و ما الخلق في التمثال الا كثلجة و انت لها الماء الذي هو نابع
و لكن بذوب الثلج يرفع حكمه و يوضع حكم الماء و الامر واقع
و سيد حيدر جبلعاملي در جامعالاسرار گفته كه ذات واجب چون نواة است و مخلوقات چون شجره در غيب نواة است و غيب اغصان و اوراق و اثمار در اصل شجره بمنزله حضرت واحديت است و امثال اين كلمات و آخوند ملا محسن در كلمات مكنونه ميفرمايد كه ذات واجب چون واحد [ص 29] است در اعداد و چون مداد است در حروف و چون بحر است در امواج و چون شمعهاي است كه داخل آئينه خانه كنند و امثال اين از تمثالات كه ذكر آن باعث تطويل ميشود ، كذبوا ان الذي زعموا خارج عن قوة البشر ، بلي حق را نشناختند و او را از خلقش امتياز ندادند و توهمش كردند و ندانستند كه آنچه توهم كردهاند خلق است و آنچه شناختهاند عبد است حق مجهول مطلق است باشاره درنيايد و بعبارت نگنجد قال الامام الصادق علي جدّه و آبائه و ابنائه آلاف التحية و الثناء : بدت قدرتك يا الهي و لمتبد هيئة فشبّهوك و جعلوا بعض آياتك اربابا يا الهي فمِن ثَمّ لميعرفوك يا سيدي ، چون ثابت شد اين امور مجملا پس بدانكه طريق مسدود است و طلب مردود است قال علي عليه السلام : ان قلت فهو هو فالهاء و الواو كلامه صفة استدلال عليه لا صفة تكشف له ان قلت الهواء من صفته فالهواء من صنعه رجع من الوصف الي الوصف و عمي القلب عن الفهم و الفهم عن الادراك و الادراك عن الاستنباط و دام الملك في الملك و انتهي المخلوق الي مثله و الجأه الطلب الي شكله الطريق مسدود و الطلب مردود دليله آياته و وجوده اثباته ،
ندارد ممكن از واجب نمونه چگونه داندش آخر چگونه
پس نه تكلم در ذات واجب صحيح باشد و نه تمثال برايش درست باشد و نه ادعاي معرفت توان كرد قال الرضا عليه السلام ما معناه فليس الله عرف من عرف بالتشبيه ذاته و لا ايّاه وحّد مَن اكتنهه و لا حقيقته اصاب من توهّمه و لا ايّاه قصد من مثّله الخطبة ، و قال اميرالمؤمنين عليه السلام : من سأل عن التوحيد فهو جاهل و من اجاب عنه فهو مشرك و من عرف التوحيد فهو ملحد و من لميعرف التوحيد فهو كافر ، الحاصل ذات واجب را نشايد ادراك كردن و او را نتوان بهيچ وجه من [ص 30] الوجوه فهميدن و آيات و اخبار در اين باب لايحصي است هر كس كه خواهد تتبع كتب حديث كرده تا حقيقت امر بر او منكشف و معلوم گردد چون اين را دانستي پس بدان كه حق تعالي خلق كرده انسان را براي معرفت و عبادت و همين علت غائيه ايجاد است و الا ثمره در ايجاد مترتب نميشد چنانكه بر اولي الابصار مخفي نيست قال الله تعالي و ماخلقت الجن و الانس الا ليعبدون ، اي ليعرفون و قال في الحديث القدسي كنت كنزا مخفيا فاحببت ان اعرف فخلقت الخلق لكي اعرف پس البته بايد موجودات را معرفت حق تعالي حاصل شود و دانستي كه آن معرفت ممتنع و محال است اين است كه جمعي كثير و جمّي غفير از علما در اين جا متحير و سرگردان ،
هذا الذي ترك الاوهام حائرة و صير العالم النحرير زنديقا
چنانكه ميگويد :
ممكن ز تنگناي عدم ناكشيده رخت واجب ز جلوهگاه قدم نانهاده گام
در حيرتم كه اين همه نقش غريب چيست بر لوح صورت آمده مشهود خاص و عام
و مميتالدين نيز در اين حيرت گرفتار و در اول كتاب فتوحاتش گفته : و لما حيّرتني هذه الحقيقة انشدت بحكم الطريقة :
الرب حق و العبد حق يا ليت شعري من المكلّف
ان قلت عبد فذاك ميّت ان قلت رب انّٰي يكلّف
لكن حق تعالي ببركت ائمه طاهرين عليهم السلام بعضي از شيعيان را از اين حيرت درآورده ايشان را بر جاده حق مستقيم هدايت نموده از جميع شكوك و شبهات و تحيّرات خلاصي داده فاقول و لا حول و لا قوة الا بالله العلي العظيم [ص 31] كه حق تعالي هر چند بحسب ذات ممتنع الادراك و المعرفة است لكن خود را براي بندگان خود توصيف و تعريف نمود بوصف حادث و گفت بايشان در حين خلق ايشان در جميع مراتب وجودات ايشان انا الله الدائم الباقي الذي ليس كمثله شئ و هو السميع البصير و چونكه موجودات مختلفة اللغات و متفاوتة الافهام و متكثرة الصفات پس حق تعالي خود را وصف كرد براي هر موجودي از موجودات بقدر فهم و معرفت و دانش و ادراك و نعت و صفت مثلا هرگاه مطلبي را زيد بجهت اشخاص عديده كه مختلف باشند در افهام و لغات مثلا بعضي تركي و بعضي فارسي و بعضي عربي و بعضي هندي و بعضي رومي و بعضي سرياني و بعضي يوناني و هيچكدام لسان ديگري را نميفهمند و زيد عارف و عالم بجميع لغات ايشان است و اين مطلب را بر زيد واجب است كه بهمه برساند پس يك مطلب را بلغات عديده و يك حقيقت را بصور متعدده درآورده براي تركي بزبان ايشان با ايشان تكلم كند و عربي را بزبانش و فارسي را بلغتش و همچنين سرياني و يوناني و ساير اهل لغت را ، پس همه مطلب را فهميدند و كلا غير آنچه زيد فهميده فهميدند و هيچكدام حقيقت آنچه زيد فهميده است نفهميدهاند چه ايشان از الفاظي كه از زيد صادر ميشود بآن نهجي كه دانستي سابقا باعتبار وقوع دلالتي كه اثر آن الفاظ است چيزي فهميده پس اين رسم و اثر فهميده و حقيقت آنچه در قلب زيد است ادراك نكرده پس زيد حقيقت فهميده اگر مسئله را خود ادراك كند بدون توسط غير و آن طوائف اثر فهميدهاند و رسم اگر زيد اثر فهميده باشد ايشان اثرِ اثر فهميدهاند و برين قياس ساير احكامش چونكه اين را دانستي پس بدانكه موجودات مختلف و متكثر در طبيعت و فهم باعتبار قرب و بعد ميباشند چه عوالم متعدده است عالم لاهوت و عالم [ص 32] ماهوت و عالم جبروت و عالم ملكوت و عالم ملك بعبارة اخري عالم عقول و عالم ارواح و عالم نفوس و عالم طبايع و عالم مواد و عالم مثال و عالم اجسام و عالم اجساد و عالم اعراض و هر كدام را طبيعتي است وراء طبيعت ديگري و هر كدام را لوني است وراء لون ديگري و هر كدام را ادراكي است وراء ادراك ديگري مثلا عالم عقول لونش ابيض است در كمال بياض متشعشع نوراني در ابيض ، طبعش بارد رطب طبع حيوة و صفتش قيام پيوسته ايستاده ، فعلش خضوع و خشوع و عبادت و طاعت ، ادراكش معاني است كليات ، تسبيحش سبوح قدوس ربنا و رب الملئكة و الروح و تسبيح ديگرش سبحان ذي العظمة و الجبروت و تسبيح ديگرش سبحان ذي الملك و الاقتدار لك الحكم و لك الامر وحدك لا شريك له ، و عالم ارواح لونش اصفر است در كمال صفرت ، حضرت صادق صلوات الله عليه فرموده : البقرة خلقت من زعفران الجنة انها بقرة صفراء فاقع لونها تسرّ الناظرين ، و طبعش حار رطب است طبع حيوة و صفتش قعود است و فعلش خضوع است و ادراكش رقايق و برزخ است و تسبيحش سبحان ذي العزة و الجلال ، و عالم نفوس لونش اخضر است در كمال خُضرت مثل زمرده خضراء ، و جزيره خضراء در تأويل اشاره بهمين عالم است و طبعش بارد يابس است و صفتش انبساط و انتشار است ، و او را عارفين در بعضي از مواضع تعبير ميكنند كه اهل آن عالم به پشت خوابيدهاند و فعل مختلف بجهت اهل اين عالم است كه اين مقام موضع احصاء آن نيست ، و ادراكش صور جزئيه ملكوتيه است مفارقه مجرده از مدة و ماده جسمانيه و صورت مثاليه و جسميه ، و تسبيحش سبحان ذي الملك و الملكوت يسبح الله باسمائه جميع خلقه ، و عالم طبايع لونش احمر است در كمال شدّت در صفا چون ياقوت ، [ص 33] و حجاب ياقوت در احاديث اشاره بهمين عالم است ، و طبعش حار و يابس است و صفتش اشتمال و احتوا است بهيئتي كه حامل همه اهل آن عوالم سهگانه است با اولاد و اولادِ اولاد و بيوت و اسواق و كل آنچه مايحتاج اهالي اين عوالم است اگر ترا چشمي بينا باشد اين معني را برأي العين مشاهده ميكني ، و فعلش انزوا و اختفا و نمو و ذبول و تحليل و ليكن تابع ملئكه است در فعل بلكه آلت او است و حضرات حكما همان را ملك ميدانند ، قد خبطوا خبط عشواء ، و ادراكش بيادراكي است ، و تسبيحش سبحان ذي الغلبة و القهر لا اله الا الله له الحكم و اليه ترجعون ، و عالم مواد لونش كمد است مثل لون آسمان و طبعش غالب بر او يبوست است و از اين جهت است كه حضرات عرفا رضوان الله عليهم از آن تعبير بجوهر هباء ميكنند و اين تعبير از دو راه است يكي بجهت غلبه يبوست در او و ديگر بجهت عدم امتياز ظاهري و امتياز حقيقي واقعي هر حصهاي كه براي زيد است مثلا غير از آن حصهاي است كه براي عمرو است و ليكن قبل از افاضه صورت كه تعيّن اسمش ميباشد امتيازي ميانه حصتين و مادّتين نباشد پس باين اعتبار باين اسم مسمٰي كردند و الله العالم ، و صفتش عرياني است برهنه است و هيچ لباسي برايش نيست اللهم اكس كل عريان ، و فعلش امداد صورت و تعيّن است از فيض حق تعالي چه ماده باب فيض است از براي مثال و صورت و جسم ، و تسبيحش سبحان الدائم الباقي سبحان الرؤف العطوف ، و عالم مثال لونش اخضر مايل بسواد است و طبعش بارد و يابس است و صفتش هيئة و شكل است از استداره و استقامة و اعوجاج و امثال ذلك و فعلش اظهار ماده است در عالم ظهور ، پس صورت مظهر هيولي است نه شريك العلة با هيولي چنانكه ميگويند ، و تسبيحش سبحان الظاهر الباطن ، [ص 34] و عالم اجسام لونش سياه است و طبعش طبع موت است و فعلش شهوت است و ادراكش صور جزئيه حسّيّه جسميّه و صفتش صفت موت است ، و تسبيحش سبحان ذي الملك و القدرة ، و همچنين ساير عوالم كلا صاحبان طباع مختلفه و ادراكات متفاوته و لغات غير موافق و افهام غير مطابق و همه موجودند و مخلوق صاحبان شعور و ادراك پس بايد معرفت حق تعالي همبرسانند بجهت اينكه علت غائيه ايجاد ايشان معرفت است پس حق تعالي بايد خود را بايشان بشناساند و هر يك را بلسان ايشان و بقدر فهم ايشان پس تعريف كرد خود را براي اين مراتب و اين تعريف را بلساني تجلّي گويند و بزباني ظهور نامند و باصطلاحي اشراق خوانند و محبت نيز گويند و وصف گويند ، چه اين تعريف تعريف مقالي نيست بلكه تعريف حالي است و حقير اين وصف را مثال ناميدهام و ليس كمثله شئ چون تجلي كرد يا اشراق نمود يا ظاهر شد يا وصف كرد يا مثال خود را در حقايق ايشان القا نمود اهل هر عالمي بقدر خودشان از آن ظهور نصيب و حصه برداشتند و بقدر فهم خود اقرار و اعتراف به وحدانيت نمودند و قال تعالي و انزل من السماء اي من سماء التجلي ماء التجلي فسالت اودية قوابل الممكنات بقدرها پس تجلي متعدد و ظهور متكثر پس مراتب توحيد نيز مختلف و متكثر باشد بلكه بعدد انفاس ، چه در هر آني او را ظهوري است بخلاف آن و اين اختلاف و تكثر بسبب اختلاف و تكثر مخلوق است و الا او را ظهوري است واحد و تجلي است واحد و ما امرنا الا واحدة كلمح بالبصر بل هو اقرب پس هر كس كه اقرب باشد اين ظهور در او اكثر باشد و حق در نزد او اظهر باشد و معرفت او اكثر باشد ، پس معرفت اهل عالم عقول اكثر باشد از معرفت اهل عالم نفوس و معرفت اهل عالم نفوس اكثر باشد و حق در نزد [ص 35] او اظهر باشد بالنسبه باهل عالم اجسام ، از اين جهت است كه ما را معرفت انبيا ممكن نباشد و انبيا را معرفت ائمه عليهم السلام و حيوانات و بهائم را معرفت ما و نباتات را معرفت حيوانات و جمادات را معرفت نباتات و كلا تسبيح ميكنند حق را بلسان مقال و حال ، چنانكه بر عارفان مخفي نيست اما اين تجلي و ظهور و توصيف و تعريف و اشراق و لمعان حادث باشد و اين توصيف بالنسبه بحال ممكن باشد نه قديم و ماارسلنا من رسول الا بلسان قومه ، پس ميتواني گفت كه حق ما را وصف خود قرار داده براي ما بواسطه ما وصف كرد اگر خود را بشناسيم آن معرفت كه حق از ما خواسته و براي ما خود را بآن طريق وصف كرده خواهيم شناخت ، من عرف نفسه فقد عرف ربه ، اعرفكم بنفسه اعرفكم بربه ، قال اميرالمؤمنين عليه السلام : لاتحيط به الاوهام بل تجلّٰي لها بها و بها امتنع منها و اليها حاكمها ، اگر خود را خود ديدي حق را نشناختي اگر خود را وصف حق ديدي با اسقاط جميع مايتفرع بر خود وصف حق ديدي نه ذات حق ، اينجا است محطّ رحال و مزال اقدام و كمترين در مثنوي خود در اين باب گفتهام :
او مبرّا از صفات و ذات ما او منزّه از همه حالات ما
نيست ممكن هيچ سالك را وصول در مقام ذات حق غير از جهول
او چه داند حق چه و خلقش چه است او چه داند خود كه و واجب كه است
او مجرّد كرده خود را از خودي او رسيده در مقام بيخودي
ليك غافل بود كو خود در كجا است اين مقام از حق بود يا خلق راست
چونكه ديده او صفات حق در آن گفت حق است اين و گفته بر زبان
من حقم من حق منم معبود تو من وجود مطلقم مسجود تو
من همانم كو تو او را عابدي آن خداوندم كه او را طالبي [ص 36]
الي ان قلتُ :
بين چسان اين ملحد برگشته بخت از ديار اهل حق بربسته رخت
او فكنده خويشتن را در ضلال پس خلاصيش محال آمد محال
پس مريد و تابعش جمعي خران ميشوند و ميكنند آنچه توان
الي آخر الابيات ، اهل حق با صوفيه در اين مقام از هم جدا شوند اهل حق گويند چون از خود گذشتي وصف حق مشهودت گردد اين حادث است دخلي و ربطي بقديم تعالي شأنه ندارد و صوفيه گويند كه چون از خود گذشتي ذات حق گردي و عين او شوي چنانكه گفته :
چو ممكن گرد امكان برفشاند بجز واجب دگر چيزي نماند
و گفتگو با اين حضرات و نزاع و جدال با ايشان عنقريب خواهد بيان شد انشاء الله تعالي دانم كه ظاهر امر را يافتهاي و صورتي مشاهده كردهاي لكن از حقيقت امر كه مراد كمترين ذره بيمقدار است هنوز محجوب ماندهاي و چون وضع اين كتاب براي كشف غطا از حقيقت امر است لهذا مثالي كه براي اين مطلب حق تعالي در آفاق و انفس بجهت بندگانش زده و توصيف حالي نموده ذكر مينمايم تا معين عارف در فهم مطلب و معين جاهل در عدم فهمش باشد .
فاقول و انا الفقير الي الله الغني و لا حول و لا قوة الا بالله العلي العظيم كه نظر كن در سراج و تدبّر و تأمل كن در آن و ببين كه آنچه مدبر است و فاعل در سراجْ نار است ، چه سراج مركب است علي الظاهر از نار و دُهْن و دهن شكي نيست كه فاعل نيست و هيچ فعلي در آن نباشد پس بايد فاعلِ سراج نار باشد و شكي نيست كه نار بذاتها فاعل نيست بلكه فاعليتش باعتبار مَسّ است چنانكه حق تعالي در محكم [ص 37] كلام خود ميفرمايد يكاد زيتها يضيء و لو لمتمسسه نار و آن مسّ را ظهور نار گويند و فعلش نيز نامند پس نار در سراج غيب باشد و آنچه ظهور دارد مسّ نار است و چون سراج متحقق شد اشعه را بواسطه سراج ايجاد نمود پس سراج باب نار باشد در امداد اشعه و عرش نار باشد كه بر او ظاهر شده پس عطا كرده هر صاحب حقي را از اشعه حقش را و راند بسوي هر مخلوقي رزق او را و اما اشعه پس مركب باشند از نوري كه از سراج منبعث گردد با يكپاره حدود و تعينات ، چه از سراج صادر نميشود مگر نور واحد بسيط منبسط بر جميع قابليات اشعه و در اين نور هيچ تكثر و تعدد نباشد چنانكه فرموده و ما امرنا الا واحدة كلمح بالبصر او هو اقرب و ما خلقكم و لا بعثكم الا كنفس واحدة ، اما در حين انبعاث از سراج موجود گردند اين حدود ، پس باعث تكثر و اختلاف اشعه گردند بعضي قريب و بعضي بعيد و بعضي متوسط بآن نهجي كه محسوس ميشود و آن نوري كه از سراج احداث ميشود عين سراج نيست و او را مدخليتي در ذات سراج نباشد بلكه سراج او را احداث كرده لا من شئ بدليل اينكه هرگاه پرده و حجابي بر روي سراج كشند بحدي كه هيچ شعاع نداشته باشد نور سراج هيچ زياد نگردد و هرگاه پرده را برداشته بحدي كه همه فضا را روشن كند هيچ نورش كم نشود و اگر چندين هزار سراج از سراجي روشن كنند هيچ نقصاني و فتوري در سراج اول همنرسد انا من محمد كالضوء من الضوء و هرگاه اشعه و آنچه از سراج منبعث شود عين او باشد البته بايد در اين فروض مذكوره تفاوتي در حال سراج همبرسد و حال آنكه بالبديهه هيچ تفاوت نكند پس بايد كه اين انوار و اشعه اموري باشند حادثه از سراج مخلوقه از او لا مِن شئ لكن جمعي بجهت قلّت معرفت [ص 38] خودشان يكپاره حرفهاي بيجا و نامربوط گفتهاند كه اوقات اشرف از اين است كه كسي ذكرش كند پس اعراض از آن احسن و اولي باشد ، چون دانستي اين را پس بدانكه اين نور منبعث از سراج جهت و مثال سراج است و هيچ فرقي ميانه اين نور و سراج نيست مگر اينكه عبد و خلق او است ، چنانكه سراج مضيء و حار و يابس است همچنين اين نور منبعث از سراج باشد قال الحجة المنتظر عجّل الله فرجه و فرجنا به و روحي فداه : فجعلتهم معادن لكلماتك و اركانا لتوحيدك و آياتك و مقاماتك و علاماتك التي لا تعطيل لها في كل مكان يعرفك بها من عرفك لا فرق بينك و بينها الا انهم عبادك و خلقك فتقها و رتقها بيدك بدؤها منك و عودها اليك الدعاء ، پس اين نور مثال سراج و ظهور و توصيف و تعريف و اشراق و لمعان و تجلّي سراج است قال اميرالمؤمنين عليه السلام : فالقٰي في هويتها مثاله فاظهر عنها افعاله ، كه بآن خود را براي اشعه وصف كرده هر كس كه آن نور را شناخت سراج را شناخته و در تعريف و تعرّف فرقي ميانه سراج و انوار آن نيست اما اين نور وصف سراج است و خلق و عبد او است و چون اشعه مركب است از حدود و آن نور پس ايشان را دو جهت است جهتي بوحدت است كه يك جزء ايشان امر وحداني بسيطي است ساري در كل اشعه و جهتي است بكثرت كه آن تعيّن و حدود باشد پس اگر تعين را از خود سلب كند و آنچه لوازم تعين است از زمان و مكان و جهت و رتبه و كم و كيف و وضع و اضافه و فوق و تحت و يمين و شمال و خلف و قدام و ساير لوازم ماهيت را از خود سلب كند در وجدان نه در وجود و الا عدم گردد پس خواهد شناخت آن نور واحد منبعث از سراج ساري در كل اشعه پس بوحدتش وحدت سراج را فهمد و بضياءش ضياءش را و بحرارتش و يبوستش حرارت و يبوستش ، عاقل داند كه [ص 39] در اين وقت آن شعاع كه از خود تعين سلب كرده عين معرفت سراج كه آن نور باشد گردد پس در اين وقت عارف و معروف و معرفت واحد گردند ، پس بخود سراج را شناخت و تجلّي سراج بخود براي خود بوده ، جمله را از خود بخود بيخود نمود ، اين است معني قول اميرالمؤمنين عليه السلام چنانكه سابق ذكر شد لاتحيط به الاوهام بل تجلّٰي لها بها و بها امتنع منها و اليها حاكمها ، قال العالم عليه السلام : ليس بينه و بين خلقه حجاب غير خلقه ، قال الشاعر : تو خود حجاب خودي حافظ از ميان برخيز ، و ليكن عين سراج را نشناخت و حقيقت سراج را نفهميد بلكه معرفت اين نور بحسب قابليت خود بوده نه بحسب سراج ، از اين جهت سيد و مولاي من سيد الساجدين علي جدّه و آبائه و ابنائه صلوات المصلّين ابد الآبدين در مناجات خمسةعشر ميفرمايد : الهي لولا الواجب من قبول امرك لنزّهتك عن ذكري ايّاك علي ان ذكري لك بقدري لا بقدرك و ماعسي ان يبلغ مقداري حتي اُجعل محلّا لتقديسك و من اعظم النعم علينا جريان ذكرك علي السنتنا و اذنك لنا بدعائك و تنزيهك و تسبيحك . بلي هرگاه سراج خود را براي اشعه بآن نور وصف نميكرد هرائينه هيچ از اشعه نميشناختند كه سراج مضيء است يا نه بلكه موجود نميشدند ذات و حقيقة ايشان عين وصف سراج است و حدود امري است عارض مر آن ذات پس نسبت حدود به آن ذات نسبت عرض بجوهر باشد و بالبديهه اگر جوهر نبودي عرض نبودي ، پس اگر وصف سراج نبودي اشعه را تحقق نبودي ، پس معرفت باعث وجود و تحقق موجودات باشد ، بفهم جان من كه اگر بفهمي ترا مرتبه كبريت احمر است و اكسير اعظم و چون اشعه مختلفند در قرب و بعد و ضعف و شدت پس ظهور نور سراج كه در ايشان بحسب خودشان باشد پس باين سبب مراتب [ص 40] ظهور سراج مختلف و متفاوت باشد اين مثال را دانسته باش كه بعد بكارت خواهد آمد زينهار زينهار توهّم مكن كه سراج خود مستقل ميباشد و معرفت او مقصود بالذات ميباشد حاشا و كلا هرگاه اشعه اين تخيل كنند عدم گردند و هرگاه سراج اين تصور نمايد در آتش بيالتفاتي آتش بسوزد ، قال الله تعالي في حق السراج : عباد مكرمون لايسبقونه بالقول و هم بامره يعملون يعلم ما بين ايديهم و ما خلفهم و لايشفعون الا لمن ارتضي و هم من خشيته مشفقون و من يقل منهم اني اله من دونه فذلك نجزيه جهنم كذلك نجزي الظالمين ، بلكه سراج باب نار است و اشعه مكلف بمعرفت نارند و ليكن چون ايشان را ممكن نيست معرفت نار بلكه معرفت نار بجهت ايشان ممتنع است بجهت اينكه هيچ چيزي فوق حقيقت و ذات خود را ادراك نتواند كرد ، و دانستي كه بجهت اشعه حقيقتي سواي ظهور نور سراج و تعيّن نباشد پس اگر اشعه قادر بر سلب كردن تعين از خود باشند در وجدان خواهند نور سراج را فهميد نه عين سراج را و آن نيز براي ايشان ممتنع باشد بلي آن نور مثال سراج است و ظهور او است براي اشعه لا فرق بينه و بينه الا انه عبده و خلقه فتقه و رتقه بيده بدؤه منه عوده اليه پس اشعه چون سراج را شناسند چنان است كه نار را شناخته باشند بجهت اينكه نار حكيم و عادل است ، بالنسبه باشعه تكليف مالايطاق بايشان نميكند پس بقدر طاقت ايشان تكليف معرفت خود بايشان كرد و از ايشان شرط گرفت كه اقرار كنيد كه من بجهت شما مجهول مطلقم و هرگز مرا نميتوانيد شناخت و اين كه شناختهايد وجه دانيد و خلق اذ كلما ميزتموه باوهامكم و ادركتموه بعقولكم فهو مخلوق مثلكم مردود اليكم هر يك از اشعه كه مطيع و فرمانبردار شدند و بشرط نار كه بواسطه سراج بايشان رسيده عمل كردند فائز شدند بدرجات عاليه و مكرم گشتند بكرامات سنيه [ص 41] و نور از مخزن سراج بيشتر بايشان رسانيد و ان من شئ الا عندنا خزائنه و ماننزله الا بقدر معلوم و هر كس كه خواستند با تعين نار را بشناسند گمراه شدند ، به تكثر نار و سراج قايل شدند و يكپارهاي چون خود را مضمحل و منقطع و باطل ديدند بعدم نار قايل شدند ، گفتند اين اشعه را مدبري نباشد و بعضي تجسم خود را ديده بتجسم قايل شدند و بعضي صورت خود را مشاهده كرده بصورت قايل شدند و بعضي طبيعت و ماده خود را ديده بطبيعة و ماده قايل شدند الحاصل جميع اين فِرَق كه بهمرسيدهاند خواستند كه حق را با تعيّن بشناسند و جمعي از اشعه تعين را از خود سلب كردند نور سراج يافتند ، او را بعضي سراج ناميدند و بعضي او را نار ناميدند و خود را بصفات سراج و نار وصف كردند كُلّا بر باطل و طُرّا در خذلان ماندند و اين است معني قول امام صادق صلوات الله عليه و علي آبائه و ابنائه : و جعلوا بعض آياتك اربابا يا الهي فمن ثَمّ لميعرفوك يا سيدي ، بجهت اينكه ايشان سراج را كه آيتي است از آيات نار اله دانستند ، پس حق معرفت آن است كه تعين را سلب كني و آنچه يابي وصف حق داني بتو براي تو بحسب تو نه بحسب خود و مِن هُنا تعرف اثبات الحق سبحانه و نفيه اما اثباته ففي قوله تعالي سبحان الله عما يشركون الا عباد الله المخلصين لانهم ارادوا ان يعرفوا الحق تعالي بالتشبيه و التعين و ملاحظة الانيّة و الماهية فنزّه الله تعالي نفسه المقدسة عن توصيفهم و عن مقالتهم لانهم مالاحظوا المثال و ماوصلوا اليه و مانظروا الي الوصف الذي وصف الله تعالي لهم بانفسهم و مارجعوا الي من نظر اليه اي الي المثال يتعلموا منه وصفه تعالي فقالوا نظرا الي انفسهم و تعيّنهم فحجبوا عن المعرفة تعالي ربي و تقدس عن المشاركة و المضادّة و المنادّة ، فظهر من هذه الآية الشريفة ان الله سبحانه منزه عن وصف المشركين و ليس بمنزه عن وصف عباده المخلصين بل وصفهم [ص 42] كما يليق بجلال قدسه و هذا لايصح لما عرفت من ان الحق سبحانه لايُعرف و لايوصف و لايليق وصف احد بجلال قدسه لان الاشعة غاية معرفتهم معرفة نور السراج و لايليق هذا الوصف للنار لان توصيف الاشعة للنار بالاضاءة و هي في مرتبة ذاتها لايصح لها هذا الوصف اذ لا ضوء لها و هي غيب لايدرك و لما كان الامر كذلك و هذه الآية يفهم من ظاهرها خلافه ، اراد الله سبحانه ان ينبّه علي ذلك فقال علي سبيل العموم في سورة الصافات سبحان ربك رب العزة عما يصفون اي عن كل ما يصف كل احد حتي الملك المقرب و النبي المرسل و المؤمن الممتحن و لا احد من الموجودات من الجن و الانس لما عرفت سابقا و آنفا و لما كان الظاهر من الآية الشريفة و باطنه ان وصف الحق سبحانه لايمكن لاحد و يمتنع ان يوصف كما هو و يوهم منه ان كل احد علي الضلالة و البطلان و الخذلان حتي الانبياء و المرسلين و الصلحاء و الصديقين الذين بعثهم الله تعالي لترويج دينه و اظهار امره و نهيه و بيان معرفته و تعريفه و توصيفه علي الحق اراد الله سبحانه ان ينبه علي فساد هذا التوهم فاظهر الرضا عن المرسلين و من شايعهم من المؤمنين و الصديقين لان من تبعني فانه مني فقال و سلام علي المرسلين و الحمد لله رب العالمين لانهم ماخالفوا الفطرة و ماغيّروها و عرفوا المثال فعرفوا ذي المثال و هو المطلوب عنهم لانهم لايطيقون فوق ذلك لان حقيقتهم كما عرفت من التمثال بالسراج مركبة من المثال و من الحدود و التعينات فاذا ازالوا التعينات عن وجدانهم و دكّوا جبال انيّاتهم و مارأوا ما يلازم تشخصاتهم و تعيناتهم من الجهات السّتّ و المشخصات الستّة و الايام الستة و امثال ذلك فوجدوا المثال فعرفوا الحق بالمثال و رضي الله عنهم بذلك لانهم ماقصروا و الا فاين الثريا من يد المتناول فافهم و اغتنم و كن من الشاكرين و اشكر الله فيما هديٰك من التوحيد .
[ص 43] جان من وفّقك الله تعالي زنهار زنهار كه توهّم كني كه نار را كه مثال زدهايم و گفتهايم كه اشعه هرگز بمعرفت نار نميرسند كه نار مثال ذات واجب تعالي شأنه است كه ممتنع المعرفة است و مجهول مطلق حاشا و كلا واجب تعالي و تقدس اجل و اعظم و اكرم از اين است كه براي او مثالي باشد يا توان ممكن را مثال برايش آورد تعالي ربي و تقدس ، چو ما سابق ثابت كرديم كه حق را نتوان برايش مثال زد بادله و براهين و طعن زديم بر كساني كه مثال برايش زدند و خود واقع ميشويم در آنچه از آن فرار ميكرديم ، لا و الذي نفسي بيده الامر اعظم من ذلك و اجل من ان يتصوّر او يتخيّل او يتعقّل ، بلكه نار مثال است براي كلمهاي از كلمات او كه لفظ كُن باشد و او اثري است از آثار و هيچ ربطي و مشابهتي و مناسبتي ميانه او و ذات حق تعالي نباشد ، اَيْنَ التراب و ربّ الارباب ، چو نسبت خاك را با عالم پاك ، و لذا قال سيدي و مولاي روحي فداه الغُلاة صغّروا عظمة الله ، چه ايشان كلمه را متكلم انگاشتند و اثر را مؤثر دانستند نسنجيدند نسبت كلمه را با متكلم كه نسبت عدم است با وجود ، كذبوا انّ الذي زعموا خارج عن قوة البشر ، و اين نار مثال است از براي آن يك ركن از اركان اربعه آن اسم كه بحروف مصوّت و بلفظ منطّق و بشخص مجسّد و بلون مصبوغ نيست بريء عن الامكنة و الحدود و الاقطار كما في اصول الكافي عن الصادق عليه السلام كه حق تعالي آن را مفقود كرده از فهمها و عقلها و وهمها و خيالها و بصرها ، فهو المكنون المخزون عنده و اين نار مثال است از براي آن اسمي كه در دعاي بعد از هر دو ركعت از صلوة ليل است و باسمك المكنون المخزون الاعظم الاجل الاكرم الذي تحبّه و تهواه و ترضي به عمّن دعاك فاستجبت له دعاءه و حقٌ عليك الّاتحرم سائله و لاتردّه و مثال براي اسم الذي استقرّ في ظلّه [ص 44] فلايخرج منه الي غيره ، و نار مثال از براي اسم اعظمي است كه مخصوص ذات واجب تعالي است احدي را نه ملك مقرّب و نه نبي مرسل و نه مؤمن ممتحن در معرفتش دخلي و ربطي نيست ، چه فوق طاقت ايشان است اگر خود و امثال خود را اشعه و باب فيض خود را سراج بگيري حقيقت امر بر تو منكشف خواهد شد . حمد و شكر و منت خداي را كه فقير حقير كمترين ذره بيمقدار از بركت و شفقت و لطف سادات خود ائمه طاهرين صلوات الله عليهم اجمعين اين حقيقة را مشاهده ميكنم و بالعيان اين معني را ميبينم لكن مسئله بسيار دقيق و مشكل است ، لايهتدي اليها الا مَن اطلعه الله علي مكنون علمه ، و فقير آنچه توانستم در توضيحش كوشيدم و بگمان فقير اين است كه اوضح از اين ممكن نباشد الحمد لله رب العالمين و صلي الله علي محمد و آله الطاهرين و لعنة الله علي اعدائهم اجمعين الي يوم الدين .
مقام - در تقسيم توحيد بسوي اقسام شانزدهگانه . چون دانستي كه براي حق تعالي ظهوري است حادث واحد منبسط بر اعيان ممكنات بر آن نهج كه در سراج دانستي و حقيقت هر موجودي از موجودات مركب است از آن ظهور و از تعين و باعتبار اختلاف مراتب تعين مراتب ظهور نيز مختلف گردد و هر چه اقرب بسوي مبدء است در آن ظهور اكثر است ، و دانستي بالاجمال كه عوالم متعدده است ، اشرف عوالم و اقرب ايشان بسوي مبدء عالم عقول است ، چه عقل كلي مركب است بلا واسطه از آن ظهور و از اول تعيّن كه هرگاه اين حجاب عقل را يعني تعينش را بردارند صرف ظهور باقي ميماند و در آن جا معرفة الله كما اراد الله منه و كما يمكن في حقه حاصل شود ، پس حق [ص 45] اظهر اشياء است بجهت عقل بالنسبه بساير موجودات مقيده و بعد از عالم عقول عالم ارواح است و ظهور حق در اين عالم بواسطه ظهور عقل است بلكه از فاضل ظهور او است و همچنين ساير عوالم اسفل ظهورش بواسطه اعلي است پس از اين قرار معلوم گردد كه هر چند ظهورات حق تعالي غير متناهي است براي هر كسي در هر آني ظهوري است بخلاف ظهورش از براي آنكس در آن ديگر پس مراتب توحيد الي غير النهاية خواهد بود ، چه توحيد هر كسي بحسب تجلي حق است براي او در هر مقام كه هست و ليكن كليات اين مراتب را بچهار مرتبه ميتوان جمع كرد ، ليكن بدان اولا كه توحيد اولا و بالذات منقسم ميشود بچهار قسم :
اول توحيد ذات است از شركت و نفي كثرت قال الله تعالي لاتتخذوا الهين اثنين انما هو اله واحد و ادلهاي بر توحيد حق تعالي و نفي شريك از براي او بطريق مجادله بالتي هي احسن حضرات حكماي متألهين و حضرات متكلمين در كتب خودشان ذكر نمودهاند و ائمه در احاديث بيان فرمودهاند مثل دليل فرجه و دليل تمانع و امثال اينها و حقير در رساله فارسي مرشدالمؤمنين الي النهج المستقيم دليل شافي وافي كه قاطع جميع شكوك و شبهات ميباشد ذكر نمودهام جامع بين دليل فرجه و تمانع هر كس كه خواهد در آنجا نظر كند و چونكه اين كتاب موضوع از براي مطالب جليله معرفت است لهذا ترك آن بنظر انسب آمد .
دوم توحيد صفات است بدو معني : يكي آنكه بجهت حق تعالي شريكي در صفات ذاتيه و فعليهاش قرار ندهد مثل اينكه نگويد خداي تعالي عالم است و زيد عالم است و اطلاق لفظ علم بر هر دو بر سبيل اشتراك معنوي است چنانكه خواهد آمد انشاء الله تعالي و همچنين ساير صفات چون [ص 46] قدرت و حيوة و سمع و بصر و مشيت و اراده و امثال اينها ، دوم آنكه هر موجودي از موجودات بلكه هر ذرهاي از ذرّات وجود را صفات حق مشاهده كند غير مستقل قائم بحق تعالي قيام صدوري يعني كل را آثار قدرت حق ملاحظه كرده پس از آن استدلال بوجود حق كند چه صفت آن است كه دال بر موصوف خود باشد و دانستي كه حق تعالي جميع موجودات صفت خود آفريده و خود را براي ايشان بذات و حقيقت ايشان تعريف و توصيف كرد پس جملگي وصف الله و صفة الله باشند و اين است معني آنچه فقير در ديباچه كتاب فارسي مرشدالمؤمنين ذكر نمودهام كه عالم بلسان فصيح گويد كه من صفة اللهام لسان فصيح اعم از حال و مقال است و آدم بكلام بليغ شنواند كه من صفوة اللهام يعني خود را بجوي چو او را جوئي كه او را جوئي و خويشتن شناس كه شناسائي بشناسائيش رساني ني ني غلط گفتم چه او را جوئي خود را مجوي چه او را طالبي خود را مطلب الي آخر ، و همچنين موجودات چنانكه صفات اللهاند اسماء الله نيز ميباشند ، چه اسم علامت مسمي است و جميع موجودات علامت وجود حق ميباشند پس اسم او باشند و در اينجا تحقيقي است كه بعد انشاء الله تعالي مذكور خواهد شد ، پس توحيد صفات و اسماء بيكي از اين دو معني است كه مذكور شد لكن معني ثاني بنظر فقير ارجح ميباشد و السلام علي تابع الهدي .
سيّم توحيد افعال است و آن يك دانستن فعل حق است و كل اشياء و موجودات و حركات و سكنات ايشان همه از حق تعالي است ، هيچكس را در فعلش شركت نباشد قل الله خالق كل شئ فاعبدوه ، اروني ماذا خلقوا في الارض و اين مستلزم جبر نباشد بلكه اين عين اختيار است در نزد كسي كه او را اعتبار است چنانكه بعد در مسئله جبر و اختيار ذكر خواهد شد .
[ص 47] چهارم توحيد عبادت است و آن يگانه دانستن معبود است و شريك در عبادتش قرار ندادن قال الله تعالي فمن كان يرجو لقاء ربه فليعمل عملا صالحا و لايشرك بعبادة ربّه احدا و موحّد بايد حق تعالي را در جميع اين مراتب توحيد كند ، چه اگر در بعضي از اين مراتب توحيد نكند مشرك باشد و موحّد نباشد ، چه شرك در هر يك از اين مراتب مستلزم شرك در مراتب ديگر باشد چنانكه بر صاحب هوش مخفي نيست .
چون دانستي اين اقسام را بدانكه توحيد در مرتبه ثانيه منقسم بدو قسم گردد : اول توحيد ذاتي است و آن توحيد حق تعالي است مر ذات خود را بذات خود قال تعالي شهد الله انه لا اله الا هو و در اين توحيد هيچكس را نصيبي نباشد نه نبي مرسل و نه ملك مقرّب و نه صدّيق و نه شهيد حتي نبي ما رسول الله صلي الله عليه و آله و اهل بيت اخيار و اطهارش كه اعلم اهل آسمان و زمين و اعرف كل موجودات ميباشند صلي الله عليهم و علي ارواحهم الطيبة الطاهرة و اجسامهم الزاكية المباركة و يكپاره مزخرفات در اين مقام صوفيه را ميباشد كه ذكرش در اين مقام نالايق است و در شرح كه حقير بر شرح زيارت استاد ادام الله ظلاله علينا و علي الطالبين و متّعنا بفيوضاته و جميع المستحقين نوشتهام اكثري اقوال اين حضرات را در آنجا ذكر نمودهام هر كس كه خواهد در آن نظر كند ، دوم توحيد صفاتي است و آن توحيد خلق است مر حق را علي تفاوت مراتبهم و درجاتهم و ذواتهم و حقايقهم و مراد از توحيد صفاتي آن است كه چون سابق دانستي كه حق تعالي را بكنه ذات ادراك نميتوان كرد و خلق براي معرفت مخلوقند پس خود را توصيف كرد براي خلق بظهوري از ظهورات خود كه مناسب آن كس باشد و آن ظهور صفت و تجلي و خلق او است ، نه ذات او است ، [ص 48] و گفتيم كه عوالم متعدد است : عالم عقول و عالم نفوس و عالم اجسام مثلا و ظهورش در هر يك از اين عوالم بواسطه عالم اعلي است بلكه بفاضل ظهور او است پس حق در نزد عالم اعلي اظهر است بالنسبه بعالم اسفل و ظهور حق در هر عالمي بحسب همان عالم است نه بحسب ذات خود تعالي ربي و تقدس عن ذلك علوا كبيرا اگر خواهي كه حقيقت امر را بفهمي مقابله در مراياي متعدده مختلفه در الوان و اعوجاج و استقامت پس صورت خود را در هر مرآتي بحسب آن مرآت بيني مثلا در مرآت سرخ سرخ و در مرآت سياه سياه و در مرآة معوج معوج و در مرآة مستقيم مستقيم و همچنين مترتب گردان مراياي متكثره را بطوري كه ظهورت در هر مرآتي بواسط ظهور تو باشد در مرآت فوقش پس در مرآة اولي صورت خود بيني و در مرآة ثانيه مرآة و صورتي مشاهده كني و در مرآة ثالثه دو مرآت و دو صورت تا آخر مرايا در آنجا مرايا متكثر گردد ظهور صورت خفائي همرساند بلكه اعتبار بُعد از مبدء اعوجاج همميرساند پس آن صور اگر خواهند ترا بشناسند ترا ميشناسند بآن طوري كه خودشان بر آنند نه بآن طوري كه تو بر آني چنانكه بر ناظر در آفاق و انفس مخفي نميباشد و از اين مثال اسرار بسيار فهميده ميشود لكن كمترين تنبيه بر آن نميكنم خوفا من فرعون و ملأهم ان يفتنهم ،
اخاف عليك من غيري و منّي و منك و من زمانك و المكان
فلو انّي جعلتك في عيوني الي يوم القيامة ماكفاني
پس باعتبار اختلاف مراتب ظهور مراتب توحيد مختلف گردد يعني توحيد صفاتي و الا توحيد ذاتي علي ما هو عليه در صرافت وحدت خود ميباشد و هيچ تعدد و تكثري در او راه نيابد و اما توحيد صفاتي مختلف و متكثر و متعدد [ص 49] بلكه بحسب عدد انفاس خلايق ، چه حق را در هر آن براي هر كس ظهوري است و از او در هر سري شوري است ، كُلّا او را طالب و طُرّا او را جويا ، لكن از او نشاني نجويند و همه جا او بينند و كليات اين مراتب بچهار مرتبه جمع شده است بعضي مترتب بر بعضي .
اعلم ان هنا كلام ينبغي التنبيه عليه لتعلم سرّ هذه المراتب الاربعة و حقيقته و كيفيته و انها لكل شخص و لكل شئ موجود الا انهم مختلفون في الالتفات و عدمه و ان كنّا كتبنا في شرحنا علي الفوايد باكمل تفصيل و اتم بيان لكنه لما كان مشتملا علي الرموز و الاسرار محتويا علي الذي يكاد ينكره العقول و الابصار فلنذكر هنا شيئا منه و لانحول الطالب الي ذلك الكتاب ، فنقول و لا حول و لا قوة الا بالله العلي العظيم ان الله تعالي لما اجري عادته ان يجري الاشياء علي اسبابها و لما كانت الطفرة باطلة في الوجود فخلق الشئ مترتبا الاشرف فالاشرف فكان الشئ ذا مراتب عديدة فخلق اولا وجوده الذي هو جهته من ربه و ظهور الحق له به ثم حدّد ذلك الوجود بالحد الاشرف الاعلي و هو الحد المعنوي فوجد العقل اي عقل الشئ الجزئي ثم قال له ادبر عني و اقبل الي ايجاد مراتبك و مقامات ظهورك و بروزك فامتثل العقل لامر الله جل و عز تنزل الي عالم الرقايق التي هي برزخ بين العالم المعني و الصورة فتحقق عالم الارواح النور الاصفر الذي منه اصفرّت الصفرة فصار ادراكات العقلي المعنوي غيبا في هذا العالم لان هذا التنزل مقام الخفاء لاجل كمال الظهور و الكسر لاجل كمال الصوغ من عرف صاحبَ هرمس الهرامسة علّمه هذه المسئلة بطريق العيان و من لميصاحبه يعلمها علم اخبار لا علم عيان ، الله يرزقك و ايانا مصاحبته فانه علي كل شئ قدير . ثم تنزل من ذلك العالم الي عالم الصورة و مقام الكثرة [ص 50] فصارت ادراكات المعنوية و الرقايقية غيبا ( غائبة خل ) في ادراكات الصورية فتحققت النفس النور الاخضر الذي منه اخضرّت الخضرة ثم تنزل العقل من ذلك العالم الي عالم الطبيعة الكسر الثاني بعد الصوغ الاول فصارت الادراكات كلها غيبا فيها بحيث لايري عنها اثرا و هي بمنزلة الموت هنا الانسان في كمال الشعور و الادراك يميته الله تعالي و يدخلونه في القبر فتغيب كل ادراكاته بحيث لاتري عنها اثرا ثم يبعثه الله تعالي مع ذلك الشعور و الادراك بل اكمل في المكان الذي دفن فيه كذلك الله ربنا لا اله الا هو العزيز الحكيم و لهذا النزول و الغيبة سرّ مخفي اشرت اليها في ذلك الكتاب يجده اهل البلوغ و الاشارة و يفقده اهل التصريح و العبارة ثم تنزل العقل من ذلك العالم الي عالم الهباء اي عالم المادة الجسمانية لكنها مجردة وحدها غائبة عن درك حواس الجسمي ثم تنزل من ذلك العالم الي عالم المثال البرزخ بين المجردات و الماديات اي الاجسام ثم تنزل الي عالم الجسم جسم الكل و هذه التنزلات كلها بحيث يغيب العالي في السافل بحيث لاتري الا ظهور السافل ثم تنزل منه الي العرش محدد الجهات ثم تنزل الي الكرسي فلك الثوابت ثم الي فلك البروج ثم الي فلك المنازل ثم الي فلك زحل ثم الي فلك المشتري ( ثم ظ ) الي فلك المريخ ثم الي فلك الشمس ثم الي فلك الزهرة ثم الي فلك عطارد ثم الي فلك قمر ثم الي كرة النار ثم الي كرة الهواء ثم الي كرة الماء ثم الي كرة الارض و هذا المقام آخر مراتب النزول اذ ليس ادني من الجسم شئ في الوجود و ليس ادني من الارض و اكثف منها شئ في الاجسام فالتنزلات كلها تنتهي اليها لكنها كلها بطريق الغيبة و الخفاء بحيث لاتري في الارض شئ من الادراك العقلي و لا من الادراك الروحي و لا من الادراك النفسي ابدا بل ماتري الا ارضا [ص 51] كثيفة غاية الكثافة و الخسّة و الدناءة ثم يشرق الشمس علي الاراضي الرطبة و الابحر فتصعد البخار فالبخار حال صعوده بحرارة الشمس امر الله تعالي ملكا من اعوان جبرئيل و ملكا من اعوان اسرافيل ان يقدّر الاول و يأخذ اربعة اجزاء من الرطوبة البخارية و جزءً واحدا من يبوسة الهبائية فيعفّن الملك الثاني في حمام المارية و بطن الفرس و كبد العالم و يطبخهما ثم يصعّده الملك الاول بحرارة الشمس بعد الطبخ و النضج و التعفين حتي يوصله الي الكرة الزمهريرية الطبقة الثالثة من الهواء التي لاتصل اليها حرارة الشمس بالانعكاس فتصل اليه البرودة فتنجمد من جهة ذلك الجزء من اليبوسة التي فيه و في هذه الاجزاء المصعّدة غائبة كل المراتب المتنزلة فينجمد اولا انجمادا رقيقا علي سبيل التقطيع فيكون سحابا مزجي ثم ينجمد انجمادا ثقيلا فيكون السحاب الثقال و السحاب المتراكم ثم يأمر الله تعالي الشمس ان يشرق علي ذلك السحاب المتراكم فيذوب و يتقاطر الي الارض فلما وصل المطر الي الارض امر الله تعالي الملكين الاولين او ما يضاهيهما الظاهر هو الثاني لا الاول اذ لكل شئ ملك مخصوص يدبره و يتصرف فيه لكن الملكين من اعوان جبرئيل و اسرافيل فيقدّر الاول بان يأخذ جزئين من الماء و جزء من الارض فيمتزجهما و يختلطهما فيعفّن الثاني بالطريق المذكور في حكمة الهرمسية فينبت النبات بتقدير الملك و تسخير الفلك و هذه المراتب كلها غائبة في تلك الشجرة مطلقا و هو البقل و الثمر الذي في الحديث ان في الجنة لشجرة اسمها المزن فاقطر الله منها قطرة فلاتصيب بقلة او ثمرة اكل منها مؤمن او كافر الا و يتولد منه المؤمن هذا معني الحديث ، و القطرة هي هذه المراتب المذكورة ذكرنا سرّ هذا الحديث و وجه المناسبة باكمل تفصيل في شرحالفوايد و لايسعني الآن [ص 52] ذكرها و بيانها فاذا كان الجماد نباتا فيصير غذاءً للاب بايّ نوع كان فيصير كيلوسا و كيموسا الي ان يصير نطفة ففيها جميع المراتب غائبة بحيث لا ظهور لها ابدا فاذا وصل الي مقام النطفة ينادي الله تعالي العقل بالاقبال اليه و الادبار عن الخلق فيأخذ العقل الجزئي في الصعود الي الله تعالي و الرجوع الي مقاماته بعد النزول في مقامات الناسوتية و الاطلاع عليها قال ابنسينا في هذا المقام :