و اما آنچه طعن مي‌زنند مجتهدين را كه مبتدع اساسي و مخترع طريقه‌اي شدند كه در عهد اهل بيت عليهم السلام و رؤساي اصحاب و آنانكه قريب بزمان معصوم بودند بلكه در غيبت صغري و اوائل كبري فحول علما آن را استعمال نميكردند پس آن مجرد ادعائي است بيحاصل و كلامي است لاطائل و اجل‌اند اصحاب ما رضوان الله عليهم از اين نسبت بلكه اين قواعدي است كه از اخبار و آثار ائمه اطهار استنباط نمودند و پيوسته بر آن متقدمين از علما عمل ميكردند چه كلمات ائمه عليهم السلام چنانكه مذكور شد مشتمل است بر احكام لفظيه از حقيقت و مجاز و اشتراك و اطلاق و تقييد و اجمال و تبيين و امر و نهي و امثال اينها و لابد در صورت تعارض و وقوع حكمين متخالفين از عموم و خصوص و امر و نهي و امثال ذلك رجوع به ترجيح مي‌نمودند و چون زمان ايشان نيز قريب بود بزمان امام عليه السلام و در نزد ايشان قرائن حاليه و مقاليه و مشاهده امور خارجه و داخله امر بسهولت بر ايشان مي‌گذشت و تعارض كثير مشاهده نميكردند و اگر هم بر ايشان وارد ميشد بجهت قرب ايشان مأخذ آن از تقيه يا غيرش از عام و خاص و محكم و متشابه بر ايشان ظاهر ميشد پس شديد الاعتناء باين قواعد نبودند و رجوع بآن نميكردند الا عند الحاجة [ص 30] و چون هر چه زمان غيبت طولاني‌تر ميشد ابهام و اجمال و غموض امر بيشتر چنانكه مرض زيادتر و تحليل جسم و ضعف بنيه بيشتر پس محتاج مي‌باشد بعلت مُسكّنه لا دافعه كه آن ممكن نيست لهذا اكابر علماء از متأخرين رضوان الله عليهم و طيّب الله مثويٰهم بجهت خوف تضييع آن قواعد و شدت اعتناي بشأنش او را در سلك تحرير درآوردند پس بجهت كثرت نظر و شدت اعتناي بآنچه اساس احكام شرعيه وابسته است بآن پس فروع آن اصول و افراد آن كليات را نيز ذكر كردند و در سلك تدوين درآوردند تا اينكه بجهت كثرت تشعب مسائل مترتبه بر آن قواعد علمي تمام شده او را مسمي باصول فقه كردند يعني ادله فقه و بجهت او موضوع و تعريف و فايده مما استنبط من الاخبار قرار دادند و ابتداي امر مشتغلين را بجهت تسهيل امر به بحث در آن نمودند پس اصول فقه امر جديدي و شئ مستحدثي نباشد بلكه همان ادله فقه است كه بآن استنباط احكام شرعيه از ادله تفصيليه مي‌نمايند و في الحقيقة خودشان مورد طعن مي‌باشند كه بدون اين قواعد مدعي فهم اخبار اهل بيت و مدعي صواب وانگهي مدعي علم و قطع ميباشند و اين بعينه ادعاي نور است در شب مظلم با وجود شب بودن و در قرآن ليل در هر موضع اشاره به غيبت قائم است عليه السلام در تأويل و نهار بر خروج ، و اشاره باين است قول الله تعالي ان موعدهم الصبح أليس الصبح بقريب بلي انهم يرونه بعيدا و نريٰه قريبا در شب نور نباشد چنانكه در نهار ظلمت نباشد پس در شب مكلف بكسب معيشت نشده چنانكه در روز مكلف به خوابيدن نشده فافهم پس علم اصول فقه علم جديد مستحدث نباشد بلكه كل اين قواعد مأثور از اهل بيت است هرگاه غرضم اختصار نبود هرائينه ذكر ميكردم در اين مقام احاديثي كه دلالت باين قواعد دارند لكن امر بطول مي‌انجامد و انشاء الله [ص 31] تعالي در كتاب بتفصيل ذكر خواهم نمود و لا حول و لا قوة الا بالله العلي العظيم و عدم تدوين و قرار دادنش علم برأسه دلالت بر عدم اعتبارش نميكند و بسياري از علوم هست كه تدوين آن مستحدث است و ليكن هميشه مرعي بود مثل علم رجال و علم دراية نيز در زمان امام نبود و نه در زمان غيبت و همچنين علم منطق را معلم اول تدوين نمود پس دلالت ميكند كه نزد حكماي سابقين نبوده است پس باطل است بلكه علم حكمت قبل از ارسطاطاليس مدوّن نبود باشاره اسكندر رومي بنظم تدوين منتظم نمود الحاصل هرگاه انسان منصف باشد حقيقت مسئله كالشمس في رابعة النهار بر او ظاهر ميشود ،

و اما آنچه سؤال كردي كه حق با كدام است چگونه توانم گفت كه اخباري مصيب است و ايشان بر جاده مستقيمه ميباشند و از اين بيان تام حق و باطل از هم جدا گشته ، قال الشاعر ابوالطيب المتنبي :

و هب اني اقول الصبح ليل أيعمي الناظرون عن الضياء

بانكار منكرين حق مخفي نميشود بدانكه حكم اجتهاد جاري است مطلقا حتي بجهت اشخاصي كه در زمان معصوم عليه السلام بودند و وصول بخدمت معصوم عليه السلام نزد ايشان متعذر بود و ايشان نيز بقاعده تكليف مالايطاق آنچه حق تعالي بايشان داده از ايشان مطالبه ميكند و السلام علي تابع الهدي و الحمد لله رب العالمين و صلي الله علي محمد و آله الطاهرين و لعنة الله علي اعدائهم اجمعين و كتب العبد الجاني محمدكاظم بن محمدقاسم الحسيني الموسوي الرشتي حامدا مصليا مستغفرا .

[ص 32] سؤال - بفرمائيد كه مجتهد جامع الشرايط كدام است و علامت بجهت عالم و جاهل و عامي چه باشد تا امر واضح شود .

الجواب - و من الله سبحانه الهام الصواب . بدانكه مجتهد كه منصوب از جانب امام عليه السلام و حاكم بر خاص و عام و مرجع كل انام و اهل تقليد علي الكمال و التمام باشد بسيار جليل القدر و عظيم الشأن و رفيع المنزله و شديد الاركان ، ظاهر امام است در عالم و اصل اصيل است در بني‌آدم ، از جانب صاحب شريعت منصوب و در نزد اهل حقيقت و طريقت مطلوب و مرغوب ، اول مرتبه قراي ظاهره است بجهت سير بسوي قريه مباركه و اول مرحله دخول است باول ابواب بلده طيبه ، راعي رعاياي امام و حافظ بيضه اسلام ، حامي شريعت غرّاء ، عماد طريقه بيضاء ، اوست مؤمن مرضي و اوست حاكم مقضي و اوست قاضي مفتي ، فرمان قضا جريان رياست عامه در زمان غيبت بنام نامي آن جليل القدر از مصدر عز و اكرام صادر و تاج با ابتهاج سلطنت خاصه شايسته فرق مبارك آن عمده اولي المعالي و المفاخر ، در مرحله قرب او را حظي است وافر و در مرتبه عز و اكرام او را نصيبي است متكاثر ، هنيئا له ثم هنيئا له كه از شراب طهور توقيعات عامه هر آني كام جان را شيرين و بسبب اتصال باحوال و اقوال محبوب شراره فراق را تسكين ميدهد ، در شأن اوست خطاب مستطاب قطب كره عالم و محيط دايره تمامي بني‌آدم ، رئيس علي الاطلاق و غوث تمامي اهل آفاق ، اهل عوالم علويه او را كمترين چاكر و خلق مراتب سفليه برايش كمترين بنده ، فرمان‌آور ذات الذوات در ذات ، مبدء و منتهاي تمامي ذوات و صفات ، امام المغارب و المشارق مولانا و مقتدانا و امامنا جعفر بن محمد الصادق علي جدّه و آبائه و عليه و ابنائه افضل صلوات الله الملك الخالق الرازق انظروا الي من كان منكم قد روي [ص 33] حديثنا و نظر في حلالنا و حرامنا و عرف احكامنا فارضوا به حكَما فاني قد جعلته عليكم حاكما فاذا حكم بحكمنا و لم‌يقبل منه فانما بحكم الله استخفّ و علينا ردّ و الراد علينا الراد علي الله و هو علي حد الشرك بالله عز و جل ه‍ ، و اين مقامي است بس عظيم و خطبي است بس جسيم دست هر نالايقي بدامن جلالش نرسد و كام هر ناقابلي از زلال وصالش نچشد نه چون ساير علوم است كه هر نااهلي تواند بآن دست دراز كند و نه همچو رسومي است كه اصحاب رسوم بآن توانند نياز كنند ، از هيئت با هيبتش اهل هيئت را خبري نيست و از انوار نجوم معرفتش در فلاسفه بي‌قابليت اثري نه ، اشارات كامل البشاراتش شفاي درد دردمندان ، ارشاد قواعد مقاصدش دواي مرض مستمندان ، شواهد آثار و مراداتش در مشاعر عظام ظاهر ، لمعات انوار مقاماتش در وجنات قلوب ارباب افهام لامع و باهر غير مراياي مستقيمه مصفاة و مصقله از كدورات اغراض نفسانيه كجا حكايت آن انوار مشرقه از صبح ازل را تواند نمود و غير از اراضي طيبه قلوب منزّه از شهوات جسمانيه كجا تربيت آن حبوب نقيه مسقاة از بحر صاد را تواند كرد ، اين رياست عامه مخصوص سلاطيني است كه در سرير قلب كه معتمد بر چهار قائمه از دُرّ و ياقوت و زمرد و زبرجد است نفس اماره را بي تصرف كرده و اين حكومت خاصه خاص صاحب اقتداري است كه تمامي رؤساي قلعه تن را از حواس و مشاعر و مدارك بتصرف آورده الله يعلم حيث يجعل رسالته ، لكن در اين جزء زمان و سابق نيز كما الآن جمعي از نااهلان بجهت اغواي شيطان كه جزء تركيبي انسان است بعلت شهوات نفسانيه و اغراض جسمانيه و مطالب جسدانيه و حب دنياي دنيه لا عن بصيرة در اين مرحله قدم گذاشته و مقامي كه از او بفراسخ بعيده بعيد بود ادعا كرده و مرتبه‌اي كه سالهاي [ص 34] بسيار بعد از كوشش بي‌شمار بايست تحصيل كند هر چند ممتنع بود در حقش عادة الآن خود را واصل محسوب داشت و خويش را مجتهد ناميده جرأت در افتا و اجراي احكام لا عن بصيرة من غير قدم راسخ و صعوده الي جبل شامخ نمود ان هي الا اسماء سميتموها انتم و آباؤكم ماانزل الله بها من سلطان از وعيد و توبيخ قل ءالله اذن لكم ام علي الله تفترون نترسيد و از توعيد من كذب عليَّ متعمدا فليتبوء مقعده من النار نينديشيد و عوام كالانعام بل هم اضل را بسوي خود دعوت كرد و ايشان نيز همج رعاع اتباع كل ناعق يميلون مع كل ريح لم‌يستضيؤا بنور العلم و لم‌يلجئوا الي ركن وثيق ميل بسوي او كرده پس واقع شدند در لُجّه عميا و ظلمه دهماء هر چند عوام را هرگاه مقصر نباشد در تشخيص حرجي نيست پس ضلّوا و اضلّوا كثيرا و ضلّوا عن سواء السبيل نعوذ بالله مِن شرور انفسنا و مِن سيئات اعمالنا اين امور جملة بجهت كثرت معاصي و ارتكاب سيئات و ذنوب است كلا بل ران علي قلوبهم بما كانوا يكسبون اه ، الايظن اولئك انهم مبعوثون ليوم عظيم و چون الآن ظلمت دهم در كمال اشتداد و نايره جهل در شدت اشتعال و حق و باطل در كمال اختلاط و اغتشاش لكن هر كه طالب حق باشد حق او را بحق هدايت كند و هر كس كه جوياي استقامت باشد حق تعالي او را بجاده هدايت رساند الذين جاهدوا فينا لنهدينهم سبلنا ، كل من طلب و جدّ وجد و قرع بابا و لجّ ولج ، پس واجب شد كه علامات و امارات كه شاهد صدق بر اجتهاد مجتهد كامل مي‌باشند بجهت نفس مجتهد و عالم و جاهل چنانكه از كلمات فرقه محقه استنباط شده در اين اوراق حسب سؤال سايل وفّقه الله تعالي لمراضيه و جعل مستقبل حاله خيرا من ماضيه كه حقيقة طالب حق و جوياي طريق صدق و اهل است [ص 35] بجهت جواب و بسط در خطاب و لاتمنعوا الحكمة من اهلها فتظلموه ثبت و مندرج گردد تا امر بحول الله و قوته كمال ظهور و وضوح بهم‌رساند ، پس ميگوئيم و لا حول و لا قوة الا بالله كه از حديث متقدم سابق انظروا الي رجل روي حديثنا الحديث ، مستنبط مي‌شود كه آن كس كه قابل منصب قضا و فتوي است بجهت او شروط چندي است كه بايست لامحاله متصف بآن صفات شده و آن شرايط در آن تحقق پذيرد و الا ادعاي اين مقام برايش حرام باشد و آن شروط بر چند وجه است وجه اول بر دو گونه است :

قسمي را تعلق باصل تحقق اجتهاد است كه در نزد فقدان آن يا يكي از آنها اجتهاد ممكن نباشند و آن يازده شرط است :

اول معرفت علم لغت است و مراد از معرفتش در اين مقام تمكن او است از فهم معني آن لغت هر وقت رجوع كند از آن لغاتي كه مدخليت در قرآن و اخبار اهل بيت عليهم السلام دارند و واجب نيست معرفت جميع لغات مغلقه مشكله غير مأنوسه متداوله در نزد اهل لغت بلكه مقدار وجوبش بقدري است كه متمكن از معرفت قرآن و احاديث باشد بهر نهجي كه اتفاق افتد يا آنكه خود از اهل لسان باشد يا اينكه بسبب كثرت ممارست و مزاولت كتب اهل لغت برايش ملكه راسخه در معرفت لغات حاصل شده باشد كه محتاج بمراجعت نباشد يا اينكه اين ملكه برايش حاصل نيست بلكه قوه متمكنه در او هست كه هر وقت او را حاجت بمعرفت لغتي افتد رجوع بكتب نموده از آنجا او را معرفت حاصل شود الحاصل مراد معرفت بقدر حاجت است و آن در ضمن هر يك از اين سه فرد متحقق ميشود پس انحصارش در فرد واحد بي‌معني خواهد بود و السلام ،

دوم معرفت علم نحو است تا اختلاف معاني قرآن و اخبار اهل بيت [ص 36] عليهم السلام باعتبار اختلاف اعراب كه ناشي از اختلاف عوامل است او را حاصل شود و بدون معرفت اين علم معرفت احكام قرآنيه و آثار معصوميه برايش متعذر باشد چه بناي آن بر اين است و اين معلوم است و انكار اشتراطش مكابره است و واجب نيست كه در علم كامل شده مثل سيبويه در علم نحو باشد بلكه مقدار ضرورت كه بآن در فهم قرآن و احاديث مقتدر شود ضرور است .

سيم معرفت علم صرف است تا اختلاف معاني قرآن و اخبار باعتبار اختلاف صِيَغ از مصدر و ماضي و مضارع و اسم فاعل و اسم مفعول و صفت مشبهه و امثال او را حاصل شود و واجب از اين علم قدر ضرورت باشد و لازم نيست كه همچو خليل در مسائل صرف باشد .

چهارم علم منطق است تا كيفيت استنباط احكام شرعيه را از مأخذ كه محتاج بسوي استدلال است عالم شود اگر بگوئي كه استدلال بشكل اول و قياس استثنائي بديهي است و تحصيل نتيجه از مقدماتش غريزي و طبيعي است پس محتاج بسوي علمش نمي‌باشد جواب ميگوئيم كه ذهن و فهم هميشه باستقامت اصليه خود باقي نيست تا اينكه بالطبع حق را ادراك كرده از باطل كناره جويد بلكه بلاشك ذهن را عارض ميشود در اغلب احوال كدوراتي كه او را از استقامت خارج كند همچو غفلت و عروض شبهات و اعوجاج سليقه و امثال اينها پس واجب باشد آنكس را كه خواهد تحصيل مرتبه اجتهاد كند اول تحصيل ميزان صحّت و فساد فكر را نمايد تا در نزد عروض شبهه برايش مخرج از باطل بحق ممكن نباشد و واجب نيست علم بجميع دقايق منطقيه كه اهل منطق او را استعمال كنند بلكه بقدري كه تواند از عهده استدلال برآيد همچو اشكال اربعه و شرايط انتاج ايشان [ص 37] و كيفيت تركيب و امثال ذلك ،

پنجم علم كلام است زيرا كه مجتهد بحث ميكند از كيفيت تكليف و احكام مكلفين و آن متوقف است بر معرفت مكلِّف و شارع و رجوع غايات و عود ثمرات اعمال ، بدانكه معرفت علم كلام از معرفت واجب و توحيدش و قدمش و حدوث عالم و صفات ثبوتيه و تنزيهيه حق تعالي و معرفت عدل و حكمت و ساير اموري كه در اصول دين مدخليت دارند از شرايط خاصه مجتهد نيست بلكه جميع مكلفين در وجوب معرفت آن مشترك ميباشند بلي از شرايط رجوع به مجتهد و استفتاي از آن ميباشد چه در مجتهد چنانكه بعد مذكور خواهد شد انشاء الله تعالي ايمان و عدالت مشروط است و آنچه خاص بمجتهد است يعني استنباط احكام شرعيه بدون آن ممكن نيست معرفت عدل و حكمت حق تعالي است كه فعل عبث از او صادر نميشود و تكليف مالايطاق نمي‌كند و قبح از او سرنميزند تا اينكه تواند حكم كرد بحجيت ظواهر كتاب و اخبار محكمه و صحت عمل بر آن چه خطاب بامري و اراده خلاف آن قبيح است عقلا پس معرفت علم كلام براي مجتهد واجب باشد في الجمله .

ششم علم بتفسير آياتِ احكام و مواقع آن از قرآن يا از كتب استدلاليه داشته باشد بنحوي كه هر وقت او را احتياج افتد رجوع بآن برايش متمكن باشد كه اعم از اينكه از قرآن استنباط كند يا از كتب استدلاليه فقها رضوان الله عليهم و علت وجوب آن ظاهر است زيرا كه مجتهد بايد استنباط احكام از ادله نمايد و اعظم ادله كتاب الله است علي التحقيق ، پس معرفت آيات احكام واجب باشد و آن پانصد آيه است چنانكه نزد فقها مضبوط است و فهم مراتب ديگر از بطون و تأويلات و معرفت متشابهات و بحث از حقايق آن [ص 38] شأن فقيه مجتهد نيست بلكه براي او اهل ديگري است و مجتهد لازم است كه اقتصار كند بظواهر آيات و از آن تجاوز نكند و الا بخطا خواهد افتاد .

هفتم علم باحاديث و اخبار ائمه اطهار عليهم سلام الله الملك المختار است و آن اعظم اركان است در اين مقام و مراد اخبار متعلقه باحكام شرعيه فرعيه است لا مطلقا و لازم است بر مجتهد كثرت خوض و تعمق در آن و شناختن محكمات و متشابهات و ناسخات و منسوخات و عموم و خصوص و مجمل و مبين و مطلق و مقيد و ظاهر و باطن و امتياز بين اين مراتب ، و لازم است بر فقيه كه اقتصار كند بر ظواهر اخبار با ملاحظه احكام لفظيه از كليه و جزئيه و تواطؤ و اشتراك و امثال اينها .

هشتم علم باحوال روات است از تعديل و جرح و توثيق و تضعيف و تحسين هر چند برجوع به كتب مؤلفه در اين شأن از كتب رجال باشد و علت احتياجش ظاهر است ، چه اخبار اهل بيت مشتمل ميباشد بر صحيح و ضعيف و ممدوح و حسَن و موثق و اين اختلافات بجهت اختلاف حال روات است و ترجيح در بعضي اوقات متوقف است بملاحظه اين اعمال و معرفتش ممكن نباشد الا بمعرفت رواة و متكفل آن علم علم رجال است ، هر چند اخباريين بر آن رفته‌اند كه جميع احاديث معصومين عليهم السلام قطعي الصدورند و احتياج بعلم رجال بوجهي نداريم و در اين باب در تشييد و تأييد مطلب خودشان كلمات واهيه بسيار ذكر نموده‌اند كه بطلان آن بر احدي مخفي نيست ، ذكر آنها در اين مقام نمودن و در صدد ابطالش برآمدن مستلزم طول لاطائل است و بجهت عوام مناسب نيست پس اعراض از آن احسن و اولي باشد .

[ص 39] نهم علم بمواقع اجماع است تا اينكه از مخالفت آن احتراز نمايد ، چه مخالف اجماع را اعتنا بشأنش نباشد و علم بآن در اين ازمان امكان ندارد الا بمزاولت كتب فقهيه استدلاليه بلكه متون فقه و استحضار و اطلاع بر كلمات علما و فقها رضوان الله عليهم در رؤس مسائل و استدلال تا بصيرت بر مواقع وفاق و خلاف و شهرت و اجماع برايش حاصل شود ، پس فقه فقها يعني مستنبط از ظنون اجتهاديه الآن از جمله شرايط اجتهاد باشد و بدون آن ممكن نباشد بلكه نظر بفقه استدلالي از جمله لوازم و اعظم شرايط است نه از مكملات چنانكه بعضي بر آن رفته‌اند بلكه فهم احاديث فقهيه و كيفيت استنباط احكام از آن ممكن نباشد در اين جزء زمان مگر بممارست كتب فقها و اطلاع تام بر اقوال مجتهدين و علما چنانكه ظاهر است .

دهم و آن شرط اعظم اقدم است بجهت مجتهد علم اصول فقه است و معرفت آن لازم و واجب است بر مجتهد بدون آن استنباط احكام شرعيه از احاديث ممكن نباشد زيرا كه از زمان شارع الي الآن تقريب الف سنة است و شكي نيست كه در هر زماني و هر وقتي لغتي از لغات نزد اهل آن زمان اشتهار دارد و بعد از مدتي آن لغت مهجور شده بلغت ديگر استعمال ميكنند مثلا گاهي لفظي را بر حقيقت استعمال ميكردند و گاهي در معني مجازي نيز استعمال مي‌نمودند لكن اغلب استعمال در معني حقيقي بود پس بعد از زماني بعيد استعمالش در معني مجازي شيوع و اشتهار يابد و در معني حقيقي متروك شود پس عرف شارع الآن نزد ما معلوم نباشد و اتحاد عرف شارع هرگاه در بعضي مسائل ثابت شده باشد در اكثري از مسائل ثابت نشده و اشتراك تكليف نيز ثابت ، پس لامحاله بجهت تحصيل اصطلاح شارع عليه السلام ناچار باشيم در نظر كردن بقواعد ممهّده مبيّنه در علم اصول فقه و ايضا از [ص 40] جمله ادله فقه استصحاب و اجماع ميباشد پس ناچار باشيم بمعرفت اقسام و افراد ايشان و معرفت حجت آن از غيرش و كيفيت ترجيح در حال تعارض استصحابين و متكفل آن اصول فقه است پس واجب باشد نظر كردن در آن براي مجتهد و ايضا از جمله ادله فقه دليل عقل است و مجتهد را ناچار است از معرفت اينكه كدام حكم بدليل عقل ثابت ميشود اين دليل در جملگي احكام جاري است يا خاص است ببعضي مواضع و آيا عقل مستقل است در آن يا نه و متكفل بيانش اصول فقه است پس واجب باشد و ايضا هرگاه در مسئله‌اي از مسائل فقهيه دليلي برايش يافت نشود از كتاب و سنت معتمد عليها يا اصلا و اجماع و عقل نيز در حكمش مستقل نباشد پس آيا حكم در آن چه باشد توقف بايد نمود يا اصالة برائت را جاري بايد كرد يا حكم باباحه بايد نمود يا بحرمتش قائل بايد شد و متكفل برهان و بيانش علم اصول فقه است پس نظر در آن براي مجتهد واجب باشد و ايضا در صورت تعارض احوال مثل تعارض مجاز با اشتراك يا با نقل يا با اضمار يا با تخصيص يا تعارض اشتراك با نقل يا با اضمار يا با تخصيص يا تعارض نقل با اضمار يا با تخصيص يا تعارض اضمار با تخصيص كدام‌يك مقدم ميباشند و عمل بكدام اولي باشد و متكفل بيان آن علم اصول فقه است پس نظر فقيه در آن واجب باشد الحاصل امثال اين مسائل و تعارضات كه بر فقيه وارد ميشود در زمان غيبت بسيار است و ممكن نباشد ترجيح الا بدفع اين تعارض و احوال و آن بدون اصول فقه ممكن نباشد و اعتنا مكن بقول اخباريين كه منع كرده‌اند معرفت اصول فقه را بادله واهيه اوهن من بيت العنكبوت و چون انسان تأمل كند در آن هرائينه بيند كه آن دليل است بر وجوب نظر در اصول فقه و الآن فقير را اقبال بذكر آن ادله نباشد و در مسئله اولي في الجمله [ص 41] بآن اشاره شده مراجعت كن .

يازدهم ملكه الٰهيه و قوه قدسيه است و آن است في الحقيقه نفس ناطقه قدسيه كه مدار تمايز انسان است از غيرش كه بآن رد ميكند فروع را بر اصول و مترتب ميسازد جزئي را بر كلي و ترجيح ميدهد نزد تعارض ادله و احوال در حروف و كلمات و معاني و مطالب و آن في الحقيقة در جميع افراد انسان است زيرا كه انسانيت انسان بآن متحقق است و آن امري است طبيعي و قوتي است نوراني كه بَدْوِ وجود آن در عالم حسّ نزد ولادت دنيويه است و مقرّ آن علوم حقيقيه است و ماده‌اش تأييدات عقليه و فعلش معارف ربانيه برايش پنج قوه و دو خاصيت است اما اول پس آن فكر و ذكر و علم و حلم ( و نباهت ظ ) است ، و اما ثاني نزاهت و نظافت از تلوّث بكثافات و رذايل امور دنيويه و استلذاذ بشهوات جسمانيه و استمتاع بمشتهيات حيوانيه كه شأن ساير قوي است و حكمت و معرفت حقايق اشياء و علم بكيفيات و اوضاع ظاهريه و باطنيه پس انسان از ساير انواع بهمين نفس ممتاز ميگردد و انسانيت في الحقيقه نباشد مگر در نزد ظهور آثار اين نفس و الا داخل بهايم و اشباه بهايم است چنانكه حق تعالي فرموده ان هم الا كالانعام بل هم اضل و حضرت صادق يا باقر عليهما السلام فرمود كه الناس كلهم بهائم الا المؤمن و المؤمن قليل و المؤمن قليل ، و علماي حقيقت از جهّال بسيار تعبير باشباه البهايم مي‌فرمايند .

و بيانش بالاجمال اين است كه در انسان چهار نفس است در احاديث از آن تعبير بروح نيز شده است چنانكه در كافي از حضرت اميرالمؤمنين عليه السلام روايت شده و در حديث اعرابي از آن بنفس تعبير فرمودند : اول نفس ناميه نباتيه است و فعلش نمو و ذبول است خاصة از او فعلي [ص 42] جز غذا بخود كشيدن و زياد شدن و كم شدن و چاق و لاغر شدن صادر نميشود و باين نفس انسان مشترك است با نباتات از اشجار باقسام و انواعش و تمايزي در اين مرتبه ميان ايشان بوجهي نباشد و آنچه در انسان است بعينه همان در نبات است و بيان كيفيت انبعاث اين نفس و تحققش و معني اتحادش با عليت انسان مناسب اين مقام نباشد در محلش طلب كن ، دوم نفس حيوانيه است و از آن در حديث شريف بحسّاسه فلكيه تعبير شده و فعل اين نفس حيات و حركت و سكون و نوم و يقظه و اختيار و شعور و ادراك جزئيات و ميل بشهوات و محبت رياست و جاه و تعزّز و تكبر و ظلم و غشم و محبت صور جميله و محبت سماع غنا و اصوات حسنه و لعب و لهو و جماع بايّ نحوٍ كان و محبت اولاد و مال و عيال و زن و مطلق شهوات و باين نفس مشترك است با تمامي حيوانات از بهايم و سباع و حشرات الارض و تمامي مراتب حيوانات را چون بنظر دقيق تأمل كني بيني كه اين صفات مذكوره در هر فردش منتشر و منبث است ، نمي‌بيني خرس را كه چگونه طالب شهوت جماعيه است و سبع را كه چگونه طالب رياست است كه آن را ملك السباع ميگويند و كلب را كه چگونه آثار غضب از او هويدا و ظاهر است و بلبل را كه صوت حسَن را دوست ميدارد اگر خواهند كه او را صيد كنند بغنا بيشتر او را توان صيد كرد بلكه با آدمي كه خوش‌آواز است انيس و مونس ميشود و از او فرار نميكند و نمي‌بيني بلبل را كه عاشق است و ميمون را كه صورت خوب را دوست ميدارد و نحل يعني مگس عسل را كه چگونه سلطنت را دوست ميدارد براي خود بارگاه و قصر و حاجب و دربان و وزير و دبير و خدّام و سائس و عين دارد بلكه طريقه سلطنت را علي ما نقل از آن استنباط ميكنند و نمي‌بيني خانه‌هايش را كه [ص 43] چگونه مسدّس است الحاصل جميع مشتهيات نفسانيه در جميع حيوانات منتشر است اگر در بعضي مجتمع نباشد پس امتيازي ميانه انسان و ساير حيوانات باين نفس نباشد بوجهي من الوجوه ، سيم نفس ناطقه قدسيه است و فعلش فكر است كه ترتيب است معلومات است بجهت تحصيل مجهول و ذكر است و علم است و حلم است و نباهت و برايش دو خاصيت است چنانكه مذكور شد و باين نفس انسان از ساير انواع حيوانات ممتاز ميشوند زيرا كه در هيچ يك از حيوانات كائنا ما كانت احدي از اين خصال نباشد و قصد نميكنم بفصل مميّز مگر همين معني را . پس اگر انسان را شهوت بهيميه از اكل و شرب و جماع و حب رياست و غضب و جهل و نسيان و عدم التفات بامور كليه و اشتغالش بجزئيات لايعني غلبه كرد پس آن موجود است بما هو حيوان نه اينكه موجود است بما هو انسان ، بلكه آن حيواني است بصورت انسان در باطن شكل و صورت آن حيوان كه آن طبع بر آن غالب است ميباشد قال الله تعالي قل اعملوا فسيري الله عملكم و رسوله و المؤمنون و چون عزرائيل قبض ميكند قبض مي‌كند روح را بآنچه بآن راضي شده بود از حالت و صورت عملش قال الله تعالي و جاءت سكرة الموت بالحق نعوذ بالله من شرور انفسنا اللهم اجعل خير اعمالنا خواتمها و خير ايامنا يوم نلقاك آمين ، اما هرگاه باين مشتهيات دنيه و امور خسيسه اصلا اعتنا ننمايد قرب حق و رجوع بسوي او را طالب باشد ، مطمئن باشد برضاي الهي و مستقر باشد در طاعت حق تعالي و تصفيه كند مزاج خود را و عمل كند بعلم خود و بترسد از سوء عاقبت ، پس آن موجود است بما هو انسان نه اينكه موجود است بما هو حيوان ، پس اهل دنيا و اهل غرور و اصحاب مناصب دنيويه و مشتغلين بشهوات نفسانيه همچو حيوان باشند بل اضل [ص 44] و جملگي اشباه بهايمند و باين جهت است كه خطابات الهيه بر ايشان بوفق حال ايشان وارد شده و اين است كلام امام عليه السلام در حق كسي كه در نماز اقبال ندارد و لسانش با خالق است و قلبش با مخلوق فرمود أومايخاف ان يقلبه الله حمارا و قد فعل و براي اين حق تعالي ايشان را به بهايم تشبيه فرمود در قوله ان هم الا كالانعام بل هم اضل .

و اما خارجين از اين مرحله و متجاوزين از اين وسوسه انسان كاملند جنبه حيوانيت بهيميه بالكليه مضمحل و باطل شده چنانكه در اول جنبه انسانيت بالكليه مضمحل و باطل شده بود باين سبب است كه حضرت اميرالمؤمنين عليه السلام فرمود در معني فلسفه : أليس من اعتدل طباعه صفا مزاجه و من صفا مزاجه قوي اثر النفس فيه و من قوي اثر النفس فيه سما الي ما يرتقيه فقد تخلق بالاخلاق النفسانية فقد صار موجودا بما هو انسان دون ان يكون موجودا بما هو حيوان فقد دخل في الباب الملكي الصوري و ليس له عن هذه الغاية مغيّر الحديث ، فحينئذ يخاطبه الله تعالي بقوله الحق يا ايتها النفس المطمئنة ارجعي الي ربّك راضية مرضية فادخلي في عبادي و ادخلي جنتي ، و قال اميرالمؤمنين عليه السلام خلق الانسان ذا نفس ناطقة ان زكّيٰها بالعلم و العمل فقد شابهت اوائل جواهر عللها و اذا فارقت الاضداد فقد شارك بها السبع الشداد ه‍ ، و از اين تقرير دانستي كه اين قوه لاهوتيه ملكوتيه گاهي مخفي ميشود بجهت كثرت انهماك اغلب افراد انسان ظاهري در اين جزء زمان ، چه آن مركب عقل است اي ما عبد به الرحمن و اكتسب به الجنان و در نزد خفاي آن اصابه حق و استنباط فروع از اصول ممكن نباشد ، لاجرم در فقيه مجتهد لازم شد ظهور اين قوه شريفه و بروز افعال منيفه‌اش تا تواند بذل و جهد در تحصيل مراد الله نمايد بدون شائبه ميل بسوي رأي و استحسان و قياس و چونكه فروع مسائل اكثري در [ص 45] كتاب و اخبار ائمه اطهار عليهم السلام بخصوص منصوص نيست و جميع كلمات تصريح ظاهر ني ، پس لابد است در وجود و ظهور اين ملكه تا تواند رد جزئي بكلي نمود و در نزد تعارض احوال نظر باصول مضبوطه و قواعد كليه تواند ترجيح داد ، و آن قوه امر غريزي است بكسب تحصيل نشود بلي بكسب ظاهرش توان نمود هم از دعا و هم از دوا و هم از عبادات و هم از حروف بطريق خود و بعضي از آنها را در تفسير آية الكرسي ذكر نموده‌ام و چون خلق بجهت اعمال و اصل بنيه مختلف ميباشند اتفاق ميافتد كه آن قوه بجهت ايشان ظهور ندارد يا بجهت غلبه رطوبات زايده و هيجان قوه دافعه بلغم يا قوه سوداويه و امثال اين موانع يا بجهت كثرت اشتغال و اختلال حواس بجهت كثرت دواعي و وفور مشاغل يا بجهت نيافتن طريق اظهار آن قوه يا بجهت اتيان بيت از ظاهرش پس حرام است برايش در مرحله اجتهاد قدم گذاشتن زيرا كه از استنباط و از رد فروع بر اصول و جزئي بر كلي عاجز است هر چند تمامي قواعد را مستحضر باشد ، چه آنكه طبع موزون ندارد معرفت علم عروض برايش بكار نيايد و آنكه قوه تشخيص مرض ندارد دانستن علم طب بكارش نيايد پس بايد فقيه مجتهد اين ملكه راسخه در او ظاهر باشد تا مقتدر از استنباط باشد و چون معصوم نيست و باب قطع مسدود است واجب نيستي كه اعتبار اين ملكه بجهت اصابه نفس الامر باشد ، چه آن خاص جماعتي است كه در ايشان نفس چهارم و آن ملكوتيه الٰهيه است موجود باشد بلكه مراد استقامت طبع است كه سليقه‌اش مخالف سُلُق علماي معتبرين معتمد عليهم نباشد و بقدر وسعش بذل و جهد نمايد بنا بر اين قول آنكه تقليد جاهل بجهل مركب غافل باين معني كه در شخص آن قوه الهيه نبوده و متفطن آن نيز نشده و قاطع بود باينكه طبيعتش [ص 46] مستقيم است و آن در واقع معوج بود و اصلا بآن التفات نداشته نه مقلد نه مجتهد جائز است پس اگر احدهما متفطن اين معني شدند در اين صورت حرام است كمال قوت دارد نظر بعدم تكليف بمالايطاق و الناس في سعة ما لم‌يعلموا و رفع عن امتي الخطا و السهو و النسيان ، لايكلف الله نفسا الا ما آتاها و لايكلف الله نفسا الا وسعها و امثال اينها از آيات و روايات و صدق تحقق ظهور اين ملكه بچند امر معلوم ميشود : اول عدم اعوجاج سليقه است و اعوجاج حاصل ميشود باعتبار عيوبي كه در نفس حاصل ميشود بوجوه كثرة مختلفه چنانكه بعضي از آن مذكور شد و حاصل ميشود ايضا از كثرت مرض كه حاصل باشد از هيجان صفرا يا سودا اما اگر از هيجان بلغم باشد ابدا از فهم عاري است تا محكوم شود باستقامت يا باعوجاج و استقامت سليقه ظاهر ميشود بسبب رجوع بسوي غالب افهام و بمخالف شاذ و نادر اعتنائي نباشد و چون استقامت سليقه شرط اصابه واقع نيست لهذا مجتهدين مختلف ميشوند و اين نه بجهت اعوجاج است بلكه بجهت عدم ظهور آنچه بر آن ديگر مخفي بود از وجوه ترجيح يا تضعيف و امثال ذلك و اين مدخليت در اعوجاج سليقه ندارد ، دوم آنكه صاحب جربزه نباشد كه از بسياري دخل و تصرف فهمش بجائي قرار نگيرد و بامري مستقيم نباشد چه آن نيز اجتهاد را قابل نباشد زيرا كه استقرار و ثبات بر امري شرط است در اجتهاد و همچنين بليد نباشد بحدي كه متفطن دقائق نگشته و مايل بسوي هر ناطق باشد هر كه چيزي بگويد قوه دفع نداشته او را قبول كند بلكه بايد فَطِن و حاذق باشد و منتقل شود بآنچه وارد شود بر او از مسائل و استنباط آن از مآخذش نمايد ، سيم آنكه جري نباشد در فتوي غايت جرأت كه بلا تأمل و تدبر و ترجيح [ص 47] جزئي فتوي دهد چه آن خارج ميكند شخص را از دين و مذهب قال النبي صلي الله عليه و آله اجرئكم علي الفتيا اجرئكم علي الله عز و جل أولايعلم المفتي انه هو الذي يدخل بين الله و بين عباده و هو الحاجز بين الجنة و النار ه‍ ، و همچنين مفرط نباشد در احتياط كمال افراط را و الا بحدي نرسد و حوائج مسلمين معطل شود چه احتياط در جميع مسائل و احكام امكان ندارد ، چهارم آنكه عادت ندهد نفس خود را به تكثير توجيه و تأويل چه در اين صورت ارتكاب احتمالات بعيده نمايد و از ظواهر خارج ميشود و آن موجب ازلال ذهن و اخلال فكر است و همچنين نظر در احكام شرعيه مِن حيث الانس بعلوم حكمت و رياضي و نحو و صرف و ساير علوم نكند ، چه ميكشد او را بما يناسب ما يأنس به كما لايخفي ، و اكثر مسايل فقه مبتني است بر ادله ظنيه و آن رفع جميع احتمالات نكند پس اگر نفس خود را عادت دهد بارتكاب احتمالات بعيده مطلبي برايش ثابت نشود و اجتهاد را نشايد ، پنجم آنكه بسيار بحّاث نباشد و بحث را دوست نداشته باشد چه بسياري از طبايع است كه بحث را دوست ميدارند يا بجهت جبلت و فطرت است همچو عقارب كه بالذات لدغ را دوست دارند يا بجهت حب رياست و اظهار فضيلت يا بجهت اغراض ديگر و چنين شخص اميد ترقي در آن بوجهي من الوجوه نيست و استقامت طبع در او مرجو نيست حذر كن از تكلم چنين اشخاص كه هيچ خير در ايشان نيست فضلا از رتبه اجتهاد ، ششم آنكه لجوج و عنود نباشد كه غرضش تصحيح كلام خود و تضعيف كلام غير باشد بايّ وجهٍ كان هر چند آن غير محق باشد در مطلب خود [ص 48] و ارتكاب كند تكلفات بعيده و شبهات غير مأنوسه باطله و عمل كند بسفسطه نعوذ بالله از اين اشخاص و الآن از اين مقوله در اين جزء زمان فراوان ، خدا محافظت كند طلاب را از شرور ايشان كه سبب اضلال جماعتي خواهند بود پس چگونه لايق اجتهاد باشند و در اين منصب عظيم كه ميراث انبياء و مرسلين است دخل توانند كرد ، هفتم آنكه در حال قصور خود يعني در حالت عدم وصول باين رتبه جليله مستبد برأي نباشد بحدي كه جميع آنچه غير مي‌گويد باطل بداند و فهم خود را كامل بداند و ملتفت بكلمات علما مِن حيث التصديق نكند بلكه در حالت كمال نيز مراعات اين لازم است زيرا كه سهو و نسيان طبيعت ثانيه انسان است به جاده حق ثابت نباشد الا من عصمه الله ، پس مغرور نبايست شد سيما مجتهد كه حكم الله را جاري ميكند بايد خويش را واقف ببيند در نزد حكم و ترجيح ميانه بهشت و دوزخ و پيوسته تكرار كند آيه قل ءالله اذن لكم ام علي الله تفترون و لا حول و لا قوة الا بالله العلي العظيم ، چون اين امور سبعه در عالمي مجتمع شد معلوم شود كه صاحب آن ملكه است يعني اول ظهورش وراي اين مراتب نيز مراتب است كه ذكر آنها طولي دارد و چون ملكه و قوه قدسيه متحقق شد و مقرون بامور تسعه متقدمه شد چنين شخص في نفسه مجتهد است و استنباط احكام شرعيه از ادله تفصيليه تواند نمود پس در اين صورت تقليد غير بر او حرام باشد و بايد ميانه خود و خدا نظر در احكام شرعيه نموده با ملاحظه اين امور جملگي و شدّت اعتنا و نظر باخبار و آثار ائمه اطهار عليهم سلام الله الملك المختار ترجيح حق حكم از فتوي و احتياط دهد اين است بيان آن قسم اول كه او را در اصل تحقق اجتهاد مدخليت است يعني آن ماهيت بدون اين مشخصات در خارج يعني [ص 49] عالم ظاهر تحقق نپذيرد هر چند در مركز خود ثابت و عبادت كند پروردگار خود را همچو اشعه شمس كه در مقام و مركز خود ثابت و مستقر چون قابلي همچو مرآت و غيرش از اجسام صيقليه را محاذي آن نگاهداري تواني آن شعاع را در موضع ديگر نقل كرد و چون آئينه مرتفع شود آن شعاع بمركز خود عود نمايد فافهم و ثبّت .

و اما قسم دوم آنچه مدخليت در كمال اجتهاد دارد نه در تمامش چه آن باول تمام مي‌شود و كمالش موقوف باين امور است :

اول معرفت علم معاني و بيان و بديع است لكن شهيد ثاني و شيخ احمد بن . . . بحراني اين مجموع را و سيد مرتضي علم‌الهدي عليهم الرحمة آن دو قسم اول را از شرايط و متممات دانستند نه مكملات چنانكه غير ايشان از ساير مجتهدين دانستند و بعيد نيست كه حق با اولين باشد در محل وفاق هر سه عليهم الرحمة ، چه معرفت مباحث قصر و انشاد خبر كه از مسائل علم معاني است و مباحث حقيقت و مجاز و اقسام دلالت كه از مسائل علم بيان است مما لا بد منه است پس بايست كه از جمله شرايط متممه باشند نه مكمله هر چند اين مقدار در علم اصول و فقه مذكور ميشود و اين دلالت بعدم توقف و اشتراط نكند و الا منتقض شود به نحو و صرف و امثال اينها از علوم ، چه بحث از مسائل متوقفه در كل علم در اغلب در علم اصول فقه مذكور است با آنكه در اشتراط آنها احدي از مجتهدين را نزاع نيست پس علم معاني و بيان آن نيز از آن قسم باشد و حكم در اين مسئله مبتني است بر اينكه آيا ابلغيت و افصحيت از جمله مرجحات اجتهاديه مي‌باشد يا نه پس اگر اول را التزام نمائيم پس لامحاله اشتراط علوم ثلثه يعني معاني و بيان و بديع را نيز بايد از جمله شرايط بدانيم چه در اين جزء زمان فصاحت و بلاغت [ص 50] و افصحيت و ابلغيت را عادة بدون ملاحظه اين علوم نتوان دانست و مرتبه كشف كه مغني مي‌كند از علم رسمي غير ما نحن فيه است پس اگر آن باب را مفتوح سازي جميع اين شروط لغو خواهد بود بلكه لغو نباشد با وجود فتح اين باب زيرا كه مجتهد را لازم است معرفت اين علوم و شرايط كه در حين نظر در احكام بايست اين علوم در نظرش باشند و آن لازم نيست كه از كتب مدونه در اين شأن اخذ كند بلكه جايز است از الهامات ربانيه و تأييدات سبحانيه و نورانيت قلب اين علوم را عالم شود و ما ذلك علي الله بعزيز ، پس در اين وقت شرطيت علم معاني و بيان و بديع ثابت باشد همچو ساير علوم مگر اينكه در دفع شرط بگوئي كه از صاحب شريعت اخذ ميكند چه در اين وقت خارج از ما نحن فيه چه كلام در اجتهاد يعني استفراغ وسع در تحصيل امر ظني است و آن مرحله مرحله علم است هف و تحقيق در مقام باعانت ملك علّام اين است كه اگر فصاحت و بلاغت سبب شود براي علم به كلمات ائمه عليهم السلام يا ظن متاخم بعلم چنانچه از فقرات دعاي صحيفه سجاديه و نهج البلاغه و ساير كلمات حضرت اميرالمؤمنين عليه السلام ظاهر ميشود كه فوق كلام مخلوق و تحت كلام خالق مي‌باشد پس مدخليتش در ترجيح بي‌اشكال است و همچنين احاديث و اخبار مذكوره در كتب حديث از دون خطب و ادعيه هرگاه علم حاصل شود باعتبار فصاحت و بلاغت يا ظن كه معارضش مرجوح باشد ، چه در اين صورت اعتبارش نزد اهل اعتبار مخفي نيست لكن حصول علم در اخبار فروع بسيار نادر است ، پس اشتراط علم معاني و بديع خالي از قوتي نيست چنانكه شهيد و سيد بر آن رفته‌اند .

دوم بعض مسائل علم هيئت است همچو مسائل متعلقه بمعرفت ارض [ص 51] و كرويتش و تقارب و تباعد بلدان و تساوي افق و عدم تساوي افق و معرفت آفاق مائله و امثالش از مسائل تا حكم بجواز بودن ماه در شهري سي روز و در شهري بيست و نُه روز برايش ظاهر شود و بر بصيرت باشد و همچنين مسائل متعلقه بتقاويم كواكب و عرض بلاد تا معرفت قبله او را حاصل شود علي سبيل البصيرة و الا بر او واجب نباشد چه در اول حكم ميكند باينكه روزه گيريد و افطار كنيد برؤيت شهر و در ثاني حكم ميكند در وقت حصول ظن بجهت مخصوصه و الا در جهات اربعه نماز كند .

سيم معرفت بعض مسائل طب است بجهت معرفت قرن و مرض مبيح افطار و امثال ذلك و آن بر فقيه واجب نباشد چه شأن فقيه آن است كه حكم كند كه قرن سبب تسلط بر فسخ نكاح ميباشد و مرضي كه مضر است سبب اباحه افطار و بر او لازم نيست تشخيص و الا لازم آيد كه جميع علوم و صناعات را بايست عالم باشد هر چند علم آنها سبب استكمال است كما لايخفي .

چهارم معرفت بعض مسائل هندسه است مثل آنكه اگر چيزي بشكل عروس بفروشد و بر مجتهد واجب است بيان حكم چنانكه گذشت نه معرفت خصوصيت اين شكل .

پنجم معرفت بعض مسائل علم حساب است مثل جبر و مقابله و اربعه متناسبه كه بآن استخراج مجهولات در ميراث و غيرش مي‌نمايد و آن بر فقيه واجب نباشد زيرا كه شأن مجتهد بيان حكم است نه استخراج محكوم عليه كما لايخفي اين امور خمسه مذكوره از جمله مكملات اجتهاد است يعني اجتهاد بدون آن متحقق ميشود و اين بجهت زيادتي كمال است و بايست دانست كه اين علوم مكمله علم بقدر حاجت ضرور است نه اينكه تمامي عمر خود را [ص 52] صرف در تحصيل مقدمه كند و ذي المقدمه را از دست دهد بلكه حق براي منصف متدبر آن است كه از هر يكي از اين علوم در موضع حاجت نصيبي تحصيل كرده پس تمامي عمر را صرف فقه و نظر در آن و در كيفيت ترجيح و در تحقق مسائل و احكامش كند تا رضاي حق را تحصيل نمايد و همتش مصروف در عمل كردن باشد نه اينكه تمام عمر خود را در توغّل در علم حكمت و رياضي و طبيعي و طب و حساب و هندسه و عروض و حروف و اعداد و رمل و ساير علوم صرف كند و در آنچه از احكام شرعيه فرعيه كه حكم طهارت و نجاست و صحت و فساد و ايمان و كفر و عدالت و فسقش بآن است بمشام جانش نرسد ، عزيز من وفّقك الله تعالي نكير و منكر در قبر از تو سؤال نكند از كيفيت تركب جسم و از اعداد مراتب جوهر و عرض و از هيأت افلاك سبعه سيّاره و از بروج فلك كرسي و از منازل قمر و از كيفيت بسط وسيط و كبير و صغير و بسط ترفّع و ترتّب حروف و حقيقت تكوينش و از كيفيت معرفت نبض و شناختن امراض مختلفه و از جبر و مقابله و حكايت (ظ) و اربعه متناسبه و ضرب و قسمت و حساب و امثال اينها و ثمره‌اي غير از تضييع عمر و افساد فكر ندارند و لكن از تو سؤال كنند از ربوبيت و نبوت و امامت و از صلوة و زكوة و حج و جهاد و معاشرت با ناس و اين جمله موقوف است بمعرفت حدود صلوات از واجبات و مستحبات و مقارنات و منافيات و از حدود زكوة و حدود حج و جهاد و كيفيت معاشرت ناس از تجارات و معاملات و ديات و قصاص جنايات و مطاعم و مشارب و امثال اينها و متكفل بيان اينها علم فقه است چون عالم شدي بفقه و عمل نمودي حسب طريقه مستقيمه مقرره در شرع انور و مستقيم شدي در آن آنوقت ثمرات علوم ديگر بمعاني ديگر بحقايق ديگر بمراتب [ص 53] ديگر برايت خواهد حاصل شد بلكه آنها ادخل باشند در اعانت و مي‌بيني كه آنچه اهل آن فن بآن تكلم ميكنند كلا امور قشريه ظاهريه كه ارباب عقول بآن چندان التفات ندارند الحاصل ذكر اموري كه بعمل بر انسان منكشف و ظاهر ميشود مناسب اين مقام نيست و از كلمات ما در جواب مسائل ظاهر مي‌شود و الله المستعان حسبنا الله و نعم الوكيل .

تكملة چون امارات و علامات تحقق اصل اجتهاد را دانستي من حيث الذات و من حيث الكمال الآن بدانكه هر كس كه مجتهد باشد و تواند استنباط احكام از ادله نمود مطاع و مقبول القول و مرضي و حاكم و مفتي و رئيس و قاضي و شيخ الاسلام نباشد بلكه محتاج است به تحقق يازده شرط ديگر غير از اجتهاد و اكثري از آن شروط اجماعي فقها رضوان الله عليهم ميباشد و فقير حقير همه اين شروط را در اين مقام ذكر ميكنم تا امر انشاء الله تعالي ظاهر گشته عوام بر بصيرت باشند در امر خودشان و لا حول و لا قوة الا بالله العلي العظيم .

اول بلوغ است پس نابالغ از صبي و مراهق قابل منصب قضا و فتوي و ولايت عامه مخلوق مكلفين نباشد چه از ولايت نفسش عاجز است شارع او را ولي بر خودش نفرموده چون تواند بر تمامي خلق ولي شود و متصدي امورات مكلفين گردد چه بجهت علم خود برفع قلم از خود مأمون نيست كه ميل بنفس كند بجهت علمش باينكه مأخوذ و مكلف نباشد و بعد از بلوغ سبب فسقش نشود الحاصل اين معني واضح است احتياج به بيان ندارد پس اگر نابالغ مجتهد شود باو رجوع نتوان كرد الا بعد از بلوغ بعد از تحقق شرايط ديگر .

دوم عقل است پس مجنون و سفيه قابل اين منصب و شايسته اين تشريف [ص 54] نباشند هر چند مجتهد باشند قبل از جنون و سفاهت و وجهش همان است كه در صبي گذشت آنفا .

سيم ذكورت است يعني مذكر بودن پس زن را رياست عامه نباشد چه زن تابع است و مرد متبوع اشرف و اعلي و اقدم و اسبق كما قال تعالي الرجال قوّامون علي النساء و باين جهت است كه حصه زن نصف حصه مرد است و شهادتش نيز نصف شهادت او است و همچنين در ساير احكام و امارت تابع بر متبوع و وضيع بر شريف و داني بر عالي و مؤخر بر مقدم باطل و قبيح باشد عقلا پس زن را ولايت نباشد بر مرد هر چند مجتهده باشد اين كلامي است بحسب حقيقت چه شريعت بر طبق او است و عقل عين شرع است و اما بحسب شرع ظاهر بجهت عدم اهليت زن براي مجالست در مجالس مردمان بيگانه و صدا بلند كردن ميانه ايشان و صحبت داشتن با ايشان و رفع نزاع كردن از ايشان و آن ظاهر است و في الحديث لايصلح قوم ولّتهم امرأة و اين ظاهر است .

چهارم ايمان است يعني اقرار بلسان بربوبيت و نبوت و امامت و معاد بلسان و تصديق بجنان و عمل باركان پس آنان كه اقرار به ربوبيت ندارند همچو دهريه و آنان كه اقرار بنبوت ندارند همچو طوائف يهود و نصاري و مجوس و صابي و براهمه هر چند مجتهد باشند و استنباط احكام شرعيه مذهب و طريقه خودمان را مِن باب التسليم اخذ كرده و قابل استنباط باشند هر چند معتقد نباشند نگوئي كه از شرايط اجتهاد چنانكه سابق مذكور شد علم كلام است و آن اقرار بربوبيت است و نبوت است و در نزد فقدان شرط فقدان مشروط لازم آيد پس ساير طوايف اجتهاد در حق ايشان تحقق‌پذير نباشد جواب مي‌گوئيم كه آنچه شرط اجتهاد است [ص 55] علم بوجود مكلف و شارع و اثبات عدل و حكمت حق تعالي علي ما هو المقرر في علم الكلام نه اعتقاد و تصديق بآن است و جايز است كه شخص ماهر شود در فني بجهت علم بمقدمات مقرره نزد اهل آن فن هر چند بر فرض تسليم محض باشد من غير اعتقاد بذلك چنانكه مشهود ميشود از بسياري از مسلمين كه باكثري از علوم باطله اهل باطل مطلع ميباشند بجهت علم بمقدمات باطله ايشان بمجرد تسليم و همچنين بسياري از كفار واقف بر طريقه مسلمين ميباشند بلكه بخصوصيات مذهب ايشان چنانكه فقير مطلع شد بر بعضي از ايشان بلكه ديدم ديباچه كتابي از يكي از هنود بلغت فارسيه كه مشتمل بود بر انواع مدح و ثناي حضرت باري تعالي و اتصافش بصفات كماليه و تنزيهش از صفات نقيصه امكانيه و اينكه علم بكنه ذات حق محال است و سپاس و ستايش او جل جلاله و صلوات بر پيغمبر ما صلوات الله عليه و آله و آل و اصحابش و اينكه آن حضرت خاتم پيغمبران و سيد تمامي انس و جان ميباشد با آنكه كافر خبيث بود كه اصلا و قطعا بهيچ يك از نوشته‌هاي خود معتقد نبود پس جايز است كه كافر مجتهد شود لكن معتقد نباشد و صحيح نباشد رجوع بسوي او و تقليدش تا ايمان بياورد و مصدّق و معتقد شود بانضمام شرايط آتيه ، و همچنين جايز نيست رجوع و استفتا بسوي ساير فرق مسلمين بنا بر مشهور از كسانيكه اميرالمؤمنين عليه السلام را خليفه چهارم ميدانند يا از كفّار و خوارج كه اصلا او را امام نميدانند هر چند قائلند بنبوت رسول الله صلي الله عليه و آله هرگاه مجتهد باشند يا از جماعت كيسانيه كه قائلند بامامت محمد بن حنفيه رضي الله عنه و او را امام عصر غائب صاحب‌الزمان ميدانند يا از جماعت زيديه كه بامامت زيد بن علي بن الحسين بن علي بن ابيطالب عليهم السلام قائلند يا از جماعت [ص 56] اسماعيليه كه بامامت اسمعيل بن جعفر بن محمد الصادق عليهما السلام قائلند يا از جماعت افطحيه كه بامامت عبدالله افطح بن جعفر بن محمد الصادق عليهما السلام قائلند يا از جماعت واقفيه كه از حضرت امام موسي كاظم عليه السلام تعدّي نكردند و امثال اينها كلا از تمامي اين هفتاد و يك فرقه كه بر باطل ميباشند هر چند داخل فرق مسلمين ميباشند علي المشهور رجوع بسوي ايشان و استفتاي از ايشان صحيح نباشد و حكم ايشان باطل باشد و ايشانند طاغوت كه حق تعالي امر فرموده بتكفير ايشان و عدم رجوع بسوي ايشان قال تعالي يريدون ان يتحاكموا الي الطاغوت و قد امروا ان يكفروا به پس هرگاه رجوع بسوي احدي از اين طوايف عالما عامدا مختارا نمايد و بحكم او آنچه بگيرد جملگي سُحت است هر چند حق خود باشد و دلالت ميكند بر اين مدعا حديث وارد از اهل بيت عليهم السلام ايّما رجل كان بينه و بين اخ له مماراة في حق فدعاه الي رجل من اخوانه ليحكم بينه و بينه فابي الا ان يرافعه الي هؤلاء كان بمنزلة الذين قال الله تعالي فيهم الم‌تر الي الذين يزعمون انهم آمنوا بما انزل اليك و ما انزل من قبلك يريدون ان يتحاكموا الي الطاغوت و قد امروا ان يكفروا به ، پس ثابت شد كه مفتي بايد مؤمن باشد بالغ و عاقل .

پنجم عدالت است و فقها را در معني آن اختلاف عظيمي است حتي جمعي بر آن رفته‌اند كه آن عبارت از ملكه عاصمه است كه او را از معصيت حتي از صغاير محافظت نمايد لكن آنچه از معصوم عليه السلام در باب عدالت وارد شده فقير در اين موضع مذكور ميسازم كه بوفاق اقرب و انطباقش بعقل احسن و به يُسر اولي يريد الله بكم اليسر و لايريد بكم العسر و آن در حديث صحيح از حضرت صادق عليه السلام سؤال كردند [ص 57] بِمَ يعرف عدالة الرجل من المسلمين حتي تقبل شهادته لهم و عليهم فقال اَنْ يعرفوه بالستر و العفاف و كفّ البطن و الفرج و اليد و اللسان و باجتناب الكباير التي اوعد الله عز و جل عليها النار مِن شرب الخمر و الزنا و الربا و عقوق الوالدين و الفرار من الزحف و غير ذلك و الدليل عليه ان يكون ساترا لعيوبه حتي يحرم علي المسلمين تفتيش ما وراء ذلك من عثراته و عيوبه و يجب عليهم تزكيته و اظهار عدالته في الناس و ان لايتخلف عن جماعات المسلمين في مصلاهم الا من علّة فاذا سئل عنه في قبيلته و محلته قالوا مارأينا منه الا خيرا مواظبا علي الصلوات متعاهدا لاوقاتها في مصلاه ه‍ ، و چون اين صفات مذكوره در كسي مجتمع شد او عادل باشد اگر مجتهد باشد تقليد او واجب است عينا اگر منحصر باو باشد كفاية اگر غير او نيز باشد و حذر كن وفّقك الله از تقليد مجتهدي كه فاسق باشد و عادل نباشد كه هلاك شوي مِن حيث لايشعر چنانكه از امام همام حضرت امام حسن عسكري عليه السلام مروي است در تفسير آيه فويل للذين يكتبون الكتاب بايديهم ثم يقولون هذا من عند الله ، قال فهذه لقوم من اليهود ثم قال (ع) و قال رجل للصادق عليه السلام اذا كان هؤلاء العوام من اليهود لايعرفون الكتاب الا بما يسمعونه من علمائهم فكيف ذمّهم بتقليدهم و القبول من علمائهم و هل عوام اليهود الا كعوامنا يقلدون علمائهم الي ان قال فقال عليه السلام بين عوامنا و عوام اليهود فرق من جهة و تسوية من جهة اما من حيث الاستواء فان الله تعالي ذمّ عوامنا كما ذمّ عوامهم و اما من حيث افترقوا فان عوام اليهود كانوا قد عرفوا علمائهم بالكذب الصراح و اكل الحرام و الرشا و تغيير الاحكام و اضطروا بقلوبهم الي ان من فعل ذلك فهو فاسق لايجوز ان يصدق علي الله و لا علي الوسايط بين الخلق و بين [ص 58] الله فلذلك ذمّهم و كذلك عوامنا اذا عرفوا من علمائهم الفسق الظاهر و العصبية الشديدة و التكالب علي الدنيا و حرامها فمن قلّد مثل هؤلاء فهو مثل اليهود الذين ذمّهم الله تعالي بالتقليد لفسقة علمائهم فامّا من كان من الفقهاء صائنا لنفسه حافظا لدينه مخالفا علي هواه مطيعا لامر مولاه فللعوام ان يقلّدوه و ذلك لايكون الا بعض فقهاء الشيعة لا كلهم فانّ من ركب من القبايح و الفواحش مراكب علماء العامة فلاتقبلوا منهم عنا شيئا و لا كرامة و انما كثر التخليط فيما يتحمل عنا اهل البيت لذلك لان الفسقة يتحملون عنا فيحرّفونه باسرهم لجهلهم و يضعون الاشياء علي غير وجهها لقلّة معرفتهم و آخرون يتعمدون الكذب علينا ، الحديث .