هر كه در اين بزم مقرّب‌تر است جام بلا بيشترش ميدهند

ايضا ،

هر كه در راه محبت پيشتر سينه‌اش از زخم محنت ريشتر

پس از اين تحقيق دقيق انيق بفهم سرّ اعسار و پريشاني مؤمنين را و سرّ خوش‌گذراني و تنعم دنيائي منافقين را با اينكه تنعم ايشان جزاي عمل ايشان است و ثواب افعال خير كه از ايشان صادر شده ، اما هرگاه خوش‌ذات و نيكوفطرت و صافي‌طويت باعتبار مخالطت و ممازجت عرضي و مناسبت ظاهري با بدان و بدذاتان عمل ناشايسته و افعال ناپسنديده از ايشان بعرصه ظهور آيد و بآن عمل قبيح و فعل نالايق مستوجب سخط و غضب عارضي زايلي شوند پس در اين مقام و مرحله شفيع و واسطه خير و احسان را مجال وساطت و شفاعت است و محذوري لازم نيايد زيرا كه هر چند مستحق عذاب عرضي هستند باعتبار معصيت و نافرماني كه او را پيوسته مكره ميداشته است و از اهوال و عقاب الهي خايف و ترسان نه از راه استكبار و نه از راه استنكاف و نه از جهت عناد [ص 31] و نه از جهت تهاون در غضب رب العباد بلكه باعتبار غلبه شهوت نفساني از او معصيتي صادر شده لكن پيوسته قلبا حق را منزه از جميع نقايص و مستجمع جميع كمالات و اعتقاد بجميع امور كه اعتقاد آن درباره حق واجب باشد و اعتقاد بجميع انبيا و مرسلين و ملائكه مقربين و اوصياء صالحين و محبت و اخلاص بائمه طاهرين سلام الله عليهم اجمعين و بغض اعدا و منافقين و مشركين و كفار و منكرين حق داشته پس قلبش پاك و منزه و طاهر و مطهر مستوجب رحمتهاي الهي و مستحق ثوابهاي لايتناهي بلي بجهت معصيت ظاهري كه متابعت هواي نفساني است چنانكه حضرت سيد الساجدين عليه السلام در دعاي سحر ماه مبارك رمضان مي‌فرمايد : الهي لم‌اعصك حين عصيتُك و انا بربوبيتك جاحد و لا بامرك مستخف و لا لعقوبتك متهاون و لا لسخطك متعرض و لكن خطيئة عرضت و سوّلت لي نفسي و غلبني هواي و اعانني عليها شقوتي و غرّني سترك المرخي عليَّ فعصيتُك بجهدي الدعاء ، و اين چنين معصيت غضب ابدي و عقاب سرمدي را لايق و قابل نباشد بلكه مستحق عقاب و عذاب زايل فاني است بعكس طايفه اولي پس اگر شفاعت شافعي او را ادراك كرد چون بالذات اين شخص مستحق رحمت و ثواب بود پس حق تعالي بجهت تفضّل و احسان از او عفو كند و تجاوز فرمايد و جمع شده در اين شخص رحمت و غضب از دو راه و رحمتش بر غضبش سبقت گرفته يا من سبقت رحمته غضبه پس اين جماعت باشند مرتضي كه شفاعت در حق ايشان جايز باشد و در حق ايشان اذن داده حق تعالي شافعان را در شفاعت چنانكه آيات سابقه دالّ بر آن است و هرگاه شفاعت شافعان او را ادراك نكند باعتبار مصالح و حكمتها كه يكي از آنها آنچه مذكور شد سابقا مي‌باشد پس حق تعالي از عدل جزاي [ص 32] عملش را چون فاني و زايل است و دائمي نيست در محل فاني و زايل بايشان ميرساند و آن عبارت از دنياست كه در محل باقي دائمي به ثواب دائمي باقي فائز گردند پس ميرسد به شخص در دنيا انواع آلام و اسقام و امراض و محنتها و تعبها و گرفتاريها و فراق محبوب و نيافتن و نرسيدن بمطلوب و موت فرزندان و اقربا و خويشان و اعسار و پريشاني و عدم عزت دنيائي و اذيت از اراذل و دونان و تفوّق ناقابلان بر آن و تنگ شدن دنيا بر او و امثال اين امور از محنتها كه در دنيا بر انسان وارد مي‌شود جملگي پاداش اعمال ناشايسته است كه از مؤمن صادر شده كه در دنيا بايشان ميرسد چنانكه پاداش اعمال نيك كفار در دنيا بايشان ميرسد تا اين جماعت بنعيم ابدي فائز شوند و آن جماعت بخذلان ابدي و الحمد لله رب العالمين و هرگاه مستوفي نشده باشد آنچه بر انسان وارد شده از مصايب و جزاي سيئاتش و مقتضايش هنوز باقي باشد پس سكرات موت را بر ايشان سخت مي‌نمايند باز هرگاه باقي باشد در برزخ عذابش كنند و هرگاه باز باقي باشد اهوال قيامت را بر او عظيم وارد سازند و هرگاه باز باقي باشد و شفاعت شافعي او را ادراك نكند پس او را بمقدار معصيت كه از او باقي مانده در آتش جهنم مي‌اندازند لكن در حظيره‌اي از حظاير جهنم كه ضحضاح در اخبار اشاره بآن است نه در اصل طبقات جهنم زيرا كه جهنم بر شيعيان اميرالمؤمنين عليه السلام حرام است چنانكه اخبار بسيار در اين معني از ائمه اطهار سلام الله عليهم وارد شده در اين مقام كلام بسيار است و نوشتن آن موجب تطويل است زيرا كه اين شقوق كه در اينجا درج كرده‌ام هر يك تفاصيل بسيار و شقوق بيشمار برايش مي‌باشد ،

گر نويسم وصف آن بيحد شود مثنوي هفتاد من كاغذ شود [ص 33] 

و بايست بداني كه در اين مقام در اين اشخاص شفاعت شافعان گاه هست كه در دنيا ايشان را ادراك ميكند و گاه هست در نزد موت و گاه هست در برزخ و گاه هست در قيامت و گاه هست در نزد دخولش در آتش و گاه هست كه در آتش قبل از استيفا و چون استيفاي جزا شود او را از آتش درآورده در عين الحيوان غسل داده داخل بهشت نمايند پس متصل شود بنعيم ابدي دهر الداهرين اللهم ارزقنا الجنّة و اجرنا من النار يا كريم .

و اما هرگاه بدذات و بدسرشت و خبيث‌فطرت اعمال ناشايسته كه صادر از خباثت قلب حسب انكارش در عالم ذر و در اين دنيا صادر شود شفاعت شافعي در اين مقام مقبول نيست و در اين موضع است كه شفاعت مستلزم اجتماع ضدّين و انقلاب حقايق و ماهيات است و در ايشان حق تعالي خطاب به پيغمبر خدا رحمة للعالمين و شفيعا للمذنبين فرموده استغفرت لهم ام لم‌تستغفر لهم ان تستغفر لهم سبعين مرّة فلن‌يغفر الله لهم و در حق طائفه سابقه فرموده و لو انهم اذ ظلموا انفسهم جاؤك فاستغفروا الله و استغفر لهم الرسول لوجدوا الله توّابا رحيما و هرگاه نيكو تأمل در قرآن كني تمامي اسرار در مرحله عيان بر تو منكشف گردد و داني كه حق تعالي چون خلق كرده انسان را چنان خلق كرده كه قابل هر صورتي و حالي كه اختيار كند گردد نه بطريق تفويض تا جبر لازم نيايد چون قبول كرد ايمان و طاعت را و قلبا و طويةً بطيب نفس و خواهش ذات اقرار بربوبيت نموده طيب و طاهر و پاكيزه گشته حق تعالي او را بايمان و اقرارش از صورت طيبه و طينت عليين مخلوق نمود و چون قبول كرد كفر و نفاق را قلبا و طوية و دشمن داشت حق را بجهت اختيار خود باطل و نجس و خبيث گشته پس حق تعالي بانكار و عدم قبولش و بكفر و بغضش حق و اهل حق را خلق كرد [ص 34] او را از صورت خبيثه و طينت سجين مثالش همچنان باران نيسان كه در كمال صفا و لطافت چون داخل صدف شد و در آن جا پرورش يافت دُرّ غلطان و جوهر گران بر تاج شاهان قرار گرفته بلكه بالخاصية و التأثير جوان‌كننده پيران و جلاي ديده كوران و قوت ناتوانان و صحت بيماران است و چون همان باران بعينه داخل شكم مار گردد زهر قاتل شود كه در جميع خواص نقطه مقابل اول است و مراد از صدف اعمال صالحه و مراد از بطن مار اعمال طالحه و انكار قلبي پس اگر شفيع و واسطه خير قدم پيش گذارد و تساوي مكانين را طالب باشد پس حكيم باو جواب گويد كه من هر دو را با حالات خودشان كه دارند در يك موضع قرار بدهم يا اينكه از مار خاصيت ماري و صورت ماري را از او سلب كنم و خاصيت و صورت صدف را باو عطا فرمايم در يك موضع قرار دهم و قسم ثالثي متصور نشود اگر گويد شفيع كه بحالت خود هر دو را در يك موضع قرار دهد حكيم جواب گويد كه پس من حكيم نباشم زيرا كه هر چيز را در موضعش قرار نداده‌ام و آن موجب نقص در من است و اذيت و ايذا به نيكان كه جزاي خير بايشان خواهم بدهم بجهت مصاحبت و مجالست اين بدان و ناشايستگان ، روح را صحبت ناجنس عذابي است اليم ، پس منقلب ميشود ثواب ايشان بعذاب و آن خلاف مراد است و اگر گويد كه خاصيت و صورت را از ايشان بردار و خاصيت و صورت نيكان بايشان ده پس حكيم جواب گويد كه در اين وقت متنعمين اشخاص ديگر باشند نه آنان كه شفاعت در حق ايشان نمودي و انقلاب محال باشد بعلت اينكه من جبر نميكنم و جزاي نيك نميدهم مگر بشايسته آن پس شفاعت شما ايشان را ادراك نكرد چه آنان منقلب شدند باشخاص ديگر و مقام عفو و تجاوز از ميان رود چه عفو در حق [ص 35] آناني است كه عذابي بر ايشان لازم شده باشد پس باعتبار شفاعت با تفضل از او برداشته شود اما هرگاه شخص نيز عدم شود و خلق ديگر پديد آيد آن خلق يا جهت اختيار طاعت و معصيت در ايشان هست يا نه همان طاعت وحده است اگر هر دو جنبه در او باشد پس بايست مكلف و ممتحن و مختبر شوند پس در صورت معصيت تمامي كلمات اول عود كند اگر باز شافع گويد كه ايشان را نيز عدم كن و خلق ديگر بيار باز همان سؤال از حكيم صادر شود پس اگر خلق مختار كند باز تمامي كلمات عود نمايد و اين موجب تسلسل است و عبث و هرگاه خلق كند آن خلق جديد را كه جنبه شر در او نباشد و تمكّنِ ترك نداشته باشد پس در جنت قرار دادنش قبيح است با اينكه اصل ايجادش قبيح است با اينكه چنين موجودي وجودش متصور نگردد پس بفهم اين سرّ غيب خالي از عيب و منزه از ريب پس بدان علت انكار حق را در آمرزيدن منافقان كما قال استغفرت لهم ام لم‌تستغفر لهم ان تستغفر لهم سبعين مرة لن‌يغفر الله لهم پس در اين مقام است كه شفاعت و عدالت مستلزم اجتماع ضدّين است و در اين مقام حكم براي يكي است يا عدالت يا شفاعت ، شفاعت كه محال است پس حكم عدالت است باين جهت حق تعالي فرموده و لايشفعون الا لمن ارتضي و السلام .

سؤال چهارم آنكه همه خلق را شيطان گمراه ميكند و شيطان را كه گمراه كرد كه سجده بر آدم نكرد مگر هدايت در حق شيطان محال بود پس تكليف را چه مجال بود .

الجواب - بدانكه مستنبط است از اخبار و آثار ائمه اطهار عليهم سلام الله الملك الجبّار چنانكه عقل قاطع صريح صحيح بر نهج تلويح [ص 36] بآن دلالت دارد كه حق تعالي قبل از خلق خلايق و ما كان و ما هو كائن خلق كرد اولا و بالذات در اعلي عليين در تحت عرش اعظم اعلي بحري را كه اسمش صاد در قوله تعالي ص و القرآن ذي الذكر و نون در قوله تعالي ن و القلم و ما يسطرون و مزن در قوله تعالي افرأيتم الماء الذي تشربون ءانتم انزلتموه من المزن ام نحن المنزلون و اسامي ديگر نيز برايش مي‌باشد كه مناسب اين مقام نيست و خلق كرد در تحت آن بحر ارض طيبه را و خلق كرد در مقابلش اسفل السافلين بحري را كه اسمش سجين است و خلق كرد در تحت آن بحر ارض خبيثه پس ممزوج كرد اين دو بحر و اين دو ارض را با هم امتزاج حقيقي كه اثر هر يك در ديگري مستهلك و مضمحل نگرديده چنانكه شأن ساير مركبات است چون بهم امتزاج يابند سورت و صرافت هر يك منكسر شود بخلاف اين تركيب كه سورت و اثر هر دو با امتزاج باقي است ذلك تقدير العزيز العليم ، نگوئي كه اين امر محال است زيرا كه مثالش الآن موجود است نظر كن در شيشه سبز بشعله چراغ تا حقيقت امر بر تو منكشف گردد پس حق تعالي از اين مركب خلايق را آفريد بجميع طبقاتش از طبقه انسان و طبقه ملك و طبقه جن و طبقه حيوانات بهائم و طبقه نباتات و طبقه جمادات پس هر چه اول تركيب يافت ادراك و شعور و اختيار در او بيشتر پديد آمد از آنكه بعد ظاهر و موجود شد پس كل باعتبار اين اختلاط و امتزاج در ايشان اختيار پديد آمد پس جملگي قابل تكليف و شايسته تبشير و تخويف و وعد و وعيد پس در عالم ذر ندا بكل موجودات هر يك در مقامش رسيد الست بربكم هر يك بحسب مقام و مرتبه خود اقرار و انكار نمودند پس احكام اقرار و انكار بر ايشان جاري شد پس [ص 37] حق تعالي ايشان را در دار وفا و عمل كه اين دار دنيا باشد فرستاد چون مقتضاي ايجاد بنحو حكمت آن است كه در نزول و هبوط شريف و بلندمقام اول موجود شود و غايب گردد و در صعود و ترقي اول پست‌مرتبه و سافل ظاهر شود و عالي و بلندمقام بعد از كل ظهور نمايد باين علت است كه عقل انساني اول مخلوقات مراتب انسانيه است و جسم انساني آخر مراتب مخلوقات است چون در صعود بسوي مراتب خود اول نطفه پديد آيد و بعد از آن علقه و بعد از آن مضغه و بعد از آن عظام و استخوان و بعد از ( آن ظ ) گوشت ميروياند و بعد از آن روح در او دميده ميشود بعد از آن قوا و حواس در او ظاهر گردد پس قوت گرفته و پانزده‌سالگي در اغلب عقل ظاهر شود پس مكلف گردد ، اگر ديده بصيرت داري هرائينه مي‌بيني كه مرتبه‌اي كه بعد ظاهر ميشود اشرف از مرتبه ظاهره قبل است چون علقه اشرف از نطفه است و مضغه اشرف از علقه است و عظام اشرف از مضغه است و روح اشرف از جمله است و عقل اشرف از جمله است پس باين اعتبار حقيقي و اقتضاي واقعي حق تعالي بعد از اظهار و ايجاد افلاك و عناصر اول طايفه جن را كه در رتبه تالي انسان مي‌باشند ظاهر فرموده در ارض ساكن نمود و آن جان بن جان و طايفه آن بودند چنانكه اخبار و آثار بر آن گواه و شاهد است و بر ايشان رسولي مبعوث فرموده احكام دين ايشان را بجهت ايشان ظاهر فرموده آن طايفه را بحق تعالي دعوت نمود چنانكه در عالم ذر نموده بود در اين عالم نيز فرمود اتماما للحجة و اكمالا للنعمة ايشان سر غرور و تكبر پيش آورده بلذات جسمانيه جسدانيه باعتبار اختيار و عدم اجبار و اضطرار كه در ايشان بود تكذيب پيغمبر خود نموده عنادا و جحودا مرتكب معاصي عظيمه و قبايح شديده [ص 38] تا اينكه غضب الهي بر ايشان وارد آمده حق تعالي ملائكه سموات را بجهت استيصال و اباده آن طايفه ملعونه شريره بزمين فرستاد ملائكه حسب الفرمان تمامي ايشان را هلاك نمودند و ابليس در آن زمان هنوز بظاهر تكليف مكلف نگشته او را هلاك نكرده اسير نموده بآسمان بردند چون با ملائكه مأنوس شد اظهار اسلام و انقياد امر ملك علّام نموده بجهت غرض از اغراض دنيويه و بجهت بقاي وجود نامسعودش الي آخر الدهر زيرا كه ميدانست كه حق تعالي ضايع نميكند عمل عاملي را هر كه عملي كند براي خدا و از او امري از امورات دنيا و عقبا طلبد حق تعالي باو كرامت مي‌فرمايد چنانكه تفصيل امر را دانستي در مسايل متقدمه ، و اما آن عمل كه حبط و باطل ميشود آن صورت عمل است و آن اعمال مرائين و اشخاص كه براي غير خدا بعمل آورده‌اند چنانكه حقيقت اين مسئله در محلش منقح شده لكن هرگاه عمل براي حق تعالي و بجهت اينكه او مستحق عبادت است نمايد لكن از حق تعالي طلب كند امري را حق تعالي باو كرامت مي‌فرمايد هر چند مبغوض نزد حق تعالي باشد چنانكه فرعون و مأمون كردند و بآن قادر شدند بر آنچه قادر شدند ، اما فرعون بعد از اينكه نيمه شب را برخواسته و ريسماني بر گردن انداخته و پالان خري بر دوش گذاشته بتضرع و زاري بي‌نهايت عرض كرد بارالها تو ميداني كه من ميدانم كه مقدار من نزد تو كمتر از خري است به مراتب لكن من از آخرت گذشتم و دنياي مرا معمور كن ، باين جهت زمان طغيان و ادعاي ربوبيتش بطول انجاميد و نفرين موسي او را بزودي هلاك نكرد چنانكه در كتب اخبار مذكور است ، و اما مأمون چون امرش ضعفي بهمرسانيده نزديك شد كه محمد امين او [ص 39] را غالب شود پس لباس سفيد پوشيده بعد از غسل در خانه خلوتي درآمد و بر سر حصير پاكي چهار ركعت نماز گذارد و دعا كرد كه حق تعالي امر را بر او مستقل گرداند پس دعايش مستجاب گشته مسلط شد و متمكن گشت تا كرد بذريه طيبه طاهره آنچه كرد لعنة الله عليه ابد الآبدين ، و شيطان نيز اين معني را فهميده قلبا كافر و منافق و خبيث بجهت اختيار خود بجهت تركيب وجودش از خير و شر و نور و ظلمت و از بحر عليين و بحر سجين لكن از سوء اختيار باطل را اختيار نموده عاجل را بر آجل ترجيح داد چونكه آن قوه در او موجود بوده و اگر پرسي كه چرا باطل را اختيار كرد در خود ملاحظه كن كه با اينكه مثل آفتاب ميداني كه حق تعالي مطلع است بر تمامي احوال تو و ميداني كه در معصيت خدا غضب است و هتك حرمت و ميداني كه در ترك معصيت رحمت است و نعمت و قدرت بر ترك نيز براي تو ميباشد و هيچ مانعي برايت نيست پس بچه جهت معصيت ميكني و چه داعي شده ترا كه آنچه در خود است نمونه عالم ذر است و بالجمله ابليس بجهت اغراض دنياويه انقياد حق تعالي و اطاعت امرش نموده مشغول بعبادت و طاعت گرديده تا رسيد در طاعت و عبادت بمقامي كه ملائكه از آن تعجب مينمودند و رشك ميبردند و غافل از خباثت باطنيه و نفاق قلبيه ذاتيه و حق تعالي بآن عالم بود وحده لا شريك له چون امر ابليس بر ملائكه ملتبس شد بلكه اطاعت و انقيادش در لوح يقين ايشان ثبت گرديد حق تعالي خواست كه امر بر ملائكه ظاهر گردد و خبث باطني آن ملعون بروز و ظهور نمايد و بدانند كه اين جمله عبادت از روي اخلاص نيست و تا امر ابليس نيز در جزا و ثواب و عقاب در آخرت معلوم گردد چه اگر بهمان حالت خود باقي مي‌بود در نزد حشر سلوك حق تعالي با او چگونه بودي آيا به بهشت مأواي او [ص 40] دادي و از ملائكه مقربين ميشمردي يا بجهنمش انداختي و در سقر مخلدش فرمودي اگر ارتكاب امر اول نمودي حكمت را لايق نبودي چه باطن آن ملعون خبيث و نجس چگونه در محل پاك و طيب و طاهر كه بهشت است قرار گرفتي هرگز عاقلي سگ را در رخت خواب با خود همخابه نموده يا نجاست عذره را در ظرفهاي چيني پر كرده بطاقهاي زرين گذارده و اين از اقبح قبايح است و افسد معايب است و هرگاه امر ثاني را ارتكاب نموده بجهنمش انداختي ملائكه گفتندي بارالها اين نكرد مگر آنچه را كه ما كرديم و او نيز همين حجت را بر حق گرفتي و اعضا و جوارحش از آن چيزي نديده بودند كه تنطق بر اعمال ناشايسته و خبائث او نمايند پس قطع حجت آن ملعون نشدي و كشف حقيقت براي ملائكه نگشتي هر چند گفتندي يفعل الله ما يشاء و يحكم ما يريد لكن ليطمئن قلبي را مقام ديگر است باين جهت نزد ظهور مرتبه شريفه انسانيه چون او را برتري بر طبقه ملائكه است لهذا نزد وجود ابوالبشر آدم صفي الله علي نبينا و آله و عليه السلام براي ابتلا و فتنه ابليس و اظهار ما في الضمير آن پر تلبيس و ازاله اوهام ملائكه نيكي را در حق آن خبيث پس امر كرد كل ملائكه را بسجود تا قطع حجت ابليس گردد و الا حق تعالي عالم بود كه كل ملاك انقياد امر بالطوع و الرغبة خواهند نمود پس آن ملعون خبث باطني خود را اظهار نموده در مقام استكبار برآمده و استنكاف امر الهي نموده خواست كه براي نفاق خود بجهت تلبيس امر بر ملائكه و فرزندان آدم و آدم نه بر سبيل واقعيت عذري بگويد و الا خودش خود را ميشناخت و ميدانست كه حق تعالي نيز بر او مطلع است لكن بر ديگران امر را خواست مشتبه كند كلامي بر سبيل مغالطه و كذب و زور و افترا بر زبان رانده انا خير منه خلقتني من نار [ص 41] و خلقته من طين كه مرا از آتش خلق كردي و آدم را از خاك پس مقام من اعلي مقامات است زيرا كه مقام عنصر نار اعلي العناصر است كه فوق آن در عناصر مقامي نباشد و مقام آدم ادني مقامات است زيرا كه مقامش خاك است و تراب اسفل العناصر است كه در تحت آن عنصري نيست مقام من مقام اسم الله القابض است و مقام آدم مقام اسم الله المميت پس در من جهت برتري است بر آدم و هرگاه در او نيز جهت برتري از حيثيت روح باشد پس مساوي شويم و هرگاه در او جهت رجحاني باشد نخواهد رسيد در رجحان بمقامي كه من او را سجده كنم و ربوبيت او را براي خود ثابت نمايم چگونه ربوبيت خواهد بود او را بر من و حال آنكه در من چيزي است كه از او برتر و عالي‌تر است بلكه نسبت شريف در غايت شرافت است بكثيف در غايت كثافت باين شبهه سخيفه وانگهي بر سبيل دروغ و كذب و افترا خواست حقيّت خود را تلبيسا ثابت كند لكن غافل از آنكه كذبش بر ملائكه ظاهر است و آدم حقيقت خود را ميداند و ميداند كه جن از ناري كه يكي از اجزاي عناصر آدم است مخلوق نشده است بلكه مخلوق شده از ناري كه او پست‌تر است از خاك كه آدم از آن مخلوق شده بصد و سي مرتبه چه جن مخلوق شده از ناري كه آن نار مخلوق شده است از شجر اخضر كه آن شجر از نخاله تراب آدم مخلوق است چنانكه حق تعالي از آن خبر داده الذي جعل لكم من الشجر الاخضر نارا فاذا انتم منه توقدون و قال تعالي خلق الجان من مارج من نار و حضرت صادق عليه السلام اين بيان تام را باين طريق فرموده پس ابليس ملعون شبهه سخيفه‌اش كارگر نشده خباثت باطنيه‌اش بروز نموده بآن سبب ملعون و مطرود و مبغوض گرديد ،

[ص 42]

ميخواست تا نشانه لعنت كند مرا كرد آنچه خواست آدم خاكي بهانه بود

و چون از رحمت الهي مطرود و از لذت ابدي مأيوس گشته پاداش عمل خود و جزاي عبادت خويش را از حق تعالي طلب نموده و آن خواست كه تا يوم معلوم زنده بماند پس حق تعالي اجابت دعايش فرموده تا عملش را ضايع نفرمايد و مقتضاي عدل بلكه فضل تا منجر به فساد اقبح نشود از او سلب نكند پس او را مهلت داده تا وقت معلوم و مراد از آن رجعت آل‌محمد است عليهم السلام چنانكه اخبار بسيار بر آن دلالت دارد پس آن ملعون چون استكبار از آدم نمود و بآن سبب مخذول شد پس با او و اولاد و ذريه‌اش دشمن شده ايشان را چون خود گمراه و طاغي و ياغي ميخواهد بسازد باين سبب براي ايشان حيلِها انگيزد و براي اغواي ايشان تدبيرها سازد و ميخواهد كه ايشان را بتهلكه اندازد چون ساير دشمنان كه براي افراد انسان است نه اينكه او سبب شرور و شيطنت و فسق و قبايح ميشود كه اگر او نباشد احدي مخالفت حق ننمايد و شيطان مجبور بر مخالفت باشد حاشا و كلا بلكه داعي خير و شر و طاعت و معصيت در حقيقت مكلف حق تعالي قرار داده تا اختيار متحقق شود و شيطان يكي از دشمنان اهل حق است و مُعينِ جهت معصيت كه در انسان است بلكه او را نيست غير از دعوت بباطل هر كه قبول كرد قبول كرد و هر كه نكرد نكرد چنانكه حق تعالي از آن خبر داده قال الشيطان لما قضي الامر ان الله وعدكم وعد الحق و وعدتكم فاخلفتكم و ماكان لي عليكم من سلطان الا ان دعوتكم فاستجبتم لي فلاتلوموني و لوموا انفسكم ما انا بمصرخكم و ما انتم بمصرخيّ پس انكار شيطان بسبب اختيارش بوده كه در جميع موجودات است [ص 43] چون اختيار باطل نمود و عمر طويل يافت در صدد اغواي خلق درآمد و عداوت خود را بايشان ظاهر نمود پس حق تعالي نيز امر را بر اولاد آدم وسعت داده توبه را از ايشان قبول نمود تا نفَس آخرين پيش از آنكه معاينه ملك الموت نمايد كه هرگاه بسبب اغواي آن خبيث اهل حق فريفته شوند انابه بدرگاه قاضي الحاجات نموده و پشيمان گشته پس حق تعالي قبول فرمايد توبه ايشان را در مقابل اغواي ابليس و در اين مقام كلام بسيار است در كيفيت نزول ابليس در زمين و توالد و تناسل از آن بي‌دين و كيفيت صعودش با اولادش در آسمانها بجهت استراق سمع و سبب منع و طردش و عدد اولادش و كيفيت تزويجش و امثال اينها كه الآن اقبال آن ندارم و كلام بطول انجام خواهد يافت ، و زمان ابليس بطول خواهد انجاميد تا آخر رجعت كه بطعن احمد مختار عليه سلام الله الملك الجبّار بدار بوار واصل خواهد شد اين است كلام در اين مقام در ظاهر حال و سخن در اين محل طولاني است بذكر آن نمي‌پردازم يكپاره بجهت تطويل و يكپاره را بجهت عدم قابليت ابناء زمان و يكپاره بجهت عدم مناسبت با كتب فارسيه و فهمهاي عوام و يكپاره را بجهت خوف از بي‌فهمان قال الصادق عليه السلام ذكرت التقية يوما عند علي بن الحسين قال عليه السلام لو علم ابوذر ما في قلب سلمٰن لقتله لان علم العلماء صعب مستصعب لايحتمله الا ملك مقرب او نبي مرسل او مؤمن امتحن الله قلبه للايمان انما قلتُ علم العلماء لان سلمٰن من العلماء . آه آه تا چند سخن پنهان كنم و تا كي كلام را در پرده خفا مستور دارم حق مسئله برايت گويم چون سؤال نمودي از گمراه‌كننده و مقلب قلب شيطان بدانكه گمراه‌كننده او خليفه اول و ثاني بودند چنانكه راهنماي كل خلق [ص 44] محمد و علي عليهما السلام بودند چون در عالم ذر حق تعالي سؤال كرد و عهد و ميثاق گرفت از خلق بربوبيت و توحيد خود اول مقرين و اسبق موحدين اول كسي كه قدم در جاده اجابت گذاشت رسول الله صلي الله عليه و آله بود و بعد از آن بزرگوار وصي بلافصلش علي بن ابي‌طالب عليه السلام و اول كسي كه گوي سبقت در ميدان انكار ربود و قدم در تيه و گمراهي انكار گذاشت خليفه اول بود و بعد از او بلافاصله خليفه دويم پس ابليس و جميع منكرين از كافرين و منافقين و يهود و نصاري و عبده لات و عزّٰي و هر كس كه انكار حق نمود و يا آنكه بباطلي ميل نمود متابعت آن دو رئيس اهل ضلالت نمودند چنانكه جميع ابرار و اخيار و انبيا و اوليا و صديقين و نيكوكاران و مطيعان حق تعالي متابعت آن دو بزرگواران دين و راهنمايان راه يقين نمودند پس ابليس بنيابت آن دو خليفه در اين دنيا اغوا ميكند قبل از ظهور ايشان و بعد از ظهور ايشان تا يوم المعلوم چنانكه انبيا و اوصيا بنيابت محمد بن عبدالله و علي بن ابي‌طالب عليهما و آلهما السلام قبل از ظهور ايشان و بعد از ظهور هياكل النور ايشان در دنيا هدايت خلق مي‌نمايند اينقدر فرق است كه نواب رسول الله (ص) مختلف ميشود و متبدل ميگردد زيرا كه اگر يكي بود از اول دنيا تا آخر دنيا مردم توهم ربوبيت در حق ايشان ميكردند چنانكه با تبدّل و تغيّر نمودند و اما نواب آن دو مرشد طريق ضلالت تا آخر عالم يكي مي‌باشد چه اين توهم در حق او نميرود و الكفر ملّة واحدة باين سبب است كه چون حضرت صاحب‌الزمان عليه السلام عجل الله فرجه ظهور فرمايد ايشان را زنده خواهد كرد و تمامي معاصي كه از اول دنيا تا آخر دنيا شده حتي قتل قابيل هابيل را كلا بر ايشان خواهند ثابت فرمود و همه را بگردن خواهند و اقرار و اعتراف بآن خواهند نمود و خواهند گفت كه ما باعث شديم جميع [ص 45] افعال خبيثه و اعمال سيئه و اقوال باطله حتي يهود و نصاري و مجوس و دهري و طبيعي و جميع طوائف باطله و فرق مختلفه را ما گمراه نموديم و از راه بيرون كرديم زيرا كه بعد از اينكه به برهان قطعي ثابت شد كه اين دو مستحق خلافت نبوده و غصب خلافت نمودند پس كمال مضاده ميان ايشان و رسول الله و اميرالمؤمنين عليهما السلام خواهد بود و محقق و ثابت است كه دشمن هر شريفي در غايت ضلالت است و چون رسول الله (ص) اشرف كاينات و افضل موجودات است كه در روي زمين و آسمان اشرفي از ايشان نباشد پس ضد ايشان در كمال ضلالت و منتهاي شقاوت كه اشقي از ايشان نباشد پس مقدم خواهند بود در انكار حق پس جملگي تابع خواهند شد ايشانرا چنانكه رسول الله و اميرالمؤمنين عليهما السلام مقدم بودند در اقرار و جملگي تابع ايشان سلام الله عليهما شدند در اقرار و اهتدا بسوي حق سبحانه و تعالي پس مبدء جميع خيرات محمد و علي و يازده نفر از ذريه طيبه اميرالمؤمنين عليهم سلام الله اجمعين مي‌باشند و مبدء جميع شرور و معاصي و سيئات و قبايح و ضلالات ضد و دشمن ايشان مي‌باشد و دشمني هيچكس با رسول الله صلي الله عليه و آله اشدّ از دشمني آن كس كه بناحق در مكان او قرار گرفته اساسي كه قرار داده بود بجور و عدوان از هم پاشيد و هرگاه در اين مقام غير از غصب خلافت ايشان دليلي نباشد همان كافي است در اثبات اين مدعا و مطلب كه ادعا كرديم و ليكن احاديث و اخبار در اين باب از ائمه اطهار عليهم سلام الله الملك المختار زياده از حدّ شمار است و ما در اينجا بجهت تطويل ذكر نميكنيم لكن هر كه خواهد نظر كند در كافي در كتاب حجت در باب اينكه ائمه طاهرين اصل كل خير مي‌باشند و در كتب و رسايلي كه علما رضوان الله عليهم و كثر الله امثالهم در باب رجعت و غيبت آل‌محمد [ص 46] عليهم السلام نوشتند بفهم صافي و تأمل وافي كه انشاء الله تعالي مي‌بيند آنچه را نوشتم در مقام دويم كالشمس في رابعة النهار ،

من همه راست نوشتم تو اگر راست نخواني جرم ليلاج نباشد تو كه شطرنج نداني

و السلام علي تابع الهدي .

سؤال پنجم - اهل سنت و جماعت امر ايشان محكم‌تر و اساس ايشان قوي‌تر از شيعه بنظر مي‌آيد زيرا كه ايشان مقلد چهار مجتهد مي‌باشند تا روز قيامت تبديل و تغيير نيابد بخلاف اصوليين از شيعه كه در هر روز و ماهي مجتهدي جديد اختيار مي‌كنند و بناي اساس دين و آئين شريعت بر آن قرار ميدهند و بآن حق را ميپرستند و توجه بجانب او مي‌نمايند با اينكه يك روز قبل را بخلاف آنچه در اين روز عمل كرده عامل بود چگونه خواهد تمام شد اين امر و همچنين قول ايشان كه قول الميت كالميت .

الجواب - بخدا قسم كه اهل سنت و جماعت امر ايشان اوهن از بيت عنكبوت است نه بر امر محكمي ثابت و نه بر حقيقت ثابتي واقع و تسميه ايشان باهل سنت از قبيل تسميه شئ است باسم ضدش چنانكه در كتابي يكي از ثقات ايشان مشاهده كردم كه در خصوص وجه تسميه خودشان باهل سنت گفته كه اهل تفويض كه مفوّضه باشند ايشان را قدَري نام گذاشته‌اند و قدريه عبارت از ايشان است و حال آنكه قدريه بايست اسم كساني باشد كه خير و شر را كلا بقضا و قدر الهي ميداند مجبره باين اسم احق مي‌باشند از مفوضه و اطلاق اين اسم بر مفوضه از قبيل اطلاق شئ است باسم ضدش چنانكه اعمي را بصير خطاب ميكنند و مشهور است ، بر عكس نهند نام زنگي كافور ، و گويا كه ما را نيز اهل سنت ناميده‌اند از اين قبيل باشد بجهت ترك ما سنت [ص 47] پيغمبر را صلي الله عليه و آله ، بخدا قسم كه حق تعالي حق را بر زبانش القا فرموده و مرادش از اين ترك سنت اين بود كه محقق و ثابت است پيش ايشان كه رسول الله (ص) نص بر خلافت اميرالمؤمنين عليه السلام در مواضع متعدده نموده سيما در روز غدير خم و نص بر خلافت ديگران ننموده لكن خلافت ايشان باجماع ثابت شده پس ايشان ترك سنت پيغمبر نموده خلافت منصوصه را ترك نموده بغير منصوصه راضي شدند پس تارك السنة اسم حقيقي ايشان است لكن از قبيل اطلاق شئ باسم ضد اهل سنة‌اش گفتند چنانكه خود ميگويند و نص رسول (ص) بر خلافت اميرالمؤمنين عليه السلام را احدي از ايشان منكر نيست الا بعضي از اهل عناد كه ميگويد بچند هزار طريق حديث غديرخم بمن رسيده هنوز براي من ظن بصحت آن حاصل نشده است ، بلي چنين شخصي را كه ادراكش اين باشد چنان امامي ضرور است و الا اغلب ايشان از اشخاصي كه ملاقات كرده و كتب ايشان را ديده مقر و معترفند بر تنصيص بر اميرالمؤمنين و عدم تنصيص بر ايشان چنانكه ابن ابي‌الحديد گفته :

و خلافة ما ان لها لو لم‌تكن منصوصة عن جيد مجدك معدل

يعني خلافتي را كه هرگاه آن منصوص از جانب رسول (ص) براي تو نبود هرائينه غير از تو او را مستحق نبود پس چگونه است استحقاق تو براي خلافت با نص صريح ،

عجبا لقوم اخرّوك و كعبك العالي و خدّ سواك اضرع اسفل

عجب دارم از گروهي كه ترا آخر خلفا قرار داده‌اند و حال آنكه ساق قدم تو عالي‌رتبه و بلندمقام است و روي و سر غير تو كه عبارت از خلفاي ديگر باشد ضايع و پست رتبه پس آنكه رويش رتبه پاي ترا ندارد پس چگونه [ص 48] بر تو مقدم خواهد بود ، نظر كن اي منصف بصراحت اين كلام و اين اقرار كه در حق خلفاي خود ميكنند و احقيّت اميرالمؤمنين را عليه السلام ثابت مي‌نمايند و معذلك همچو اسلاف خود در ضلالت باقي مي‌باشند و متوجه است بايشان خطاب خداوند منّان انا وجدنا آباءنا علي امة و انا علي آثارهم مقتدون چنانكه ملا سعد تفتازاني صاحب مطول اقرار كرده كه اميرالمؤمنين عليه السلام اعلم و ازهد و اورع و اتقي و اشجع از كل است لكن پدران ما بطريقي كه رفتند ما را بايد رفت و مطاعن خلفاي خود را ابن ابي‌الحديد در فضايل حضرت اميرالمؤمنين عليه السلام ذكر نموده و آن بسيار است لكن از آنچه الآن بخواطرم مانده دو بيت از آن است چون آن قصيده پيش حقير حاضر نبود ،

و ماكان يوم الغار يهفو جنانه حذارا و لا يوم العريش تسترا

يعني مستحق خلافت آن است كه نباشد در روزي كه حضرت پيغمبر (ص) بغار تشريف بردند دلش از خوف و تشويش با آنكه همراه حضرت پيغمبر (ص) بود لرزان و هراسان باشد و معلوم است كه همراه حضرت پيغمبر غير از ابوبكر نبود كه از كشته شدن يا اذيت يافتن ميترسيد و ميلرزيد و نميدانست كه كشته شدن نزد رسول الله حيات ابد و نعيم سرمد است و حضرت اميرالمؤمنين عليه السلام در فراش رسول الله (ص) خوابيده كه جان نثار يار نمايد و همچنين بايست مستحق خلافت نباشد كه در غزوات فرار كند و پنهان شود چنانكه ابوبكر و عمر در غزوه احد و خيبر و حنين و عريش هميشه فرار ميكردند و پنهان ميشدند ،

و ماكان معزولا غداة براءة و لا عن صلوة ام فيها فاُخِّرا

يعني اميرالمؤمنين عليه السلام معزول نبود از تبليغ سوره براءة بمشركان [ص 49] عرب در مكه چنانكه ابوبكر معزول از آن شده حضرت امير عليه السلام در حج اكبر بمشركان مكه تبليغ فرمود و همچنين نبود حضرت اميرالمؤمنين عليه السلام كه در نمازي كه امامت ميكرد او را از آن منع كرده باشند چنانكه براي ابوبكر اتفاق افتاد در مرض موت پيغمبر (ص) كه بي‌اذن حضرت رسول خواست كه با مسلمين نماز جماعت گذارد چون عايشه كذبا و افتراءً از جانب پيغمبر (ص) ببلال گفته بود كه ابوبكر نماز كند چون رسول الله (ص) صداي تكبيرش شنيده فرمود اقيموني اقيموني كه فتنه عظيمي حادث شده يكبازوي مبارك بدوش اميرالمؤمنين عليه السلام گذاشت و بازوي ديگر بدوش فضل بن عباس و پاهاي مبارك بزمين ميكشيد تا مسجد تشريف آورده ابوبكر را دور نموده نشسته نماز گذاردند و از اين قبيل اشعار و ابيات بسيار دارد و اين كلمات و امثال آن در كتب و مصنفات ايشان بسيار است پس چگونه خواهد بود حال كسي كه رسول الله (ص) كسي را كه قابل آن ندانسته كه يك سوره از جانب خود تبليغ كند يا يك نماز بجماعت گذارد چنانكه خود بآن اعتراف دارند او را مسلط بر اموال و دماء و فروج كل خلق كنند آيا ايشان بر سنت پيغمبر خواهند بود و از امت آن حضرت محسوب خواهند شد و نوشته‌اند در خصوص تربيع قبور كه هر چند سنت است لكن چون شعار رفضه است ما ترك آن ميكنيم و نوشته‌اند كه رسول الله صلي الله عليه و آله نماز را در حضر جمع ميكردند و آن سنت است لكن چون رفضه بآن مواظبت مي‌نمايند ما آن را ترك ميكنيم حتي از ابوحنيفه مروي است كه هرگاه ميدانستم كه جعفر بن محمد الصادق عليهما السلام در وقت سجده كردن چشم را مي‌پوشيد يا باز ميكرد هرائينه من بر خلاف آن فتوي ميدادم ، اين است معني آنچه گفته اهل سنت و جماعت و كلام در اين مقام طويل الذيل است همه چيز را نوشتن نشايد و مشاهده [ص 50] و مشافهه بايد تا بيان كنم برايت مخالفت ايشان را با خدا و رسول او علانيه كه قطع كني بر آن و ثابت باشي بآن و جواب جميع شكوك و شبهات را قادر باشي و چگونه بنوشتن توان احصاي جواب شبهات نمود لكن بر سبيل اشاره و اجمال كلام را ادا ميكنم كه اهل حق بآن راه يافته حجت بر اهل باطل تمام شود .

و اما آنچه در باب اِحكام و اتقان امر ايشان استدلال نمودي باينكه ايشان مقلد چهار مجتهد ميباشند و هرگز تغيير و تبديل در آن راه نيابد پس همين دليل بر عدم احكام و اتقان امر ايشان و عدم ثبات بر جاده مستقيمه و تثبت بر طريقه قويمه و فقير حقير بجهت اتمام حجت و اظهار نعمت الآن خود را عاري از مذاهب قرار داده در صدد تفحص و جستجو برمي‌آيم بر هر دين و آئين كه ثبات آن را تمام يافتيم بر آن ثابت ميمانيم بشرط اينكه از راه انصاف پيش آمده طريقه عناد و لجاج را دست برداشته پس ميگوئيم و لا حول و لا قوة الا بالله العلي العظيم كه اولا سؤال ميكنم از شما اهل سنت و جماعت كه آيا تكاليف و اعمال و افعال كه شخص بآن حق تعالي را پرستش ميكند و بآن مستحق مثوبات الهيه ميگردند از جانب حق بايد بخلق برسد يا نه اگر گفتي نه منكر بداهت و ضرورت و اجماع جميع عقلا و مليين گرديده قابل هيچ جواب نيستي جز سكوت و اگر گفتي آري از جانب خداست مي‌پرسم كه آيا عقول خلق مكلفين عاملين در ادراك حقايق آن اعمال و افعال مستقل ميباشند تا هر چه را بتوانند در موضعش قرار بدهند و محتاج بتنبيه بودند مثل قول رسول قولوا لا اله الا الله تفلحوا كه عقول در لزوم و وجوب اين قول مستقلند بجهت عدم التفات از آن غافل ميباشند چون منبهي باو تنبيه كرد متنبه گشته ميفهمد آيا اين اعمال [ص 51] و افعال تكليفيه و احكام الهيه تشريعيه چنين ميباشند يا نه بلكه عقل در آن استقلال ندارد هرگاه بگوئي عقول در آن مستقلند و هر چيزي را در موضع آن توانند گذاشت از تو باور نكنم و كمال مبالغه در انكارش مينمايم زيرا كه چون تتبع جميع ارباب ملل و اديان نموديم چنان يافتيم كه ايشان عقول را در اين باب مستقل ندانسته‌اند و اين امور را توقيفيه الهيه دانسته‌اند حتي معظمي از طايفه شما اي اهل سنت و جماعت كه عبارت از اشاعره باشند در اين مقام كار را بحد افراط رسانيده حسن و قبح اشيا را بالكليه شرعي دانستند و شما را نيست منع اين مقدمه چه مذهب شما بآن انعقاد يافته اشاعره بحد افراط و معتزله بطريق توسط و هرگاه بگوئي كه عقول در آن مستقل نيستند پرسم كه چگونه در ميان خلق اين اعمال و افعال و احكام انتشار يافت آيا از خلق بخلق رسيد يا از خالق بخلق رسيد اگر بگوئي كه از خلق بخلق رسيد پس اين احكام الهيه و تكاليف شرعيه نباشد و حال آنكه خود بخلاف آن اقرار داريد و قرآن شما بآن نيز ناطق كه شرع لكم من الدين ما وصّي به نوحا الآية ، كه دلالت صريحه دارد بر اينكه شارع حق تعالي است و هرگاه بگوئي كه از خالق بخلق رسيده از تو پرسم كه چگونه بخلق رسيده آيا به تمام خلق بهر كس تكليف خود و آنچه لايق او است از اعمال و افعال كه مصلح و مفسد او است باو رسانيده بلا واسطه بشري و خلقي ديگر يا نه بلكه باشخاص مخصوصه در هر زماني و عصري رسانيده و القا فرموده و آن شخص را مبعوث بر طائفه و اهل بلد و اهل ارض و كل خلق نموده است هرگاه بگوئي كه به تمام خلق بهر يك تكليف او را رسانيده دروغ گفتي و واقع بر خلاف آن است چه ما بالعيان مشاهده ميكنيم افراد مكلفين را كه در امر خود متحير و سرگردان مي‌باشند [ص 52] و هرگاه بگوئي باشخاص مخصوصه ميرساند پرسم كه سبب آن چيست آيا بجهت خصوصيتي است كه در آن اشخاص است يا نه اگر بگوئي كه بدون وجه رجحاني و خصوصيتي بايشان ميرساند دروغ گفتي و از تو نپذيرم زيرا كه در اين ترجيح بلا مرجح و استشمام رايحه بخل ميشود باعطاء به بعضي و منع از بعضي با تساوي حكم در مجموع و ما خالق عالم را اجل از آن ميدانيم كه مرتكب شود قبيحي را و هرگاه بگوئي كه بجهت خصوصيت است پرسم كه آن خصوصيتي كه مدار تمايز آن اشخاص است از ديگران و سبب استحقاق ايشان است اين عطيه عظمي را كه رياست عامه باشد بر خلق چيست و بچه جهت است آيا بجهت امتياز خلقت و شكل و هيئت است يا بجهت اختصاص ايشان بامور ديگر از غير خود هرگاه بگوئي كه بجهت امتياز خلقت است دروغ گفتي چه بلا اشكال آن اشخاص از ابناء جنس امثال خود بودند يأكل مما يأكلون منه و يشرب مما يشربون چنانكه قرآن شما نيز بآن ناطق است قل انما انا بشر مثلكم يوحي اليَّ پس صورت ظاهريه منشأ اختصاص و ترجيح نگرديد و هرگاه بگوئي كه بجهت امور ديگر بود غير از خلقت و صورت پرسم كه آن چيست آيا صفاي سيرت و سريرت و طهارت باطن ايشان بود از جميع معاصي و كدورات و ظلمات يا امر ديگر هرگاه بگوئي كه امر ديگر بود پرسم كه آن امر ديگر آيا منافي اين طهارت و صفا است يا نيست اگر گوئي هست از تو قبول نكنم و باور ندارم چه فيوضات الهيه و تأييدات ربانيه علي الاتصال متصل نگردد بقلبي كه طاهر و مطهر نباشد از كدر و درن جميع معاصي و نجاسات باطنيه از صغيره و كبيره ، چه معاصي مستلزم وجود شياطين است چنانكه ترك آن و فعل طاعات مستلزم وجود ملائكه پس قلب و جسد و باطن و ظاهر محل [ص 53] آمد و شد ملائكه نگردد مادامي كه در آن ابليس را تسلطي باشد و بعبارة اخري نورانيت تامه حاصل نگردد در محلي كه ظلمتي در آن باشد و همچنين امتياز از رعيت حاصل نميشود ، چه هرگاه حق تعالي يكي را مخصوص كرد بكمالات و كرامات با اينكه چون غيرش معاصي از او صادر شده و ميشود و ديگران را از آن محروم فرمود بلكه ديگران را رعيت و او را ولي و ديگران را بنده و او را سيد و آقا نمود كمال ظلم نموده باشد و همچنين هرگاه او مطهر از معاصي نباشد وثوق باخبارش از جانب خداوند عالم نمي‌ماند پس مرتفع ميشود اعتماد بر وعد و وعيد و جنت و نار و احكام و اقوالش جميعا ، چه در كل احتمال خطا و سهو و نسيان و كذب و افترا و تقوّل علي الله ميرود زيرا كه باطنش مطهر نيست از معاصي پس جايز است بر او اين امور و معذلك وثوق رفع ميشود و همچنين سست ميشود اعتقاد رعيت در آنچه آن مي‌آورد هرگاه بر خلافش عمل نمايد و مخالفت از او محسوس شود يا فرض خلاف و اعتبار آن در آن شود و بآن مكرر شك ميكنند در شريعت و همچنين متنفر و مشمئز گردد از او نفوس هرگاه قبل از بعثت معصيت از او صادر ميگشته و آن باعث قطع حجت بر خلق نميشد و حال آنكه در قرآن شما وارد است لئلايكون للناس علي الله حجة بعد الرسل چه بلاشك هرگاه هيچ معصيت از او صادر نشود اقطع است در حجيت از اينكه از او صادر شده باشد و بالجمله نور الهي در قلب جا نميگيرد مگر بقدر تطهيرش از خبائث معاصي پس هر چه تطهير بيشتر نور و تأييد بالاتر و افزونتر تا بمقام خلافت و در آن مقام نتواند رسيد مگر بعد از تطهير از كل بجميع الوجوه چه نايب و ظاهر حق است در خلق ، حكم نيابت در صورت مخالفت زايل گردد [ص 54] الحاصل نتواني ادعا كرد كه با عدم تطهير باطن از الواث معاصي شخص خليفة الله في الارض تواند شد بلا اشكال و تأمل و هرگاه بگوئي كه صفاي سريرت و طهارت باطن سبب شد ارسال او را بر خلق و گرامي داشتن او بانواع كرامات و نازل كردن ملئكه بر او در دقايق و ساعات از تو قبول كنم و بر حقيّت آن گردن تسليم و رضا پيش گذارم لكن باطل شد باقرار باين مقدمه اصل اصيل امر شما اي اهل سنت و جماعت كه قايل شديد بعدم عصمت انبيا و رسولان حضرت اِلٰه و معصيت در حق ايشان فرض نموديد و خطا بر ايشان تجويز كرديد بلكه وقوعش را ثابت نموديد و افترا و بهتانهاي نالايق بمقربان بارگاه احديت بستيد و تخطئة الانبياء نوشتيد با آنكه خود ميگوئيد چنانكه قرآن شما بآن ناطق است كه قرآن مشتمل است بر محكم و متشابه و ظاهر و باطن و مطلق و مقيد و جلي و خفي شما متشابهات قرآن را كه بجهت استنطاق ضماير و طبايع شما بود تابع گشتيد و عصٰي آدم ربه فغوي را محكم دانسته اعتقاد را بآن قرار داديد پس در شما جاري شد آنچه قرآن شما بآن ناطق است و لقد انزلنا عليك الكتاب منه آيات محكمات هن ام الكتاب و اخر متشابهات فاما الذين في قلوبهم زيغ فيتبعون ما تشابه منه ابتغاء الفتنة و ابتغاء تأويله و مايعلم تأويله الا الله و الراسخون في العلم يقولون آمنا به كل من عند ربنا و مايذكر الا اولوا الالباب ، ندانستم كه بچه جهت اين شناعت را قبول نموديد و خطا بر انبيا تجويز كرديد كه اساس نبوت بهمين خطا بهم‌ميخورد و افتراها به پيغمبران خدا بستيد و افعال ايشان را بدون تأمل حمل بر خطا نموديد و تابع متشابهات قرآن شديد و آيه يا ايها الذين آمنوا كونوا مع الصادقين را كه صدق حقيقي نافي جميع مخالفت رباني است زيرا كه در حال معصيت شخص صادق نباشد با خداي تعالي در اقرار بوحدانيت [ص 55] و ربوبيتش و اطاعتش در كل باب فراموش كرديد و به پشت سر انداختيد و سرّ اين معني را نيافتم مگر متابعت نفس اماره بسوء و مشاهده احوال رؤساء و بزرگان خود و معذلك مدعي اين مي‌باشيد كه ما بر دين خدا و رسول مي‌باشيم آخر خود انصاف دهيد كه چنانكه حق تعالي كامل و منزه از جميع نقايص است رسول و مبعوث از جانب او و منسوب بسوي او از جميع معاصي وارسته بتمامي كمالات منبثه در رعيت آراسته تا اكمل از رعيت من جميع الجهات باشند و قطع حجت ايشان بالكليه گردد البته بهتر و زيباتر و در برهان قاطع‌تر و حق تعالي نيز قادر بر بعث چنين رسولي است پس ترجيح مرجوح چرا دهد و تفضيل مفضول يا مساوي چرا روا دارد اگر بگوئي كه شخص منزه از جميع معاصي محال است ، مطالبه دليل عقلي بر محاليت آن ميكنم و با آنكه از اين طرف دليل عقلي چنانكه ذكر شد بر وجوب او ثابت است و اگر گوئي كه ممكن است لكن واقع نيست منع ميكنم و جميع پيغمبران را از اين قبيل ميدانم كه از جانب حق تعالي مبعوث شده بودند و در قرآن شما مذكور است و من عنده لايستكبرون عن عبادته و لايستحسرون يسبحون الله في الليل و النهار و لايفترون چه عاصي حين معصيت فتور از تسبيح و ذكر خدا دارد با آنكه هرگاه چنين بود تكليف به ترك كل معاصي جائز نبود حدي كه تكليف باينكه آدمي بهوا پرواز كند جائز نيست چون تكليف بآن ثابت پس تمثل آن لازم است و الا خراب ميشد عالم اگر بگوئي كه صدور معصيت از ايشان احساس شد منع اين احساس ميكنم و آنچه تو مي‌بيني كلا از قبيل حسنات الابرار سيئات المقربين نه اينكه في الواقع معصيت باشد بلكه اينها كلا ترك مستحب است و بر ترك مستحب معصيت لازم نيايد و آيات در اين باب از متشابهات است و كلا مأوّل بحديث حسنات الابرار سيئات المقربين [ص 56] است هرگاه خوف طول كشيدن نبود هرائينه ذكر ميكردم جميع كلمات شما را اي اهل سنت و جماعت و بيان آن را مي‌نمودم و راه خطا را نشان شما ميدادم لكن آنچه نوشتم كفايت است اهل بصيرت را و اهل عناد بهزار دلايل ميل بحق ننمايند پس ثابت شد كه آنكس كه از جانب خدا احكام الهيه تكليفيه را بخلق رساند بايست معصوم و مطهر از جميع ذنوب و معاصي باشد پس پرسم كه آن پيغمبر مبعوث از جانب حق تعالي هميشه با رعيت خود هست الي يوم القيمة يا آنكه خواهد از دنيا ارتحال نمود ، اگر گوئي كه هميشه باقي است دروغ گفته‌اي و واقع بر خلاف آن شهادت ميدهد و قرآن شما انك ميت و انهم ميتون بر آن نص صريح و اگر گوئي كه خواهد ارتحال نمود پرسم كه امت او اختلاف در دين و طريقه او خواهند كرد يا نه اگر گوئي كه نه دروغ گفته‌اي ، چه اختلافات واقعه در ميان امم بعد از پيغمبر خودشان محسوس است خصوصا بعد از پيغمبر شما كه بهفتاد و سه فرقه گشتند امت او اگر گوئي كه اختلاف واقع ميشود پرسم كه كل اين اختلافات حق است يا نه يكي بر حق است و غيرش بر باطل اگر گوئي كه كل حق است دروغ گفته‌اي زيرا كه دين حق جز يك نيست و واقع غير از يكي محال است بالضرورة و اگر گوئي كه حق يكي است و باقي بر خلاف حق پرسم كه آنان كه اختلاف كرده‌اند كلا از راه عناد و جحود بوده كه حق بر ايشان ظاهر شده بود و ميدانستند كه واقع يكي است و معذلك اختلاف ميكردند يا آنكه جمعي از راه جهل و ناداني و تحير و سرگرداني و عدم اطلاع بر حقيقت امر و عدم استحضار بواقع كما هو ، اگر گوئي كه همگي از راه عناد و جحود اختلاف كردند و حق بر ايشان ظاهر بود و مكابره مينمودند دروغ گفتي و بر خلاف واقع تكلم نمودي هرگاه چنين گوئي امر شما ضايع و فاسد ميشود ، چه [ص 57] مجتهدين شما بعضي با بعضي كمال تخالف و تعاند و تعارض دارند چگونه راضي ميشويد كه معاند باشند پس صدق كند بر ايشان يعرفون نعمت الله ثم ينكرونها و اكثرهم الكافرون و خليفه ثاني متعه نسا و حج تمتع را حرام كرده با آنكه در زمان رسول الله صلي الله عليه و آله حلال بود و در خلافت ابوبكر نيز حلال بود پس اين اختلاف از راه عناد و جحود بود يا جهل بواقع هر چند جهل بواقع قبيح است لكن عناد و انكار مستلزم كفر است و شما ادعاي آن نميكنيد كه جبرئيل يا احدي از ملائكه بر خلفاي شما نازل ميشده و احكام الهيه بر آن ميرسانيده يا آنكه پيغمبر (ص) ايشان را منصوب ننموده تا آنكه علم ناسخ و منسوخ و مجمل و مبيّن و ما كان و ما يكون الي يوم القيمة را تعليم ايشان نموده باشد با نص حلال محمد حلال الي يوم القيمة و حرام محمد حرام الي يوم القيمة بالجملة اختلاف كل امّت از راه عناد و ظهور حق نبوده و هرگاه بگوئي كه اختلاف نه بجهت عناد است بلكه بسبب اختلاف در افهام و عقول و ادراكات و اوقات و احوال و ازمنه و امكنه و صدور كلمات محكمه و متشابهه و عامه و خاصه و مطلقه و مقيّده و ظاهريه و باطنيه از آن پيغمبر بحسب حكم و مصالح الهيه پس اختلاف واقع ميشده پرسم كه آيا لازم است بر حق تعالي كه رفع اين اختلافات نمايد يا نه اگر بگوئي كه نه ، از حق گذشته‌اي زيرا كه اين اختلافات جز يكي كلا باطل مي‌باشند پس لازم مي‌آيد كه حق تعالي خلق را بر باطل واگذارد و در مرحله ضلالت و تحيّر ايشان را باز دارد و علَم هدايتي و راه نجاتي براي ايشان ظاهر نسازد پس خلق را در لُجّه عمياء و ظلمة دهماء گذاشته اگر جائز بودي اين پس ارسال رسل از اصل بي‌فائده بودي چه هر كس بهر نهج كه ميخواست رفتار ميكرد و حق را بآن عبادت مي‌نمود و آن مستلزم هرج و مرج در دين و بطلان شريعت [ص 58] و آئين يا به پيغمبر واحد اكتفا ميكرد و حاجت به تعداد انبيا در هر عصري نبود هرگاه چنين فرض شود كجا حجت تمام ميشد بر كساني كه بعد از زمان آن پيغمبر متولد ميشد و مكلف ميگرديد هرگاه انكار آن طريقه و آن آئين مي‌نمود و كه رفع شكوك و شبهات او مي‌نمود و كه او را بطريقه مستقيمه دلالت ميكرد هرگاه اختيار ديني نميكرد و ميگفت بارالها نظر كردم در ارباب اديان كل ايشان را مختلف و متشتت يافتم و طريق مستقيمي كه بآن ثابت باشند ايشانرا ثابت نيافتم طوري چنين ميگفتند و طوري بعكس آن من يقين كردم كه ايشان بر دين تو نيستند چه اگر بودند تو ايشان را گمراه نمي‌خواستي هرائينه علَم هدايتي براي ايشان نصب مي‌نمودي و ايشان را بطريق حق دلالت ميكردي و از اختلاف باز ميداشتي و ترا اجلّ از آن ميدانستم كه خلق را خلق بكني و پيغمبري بر ايشان مبعوث كني و پس از آن پيغمبر اختلاف عظيم در دين آن پيغمبر واقع شود كه اكثر از راه جهل و قصور و عدم معرفت بود و حافظي از براي شريعت آن پيغمبر در ميان امتش قرار ندهي كه رفع اختلاف ايشان نموده تمامي امت را بر محجّه واضحه و طريقه لايحه حق نگاه دارد چون اديان اين زمان را چنين يافتم و اهل آن ادعا ميكردند كه بعد از پيغمبر ما حافظي براي شريعتش نمي‌باشد من اعتقاد بآن دين نكردم و بآن پيغمبر ايمان نياوردم ، چه ترا اجلّ از اين ميدانستم پس چنين شخص كه حافظي براي دين خود قرار ندهد از جانب تو ندانستم آيا همچو ميداني كه حق تعالي او را با وجود اين عقاب كند و عذاب نمايد كه چرا چنين ديني را اختيار نكردي ، حاشا و كلا و هرگاه چنين بود حق از باطل جدا نشود و صحيح از سقيم امتياز نيابد و معاند با مقر ممتاز نگردند و واقع ميشود مفسدِها و آراء فاسده و اقوال واهيه و اعتقادات باطله و كسي را نيست ابطال ديگري [ص 59] الحاصل قبايح و شنايع اين عمل لا يعد و لا يحصي است براي عاقل همين اشاره كفايت ميكند پس جائز نيست قول باينكه حق تعالي اختلاف را از ميان برنداشته مردم را بر گمراهي و ضلالت مقيم سازد هرگاه نقض كني بطريقه شيعه كه ايشان بر وجود حافظ شريعت بعد از رسول قائلند لكن در اين زمان آن حافظ را غايب ميدانند و از آن منتفع نشوند پس بر مذهب ايشان نيز لازم آيد كه حق تعالي خلق را در ضلالت واگذارد جواب گويم من الآن اختيار مذهبي نكرده‌ام و مذهب شيعه را الي الآن اقرار نكرده‌ام تا تو بر من نقض كني بلي بر ايشان نيز وارد آيد و ما از ايشان خواهيم سؤال نمود شايد جوابي شافي داشته باشند لكن الآن ما را كلام با شما است اي جماعت اهل سنت و جماعت و اغماض از مذاهب ديگر پس باطل شد شق ثاني از ترديد كه لازم نيست بر حق تعالي رفع اختلاف امت و ابقاي ايشان بر جاده ضلالت و هرگاه بگوئي كه بر حق تعالي لازم است كه رفع اين اختلاف نمايد بنصب حافظي از براي شريعت آن پيغمبر پرسم كه آن حافظ قلبش و باطنش آيا واجب است كه مصفا از كدورات معاصي و رذايل و ممتنع باشد از دخول شياطين جن و انس يا آنكه با وجود معاصي و فعل قبايح و رذايل جائز است كه او را حافظ شريعت قرار دهد هرگاه گوئي كه با وجود معاصي و فرض آن در حقش جائز است كه او را حافظ شرع شريف قرار دهند ، دروغ گفتي و فاسد كردي رأي خود را زيرا كه بعد از پيغمبر آن حافظ حكم همان پيغمبر را دارد بالنسبه بامتش پس اگر جائز باشد بر او خطا و معصيت و سهو و نسيان پس وثوق نماند رعيت را بر آنچه او خبر ميدهد از جانب پيغمبر و احتمال خطا و كذب العياذ بالله يا سهو و نسيان در او ميدهند پس در مرحله يقين ثابت نخواهند ماند پس اختلاف از ميانه رفع گردد [ص 60] و عمل بمظنه پيش آيد و آن قبح است عقلا و نقلا چگونه رياست عامه نبوت را حامل شود و مسلط بر دماء و فروج و اموال خلايق شود كسي كه ميل بنفس نمايد و شيطان را بر او دست باشد نمي‌ترسي از چنين كسي كه جلب نفع بسوي خود نمايد و در مقام اجحاف و ظلم درآيد هر چند خفي باشد بالجمله وثوق بحقيّت جميع آنچه خبر ميدهد از پيغمبرش نمي‌ماند پس نصب حافظ سودي براي رفع اختلاف نكرد و شخص در دين خود قاطع نگرديد و تزلزل با ثبات دين كه مطلوب حق است منافات دارد و اين بي‌ثباتي از جانب حق باشد نه از جانب خلق چه خلق را ميرسيد كه بگويند بارالها اگر تو براي ما حافظي معصوم و مطهّر از ذنوب قرار ميدادي كه ما بر قولش قطع هم‌ميرسانيديم هرائينه ترا براستي عبادت مي‌نموديم لكن الآن پيوسته در عبادت خود متزلزل و در مقام ظنّ و تخمين سرگردان خداوندا ما را در مرحله قطع و يقين برسان آيا اين دعا صحيح است يا نيست اگر گوئي نيست مكابره كرده‌اي زيرا كه مانع اقوي نيست اگر گوئي هست پس چگونه حق تعالي ايشان را در مرحله يقين برساند كشف حقيقت از قلوب جملگي كردن محال بحسب اسباب ، پس واجب شد كه آن حافظ شريعت آن پيغمبر را معصوم و مطهر از جميع معاصي و رذايل و نكبات نمايد كه در نزد قولش در مقام يقين باشند پس اگر در مرحله يقين نرسند از جانب حق نيست بلكه از جانب خود و تقصير خويشتن است چنانكه بعد انشاء الله تعالي ذكر خواهد شد پس ببرهان ثابت شد كه جائز نيست كه حافظ شريعت آن پيغمبر عاصي و جائز الخطا باشد و هرگاه بگوئي كه واجب است كه معصوم و مطهر باشد چون پيغمبر از جميع كدورات معاصي تا صدق حقيقي كونوا مع الصادقين صادق باشد [ص 61] پس پرسم كه آيا كه تعيين ميكند آن حافظ شريعت پيغمبر را آيا پيغمبر باذن حق تعالي تعيين ميكند يا اينكه خلق بعد از پيغمبر جمع شوند و تعيين حافظ شريعت نمايند اگر گوئي كه خلق جمع شوند و تعيين حافظ شريعت آن پيغمبر نمايند ، دروغ گفتي و به صواب تكلم ننمودي زيرا كه حافظ آن شريعت بايست كه در نزد آن پيغمبر پرورش يافته تا تمامي علوم كه از جانب حق تعالي باو ميرسد بآن حافظ القا كند و تعليم نمايد و از خدا مسئلت نمايد كه او را محافظت كند از نسيان و سهو چه جبرئيل جز به پيغمبر نازل نشود و آنكه حافظ شريعت پيغمبر است هرگاه بيگانه باشد چگونه تواند احاطه بعلم آن پيغمبر كند تا بعد از او مثل او باشد در اظهار معجزات و خوارق عادات و اثبات حكمي و نفي حكمي و حدوث واقعه‌اي و امثال ذلك ، بالجمله چنانكه پيغمبر بايد از خداي تعالي بواسطه ملك جميع احكام و علوم متعلقه بخلق را اخذ نمايد آن حافظ نيز جميع علوم متعلقه بخلق را بايست از پيغمبر اخذ كند و الا حافظ شريعت آن پيغمبر نباشد هرگاه ملك و جبرئيل بر او نازل شود مر احكام متعلقه بامت او پيغمبري خواهد بود مثل او و صور اين مقام خارج از ما نحن فيه است و همچنين ما عصمت و طهارت باطن و صفاي قلب را شرط در وصي دانستيم چگونه خلق علم بما في الضماير توانند همرسانيد چگونه طهارت باطن را عالم توانند شد و حسن ظاهر كاشف از طهارت باطن نيست چه بسيار خوش‌ظاهر است كه بدباطن است و اگر هم بتحكم و تكلف شود افاده ظن و گمان ميكند نه افاده قطع كه مطلوب حق است از خلق و غرض است از نصب انبيا و مرسلين و دلايل واضحه در ارشاد بسوي يقين چگونه خلق حقايق و اسرار باطني شخص را مطلع ميشوند هر چند صدهزار نفر جمع شوند زيرا كه [ص 62] ايشان نمي‌بينند مگر ظاهر صورت را و مطلع نيستند بر حقيقت باطن و اجتماع ايشان هرگاه بر حكم و طهارت باطن باشد بدون استناد به نصي و خبري البته قبول نخواهد شد مثل اجتماع كل ناس بر اينكه ما در شب تاريك بسيار تاريك بچشم خود فلان چيز ديديم ما و اين اجماع هرگاه تحققش فرض شود هرگز مقبول نيست بخلاف اينكه اگر اجماع كنند كه ما شنيديم از پيغمبري يا از كسي كه باعتبار قرب نزد حق تعالي در ظلمت شب ببيند آنچه را كه در روز ميبيند البته قبول ميكنيم و همچنين است در اين مقام زيرا كه باطن ناس در نزد عوام و خواص همچو شب مظلم است بالنسبه به روز روشن پس چگونه اجماع بر حسن ظاهر احوال دليل بر عصمت باطن خواهد بود بلي هرگاه اجماع منعقد شود كه اين شخص در تمامي احوال و اقوال و بيان اعتقادات از اول عمر ما الي زمانهم در حالي از احوالش در خلوات و در دقايق ساعات معصيتي مشاهده نكرده‌ايم نه صغيره و نه كبيره علم بمعصوميتش آن زمان بحسب عادت هم‌ميرسد و مِن بعد افاده قطع كه سادّ جميع احتمالات باشد نميكند با اينكه چنين اجماعي انعقادش محال است بالجمله خلق مطلع بر باطن امر نيستند و حال آنكه حافظ شريعت بايست در باطن امر معصوم باشد و تربيت نزد پيغمبر يافته باشد و تعليم علوم خود را باو نموده باشد تا محتاج به علوم رعيت و امت نباشد و اين تعيين چگونه خلق را ميسّر است و هرگاه بگوئي كه خليفه و وصي و حافظ شريعتِ رسول بايست از جانب خود منصوب شود باذن الله تعالي ، پس قبول ميكنيم و صحيح ميدانيم و ميپذيرم چنانكه حق است مطابق واقع لكن باقرار باين كلمات باطل ميشود قول شما اي اهل سنت و جماعت كه عصمت را در امام شرط نميدانيد و به نائب رسول الله و خليفة الله و حجة الله في الارض را تجويز [ص 63] معصيت و خطا و كذب العياذ بالله ميكنيد و هر سلطاني كه بزور و افترا مسلط شود و ظلم و تعدي از حد گذراند و شراب‌خوار و قمارباز و سامع غنا و عود و طنبور همچون خلفاي بني‌اميه و بني‌العباس را اولوا الامر ميدانيد و باين خود را از اهل حق ميشماريد و حق را بآن عبادت ميكنيد بدانيد كه معصيت از جانب شيطان است و خود بآن اقرار داريد و طاعت و عبادت و ترك معصيت از جانب رحمان خداوند منّان پس در حال معصيت و وقت معصيت شخص خليفه شيطان است نه خليفه رحمان چه حق تعالي هرگز معصيت را دوست ندارد و خليفه او خليفه شيطان نخواهد بود و آنكس كه معصيت كند خليفه شيطان است پس خلفاي شما كه معصيت ميكنند باقرار خود خلفاي شيطان ميباشند نه خلفاي رحمان لانّ مَن استمع الي ناطقٍ فقد عَبَدَه فان كان الناطق ينطق عن الله فقد عَبَدَ الله و ان كان ينطق عن الشيطان فقد عَبَدَ الشيطان و در قرآن شما است الم‌اعهد اليكم يا بني آدم اَلّاتعبدوا الشيطان انه لكم عدوّ مبين پس بيان كرده كه هر كس كه اطاعت شيطان كند او را پرستيده است و شيطان معبود او است پس هر عاصي در حال معصيتْ معبودش شيطان است بنص قرآن و بدليل عقل چه آن مرضيّ رحمان نيست و از آن نهي فرموده و مرضي شيطان است پس اگر شيطان را بر رحمان ترجيح نميداد چگونه آن عمل كه مرضيّ رحمان نيست بعمل مي‌آورد زيرا كه بلاشك كسي شيطان را بعنوان معبود عبادت نكرده و همچنين در قرآن است افرأيت من اتّخذ الٰهه هويٰه پس هر كه معصيت ميكند خواهش نفس او معبود و خداي او است پس چگونه تجويز ميكنيد اي اهل سنت و جماعت كه خليفه خدا و صاحب امر باشد كسي كه شيطان را عبادت كند و از رحمان اعراض كند پس خليفه عاصي خليفه شيطان است پس چه نسبت خواهد بود شما [ص 64] را با كساني كه اصلا و قطعا معصيت را در حق خلفاء الله تجويز نميكنند و وجود عصيان را قادح در خلافتش ميدانند آيا آنها حق مي‌پرستند يا شماها فايّ الفريقين احقّ بالامن ان كنتم تعلمون و همچنين باطل شد قول شما كه نصب امام را از جانب پيغمبر لازم نميدانيد و بيان رسول را واجب نميدانيد و ميگوئيد كه خلق نصب امام مي‌تواند كرد و فرق نگذاشتيد ميانه نصب رسول با نصب خلق بلكه نصب خلق را مقدم داشتيد بر نصب رسول با عبادتش اصنام را و ارتكابش اوثان را و سيعلم الذين ظلموا ايّ منقلب ينقلبون و همچنين جائز دانستيد كه حجت خدا در زمين نباشد و خلق در ضلالت و گمراهي باشند و مبيّن شريعتي در ميان نباشد چند نفر ضالّ بصورت علم را مبيّن اختلاف دانستيد با اختلاف خودشان و بحديث اختلاف امتي رحمة كه با فرض صحّت آن مراد تردد كردن امت است نزد پيغمبر و نزد اوصياء و حفظه شريعت او است بجهت تحصيل مسائل دينيه و كسب عقايد حقه چنانكه حق تعالي ( ميفرمايد ظ ) فلولانفر من كل فرقة منهم طائفة ليتفقهوا في الدين و لينذروا قومهم اذا رجعوا اليهم لعلهم يحذرون متمسك گشتيد و آن را حمل باختلاف و تعارض و تناقض نموديد و بالجمله هر چه در شما تأمل نمودم و در امر شما نيكو تفكر كردم شما را بر جاده مستقيمه بر نهج هدايت نيافتم و اساس شما را مبني بر ظن و تخمين و خرص و هوا و هوس مشاهده نمودم و قطع دارم كه حق تعالي را باين نهج پرستيدن نشايد و چنين دين و آئين اختيار كردن نبايد پس كلام قطع كنم و بر سر مطلب آيم پس ميگويم چون ثابت و محقق شد كه احكام الهيه تكليفيه كه سبب اتصال بسعادت ابدي و فوز سرمدي است منوط و موقوف است بر اخذش از پيغمبر يا وصي آن پيغمبر يا وصي وصيش بشرايط مذكوره [ص 65] پس اجتهاد كه استفراغ وسع است در تحصيل حكم ظني و قياس و رأي و استحسان در دين پيغمبر براي چه موضوع شده و داعي بر آن چيست .