[ص 1]

رساله مقامات العارفين

از تصنيفات سيد اجل اوحد

مرحوم حاج سيد كاظم رشتي اعلي الله مقامه

[ص 2] بسم الله الرحمن الرحيم

انه ثقتي و رجائي و توكلي و هو حسبي و نعم الوكيل نعم المولي و نعم النصير .

حمد بيحد و ثناي بيعدّ احدي را سزد كه واحديت را سلطان بلاد كثرت نموده احديت را در خلوتخانه وحدت متمكن و مستقر گردانيد ، چون در بازار كثرت درآئي همه جا واحديت بيني و از او هيچ نشان نيابي ، لانه المكنون المخزون الذي استقرّ في ظلّه فلايخرج منه الي غيره و اگر در نهانخانه وحدت احديت نظاره كني هيچ نبيني ، لانها المحبة و هي حجاب بين المحب و المحبوب فلا رسم لها كما انه لا اسم لها و لا عبارة عنها و لا اشارة اليها فهو هو بل هو ليس هو ان قلت فهو هو فالهاء و الواو كلامه و ان قلت الهواء صفته فالهواء من صنعه ، رجع من الوصف الي الوصف و دام الملك في الملك و انتهي المخلوق الي مثله و الجأه الي شكله ، قادري كه سلطان احد و سلطان واحد كه هر دو در كمال تخالف و تعاندند تأليف قلوب ايشان فرموده هر دو را در بلدِ بسم الله الرحمن الرحيم بر كرسي اقتدار استقرار داد ، لو انفقتَ ما في الارض جميعا ماالّفتَ بين قلوبهم و لكن الله الّف بينهم انه عزيز حكيم ، ليكن چون در آن بلد درآيي و اقاليم سبعه آن عالم را بقدم همّت طي نمائي همه را مملكت واحد مشاهده كرده جز واحد چيزي نبيني و اما اگر در اقليم ثامن كه بلاد هورقلياي عالمِ بسم الله الرحمن الرحيم است توفيقِ قدم گذاشتن يابي غير از احد چيزي مشاهدت نگردد و ليكن در آن مكان كافي [ص 3] بيني كه بر نفس خود حركت مي‌كند بر خلاف توالي و نفسش بر آن حركت كند بر توالي ، البسملة اقرب الي الاسم الاعظم من سواد العين الي بياضه ، كريمي كه از نعمت كامله و رحمة شامله خود حوّاءِ قابليت را بآدمِ وجود تزويج فرموده از صلب آدم و ترائب حوّاء اولاد متكثره مختلفة الالوان و الاوضاع و اللغات و الافهام بعرصه ظهور ظاهر گردانيد ، كُلاً را بحمد و ثناي خويش لسان حال و مقال ايشان را گويا گردانيد راه‌پيمايان ، و ان من شئ الا يسبّح بحمده و لكن لاتفقهون تسبيحهم و تري الجبال تحسبها جامدة و هي تمرّ مرّ السحاب ، رحماني كه سفيدپوشان عالم جبروت را خلعت استقامت پوشانيده بتاج تسبيحِ سبّوح قدّوس ربّنا و ربّ الملائكة و الروح سرافراز گردانيد ، لا اله الا هو له الحكم و اليه ترجعون ، و درود نامحدود بزرگواري را سزاست كه عالم بجهت انتساب باو بشرف خلود مشرّف ، و من دخله كان آمنا ، و آدم بجهت نور او بكرامتِ صفوت مكرّم ، از تشعشع نورش موجودات قدمِ ظهور در عالم وجود گذاشتند و از اشراق ظهورش كائنات بحسب قابليات خلعتهاي رنگارنگ پوشيدند ،

هر شيشه كه سرخ بود يا زرد و كبود خورشيد در آن برنگ آن شيشه نمود

شاهنشاهي كه سلاطين عوالم جبروت و ملكوت جبين انقياد بر عتبه مباركه‌اش نهاده‌اند با عز و جاهي كه ملأ اعلي منتظر فرمان دست ادب بسينه گذاشته‌اند و لسان حال و مقال ايشان باين مقال گويا كه تعزّ من تشاء و تذلّ من تشاء بيدك الخير انك علي كل شئ قدير ، انّ الله و ملائكته يصلّون علي النبي (ص) يا ايها الذين آمنوا صلّوا عليه و سلّموا تسليما و بر آل اطهارش كه مترجمان وحي الهي و مدبّران كل عالم از علوي و سفلي ، علل اربع براي وجود موجودات ، صفاتي كه منتهي است باو جميع [ص 4] تعلّقات ، ذواتي كه از ايشان همه ذوات را تذوت است و صفاتي كه از ايشان همه صفات را تحقق ، در حق ايشان آمده : و ماقدروا الله حق قدره و الارض جميعا قبضته يوم القيامة و السموات مطويات بيمينه سبحانه و تعالي عمّا يشركون ، و در شأن ايشان نازل گشته : الله نور السموات و الارض مثل نوره كمشكوة فيها مصباح المصباح في زجاجة الزجاجة كأنّها كوكب درّيّ يوقد من شجرة مباركة زيتونة لا شرقية و لا غربية يكاد زيتها يضيء و لو لم‌تمسسه نار نور علي نور يهدي الله لنوره من يشاء و يضرب الله الامثال للناس و الله بكل شئ عليم ، صلي الله عليهم و علي ارواحهم و نفوسهم و اجسادهم و اجسامهم و لعن الله ظالميهم و غاصبي حقوقهم اجمعين الي يوم الدين .

اما بعد چنين گويد اقل خلق الله و افقر عباد الله ذرّه بي‌مقدار و حقير بلا اعتبار در وطن غريب از وطن و در مكان دور از منزل و مكان احقر الخليقة بل اللاشئ في الحقيقة ادني الناس من الاقاصي و الاداني ابن محمدقاسم محمدكاظم النبوي العلوي الحسيني الموسوي حشرهما الله تعالي مع ساداتهما الطاهرين كه اين رساله‌اي است در بيان حقيقت بدو و عود و احوال خلق از دُرّه الي الذّرّة و احوال موت و قبر و عالم برزخ و قيامت و احوال حساب و معني نفخ صور و احوال جنت و نار و تعداد ابواب و ذكر اهالي ايشان و همچنين در بيان شرذمه‌اي از توحيد و معرفة الله و صفات و افعال او جلّ جلاله ، اگر چه كتاب موضوع از براي اين مطلب نيست و لكن بجهت شرافت و تيمّن و تبرّك مذكور ميگردد و همچنين و بيان بعضي از اصطلاحات كه بعضي از عارفين بآن متفرّد مي‌باشند ، هر چند كمترين ذرّه بيمقدار در نوشتن اين كتاب با اين مطالب جليله بجهت عدم قابليت [ص 5] و بجهت سفر و اختلال بال و اغتشاش احوال متعذّر بودم لكن امتثالا لامر مَن يجب عليَّ اطاعته و لانّ الميسور لايسقط بالمعسور و لانه لاتمنعوا الحكمة من اهلها فتظلموه ، قبول امر نمودم و مسمّٰي بمقامات العارفين كردم و اعراض از تهذيب عبارت و ايراد كنايت و استعارت نمودم بجهت اينكه چنين مأمور بودم و ديگر اينكه اين امور مطلب را مخفي ميگرداند و كمترين در صدد ظهور آن مي‌باشم ملتمس از ناظرين اينكه كه بنظر انصاف و مروت در اين كتاب نظر كنند و از عناد و جدال و لجاج با حذر باشند و اگر بر خطاء و سهوي واقف شوند بقلم اصلاح در اصلاح آن كوشند و الله الموفق للصواب و هو حسبي و نعم الوكيل نعم المولي و نعم النصير .

مقدمه - در بيان ميزان حق در استدلال كه هر چه موافق آن آمد صحيح باشد و هر چه مخالف آمد باطل . بدانكه حق تعالي انسان را خلق كرده براي آنكه او را بشناسند پس عبادت و طاعتش كنند تا بواسطه آن بمراتب عاليه و درجات متعاليه كه حق تعالي بجهت هر عملي از اعمال و هر اعتقادي از اعتقادات مقرّر و معين فرموده برسند و تفاوت مردمان در آخرت بسبب تفاوت اعمال و طاعات ايشان است قال الله تعالي انظر كيف فضّلنا بعضهم علي بعض و للآخرة اكبر درجات و اكبر تفضيلا و چونكه حق تعالي ازلي است و خلق ممكن نه نزول حق از ازل در امكان متصور است و نه صعود ممكن از امكان بسوي ازل پس معرفت خلق مر حق را ممتنع باشد چه خوش گفته شاعر :

عاشق بمكان در طلب جانان است معشوقه برون ز حيّز امكان است

نايد ز مكان آن نرود اين ز مكان اين است كه عشق درد بي‌درمان است

پس حق تعالي بايد خود و صفات و افعال خود را بعبد بشناساند اما خود [ص 6] را بشناساند تا معبود خود را شناخته طالب مجهول مطلق نباشند ، و اما صفات خود را بشناساند بجهت اينكه مردمان جاهل و نادانند ، ندانند كه چه لايق بجناب قدس حق است و چه لايق نيست پس بايد خود را وصف كند براي بندگان تا بندگان بصفات نالايق او را توصيف نكنند سبحان الله عما يشركون اما افعال خود را بشناساند تا اينكه مردمان آثار قدرت و عظمت و جلالت حق جل و علا را مشاهده كرده و لطف و رحمت و كرم و احسانش را نيز ملاحظه نموده تا از آن پيوسته خائف و ترسناك و از اين پيوسته راجي و اميدوار تا هر دو او را بطاعت حق بخوانند و باين واسطه باقصي درجاتش برسانند و تا اينكه شخص خود را مستقل و صاحب امر ندانسته كل امورات را وابسته بقضا و قدر الهي بداند ، چون تعريف اين امور واجب شد پس بايد تعريف كند بتعريفي كه در كمال جلاء و ظهور باشد بحدي كه قاطع جميع معاذير و دافع كل حجج باشد لئلايكون للناس علي الله حجة ، و شكي نيست كه تعريف بر دو قسم است حالي و مقالي ، شق ثالثي يافت نگردد الا در نزد اهل سفسطه و اهل جحود و انكار الا در طرف ايجاب و آن نيز في الحقيقة بيكي از شقين برميگردد و اگر هم برنگردد او را تسليم ميكنيم بجهت كسي كه بحقيقة امر برنخورده است اما كسي كه بحقيقت مسئله برخورده باشد هرگز التفات بشق ثالث نميكند و شكي نيست كه تعريف حالي بسيار اجلٰي و اظهر از تعريف مقالي مي‌باشد چه اگر كسي وصف فرس از تو بخواهد و تو شكل و هيئت آن را كما هي بجهت او بكشي البته فرس را مي‌فهمد بي تشكيك كه هرگز اعتقادش زايل نميشود و هر موضع كه فرس بيند حكم باو ميكند ، چه اين نقش برايش بمنزله عيان است ، و اما هرگاه بلسان چيزي برايش وصف كني بسيار كم است كسي كه از آن [ص 7] بمطلب برسد ، بسا هست كه التفات ندارد و عبارات نيز ذو وجوه محتمل معاني عديده پس چگونه پي بمطلب ميبرد و راه بسوي مقصد مي‌يابد لايهتدي اليه به الا الاقلون و چون اين ثابت شد و ثابت شد كه حق تعالي بايد تعريف كند خود را باظهر تعاريف و اجلاش تا قطع حجج معاندين و جاحدين كند پس بايد حق تعالي خود را وصف كند براي بندگانش بوصف حالي در مرتبه اولي ، و وصف حالي نيز اقسام دارد لكن اكمل و اجلي و اظهرش آن است كه خود شخص را بطوري خلق كند كه حالش وصف حق و صفات و افعال او از كلي و جزئي باشد يعني چون شخص نظر در خود كند معرفة الله بقدري كه ممكن او است برايش حاصل شود و همچنين كل صفاتش از ذاتيه و فعليه و همچنين كل افعالش و آثار افعالش از وجود و ماهيت و عقول و نفوس و طبايع و مواد و امثله و اجسام و اجساد و افلاك و عناصر و مجردات و ماديات و كل آنچه حق تعالي خلق كرده تا معرفت اكمل گشته و ما يتفرع عليها احسن و اصح باشد ، و اين است معني فطرت كه در احاديث و آيات است مثل قوله تعالي فطرة الله التي فطر الناس عليها لا تبديل لخلق الله ذلك الدين القيم و لكن اكثر الناس لايعلمون و في الحديث كل مولود ولد علي الفطرة لكن ابواه يهوّدانه و ينصّرانه و يمجّسانه ، في بعض الروايات و چون ثابت شد بادله قاطعه كه انسان طبق عالم كبير است حرفا بحرف قال اميرالمؤمنين عليه السلام :

دوائك فيك و ماتشعر و دائك فيك و ماتبصر

أتزعم انك جرم صغير و فيك انطوي العالم الاكبر

چون بايد كه انسان طبق عالم كبير باشد و ثابت شد كه انسان وصف حق و جميع صفات و افعال حق است پس بايد كل عالم وصف حق و جميع [ص 8] صفات و افعالش باشند از اين جهت حق تعالي فرموده سنريهم آياتنا في الآفاق و في انفسهم حتي يتبيّن لهم انه الحق و قال الصادق علي جدّه و آبائه و عليه و ابنائه آلاف السلام و التحية في مصباح‌الشريعة : العبودية جوهرة كنهها الربوبية فما فقد في العبودية وجد في الربوبية و ما خفي في الربوبية اصيب في العبودية قال الله تعالي سنريهم آياتنا الآية ، الحديث ، و مراد از ربوبيت در اين مقام نه ذات حق است جل و عز چه او را ارتباطي و مناسبتي بخلقش نباشد چنانكه خواهد انشاء الله تعالي بيان شد ، پس بايد مراد از ربوبيت عالم امر باصطلاح حضرات حكما كه آن عالم غيب است باشد چنانكه بر اولوا الابصار مخفي نيست و حاجت بدليل نمي‌باشد پس ثابت شد ببرهان كه انسان و عالم و هر ذره‌اي از ذرات وجود توصيف حق است مر خود را و تعريف او است خويش را براي بندگان پس هر كس كه نظر كند در آفاق و انفس حقيقت معرفت بر او منكشف و ظاهر گردد بحدي كه هرگز بتشكيك مشكِّك زايل و باطل نگردد و همين معرفت را علم عيان و علم انكشاف و مشاهده حضرات عارفين مي‌نامند و اين نوع استدلال را دليل حكمت مي‌گويند و علم احاطه نيز ميگويند و حقيقت اين مسئله را بتفصيل تام در شرح فوائد ذكر كرده‌ام و در اين مقام موضع بيانش نيست ، پس خلاصه كلام اين شد كه شخص هرگاه تغيير فطرت خود ندهد و نظر در خود و عالم كند معرفة الله چنانكه از او خواسته است برايش حاصل شود و اين است سرّ آنچه مشهور ميانه السنه عوام است كه هرگاه طفل را سه سال احدي با او تكلم نكند بهيچ وجه من الوجوه بعد از سه سال تكلم ميكند بآنچه پيغمبرش تكلم ميكرد و اين تكلم خاص بلسان نيست بلكه در جميع احوال و مراد از طفل شخص جاهل است كه هنوز كسب [ص 9] معرفت نكرده و مراد از سه سال سه مرتبه‌اي است كه براي شخص است مرتبه جسم و مرتبه نفس و مرتبه عقل ، يعني هرگاه خود را تخليه كند در جميع مراتب بحدي كه نظر بقاعده و التفات بسخني نكند حق تعالي باب عقل كه پيغمبر است بر او مفتوح كند پس كل مراتب صادر از امر عقل ميشوند و عقل مخالف آنچه عالم بر او است نمي‌باشد پس حق گويد و حق شنود الحاصل چونكه انسان مكلف است و حق تعالي بجهت آنچه بر او واجب است در حكمت بايد در شخص قوه‌اي قرار دهد كه مميز باشد ميانه حق و باطل و شاهد باشد از جانب حق بر طيّب و ردي و امر كند بحق و نهي كند از باطل و دلالت كند بخير و بازدارد او را از شر و ادراك كند وصفي را كه حق تعالي شخص را بر آن خلق كرده و عالم را نظر كرده و از آن استدلال بحق و صفات و افعالش كند و قوه‌اي باشد كه ميل بباطل نكند و اين قوه اسمش عقل باشد چنانكه در اصول كافي از اميرالمؤمنين عليه السلام مروي است كه از آن حضرت پرسيدند ما العقل فرمود العقل ما عبد به الرحمن و اكتسب به الجنان ، پس ثابت شد كه عقل حق است و از جانب حق است و كل ادراكاتش حق است بر طبق عالم ، مخالفت عالم نكند و آنچه مدرك اين مراتب است في الحقيقة عقل است ، چه قوا و مشاعر ديگر را اين ادراك صحيح نباشد و چونكه چنانكه ثابت شد كه اول ما خلق الله عقل است كما في الحديث عن الصادق عليه السلام ان الله خلق العقل و هو اول خلق من الروحانيين عن يمين العرش ثم قال له اقبل فاقبل ثم قال له ادبر فادبر فجعل له خمسة و سبعين جندا الحديث ، و في حديث آخر ان الله خلق العقل فقال له ادبر فادبر ثم قال له اقبل فاقبل ثم قال و عزتي و جلالي ماخلقت خلقا احبّ اليَّ منك و لااكملتك الا في من احبّ . و اين مسئله كه عقل اول ما خلق [ص 10] است و استدلال بر اين بادله مختلفه متعدده در كمال بسط و تطويل در رساله رشيديه بيان نموده‌ام هر كس كه خواهد در او نظر كند چون كه در ذكرش بسيار فايده مترتب نبود لهذا ترك نموديم بلكه انشاء الله تعالي در موضعي از مواضع اين كتاب مذكور گردد و لا حول و لا قوة الا بالله العلي العظيم الحاصل چونكه عقل اول مخلوق بود و حق تعالي او را امر كرد بادبار از خود و اقبال بسوي خلق تا بواسطه او كل موجودات را ايجاد نمايد پس تنزل كرد عقل بسوي نفس مثل تنزل آب بسوي برف پس ادراك صوري نفسي ظهور همرسانيد و ادراك معنوي عقلي غيب شد پس از آن مرتبه تنزل كرد بسوي طبيعت همه ادراكات نفسي و عقلي كلا غيب شدند ، مثالش آن است كه شخص ميميرد و او را دفن ميكنند همه ادراكاتش در زمين غيب گردد بحدي كه هر چه تفحص كني در قبرش هيچ نبيني و حق تعالي در روز قيامت از همان موضع دفن او را مبعوث كند چون ببيني بعينه همان شخص بهمان ادراك و شعور بيني و همچنين است حكم عالم طبيعت و اين طبيعت است كه در احاديث طين گويند كما في الحديث ثم رجعهم الي الطين در احاديث طينت و همچنين ادراكاتش غيب است تا آنكه در مرتبه جسم تنزل كند و از آنجا بعرش و از آنجا بكرسي تا به تراب كه آخر مراتب است و ادني مقامات چون ادبار عقل باين مقام رسيد و چون كه ادني از اين مقامي نبود امر فرمود حق تعالي عقل را باقبال يعني ادبار از خلق و اقبال بسوي حق و مراد از اقبالش بسوي حق عود او است بمقامات و ادراكات اصليه خود پس ترقي كند از مرتبه تراب بسوي مرتبه نطفه و از آنجا ترقي كند بسوي علقه و از آنجا ترقي كند بسوي عظام و از آنجا ترقي كند بسوي مرتبه تكسي لحما و از آنجا ترقي كند [ص 11] بمقام ثم انشأناه خلقا آخر و آن اول ظهور نفس حيواني است كه غيب شده بود و هر چه قوا و مشاعر و بنيه طفل قوي‌تر شود ظهور نفس در آن بيشتر شود تا آنكه وقت تولدش شود و همچنين بعد از تولد تا آنكه طفل بمقام بلوغ كه وقت چهارده‌سالگي او است رسد پس عقل ظهور كند و از اين جهت است كه طفل تا آن حد مكلف نيست بجهت عدم ظهور عقل در او ، چه هر عاقلي مكلف است و چون عقل ظهور كند غريب فقير بيكس ، نه معيني نه ظهيري نه ياري همه قوا را نفس مسخر كرده و بر سرير قلب استقرار يافته و انگشتر حكومت را از دست سليمان عقل گرفته و نفس امر نميكند مگر به شر و نهي نميكند مگر از خير و همه قوا و مشاعر و مدارك او را تابع ، پس فطرت متغير گردد در بعضي مواد عقل منقلب گشته نكراء و شيطنت شود چنانكه حضرت اميرالمؤمنين عليه السلام فرمود چون از او سؤال كردند از عقل فرمود ما عبد به الرحمن و اكتسب به الجنان سائل عرض كرد و الذي في معوية قال عليه السلام هي النكراء هي الشيطنة ، و سرّ آن بعد از معرفت حقيقت عقل ظاهر گردد الحاصل چون عقل را حال چنين بود حق تعالي بجهت اعانت عقل و تفضل بر مؤمنين و قطع حجت كافرين و ليميز الخبيث من الطيب پيغمبران و رسولان ظاهري فرستاده و ايشان را از سنخ ما نكرده بحقيقة ما هم اهله ، و ايشان را مؤيّد موفق و مسدّد بروح القدس گردانيده و ايشان را معصوم كرده از خطا و زلل و از فتن و اذهب عنهم الرجس و طهّرهم تطهيرا ، چون چنين شد پس خطا نكند و سهو و نسيان از براي ايشان نباشد و اسفار اربعه در نزد قوم و خمسه در نزد فقير را قطع كرده باشند و كامل و مكمل باشند و لطيفه ايشان زايد بر ذاتش باشد و ايشان را گرامي داشت بوحي و الهام از جانب خود و كتابي [ص 12] براي ايشان فرستاده كه جامع جميع آنچه حق تعالي از بندگان خود خواسته باشد پس ايشان را بخلق خود مبعوث گردانيد تا بيان كنند براي ايشان آنچه را كه عقل دلالت بر آن ميكرد و آنچه را كه عالم بر او بود از توصيف حق مر نفس خود را ، چه پيغمبران بيان نميكنند براي خلق مگر معرفة الله و صفات و افعال و آثار افعال او را و ثابت شد كه عالم و عقل نيز دلالت بر همين مطالب دارند و بس ، پس اقوال پيغمبران عليهم السلام و اوصياي ايشان مطابق عالم و عقل شد و اما كتاب ايشان پس بايد كمال تطابق داشته باشد بجهت اينكه كتاب پيغمبر علم اوست و آنچه تكلم ميكند از كتاب است و جايز نيست كه مخالفت كند قول پيغمبر را يا اينكه حق تعالي تكذيب كند پيغمبر خود را حاشا و كلا حق تعالي اجل و اعظم از اين است بلكه او راست حجة بالغه بر خلق قل فلله الحجة البالغة فلو شاء لهديٰكم اجمعين ،

پس چهار چيز ما همرسانيديم كه هر يك طبق ديگري است هيچ مخالفت با هم ندارند و كل اينها توصيف حق تعالي بيك نسق و يك نهج مي‌نمايند مگر اينكه انحاء دلالت مختلف مي‌باشد و الا متحد بودند يكي عالم است از آفاق و انفس قال الله تعالي و يضرب الله الامثال للناس و مايعقلها الا العالمون و قال و كأين من آية في السموات و الارض يمرّون عليها و هم عنها معرضون و قال قل انظروا في ملكوت السموات و الارض و ان عسي ان يكون قد اقترب اجلهم و قال و كذلك نري ابرهيم ملكوت السموات و الارض و ليكون من الموقنين فلما جنّ عليه الليل رأي كوكبا قال هذا ربي فلما افل قال اني لااحبّ الآفلين الي ان قال تعالي و تقدس انّي وجّهت وجهي للذي فطر السموات و الارض حنيفا و ما انا من المشركين و امثال اين از آيات بسيار است بلكه چون نظر كني در قرآن در بسياري از مواضع بيني كه حق تعالي [ص 13] امر و حث فرموده بر نظر كردن در عالم و عجائب و غرائب عالم را ديدن اگر وقت را وسعتي بودي هرائينه ذكر ميكردم بعضي از عجائب عالم و اسرار مودعه در آن را تا عقول بيخبران متحيّر بماند ،

و دوم عقل است و آن را پيغمبر باطني گويند و او رئيس است بر كل مشاعر و قوا و او وزير اعظم وجود و باب اوست و او هرگز خطا و سهو نكند و ميل بباطل ننمايد و خلاف امر نكند ، او راست راستي و درستي از اين جهت است كه ابواب جنان هشت و ابواب نيران هفت است چه در انسان حواس خمس است و عقل است و نفس است و جسم هر يك از اين مراتب هم معصيت ميكنند و هم طاعت چون طاعت كنند بابي از جنان برايش مفتوح شود و چون معصيت كنند بابي از نيران از نفس تا جسم هم براي ايشان طاعت است و هم معصيت پس ابواب نيران برايش هست و اما عقل چون هرگز معصيت نكند محض خير و طاعت است لهذا بابي از نيران برايش نيست اما بابي از جنان برايش هست و اسم جنتش جنت عدن باشد اشرف جنان مي‌باشد و از برايش بجهت كمال صفا كه دارد حظيره نباشد و انشاء الله تعالي اين مسئله در مكان خود ذكر ميشود الحاصل عقل را ميل بباطل نيست و ميلش بحق است ، چون ميلش بحق است حق را نيز ميلش باوست قال تعالي فاذكروني اذكركم ، نسوا الله فنسيهم پس حق چشم او شود كه باو بيند و گوش او شود كه باو شنود چه فرموده مازال العبد يتقرّب اليَّ بالنوافل حتي احبّه فاذا احببته كنت سمعه الذي يسمع به و بصره الذي يبصر به و يده التي يبطش بها ان دعاني اجبته و ان سئلني اعطيته و ان سكت عني ابتدأته الحديث ، و شكي نيست كه عقل از محبوبين حق است ، چه صريح قول امام عليه السلام است نقلا عن الله تعالي في حديث [ص 14] العقل ماخلقت خلقا احبّ اليَّ منك بك اثيب و بك اعاقب و الحاصل حق تعالي عقل را كامل و معصوم و مؤيّد از جانب خود گردانيده چنانكه امام عليه السلام در آيه و اسبغ عليكم نعمه ظاهرة و باطنة فرموده كه نعمت ظاهره انبيا و مرسلين و اوصياي ايشان است و نعمة باطنه عقل است پس عقل پيغمبر باطني باشد و پيغمبر باطني طبق پيغمبر ظاهري است حذو النعل بالنعل و القذّة بالقذّة ، چه هرگز ظاهر مخالف باطن و صورت خلاف حقيقة و لفظ غير موافق با معني نباشد ، پس عقل چنانكه دانستي سابقا رسول است از جانب خدا بسوي شخص و جميع قوا و مشاعر و مداركش ، پس توصيف كند معرفت حق و صفات و افعال و آثار افعال حق تعالي را براي شخص بر اين نهجي كه در عالم مشروح و مبيّن است ماتري في خلق الرحمن من تفاوت و لو كان من عند غير الله لوجدوا فيه اختلافا كثيرا و مايذكر الا اولوا الالباب و اگر خواهي حقيقت امر در عقل كه مؤيّد و معصوم و رسول است از جانب خدا شخص باو بدرجات عاليه و مراتب متعاليه بر وفق رضاي حق سبحانه تعالي ميرسد بر تو معلوم شود نظر كن كتاب كافي در باب عقل و جهل در آن حديث طويل كه حضرت موسي بن جعفر صلوات الله عليهما و علي آبائهما و ابنائهما هشام بن الحكم را مخاطب ساخته ذكر فرمود همه جا بخطاب يا هشام يا هشام او را مخاطب ساخته فطوبي له ثم طوبي له .

سيم اقوال پيغمبران و امامان عليهم السلام و احاديث ايشان است بآن دليلي كه دانستي و پيغمبر هر عصري قولش حجت براي اهل آن عصر باشد تا اينكه نبوتش منسوخ به شريعت پيغمبر ديگر گردد الي الآن كه عصر پيغمبر آخر الزمان و فرزندان آن بزرگوار است صلوات الله عليهم و جعل ارواحنا فداهم ، پس قول ايشان براي ما حجت باشد و آنچه مي‌فرمايند همه از جانب [ص 15] خدا باشد چنانكه حق تعالي مي‌فرمايد ماضلّ صاحبكم و ماغوٰي ان هو الا وحي يوحي و اولاد اطهارش صلي الله عليهم فروع آن شجره طيبه مباركه‌اند چنانكه فرموده انا الشجرة و فاطمة اصلها و علي لقاحها و الائمة من ولده اغصانها و شيعتنا الورق الملتف بالثمرة و هرگز فرع مخالف اصل نيست بي‌ادب سخن مگو ، حضرت اميرالمؤمنين عليه السلام در خطبه خود مي‌فرمايد : اولنا محمد (ص) و آخرنا محمد (ص) و اوسطنا محمد (ص) كلنا محمد (ص) اشهد ان هذا سابق لكم فيما مضي و جارٍ لكم فيما بقي و ان ارواحكم و نوركم و طينتكم واحدة طابت و طهرت بعضها من بعض خلقكم الله انوارا فجعلكم بعرشه محدقين حتي منّ علينا بكم الزيارة ، لانفرّق بين احد منهم و نحن له مسلمون ، صلي الله عليهم اجمعين و لعنة الله علي اعدائهم الي يوم الدين ايشان نوري‌اند واحد و حقيقتي‌اند واحده كه در احاديث از آن بقصبه ياقوت تعبير ميكنند الحاصل ايشان را فرقي در علم امامت و علم متعلق بخلق با رسول الله صلي الله عليه و آله نيست اگر چه او سيد و بزرگ ايشان است و علم را از او وراثت دارند لكن بر وجهي كه مخفي است بر اغلب ناس ،

اين سخن را درنيابد هيچ وهم ظاهري گر ابونصرستي و گر بوعلي سيناستي

انشاء الله تعالي در مابعد شمه‌اي از اين كلام بيان خواهد شد ، چون معلوم شد كه علم ايشان همان علم رسول الله است صلي الله عليه و آله و معلوم شد بنص كه علم رسول الله (ص) وحي از جانب خداست و حق تعالي وحي نميفرستد بسوي پيغمبر خود مگر اموري را كه خلق باو محتاج مي‌باشند بر سبيل عموم و آن اموري است متعلقه بمعرفت ذات و صفات و افعال و آثار افعال بلكه چيزي غير از اين در حيّز امكان وجود ندارد چنانكه ظاهر است پس احاديث پيغمبر و امام صلوات الله عليهم طبق عالم و عقل باشد و بلكه [ص 16] پيغمبر صلي الله عليه و آله از بس كه نظر در عالم آفاق و انفس مي‌فرمودند اعراب حكم بجنون آن حضرت ميكردند و ميگفتند قطع الله السنتهم : جنّ محمد (ص) و انبياء همه الهامات را استنباط از عالم ميكردند هر كس را كه تتبع سير و كتب و تواريخ و احاديث و قرآن است سيرت انبيا را ميفهمد و ميداند كه معظم ادله انبياء و معظم استنباطات ايشان از عالم است ، پس چگونه مخالفت كند اقوالش با عالم كلا و حاشا اگر كسي بصيرتي داشته باشد ميداند كه هيچ حديث مخالف عقل و مخالف عالم نباشد چگونه عقل با احاديث ائمه مخالفت كند و حال آنكه ببرهان ثابت شد كه عقول جزئيه از شعاع عقل كلي است و عقل كلي عقل محمد است و اهل بيت او صلي الله عليهم اجمعين هرگز شعاع مخالف منير نباشد اشعه مغاير با سراج نخواهد بود پس ثابت شد تطابق عقل با احاديث بلكه سيد قطب شيرازي رحمه الله عقل و نقل را واحد ميداند چنانكه در آن منظومه خود مي‌فرمايد :

ستعرف ان العقل و النقل واحد و ماامتاز الا باعتبار الاضافة

ببرهان ان العقل نور نبينا و ذلك كلي باصل الحقيقة

الي آخر ابياته و تطابق عقل با عالم ثابت شد پس تطابق احاديث با عالم ثابت شد هم بدليل مجادله بالتي هي احسن و هم بدليل موعظه حسنه وفّقنا الله و ايّاكم للطاعة و التقوي بالنبي و آله الطاهرين .

چهارم كتاب الله قرآن است و آن انطباقش با عالم قريب بسرحدّ ضرورت و بداهت است حتي در السنه ناس اشتهار يافته كه كتاب تدويني مطابق كتاب تكويني است و احاديث و آيات در اين باب غير متناهي است هر كس را كه تتبع كتب حديث است اين معني را ميفهمد تتبع كن تا حقيقت امر را بيابي و آنچه كمترين ذكر كرده‌ام در اينجا از وجه انطباق وجه ظاهري است كه در نزد [ص 17] اهل قشر و ظاهر اظهار مي‌توان كرد و در اين جا سرّي است باطني و لُبّي است حقيقي كه بر سبيل تلويح در كثيري از رسائل ذكر نمودم و اما اشاره و تصريحْ ائمه عليهم السلام از آن نهي فرمودند و لعن كردند بر كساني كه افشاي سرّ ميكنند امام صادق عليه السلام فرمود ما كل ما يعلم يقال و لا كل ما يقال حان وقته و لا كلما حان وقته حضر اهله و نعما قال مجنون العامري :

و مستخبر عن سرّ ليلي اجبته بعمياء من ليلي بلا تعيين

يقولون خبّرنا فانت امينها و ما انا ان خبرتهم بامين

به پيري رسيدم در اقصاي يونان باو گفتم اي آنكه با عقل و هوشي

در عالم چه بهتر بهر چيز گفتا اگر راست گويم خموشي خموشي

هداك الله و ايّانا سواء الطريق و سقانا الله و ايّاك رحيق التحقيق بالنبي و آله الطاهرين و صلي الله عليهم اجمعين .

چون دانستي آنچه مذكور شد از وجه انطباق امور اربعه پس بدانكه انسان چونكه مكلّف است و مكلف بايد كه براي او دو جهت باشد جهتي بسوي خير و رئيس آن جهت عقل است و جهتي بسوي شر و رئيس آن جهت نفس است و انسان مختار است ، قادر بر ميل هر طرف مي‌باشد ، پس اگر مايل بسوي طرف عقل است محبّ طاعات و عبادات خواهد بود پس همه قوا و مشاعرش تصفيه يابد او را عقل شرعي حاصل شود ، بعد از حصول اين عقل اصلا و قطعا فهم خود را مخالف آنچه عالم و آيات و احاديث بر اوست مخالف نمي‌يابد در هيچ باب ، و ليكن چنين كسي اقل از كبريت احمر و غُراب اعور مي‌باشد و او است مؤمن ممتحن كه امام عليه السلام مبالغه در قلّتش فرمود چنانكه فرمود الناس كلهم بهائم الا المؤمن و المؤمن قليل و المؤمن قليل و در موضعي ديگر فرمود المؤمن كالكبريت الاحمر المؤمن كالغراب الاعور ، الحاصل امثال اين اشخاص بسيار [ص 18] نادر و قليل است و اما از ساير ناس كه ميل بسوي شهوات نفس اماره نمودند و معصيت را شعار و دثار خود ساختند طرف عقل ضعيف ميشود و طرف نفس قوي تا آنكه بالمرّة دماغ كه محل ظهور عقل است مكدّر بكدورات معصيت ميگردد پس نور عقل در آنجا ظهور نميكند هر چند كه در آنجا بتابد يا اينكه معوج ميگردد پس نور عقل ظهورش معوج ميشود همه امور را كج و باطل مي‌فهمد الحاصل آن نور از عقل كلي بحسب استقامت و اعوجاج قابليت در شخص ظهور ميكند پس امر مختل گردد ، چه مردم معصوم نيستند و خطا و سهو و نسيان بر كل غير معصوم جاري است ، پس آنچه را كه عقل فهميده و ادراك آن نموده از معارف و علوم بايد عرض كرد باحاديث اهل بيت رسالت صلوات الله عليهم اجمعين اگر ناموافق آمد باطل و مردود اگر موافق آمد از آنجائي كه كلام امام (ع) ذو وجوه است و بسا هست كه شخص بفطرت مغيّره نظر در او كرده او را مطابق و موافق فهم خود نمود چنانكه از بسياري از علماي اين زمان و سابق مشاهده نموديم كه لفظ حديث را گرفته با قاعده خود انطباق ميدادند و تأويل حديث بامور باطله ميكردند پس اين نيز شخص را قاطع بحقيّت مسئله نميكند پس آنچه فهميده از حديث او را بر قرآن كلام الله عرض كند چنانكه ائمه خود فرمودند عليهم السلام كه احاديث ما را عرض كنيد بكلام الله آنچه موافق و مطابق آمد اخذ كنيد و آنچه نيامد اخذ مكنيد ، فقير ميگويد بلكه رد كنيد بسوي خدا و رسول و صاحبِ كلام كه ايشان اعلم بآنچه گفته‌اند مي‌باشند هرگز قول ايشان مخالف قرآن نيست لكنكم مااوتيتم من العلم الا قليلا ، و كسي نگويد كه بسيار از امور هست كه در احاديث هست و در قرآن نيست باو ميگويند كه اين مخالف صريح آيات است كه مي‌فرمايد فيه تفصيل كل شئ و لا رطب و لا يابس الا في [ص 19] كتاب مبين و كل شئ احصيناه في امام مبين و امثال اين از آيات بسيار است و مثل آن حديث كه امام مي‌فرمايد ما من شئ الا و فيه كتاب او سنة ، الحاصل هر چه در احاديث است البته در قرآن است ، چه امام عليه السلام از قرآن تكلم مي‌فرمايد و قرآن علمش مي‌باشد چگونه مي‌تواند شد كه تكلم كند از چيزي كه در قرآن نباشد و چون عرض كند بر قرآن اگر ناموافق آمد بداند كه آنچه كه از حديث فهميده فهمش باطل بود مراد امام عليه السلام غير آنچه فهميده است بود ، چه ثابت شد ببرهان كه قرآن مخالف كلام امام عليه السلام نمي‌باشد و اگر موافق آمد باز قاطع بحقيّتش نباشد ، چه در قرآن نيز احتمال ميرود آنچه در احاديث بود بلكه اقوٰي ، چنانكه ابن‌عربي مميت‌الدين عليه اللعنة كل قرآن را برأي خود تأويل نموده و احكام بر آن اجرا ساخته مثل تأويلش قوله تعالي ختم الله علي قلوبهم فلايفقهون الا معرفة الله و ما يتعلق بها و لايدخل في قلوبهم سوي الله ازالوا الغير و ابطلوا السوء و اخلوا قلوبهم لذكر الله و علي سمعهم فلايسمعون الا صوت الله و لايدخل في آذانهم و اسماعهم الا الحق الذي لا مرية فيه يقولون لا صوت الا صوتك و جعل علي ابصارهم غشاوة فلايرون الا الله و لايبصرون الا نور الله و يقولون لا نور الا نورك و لهم عذاب عظيم العذاب مشتق من العذب و هو الماء الفرات السائغ شرابه فيلتذون بذلك و قال في آية فلايك ينفعهم ايمانهم لما رأوا بأسنا لما حكم بايمان فرعون و نجاته و دخوله الجنة و خروجه من الدنيا طاهرا مطهرا نقيا زكيا اشكلت عليه هذه الآية قال نعم الايمان لاينفعهم الله ينفعهم لكن الحمار مافهم ان الله تعالي جعل لكل شئ سببا و ابي الله ان يجري الاشياء الا باسبابها فجعل سبب الجنة و الفوز الايمان و جعل سبب النار و الخذلان الكفران و الطغيان و العصيان فمعني ان الايمان لاينفع انه [ص 20] ماآمن لانه لما رأي العذاب خوفا له قال اشهد الّا اله الا الله لا انه كان لله فلو انه مارأي العذاب لماآمن فلما لم‌يؤمن فقد كفر و الكافر في النار ابدا خالدا مع ابن‌عربي لعنه الله .

تأمل كن ببين كه تأويلش كلا مخالف مراد الله است و حكم ميكند بغير حكم خدا و استدلال از قرآن ميكند خدا لعنت كند او را كه امر را بر مردم مشتبه كرده و باطل را بصورت حق بنظر ايشان جلوه داده حتي جمعي از شيعيان از فحول علما تابعش شدند كل احاديث و آيات را به بيانات آن ملعون تأويل كردند خود گمراه شدند و جمعي را گمراه كردند دلم از ايشان بدرد آمده شكوه و گله از ايشان بسيار دارم اگر بخواهم شرذمه‌اي از آن را بنويسم و آنچه گفته‌اند ذكر نمايم و رد كنم مجالي و فراغي ميخواهد و الآن كه آن فراغ بجهت حقير فقير ذره بيمقدار ( نيست ظ ) الحاصل باين طريق تحريف كلام الله مي‌نمايند و حكم بخلاف ما انزل الله ميكنند و از آن استدلال بقرآن ميكنند آيا نبيني كه اين فِرَق و طوايف كه هم‌رسيده‌اند كلا از قرآن استدلال ميكنند حتي آن ملعون كه قائل شد باينكه محمد و علي صلوات الله عليهما الۤهند و معبود بحق و ائمه عليهم السلام را تكذيب و تكفير كرد حتي ايشان را بيهوديّت و نصرانيّت اسناد داد و جمعي مريد آن ملعون شدند و او را در اين قول تصديق كردند و اين آيه را باين گونه تأويل ميكرد قطع الله لسانه بحق اوليائه : اذ قالت النصاري قال فهم هؤلاء من الحسن و الحسين عليهما السلام الي المهدي عليهم السلام و روحي فداهم نحن ابناء الله و احبّاؤه قال انهم يقولون نحن ابناء محمد و عليّ و احبّاؤه و يدعون ذلك و يفتخرون به قل فلمَ يعذبكم بذنوبكم بل انتم بشر ممن خلق محمد و عليّ عليهما السلام ، و آن ملعون شلمقاني در ايام ابوالقاسم حسين بن روح رحمة الله عليه كه [ص 21] از ابواب حضرت بود ادعاهاي چند كرد از جمله تزويج پسران و امارده را حلال كرد بدليل قوله تعالي او يزوّجهم ذكرانا و اناثا و تجويز لواطه كرد بدليل اينكه براي منفعل خضوع و خشوع هم‌ميرسد و الله سبحانه يقول و بشّر المخبتين ، و آن ملعون ديگر فخر رازي رئيس المشكّكين در تفسير خود نوشته در سوره حمد در تفسير اهدنا الصراط المستقيم قال لا شكّ ان صراط المستقيم صراط الصدّيقين و لا شك ان ابابكر رئيس الصديقين فالله تعالي امرنا بصراط ابي‌بكر الحاصل چون تتبع كني در كتب و اطلاع هم‌رساني از مذاهب و ملل كه بعد از پيغمبر ما صلي الله عليه و آله احداث شده و موضع ذكر آنها در كتب رجاليه مبسوطه است مثل رجال كبير ميرزا محمد و علامه و شيخ ياسين و امثال اينها چون در اينها نظر كني هرائينه مي‌بيني كه كلا بر باطلند و كلا استدلال از قرآن ميكنند نعوذ بالله و استجير بالله اللهم صلِّ علي محمد و آل‌محمد و نجّنا من مضلّات الفتن بالنبي و آله الطاهرين و من لم‌يجعل الله له نورا فما له من نور . پس بمجرد اينكه كسي چيزي بفهمد از قرآن مطمئن و خاطرجمع نمي‌تواند شد با اينكه در خود تجويز خطا و سهو و نسيان ميكند بلكه عين خطا و سهو است پس چگونه قاطع باين معني كه خود از قرآن فهميده است باشد پس بايد فهم خود را عرض كند بعالم ، چه عالم كتابي است كه او را بقلم بسيار جلي نوشته‌اند و در آنجا موضع اشتباه براي عارف نيست بخلاف جاهل ، اين است كه حق تعالي مكرر در مواضع عديده مي‌فرمايد و يضرب الله الامثال للناس و مايعقلها الا العالمون اي العالمون بها و بكيفية الاستدلال ،

نه هر كه چهره برافروخت دلبري داند نه هر كه آئينه سازد سكندري داند [ص 22] 

نه هر كه طرف كله كج شكست و راست نشست سپاهداري و آئين سروري داند

اعلم ان من لم‌يكن له قوة الاستنباط لا بد ان يبذل جهده و يكثر سعيه حتي يفتح الله باب قلبه و يعرّفه الامور لانه قال و قوله الحق و وعده الصدق و الذين جاهدوا فينا لنهدينهم سبلنا و قال و اتقوا الله و يعلّمكم الله و قال فلما بلغ اشدّه و استوي آتيناه حكما و علما و ليكن هرگاه باعتبار غلبه رطوبات بلادتي عظمٰي برايش هم‌برسد بحدي كه سدّ باب ادراكش شود آن شخص را خوض در مسائل نمودن غلط است و او بايد بر ظاهر اسلام كه عوام بر آنند باشد و اعتقاد خلاف آنچه اعتقاد عوام است نكند چه آنچه عوام بر اوست حق است و صدق هيچ شكي و ريبي در آن نمي‌باشد چه امام ايشان را بر آن واداشته و نعوذ بالله غش نكرد ايشان را يا اينكه ايشان را بر خلاف حق وانداشت همين بس شخصي را كه اين قوه عرض و استنباط را نداشته و مكلّف به‌اش نيست لانّ الله لايكلّف نفسا الا وسعها و همچنين هرگاه حديثي را نفهمند رد نكنند و طرح بالمره ننمايند بعذر اينكه اخبار آحاد است لايورث علما و لا عملا ، بجهت اينكه همچناني كه قاطع بر صحتش نيستي قاطع بر خلافش نيز نيستي و علم تو مساوي علم امام نيست كه هر چه از او وارد شود بفهمي با ورود احاديث از ايشان عليهم السلام كه اگر بشنويد كه از ما روايت كنند كه روز شب است و شب روز است تصديقش بكنيد و فرمودند كه احاديثنا صعب مستصعب لايحتمله احد حتي الملك المقرّب و النبي المرسل و المؤمن الممتحن قيل فمن يحتمله قال عليه السلام نحن نحتمله و في رواية مَن شئنا ، پس چگونه كسي جرأت كند و احاديث كثيره را يكجا طرح كند آخر چه بي‌انصافي است [ص 23] و چرا تأمل در امور نميكنيد آنچه را كه نمي‌فهميد اعتقاد مكنيد ، چه مكلف بآن نيستيد يقول الله عز و جل معاذ الله ان نأخذ الا من وجدنا متاعنا عنده هر كس را بقدر معرفت از او حساب ميگيرند قال الله تعالي و ماكان الله ليضلّ قوما حتي يبيّن لهم ما يتقون ، الحاصل از چاه جهل بيرون آييد و امر امام خود را عظيم شماريد تا حديثي كه قطع بر كذبش نداشته باشيد طرح و رد نكنيد لانّ فوق كل ذي علم عليم ، اين است حقيقت امر در ميزان حق هر چه را كه باين ميزان سنجيده موافق آمد حق است بحيثيتي كه هيچ شك و خلافي در آن نمي‌باشد و هر چه موافق نيامد باطل عاطل از درجه اعتبار ساقط مي‌باشد و آنچه شنيدي ظاهر امر است و براي اين ظاهر باطني است كه كتمانش اولٰي و احق از ذكرش مي‌باشد لاتتكلم بما تسارع العقول الي انكاره و لا حول و لا قوة الا بالله العلي العظيم و هو حسبي و نعم الوكيل نعم المولي و نعم النصير .

منزل اول

در معرفة الله است .

قال الامام الصاق عليه السلام اعرفوا الله بالله و قال الشاعر في بيانه و نعما قال :

اذا رام عاشقها نظرة فلم‌يستطعها فمن لطفها

اعارته ( طرفا ظ ) رآها به فكان البصير بها طرفها

و قال آخر في هذا المقام :

رأت قمر السماء فذكّرتني ليالي وصلنا بالرقمتين

كلانا ناظر قمرا و لكن رأيت بعينها و رأت بعيني

و در طي اين منزل چند مقام است :

[ص 24] مقام - در معني توحيد و حقيقت آن و اختلاف مراتب موجودات در آن شهد الله انه لا اله الا هو و الملائكة و اولوا العلم ،

بدانكه ذات واجب تعالي را هيچكس نتواند شناخت ، شاهينِ وهم در اين هوا طيران بسيار نمود آخر سرنگون در ثرٰي افتاد و كميت فكر در اين ميدان تكاپوي بي‌شمار كرد سرانجام كارش بهلاكت انجاميد و قد قال الشاعر :

فيك يا اغلوطة القدر تاهَ فكري و انقضي عمري

سافرت فيك العقول فما ربحت الا اذي السفر

الي ان قال :

فلحي الله الاولي زعموا انك المعلوم بالنظر

و اين معني بسرحد ضرورت و بداهت رسيده و احتياج باستدلال نمي‌باشد و حضرات عرفا براي اين مقام اسامي وضع كرده‌اند و ذكرش در اين مقام بجهة اطلاع بر اين اصطلاحات مناسب است از آنجمله يكي مجهول مطلق است و مجهول مطلق گفته‌اند بجهت اينكه من كل الوجوه غير معلوم است بهيچ وجه ظاهر و معلوم نمي‌باشد هرگز و هر چه تصور ميشود يا معروف ميشود آن غير حق است پس ذات حق مجهول مطلق است و اين معني مخصوص ذاتِ باري است و الا غيرش كلا معلوم‌اند هيچ مجهولي در عالم نباشد الا ذات حق عز و جل و آنچه قوم ميگويند كه معلوم بوجه است باطل است ، چه اگر آنچه را كه ادراك كرده‌اند ذات واجب است جل اسمه پس ذات واجب محاط خواهد بود و شكي نيست كه محيط اوسع و اعظم از محاط است و اين محيط يا واجب است قديم لازم آيد تعدد قدماء و آن باطل است و اگر ممكن است لازم آيد كه مخلوق اعظم و اجل از خالق خود باشد و هيچ [ص 25] ديوانه بآن تفوه نميكند و اگر وجه شناخته‌اند معرفت وجه كاري بمعرفت ذات ندارد بلي اين قدر ميرساند كه در اين جا كسي مدبر هست پس مثلا هرگاه سريري ببيني ترا دلالت به نجّار ميكند اما هيچ نميداني كه نجار كيست چيست بسيط است يا مركب است بهيچ وجه علم به نجار هم‌نمي‌رساني الا بسرير پس اگر وجه شناخته‌اند معرفت وجه مستلزم معرفت ذات نيست پس ذات حق مجهول مطلق باشد و از آن جمله است ذات بحت و ذات ساذج و ذات بلا اعتبار و معاني هر سه يكي‌اند احتياج به تبيان ندارد و از آن جمله است لاتعين يعني بي‌ظهور كه بهيچ گونه صورتي مصور نگشته و بهيچ حدي محدود نيست و از آن جمله است كنز مخفي مستخرج از حديث كنت كنزا مخفيا فاحببت ان اعرف فخلقت الخلق لكي اعرف ، و از آن جمله است شمس ازل مستخرج از حديث كميل نور اشرق من صبح الازل فيلوح علي هياكل التوحيد آثاره چونكه صبح مشيت است در اين مقام و صبح اول ظهور شمس است و مشيت اول ظهور حق تعالي است يعني اول خلق او است پس ذات واجب شمس ازل باشد و از آن جمله است عين الكافور ، چه كافور اگر چه مخفي باشد و لكن برايحه‌اش همه كس عالم باو ميشود و امثال اين از عبارات بسيار دارند و كمترين را بيش از اين در خاطر نبود و اسباب و كتاب نيز نداشتم كه رجوع كنم پس بهمين قدر اكتفا كرديم و الله الموفّق و المُعين و چون معلوم شد كه ذات حق تعالي مجهول مطلق است و بهيچ وجه ادراكش نتوان كرد پس تكلم در ذاتش كردن غلط است چه كلام در غير معروف غير معروف است آيا نبيني كه عوام الناس تكلم از علوم و معارف الهيه نمي‌توانند كرد بجهت اينكه نميدانند و اگر هم چيزي بگويند غلط [ص 26] و نامربوط ميگويند پس از اينجا عاقل اعتبار بگيرد كه تكلم در ذات واجب تعالي نمودن حرام است و غلط ، چه شخص بهيچ وجه او را نميداند و ديگر اينكه بعد از اينكه ما ممنوع از تعقل و تصور باشيم ممنوع از تكلم بطريق اولي خواهيم بود بجهت اينكه شئ را اول تعقل ميكنند بعد تصور مي‌كنند بعد تخيّل ميكنند بعد در حس مشترك داخل ميكنند بعد چهار جزء از هوا را اخذ ميكنند و داخل جوف مي‌نمايند كه عبارت از وجه قلب باشد و در آن جا منجمد گشته نقطه گردد پس نفس كشند و آن نقطه منبث گشته الف گردد پس در اين بين قبل از اينكه بفضاء دهن برسد آن چهار جزء هوا كه عبارت از رطوبت باشد با يك جزء هباء كه عبارت از يبوست جوف باشد مخلوط گردد و در آنجا تعفين و طبخ شود پس صعود كند بالا آيد منجمد شود بطريق تفريق و در قرآن از اين معني بسحاب مُزجٰي تعبير شده و معني تفريق و انجماد آن است كه چون هوا بفضاء دهن درآيد او را متقطع كنند بحروف مناسبه بامعني پس تأليف دهند ميانه حروف و او را كلمه تامه كنند و از اين در قرآن بسحاب ثقال و سحاب متراكم تعبير شده چون كلمه تامه كه عبارت از سحاب متراكم باشد تحصيل شود پس شمس اسم الله القابض كه عبارت از حركت شخص است بجهت اخراج كلمه بر آن سحاب متراكم منجمد گشته كه عبارت از كلمه تامه است تابد پس ذوبان يابد و متقاطر گردد و متقاطر ماء است يعني مطر و مراد از مطر در اين مقام دلالت كلمه است بر معني مخصوص پس چون ماء واقع شود بارض مية و ارض جرز يعني دلالت واقع شود بر قلب مخاطب كه ارض مية است خالي از معني مأمور شود ملكي از اعوان اسرافيل كه اخذ كند دو جزء از ماء كه عبارت از دلالت است و يك جزء از يبوست يعني ارض قلب مخاطب پس طبخ دهد [ص 27] باسم الله البديع پس شجره كه عبارت از معني باشد در قلب مخاطب ظاهر شود و آن اين معني را ادراك كند و اين مطلب را كما هو نمي‌فهمد مگر كسي كه او بمرآة الحكماء مقابله كرده باشد چون امر چنين باشد چگونه تواند شخص ذات واجب را بكلام كه عالم جسم است ظاهر كند ، نه والله دروغ ميگويند ، چه خودشان اعتراف دارند باينكه تصور ذات واجب محال است پس چگونه تكلم مجوز باشد پس از اينجا خطاء حضرات صوفيه و مَن شايعهم و تابعهم محسوس خواهد شد چه ايشان تكلم كردند در ذات واجب و در كيفيت آن مثل قول ايشان : بسيط الحقيقة كل الاشياء ● ، و مثل قول ايشان : الاعيان الثابتة مستجنّة في غيب الذات ، نميدانم كه اين سخن را از كجا ميگويند آيا خود ذات واجب را ادراك كرده‌اند و او را چنين فهميده‌اند يا حق تعالي خود در كتاب خود يا بلسان اولياء خود از آن خبر داده لا و الذي نفسي بيده قد كذبوا علي الله و افتروا و تكلموا في ذاته فقد احتملوا بهتانا و اثما مبينا ، و اين مسئله در مكان خود باكمل تفصيل انشاء الله تعالي بيان خواهد شد لا حول و لا قوة الا بالله العلي العظيم و چنانكه كلام در ذات واجب ممتنع است همچنين مثال براي او زدن نيز كفر است و زندقه ، چه مثال را با ممثّل هرگاه اصلا و قطعا مناسبتي نباشد نشايد گفت كه اين مثال اين است چه هيچ عاقل تجويز نكند كه نار مثال ماء باشد يا هواء مثال ارض يا شيريني مثال ترشي يا بعكس پس بايد مناسبت باشد بعد از اينكه مناسبت شرط شد پرسم كه مثال [ص 28] حق تعالي يا ممكن است و يا واجب ، اگر واجب است لازم آيد تعدد قدماء و لازم آيد كه براي او مثلي باشد و ليس كمثله شئ و هر دو شق باطل است و اگر ممكن است لازم مي‌آيد كه مخلوق مثل خالق خود باشد و اين بالبديهه باطل است اذ لايجري عليه ما هو اجراه ، و كمترين در رساله مطالع‌الانوار براهين عقليه مجادله و براهين حكميه بلكه موعظه حسنه اقامه نموده‌ام كه كل آنچه بر خلق جائز است بر حق تعالي ممتنع است و كل آنچه بر حق جائز است بر خلق ممتنع است قال الرضا عليه السلام : كنهه تفريق بينه و بين خلقه و غيوره تحديد لما سواه ، پس چگونه ممكن مثال واجب تواند شد و حال آنكه حق تعالي خود در كلام مجيد خود فرموده فلاتضربوا لله الامثال و اين نهي صريح است و آن بجهت حرمت است در وقتي كه قرينه نباشد چنانكه در اصول مبرهن است و اما قوله تعالي و لله المثل الاعلي شاهد بر مدعاي ما است چه امام اين آيه را بيان فرموده باين طريق كه حق تعالي مكرم و منزه است از مثال هر چه گويند او بالاتر از آن است و فوق آن است پس نتوان براي او مثل زد تعالٰي ربّي و تقدّس عن ذلك علوّا كبيرا ، پس از اين جا خطا و فساد اقوال حضراتي كه براي حق تعالي مثل زده‌اند ظاهر ميشود چنانكه آن صوفي گفته :