه گمان ندارم كه از زمان خلفا الي زمان ابوحنيفه مدتش بيشتر از زمان ابوحنيفه تا اين زمان باشد چه زمان ابوحنيفه الي الآن تقريبا هزار و هشتاد و پنج سال يا قليلي كمتر يا زيادتر است و از زمان خلفاي اربعه بزعم شما تا زمان ابوحنيفه كمتر از صد سال بوده هرگاه در اين زمان قليل با قرب عهد ايشان برسول الله (ص) و خلفا اين همه اختلاف در رواة و نقله احكام مجتهدين رسد با اينكه سلاطين آن زمان خود را خليفه رسول الله (ص) ميدانستند و جد و جهد تمام در نصب قضاة و قرّاء داشتند و بقول خود بذل جهد تمام مي‌نمودند با اينكه مجتهد خاصي ميانه ايشان كه كلا رجوع بسوي او نمايند و بقول او عمل كنند نبود زيرا كه اگر كسي را تعيين ميكردند و جملگي باو رجوع مي‌نمودند البته معروف و مشهور ميشد و همگي را از آن خبر ميشد چنانكه امر مجتهدين چهارگانه امر ايشان كالشمس في رابعة [ص 72] النهار كمال ظهور و وضوح همرسانيده پس امر سابقين از دو قسم خالي نباشد يا كافر و بي‌دين بودند يا آنكه اجتهاد را خاص بيك كس نمي‌نمودند هر كس كه قابل اجتهاد بود بقولش عمل ميكردند پس اين تخصيص شما خلاف سيرت مسلمين و آنانكه اقرب بود عهد ايشان برسول الله (ص) و خلفا مي‌باشد و بالجمله هرگاه با وجود اينها همه اختلاف در نَقَله و رواة احكام اجتهاديه مجتهدين بوده تا محتاج شدند بتجديد اجتهاد و تأسيس اساس پس البته اختلاف در روات و نَقَله از ائمه اربعه بيش از زمان اول تا زمان ايشان واقع شده خواهد بود ، چه زمان اين اطول از زمان سابقين مي‌باشد و بسط يد سلاطين اين طايفه بسيار كمتر از اولين است پس اگر فرض اختلاف رواة در اولين شود در آخرين بطريق اولي خواهد شد پس بر اين قياس نيز بر شما لازم است كه مجتهدي مجدد نموده بناي عمل را بر رأي او قرار دهيد پس چرا تا قيامت دست از دامن ايشان جدا نميكنيد چنانكه سؤال از آن واقع شده و هرگاه گوئي كه كتب مجتهدين اربعه موجود و باقي است بخلاف كتب اولين جواب گوئيم كه مستبعد است كه اشخاص متدينين كه خودشان را معصوم و منزه از خطا و سهو و نسيان نميدانند و قايل بوجود كسي كه منزه از جميع است و عالم بكل احكام است نمي‌باشند و بكوشش بسيار و سعي بي‌شمار مسايل حلال و حرام خود را اجتهادا تحصيل كرده با شدت احتياج مردم بآن او را جمع نكرده در كتابي ننويسد و واگذارد كه هباء و ضايع شود يقين چنين شخص مجنون و از جاده عقل و ادراك بيرون فضلاً از اجتهاد با آنكه جماعتي هستند الآن كه مسماة بسَلَفية مي‌باشند و ايشان را اعتقاد و عمل بآنچه قبل از ابوحنيفه بود مي‌باشد و طريقه ايشان معروف است پس چگونه ميتوان حكم كرد كه متقدمين كتابي ننوشتند و مسائل حلال و حرام [ص 73] را بزعم خود ننوشتند سلّمنا بعد از زمان سابقين ما اغماض از كل نموديم و از خلاف حق بسيار مسامحه كرديم و لزوم اجتهاد را كه بنا بر اصول مقرره شما حرام است ملتزم شديم و گفتيم كه اجتهاد لا بدّ منه است لكن الآن سؤال ميكنم كه چرا ابوحنيفه را مخصوص باين منصب نموديد و او را امام اعظم ناميديد با آنكه در شرافت حسب و نسب گمان ندارم كه از ديگران امتياز داشته يا نسبتش برسول الله (ص) بيش از ديگران بوده و علم و فضلش و معرفت و ادراكش مسلّم كل نيست تا اينكه مبناي امر را بر يقين گذاريد و از علماي شما طعن بر او بسيار زدند و قبايح اقوال او را بسيار ظاهر ساختند از جمله امام و معتمد و رئيس شما ابوحامد غزالي كتابي تصنيف نموده او را به منخل مسمي نمود كه موضوعش طعن بر ابوحنيفه است و اثبات كفر او بادله عجيب و غريبي كه الآن آن كتاب پيش فقير حاضر نيست و الا با اينكه كلام بطول انجاميده ذكر شمه‌اي از اقوالش مي‌نمودم لكن آن كتاب معروف است هر كه خواهد طلب كند و همچنين يكي از فضلاء شافعيه كتابي تصنيف كرده مسمي به نكت‌الشريفة في الطعن علي ابي‌حنيفه ذكر كرده است در آن جميع آنچه غزالي ذكر كرده بود و امور ديگر نيز زياد كرده در طعن و قبايح اقوال و اعتقادات و اعمال آن و طايفه شيعه كلا و طرّا كه باجتهاد او قايل نيستند و عمل بقولش را باطل ميدانند و در طعن بر او كمتر از غزالي و آن عالم شافعي نمي‌باشند و در عدم اعتماد بر قولش و قدح در اجتهاد و تدينش همين بس كه به تجسيم قايل شده و براي حق تعالي صورت اثبات نموده و رؤيت بر حق تعالي تجويز ميكند و قايل بر رأي و قياس و استحسان گشته اينقدر ادراك نكرده كه [ص 74] اعمال تكليفيه جزئيات احوال شخص مي‌باشند و آن منضبط در امري نيست تا حكم كلي از آن توان اخذ نموده در ساير افرادش جاري ساخت و احكام الهيه بقياس ثابت نگردد و الا غسل براي بول لازم آمدي نه براي مني و قضاي صلوة حايض واجب بودي نه صومش و امثال ذلك و كلام در اين مقام طويل است در اين مختصر نگنجد و بالجمله با مخالفين بسيار كه طعن بر ابوحنيفه ميزنند و او را بر حق نميدانند جمعي نيز او را كافر ميدانند و از اهل رياست و بي‌ديانت چنانكه شنيدي قصه آن شافعي و غزالي و امثال اينها را در ابي‌حنيفه پس چرا اختيار كردند او را و اجتهاد او را مسلّم داشتيد با اينكه معصوم باتفاق شما نبود و اعلم كل در آن زمان و ما بعدش نبود چنانكه شنيدي مخالفين او را و چون لابد بود شما را از مجتهد در آن زمان بقول شما پس چرا عمل نكرديد بقول جعفر بن محمد بن علي بن الحسين بن علي بن ابيطالب كه معاصر بود با ابوحنيفه و باعتراف شماها ابوحنيفه يكي از تلاميذ و شاگردان آن جناب بود و يكي از شما علماي شما در باب آن جناب نوشته كه مقام آن حضرت فوق مرتبه اجتهاد است و فوق وصف است بعلم و تقوي و نسب او برسول الله صلي الله و آله و عظم شأن و جلالت مكان پس گفته كه شمردند بعضي از علماي ما در شاگردان آن حضرت مقدار چهارصد نفر را كه همگي ايشان علما و فضلا و مجتهدون بودند و ابوحنيفه يكي از ايشان است و ما چون نظر كرديم در اقوال و كتب و اخبار جميع سابقين و متأخرين از زمان آن حضرت الي الآن احدي از اهل سنت و جماعت و از شيعه باقسامش و از خوارج و امثال ايشان در مقام طعن و قصور علم نسبت بآن حضرت برنيامدند بلكه كلا از مخالف و مؤالف ايشان در تمامي كتب جرح و تعديل شهادت دادند بر وفور علم و تقوي و زهد و ورع [ص 75] و عدالت و غزارت علم و عظمت شأن و جلالت مكان او بحدي كه هيچكس از اهل سير و تواريخ از اهل سنت و معتزله و سايرين توقف در عدالت و علمش ننمودند با كثرت معاندين و مخالفين ايشان كه پيوسته در صدد اطفاي نور ايشان بودند و مهما امكن در ايذا و اذيت او كوتاهي نمي‌نمودند و بقتل او كمر بسته پيوسته طايفه ايشان را بقتل مي‌آوردند با اينكه معاندين و مخالفين ايشان ملوك بودند و مردم براست و دروغ تقرب بسوي ايشان را طالب بودند و عداوت آن طايفه را بالنسبه بايشان ميدانستند و معذلك نديديم و نشنيديم احدي در مقام طعن آن حضرت برآيد هر چند بر سبيل افترا و بهتان و دروغ و اينها نبود مگر بجهت اينكه مردم از او نميدانستند مگر نيكي و صلاح هرگاه دروغي بر آن حضرت مي‌بست همه كس او را دروغگو و تكذيب او مينمودند و خودتان اين معني را ميدانيد و چون نظر بكتب خود ميكنيد بالعيان مشاهده ميكنيد و مي‌بينيد كه از دوست و دشمن و مخالف و مؤالف و مقر و منكر و مكابر و عارف احدي توقف در علم و عدالت و ورع و تقوايش نموده و هيچكس عجز او را در مسئله‌اي از مسائل خبر داده با اينكه كالشمس في رابعة النهار معلوم است كه آن حضرت پيش كسي تلمذ ننموده و علم از احدي اخذ نكرده و تمامي علوم خود را نسبت بوالد ماجد خود ميداد و آن حضرت نيز سند علوم خود را بجد خود اميرالمؤمنين ميرسانيد و كسي را انكار اين معني نيست با اينكه آن حضرت از عترت و اهل بيت پيغمبر شما است و ثابت شد در صحاح احاديث شما و متواتر شد نزد شما بتواتر معنوي قول پيغمبر شما (ص) اني مخلّف فيكم ما ان تمسكتم به لن‌تضلّوا بعدي الثقلين كتاب الله و عترتي اهل بيتي و انهما لن‌يفترقا حتي يردا عليَّ الحوض و آن حضرت از عترت پيغمبر شما و اهل بيت پيغمبر شما بود و اولي القربي [ص 76] بود كه بنص آيه لااسئلكم عليه اجرا الا المودة في القربي مودت او بر شما لازم بود با اينكه آن حضرت هرگز تكلم برأي و قياس و استحسان ننمود خبر داد بتمامي حلال و حرام از كتاب الله و از سنت رسول الله و از چهار جانب از كل طوايف از زنادقه و دهريه و ساير ملل و بعضي مخالفين بجهت تقرب بسلاطين جور با او در مقام احتجاج و مخاصمه و مجادله برآمده و با كل مخاصمه نموده قطع حجت ايشان فرموده خصوصا مخالفين را كه بكتاب الله و سنت رسول الله هميشه ملزم و ملجم مي‌فرمود و كسي الي الآن بر او طعن نزد كه بخلاف ما انزل الله تكلم نموده و خلق را از جاده حق بيرون برده با كثرت دشمنان و معاندين ايشان و شما ديديد و مي‌بينيد و مي‌شنويد كه از موافقين شما بمجتهدين شما چه ميرسد از طعن و لعن و نسبت بر خلاف حق تا بمعاندين چه رسد كه ايشان بالكليه ايشان را كافر ميدانند و مخلد در دوزخ پس خود انصاف بدهيد و از جاده اعتساف بيرون آئيد عمل بقول كه كردن اولي است ، بقول كسي كه مخالف و مؤالف بر غزارت علم و تقوي و ورع و معرفتش بكتاب الله شهادت بدهند با اينكه از ذريه پيغمبر شما باشد و علمش كسبي نباشد يا بقول كسي كه در او اختلاف كرده باشند جمعي او را مسلم بدانند و جمعي او را كافر بدانند و آن گروه كه او را مسلم ميدانند جمعي او را بر حق بدانند و جمعي او را بر باطل ترا بخدا قسم ميدهم كه نيكو تأمل كن و انصاف ده عمل بقول متفق عليه بخوبي كردن اولي است يا به مختلف فيه هرگاه فرض اجتهاد هر دو كنيم چه ظن بصواب با متفق عليه اقوي خواهد بود از غير متفق عليه با اينكه آن بزرگوار را جماعت شيعه معصوم ميدانند و مطهر از جميع معاصي و آثام بادله و براهيني كه كلام بطول مي‌انجامد پس عدول از حضرت جعفر بن محمد الصادق عليهما السلام [ص 77] بسوي ابوحنيفه نمودن از غايت جهل و قصور يا عناد و تقصير است چو خوش سؤال كرده يكي از علماي شما از ديگري و چه خوب جواب گفته بسائل چه حق تعالي حق را بر لسان جاري ميسازد ، سؤال نمود كه ما چون رجوع بكتب و مصنفات اهل مذهب خود ميكنيم و در احوال ائمه رفضه نظر مي‌نمائيم جز خوبي و شهادت بورع و تقوي و علم و پرهيزگاري چيز ديگر مشاهده نميكنيم و چون نظر بكتب و مصنفات رفضه در احوال ائمه ايشان ما مي‌نمائيم در مدح و ثنا كار را بفوق طاقت بشريت ميرسانند و احكام ربوبيت گاه هست كه براي ايشان ثابت مي‌نمايند و قدحي در ائمه ايشان نه پيش خود و نه پيش ايشان بوجهي من الوجوه مشاهده نميكنيم لكن ما چون نظر بكتب و مصنفات خود در باب ائمه و خلفاي خود ميكنيم امور عجيبه و غريبه كه هر يك مستقل در قدح خلافت ايشان مي‌باشد مشاهده ميكنيم با توجيهات و تأويلات و چون نظر بكتب ايشان مينمائيم مطاعن عجيبه براي خلفاي ما ثابت ميكنند بلكه حكم بكفر ايشان مينمايند پس چگونه خواهد بود انضباط و استقلال امر ما ، آن عالم جواب گفته بود كه مادر بخطا باشم هرگاه براي اين كلام جوابي داشته باشم آري والله چه نيكو گفته و بالجمله ابوحنيفه را مخصوص كردن باين امر محض ناداني و جهالت خواهد بود سلّمنا اين ناحق را نيز مسامحة و توسعة عليكم ملتزم شديم و اين باطل را حق پنداشتيم لكن سؤال ميكنم از شما كه آيا ابوحنيفه بر حق بود يا بر باطل نمي‌تواني گفتن كه بر باطل بود چه آن امام اعظم شما است و اگر گوئي كه بر حق بود آيا در اجتهاد خود مصاب بود يا نه اگر گوئي كه بر حق بود و بر اجتهاد مصاب بود چنانكه مذهب شما در اجتهاد تصويب است و تقليد ميت [ص 78] نيز پيش شما جائز است پس بچه جهت با ابوحنيفه شافعي را با اخوانش شريك نموديد و احكام الله مختلف كرديد چه ابوحنيفه بذل و جهد در تحصيل احكام الهيه نموده بود پس چرا روا داشتيد مخالفت شافعي محمد بن ادريس و مالك و احمد حنبل ابوحنيفه را بنا بر اصل شما اقتصار بر ابوحنيفه لازم بود ، هرگاه جواب گوئيد بنا بر خلاف اصل خود كه ابوحنيفه مخطي بوده و معصوم نبود بنا بر اين متعدد كرديم يا اينكه اصابه در حق خود بود نه در حق ديگري هر كس كه آنچه را فهميد حكم الهي در حقش همان است پس جواب گوئيم بنا بر اين چرا اقتصار بر چهار نفر نموديد چه نص عصمت براي اين چهار نيامده و حكم الهي از جانب حق تعالي مخصوص اين چهار نفر نشده و علم را وقف اين چهار نفر ننمودند و احاديث نبويه را تنها اين چهار نفر نديدند يا ايشان ملاقات رسول الله ننمودند و از خطا نيز محفوظ نيستند پس چرا حكم كرديد كه كل عالم الي يوم القيامه تقليد اين چهار نفر نمايند اجتهاد ايشان كه در حق غير ايشان نيز ممكن است و عدم عصمت ايشان از خطا و سهو و نسيان و چرا مرخص نميكنيد هر يك از علما را كه ايشان را رتبه اجتهاد حاصل شود برأي خود عمل نمايند و وسعت نداديد براي عوام كه تقليد هر كه خواهند از مجتهدين نمايند نيست اينها جملگي مگر از راه ضعف يقين و ايمان و قلّت علم و ايقان و چگونه مي‌پرستيد باين دين و آئين خداوند عالم را كه بحجة واضحه و براهين قاطعه بآن ثابت نميباشيد پس چگونه ادعاي آن ميكنيد كه ما بر طريقه مستقيمه ميباشيم كه مقلد چهار نفر هستيم تا روز قيامت و از آنچه ما نوشتيم معلوم شد كه بنا بر اصول و قواعد شما هرگاه بر سبيل مسامحه تسليم كنيم انحصار مجتهدين در چهار نفر بقول خود محض خطا [ص 79] و باطل و عاطل است با اينكه هيچيك از اين اصول و ضوابط شما مسلّمه نيست چنانكه في الجمله اشاره بآن شده و كل آنها باطل بلكه العياذ بالله كفر و نسبت قبح بر حق تعالي است پس باطل شد طريقه شما اي اهل سنت و جماعت و ركون باين طريقه شما نمودن محض جهالت و ضلالت است ، چه بناي امر شما بر انصاف نيست پس از آن اعراض نموده بجانب شيعه رو آوردم از ايشان سؤال نمودم و نظر در عقايد ايشان افكندم ديدم كه بوجود حجت در هر عصر و زماني قايل ميباشند و نصب حجت را از جانب حق تعالي ميدانند و نصب امام را از جانب پيغمبر ميدانند و پيغمبر و وصي او را معصوم ميدانند و زمين را خالي از حجت خدا نميدانند لكن چون در اين زمان بجهت غلبه مخالفين و وفور ظلم و عدوان قوم ظالمين از حد گذشته و در صدد اطفاي نور رب العالمين مي‌باشند چون باطل در صدد اضمحلال حق است هرگاه حجت الله تعالي ظاهر مي‌بود او را نيز ميكشتند مثل آبا و اجداد طاهرين او عليهم السلام و زمين خالي از حجت خدا ميماند و آن چنانچه دانستي موجب فساد كلي است در عالم علوي و سفلي و هرگاه ظاهر ميشد و با اعداء مقاتله ميكرد اگر جميع اعداي خود را بقتل ميرسانيد حجت بر خلق تمام نميشد و در آن تكليف بالجاء لازم مي‌آمد چه در اصلاب منافقين و اعداي ايشان بسيار از شيعيان و مواليان ايشان بودند كه قطع ايشان موجب قطع فيض بود و آن بر حق تعالي روا نبود باين جهت چون رسول الله صلي الله عليه و آله بشمشير بعضي از كفار را باسلام آورد و چون در آن شايبه الجاء بود امر كرد حضرت اميرالمؤمنين عليه السلام را كه شمشير نكشند و ساكت باشند تا باطنها بروز كند و حق و باطل از يكديگر جدا شود و همچنين ساير ائمه عليهم السلام لكن چون طغيان معاندين در زمان معاويه [ص 80] بسيار شده باطلها شيوع يافته حق بالكليه مخفي گشته شكوك و شبهات در دلهاي شيعيان افتاد و امر بالكليه مختفي گشته دين حق ضايع گرديد لهذا حضرت سيدالشهدا عليه آلاف التحية و الثناء خروج فرموده براي نصرت دين حق و ازاله شكوك و شبهات از دلهاي شيعيان و اظهار كفر و نفاق منافقان و اهل باطل چون پيوسته در اطفاي نور ايشان ميباشند قبول امرش ننموده با آن بزرگوار در مقام مخاصمه و مقاتله برآمدند و آن حضرت نيز بقوت و شجاعت خود با ايشان مقاتله نفرمود و الا احدي از ايشان باقي نمي‌ماند و قطع فيض از شيعيان ايشان كه در اصلاب آن منافقان بودند ميگرديد باين جهت يكي را ميكشت و ده را باقي ميگذاشت و چون فرزند ارجمندش سيد الساجدين از سرّ آن استفسار فرمود و جواب گفت چون وقت ظهر شود بر تو امر معلوم خواهد شد چون آن بزرگوار را شهيد نمودند امامت منتقل بحضرت امام زين‌العابدين عليه السلام گرديد نظر در اصلاب نموده ملاحظه فرمود كه آنان كه باقي گذاشته در اصلاب ايشان شيعيان بودند كه بعد متولد ميشدند و انكار اين معني غلط است چه بي‌اشكال مؤمن از كافر و كافر از مؤمن متولد ميشود چنانچه حق تعالي از آن در قرآن مجيد خبر داده يخرج الميت من الحي و يخرج الحي من الميت ذلكم الله ربكم و بي‌اشكال حق تعالي تعليم فرموده بر حجت خود بر خلقش تمامي احوال مخلوقات را از محتومات و مشروطات ، آنچه محتوم ميشود از مشروطات در شب قدر ملائكه بر امام زمان نازل ميشوند و او را از احوال آن سال خبر ميدهند و منكر اين كلام منكر قدرت خدا است و فسادي نيز بر وجود اين معني مترتب نميشود با آنكه مصالح بسيار و حكمتهاي بيشمار در ضمن آن مندرج است كه ذكر آنها همگي طول دارد و بعد از جناب سيدالشهداء عليه السلام حجت خدا در ميان [ص 81] خلق هر چند ظاهر بود لكن مخفي بود و باطل شيوع داشت با اختفاي ايشان البته شنيديد و دانستيد كه مخالفين با ايشان چه كردند اغلب را بزهر جفا شهيد نمودند لكن بعد از هر امامي امامي ديگر حجت خداي تعالي بر خلق بود بهمان ادله سابقه و وجود عصمت و طهارت در ايشان باتفاق جمله مخالفين و موافقين تا بحضرت امام حسن عسكري عليه السلام و آن بزرگوار را در بيست و هشت‌سالگي شهيد نمودند بزهر و فرزند ارجمندش كه شايسته مسند خلافت و امامت بود پنج‌ساله بود در همان وقت سلطان آن عصر غضب الله عليه كسان بسيار بطلب آن بزرگوار مقرر نمود كه آن حضرت را بقتل رسانند و چون نسلي از آن حضرت باقي نمانده هرگاه ظاهر ميشد و او را بقتل ميرسانيدند و عالم خالي از حجت الهي ميشد و اشاره نموديم سابقا كه قبيح است كه حق تعالي ارض را از حجت خود خالي گذارد بلكه هر كس كه او را في الجمله ادراكي و دانشي و عقلي است و در مراتب موجودات او را تغوّري و خوضي است ميداند كه هرگاه زمين خالي از حجت الله باشد هرائينه خراب خواهد شد چنانچه در اين باب احاديث بسيار وارد شده و ذكر آن جمله و شرح آن مناسب اين مختصر نمي‌باشد پس باين سبب آن حضرت حجة الله في الارض غايب شد و از نظرها چو پنهان گشت چون آفتاب در زير ابر و انتفاع مردم از آن همچو انتفاع خلق است از آفتاب در زير سحاب عجل الله فرجه و سهّل مخرجه و اهلك عدوه هرگاه سؤال كني كه اگر آنچه شما ميگوئيد حجت خدا باشد چگونه مخفي ميشود و حال آنكه حجت خدا بايد ظاهر باشد و الا فايده در قرار دادن آن متصور نشود چه خلق مكلفين از آن منتفع نشوند جواب ميگوئيم [ص 82] كه هرگاه حق تعالي بناي ايجاد عالم را بر نهج اضطرار و اجبار ميگذاشت احتياج به ارسال رسل و قرار دادن حجت و انزال كتب و شريعت هيچ نبود ، چون عادت حق ديديم بر آن جاري شده و حجج و انبيا بر خلق مبعوث نموده و ظلم و قبح بر او روا نيست پس حكم كرديم بر ملاحظه اسباب و اجراء مقتضيات بر نحو وجود مقتضي چنانچه پسر را فرزند را از پدر و مادر متولد ميسازد و زرع را از خاك و آب و زارع موجود ميسازد و حال آنكه خود قادر است در ايجاد اين امور بدون اين اسباب كه خود قرار داده ، پس اگر مردم بجهت سوء اختيار خود اعراض از حجت حق نمايند و كمر عداوت با حق بميان بندند و قطع حجج و خلفايش خواهند كه نمايند بحثي بحق تعالي لازم نيايد ، بلي اگر ميخواست كه جبر كند كسي مخالفت نميتوانست كرد چنانكه فرموده و لو شئنا لآتينا كل نفس هديٰها و لكن حق القول لاملأن جهنم من الجنة و الناس اجمعين پس چون مردم در صدد اطفاي نور حق ميباشند و قطع حجج الهيه ميخواهند كنند پس اگر حق تعالي حفظ حجت خود بر خلق ننمايد فسادهاي سابق كه گفتيم عود ميكند و اصل بعثت عبث خواهد بود چنانچه فرموده انا نحن نزلنا الذكر و انا له لحافظون و حفظ الهي حجت خود را هرگاه بطريق اجبار و الجاء و اكراه باشد باز محذور سابق لازم ميآيد كه حق و باطل از هم امتياز نيابد و حال آنكه حق تعالي حجت براي همين بر خلق مبعوث نموده ليميز الله الخبيث من الطيب پس بايست محافظت كند حق تعالي حجت خود را بنحوي كه مستلزم جبر و قبح اعظم از عدم حفظ حجت نباشد و آن بر چند گونه متصوّر است .

يكي آنكه امر كند حجت خود را بمقاتله با دشمنان خود تا آنكه بكشد ايشان را الي آخرهم و دوم آنكه بيعت با دشمنان نموده متابعت ايشان كند [ص 83] سيم آنكه معامله كند با ايشان مثل معامله سيدالشهداء عليه السلام با كفار چهارم آنكه چندي شخص او را غايب كند تا باطل ضعيف گشته اضمحلال در بنيان استقلال ايشان پديد آيد پس حجت را امر بظهور نموده تا دين حق را ظاهر كند غير از قسم اخير همه اقسام باطل است .

اما قسم اول بعلت اينكه لازم ميآيد قطع فيض از مؤمناني كه در اصلاب دشمنان بودند و علاوه الجاء در تكليف لازم ميآمد چه مردم از خوف كشته شدن ايمان ميآوردند و در باطن منافق بودند پس حق و باطل از هم ممتاز نميشد و آن منافي بعثت حجت مي‌باشد اما قسم دوم پس آن بعكس مطلوب است بلكه قوي ميشود شكوك و شبهات در قلوب كه ازاله آن ممكن نيست مگر بآن نهج كه حضرت امام حسين عليه السلام كرد و آن قسم سيم است و آن نيز در اين مقام متصور نگردد چه از براي سيدالشهداء نسلي بود كه قايم بود بحجت و صالح براي آن بود بخلاف موليٰنا صاحب‌الزمان كه پنج‌سالگي بود در نزد وفات پدر بزرگوارش و سعي و تجسس خليفه بقتل آوردنش اشهر از آفتاب است و نسلي براي آن حضرت عليه السلام نبود با اينكه آن بزرگوار امام دوازدهم است بنص پيغمبر خدا اوصيايش از دوازده نفر تجاوز نميكند و دوازده عدد اوصياي هر پيغمبر صاحب شريعتي است تا پيغمبر صاحب شريعت ديگر پس از آدم تا نوح دوازده واسطه از اوصيا و حجج بودند و همچنين تا عيسي به پيغمبر آخر الزمان صلي الله عليه و آله و چنانچه در كتب تواريخ از طرفين مذكور است بايست اوصياء پيغمبر آخر الزمان نيز چنين باشد و الا طريقه آن حضرت مخالف نبوت ساير انبيا خواهد بود چنانچه حق تعالي در بطلان اين معني فرموده قل ماكنت بدعا من الرسل و قوله تعالي شرع لكم من الدين ما وصّي به نوحا الآية ، و بالجمله در كتب معتبره اهل سنت و جماعت [ص 84] احاديث بسيار از رسول مختار در باب عدد دوازده امام عليهم السلام مسطور است و وقت وسعت ذكر جملگي ندارد و علماي ايشان نيز باين معني اقرار دارند و در نظم و نثر بآن اشاره نموده‌اند و بالجمله محقق است كه امام از دوازده نفر بيشتر نباشد پس هرگاه حضرت حجت الله صاحب‌الزمان با معاندان معامله سيدالشهدا مي‌فرمود زمين خالي از حجت خدا مي‌ماند و عالم خراب ميشد و قبح بر خدا لازم مي‌آمد پس چاره با عدم استلزام جبر نيست مگر امر بغيبت ولي امر تا باطل روي باضمحلال آمده و اصلاب كفار از نطفه‌هاي مؤمنين اخيار پاك شوند و همچنين بعكس پس مأمور شود باظهار دين حق و اعلاء كلمه مطلق چنانچه دأب پيغمبران سلف الي الآن چنان بود و ابراهيم خليل الرحمن مدتي پنهان بود از شرّ دشمنان و موسي عليه السلام حجت خدا بود و فرار نمود از قومش و در آن زمان او را از شيعيان بود چنانچه حق تعالي فرموده هذا من شيعته و هذا من عدوّه و نبوت موسي در آن وقت بر مردمان و دوستان او ظاهر بود و مؤمن آل فرعون در آن زمان بموسي ايمان آورده بود و همان بود كه حق تعالي فرموده و از آن خبر داده و جاء رجل من اقصي المدينة يسعي قال يا موسي ان الملأ يأتمرون بك ليقتلوك فاخرج اني لك من الناصحين پس سالها مخفي بود تا آنكه حق تعالي او را امر باظهار فرمود هر كه مي‌خواهد حقيقت امر بر او معلوم شود نظر كند در كتاب اكمال‌الدين و اتمام‌النعمة ، و همچنين عيسي سالها پنهان شده از خوف يهودان و همچنين پيغمبر آخر الزمان صلي الله عليه و آله سالها بعد از اظهار نبوت پنهان بود خصوصا در شعب ابوطالب خصوصا بعد از وفات ابوطالب چون ناصر براي خود نيافت امر خود را پنهان داشت تا بمدينه تشريف آورد بعد از وجود ناصر در اظهار دين حق كوشيد پس حجت خدا [ص 85] لازم نيست كه هميشه ظاهر باشد مگر در صورت انقياد كل يا اغلب براي او كه با آن اشخاص تواند حفظ نفس خود و مؤمنان نمايد چنانچه از احوال انبياي سابق معلوم ميگردد پس چون در زمان خفاء حجت تكاليف الهيه از خلق ساقط نگردد چه آن مستلزم فساد كلي و مورث هرج و مرج و سبب عدم بقاي بني نوع انسان است چه آن مدني بالطبع است و معاشرت با غير خود او را لازم است و الا معاش نتواند كرد پس در صورت معاشرت هرگاه قانون الهي در ميان مردم نباشد سبب هلاكت يكديگر خواهند شد مثل ولايتي كه بي حاكم باشد پس بر مردم لازم است كه طلب آن قانون و شريعت نمايند تا آفرينش خلايق عبث نباشد و چون حجة ظاهره در ميان خلق نيست كه باو رجوع نمايند بادله‌اي كه ذكر نموديم و اهمال خلق نيز قبيح است و مكلف بودن خلق بآن احكام الهيه نفس الامرية با غيبت حجة مستلزم تكليف مالايطاق است و قول برأي و خواهش نفساني نيز باطل است چه آن مستلزم فساد اعظم از كل است و چون كتاب الله و سنت رسول الله صلي الله عليه و آله و احاديث و اخبار اوصيا و خلفاي راشدين و اجتماع طايفه حق بر طريقه شريعت در ميان ماها است و هر يك مستقل در افاده احكام الهيه نيستند كه اكتفا بآن شده از غيرش اعراض شود بوجهي من الوجوه ، اما كتاب الله بجهت اشتمالش بر ناسخ و منسوخ و محكم و متشابه و خاص و عام و مطلق و مقيّد و مجمل و مبيّن و تقديم و تأخير و تغيير و تبديل و باطن و ظاهر و امثال اينها با آنكه تمامي احكام در آنجا مبيّن و مشروح نيست و آن احكام كه مبيّن است افاده قطع بمراد الله نميكند چه جميع طوايف بآن استدلال ميكنند هرگاه خوف اطاله نبود هرائينه برايت بيان ميكردم كه چگونه هر طايفه به آن استدلال ميكنند و اقوال ايشان را برايت ذكر [ص 86] مي‌نمودم و همين بس است كه هرگاه در كتاب الله جمع مراد الله مشروح و مبين بود احدي را در آن اختلاف نميشد و محتاج بوصي نبي نميشديم پس محقق است كه از قرآن تمامي احكام استنباط نميتوانيم نمود بلي بعضي ميتوانيم كرد و اما احاديث رسول الله صلي الله عليه و آله و اهل بيت طاهرينش نيز همين احتمالات كه در قرآن ميرود در احاديث ايشان نيز ميرود و با زيادتي آنكه رواة اغلبي فاسد العقيده و مخالف مذهب و اكثر فاسق و عادلين از رواة نيز غير معصوم و جائز الخطا و السهو و الخلل با شيوع افتراها و بهتانها كه بر رسول الله صلي الله عليه و آله و ائمه هدي عليهم السلام بستند و بُعد زمان ما از زمان ايشان و اختلافات كثيره و تعارضات غريبه در اخبار و اعظم از كل احاديثي كه در مورد تقيه وارد شده و بالجمله با اين احتمالات واقعه متساويه بل راجحه ممكن نباشد براي اشخاصي كه در اين زمان ميباشند قطع باحكام تكليفيه هم برسانند و با اين همه كل احكام الهيه از آن نتوان استخراج نمود و همچنين اجماع طايفه حقه و اتفاق ايشان كه عقل قطع كند كه امام معصوم عليه السلام يكي از قائلين باين قول است و اين حكم يقينا از جانب حق تعالي است در كل احكام متحقق نيست هرگاه فرض تحقق آن در اين زمان شود پس لازم شد كه شيعه متدين در زمان غيبت حجت و بقاي تكليف و عدم فساد در خلق و حفظ بيضه اسلام و عدم تشنيع مخالفين بر دين محمدي صلي الله عليه و آله هرگاه امتش در نزد غيبت وصيش مهمل گشته مفوّض الامور باشند و حق تعالي را پرستش ننمايند كه جمع ميانه كتاب و سنت و اجماع طائفه حقه بمعونت عقل ضروري كه احدي را در آن محل تشكيك نباشد بشرط سلامتش از اغراض و عدم مسبوقيتش بشبهه نموده و در آن بذل جهد [ص 87] براي تحصيل تكليف الهي در حق خود و امثالش نموده احكام الهيه از آن استنباط نموده در هر مرحله كه برايش علم قطعي بمراد الله بهم‌ميرسد او را اخذ ميكند يقينا و در هر مقام كه علم قطعي حاصل نمي‌نمايد مظنه را اعتباري است كلي و الا لازم آيد سقوط تكاليف الا قليلي و تعويق و اهمال مردم در آنچه وارد ميشود بر ايشان از عقود و انكحه و ايقاعات و عبادات و امثال ذلك و چون اين استنباط و تحصيل اين ملكه امري است بسيار صعب بعلت توقفش بمعرفت علوم عربيّت و تفاسير احكام قرآنيه و معرفت احاديث و كيفيت جمع بين متعارضات و متنافيات ظاهريه و معرفت رجال و رواة احاديث و امتياز عادل از فاسق و صحيح از ضعيف و صحيح العقيده از فاسد العقيده و احاديث واقعيه و احاديث واقعه در مورد تقيه و احاديث حقه از احاديث موضوعه و معرفت اقوال علماء و اطلاع بر اتفاقيات و اختلافيات و كيفيت تحصيل علم بقول معصوم در بين اقوال ايشان و امثال اينها از امور و براي هر كسي اين امر ميسر نشود تا اينكه تمامي اوقات خود را صرف تفكر و تغوّر در اين نمايد و بامري ديگر مشغول نگردد و هرگاه جمله مكلفين مكلّف باين معني باشند لازم ميآيد حرج شديد و عسر عظيم كه لايتحمل عادة و آن خلاف آنچه معهود است از شريعت سهله سمحاء چنانچه حق تعالي از آن خبر داده و ماجعل عليكم في الدين من حرج و قوله تعالي يريد الله بكم اليسر و لايريد بكم العسر پس معلوم است كه كل ناس مكلف باين امر عظيم و خطب جسيم نيستند بلكه يكي از ايشان را لازم است كه در صدد اين برآمده متصدي اين امر عظيم شود و ديگران از او اخذ نمايند و اعتماد بقول او كنند چنانچه حق تعالي از آن خبر داده و ماكان المؤمنون لينفروا كافة فلولانفر من كل فرقة منهم طائفة ليتفقهوا [ص 88] في الدين و لينذروا قومهم اذا رجعوا اليهم لعلهم يحذرون و حضرت صادق صلوات الله عليه و آله چنين كسي را حاكم بر غيرش نموده چنانچه فرموده انظروا الي رجلٍ روٰي حديثنا و نظر في حلالنا و حرامنا و عرف احكامنا فارضوا به حَكَما فانّي قد جعلته عليكم حاكما فاذا حكم بحكمنا و لم‌يقبل منه فكأنما بحكم الله استخفّ و علينا ردّ و الرادّ علينا الرادّ علي الله و الرادّ علي الله علي حدّ الشرك بالله ، پس اگر بر كل ناس تحصيل اين امر لازم بود پس حاجت بحاكم و محكوم نبود ، و بالجمله عقل و نقل و اتفاق علما اقوٰي دليل و اوضح شاهد است بر اينكه جاهل بايد اخذ از عالم كند و هر كس مكلف نيست بتحصيل بلكه استنباط و هر كس مكلف است بحكم الهي و الا لازم آيد فساد كلي چنانچه اشاره بآن شد پس كل ناس در زمان غيبت از دو قسم بيرون نيستند يا عالم است يا جاهل بر جاهل لازم و واجب است اخذ از عالم معالم دين خود را چنانچه حق تعالي فرموده فاسئلوا اهل الذكر ان كنتم لاتعلمون و از اين دو قسم بحسب اصطلاح فقها تعبير بمجتهد و مقلد ميشود و چون علمائي كه استنباط احكام الهيه از كتاب و سنت و اجماع بمعاونت ادله عقليه مي‌نمايند معصوم نيستند و جائز الخطاء بلكه در جميع احكام بناي ايشان بر قطع و يقين نيست بلكه منتهاي مجهود خود را مبذول داشته بحكم لايكلف الله نفسا الا وسعها و لايكلف الله نفسا الا ما آتيٰها حكم الهي را در حق خود چنان دانسته و بر سبيل قطع و يقين حق سبحانه و تعالي را بر آن پرستش مي‌نمايند و چون افهام مختلف است و سعي و بذل جهد متفاوت است و مقصود وصول بحكم الله است پس مخصوص بيكي بجهت عدم عصمتش نگشته هر كس كه او را قابليت استنباط احكام الهيه از ادله‌اش [ص 89] باشد و جامع باشد شرايط مقرره كه در كتب اصول فقه مذكور و مسطور است مأذون از جانب امام باين منصب و منصوب باين حكم مي‌باشند و جايز است مردم را كه تقليدش كنند نه چنان سنيان با عدم عصمت و خطاي كل در كل مجتهدين را باشخاص مخصوصه تخصيص داده‌اند و تقليد غير ايشان را حرام دانسته‌اند پس الي انقراض دنيا خداوند عالم را بناحق مي‌پرستند بخلاف شيعه كه چون در مخمصه شديده مبتلا و گرفتار و امام و هادي ايشان بسبب غلبه اهل باطل غايب لاجرم بذل جهد خود نموده هر كس آنچه را كه بقدر طاقت خود از ادله شرعيه كتاب و سنت و اجماع كاشف از قول معصوم عليه السلام بمعاونت عقل صحيح صريح فهميده و متصف بشرايط بيست‌گانه محققه مقرّره نزد علماي شيعه رضوان الله عليهم باشد ، پس لايق منصب حكم و فتوي است عوام باو رجوع تواند نمود بي‌شك و شبهه ، چه مردّ جمله بيك چيز است و آن حكم الهي است در حقش و اين اختلاف ضرر ندارد چه آن از قبيل ارتكاب اقل قبيحين است زيرا كه هرگاه امر داير شود ميانه خرابي عالم بقتل امام و خلو ارض از حجت خدا با عمل بمظنه نمودن در احكام شرعيه يقينا عمل بمظنه ارجح است بلكه در زمان غيبت غير از اين تكليف مالايطاق است پس چون علما را ما معصوم نميدانيم و خطا بر ايشان روا و جايز است لاجرم جائز نيست حصر كردن بيك شخص معين ، چه آن مستلزم ترجيح من غير مرجح مي‌باشد و همچنين باشخاص معينه بلكه موكول است بتحصيل قوه استنباط و اتصاف بشرايط مقرره تا اينكه حق تعالي از فضل و كرم خود اين ظلمت را بنور مبدل گردانيده تعجيل در ظهور و فرج مولاي ما صاحب الزمان عليه السلام فرمايد و خلق را از حيرت كه خود باعث آن شده‌اند نجات دهد [ص 90] بمحمد و آله انّه ذو فضل كريم و منٍّ جسيم و انه ارحم الراحمين ، اين است جواب آنچه سؤال كردي از استحكام امر اهل سنت و جماعت كه مقلد چهار مجتهد مي‌باشند تا روز قيامت بخلاف شيعه .