خداوندا اجابت كُنِ سائلان طالبان ، فريادرس بيكسان بيدادرسان ، اهل توحيد را بخود رهي و از همه رهائي ده ، از نور خويش بدلهاي ايشان آگاهي ده كه جز تو در خود نبينند ، من عرف نفسه فقد عرف ربه ، و غيرت در اين نگارش نقشي نخوانند ، أيكون لغيرك من الظهور ما ليس لك ، چون توئي ديگر كس چه كس ، ماذا فقد مَن وجدك ، و چون نهاي از ديگر نفسها كجا حاصل همنفَس ، و ما الذي وجد من فقدك ، چه جمله ز تو بسته بتو وابسته ، كل شئ سواك قام بامرك ، و همگي با همه آميختگي از هم گسسته ، الا كل شئ ماخلا الله باطل ، از ليس به اَيس آمده ليس صرفند ، و هل يكون ثمة شئ فيكون الله اكبر منه ، وين طرفه كه ليس و ايس با هم يك حرفند ، و من كل شئ خلقنا زوجين ، پس بفضلت از ليسشان بأيسشان رسان ، و لا وسيلة لنا اليك الا بك ، و در آن ايس ليس محضشان گردان ، الدال دنوّه من الخالق بلا كيف و لا اشارة ، چون بخويشتن خويشتن را بجاهلان نمودي ، يا مَن دلّ علي ذاته بذاته ، و بايشان براي ايشان تجلي فرمودي ، بل تجلّٰي لها بها ، و از ايشان بايشان خويش را پنهان نمودي ، و بها امتنع منها ، و از حقايق ايشان بمجازيت از حقيقت پرده پوشانيدي ، ليس بينه و بين خلقه حجاب غير خلقه احتجب بغير حجاب محجوب و استتر بغير ستر مستور ، پس از نقل و ارتجال و اشتراك و مجاز [ص 3] خلاصشان گردان ، اللهم اشغلنا بذكرك عن كلما سواك ، و از تصاريف كلمات بماضي و استقبال باصل واحد ملحقشان كن ، اللهم عرّفني نفسك ، چه جز تو غير از مني نه ، حقٌ و خلقٌ ، و اين مني را در عين مني هيچ بهي نه ، و كلما دون عرشك الي قرار ارضك السابعة السفلي باطل مضمحل ، از بيانت بدايع معاني از الفاظ و حروف كونيه مستنطق ، خلق الانسان علّمه البيان ، و بي معاني بيانت تمامي ابواب نحو صرف حقايق بي منطق ، يا جابر عليك بالبيان و المعاني ، پس از غلغله پر زلزله كثرات به خلوتخانه توحيد مأوايشان ده ، قل هو الله احد ، پس بجانب سرّ غايب در بسم الله الرحمن الرحيم راهشان ده ، انّ اسم الاعظم اقرب الي البسملة من سواد العين الي بياضه ، اگر تو دست نگيري بكه روي آورند ، رأيت ان طلب المحتاج الي المحتاج سفه من رأيه و ضلّة من عقله ، اگر تو پناه ندهي بكه پناه برند ، خاب الوافدون علي غيرك ، پرده مجاز از روي حقيقت بردار ، و اقشع عن بصائرنا ظلمة الارتياب ، پس جمله را از ظلمتكده جهل برون آر ، و اكشف عن قلوبنا اغشية المرية و الحجاب ، بحق آن سيّد و سرور كه سالار سالاران كشور آفرينش ، لولاك لولاك لماخلقت الافلاك ، و سر سرداران عساكر دانش و بينش ، ان الملائكة انما اهتدوا بنا انّي كنت اول من اجاب ربي ، چهار علّت در سه تقويم وجودات كونيه ، و لقد آتيناك سبعا من المثاني ، چهار عنصر در سه اكوان تعيّنات امكانيه ، و القرآن العظيم ، قدس قدوس مالي تمامي اراضي نفوس ، الذي ملأ الدهر قدسه ، نور رباني منبسط هر منبسط و عبوس ، مثل نوره كمشكوة ، از جرعه فيضش كل موجودات سرخوش ، فاستنطقه ثم قال له اقبل فاقبل ، و جمال با كمالش چون نور ذو الجلال بلكه عين وجه لايزال زهي زيبا و دلكش ، اللهم اني اسئلك من بهائك بابهاه و كلّ بهائك بهي ، از جامِ مالامال محبتش تمامي كائنات مست [ص 4] و لايعقل ، اسئلك بنورك الذي قد خرّ من فزعه طور سيناء ، و از پرتو حسن لايزالش كل خلق را پاي در گل ، اللهم اني اسئلك من جمالك باجمله ، اعني ثاني ظهور احد متنزل در ظهورات ميمي احمد و به بيان توضيحي و وصف ترشيحي محمد روحي فداه سرمد الابد صلواتك عليه و آله ،
ز احمد تا احد يك ميم فرقست جهاني اندر آن يك ميم غرقست
و بحق اولاد ابرار و سلاله اخيار آن بزرگوار زبده ابرار كه در گلبن وجود از زلال جويبار آن اصل و اسطقس بود ، و كان و معدن جود سر از گريبان وجود درآورده ، انا من محمد كالضوء من الضوء ، پس در كل بعد از تحقق بشهود نمود عيني آن نمود نموديان چهره گشود ، كلنّا محمد اولنا محمد و آخرنا محمد و اوسطنا محمد (ص) ، پس ظهور چهار در سه در دو مرحله وجود در آن حقايق مقدسه و ذوات مطهره و منوره ديدار نمود ، پس منازل نورانيه قمر لوجه الله الوهّاب الجواد ذو الايادي از حجاب خفا چهره مقصود گشود ، صراط عليّ حق نمسكه ، پس حق سبحانه و تعالي كلام واجب الاذعان بآن افتتاح فرمود ، الم ذلك الكتاب لا ريب فيه ، كور و كر جماعتي كه ديده بصيرتشان از اين نور بينور و از اين صيحه دائمه من اول الوجود الي الابد كه از هاتف غيبي و منادي لاريبي بصوت فصيح من الدرة الي الذرة شنواند اصم و كر ، الا انّ الحق مع عليّ و اصحابه ، اللهم صَلِّ علي عليٍّ و اولاده الطيبين الطاهرين و العن اعدائهم و مخالفيهم و غاصبي حقوقهم و منكريهم الي يوم الدين ابد الآبدين .
اما بعد اي طالب طريق هدايت ، و اي سالك مسالك عنايت ، و اي عارج مدارج درايت ، و اي راقي مراقي فطانت ، و اي صاعد معارج ذكاوت ، بقدم تفكر و دانش مسافتي را قطع فرمودي كه كميت سبكسير بسي از ارباب [ص 5] عقول در آن حيران و خسته و لنگ لنگان ، و به ديده تأمل و بينش به نجم خفي نظاره افكندي كه ديدههاي نظارگيان مقامات عاليه در آن واله و سرگردان ، چه زيبا انديشيدي ، و چه شايسته تفكر فرمودي ، چه دانستي كه اين دار دار امتزاج ، و اين عالم عالم اختلاط و علاج ، حق و باطل با هم مخلوط ، نور و ظلمت بصورت صعود و هبوط ، حق با باطل مماثل ، و باطل با حق مُشاكل ،
در صفاي ظاهر و صورت بهم مانندهاند ليك در معني و باطن فرقها در فرقهاست
اگر نه چنين بودي استنطاق ضماير محال آمدي ، و استظهار سراير را مجالي نبودي ، لو خلص الحق لميخف علي ذي حجي لكنه اخذ من هذا ضغث و من هذا ضغث فامتزجا پس چنين شد ليميز الله الخبيث من الطيب و يجعل الخبيث بعضهم اولياء بعض فيركمه في جهنم ، پس باين علت اهل باطل مستظهر گشته شبهات باطله و كلمات مزخرفه مموّهه كه بصورت مانند و مشاكل حق است كشجرةٍ طيّبة اصلها ثابت و شجرة خبيثة اجتثت من فوق الارض ، بضعفاي از اهل حق القا مينمايند تا جمله را خود جنس خويشان نموده تا مصدوقه انّ الشيطان يدعوكم الي عذاب السعير ، چهرهها گشايد چه ايشان از اين سرّ حقيقي غافل و از اين تشاكل و تماثل صوري و وهمهاي شيطاني ذاهل ، آن را حق پنداشته رشته نازك اتصال ايشان بحبل المتين دين و عروة الوثقي اميرالمؤمنين عليه السلام بكزلك اين اوهام خياليه باطله اوهن من بيت العنكبوت قطع گردد ، ناريان مر ناريان را جاذبند ، پس در اين حالت واجب و لازم است كه هرگاه خود نتوانند دفع آن اوهام نمايند بجماعت اقوياء علماء كه اركان دين و نواب ائمه طاهرينند اعني تاجداران ديهيمِ و جعلنا بينهم و بين القري التي باركنا فيها قريً ظاهرة و قدرّنا فيها السير سيروا [ص 6] فيها ليالي و اياما آمنين ، و كشورگشايان مملكتِ انظروا الي رجلٍ روٰي حديثنا و نظر في حلالنا و حرامنا و عَرَفَ احكامنا فانّٖي قد جعلتُه عليكم حاكما و الرادّ عليه كالرادّ عليَّ و الرادّ عليَّ علي حدّ الشرك بالله ، و شهسواران ميدانِ هُم حجتي عليكم و انا حجة الله علي الخلق ، و نامداران جولانگه فاسئلوا اهل الذكر ان كنتم لاتعلمون ، و سروران مسندنشينانِ مدادُ العلماء خيرٌ من دماء الشهداء ، و يكهتازان معركه نومُ العالم افضل من عبادة العابد ، شهرياران مملكتِ العلماءُ خلفاء الله في الارض ، سؤال نمايند كه تا ايشان بحول و قوه ملك منّان بشُهُب براهين قاطعه و سهام ادله ساطعه كه بيّنات و زبُر اين امت مرحومه است قلع و قمع شياطين اوهام آن نااهلان كه بجهت استراق سمع بسماء حقيقتِ اهل ايمان نزديك شده بودند فرمايند ، و باقتدار رشد و هدايت آن ضعيفان را در حصن حصين دلايل واضحه و مواعظ حسنه متحصن نموده از شرّ دشمنان دين و معاندان خاندان اميرالمؤمنين عليه السلام مصون و محروس دارند ، كما قال مولينا جعفر بن محمد الصادق عليهما السلام علماء شيعتنا مرابطون في الثغر الذي يلي ابليس و عفاريته يمنعونهم عن الخروج علي ضعفاء شيعتنا و عن ان يتسلّط عليهم ابليس و شيعته النواصب الا فمن انتصب لذلك من شيعتنا كان افضل ممن جاهد الروم و الترك و الخزر الفالف مرّة لانه يدفع عن اديان شيعتنا و ديننا و ذلك يدفع عن ابدانهم ه ، و قال مولينا موسي بن جعفر عليهما السلام فقيهٌ واحد ينقذ يتيما من ايتامنا المنقطعين عنّا و عن مشاهدتنا بتعليم ما هو محتاج اليه اشدّ علي ابليس من الف عابد الحديث ، و اين بيبضاعت قليل الاستطاعة را اعني محمدكاظم بن محمدقاسم العلوي الفاطمي الحسيني الموسوي العربي نسبا و المدني اصلا و الرشتي مولدا [ص 7] و الكربلائي مسكنا از آنان انگاشتي و آن سراب را آب پنداشتي و از شبهاتي كه فرق باطله چون صوفي و آتشپرست و سني و طائفه خودپرست ، شبكه ضعفاي حقپرست نمودهاند ، باين ضعيف القا فرمودي كه شايد بقوت علم و ايقان و معرفت و ايمان تار و پود شباك آن نااهلان را از هم گسلم هر چند اين قصير الباع را آن يد طولا كه بآن مقام اعلي تطاول نمايد نيست لكن چون ظن شما باين سر تا پا بد ، خوب است پس حق تعالي انشاء الله تعالي شما را از ادراك مأمول و اتصال بمسئول خود محروم نخواهد نمود ، فانّ مَن ظنَّ بحجرٍ خيرا القي اللهُ الحقَّ به اليه ، و اين فقير داعي معتذرم بسوي شما از بسط مقال و تطويل كلام بجهت موانع و عروض عوارض كه از آنها كثرت اشتغال و اختلال بال و ناخوشي حال و مرض مانع از استقامت احوال و بمدلولِ الميسورُ لايسقط بالمعسور و ما لايدرك كله لايترك كله ، آنچه محتاج اليه در مقال است حسب سؤال بعرض اخوان اهل حال ميرسانم هرگاه قبول آمد فنعم المراد و الا با وجود اين موانع انسان مساوق نسيان و قابل خطا و زياده و نقصان است لكن چون تمسّك تام بحبل المتين عام و الحمد لله الملك العلّام براي اين داعي ثابت است اميدوارم كه از خطا محفوظ سيما در اين مقامات دارند و لا حول و لا قوة الا بالله العلي العظيم و اكنون سؤال سائل را چون متن قرار ميدهم و جواب را چون شرح چنانكه عادت حقير است در اجوبه مسائل تا انطباق هر جواب بسؤالش ظاهر و هويدا گردد .
سؤال اول آنكه خلق ممكن آيا داخل در حق است يا خارج ، در صورت دخول بچه نحو از آن است و چگونه جمع ميشود با وحدت حقيقيه و ذاتيه كه بوجهي شائبهاي از كثرت در او نباشد و در صورت خروج آيا مناسب است با حق يا [ص 8] مباين و در صورت مناسبت بچه نحو از آن است و چگونه جمع ميشود با قوله تعالي و ليس كمثله شئ و در صورت مباينت چگونه خلق از او صادر ميشوند و حال آنكه مباين از شئ از آن صادر نشود چنانكه تبريد از آتش و تسخين از ماء است و امثال اينها .
الجواب - بدانكه حق تعالي جلّت عظمته و عمّت رحمته و تقدّست اسمائه نه داخل در خلق است و نه خارج از آن و نه مناسب ممكن است و نه مباين آن كما قال مولينا اميرالمؤمنين عليه السلام داخلٌ في الاشياء لا كدخول شئ في شئ و خارجٌ عنها لا كخروج شئ عن شئ و قال ايضا عليه السلام ليس بينه و بين خلقه بينونة عزلةٍ بل بينونة صفة ، و قال الشاعر و لنعم ما قال :
نيست حدي و نشاني كردگار پاك را نه برون از ما و نه با ما و نه بي ماستي
در هويت نيست نه نفي و نه ايجاب و نه سلب ز آنكه از اينها همه آن بيگمان بالاستي
و توضيح اين جمله اين است كه هرگاه حق تعالي داخل باشد در خلق يا عين خلق باشد يا جزء خلق يا عرض لازم هر چند ثالث دخول بر آن اطلاق نميشود يا مظروف باشد و اين همه شقوق باطل است و اعتقاد بآن كفر است ،
اما شق اول لازم ميآيد بطلان عذاب و عقاب و انبيا و رسل و حشر و نشر و نبي و امّت چه آن از كمال سفاهت و غايت دنائت است اگر گويند كه از كمال كامل است كه بهر صورت ظاهر شود جواب گوئيم كه اين نه از كمال كامل است علي الاطلاق سيما مصوّر شدن بصور قبيحه خسيسه چون خوك و سگ و عذره و طعام و امثال اينها زيرا كه محال است مصوّر شدن شئ [ص 9] بصورت مگر اينكه ميانه آن شئ و آن صورت مناسبتي باشد و الا لازم ميآيد كه هر چيزي صورت هر چيزي تواند گرفت و آن بالبديهه باطل است و اين حكم دخلي بكمال و نقص ندارد و همچنين واجب است كه در آن شئ صلوح و قبول تشكل باشكال مختلفه باشد و الا تشكل محال است آيا نبيني واحد را كه قبل از اثنين و ثلث و مازاد در او صلوح و ذكر جميع اعداد است چه نصف اثنين و ثلث ثلثه و ربع اربعه و خمس خمسه و سدس سته و سبع سبعه و ثمن ثمانيه و تسع تسعه و عشر عشره و بر اين قياس الي غير النهاية و هرگاه قبول و صلوح را قبول نكني و معذلك تشكل را قائل باشي اجتماع نقيضين لازم آوردي بجهت اينكه عدم قبول مستلزم عدم مقبول است و وجود مقبول يعني صورت و شكل مستلزم وجود قبول پس موجود شد آنچه كه فرض عدمش شده بود در حال وجودش و اين را هر عاقلي باطل ميداند چون صلوح و قبول و ذكر جميع صور در شئ واحد مصوّر بصور عديده واجب شد ، پس ميگوئيم كه اين موجودات هرگاه با عين ذات واجب سبحانه و تعالي باشند سؤال ميكنم كه با اين كثرات عين ذات حق است يا اينكه ذات واجب تعالي واحد است مصوّر باين صور مختلفه ، اگر گوئي كه با اين كثرات عين ذات واجب است پس توحيد باطل باشد با اين كثرات و اختلافات و تناقضات و تباينات و تدافع بعضي با بعضي و فقر و احتياج و تركيب و امثال اينها از امور مانعه از توحيد و وحدت و منافات دارد با قدم و مستلزم امكان است زيرا كه آنكه وجودش عين ذات او است و از مقتضيات ذات است مختلف و متكثر نشود چه اختلاف مستلزم اعدام است و آن با عينيت وجود منافات دارد و اجتماع نقيضين لازم ميآيد اگر گوئي كه اجتماع نقيضين جائز است در ذات حق تعالي گويم كه نقيضين يا دو امر وجودي ميباشند يا [ص 10] يكي وجودي و ديگري عدمي چنانكه اصطلاح قوم بر آن اطباق يافته ، اگر گويند كه امر وجودي است پس كثرت لازم آمد در ذات واحد حق سبحانه و تعالي پس لازم آيد كه مركب باشد و تركيب مستلزم احتياج است باجزا و احتياج با غناي مطلق كه ملزوم عينيت وجود است جمع نگردد و لازم آيد كه حادث قديم شود يا قديم حادث گردد و اگر گويند كه يكي وجودي و ديگري عدمي جواب گوئيم كه عدم در مرحله ذات حق تعالي راه ندارد و الا لازم ميآيد كه واجب نباشد و وجودش عين ذاتش نباشد اگر گوئي چون اجتماع نقيضين باطل شد پس چه معني دارد قول اميرالمؤمنين عليه السلام قريبٌ في بُعده و بعيد في قربه ظاهرٌ في بطونه و باطن في ظهوره ، چه قرب و بعد و ظهور و بطون نقيض يا لازم نقيض ميباشند جواب ميگوئيم كه آن كلام شريف كنايه و تعبير از كمال حق است وحده لا شريك له نه اثبات امري در ذاتش حاشاه حاشاه عن ذلك و از كلام آن بزرگوار است صلي الله عليه و آله كمال التوحيد نفي الصفات عنه الحديث ،
و هرگاه اختيار كني شق دوم را و گوئي كه ذات حق تعالي واحد است مصوّر بصور مختلفه جواب گوئيم كه ما ثابت كرديم كه شئ واحد چون بصور مختلفه درآيد بايد صالح و قابل براي تشكل بآن اشكال باشد و الا تشكّل محال باشد و شكي نيست كه كثرت من حيث هي كثرة نقص است با وجود يكپاره صور ناقصه چون حيوانات و حشرات الارض ، پس سه محذور و كفر لازم ميآيد يكي اينكه در ذات واجب كثرات اعتباريه ذكريه باشد مثل كثرت كه در واحد است چنانكه دانستي از نصف اثنين و ثلث ثلثه و چون كثرتي كه در خشبه قبل از تشكل آن باشكال مختلفه چون باب و بيت و سرير و صنم و ضريح و عمود و امثال ذلك و موحدين [ص 11] تمامي كثرات را بهر نحو از انحاء در مرحله ذات واجب تعالي محال و باطل ميدانند بهمان جهت كه ذكر كردم كه مستلزم تركيب است و آن مستلزم حدوث است و تركيب مطلقا باطل است خواه تركيب فرضي و خواه عقلي و خواه حسّي و دوم اينكه لازم ميآيد كه ذات واجب صالح باشد براي عروض و طريان نقايص و آن با كمال مطلق منافات دارد زيرا كه كمال مطلق آن است كه بوجهي نقص در او نباشد نه من حيث الذات و نه من حيث العروض و الطريان و ناقص خدائي و يگانگي را نشايد و محذور سيم آنكه لازم ميآيد تغيّر در ذات واجب تعالي چه بلاشك حالت اطلاق غير حالت تقيّد است و هر كس كه ادعاي تشكل ذات واحده باشكال مختلفه نمايد و معذلك اين سه وجه را منع كند مكابره كرده عقل خود را و بلاشك از سفها و مجانين است و محجور عليه پس بنا بر اين باطل شد قول بوحدت وجود باين معني پس باطل شد قول آن شاعر :
هر لحظه بشكل آن بت عيار برآمد پيدا و نهان شد
هر دم بلباس ديگر آن يار برآمد گه پير و جوان شد
يوسف شد و از مصر فرستاد قميصي با آن قد رعنا
منصور شد و بر صفت دار برآمد
كه كلام مولوي معنوي است و باطل شد ايضا :
گاه خورشيدي و گه دريا شوي گاه كوه كاف و گه عنقا شوي
از تو اي بينقش ما چندين صور هم مشبّه هم منزّه خيرهسر
جمال يار كه پيوسته بيقرار خود است چه در خفا و چه در جلوه بر قرار خود است [ص 12]
هم اوست عاشق و معشوق و طالب و مطلوب براه خويش نشسته در انتظار خود است
كه آخوند فيض ملا محسن كاشي از آن راضي شده و در كلمات مكنونه بآن استشهاد فرموده و باطل شد مزخرفات سوفسطائيه طايفه ميشومه صوفيه كه در اين مقام گفتهاند چون قول شيخ محييالدين كه پيش ما شيخ مميتالدين است : سبحان من اظهر الاشياء و هو عينها و قوله انا الله بلا انا و قول ابايزيد بسطامي : انا الله الذي لا اله الا انا و ليس في جبّتي سوي الله ، و اقوال آن خبيث كه گفته :
و ما الخلق في التمثال الا كثلجة و انت لها الماء الذي هو نابع
و لكن بذوب الثلج يرفع حكمه و يوضع حكم الماء و الامر واقع
و اين طايفه قائلين باين قولْ سرابي ديدند و آن را آب خيال كردند پس تشنه ماندند ابد الآبدين و هرگز سيراب نشوند مثل الذين كفروا اعمالهم كسراب بقيعة يحسبه الظمآن ماءً حتي اذا جاءه لميجده شيئا و وجد الله عنده فوفيٰه حسابه و الله سريع الحساب ، و فقير حقير انشاء الله تعالي براي شيعيان اميرالمؤمنين عليه السلام حقيقت امر را در اين مسئله و كيفيت گمراه شدن ايشان را بتفصيل در جواب مسائل بعد ذكر خواهم نمود بعون الله و قوته ، پس باطل شد قول باينكه حق تعالي عين خلايق و موجودات ميباشد و همچنين باطل شد ايضا كه حق تعالي جزء موجودات باشد چه جزء يا ماده است يا صورت يا اصل است يا شكل و هيئت و جزء يا جزء ماده است چون سركه و انگبين براي سكنجبين يا جزء صورت است چون خط و سطح و زوايا و امثال اينها و ماده و صورت يا عقليه است چون جنس و فصل يا حسّيه است چون هيولي و صورت باصطلاح قوم و باصطلاح ما ماده وجود است و صورت ماهيت [ص 13] كه هر بسيطي در عالم امكان خالي از اين نيست پس اگر گوئي كه حق تعالي جزء صوري موجودات است جواب گوئيم كه صور موجودات مختلفه است پس ذات حق تعالي مختلف و متكثر گردد و ايضا صورت مستلزم حدود است و آن مستلزم تركيب است و اگر گوئي كه حق تعالي جزء مادي موجودات جواب گوئيم كه ماده مقترن با صورت است و اتفاق جميع عقلا است بلكه از ضروريات عقل است كه اكوان اربعه چون اجتماع و افتراق و حركت و سكون از لوازم حدوث است كه منافي قِدَم است و كلام معجزنظام ولي ملك علّام بر اين معني شاهدي است تام كه و شهادة الاقتران علي الحدث الممتنع من الازل الممتنع من الحدث ، و محذورات سهگانه سابقه عود ميكند .
و اما شق سيم كه عرض لازم باشد نيز باطل است بالضرورة زيرا كه عرض استقلال ندارد مگر بجوهر خود و لازم بملزوم خود پس جوهر و ملزوم از او مستقلتر باشند اجل است حق تعالي كه استقلال شئ از آن بيشتر باشد .
و اما شق چهارم كه دخول حق تعالي در موجودات بطريق ظرف و مظروف باشد پس آن نيز باطل است و الا لازم ميآيد كه ممكن محيط و اوسع از واجب باشد و آن نزد عقلا از اسخف اقوال است .
و اما شق پنجم كه دخول حق تعالي در اشيا همچو دخول مجرد باشد در مادي چون روح در جسم چنانكه بعضي بر آن رفتهاند و خطاب مستطاب حضرت ولايتمآب عليه السلام را من عرف نفسه فقد عرف ربه را بر آن محمول داشتهاند كه چنانچه نفس داخل است در بدن نه مثل دخول اشيا در اشيا حق نيز داخل است باين طريق و ليكن غافل از اينكه دخول [ص 14] نفس در بدن نيز نوعي است از دخول شئ در شئ چه خود شئ است غير از ذات حق و اميرالمؤمنين عليه السلام فرموده داخل في الاشياء لا كدخول شئ في شئ پس شامل دخول نفس در جسد نيز ميباشد قطعا و ايضا لازم ميآيد كثرت جهات مناسبات چه روح تعلق نميگيرد مگر بما يناسب خود از جسد و الا لازم آيد تعلق هر روحي بهر جسدي و آن بديهي البطلان است پس ثابت شد به برهان كه حق تعالي داخل در خلق نيست و همچنين بايد دانست كه خارج نيز نيست بآن طريق كه ما ميدانيم بلكه بنحوي است كه ما نميدانيم زيرا كه خارج از شئ يا مُشابه و مُشاكل او است هرگاه با هم در هيئت و صفت متحد باشند و در ذات و حقيقت مختلف و يا مُماثل او است هرگاه در نوع با هم متحد باشند و در شخص مختلف چون زيد و عمرو يا مجانس او است هرگاه در جنس با هم متحد باشند و در نوع مختلف همچو انسان و فرس و هرگاه بهيچ وجه با هم نسبت نداشته باشند پس ضد باشد و نقيض و مخالف و وجه حصرش آن است كه دو شئ يا عين يكديگرند يا جزء يا خارج و خارج يا با هم مناسبند يا نه ، هرگاه مناسب باشند خالي از اين نيست يا در هيئت و شكل است يا در حقيقت و ذات و مناسبت ذاتي نيز خالي از اين نيست يا در نوع است يا در جنس پس اگر مناسبت در كيف است آن دو شئ را مشابه گويند و اگر در نوع است آن را مماثل گويند و اگر در جنس است آن را مجانس گويند و بر اين جمله در عرف و لغت مشابه و مماثل مطلق اطلاق كنند و در نزد وحدت اطلاق فرقي نگذارند بلي هرگاه در عبارتي اين جمله عبارات يكجا مذكور گردد چون مشابه و مماثل و مجانس اين فرق را اعتبار نمايند و اين محض اصطلاح قوم است و در اخبار و آيات اين قاعده مرعي نيست و ما چونكه [ص 15] انواع مناسبات مختلف بود اين كلمات را ايراد نموديم الحاصل و اگر هيچ مناسبت ميانه دو شئ يا اشياء بوجهي من الوجوه نباشد آن خالي از اين نيست يا با هم گاهي مجتمع ميشوند يا نميشوند هرگز ، پس اگر جمع نشوند خالي از اين نيست يا مرتفع ميشوند يا مرتفع نيز نميشوند پس اگر مجتمع و مرتفع نباشند آن را نقيضين گويند مثل وجود و عدم و انسان و لا انسان و زيد و لا زيد و هرگاه مرتفع شوند و مجتمع نشوند آن دو را ضدين گويند مثل سواد و بياض كه محال است اجتماع سواد و بياض در شئ واحد با صرافت خود و لكن جايز است ارتفاع اين دو مثل صفرة مثلا كه نه سواد است و نه بياض و هرگاه مجتمع شوند گاهي و مرتفع نيز شوند آن دو را متخالفان گويند چون سواد و حلاوة چه ميشود كه يك چيزي هم شيرين باشد هم سياه مثل خرماي سياه و شيرين باشد و سياه نباشد مثل قند مكرر و سياه باشد و شيرين نباشد مثل مشك و امثال اينها چون دانستي اين جمله را پس بدانكه هرگاه فرض كني كه حق تعالي خارج از خلق است پس اگر گوئي كه مناسب و مشابه و مماثل و مجانس خلق است كافر شدي بحكم ليس كمثله شئ و لايشبهه شئ و لايشاركه شئ چه آن مستلزم تركيب است كه مستلزم حدوث است زيرا كه در وجه مناسبت حق با خلق شريك ميباشد پس جهت امتياز ضرور افتد پس مركب از جهت اشتراك و جهت امتياز باشد و اگر گوئي كه حق ضد و نقيض خلق است ايضا كافر شدي زيرا كه ضدي براي حق تعالي نباشد بضرورت اسلام چه اگر خلق ضد خالق بودي از او صادر نتوانستي شدن بلكه از حق چيزي صادر نشدي و اگر گوئي كه متخالف است با خلق گوئيم كه شرط در متخالفان آن است كه گاهي با هم جمع شوند هرگز بر چيزي صدق نكند وجوب و [ص 16] امكان پس نميتوان حكم كرد كه حق تعالي خارج از خلق است زيرا كه جايز نيست حكم باينكه حق تعالي داخل در خلق است و خروج فرع دخول است هر چند بر فرض و اعتبار و صلوح ، بلي بايست اعتقاد كنند مكلفين كه حق تعالي غير خلق است و بوجهي تصادق ميانه ايشان نيست ابدا ابدا لكن كيفيت اين غيريت معلوم نيست زيرا كه مخلوق ادراك نكند مگر مخلوق را هر چه گويد و شنود و فهمد و ادراك كند كلا خلق است چنانكه اميرالمؤمنين عليه السلام ميفرمايد انما تحدّ الادوات انفسها و تشير الآلات الي نظايرها پس بر ما لازم است كه حكم كنيم كه حق غير خلق است چنانكه حضرت امام رضا عليه السلام ميفرمايد كنهه تفريق بينه و بين خلقه و ليكن كيفيت اين غيريت بر خلق مخفي است و باين جهت است كه حضرت اميرالمؤمنين عليه السلام در حديث سابق فرموده خارج عن الاشياء لا كخروج شئ عن شئ پس اگر خواهي كه موحّد باشي جميع صفات خلق و افعال و احوال امكان را از حق تعالي سلب كن و في الحقيقة صفات سلبيه نيست مگر سلب جميع احوال امكان و آن منحصر بهفت نيست بلكه الي غير النهاية است پس جايز نباشد براي تو كه بگوئي كه حق داخل در خلق است الا بمعني آنكه موجد او است و بس نه مثل دخول شئ در شئ چنانكه حضرت فرموده داخل في الاشياء لا كدخول شئ في شئ زيرا كه دخول مستلزم اقتران است و آن مستلزم حدوث است ،
در اين مجلس كه چون بزم تجلّٰي است سخن دارم ولي ناگفتن اولي است
و اما جواب سؤال اينكه خلق داخل در حق است حاشا و كلا اين قول كفر است و اعتقاد اين باطل است زيرا كه اگر بطريق ظرف و مظروف است مثل آب در كوزه كه ذات واجب تعالي ظرف باشد از براي ممكن آن [ص 17] بالبديهه باطل است و مستلزم مفاسد و محذورات غير متناهيه و از آنجمله آن است كه لازم ميآيد كه محل حوادث باشد و لازم ميآيد كه صمد نباشد بجهت تخلل حدوث در قدم و امكان در ازل و آن ضروري البطلان است ، و اگر دخول خلق در ذات حق بطريق استجنان باشد و كمون و بروز و غيب و ظهور همچو استجنان شجره در نواة و درخت در تخم و كشك و دوغ و ماست و روغن در شير و امثال اينها اين نيز غلط است و باطل چنانكه معتقد جماعتي است چه آن مستلزم تكثر است در ذات حق تعالي و مستلزم تغيير است و زياده و نقصان چه اگر اين خلق ظاهر همان غايب در ذات بود اولا پس بلاشك سبب ظهور اين جمله تغيّر در ذات لازم آمد چنانكه از ظهور شجره تغيّر در تخم بهمميرسد و از ظهور روغن و ماست در شير تغير حاصل شود چگونه جايز باشد تغير در ذات حق تعالي و حال آنكه وجودش عين ذات او است و منتظر شرطي نباشد كه بوجود و عدم آن خلل در مشروط همرسد چنانكه در ساير ممكنات است و هرگاه دخول خلق در حق همچو دخول جزء باشد در كل عيبش بيشتر و فسادش قبيحتر ، چه لازم ميآيد تركيب و همچنين هرگاه چون دخول جنس در نوع و نوع در صنف و صنف در شخص و امثال اينها و فرض دخول خلق در ذات حق بجميع انحايش محال و باطل است چه آن مستلزم مفاسد كثيره كه اقل آن لزوم تكثر در ذات حق تعالي است و تعالي ربّي و تقدّس عن ان يتكثر او يتصور او يتخيل بالاوهام و العقول پس جواب سؤال اين باشد كه خلق داخل در حق نيست بوجهي من الوجوه بلكه خارج است و مدد خارج مناسب با حق نباشد بجميع انواع مناسبت بحكم و ليس كمثله شئ بلكه هر چه در خلق ميبيني از حق سلب كن زيرا كه در امكان نيست مگر فقر و اضطرار و صفات فقير [ص 18] نيز صفات فقر است و حق تعالي غني مطلق است و صفاتش صفات غنا ، فقر و غنا با هم جمع نشود و احدي بر ديگري صدق نكند و هرگز صفت اشرف از ذات موصوف نباشد پس در امكان فرض صفات حق مكن و خدا را از ممكن مطلب و بصفات خلق بحق پي مبر بلكه او را باو بشناس چنانكه فرموده اعرفوا الله بالله و او را بخلقش مشناس و از حكم وجوب تنزه او است از امكان و صفاتش پس صفات خود را از او سلب كن و به نشناختن او را بشناس و لميجعل للخلق طريقا الي معرفته الا بالعجز عن معرفته پس اين قبح عظيم كه دخول امور متكثره باشد در ذات حق كه در نزد ممكن نيز اين نقص است از او سلب كن و همچنين مناسبت فقر با غنا را ، و اما جواب اينكه مباين شئ چگونه از او صادر شود اين است كه هميشه مباينت و غيريت مطلقه ميانه ذات علت و معلولات او است و مفعول هرگز مناسب ذات فاعل نيست بلي مناسبت كه در ايجاد شرط است ميانه فعل فاعل و صفت او است با مفعولش نظر كن در افعال خود كه حق تعالي او را آيت از براي معرفت افعال خود قرار داده چنانكه فرموده سنريهم آياتنا في الآفاق و في انفسهم حتي يتبين لهم انه الحق پس ببين كه چون كتابت نمودي و چيزي نوشتي اصلا و قطعا آن كتابت كه محدث و مصنوع تو است من حيث الهيئة شباهت با ذات تو دارد چه هرگاه خط بسيار خوب باشد هيچ دلالت بر حسن ذات و اعتدال شمايل كاتب نميكند چه بسيار ميشود كه كاتب قبيح الصورة و السيرة خطش بسيار خوب است و همچنين هرگاه خط بسيار بد باشد دلالت بر قبح صورت و سيرت كاتب بوجهي ندارد بلي دلالت بر اعتدال حركت يد و عدم اعتدال آن در صورت حسن و قبح مينمايد ، و اما در اين مقام كلام طويل است و اسرار بيغايت و نهايت در نوشتن درنيايد [ص 19] و اغلب بمشافهة و مشاهدة بايست كه بيان بشود قال الشاعر :
و مستخبر عن سرّ ليلي اجبته بعمياء من ليلي بلا تعيين
يقولون خبّرنا و انت امينها و ما انا ان خبّرتهم بامين
و مجمل كلام آن است كه تمامي موجودات و مخلوقات كائنةً ما كانت و بالغةً ما بلغت مشابه فعل حق تعالي جلت عظمته و او را جهات مناسبت با كل موجودات است و آن است سرّ حديث وارد ملك له رؤس بعدد رؤس الخلايق مما وجد و ما لميوجد الي يوم القيامة و اگر خواهي كه رفع استبعادت شده بديده ببيني كه چگونه مفعول مناسبت با ذات فاعل ندارد بلكه مناسبت با فعل دارد زايد بر آنچه مذكور شد از مثال كتابت پس نظر كن در سراج و تأمل نما كه مؤثر در سراج كه عبارت از شعله باشد و در اشعه كه انوار منبثه از سراج ميباشند امري غير از نار نباشد زيرا كه در سراج نار است و دُهن ، دهن كه فعليت را نشايد پس منحصر بنار باشد و نار جز حرارت و يبوست چيزي نباشد و در حقيقت نار بوجهي نور و ضياء مأخوذ نيست و در حقيقت دهن نيز نور و ضياء بوجهي نباشد پس چون تعلق گرفت نار بدهن نظر كن كه چون اين شعله نوراني حاصل شد كه نه در نار بوده و نه در دهن پس اشعه از شعله حاصل شده جمله را مناسبت است با شعله پس نار احداث كرده شعله را لا من شئ ، يعني نه از نور ديگر نه از ذات خود و نه از غير شعله پس احداث شعله بنفس شعله شده و تمامي اشعه را احداث كرده بشعله پس شعله فعل نار باشد در احداث اشعه و مناسبت اشعه با شعله است نه با نار و شعله متقوّم بنار است كه اگر او نباشد تحقق نپذيرد و ليكن هيچ نسبت از حيثيت نور و ضياء بنار ندارد و دهن نه فاعل است در اشعه بلكه او قابل است [ص 20] و سبب ظهور فعل فاعل همچو ارض كه سبب ظهور نور شمس است نه علت وجود نور شمس لكن دقيق باش و تأمل بسيار كن كه القا كردم بسوي تو از علم مكنون كه لايعلمه الا الراسخون پس بر اين قياس بفهم فعل حق را سبحانه و تعالي كه اينها را آيات براي فعل خود قرار داده و وصف حالي است براي صفات افعال حق چنانكه فرموده و كأين من آية في السموات و الارض يمرّون عليها و هم عنها معرضون و ايضا فرموده و يضرب الله الامثال للناس و مايعقلها الا العالمون پس مگو كه مخلوق را قياس بخالق نتوان كرد بلي قياس بذات خالق نتوان نمود كه آن را حكم وجوب است و اين را حكم امكان لكن فعل حق تعالي و كيفيت ايجادش مثال او در مخلوق است زيرا كه فعل ممكن است ، باين جهت فرموده اميرالمؤمنين عليه السلام فالقي في هويتها مثاله فاظهر عنها افعاله پس بدانكه حق تعالي چون خواست كه ايجاد كند عالم را ايجاد كرد فعل را كه مشيت و اراده و اختراع و ابتداع عبارت از آن است لا من شئ يعني نه از مادهاي و نه از صورتي و نه از جهت مناسبتي و نه از طريق موافقتي زيرا كه دانستي كه نسبت بهر طريق در ذات واجب تعالي ممتنع است پس بآن فعل مطلق و مفعول مطلق احداث كرده كل خلق را و در تمامي مخلوقات جهت مناسبتي با آن فعل واحد ميباشد و آن است مثال واحد در اعداد كه تمامي اعداد از آن ظاهر و هويدا است و او را نسبتي است با كل اعداد به نصفيت و ثلثيت و ربعيت و بر اين قياس ، و اين است معني قول امام بحق ناطق جعفر بن محمد الصادق عليهما السلام خلق الله الاشياء بالمشية و خلق المشية بنفسها پس باين بيان واضح كه نمودم جميع نسبتها را بين حق و خلق سلب كن و مغرور مشو بكلمات واهيه و عبارات مزخرفه بعضي از اهل قصور و تقصير كه نسبت و رابطه ميانه حق و خلق قايل [ص 21] شدهاند جمعي چون نسبت ظل و ذي ظل دانستند و طايفهاي چون نسبت شمس و سراج و اشعه فهميدند و برخي چون مقابل و مرآت و صورت حكم كردند و اشخاصي همچو خروج شجره از تخم و روغن از ماست توهم كردند و پارهاي ديگر تقدّم اعيان قايل شدهاند و جماعتي همچو بحر و موج و مداد و حروف تصور كردند و همه اين كلمات باطله و مزخرفات واهيه و خروج از قاعده مسلمانان و امتزاج واجب با امكان ، والله والله لقد ضلّوا و اضلّوا كثيرا و ضلّوا عن سواء السبيل . حق تعالي اجل است از اينكه بوهم درآيد و بتصور كسي گنجد و تمثال برايش باشد چگونه و حال آنكه در كلام مجيد ميفرمايد و لاتضربوا لله الامثال و الله يعلم و انتم لاتعلمون ، لمؤلفه :
هيچ نسبت خلق را نبود بحق اوست حق و اوست حق اوست حق
او منزّه از صفات و ذات ما او مبرّا از همه حالات ما
نيست ممكن هيچ سالك را وصول در مقام ذات حق اي ذي العقول
سؤال دوم - شيعه اختلاف كردهاند در صفات ثبوتيه حق تعالي بعضي ميگويند حادث است چنانكه در رساله حسنيه است و غيرها و بعضي ميگويند قديم است چنانكه در رساله اساسالايمان و غيرها و بعضي ميگويند همه صفات او عين ذات است .
الجواب - حاشا حاشا از شيعه اثنيعشريه كه اختلاف در دين و طريقه ايشان باشد بخدا قسم كه حق تعالي را عبادت نميكند در روي زمين احدي غير از اين طايفه شريفه و ناجي نيست مگر ايشان چنانكه بعد از اين مذكور خواهد شد انشاء الله تعالي پس چگونه اختلاف در امر ايشان باشد و حق تعالي باختلاف بناحق عبادت كرده نميشود بلي شئ واحد برايش جهات عديده و براي بيانش طرق شتّٰي است كه مآل كل به يك چيز برميگردد [ص 22] و ناقص چون نظر در آن كند اختلاف بنظرش آيد همچو كوران كه اختلاف در فيل كردند پس بدانكه اين اقوال مختلفه يك قول است و جملگي حق است زيرا كه صفات ثبوتيه يعني صفاتي كه از آن تعبير از كمالات باري عزّ اسمه ميشود بر دو قسم است : يكي آنكه پيوسته اثبات آن صفات لازم است و سلب آن محال است در هيچ وقتي از اوقات چون علم و قدرت و سمع و بصر و حيوة و امثال اينها زيرا كه هميشه ميگوئي كه حق تعالي ميداند و نتواني گفت كه وقتي نميداند و هميشه قادر است و توانا و نتواني گفت كه گاهي عاجز و ضعيف است و هميشه سميع و بصير است و نتواني گفت كه گاهي العياذ بالله كور و كر است و هميشه حي و زنده است و نتواني گفت گاهي ميت و مرده است و امثال اينها هر چه از اين قبيل صفات است آن را صفات ذاتيه گويند چه منسوبند بذات حق تعالي و عين ذات اويند كه هرگز از او منفك نشوند و در انفكاك آن كفر لازم ميآيد نعوذ بالله ، دوم آنكه اثبات آن صفات گاهي ميشود و سلب نيز گاهي شود همچو مشية و اراده و خلق و رزق و احيا و اماته زيرا كه گوئي خدا خواست و خدا نخواست چنانكه ميگوئي اين كار كنم ان شاء الله معلوم است كه هنوز مشية تعلق نگرفته است و الا شرط بيمعني خواهد بود و حق تعالي فرموده فان يشأ الله يختم علي قلبك و لو شاء الله لهديٰكم اجمعين و لو شاء الله لجمعكم علي الهدي و در اراده حق تعالي سلب آن فرموده كه لميرد الله ان يطهّر قلوبهم للتقوي و ميگوئي كه خلق كرد زيد را و خلق نكرد فرزند زيد را مثلا و ميگوئي زنده كرد عزير و اصحاب كهف را و زنده نكرده غيرش را و ميگوئي كه روزي داد كسي و روزي نداد ديگري را و بالجمله اين صفات همچنان كه اثبات ميشود همچنين سلب نيز ميشود ، پس اين صفات و امثال اينها را صفات [ص 23] اينها را صفات فعليه گويند زيرا كه منسوب بفعل حق تعالي ميباشند نه بذاتش و الا در صورت سلب و ايجاب تغيّر در ذات حق تعالي لازم آيد بلكه صفات ذاتيه عين ذات حق تعالي است پس در صورت سلب ، سلب ذات لازم آيد و آن بديهي البطلان است پس واجب شد كه اينها صفات فعليه باشند نه صفات ذاتيه و بايد بداني كه صفات حق تعالي عين ذات او است باين معني كه صفت همان ذات است نه اينكه در ذات خدا دو چيز باشد يكي صفت و ديگري ذات ، چه اگر هر دو قديم باشند لازم آيد تكثر در ذات واجب سبحانه و تعالي و اگر صفت حادث باشد لازم آيد كه حق تعالي محل حوادث باشد و اگر هيچ صفت نباشد لازم آيد تعطيل ذات حق تعالي از كمالات پس واجب شد كه ذات واجب تعالي عين كل كمال باشد نه اينكه كمال امري باشد غير ذات حق كه آن كفر است و زندقه پس علم همان ذات است و همان قدرت است و همان حيوة است و همان سمع و بصر است و علم و قدرت در مرحله ذات يك شئ باشند بدون شائبه اختلاف و تكثّر و همچنين سمع عين بصر است و همچنين فرق ميانه مبدء و مشتق نباشد علم بعينه همان عالم است و قدرة همان قادر است و همچنين ساير صفات و همچنين بعكس و همچنين منسوب و منسوب اليه عين يكديگرند در ذات واجب تعالي پس ابد و ابدي و ازل و ازلي همه عبارت از ذات واحده غير مختلفه و غير متعدده باشند و اينها همه بجهت عدم استلزام تكثر است در ذات كه موجب اختلاف و تغيّر و ايتلاف است باين جهت است كه از ائمه ما عليهم السلام مأثور است يسمع بما يبصر به و يبصر بما يسمع به و يعلم بما يقدر عليه الحديث ، بلكه في الحقيقة اثبات صفت مجرد تعبير از كمال است و الا نيست مگر ذات يگانه بيهمتا جلّ و علا بدون اختلاف و تعدّد و تكثّر و صفتي نباشد مگر [ص 24] ذات سبحانه و تعالي و اين است معني كلام معجزنظام وليّ ملك علّام كمال التوحيد نفي الصفات عنه لشهادة كل صفة علي انها غير الموصوف و شهادة كل موصوف علي انه غير الصفة و شهادة الصفة و الموصوف بالاقتران و شهادة الاقتران بالحدث الممتنع من الازل الممتنع من الحدث پس بنا بر اين نيست مگر ذات واحده كامله من جميع الجهات كه چون آثار مختلفه از او مشاهده كرديم اسامي عديده برايش اثبات نموديم و در ذات حق صفتي غير ذات نيست همان ذات است كه از آن گاهي تعبير بكمال مطلق ميكنيم و گاهي بخصوصيات ميپردازيم گوئيم عالم است و علم است و قادر و قدرت است و حي و حيوة است و مراد از كل عبارات شئ واحد است ،
عباراتنا شتّٰي و حسنك واحد و كلٌ الي ذاك الجمال يشير
چون اين مقدمه را دانستي پس بدانكه آنچه در رساله حسنيه است از اينكه صفات ثبوتيه حادث است حق است و مراد از آن صفات ثبوتيه حادثه صفات فعليه است كه اثبات براي حق شود و گاهي نيز از او مسلوب گردد و اين صفات فعل است و فعل و صفات فعل جملگي حادث ميباشند هرگاه بگوئي كه قديم است لازم ميآيد تعدد قدماء و تكثر در ذات واجب تعالي و اين كلام باتفاق عقلا باطل است و در اينكه صفات فعل حادث است احدي را محل تشكيك نيست و عقل و نقل از اخبار و روايات و آيات در اين مقام لايعدّ و لايحصٰي است و بر سبيل اشاره چيزي ذكر شده بآن اكتفا ميشود و الآن اقبال تفصيل براي فقير حقير نيست ، و اما آنچه در رساله اساسالايمان و غيرها است بر اينكه صفات ثبوتيه قديم است حق است و مراد از آن صفات ثبوتيه ذاتيه است چه آن عين ذات است زيرا كه جايز نيست كه بگوئي كه حق تعالي علم نداشته بعد علم [ص 25] حاصل نمود و همچنين قدرت و سمع و بصر و حيوة و غيرش از صفاتي كه سلبش محال است پس بقدم ذات قديم ميباشند و اين كلام منافي آنچه در رساله حسنيه است نيست چه مراد از آن صفات فعليه است و مراد از اين صفات ذاتيه است و هر دو يك اعتقادند ، و اما آنچه كه ميگويند كه صفات عين ذات است حق است زيرا كه مراد از آن صفات ذاتيه است و صفات ذاتيه چنانكه ذكر شد عين ذات واجب است باين معني كه دو امر در آن مرتبه و مقام نيست بلكه امري است واحد و مقامي است غير متعدد وحده لا شريك له و هرگاه كسي بگويد كه براي حق تعالي صفتي نباشد باز حق است چنانكه از كلام اميرالمؤمنين عليه السلام بآن اشاره شده كه كمال التوحيد الحديث ، زيرا كه صفتي و ذاتي نيست تا در مرتبه ذات واجب دو چيز باشد بلكه يكي است پس خلاصه كلام اين شد كه صفات ثبوتيه بر دو قسم است ذاتيه و فعليه ، صفات ذاتيه عين ذات حق است و قديم و صفات فعليه خارج از ذات حق است و حادث و مجموع يك قول و يك اعتقاد پس اختلاف كجا باشد .
سؤال سيم - كلام در عدالت و شفاعت است كه هرگاه عدالت است حكم شفاعت مرتفع ميشود و هرگاه شفاعت ثابت است حكم عدالت مرتفع ميشود و هرگاه شفاعت و عدالت هر دو ثابت است اجتماع ضدين لازم آيد و آن امر محال است .
الجواب - تقرير سؤال اين است كه عدالت حكم و جزاست بحسب استحقاق و قابليت و شفاعت استدعاي عدم جزاست بحسب استحقاق پس حكم تضاد همرساند پس نزد وجود احدي عدم ديگري لازم است و اجتماع مستلزم اجتماع ضدين و جواب اين كلام كلام ملك علّام است و لايشفعون الا لمن [ص 26] ارتضي و هم من خشيته مشفقون و قوله تعالي منذا الذي يشفع عنده الا باذنه و بيان اين اجمال آن است كه اهل استحقاق بر دو گونهاند يكي اهل استحقاق ثواب و دوم اهل استحقاق عقاب ، و ثوابدهنده و عقابكننده بر سه قسم است يكي ظالم جاهل سفيه دوم عادل و حكيم سيم عادل و حكيم و متفضل و واسطه بر دو قسم است يكي واسطه ظلم است كه در صدد آن است كه اهل استحقاق احسان و نيكي و ثواب را از آن محروم كند باغراض باطله پس باين سبب باعتبار تقرب نزد آن صاحب امر در اين باب حيلِها انگيزد دوم واسطه فضل است كه در صدد آن است كه اهل استحقاق عذاب و بدي را از آن نجات داده باعتبار تقربش نزد صاحب امر در خلاصيش حيلِها انگيزد و استحقاق ثواب و عقاب از دو امر ناشي گردد يكي از حسن ذاتي و خبث ذاتي كه در عالم ذر همرسيده دوم از اختلاط و معاشرت و مناسبت با خوبان و بدان كه نيكي و بدي از او صادر ميشود و علامتش اين است كه اگر بدي كند باعتبار اغواي ناجنسان از شياطين جن و انس قلبا كاره او است و به بدي آن اعتراف دارد و اگر نيكي كند باعتبار خوش آمدن در ظاهر حال است نه در حقيقت امر كه هرگاه مبدء و منشأ اين نيكي و احسان را برايش بيان كني يا التفات بآن نمايد انكار كند و آن مبدء را دشمن دارد و اين اقسام را چون با هم ضرب و جمع كني اقسام بسيار همرسد و احكام از آن ناشي شود و فقير اشاره به بعضي از آن بر سبيل اجمال بيان ميكنم و لا حول و لا قوة الا بالله العلي العظيم پس هرگاه ثوابدهنده ظالم يا جاهل و سفيه باشد او خارج از ما نحن فيه است چه جميع احوالش و افعالش خارج از قانون ضابطه است و بسط مقال در اين مقام بيمعني باشد و هرگاه عادل و حكيم باشد و متفضل هيچ نباشد آن نيز خارج از ما نحن فيه است هر چند احكام چند در اين مقام [ص 27] متصور گردد و هرگاه عادل و حكيم و متفضل باشد چنانكه حق تعالي جلّت عظمته را چنان است پس واسطه ظلم را در اين مقام راهي نيست پس اگر بد و خبيث اصلي نيكي كند بمقتضاي عدالت جزاي نيكي باو دهد چون كه نيكي او عرضي است جزايش نيز دايمي نخواهد بود باين جهت است كه ميبيني حق تعالي بكفار احسان و اكرام ميفرمايد زيرا كه چون عمل خيري از ايشان صادر ميشود مثل احسان بر فقير و يتيم و صله رحم و اغاثه مظلوم و رفع اذيت از مؤمن و امثال اينها از اعمال خير و چون حق تعالي بمقتضاي عدل بلكه فضل ضايع نميكند عمل عامل را از مرد و زن چنانكه فرموده ان الله لايضيع اجر عمل عامل منكم من ذكر او انثي پس جزا ميدهد به نيكي و احسان كفار را نه جزا و ثواب ابدي و دائمي بلكه دنياي ايشان را معمور ميگرداند و عمرهاي ايشان را طويل ميكند و مالها و اولادهاي ايشان را ميافزايد و عزّت و جاهش را در دنياي فاني در نزد مردم ظاهر ميفرمايد و كلمهاش را مسموع ميكند و امثال اينها از نيكيها و احسانهاي فاني و زايل كه همين دو روزه دنياي دني براي ايشان ثابت است چنانكه محسوس ميشود از احوال منافقين و كفّار ابناء اين زمان و سابق چنانكه وارد شده از ثقات كه پادشاه ظالمي كافري بود بغايت فاسق و فاجر كه از جور تعدّي و ظلمش تمامي اهل مملكتش بامان و فغان آمده بودند و ايشان را جان بلب رسيده كه ناگاه پادشاه را بيماري عارض شده تمامي اطباء بعد از اجتماع اتفاق بر آن نمودند كه معالجه اين مرض در فلان ماهي است كه از براي صيد آن موسم خاصي است كه الآن آن موسم دور است و يقين بموت شاه نمودند و از اين جهت ايشان را فرح عظيم و سرور زياده از حد روي داده كه از شرّ او خلاص گردند و صيّادي در لب دريا بصيد كردن اشتغال داشت [ص 28] كه ناگاه همان ماهي مخصوص بصيد او درآمده صياد آن ماهي را بملازمان پادشاه رسانيده شاه از آن خورده بيماريش در آن آن رفع شده در مردم قلق و اضطراب پديد آمد و از اين سرّ عجيب كه بحسب عادت آمدن آن ماهي محال بود متحيّر بودند در نزد پيغمبري از پيغمبران كه در آن زمان از جانب خداوند منان باهل آن زمان مبعوث بود اين سخن را در ميان نهادند و از سرّ اين واقعه از او جويا شدند او نيز از حق تعالي كشف اين سر را مسئلت نموده وحي بآن پيغمبر رسيد كه اين مرد كافر را هرگز رحمت من ادراك نخواهد كرد لكن يك فعل نيكي از او صادر گشته كه مكافات آن بعمل نيامده بود در دنيا و من دوست نميداشتم كه باو نرسانم و دوست نميداشتم كه در آخرت رحمت من باو رسد لهذا امر كردم در نزد بيماري اين پادشاه ظالم ملكي از ملائكه را كه از قعر درياي محيط اين ماهي را زجر كرده رانده و بدام آن صياد افكنده كه بيماريش باين رفع شود تا او را پيش من احساني نباشد و رحمت من بآخرت باو نرسد و بالجمله حق تعالي هر كه نيكي كرده هرگاه كفار و منافقين و از آن اشخاص كه در جهنم بايست مخلد باشند باشند ثواب و جزايش را بدنيا باو ميدهد چنانكه بيني كه فرنگي چگونه دنياي ايشان معمور است و اين بسبب نيكي و احساني است كه از ايشان بخلق اهل مملكت خودشان ميرسد از مروّت و عدل و فريادرسي و امثال اينها پس هرگاه در دنيا مستوفي شد جزاي عمل ايشان فهو المراد و الا در وقت مردن سكرات مرگ را بر ايشان آسان ميكند و هرگاه باز باقي ماند در برزخ اهوال آن از او تخفيف مييابد و هرگاه باز باقي ماند در قيامت از اهوالش نجات مييابد و هرگاه باز باقي ماند او را بجهنم مياندازند آن مقدار عذاب [ص 29] را كه مستحق بود بقدر عمل خير كه از او صادر شده تخفيف ميكنند مثلا هرگاه مستحق صد درجه از عذاب بود ده درجه را مياندازند و به نود درجه او را عذاب ميكنند چون مقدار عملش استيفا همرسانيد ده درجه را بر آن ميافزايند در آن وقت معلومش ميشود كه سابق در تخفيف بود و غرض ما از تطويل در اين مقام بيان معاني است از براي طالبين حق تا بر بصيرت در امر خودشان باشند و الا جواب سؤال يك كلمه است و از اين تقرير دانستي كه هرگاه كافر عمل نيكي از او صادر شود حق تعالي بعدل مكافات بخير ميدهد و در اين مقام احتياج بشفاعت نيست و شفاعت بثواب دادن كفار مقبول نيست ، اما هرگاه خوشذات و نيكوفطرت و پاكيزهطويت يعني شيعه اميرالمؤمنين و اولاد طيبين طاهرين آن بزرگوار عليهم السلام اعمال صالحه و كارهاي شايسته بعمل آورد ايشان را نيز حق تعالي از كرم و فضل و عدل ظاهري جزا و مكافات نيكو دهد چونكه حق تعالي ايشان را دوست ميدارد و جزاي ابدي و دائمي را براي ايشان مقرّر و مهيّا فرموده و جزاي دائمي نيست مگر در آخرت كه فنا و زوال و اضمحلال برايش نميباشد پس حق تعالي كليه اجور ايشان را در آخرت قرار داده و ثوابهاي نيكو براي ايشان در آنجا مهيا فرموده و دنياي زايل فاني ضايع باطل را گاهي از اوقات چنانكه اغلب آن است و كل اوقات چنانكه در بعضي چون اوليا و انبيا و صلحا چنين است بر ايشان تنگ ميگيرد و زوال و عسر و پريشاني اين دار را بر ايشان ظاهر ميفرمايد بجهت كرامت ايشان تا مكاره آن را مشاهده فرموده دل در آن نهبندند و بزخارف آن مغرور نشود تا در معصيت افتد و مستوجب غضب شود و بسبب رضا و صبر ايشان بر اعسار دنيا و پريشاني [ص 30] آن هزاران هزار ثواب ايشان افزايد و هر دقيقه درجه ايشان بالا رود و اين في الحقيقة احساني است كه مافوق آن متصور نميشود بر هر كه تنگتر مقامش عاليتر باين جهت است كه ميبيني پيوسته اوليا و اوصيا و اصفيا و انبيا و ساير مقرّبان بارگاه اله در بلاها گرفتار و در كمال ضيق و اعسار و شرح مثالهاي ايشان اين مقام گنجايش ندارد و باين سبب بليه سيدالشهداء عليه السلام اعظم بليات و اوجع مصيبات بود چون درجه و مرتبه آن بزرگوار اعظم درجات و اشرف مقامات پس بليه رسول الله و اميرالمؤمنين عليهما السلام اعظم باشد بعلت اينكه بليه سيدالشهداء عليه السلام بليه ايشان است و زياده للذين احسنوا الحسني و زياده ،