تا اينكه ميفرمايد فلما اعتزلهم و ما يعبدون من دون الله وهبنا له اسحق و يعقوب و كلّاً جعلنا نبيّا و وهبنا لهم من رحمتنا و جعلنا لهم لسان صدق عليّا يعني بعد از آنكه از آنها كناره گرفت و واگذاشت آنها را با اصنامشان اسحق و يعقوب را باو بخشيديم و هر يك آنها را پيغمبر قرار داديم و از رحمت خود بآنها بخشيديم و قرار داديم براي ايشان لسان صدقي كه بلند بود ، و تو ميداني كه نوعا همه اعضا و جوارح انساني را خداوند زبان بيان او قرار داده كه از مكنون خاطر او خبر ميدهد و اين است كه در قيامت همه آنها نطق ميكنند و يوم تشهد عليهم ايديهم و ارجلهم فرموده پس نطق ميكنند و از اعمال او خبر ميدهند و صاحبان آنها ميگويند لم شهدتم علينا قالوا انطقنا الله الذي انطق كل شئ و در اين مقام هم كه ميفرمايد لسان صدق بانبياء داديم شامل همه اعضا و جوارح ايشان است و اگر يك عضو ايشان بر خلاف رضاي خداوند خبر دهد و عمل ناشايستي از آن سر زند البته لسان صدق نخواهد بود و حق نميگويد و محض كذب و باطل خواهد بود ولو بسهو و نسيان و خطا باشد .

و باز ميفرمايد و اذكر في الكتاب موسي انه كان مخلصا و كان رسولا نبيّا و ناديناه من جانب الطور الايمن و قرّبناه نجيّا و وهبنا له من رحمتنا اخاه هرون نبيّا و اذكر في الكتاب [ص 70] اسمعيل انه كان صادق الوعد و كان رسولا نبيّا و كان يأمر اهله بالصلوة و الزكوة و كان عند ربه مرضيّا و اذكر في الكتاب ادريس انه كان صدّيقا نبيّا و رفعناه مكانا عليّا اولئك الذين انعم الله عليهم من النبيّين من ذرية آدم و ممن حملنا مع نوح و من ذرية ابرهيم و اسرائيل و ممن هدينا و اجتبينا اذا تتلي عليهم آيات الرحمن خرّوا سجّدا و بكيا فخلف من بعدهم خلف اضاعوا الصلوة و اتّبعوا الشهوات فسوف يلقون غيّا و اين آيات هم بتقريباتي كه در آيات سابقه ذكر شده است دلالت بر عصمت ايشان دارد و خاصة بعد از آنكه خلف متبعين شهوات را از ايشان جدا كرد و فرمود كه از عقب آنها آمدند بازماندگاني كه نماز را ضايع كردند و شهوات را متابعت نمودند ، پس معلوم است كه انبياء مذكورين ابدا نماز را ضايع نكرده‌اند و شهوات را پيروي ننمودند و مراد از عصمت همين است كه پيروي شهوات طبيعيه را ننمايد ولي سخن در اين است كه شنونده طالب حق باشد و الا كه حقيقةً انسان حيا ميكند از خدا و پيغمبرانش (ص) كه بعد از صد و بيست و چهار هزار نفر پيغمبر و همين قدر از اوصياء ايشان كه آمده و دعوت كردند بسوي خداوند تازه امروز ما شبهه داريم كه آيا اينها با وجود اينكه از جانب خدا آمده بودند راستگو بودند يا دروغگو و آيا معصيت ميكردند يا نه و [ص 71] آيا سهو و نسيان داشتند يا نه ؟ اگر اصلا معتقد به پيغمبران نيستي كه چه حاجت بفحص حال ايشان و اگر معتقد بايشاني كه البته بايد بداني كه از جانب خدا براي دعوت خلق بحق آمده‌اند و بناي دعوت بر همين بوده كه آنچه ميگفتند و ميكردند حق ميدانستند و تكليف ما را موافق همان قرار ميدادند و لازمه اينها عصمت است و اگر منظور همان است كه گفتيم ميخواهي درجه آنها را پائين بياوري كه درجه خود را با وجود پستي بآنها برساني و ادعاي نبوت بكني يا امثال خود را نبي بخواني كه آن مسأله ديگر است و علاجي براي اين درد بجز شمشير صاحب الامر (ص) نيست .

و نيز در سوره بعد كه سوره طٰهٰ است آياتي چند درباره حضرت موسي عليه السلام ميفرمايد كه همه دليل همين است و من‌جمله ميفرمايد و اصطنعتك لنفسي اذهب انت و اخوك بآياتي و لاتنيا في ذكري يعني تو را براي خود ساخته‌ام ، و اجتباء و اصطفاء و ارتضاء كه درباره او و ساير انبياء مكرر فرموده بهمين معني است و معلوم است كه همه خلق را خداوند ساخته و شريكي با او نبوده است اما مزيد اختصاصي است كه درباره حضرت موسي (ع) و ساير انبيا فرموده و مراد اين است كه اگر چه همه خلق را خدا ساخته اما معذلك چون در قوابل ساير خلق چيزهائي چند بر خلاف مشيت [ص 72] محبوبه پروردگار بوده است اين است كه آنها را براي خود نساخته بلكه بحسب مسألت و قابليت خودشان براي طاعت شيطان ساخته شده‌اند كه هر يك باندازهٔ طاعت او را كرده‌اند و اما حضرت موسي (ع) و ساير پيغمبران چون قابليتشان پاك و پاكيزه بوده و از خدا خواسته‌اند كه ايشان را براي خود بسازد يعني موافق محبت و رضاي خود بسازد اين است كه همين طور ساخته و البته كه خداوند معصيت را دوست نداشته و از جانب او و برضاي او نيست ما اصابك من حسنة فمن الله و ما اصابك من سيّئة فمن نفسك پس البته كسي را كه خدا براي خود ساخته همه حسنات در او جمع است و سيئات از او دور است ، و فرمود ببريد تو و برادرت آيات مرا ، و آيات خداوند علامات اوست و علامات خدا خيرات است و حسنات نه شرور و سيئات ، در دعا ميخواني الهي خيرك الينا نازل و شرّنا اليك صاعد پس آيات خدا همه خيرات است و حسنات ، و فرمود كه سستي در ذكر من نكنيد ، و البته كه سستي نخواهند كرد و اگر سستي نكردند البته معصيت نخواهند كرد و خداوند ميفرمايد ان الصلوة تنهي عن الفحشاء و المنكر و لذكر الله اكبر پس ذكر خداوند بطريق اولي منع از معصيت ميكند .

و فرمود در سوره انبيا و ماارسلنا من قبلك من رسول الا نوحي اليه انه لا اله الا انا فاعبدون و قالوا اتّخذ الرحمن ولدا [ص 73] سبحانه بل عباد مكرمون لايسبقونه بالقول و هم بامره يعملون يعلم ما بين ايديهم و ما خلفهم و لايشفعون الا لمن ارتضي و هم من خشيته مشفقون عرض ميكنم عزير نبي را پسر خدا گرفتند و عيسي را پسر خدا گرفتند و شايد درباره ساير انبيا هم گفته باشند زيرا كه يهود همه خود را پسران و دوستان خدا ميشمردند و نحن ابناء الله و احباؤه ميگفتند و البته درباره انبياءشان بطريق اولي اين جسارت را ميكرده‌اند پس خداوند ميفرمايد كه گفتند خداوند فرزند گرفته و ميفرمايد منزه است خداوند از فرزند بلكه انبياء بندگان گرامي خداوند هستند كه سبقت بر خداوند نميگيرند بقول و ايشان بامر او عمل ميكنند ، ببين ديگر صريح‌تر از اين چه بفرمايد كه دليل عصمت باشد كه ابدا سبقت بر خداوند در قول نميگيرند و بامر او عمل ميكنند و درباره خاتم انبيا صلي الله عليه و آله ميفرمايد ماينطق عن الهوي ان هو الا وحي يوحي يعني از هواي خود نطق نميكند و نيست آن مگر وحي خداوند ، و تو ميداني كه نطق و قول هر دو شامل جميع اعمال ميشود و عرب اشاره بدست را هم ميگويد قال بيده هكذا و نطق اعضا و جوارح هم كه صريح قرآن است پس قول و نطق انبيا جميعا از خداوند عالم است يعني جميع اعمالشان از او است و اين است كه بطور اطلاق فرمود بامر او عمل ميكنند و سهو [ص 74] و نسيان هم بهمين دليل از ايشان نفي ميشود زيرا كه قول ساهي و ناسي هم سبقتي است كه بر خدا گرفته ولو اينكه از روي غفلت باشد و غفلت و جهالت و نسيان خلاف ذكر است و ايشان سستي در ذكر خدا نميكنند .

و نيز درباره حضرت ابرهيم عليه السلام ميفرمايد و لقد آتينا ابرهيم رشده من قبل و كنّا به عالمين يعني رشد ابرهيم را باو اتيان كرده‌ايم و باو عالم بوديم و رشد بمعني هدايت است و ضد ضلالت و غوايت و هر معصيتي و سهوي و نسياني از اضلال و اغواء شيطان است بدون شبهه .

و باز ميفرمايد قال بل ربّكم رب السموات و الارض الذي فطرهن و انا علي ذلكم من الشاهدين و از تو سؤال ميكنم كه كسي كه شاهد بر توحيد خدا هست اگر معصيت كند نه اين است كه شهادت بشرك و متابعت شيطان و هواي خود داده ؟ پس نعوذ بالله شاهد زور است كه مدعي شهادت توحيد است آن وقت هواي خود را اله خود ميگيرد ، پس محال است كه معصيت كند و قولي و عملي سواي شهادت بتوحيد از او شنيده و ديده شود .

خلاصه تا اينكه ميفرمايد و وهبنا له اسحق و يعقوب نافلة و كلّاً جعلنا صالحين و جعلناهم ائمة يهدون بامرنا و اوحينا اليهم فعل الخيرات و اقام الصلوة و ايتاء الزكوة و كانوا لنا عابدين و لوطا آتيناه حكما و علما و نجّيناه من القرية التي كانت تعمل الخبائث انهم كانوا قوم سوء [ص 75] فاسقين و ادخلناه في رحمتنا انه من الصالحين و همچنين آيات ديگر بعد از اين درباره انبيا كه همه را از صالحين شمرده و ايشان را ائمه خوانده است كه هدايت ميكنند بامر خدا و فعل خيرات بايشان وحي شده و عبادت خدا نموده‌اند و همه اينها شاهد عصمت ايشان است و اگر بنا باشد امام و پيشواي مردم معصيت‌كار باشد و خداوند او را اختيار فرموده باشد پس معلوم است كه خدا خلق را براي معصيت خلقت فرموده و اين است كه امام معصيت‌كار بر ايشان فرستاده كه بامر خدا خلق را وادارد بمعصيت و حال اينكه در جاي ديگر فرمود لاينال عهدي الظالمين يعني عهد امامت بظالم نميرسد و معصيت‌كار ظالم است بنفس خود تنها يا با ديگري و غايت ايجاد خلق هم عبادت است نه معصيت و ماخلقت الجن و الانس الا ليعبدون فرموده است و براي معصيت خلقت نشده‌اند و انبيا را هم نفرستاده كه معصيت كنند و خلق را بمعصيت وادارند .

و باز درباره زكريا و يحيي ميفرمايد فاستجبنا له و وهبنا له يحيي و اصلحنا له زوجه انهم كانوا يسارعون في الخيرات و يدعوننا رغبا و رهبا و كانوا لنا خاشعين عرض ميكنم شكي نيست كه انسان در هر حال مأمور بخيري هست ولو ذكر خداوند باشد فقط و كسي كه مسارعه در خيرات دارد ديگر مجال معصيت براي او نيست زيرا كه البته معصيت و طاعت و خير [ص 76] و شر ضدّ يك‌ديگرند و در آن حال كه انسان مشغول بشرّ است از خير محروم است و ممنوع ، پس كندي در فعل خير نموده و مسارعه نكرده است زيرا كه مسارعه لازمه‌اش اين است كه شر را ترك كند و خير را بجا آورد . خلاصه كه اگر تدبر و تفكر در آيات قرآن بشود و همه را حمل بر حقيقت بكني و مجازگوئي را بر او روا نداري مي‌بيني كه بسا هزار آيه متجاوز در قرآن دليل اين مطلب است و ما با تتبع جزئي بعضي كه بنظر ميآيد ذكر ميكنيم .

و در سوره صافات در چندين آيه سلام بر حضرت نوح و ابرهيم و موسي و هرون و آل يٰس و غير ايشان فرستاده است و نسبت بهر يك فرموده است انا كذلك نجزي المحسنين انه من عبادنا المؤمنين پس از براي ايشان سلامتي است از آفات ابدان و قلوب و ايشان را محسن خوانده است و در جاي ديگر ما علي المحسنين من سبيل ميفرمايد و فرموده است و لن‌يجعل الله للكافرين علي المؤمنين سبيلا پس براي شيطان هرگز راهي بسوي ايشان نيست و اين است كه خود آن ملعون اقرار كرده و گفته است لاغوينهم اجمعين الا عبادك منهم المخلصين و نيز درباره ابرهيم عليه السلام ميفرمايد و ان من شيعته لابرهيم اذ جاء ربه بقلب سليم پس قلب او سالم از هر غل و غشي است و سلامتي همه اعضا و جوارح بسلامتي [ص 77] قلب است ، و در سوره شعراء مكرر از قول هر يك از انبياء ميفرمايد در خطاب بامت اني لكم رسول امين فاتّقوا الله و اطيعون ملاحظه كن بعد از آنكه دانستي كه همه اقوال و اعمال انبياء از لسان دعوت ايشان است كه خلق مأمورند بسنت قوليه و فعليه ايشان بگيرند اگر احتمال خلاف و خطا و سهو و نسيان در ايشان برود چگونه بطور حقيقت موصوف بامانت خواهند شد و اگر بعمد يا بسهو و نسيان مخالفت امر خداوند در ايشان امكان داشته باشد البته در آن امر خاص قول يا عمل ايشان از خداوند نخواهد بود بلكه از شيطان خواهد بود و مناسبت ندارد كه بفرمايد از خدا بپرهيزيد و اطاعت مرا كنيد زيرا كه اطاعت او در اين حال اطاعت شيطان است نه پرهيزگاري از خدا . پس اگر ملتفت اين نكات باشي آيات و ادله بسيار بر عصمت ايشان خواهي يافت و ما بهمين قدر كه سررشته دست بدهيم اقتصار ميكنيم .

و اگر شخص بداند كه خداوند انبيا را براي چه قرار داده و مقصود او چه بوده است و آيا اسبابي را كه براي هر كاري در ملك خلقت فرموده اسباب ناقصه است كه صلاحيت بر آن كار بطور كمال ندارد يا كامله است البته شبهه در عصمت انبيا و اوصياء نميكند و في الواقع كساني كه القاء اين گونه شكوك و شبهات ميكنند در خدا هم شك دارند و در انبياء او نيز شك دارند نهايت قوت حجج و براهين [ص 78] خداوند ايشان را منع ميكند كه يكسره منكر شوند اين است كه متمسك باين شبهات ميشوند و اگر واقعا طالب حقند و متشابهاتي كه خداوند بجهة امتحان و افتتان خلق در آيات كتاب گذارده آنها براي ايشان اسباب شبهه شده است ما بحول و قوه خداوند و بقدري كه توفيق عنايت فرمايد رفع اين شبهه را هم ميكنيم شايد از اين قبيل مردم بعضي شبهات از ايشان زايل شود و لا قوة الا بالله .

باب دويم - در بيان بعض آيات متشابهه كه موهم صدور عصيان است از انبياء خدا يا سهو و نسيان از ايشان و در آن مقدمه و چند فصل است .

مقدمه - بدانكه خداوند همه بندگان را از دو جهت آفريده است كه يكي جهتي است كه بخداوند دارند و ديگري جهتي است كه بنفس خود دارند كه تعبير از همين دو جهت در كلام حكما بوجود و ماهيت و ماده و صورت و نور و ظلمت و عقل و جهل و غير اينها بمناسبت مقامات آورده‌اند و علت اين امر آن است كه چون خداوند دوست داشت كه شناخته شود و خلق را خلقت فرمود تا اينكه شناخته شود لازمه اين امر همين است كه يك جهتي باو داشته باشند كه بآن جهت او را بشناسند و بسوي او دلالت كنند و يك جهت بنفس خود داشته باشند كه [ص 79] عارف باو شوند پس بعبارت ديگر جهت اعلي جهت معروف است و جهت اسفل جهت عارف و همه چيز داراي اين دو جهت است و حضرت امام رضا عليه السلام در حديث شريف فرمودند ان الله لم‌يخلق شيئا فردا قائما بذاته للذي اراد من الدلالة عليه كه حاصل آن اين است كه چون غرض خداوند شناسائي نفس خود و دلالت بر نفس خود بوده اين است كه همه چيز را صاحب دو جهت قرار داده كه يك جهت بسوي او داشته باشند كه دليل او باشد و نماينده او و جلوه او و يك جهت بسوي نفس خود داشته باشند ، و بديهي است كه همه خير و نور و كمال و حسن از خداوند عالم است و بروز آن در بنده از آن جهتي است كه بسوي خداوند دارد و جميع شر و ظلمت و نقص و قباحت از بنده است و از جهت نفس اوست و خداوند ميفرمايد ما اصابك من حسنة فمن الله و ما اصابك من سيّئة فمن نفسك و اين دو جهت نوعا بر خلاف يك‌ديگرند چنانكه خداوند بحضرت آدم عليه السلام فرمود يا آدم روحك من روحي و طبيعتك علي خلاف كينونتي بروحي نطقت و بطبيعتك تكلّفت علم ما ليس لك و هر يك از اين دو جهت كه در بنده ضعيف شود ديگري قوت خواهد گرفت و هر يك كه قوت گرفت ديگري ضعيف خواهد شد چون آئينه كه حكايت نور آفتاب ميكند هر چه آئينه از خود ضعيف باشد و نمايندگي [ص 80] خود را از خود زايل كند حكايت نور آفتاب را بهتر ميكند و هر چه از خود قوي شود و بيشتر خود را بنمايد نور آفتاب را كمتر مينمايد و اگر تعادل كنند پس صفت آئينه و صفت نور هر دو را مينمايد و هر چه هم كه يكي از اين دو ضعيف باشد باز اثر خود را بهمان اندازه خواهد نمود چون قطره سركه كه در بحر محيط ريخته باشند ولو ابدا نمايندگي نداشته باشد ولي باز هست و اثر خود را دارد و امكان ندارد كه مخلوقي باشد كه صاحب اين دو جهت نباشد زيرا كه لازمه آن اين است كه خلقي بسيط باشد و خلق بسيط معقول نيست و كساني كه عقل و مافوق آن را بسيط دانسته‌اند اگر غرضشان بساطت حقيقي است خبط كرده‌اند و چنين نيست و امام عليه السلام در صفت عقل ميفرمايد كه خداوند آنرا از چهار چيز خلقت فرموده است ، و صريح فرمايش ايشان است كه مشية الله كه اول خلق است صاحب دو جهت است ، و حكما آن را مركب از بسيطين شمرده‌اند .

خلاصه و چون غرض خداوند معرفت خود او بوده است و هر چه جهت خودي بنده ضعيف‌تر باشد معرفت او بخداوند زيادتر خواهد شد اين است كه انبيا و اوليا دائما سعيشان در ضعيف كردن جانب خودي است و اينهمه گريه و زاري و تضرع و بي‌قراري ايشان نزد خداوند براي همين است و چون محال است كه بمقام بساطت [ص 81] كه مختص ذات خداست برسند اين است كه تضرع و زاري ايشان هم تمام‌شدني نيست بلكه هر چه مقام ايشان بالاتر رود تضرع ايشان بيشتر ميشود چنانكه احدي از انبيا در اين صفت بمقام محمد و آل‌محمد عليهم السلام نرسيده است و رسول خدا صلي الله عليه و آله قسمي گريه ميكرد كه سينه مقدسش مثل ديگ بزرگ بجوش ميآمد و اميرالمؤمنين عليه السلام شبي چندين مرتبه از ترس خدا غش ميكرد و بعد از نزول سوره فتح كه خداوند ميفرمايد انا فتحنا لك فتحا مبينا ليغفر لك الله ما تقدّم من ذنبك و ما تأخر باز رسول خدا گريه ميكرد تا اينكه عايشه عرض كرد نه اين است كه خداوند شما را آمرزيده است ديگر چرا گريه ميكنيد فرمود آيا من بنده شاكري نباشم ؟ خلاصه كه هر چه مقام ايشان در علم و معرفت و مشاهده نور عظمت و جلالت پروردگار بالاتر ميرود ترس ايشان از خداوند بيشتر ميشود و همان جزئي ناقابل كه از جهت بندگي در ايشان هست در نظر ايشان بيشتر اسباب انزجار و فرار ايشان از آن جهت ميشود و ساير خلق كه دل‌خوش از جهت ظلمت خود هستند از اين است كه جهت نورانيت در ايشان ضعيف است چون خفاشي كه همين كه نور آفتاب غروب ميكند بپرواز ميآيد و قوت ميگيرد و همين كه باز طالع ميشود بسوراخ خود خزيده و [ص 82] با ظلمت و كثافت خود عيش ميكند ، پس آل‌محمد صلوات الله عليهم و ساير انبيا و اوليا كه تابع ايشان هستند از همان جزئي ناقابل از اثر ماهيت كه در ايشان است دائما در اضطرابند بلكه از باب اينكه آن را اصل همه شرور دانسته‌اند ولو آنكه هيچ شري از ايشان سر نزده و عصمت حقيقيه داشته‌اند معذلك نسبت معاصي بسيار را هم بخود ميدهند و اعتراف بآنها ميكنند و توبه و انابه از آنها دارند چنانچه در مناجاتهاي ايشان معلوم است و اگر مناجات حضرت سجاد سلام الله عليه را ديده باشي كه چگونه نسبت بهر عضوي از خود معصيتي داده است قدر خود را ميشناسي و ميداني كه چه قدر جاهليم ما كه هميشه نفس خود را از گناه بري ميشمريم و حضرت يوسف عليه السلام ميفرمايد و ماابرّئ نفسي ان النفس لأمّارة بالسوء الا ما رحم ربي و همه از همين باب است كه عرض شد با اينكه خداوند ايشان را بمقتضاي قابليت بري از معاصي فرموده اما حد بنده نيست كه خود را در حضور خداوند بري از معصيت بشمرد ولو آنكه معصيت نكرده باشد زيرا كه معصيت نكردن او بعد از آنكه بحفظ خداوند باشد از خود او نيست و از خداست و او بخودي خود اهل معصيت است ، مثَل ظاهر از براي اين آنكه اگر سنگي را از زمين برداري بقوت خود و بالا ببري حد سنگ نيست كه بگويد من بهوا بالا [ص 83] رفته‌ام و من زميني نيستم بلكه سنگ از حيث خودي خود زميني است و غايت پستي را دارد اما بعد از آنكه تو او را بالا آوردي بالا آمده است نه بخودي خود ولو آنكه اين سنگ خصوصيتي هم داشته كه تو بالا آوردهٔ و بالفرض ياقوت يا الماس بوده اما معذلك اگر تو آن را بالا نياورده بودي ابدا از جاي خود حركت نميكرد و بر زمين افتاده بود ، حال همچنين اگر چه انبيا و اوليا بحسب قابليت كمال اختصاص را هم داشته باشند و ظلمت ايشان بكمال ضعف رسيده باشد اما معذلك تا جهت نورانيت از جانب خدا نباشد ضعف ظلمت بتنهائي مثمر ثمري نيست با اينكه ضعف ظلمت هم از اثر بروز نورانيت است اما من حيث نفسه ثمر ندارد چون آئينه كه هر قدر صافي و لطيف و صيقلي باشد اگر آفتاب بر او طالع نشود نورانيتي از خود نخواهد داشت و بعد از آن هم كه آفتاب بر او تابيد درباره او گفته ميشود كه آئينه تاريك است اگر نور آفتاب نباشد ، و همين است معني شكر كه انسان نعمت را از صاحب نعمت بشمرد و خود را شريك او نداند ، و اين است كه خداوند بحضرت موسي (ع) خطاب فرمود كه مرا شكر كن بحق شكر ، موسي عرض كرد چگونه شكر كنم بحق شكر و حال آنكه همان شكر هم باز نعمتي از تو است كه بايد شكر آنرا كنم ، پس خداوند فرمود كه حال كه دانستي [ص 84] از من است شكر مرا بحق شكر كردي ، و همين است كه رسول خدا صلي الله عليه و آله فرمود أفلااكون عبدا شكورا ، و همين است كه خداوند خطاب به پيغمبر (ص) ميفرمايد لولا ان ثبّتناك لقد كدت تركن اليهم شيئا قليلا و هرگز نبوده كه تثبيت خداوند با پيغمبر (ص) نباشد كه ركون بر مشركين داشته باشد ولي مخصوص خداوند اين طور فرموده كه حد بندگي پيغمبر (ص) محفوظ باشد ، و همين است كه درباره يوسف (ع) ميفرمايد و لقد همّت به و همّ بها لولا ان رأي برهان ربه و هرگز يوسف نبي از برهان خدا غافل نبوده و بهمان برهان معصوم بوده است ولي مقصود همين است كه تذكره فرمايد كه عصمت او بسبب رؤيت برهان خدا بوده است نه از خودي او زيرا كه خودي اگر حفظ خدا نباشد اصل همه شرور است و چون غرض خداوند اظهار يگانگي خود بوده و انبيا همه شهيد بر توحيد اويند چنانكه ميفرمايد شهد الله انه لا اله الا هو و الملائكة و اولوا العلم قائما بالقسط اين است كه مكرر در الفاظ و عبارات از خداوند يا خود انبيا و اوليا اظهار اين امر ميشود كه عصمت ايشان از جانب خداست تا خلق بدانند كه همه اين محاسن و نعم از خداست و احدي شريك او نيست و همين است كه مكرر ميآمدند و از ايشان طلب معجز ميكردند [ص 85] و ميفرمودند كه معجز از خداست چنانكه خداوند ميفرمايد و اقسموا بالله جهد ايمانهم لئن جاءتهم آية ليؤمننّ بها قل انما الآيات عند الله و ما يشعركم انها اذا جاءت لايؤمنون با اينكه موافق اخبار صحيحه هزار معجز از آن حضرت ديده شده بلكه چهار هزار معجز نسبت بآن حضرت داده‌اند و قرآن شاهد معجزات متعدده است معذلك براي اظهار توحيد و اينكه خداست قادر مطلق ميفرمايد كه قل انما الآيات عند الله تا مردم بدانند كه ايشان شريك خدا نيستند و بنده اويند كه خداوند جاري ميكند بر دست ايشان افعال خود را ، چنانكه اگر وزيري با شأن و جلال وزارت كه داراست در كلام خود هم دائما اين طور بگويد كه من اگر بخواهم چنين ميكنم و اگر بخواهم چنان ميكنم نه اين است كه همه خواهند گفت كه اين خودش سلطان است و بسلطنت ديگري غير از خود اقرار ندارد اما اگر با همه شأن و جلالي كه حق اوست دايم سعي كند كه تواضع داشته باشد و در هر مورد بگويد كه اگر اعلي‌حضرت سلطان خواسته باشد چنين ميكنم همه خواهند دانست كه اين نوكر پادشاه است و از خود رأي ندارد نهايت مقرب درگاه است و امر سلطان بر زبان او و دست او جاري ميشود و اين است كه هميشه ميگويد من از خود رأيي ندارم و مرا قوت و قدرت بر امري نيست و كمال [ص 86] بندگي او از همين ظاهر ميشود ، چنين است امر در اين مقام و محض اظهار توحيد خدا و بندگي خودشان انبيا و اوليا اين گونه الفاظ درباره خود ميگويند تا هر كسي بداند كه ايشان بنده خدايند و خدائي جز خدا نيست ، و اين است كه خداوند بحضرت عيسي (ع) ميفرمايد و اذ تخلق من الطين كهيئة الطير باذني فتنفخ فيها فتكون طيرا باذني و تبرئ الاكمه و الابرص باذني و اذ تخرج الموتي باذني ملاحظه كن كه جزء جزء را ميفرمايد باذن من تا كسي گمان نكند كه هيچ جزء از آن از عيسي باستقلال واقع ميشود ، و از قول خود عيسي ميفرمايد اني اخلق لكم من الطين كهيئة الطير فانفخ فيه فتكون طيرا باذن الله و ابرئ الاكمه و الابرص و احيي الموتي باذن الله و همه براي اين است كه ايشان را شريك خدا نگيرند و مستقل در عمل نشمرند .

و باز نكته ديگر در اين مقام است كه بندگان با كمال پستي و حقارت و ذلتي كه دارند خودشان اهليت توجيه خطاب خداوند بسوي خود را ندارند و خطابات خداوند رو بانبياء و اولياء واقع ميشود بلكه چه بسيار كه اِعذار و اِنذار خداوند بر ايشان وارد ميشود چنانكه ميفرمايد اولم‌يروا انا نأتي الارض ننقصها من اطرافها يعني آيا نمي‌بينند كه ما بلا بزمين ميفرستيم و آنرا كم ميكنيم از اطرافش و امام عليه السلام فرمود يعني [ص 87] بموت علما و در حديث شريف فرمودند كه خداوند بعد از آنكه عقل را خلقت فرمود و او را امر باقبال و ادبار فرمود و اطاعت نمود باو فرمود و عزّتي و جلالي ماخلقت خلقا هو احبّ اليّ منك و لااكملتك الا في من احب اما اني اياك آمر و اياك انهي و اياك اعاقب و اياك اثيب و در حديث ديگر بهمين مضمون و بجاي احبّ احسن فرمود ، و غرض اين است كه عقل با آنكه اطوع و احب و احسن خلق است معذلك خداوند ميفرمايد تو را عقاب ميكنم و تو را ثواب ميدهم با اينكه عقل بصرافت خود معصيت نميكند و فرمودند العقل ما عبد به الرحمن و اكتسب به الجنان معذلك چون جهل بخودي خود اهليت خطاب خداوند و ثواب و عقاب او را ابتداءاً ندارد اين است كه همه را نسبت بعقل ميفرمايد ، آيا نميداني كه بلاها و مصيباتي كه بر پيغمبر و ائمه اطهار سلام الله عليهم وارد آمد همه بسبب ذنوب امت مرحومه بود و آيا نشنيدهٔ كه خداوند بر پيغمبر صلي الله عليه و آله نازل فرمود انا فتحنا لك فتحا مبينا ليغفر لك الله ما تقدّم من ذنبك و ما تأخّر و بمعصوم عرض كردند گناه پيغمبر (ص) چه بوده كه خداوند آمرزيده ؟ فرمود ان الله حمل النبي ذنوب شيعة عليّ ثم غفرها له . و مشكل نشود امر براي تو كه خداوند فرموده است و لاتزر وازرة وزر اخري پس چه گناه بر عقل است اگر جهل [ص 88] معصيت كند و چه گناه بر انبياء و اولياء است اگر امّتان ايشان معصيت كنند و چرا عقوبت اعمال امت بايشان بايد برسد و اين مسأله را جوابهاي متعدد است اما يك جواب كه در اينجا بيان ميشود اين است كه ايشان چون باب و وسيله‌اند از جانب خلق بسوي خدا و از جانب خدا بسوي خلق اين است كه هر چه بخلق ميرسد بسبب ايشان ميرسد اما معذلك بلاها و مصيباتي كه بايشان ميرسد اولا در مذاق ايشان احلي از شهد است و باعث رفع درجات ايشان ميشود و اين است كه رسول خدا صلي الله عليه و آله بسيدالشهداء عليه السلام فرمود يا حسين ان لك عند الله درجة لاتنالها الا بالشهادة و همين كه مصيبت از ايشان تجاوز كرد و بشيعيان و دوستان ايشان رسيد باعث كفاره گناهان ايشان ميشود ، پس تحمل ايشان مصائب و محن را چون در تحصيل درجات و مقامات عاليه است براي ايشان گواراست مانند تعبي كه در طلب فوايد بسيار بزرگ بر خود هموار مي‌بيني . خلاصه كه عرضم اين است كه از اين باب هم كه ايشان ابواب معاملات خدايند با خلق اين است كه از باب اياك اعني و اسمعي يا جارة اعتراضات بسيار كه اصلا راجع بامت است از جانب خدا نسبت بايشان ميشود و مخصوص در حديث شريف فرموده‌اند كه بسياري از اين خطابات راجع بامت است و خداوند بايشان فرموده اما [ص 89] چون اهليت توجيه خطاب نداشته‌اند اين است كه انبيا و اوليا را مخاطب قرار داده و فرمايش فرموده است .

و باز نكته ديگر در اين مقام عرض ميكنم كه شبهه نيست كه درجات طاعت و معصيت نسبت باشخاص بحسب درجات عقولشان تفاوت ميكند و در اخبار آل‌محمد عليهم السلام مكرر بيان اين مطلب شده است و در عرف ظاهر خلق البته ميداني كه چه بسيار اعمال از طفل رضيع پسنديده است كه از فطيم پسنديده نيست و طفل سه ساله و چهار ساله اگر كاري كه طفل يك ساله ميكند بجا بياورد مورد مؤاخذه خواهد بود و باز از طفل چهار ساله بعضي اعمال پسنديده است كه از طفل هفت و هشت ساله پسنديده نيست و از او باز اعمالي پسنديده است كه از طفل مراهق پسنديده نيست و از او اعمالي پسنديده است كه از بالغ نمي‌پذيرند و آن كسي كه در اوايل بلوغ است تكليف او سهل‌تر است تا كسي كه يكسال يا دو سال از بلوغ او گذشته و هكذا بهمين نسبت بالا ميرود و هر چه عقل و كمال زيادتر ميشود تكليف سخت‌تر ميشود و اين است كه فرمودند حسنات الابرار سيئات المقربين و بهمين منوال خواهد رفت تا بدرجات عصمت ميرسد و در اول درجات عصمت تكليف سهلتر است تا درجه دويم و سيوم ، مثلا تكليف انبيائي كه بر نفس خود مبعوث بودند نسبت بكساني كه مبعوث بر غير خود بوده‌اند [ص 90] البته فرق ميكند و همچنين تكليف انبيا نسبت بمرسلين البته فرق خواهد كرد و همچنين تكليف مرسلين نسبت باولي العزم ايشان البته فرق ميكند و تكليف ساير اولي العزم با خاتم انبيا و ائمه اطهار صلوات الله عليهم البته فرق ميكند و اگر چه از درجه اوصياء ساير انبياء گرفته تا خاتم و ائمه اثني‌عشر صلوات الله عليهم همه نسبت بكافه خلق معصوم هستند و از هيچيك ايشان عملي كه بكلي خلاف رضاي پروردگار باشد سر نميزند ولي معذلك ترك اولي را از همه ايشان نميتوان سلب كرد مگر آل‌محمد (ص) كه صاحب عصمت كليه‌اند و براي ترك اولي هم درجاتي است بحسب درجات ساير انبيا پس بسا عملي كه نسبت ببعضي از ايشان اولي شمرده شود و نسبت ببعض ايشان ترك اولي و بعضي از ايشان مرتكب آن عمل نشوند و بعضي مرتكب شوند و اگر حكمت سياست و تربيت خلق را ملتفت باشي ميداني كه حكمت همين است كه خداوند قرار داده ، آيا نمي‌بيني كه در تربيت اطفال يك روز دايه ميخواهد بالنسبه كم‌عقل و كم‌تميز ، يك روز دده ميخواهد كه في الجمله تميزش بيشتر باشد و يك روز للِه ميخواهد كه از دده هم عاقل‌تر و داناتر باشد و يك روز معلم ميخواهد كه از للِه هم داناتر باشد و يك روز بايد در نزد بعض طلاب مبتدي درس بخواند و يك روز بايد نزد عالم منتهي تلمذ [ص 91] نمايد و اگر عالم منتهي را با اخلاق و اعمال عالمانه او واداري بتربيت طفل پنج ساله البته هم بطفل ظلم كردهٔ و هم بشخص عالم ، و چنين است امر در اختلاف درجات انبياء و اوصيا كه بحسب مناسباتي كه منظور نظر حكيم علي الاطلاق است امر را جاري فرموده ، حتي در امت خاتم صلي الله عليه و آله با كمال رفعت مقامي كه براي آن حضرت است بهمين مناسبات وسائط و سفرائي باختلاف درجات ميان ايشان و عامه امت معين شده است و حكمت پروردگار و جعل او بر همين قرار گرفته كه اشاره بآن ميفرمايد در آيه مباركه و جعلنا بينهم و بين القري التي باركنا فيها قري ظاهرة و قدّرنا فيها السير سيروا فيها ليالي و اياما آمنين و در اخبار عديده فرموده‌اند كه مراد از قراي ظاهره وسائط و سفرائي هستند از علما و نقله اخبار آل‌محمد عليهم السلام كه از ايشان ميگيرند و بساير خلق ميرسانند . خلاصه كه عرضم اين بود كه از ابتداي درجه اوصياء انبياء تا درجه معصومين كلي سلام الله عليهم همه درجات عصمت است و نسبت بكافه خلق معصومند و مطهر ولي در ميان خودشان باز نسبتي هست و تكاليفشان مختلف است و كليه اعمالشان نسبت بنوع ساير خلق همه خير است و نور و طاعت خداوند اما نسبت بخودشان و در ميانه خود ايشان اولي و غير اولي هست و اختلاف درجات و مقامات ايشان بهمين اعمال است [ص 92] و لكل درجات مما عملوا و ما منّا الا له مقام معلوم ، تلك الرسل فضّلنا بعضهم علي بعض منهم من كلّم الله و رفع بعضهم فوق بعض درجات و آتينا عيسي بن مريم البيّنات و ايّدناه بروح القدس پس از براي ايشان اختلاف درجات هست و تكاليف ايشان هم بحسب اختلاف درجاتشان متفاوت است .

و علاوه بر ساير حكمتها كه منظور نظر خداوند است گاه هم بجهت ترقي دادن ايشان اعتراضات بر ترك اولائي كه از ايشان سر ميزند ميفرمايد كه اسباب انفعال ايشان باشد و باين سبب نادم و تائب شوند و تضرع و زاري ايشان زياد شود تا مستحق مقام بالاتر شوند و اين اعتراضات دليل آن نيست كه واقعا معصيتي از ايشان سر زده باشد و خلاف عصمت نوعيه كه دارند رفتاري نموده باشند بلكه حكمت سياست و تربيت لازمه‌اش همين است ملاحظه كن كه اگر ميرعماد بأفضل شاگردان خود بگويد كه فلان دايره با فلان دايره در خط تو چرا بقدر سر موئي با هم تفاوت كرده است اين سخن ربطي بشاگردان متوسط و مبتدي ندارد كه بگوئيم براي آنها هم عيب است بلكه اگر يكي از آنها چنين نوشته بود مستحق هزاران خلعت و انعام بود ولي براي افضل شاگردان عيب است و بر او اعتراض ميكند تا سعي كند و همين قدر نقص را هم از خط خود دور كند و مثل مير بنويسد ، و بر اين قياس كن ساير امور را در [ص 93] مقام تعليم و تربيت و بهمين قدر در مقدمه اقتصار ميكنيم و شروع ميكنيم در فصول و لا قوة الا بالله العلي العظيم و صلي الله علي محمد و آله الطاهرين .

فصل - از جمله آيات متشابهه كه بآنها اعتراض نموده‌اند كساني كه قائل بجواز صدور معصيت از انبيا شده‌اند بعض آياتي است كه در مخاطبات با پيغمبر خاتم صلي الله عليه و آله نازل شده مثل آيه عفا الله عنك لم اذنت لهم حتي يتبيّن لك الذين صدقوا و تعلم الكاذبين يعني خداوند از تو عفو كند چرا اذن دادي آنها را بقعود و تأمل نكردي تا اهل عذر و كساني كه بدون عذر نشستند بشناسي ، چون عفو گفته نميشود مگر بعد از صدور ذنب پس دلالت ميكند كه از خاتم صلي الله عليه و آله گناه سر زده باشد نهايت خداوند عفو فرموده ، و جواب داده‌اند از اين كه اين لفظ استعمال كرده ميشود در مقام لطف و مهرباني در معاتبه و اگر چه عتاب بر فعل جايزي باشد و فقط منظور اظهار تلطف است ، و تا اينجا هم بعضي آمده‌اند كه اين بجهت ارشاد پيغمبر (ص) بوده كه يعني اگر اذن نداده بودي بهتر ميشناختي آنها را و اين گناهي نيست نهايت ترك اولائي باشد . عرض ميكنم باعتقاد ما ترك اولي هم از خاتم انبياء صلي الله عليه و آله سر نميزند و ساحت مقدس آن حضرت از همه اينها بري است [ص 94] و حضرت امام رضا عليه السلام در جواب مأمون فرمود كه اين آيه از جمله آياتي است كه بايّاك اعني و اسمعي يا جارة نازل شده كه خداوند مخاطبه با پيغمبر صلي الله عليه و آله فرموده و مراد امت اوست و از اين جمله است قول خداي عزوجل لئن اشركت ليحبطنّ عملك و لتكوننّ من الخاسرين و قول خداي عزوجل و لولا ان ثبّتناك لقد كدت تركن اليهم شيئا قليلا و مأمون عرض كرد راست فرمودي يا بن رسول الله . عرض ميكنم هر كه در تواريخ و سير اصحاب پيغمبر (ص) تتبّع نموده باشد شبهه در اين باب ندارد كه بسكه بجاهليت نزديك بودند و در ايمانشان سست و ضعيف بلكه بسياري از ايشان منافقين بودند از اين قبيل مخالفتها بسيار ميكردند كه مثلا رسول خدا صلي الله عليه و آله خون كسي را هدر ميفرمود و بعض منافقين او را پناه ميدادند و ميآمدند باصرار هر چه تمامتر امان ميگرفتند يا مثلا جمعي بعذر يا غير عذر عزم بر تقاعد از جهاد داشتند ولي بظاهر ناچار بودند كه رخصتي هم بر قعود داشته باشند و رسول خدا (ص) ابتداءاً رخصت نميداد ولي بعضي از ضعفاء امت فريب معذّرين را خورده و باصرار ميآمدند و از رسول خدا (ص) اجازه ميگرفتند و رسول خدا هم ناچار ميشد و اجازه ميداد آن وقت اين نتيجه از دست ميرفت كه تميز معذّرين و معذورين داده شود پس خداوند [ص 95] باين قسم از باب ايّاك اعني و اسمعي يا جارة فرمايش ميكند كه عفا الله عنك لم اذنت لهم و در غير اين مواقع نيز مكرر ميشد كه مخالفت امر آن حضرت را ميكردند و نتيجه سوء آن را ميديدند چنانكه نظرم ميآيد در جنگ احد رسول خدا (ص) مصلحت نميدانست كه از شهر مدينه بيرون رود و جهّال اصحاب اصرار كردند و بيرون تشريف برد و آنهمه صدمات و قتل جماعتي از اصحاب بر ايشان وارد آمد ، و مشكل نشود براي تو كه چرا رسول خدا صلي الله عليه و آله از آنها مي‌پذيرفت تا مورد اين خطاب واقع شود زيرا كه اولا بناي آن حضرت بر مداراة با امت و عفو و صفح بود و خداوند بهمين قسم او را مأمور فرموده بود و اعف عنهم و اصفح بر او نازل شده بود و ثاني اينكه اين خلق ضعيف تا نتيجه عملي را بچشم خود نبينند يقين بآن حاصل نميكنند و اين است كه رسول خدا (ص) محض تربيت و زياد كردن يقين ايشان مكرر در ابتداء اظهار امر و اراده خود را ميفرمود و همين كه اصرار ميكردند مسؤل آنها را باجابت قرين ميداشت تا بدي عاقبت اهواء و آراء خود را به‌بينند و يقين كنند كه آنچه رسول خدا (ص) از اول ميفرمود حق بود و از روي علم و بصيرت تا بعد از آن شايد اهل تسليم شوند و از اصرارهاي بيجا دست بردارند ، و جهالت امم از اين قبيل مضرّات بسيار دارد چنانكه امام (ع) [ص 96] در باب ذبح بقره ميفرمايد كه اگر قوم اينهمه اصرار بيجا نكرده بودند و حكم خدا را با همان ابهام و اطلاقي كه در اول داشت عمل ميكردند هر بقره را كه ذبح كرده بودند كافي بود و مطلب حاصل ميشد اما از جهالت هي تفتيش كردند و ان البقر تشابه علينا گفتند تا آخر بآنجا رسيد كه آن بقره معيّن معلوم شد و بقيمت گزاف خريدند و خسارت بردند و اگر اين اصرار را نكرده بودند هر گاوي كه ذبح شده بود مجزي بود ، و خدمت رسول خدا (ص) ميآمدند و اصرار ميكردند كه ما حبوب بسيار داريم برنج و ذرت و عدس و غيرها اينها زكوة ندارد ؟ تعرّض ميفرمود كه چرا اين قدر اصرار ميكنيد بخدا قسم اگر بگويم بلي بر شما واجب ميشود و اگر واجب شد كافر ميشويد دست برداريد و مثل بني‌اسرائيل بر خود سخت نكنيد . خلاصه كه در آيه عفا الله عنك حضرت امام رضا عليه السلام فرمود اين از باب ايّاك اعني و اسمعي يا جارة است و معلوم است كه اين اذن و رخصتي كه در آيه مذكور است بايد باصرار جهال امت واقع شده باشد و مأمون هم اين مطلب را ميدانسته كه ناچار شده و عرض كرده راست فرمودي و اگر نميدانست با عناد باطني كه داشت تصديق نميكرد چنانكه در مباحثات ديگر او هست كه تا ميتوانسته ايراد وارد بياورد كوتاهي نميكرد تا اينكه ملزم [ص 97] ميشد و عرض ميكرد اذا جاء الجواب سقط السؤال و خود اين گونه الفاظ مثل عفا الله عنك از باب تلطف در خطاب در كلام عرب معروف است مثل لفظ اصلحك الله كه بسيار مستعمل است و متبادر باذهان اين است كه بايد فسادي در اين شخص باشد كه دعا باصلاح آن ميكني و حال اينكه چنين نيست و چه بسيار ميشد كه بزرگان و عارفين اصحاب ائمه (ص) خدمت ايشان عرض ميكردند اصلحك الله و ابدا اراده اين را نداشتند كه در شما فسادي است كه خدا اصلاح كند بلكه از باب تلطف در خطاب است يعني هرگز نه‌بينم كه در تو فسادي باشد و چنين است لفظ عفا الله عنك و مقصود اين است كه هرگز نبينم كه تو مذنب باشي و هميشه از بدو خلقت خود مشمول عفو خداوند بوده و خواهي بود .

و از جمله آيات آيه مباركه ليغفر لك الله ما تقدم من ذنبك و ما تأخر است و بعضي گفته‌اند نهايت ترك اولائي از آن حضرت سر زده باشد و اين خطا است زيرا كه آن حضرت (ص) از ترك اولي هم بري بوده‌اند از اين گذشته كه تو ميداني ترك اولي معنيش اين است كه ٔحسنه باشد كه حسنه بالاتر از آن هم باشد و كسي حسنه پست‌تر را اختيار كند و بالاتر را ترك كند و حسنه ذنب شمرده نميشود و اگر چه فرموده‌اند حسنات الابرار سيئات المقربين اما گناه بالاتر را كه بر [ص 98] پائين‌تر حمل نميكنند و از اين گذشته كه مقرب‌تر از خاتم انبيا كيست كه حسنه او سيئه بالاتر باشد ؟ پس اين جواب كه خالي از تحقيق است ولي عرض كردم كه در حديث شريف فرمودند كه اينها گناهان شيعيان علي بن ابي‌طالب عليه السلام است كه آن حضرت تحمل فرموده و خداوند بر او آمرزيده است ولي اين معني باطني است اما در حديث مأمون وارد شده است كه از حضرت امام رضا (ع) از اين آيه سؤال كرد فرمود كه احدي نزد مشركين اهل مكه نبود كه گناهش بزرگتر از رسول خدا صلي الله عليه و آله باشد بجهة اينكه سيصد و شصت بت را ميپرستيدند همين كه ايشان را بكلمه اخلاص دعوت فرمود بر ايشان بزرگ و عظيم و دشوار آمد و گفتند أجعل الآلهة الها واحدا تا آخر آيه بعد ، آيا خدايان را يك خدا گرفته است اين چيز عجيبي است ، و همين كه خداوند مكه را بر پيغمبر (ص) فتح فرمود باو فرمود كه يا محمد انا فتحنا لك فتحا مبينا ليغفر لك الله ما تقدّم من ذنبك و ما تأخّر يعني براي تو فتح آشكار كرديم تا اينكه خداوند بيامرزد براي تو گناهان پيش و بعد تو را كه در نزد مشركين اهل مكه داشتي كه دعوت بتوحيد كردي در سابق و لاحق بجهة اينكه مشركين مكه بعضي اسلام آوردند و بعضي از مكه بيرون رفتند و كساني كه از ايشان باقي ماندند قادر [ص 99] بر انكار توحيد نبودند و دعوت او را ناچار مي‌پذيرفتند پس گناه او در نزد ايشان مغفور شد بغلبهٔ كه بر ايشان حاصل فرموده بود مأمون عرض كرد للّه درّك يا اباالحسن . و در حديثي از ابن‌طاوس كه بهمين مضمون روايت شده فرموده‌اند كه چون رسول خدا صلي الله عليه و آله بدون قتل و استيصال و مؤاخذه از عداوتهاي سابقه و قتالي كه كرده بودند مكه را فتح فرمود و از آنها عفو فرمود اين است كه آنها هم از گناهي كه رسول خدا (ص) در نزد آنها داشت گذشتند . و حقيقةً بر سبيل استهزاء بر مشركين هم نازل شده كه عمل رسول خدا را گناه ميشمردند و ظاهر آيه هم مشعر بر همين هست كه ما براي تو فتح كرديم كه گناه تو آمرزيده شود و معلوم است كه بايد اين گناه همين قسم گناهي باشد كه در حديث شريف اشاره بآن شده و بهمين معني است آنكه خداوند در خطاب به پيغمبر (ص) ميفرمايد و وجدك ضالّا فهدي و در حديث فرمودند كه يعني خداوند تو را در نزد قوم تو ضالّ و گمشده يافت پس آنها را بمعرفت تو هدايت فرمود .

و از جمله آيات كه باز در همين حديث مأمون سؤال از آن نموده آياتي است كه در باب زينب زوجه زيد بن حارثه نازل شده كه ميفرمايد و اذ تقول للّذي انعم الله عليه و انعمت عليه امسك عليك زوجك و اتّق الله و تخفي في نفسك ما الله مبديه و تخشي الناس و الله احقّ ان تخشاه [ص 100] و حضرت امام رضا عليه السلام فرمود آنچه خلاصه‌اش اين است كه رسول خدا صلي الله عليه و آله قصد خانه زيد بن حارثه را فرمود در امري و زن او را ديد كه غسل ميكند پس فرمود باو سبحان الذي خلقك و مقصود آن حضرت تنزيه خداي تبارك و تعالي بود از قول كسي كه گمان كرده كه ملائكه بنات خدا هستند و خداوند بر او رد كرده است و همين كه زيد بخانه برگشت زن باو خبر داد كه رسول خدا (ص) آمد و بمن اين طور فرمود و زيد ندانست كه مقصود چه بوده و گمان كرد كه از حسن او عجب فرموده پس آمد خدمت رسول خدا (ص) و عرض كرد كه زن من بدخلق است و ميخواهم او را طلاق بدهم رسول خدا (ص) او را نصيحت فرمود كه زن خود را نگاه دار و از خدا بپرهيز و از آن طرف خداوند ازواج پيغمبر (ص) را براي آن حضرت شمرده بود و اينكه زينب هم يكي از آن جمله است و اين مطلب را در نفس خود پنهان فرمود و براي زيد اظهار نكرد و از مردم ميترسيد كه بگويند محمد بمولاي خود ميگويد كه زن تو زود باشد كه زوجه من باشد و اين را عيب بگيرند پس خداوند نازل فرمود بر او كه ياد بياور آن وقت را كه ميگوئي بآنكه خداوند اسلام را باو انعام فرموده و تو آزادي را باو انعام كردهٔ كه نگاه دار زوجه خود را و از خدا بپرهيز و در نفس خود [ص 101] پنهان ميكني آنچه خداوند آشكار خواهد كرد و بعد از آن زيد بن حارثه زن را طلاق گفت و عده از او نگاه داشت پس خداوند او را با پيغمبر (ص) تزويج فرمود و اين آيه را نازل كرد فلما قضي زيد منها وطرا زوجناكها لكيلايكون علي المؤمنين حرج في ازواج ادعيائهم اذا قضوا منهنّ وطرا و غرض آن است كه چون زيد پسرخوانده رسول خدا صلي الله عليه و آله بود و مردم گمان ميكردند كه پسرخوانده حكم پسر دارد و زن او بر پدر حرام است و حال اينكه چنين نيست پس خداوند مخصوصا امر ميفرمايد پيغمبر (ص) را كه اين تزويج را بكند تا مردم بدانند كه زن پسر خوانده بر پدر مثل زن پسر نيست كه حرام باشد ، خلاصه كه باز خداوند دانست كه منافقين عيب ميگيرند پس نازل فرمود ماكان علي النبي من حرج فيما فرض الله له پس مأمون عرض كرد كه سينه مرا شفا دادي يا بن رسول الله و واضح فرمودي آنچه را كه مشتبه بود بر من . خلاصه كه ملاحظه كن كه هيچ عيبي در اين بر پيغمبر (ص) نيست و تقيه از دين خداست حتي آنكه فرموده است ان اكرمكم عند الله اتقاكم يعني گرامي‌تر شما نزد خداوند هر كسي است كه تقيه او بيشتر است و عرض كردند خدمت امام (ع) كه آيا رسول خدا صلي الله عليه و آله تقيه ميفرمود ؟ فرمود اما بعد از نزول آيه و الله يعصمك من الناس [ص 102] ديگر تقيه نفرمود ، و تو ميداني كه اين آيه در حجة الوداع نازل شد ، و در حديثي استدلال فرمودند براي تقيه حضرت امير عليه السلام بتقيه‌هائي كه از انبياء (ع) رسيده مثل حضرت ابرهيم (ع) و موسي و يوسف و غير ايشان . خلاصه كه تقيه از دين خداست و ابدا عيبي بر پيغمبر (ص) وارد نميشود كه تقيه از جهال فرموده و ابراز نداده كه زينب را خواهم گرفت و رؤيت زينب هم قبل از تزويج در حالي كه زن زيد بوده عيب نيست زيرا كه نظره اولي كه بغتةً بدون عمد اتفاق ميافتد ممنوع نيست در شريعت حتي آنكه فرموده‌اند النظرة الاولي لك و الثانية عليك پس ابدا عيبي در اين واقعه بر پيغمبر صلي الله عليه و آله وارد نيست و عيبها همه از جهالت ما است .