فصل - از متشابهات مشكله قرآن آياتي است كه در عصيان آدم عليه السلام نازل شده است و علما از عامه و شيعه در اين باب بحثها و بيانها كردهاند و كمي از ايشان واقف بر حقيقت شدهاند مگر مشايخ ما اعلي الله مقامهم كه خداوند ايشان را حلّال مشكلات و رموز كتاب و اخبار اهل بيت اطياب سلام الله عليهم قرار داده و بيانات شافيه كافيه در اين باب فرمودهاند و اين ناچيز هم بقدري كه از پرتو بيانات ايشان رضوان الله عليهم فهميدهام در رسالهٔ كه چندي قبل در جواب يكي از علماء صاينقلعه [ص 103] نوشتهام شرح دادهام ولي عربي است و بزبان علمي نوشته شده و مناسب وضع اين رساله نيست اين است كه مجملي هم در اين مقام بزبان عاميانه عرض ميكنم كه البته شنيدهايد كه خداوند اين خلق را قبل از اين دنيا در عالم ذر خلقت فرموده و بايشان تكليف فرموده است و هر كسي بر حسب اقتضاي قابليت و اختياري كه خداوند از فضل اختيار خود بآنها داده است بنوعي دعوت پروردگار را قبول نموده و بعد آنها را فرو فرستاده است باين عالم كه دار تكليف است و عرصه امتحان و افتتان و مزرعه آخرت است كه هر چه اينجا بكاري در آخرت بدروي و دار آخرت همان عالم ذر است كه باز بآنجا برميگردي و اين عرضي كه كردم در نظر جهال چنين ميآيد كه گمان ميكنند مثل كسي كه در وطن خود باو دستوري داده شود و او بقسمي بپذيرد و برود بمملكت ديگر مثلا از ايران برود بهندوستان و در آنجا بهمان قسم كه دستور اول را پذيرفته رفتار كند و اكتساب خود را نموده باز بوطن برگردد و در آنجا تعيش نمايد ولي اينها خيالات عاميانه جاهلانه است و چنين نيست اما عرصه ذر عرصه نفس انساني است كه قبل از اين بدن خلقت شده اما نه پيشي كه مثلا در زمان سابق باشد بلكه نفس انساني با اين بدن با هم خلقت ميشوند و معذلك نفس تو پيش از اين بدن است و سابق بر اين و آنجا [ص 104] عرصه ذرّ اوست و اينجا دنياي او و اگر انسان در دنيا خلقت نشده باشد در هيچ عالمي هنوز خلقت نشده ، بلي اين مقامي است كه مخصوص بآلمحمد است (ص) كه پيش از هزار هزار عالم خلقت شدهاند و هميشه بودهاند و خواهند بود و اين است كه قبل از آمدنشان بدنيا هم هر وقت ميخواستند جلوه ميكردند و اميرالمؤمنين عليه السلام براي فرعون در زمان حضرت موسي (ع) جلوه فرمود و براي سلمان نيز در دشت ارژن بسالهاي بسيار قبل از تولد دنيائي جلوه فرمود ولي اين مقام مخصوص بايشان است و ساير خلق را خداوند مقارن اينكه در دنيا خلقت ميكند در عوالم بالا هم ارواحشان را ميآفريند و آنها بحسب رتبه مقدم بر اين عالمند و آنجا مقام قرب است از براي مؤمنين نسبت بنور پروردگار و اين دنيا مقام دوري از مبدأ فيض است و نوعا دنيا مبغوض خداوند است و آن را نپسنديده و اين است كه در اخبار بسيار آنرا مذمت فرمودهاند و نيكان و پاكان و مقرّبان درگاه خداوند اين دنيا را طلاق دادهاند ، اما ملتفت اين نكته بايد بود كه اگر اسباب معصيت مثلا براي شخص مكلف فراهم نباشد و معصيت نكند و باصطلاح مستوري زن از بيچادري باشد چندان مدحي براي او نيست كه معصيت نكرده زيرا كه اسباب معصيت را نداشته كه نكرده مثل اينكه ملائكه پروردگار چون اسباب [ص 105] معصيت مثل بنيآدم براي آنها فراهم نيست و معصيت نميكنند چندان فخري براي آنها نيست اما اگر اسباب معصيت براي آنها جمع بود و معصيت نميكردند فخر داشتند و اين است كه بعد از آنكه از جهالت اعتراض كردند بر خداوند كه خدايا ما خود عبادت تو را ميكنيم و تسبيح و تقديس مينمائيم چرا بنيآدم را خلقت ميكني كه در زمين فساد كنند و خونها را بريزند خداوند بر آنها رد كرد كه اگر بنيآدم با وجود طبايع و شهوات دنيويه كه بآنها دادهام اطاعت كردند اشرف از شما خواهند بود و بديهي است كه اگر انسان مال حرامي بدست نياورد كه از آن كفّ نفس كند چندان شأن و درجهٔ براي او نيست كه حرام نخورده و اگر زن فاحشهٔ نباشد كه زنا كند مدحي بر او نيست كه زنا نكرده است و اگر طرفي براي شخص نباشد كه او را اذيت كند حسني براي او شمرده نميشود كه مرد بيآزاري است و هكذا و اين است كه خداوند براي امتحان خلايق دنيا را خلقت فرموده و همه اين اوضاع را فراهم فرموده و آن را مأواي شياطين و محل وسوسه ايشان قرار داده و خلق را باين عالم فرستاده تا هر كه با وجود فراهم بودن اين اسباب خودداري كرد مقرب درگاه باشد و هر كه مرتكب اعمال شنيعه شد از رحمت خداوند دور شود ، پس خود اين دنيا چون خانه دوري از دار قرب خداست [ص 106] و مأواي شيطان است و اسباب عصيان از هر جهت فراهم است اين است كه محبوب خدا نيست و آمدن باين دنيا خودش در معني پشت كردن بخداست و همين است معني آنكه فرمودهاند كه خداوند عقل را خلقت فرموده پس باو فرموده اقبال كن پس اقبال كرده پس فرموده است ادبار كن پس ادبار كرده و ادبار او همين است كه آمده تا اين دنيا و دومرتبه خداوند او را بسوي خود خوانده و ميرود تا بمنزل اصلي خود برسد ، پس حقيقت عصيان آدم (ع) همين آمدن بدنيا است كه باين سبب ادبار نموده است از دار قرب ، آيا نميبيني كه در آيات قرآن فرموده است كه جزاي او بر اين عصياني كه از او و حوا صادر شد همين شد كه خداوند او را امر بهبوط بدنيا فرموده و البته در آيات و اخبار ديدهٔ كه جزا عين عمل است و خداوند در كتاب مجيد خود فرموده و ماتجزون الا ما كنتم تعملون يعني جزا داده نميشويد مگر هر چه عمل ميكنيد ، و رسول خدا صلي الله عليه و آله فرموده است انما هي اعمالكم تردّ اليكم يعني همين اعمال شما است كه در قيامت بشما برميگردد ، پس وقتي كه جزاي معصيت آدم هبوط بدنيا شده است معلوم است كه معصيت او هم حقيقت همين هبوط بوده و چيز ديگر نيست ، حال ملاحظه كن كه آيا هبوط آدم باين دنيا اين امري است كه آدم عليه السلام از اين گزير داشته [ص 107] باشد و حال اينكه اگر آدم بدنيا نيامده بود در هيچ عالمي خلقت نشده بود و تقدير خداوند همين بوده و در اخبار فرمودهاند كه تماميت تقدير خدا و انجام رسيدن آن بهمين بوده كه آدم بدنيا بيايد و اگر نيامده بود اوضاع خلقت باين ترتيب نبود و حكمتي كه از اين خلقت عجيب و اين خلق گرامي بروز كرد ظاهر نميشد ، پس غرض خداوند از اين فرمايشات اين بوده كه بمن و تو بفهماند كه اين دنيا پسنديده او نيست و ما و تو را براي دنيا خلقت نفرموده بلكه چون ما همه اين معصيت را كردهايم اين است كه ما را در اين دنيا معذب فرموده و دنيا سجن مؤمن است چنانكه در اخبار فرمودهاند ، پس نهيي كه خداوند از اكل شجره فرموده مراد همين شجره دنيا است كه خانه دوريِ از خداست و معذلك خواسته است كه بدنيا بيائيم و گرفتار اين دنيا هم بشويم و اين است كه در حديث شريف فرمودند كه خداوند آدم را از خوردن شجره نهي فرمود و معذلك خواست كه بخورد ، يعني از دنيا و حب آن منعش فرمود اما معذلك خواست كه بدنيا بيايد تا بهبيند كه آيا براي رضاي خدا كفّ نفس از دنيا ميكند يا نميكند و آدم صفي عليه السلام از وقتي كه پا بدنيا گذارد يعني از ابتداي خلقتش در دنيا هميشه تائب و نادم و گريزان از دنيا بود و اقبال بآخرت داشت و اين است كه همان وقت كه عصيان [ص 108] كرد يعني بدنيا آمد نادم شد و بر فراق بهشت گريه ميكرد خداوند او را برگزيد و توبه او را قبول فرمود و او را هدايت نمود چنانكه فرمود ثم اجتباه ربه فتاب عليه و هدي پس اين الفاظ و عبارات تعبيراتي است از كيفيت خلقت و باين معاني كه جهال تصور ميكنند نيست و آلمحمد صلوات الله عليهم با اينكه ايشان هم بدنيا آمدهاند معذلك از اين عصيان معصومند زيرا كه آمدنشان بدنيا مثل ساير خلق نيست كه مقيد بدنيا باشند و گرفتار بشوند و رسول خدا (ص) در همين دنيا كه خوابيده بود يكمرتبه برميخاست و عروج ميفرمود و بهشت و جهنم و همه هزار هزار عالم را تا مقام قاب قوسين اَو ادني سير ميكرد و گرفتار دنيا نبود كه نتواند بالا رود و نه اينكه مرد و از اين دنيا رفت بلكه زنده بود اما همين بدنش موافق فرمايش امام عليه السلام مثل ابدان اهل بهشت بود از لطافت و مانع نداشت از اينكه با همين بدن داخل بهشت شود ، خلاصه كه ايشان از اين معصيت هم كه عامه خلق گرفتارند معصومند و بعد از ايشان هم انبياء اولي العزم مثل نوح و ابرهيم و موسي و عيسي عليهم السلام قيدشان بدنيا از مثل آدم صفي و ساير انبيا كمتر بود اما معذلك بمقام آلمحمد عليهم السلام نميرسند . خلاصه كه عصيان آدم عليه السلام دخلي بعصيانهاي ظاهري كه در عرصه تكليف ما و تو [ص 109] مرتكب ميشويم ندارد و منافي با عصمت ايشان هم نيست زيرا كه عصمتي كه ميگوئيم در انبياء جزئي بايد باشد از وقتي است كه پا بدنيا ميگذارند و از آن وقت احدي نگفته كه آدم (ع) معصيت كرده است و هميشه معصوم بوده و اگر نكات و دقايق علميه را خواسته باشي بساير جاها كه عرض كرديم رجوع كن و السلام .
فصل - و از جمله آيات متشابهه قول حضرت ابرهيم است علي نبينا و آله و عليه السلام نسبت بزهره و ماه و آفتاب كه اشاره بهر يك ميفرمود هذا ربي و اين كلمه اگر از روي اعتقاد باشد بداهةً كفر است پس گفتهاند باين دليل جايز است صدور كفر از انبياء خدا نعوذ بالله و حال اينكه از ظاهر قرآن خودش ظاهر است كه اين سخن از روي اعتقاد نبوده و حضرت ابرهيم عليه السلام از ابتداي خلقتش مؤمن و موحد بوده است ولي چون در ميانه قوم او جماعتي بودند كه زهره را پرستش ميكردند و جماعتي بودند كه ماه را ميپرستيدند و جماعتي آفتاب و در علم مجادله معلوم است كه اگر شخصي كه در صدد احقاق حق است از اول بسختي انكار كند بر طرف نفس اماره انساني با آن عصبيت و حميّت شيطاني كه داراست و لجوج و عاتي است مصرّ ميشود بر انكار و اين است كه در علم مجادله بالتي هي احسن بنا بر اين است كه عالم خود را چنين وانمود ميكند كه با طرف [ص 110] موافقت دارد تا آنكه باين واسطه طرف با او مأنوس و مطمئن شود كه قصدش مخالفت نيست و همين كه او را رام كرد بنا ميگذارد بالفاظ ملايم عيوب آن قول را ظاهر كردن تا آنكه طرف از او بپذيرد ، حتي آنكه شيطان هم چون علم هر كاري را از اهل حق آموخته در اغواء خلايق بهمين منوال جاري ميشود نديدهٔ قول خداوند را كه ميفرمايد و قالت طائفة من اهل الكتاب آمنوا بالذي انزل علي الذين آمنوا وجه النهار و اكفروا آخره لعلهم يرجعون يعني ايمان بياوريد بآنچه بر مؤمنين نازل شده در اول روز و كافر شويد در آخر روز شايد مؤمنين هم برگردند ، و مقصود اين است كه باين منوال القاء شبهه كند بر ايشان و همين است راه اغواء شيطان در اغلب مقامات كه بعض از حق را قبول ميكند تا ضعفاي مؤمنين را براه باطل وادارد و چنين است امر در طرف حق كه بايد خورده خورده اهل عناد را رام كرد ، و بهمين نهج حضرت ابرهيم (ع) رفتار نمود چنانكه در اخبار آلمحمد (ص) فرمودهاند آنچه حاصلش اين است كه آن حضرت اول بجماعتي كه زهره را ميپرستيدند فرمود هذا ربي تا اينكه گمان كنند كه با ايشان موافقت دارد ، و در واقع بر سبيل فرض بود نه اعتقاد جازم ، بعد همين كه غروب كرد فرمود اينكه غروب كرد و اگر اين پرورنده ما بود ميبايستي از غروب آن براي ما فنائي [ص 111] و زوالي دست دهد و حال اينكه اثري نكرد پس البته بايد پرورنده ما ديگري باشد ، آن وقت بعَبَده قمر فرمود كه هذا ربي و آنرا هم بعد از آنكه غروب كرد رد فرمود و باز بعبده شمس فرمود كه هذا ربي هذا اكبر و باز آنرا هم بهمين طريق رد فرمود و اين است كه خداوند ميفرمايد و تلك حجّتنا آتيناها ابرهيم علي قومه پس اين حجتي بوده است كه از جانب خداوند بر ابرهيم نازل شده و قوم خود را باين منوال هدايت فرموده و ابدا دلالتي بر كفر او ندارد و حضرت ابرهيم عليه السلام كه از بدو خلقتش عارف و موحد بوده است و چنين اعتقادي نداشته ، ولي بحسب ظاهر هم در ساير خلق اگر كسي در طريق مجاهده و طلب دين از اول ببعضي عقايد باطله برخورَد و بر سبيل اختبار و استبصار آنها را بخود بگيرد تا بر كنه آن واقف شود و از آن اعراض كند نميتوان گفت كه در حال اول في نفسه كافر است ولو آنكه در نزد اهل حق كافر شمرده شود اما في نفسه چون هنوز بطلان عقيده خود را نفهميده و حجت بر او تمام نشده است كافر نيست و او شخصي است مجاهد و اميد نجات براي او هست و اگر واقعا از روي صدق مجاهد باشد آخر هم هدايت خواهد يافت چنانكه خداوند ميفرمايد الذين جاهدوا فينا لنهدينّهم سبلنا كساني كه مجاهده در راه ما ميكنند البته البته آنها را هدايت خواهيم كرد .
[ص 112] و نيز ايراد كردهاند بر آن حضرت بقول خداوند فنظر نظرة في النجوم فقال اني سقيم و اين هم ايرادي است از جهال كه حقيقةً بر زعم خود ايراد كردهاند نه بر واقع خارج زيرا كه نظر كردن در نجوم اگر باعتقاد اين باشد كه مستقلند در تأثير جايز نيست و كفر است يا شرك و بهمين نظر بود كه پيغمبر و ائمه (ص) مكرر منع ميفرمودند زيرا كه جماعتي بودند كه نجوم را مؤثر مستقل ميدانستند ولي اگر آنها را مستقل نداند و ايادي و اسباب بداند كه خداوند قرار داده و هر چه بخواهد آنها را آن قسم ميگرداند كه آن تأثير را بروز دهد چه عيبي در آن است و خداوند در قرآن مكرر امر بتفكر در خلق آسمان و زمين فرموده بلكه فرموده است أولمينظروا في ملكوت السموات و الارض و ما خلق الله من شئ و ان عسي ان يكون قد اقترب اجلهم فبايّ حديث بعده يؤمنون و احتمال ميدهم كه يك معني آن همين باشد كه از نظر در ملكوت آسمان و زمين و در احوال نجوم استدلال بر اقتراب آجال خود كنند ، و خلاصه آن است كه نظر در نجوم اگر باعتقاد اينكه اينها اسبابند و ايادي تقدير خداوند و شريك با او نيستند باشد منعي از آن نيست و در اخبار آلمحمد عليهم السلام شواهد آن هست و اذن دادهاند نظر كردن در آن را باين اعتقاد ، حتي آنكه از حضرت صادق [ص 113] عليه السلام سؤال كردند از علم نجوم كه آيا حق است فرمود بلي خداوند مشتري را فرستاد بزمين در صورت مردي پس گرفت مرد عجمي را و تعليم او كرد تا اينكه فرمود مرد هندي را گرفت و تعليم او كرد و در حديثي فرمودهاند اين علم نيست مگر نزد اهل بيتي در هند و اهل بيتي در عرب ، و حقيقتش نزد خود ايشان است و بعد از آنكه نظر در آن باين اعتقاد جايز باشد پس از آن استدلال كند كه سقيم خواهم شد يا آنكه مرادش اين باشد كه من سقيمم از اعمال قوم و كفر و سركشي ايشان يا موافق حديث شريف كه من سقيمم از آنچه نسبت بحسين عليه السلام خواهد شد چه عيب دارد و هيچيك از اينها منافي توحيد نيست و دروغ هم نفرموده پس ابدا دلالتي بر خلاف عصمت ندارد .
و باز از آيات متشابهه در باب عصمت حضرت ابرهيم عليه السلام اين آيه است كه ميفرمايد رب ارني كيف تحيي الموتي قال أولمتؤمن قال بلٰي و لكن ليطمئنّ قلبي و حضرت امام رضا عليه السلام بمأمون فرمود كه خداي تبارك و تعالي وحي فرموده بود بابرهيم عليه السلام كه من از بندگان خود خليلي خواهم گرفت كه اگر از من سؤال كند احياء موتي را اجابت او را خواهم كرد پس بدل آن حضرت افتاد كه خود خليل او باشد پس عرض كرد رب ارني كيف تحيي الموتي خدايا بنمايان بمن كه [ص 114] چگونه مردگان را زنده ميكني قال أولمتؤمن قال بلٰي و لكن ليطمئنّ قلبي پس خداوند باو فرمود آيا ايمان نياوردي ؟ عرض كرد چرا ايمان آوردهام ولي قصدم اين است كه قلب من مطمئن شود بر خُلّت كه من خليل تو هستم و احياء موتي بر دست من جاري ميشود ، پس خداوند فرمود كه بگير چهار مرغ را ، تا آخر آنچه فرموده كه غرض آن است كه شكي در اينكه خداوند محيي و مميت است نداشت ولي چون بطور ابهام بر او نازل شده بود كه من خليلي خواهم گرفت كه اگر سؤال كند احياء موتي را اجابت او را ميكنم و احتمال داد آن حضرت كه مقصود خود اوست پس اين سؤال را بجهت اطمينان خاطر خود از باب خلّت فرموده و ابدا نقصي در اين نيست بلكه بنده اگر مطمئن بوجود نعمتي هم باشد در باب بقاء او با قدرت و اختيار خداوند دايما در تزلزل بايد باشد و اين است كه منتها درجه اين است كه حسن ظن بخدا داشته باشد نه اينكه بر خداوند حتم كند چنانكه رسول خدا صلي الله عليه و آله بمادر سعد بن معاذ فرمود يا امسعد لاتحتمي علي الله و يكي از انبياء خدا گريه بسيار ميكرد و از خداوند طلب ايمني از عذاب مينمود تا اينكه خداوند باو وعده ايمني داد و باز گريه ميكرد پس خداوند باو خطاب فرمود كه ديگر چرا گريه ميكني من كه بتو وعده نجات دادم [ص 115] عرض كرد اگر نخواستي بوعده خود وفا كني كيست كه بر تو اعتراض كند و باز خداوند او را مطمئن فرمود و فرمود خلف وعد نميكنم ، و همين هم باز يك جهت گريه پيغمبر خاتم است (ص) كه بعد از نزول آيه فتح و غفران باز گريه ميفرمود زيرا كه بر خداي قادر مختار چيزي حتم نميشود اگر چه خود وفاء بوعد را هم از صفت خود شمرده و ان الله لايخلف الميعاد فرموده است ولي بنده تا وقتي كه در دار عمل است و اَعراض ملك را ميبيند يقين بر بقاء خود بر استحقاق مغفرت نميكند و همين است معني اقرار بتوحيد نه اينكه گمان كني كه بر خداي احد چيزي واجب ميشود طوري كه نتواند خلاف آن كند زيرا جائي كه ميفرمايد ان يشأ يذهبكم و يأت بخلق جديد كه اگر بخواهد خود اين بندگان را از ميان برميدارد متعلقات ايشان بطريق اولي هميشه در تحت مشيت و اراده او خواهند بود قل اللهم مالك الملك تؤتي الملك من تشاء و تنزع الملك ممّن تشاء و تعزّ من تشاء و تذل من تشاء بيدك الخير انك علي كل شئ قدير .
و از جمله آيات متشابهه آيه بل فعله كبيرهم است كه نسبت كسر اصنام را بظاهر به بت بزرگ داده ، و اين خلاف واقع است و اين شبهات از عدم علم بقواعد سخنوري است زيرا كه حضرت فرمود بل فعله كبيرهم هذا فاسألوهم ان كانوا ينطقون [ص 116] و شرط كرده و مفهومِ شرطْ مخالف با منطوق كلام است و امام عليه السلام فرمود كه اگر نطق كردند بزرگشان اين كار كرده و اگر نطق نكردند او نكرده پس آنها نطق نكردند و حضرت ابرهيم هم دروغ نفرموده ، و بهمين سبك بيان آنها را متنبه فرموده است بر سخافت رأيشان و اين است كه ميفرمايد فرجعوا الي انفسهم فقالوا انكم انتم الظالمون و مراد اين است كه در نزد خود ملاحظه كردند كه اينها كه نطق نميكنند و قادر بر امري نيستند پس قابل پرستش نيستند پس شما ، كه همگنان خودشان بودند ، ظالم هستيد بر خود كه عبادت همچو جماد ميت عاجزي را ميكنيد . خلاصه كه بفرمايش امام (ع) متشابه آن چيزي است كه بر جاهل مشتبه بماند و ما اگر عالم بوديم يا رجوع بعالم ميكرديم اين متشابهات و مشكلات بر ما محكم و سهل ميشد و خداوند ميفرمايد فاسألوا اهل الذكر ان كنتم لاتعلمون و خدمت امام (ع) عرض كردند درباره مخالفين أومايكفيهم القرآن قال بلٰي لو وجدوا له مفسرا .
فصل - و از جمله آياتي است كه درباره حضرت موسي عليه السلام نازل شده است كه مأمون عرض كرد بحضرت امام رضا عليه السلام كه خبر ده مرا از قول خداوند عزوجل فوكزه موسي فقضي عليه قال هذا من عمل الشيطان حضرت فرمود كه موسي [ص 117] عليه السلام داخل شد بر يك شهري از شهرهاي فرعون وقتي كه اهل شهر غافل بودند و آن بين مغرب و عشاء بود و دو مرد را ديد كه با هم نزاع دارند يكي از شيعيان موسي بود و يكي از دشمنان او پس آنكه از شيعيان او بود استغاثه كرد از حضرت موسي بر دفع آنكه دشمن او بود پس حكم فرمود موسي عليه السلام بر دشمن بحكم خداي تعالي و مشتي باو زد و مُرد ، بعد فرمود كه اين از عمل شيطان است يعني اقتتال و نزاعي كه ميانه آن دو مرد واقع شده بود نه آنچه موسي عليه السلام بجا آورده بود و بدرستي كه شيطان عدو مضل مبين است ، مأمون عرض كرد پس معني قول موسي چيست كه رب اني ظلمت نفسي فاغفر لي فرمود كه موسي ميگويد كه من خود را در غير موضع خود گذاردم كه داخل اين شهر شدم پس بيامرز مرا يعني بپوشان مرا از دشمنانت تا اينكه ظفر بر من نيابند پس مرا بكشند پس خداوند بر او پوشانيد و او غفور رحيم است باز موسي عرض ميكند اي پرورنده من بشكرانه اين نعمت قوتي كه بمن دادي كه مردي را بيك مشت كشتم من هرگز پشتبند مجرمين نخواهم شد بلكه مجاهده در راه تو ميكنم باين قوت تا اينكه تو راضي شوي پس صبح كرد موسي عليه السلام در آن شهر در حالتي كه خائف و مترقب بود كه نبادا قوم فرعون قصد او را كنند در اين [ص 118] وقت همان شخص كه ديروز طلب نصرت از او كرده بود باز طلب فريادرسي كرد بر دشمن ديگري ، موسي باو فرمود تو علانيه صاحب غوايتي كه شيطان تو را اغوا ميكند ديروز با يكي مقاتله كردي و امروز با يكي ، تو را اذيت خواهم كرد و خواست كه او را بگيرد بسختي و بعد همين كه خواست دشمن را بطش كند و بسختي بگيرد گفت اي موسي ميخواهي مرا هم بكشي مثل اينكه ديروز نفسي را كشتي تو قصد نداري مگر اينكه جبار در زمين باشي و نميخواهي كه از مصلحين باشي ، پس مأمون عرض كرد جزاك الله عن انبيائه خيرا يا اباالحسن پس معني قول موسي چيست كه بفرعون فرمود فعلتها اذا و انا من الضالّين ؟ حضرت فرمود كه فرعون بموسي عرض كرد آن وقت كه آمد نزد او كه فعلت فعلتك التي فعلت و انت من الكافرين يعني آن كار كه كردي از قتل قبطي ، و موسي فرمود فعلتها اذا و انا من الضالّين يعني آن كار را كردهام و در آن حال راهم گم شده بود كه در يكي از مداين تو افتاده بودم بعد از آن فرار كردم از شما و خداي من بمن حكم بخشيد و مرا از مرسلين قرار داد ، تا اينكه بر سبيل مثل فرمود كه خداوند به پيغمبر خاتم (ص) ميفرمايد و وجدك ضالّا فهدي و مقصود اين است كه تو را گمشده در نزد قومت يافت و آنها را بمعرفت تو هدايت فرمود [ص 119] يعني موسي (ع) هم در آن حال صاحب شأن نبوت بود اما قوم فرعون او را نميشناختند تا آنكه خداوند از او معرفي فرمود و آيات بيّنات بر دست او جاري فرمود ، تا آنكه مأمون سؤال از آيات رؤيت نمود و عرض كرد كه آيا جايز است كه موسي كليم الله نداند كه خداي تعالي رؤيت بر او جايز نيست تا اينكه سؤال رؤيت كند و حضرت مقدمات اين واقعه را بيان فرمود تا اينكه فرمود كه قوم موسي (ع) عرض كردند كه اگر سؤال ميكردي از خدا كه خود را بتو بنماياند كه نظر باو بكني هراينه اجابت ميكرد تو را و تو بما خبر ميدادي كه چگونه است او پس ما هم او را بحق معرفت ميشناختيم ، پس موسي (ع) فرمود كه اي قوم خداوند بابصار ديده نميشود و كيفيتي براي او نيست و اين است و جز اين نيست كه بآيات خود شناخته ميشود و بعلامات دانسته ميشود ، قوم عرض كردند كه هرگز ايمان بتو نميآوريم تا اين سؤال را بكني ، پس موسي عرض كرد اي پرورنده من تو شنيدي سخن بنياسرائيل را و تو صلاح آنها را بهتر ميداني ، پس خداوند جل جلاله وحي فرمود بموسي كه سؤال كن مسأله آنها را كه من از تو بجهل ايشان مؤاخذه نميكنم ، پس در اين وقت موسي (ع) عرض كرد رب ارني انظر اليك و خداوند فرمود لنتراني و لكن انظر الي الجبل تا آخر آيات ، يعني اي موسي [ص 120] هرگز مرا نخواهي ديد و لكن نظر كن بكوه اگر بجاي خود باقي ماند پس زود باشد كه بهبيني مرا ، پس همين كه تجلي فرمود پرورنده از براي جبل بآيتي از آيات خودش آنرا مندكّ نمود و از هم پاشيد و حضرت موسي افتاد و غش كرد پس همين كه افاقه حاصل كرد عرض كرد سبحانك تبت اليك يعني برگشتم بمعرفتي كه داشتم بتو از جهل قومم و من اول مؤمنين بتو هستم كه ديده نميشوي ، مأمون عرض كرد للّه درّك يا اباالحسن . عرض ميكنم نكته را از همين كلمه تبت اليك و انا اول المؤمنين كه امام (ع) اشاره بآن فرموده دست بياور و توبه بمعني رجوع است و رجوع جائي گفته ميشود كه اول شخص آنجا يا بآن حال باشد و بعد از آنجا يا آن حال بيرون رود و دومرتبه برگردد ، پس معلوم است كه موسي (ع) از اول عارف بخداوند بوده و اولِ مؤمنين از بنياسرائيل بوده است و بعد كه بر حسب سؤال بنياسرائيل و اذن خداوند اين مسألت را نموده كه بحسب ظاهر از آن حال كأنه بيرون رفته اين است كه باز توبه ميكند و برميگردد و بحسب واقع هم از اعتقاد خود برنگشته بود و همين سؤال را هم بحسب مسألت قوم و بامر خدا كرد و در همان حال هم عارف بود اما بقول شاعر :
[ص 121]چونكه با طفلان سر و كارت فتاد هم زبان كودكان بايد گشاد
و غالب معاملات انبيا با امم بهمين منوال است و خداوند ميفرمايد ماارسلنا من رسول الا بلسان قومه و اين است كه با وجود اينكه هميشه عالم بظواهر و بواطن امت هستند غالب معاملات خود را بحسب ظاهر ميفرمايند ، خلاصه كه سؤال رؤيت هم بر حسب سؤال امت بوده و باذن خداوند واقع شده و عيبي در آن نيست .
فصل - از جمله آيات متشابهه درباره حضرت يوسف (ع) آيه و لقد همّت به و همّ بها لولا ان رأي برهان ربه است و حضرت امام رضا عليه السلام در جواب مأمون فرمود كه معني چنان است كه زليخا قصد او را كرد و يوسف هم اگر برهان خدا را نميديد قصد او را كرده بود همچنانكه او كرد لكن يوسف معصوم بود و معصوم قصد معصيت نميكند و اتيان آن را نمينمايد . عرض ميكنم تفسيري كه فرموده است كه همين قدر تقديم و تأخير نموده كه يعني لولا ان رأي برهان ربه لهمّ بها دليل همان بياني است كه در مقدمه اين باب نموديم كه انبيا معصوم هستند اما عصمت تمام ايشان بحفظ خداوند است و مستقل در عصمت نيستند نهايت چون قابليتشان را نيكو خلقت فرموده آنها هم بحول و قوه خدا نيكي كردهاند و احدي از خلق شريك خداوند نيست . و باز حضرت [ص 122] امام رضا عليه السلام فرمود كه پدرم بمن حديث فرمود از پدرش حضرت صادق عليه السلام كه اين طور تفسير فرموده كه زليخا قصد كرد كه عمل زشت بجا بياورد و يوسف قصد كرد كه بجا نياورد ، باز مأمون عرض كرد للّه درّك يا اباالحسن . و بعضي در اين مقام بياني كردهاند بسيار متين كه در مسأله همّ يوسف خودِ زليخا و شوهرش و زنهاي مصري و شهود و پرورنده عالميان و ابليس همه گفتند كه يوسف بري از گناه بوده چگونه ميتوان در اين شبهه كرد و مسلّم مجال توقف ندارد ، بعد بيان ميكند كه اما يوسف ميفرمايد هي راودتني عن نفسي و ميفرمايد رب السجن احب اليّ مما يدعونني اليه ، و اما زليخا ميگويد و لقد راودته عن نفسه فاستعصم و ميگويد الآن حصحص الحق انا راودته عن نفسه ، و اما شوهرش ميگويد انه من كيدكنّ انّ كيدكنّ عظيم ، و اما زنهاي مصري ميگفتند امرأة العزيز تراود فتيها عن نفسه قد شغفها حبا انا لنريها في ضلال مبين و گفتند حاش لله ماعلمنا عليه من سوء ، و اما شهود پس قول خداوند فشهد شاهد من اهلها ان كان قميصه تا آخر ، و اما شهادت خداوند پس قول او كذلك لنصرف عنه السوء و الفحشاء انه من عبادنا المخلصين ، و اما قول ابليس آنكه ميگويد لاغوينّهم اجمعين الا عبادك منهم المخلصين پس اقرار كرده كه يوسف را اغوا نكرده ، پس باين [ص 123] جهال ميگوئيم كه اگر از اتباع دين خدا هستيد شهادت خدا را بپذيريد و اگر از اتباع شيطان هستيد اقرار او را بطهارت يوسف قبول كنيد پس جاي شبهه ابدا نيست و الحمد لله .
و از جمله متشابهات آيه ايّتها العير انكم لسارقون است و حال اينكه در آن موقع از آنها سرقتي سر نزده بود و حضرت صادق عليه السلام ميفرمايد كه برادرانْ يوسف را از يعقوب دزديده بودند و مقصود اين است آيا نميبيني كه بعد از آنكه گفتند چه گم كردهايد جواب دادند نفقد صواع الملك و نگفت سرقتم صواع الملك كه شما صواع ملك را دزديدهايد بلكه مقصود همان سرقت يوسف است ، و از اين گذشته كه اين حكم خداست كه ميفرمايد كذلك كدنا ليوسف و در حكم خدا احتمال خلاف نميرود و بامر خدا كرده .
خلاصه و همچنين سكوتي كه آن حضرت از باب آزادي خود فرمود آنجا كه او را بعنوان رقّيت ميفروختند از باب تقيه بظاهر از آن حضرت سر زده و همه انبيا تقيه از جهال امت داشتهاند و عيبي در آن نيست ، و بعضي نقل كردهاند كه برادران يوسف بزبان خود با او سخن ميگفتند و سيّاره نميفهميدند زبان آنها را پس گفتند بيوسف كه اگر اقرار برقّيت نكردي تو را ميكشيم پس حضرت ناچار اقرار كرد ، و اكثر مفسرين بر اينند كه برادران يوسف بسيّاره گفتند اين غلام ما است گريخته [ص 124] پس آنها خريدند و يوسف ساكت شد و سكوت هم همه جا دليل رضا نيست بلكه ممكن است تقيه باشد .
فصل - و از جمله آيات آنچه در باب يونس بن متي عليهما السلام نازل شده كه فرمود و ذا النون اذ ذهب مغاضبا فظنّ ان لننقدر عليه فنادي في الظلمات الآية ، و حضرت رضا عليه السلام در جواب مأمون فرمود كه ظَنَّ در اين مقام بمعني استيقنَ است و نقدر بمعني نضيّق مثل اينكه ميفرمايد و اما اذا ما ابتليه فقدر عليه رزقه يعني ضيّق و مراد اين است كه رفت و بر قوم غضب داشت و يقين داشت كه ما رزق او را بر او تنگ نميكنيم و اگر معني اين بود كه گمان كند كه ما قادر بر او نيستيم كه هراينه كافر شده بود .
فصل - و از جمله آياتي است كه در باب حضرت داود عليه السلام نازل شده و در مجلس مأمون علي بن محمد بن جهم عرض كرد خدمت حضرت امام رضا عليه السلام كه ميگويند حضرت داود در محراب خود نماز ميفرمود در اين بين ابليس بر او مصور شد بصورت مرغي كه بهتر از همه مرغها بود و داود نماز خود را قطع فرمود و برخاست كه مرغ را بگيرد و مرغ بيرون رفت بصحن خانه و حضرت باثر او رفت و مرغ ببام پرواز كرد و حضرت در طلب او بالا رفت پس مرغ افتاد بخانه اوريا بن حنان پس داود [ص 125] باثر مرغ مشرف بر خانه اوريا شد و در اين وقت زن اوريا غسل ميكرد و داود او را دوست داشت و در اين وقت اوريا را ببعضي از جنگها فرستاده بود و نوشت بصاحب آن كه اوريا را پيشجنگ كن پس مقدم شد و ظفر يافت بر مشركين پس بر داود صعب آمد و دومرتبه نوشت كه او را اَمام تابوت بدار پس مقدم شد و كشته شد رحمه الله و داود زن او را تزويج كرد ، پس حضرت امام رضا عليه السلام دست خود را به پيشاني زد و فرمود انا للّه و انا اليه راجعون نسبت داديد به پيغمبري از پيغمبران خدا كه اين قدر تهاون بنماز خود داشته كه آنرا ترك كرده و عقب مرغ رفته بعد نسبت فاحشه داديد بعد نسبت قتل ، عرض كرد يا بن رسول الله پس خطيئه داود چه بوده ؟ فرمود ويحك داود گمان كرد كه خداوند خلقي از او اعلم نيافريده پس خداوند دو ملك بسوي او فرستاد كه آمدند جلو محراب داود و عرض كردند دو نفر خصميم كه بعض ما بر بعض ظلم كرده پس حكم كن ميان ما بحق و جور مكن و هدايت كن ما را براه مستوي اين برادر من است كه نود و نه ميش دارد و من يك ميش دارم پس ميگويد كه آن يكي را هم بمن واگذار كه من صاحب صد ميش شوم و بر من غالب شده در خطاب پس تعجيل فرمود داود عليه السلام بر مدعي عليه و فرمود كه ظلم كرده بتو كه سؤال ميكند نعجه تو را كه ضمّ بنعجههاي [ص 126] خود كند و از مدعي سؤال بيّنه نفرمود بر اين مطلب و رو بمدعي عليه نكرد كه بفرمايد تو چه ميگوئي پس اين خطيئه رسم حكم بود نه آنچه شما بسوي آن رفتهايد آيا نميشنوي قول خداي عزوجل را كه ميفرمايد يا داود انا جعلناك خليفة في الارض فاحكم بين الناس بالحق تا آخر آيه . عرض ميكنم همين هم كه فرموده است اين خطيئه رسم حكم بود همين هم خالي از تقيه و مداراة در بيان نيست و منظور اين نيست كه نعوذ بالله خطا در حكم فرموده ، نميبيني كه استدلال ميفرمايد بآيه مباركه انا جعلناك خليفة في الارض فاحكم بين الناس بالحق و اگر داود حكم بظلم و جور ميكرد خليفه خدا نميشد ، نميبيني كه بعد از آنكه حضرت ابرهيم عليه السلام از خداوند سؤال امامت را براي بعض ذريه خود ميكند خداوند ميفرمايد لاينال عهدي الظالمين عهد من بظالمين نميرسد ، پس اگر داود از ظالمين بود خليفه خدا نميشد ، پس اين همان خطيئه رسم حكم است آن هم نه بحسب واقع بلكه بحسب ظاهر شرع نسبت بضعفاي خلق و الا كه حاكم هر گاه خودش علم بواقع داشته باشد از روي صحت ميتواند بعلم خود حكم كند بدون سؤال بيّنه و در شرع اسلام هم اين مطلب جايز است بنا بر قول صحيح ولو اينكه رسم حكم در ظاهر اين است كه از مدعي سؤال بيّنه كنند و از مدعي عليه بشنوند كه چه جواب [ص 127] ميگويد معذلك اگر حاكم علم بواقع داشته باشد ميتواند بدون اينها حكم كند و در شرع آل داود مخصوصا اين حكم بوده است كه گاهي بعلم خود حكم ميفرمودند و چند حديث داريم كه حضرت صاحب الامر صلوات الله عليه همين كه تشريف ميآورد بحكم آل داود حكم ميفرمايد يعني بعلم خود و سؤال بيّنه نميكند ، پس ممكن است كه حضرت داود در اين مقام هم بمقتضاي علم خود حكم فرموده و حق فرموده است و يقينا همين طور هم بوده اما چون متعارف در ميان خلق حكم به بيّنه بوده است از رسم معروف حكم تجاوز فرموده و همين را اگر خداوند نپسنديده باشد ترك اولائي است نه اينكه نعوذ بالله از حق عدول فرموده باشد . و اما آنكه بعد از فاحكم بين الناس بالحق ميفرمايد و لاتتّبع الهوي فيضلّك عن سبيل الله اين هم دليل اين نيست كه آن حضرت متابعت هوي كرده باشد ولي خداوند امر و نهي خود را بايد بفرمايد و ارشاد بكند اعم از اينكه پيشتر بر خلاف آن رفتار شده باشد يا نشده باشد ، آيا نميبيني كه مثلا نهي از شرب مسكر و فواحش ديگر هم ميكند و البته انبيا بري بودهاند ولي بايد بفرمايد كه همه بدانند . خلاصه كه بعد مأمون عرض كرد قصه اوريا چيست ؟ حضرت فرمود كه در ايام داود بنا بر اين بود كه زن همين كه شوهرش ميمرد يا كشته ميشد ديگر [ص 128] تزويج قبول نميكرد ابدا و اول كسي كه خدا بر او مباح فرمود كه تزويج كند زني را كه شوهرش كشته شده حضرت داود بود و همين شد كه بر مردم ناگوار آمد از قتل اوريا و بعض اصحاب از اميرالمؤمنين عليه السلام روايت كردهاند كه فرمود نميآورند مردي را نزد من كه گمان كند كه داود زن اوريا را گرفته مگر اينكه او را دو حد بزنم حدي براي نبوت و حدي براي اسلام و روايت شده است از آن حضرت كه فرمود هر كه حديث كند بحديث داود (ع) آن طور كه قصهگويان روايت ميكنند صد و شصت تازيانه باو خواهم زد .
خلاصه كه انبياء خدا سلام الله عليهم همه معصومند و مطهر و ابدا عصيان از ايشان سر نزده و منتهي اين است كه گفته شود ترك اولائي از ايشان سر زده باشد كه آن هم عدول از حقي است بحقي نه اينكه عدول از حقي بباطلي باشد و اگر بچشم بصيرت بنگري خواهي ديد كه همين هم از حكمتهاي خداست كه اين قسم انبيا و رسل را در آن زمان بر امم فرستاده و آن امم اهليّت بيش از اين نداشتهاند و آيا خداوند نميتوانست پيغمبر خاتم (ص) را كه معصوم كلي است در همان اول خلقت بدنيا بفرستد البته ميتوانست و فرموده است كنت نبيّا و آدم بين الماء و الطين و اگر آمده بود البته ترك اولي هم از او صادر نميشد اما معذلك مصلحت در همان بوده كه كرده [ص 129] است و اعتراض بر او نميتوان كرد چنانكه الآن هم با اينكه همه معتقديم كه حجت معصوم حي و موجود است و در رعايت و حمايت و حفظ نوّاب و امناء خود هم اهمال نميفرمايد چنانكه خود حجة عصر صلوات الله عليه و عجل الله فرجه ميفرمايد انّا غير مهملين لمراعاتكم و لا ناسين لذكركم يعني ما در مراعات شما اهمال نميكنيم و از ياد شما فراموش نميكنيم ، پس يقينا هميشه دست بر سر و دست و دل نواب و حجج منصوبه از جانب خود دارد و فرمودند ان لنا مع كل وليّ اذنا سامعة و عينا ناظرة و لسانا ناطقا يعني براي ما است با هر وليّي از خود گوشهاي شنوا و چشم بينا و زبان گويا ، پس البته در حفظ و حمايتشان غفلت ندارند حتي در موقع لزوم آنها را از خطا و سهو و نسيان هم حفظ ميكنند و دين خدا را ناقص نميگذارند و حجت خدا را بر خلق تمام ميكنند معذلك چون مصلحت مقتضي نبود كه بشخص مقدس خود (ص) ظاهر در ميان خلق باشند اين است كه پرده غيبت را بروي خود كشيده و از وراء حجاب مانند آفتابي كه از پشت سحاب پرتوي بر زمين ميافكند و اثر خود را ميكند بهمين منوال ايشان هم تأثير خود را ميكنند و خلق را بي صاحب نگذاردهاند ولي حيف كه چشمهاي ما ضعيف است و يقين ما كم و گمان ميكنيم كه گوسفند بي شبانيم و باين زمين و آن صحرا [ص 130] ميرويم تا يك مرتبه نعوذ بالله گرگي ما را دريابد و با دندان و دهن خود بدرد ، اما اگر متذكر صاحب خود باشيم و از ياد او نرويم و هميشه متمسك بحبل او باشيم و نظر مرحمت او شامل حال ما باشد بحول و قوه خداوند از شر اين گرگان محفوظ ميمانيم ، و غرض آن است كه خداوند هر وقتي بر حسب مصلحت با بندگان خود رفتار ميكند و هرگز مغلوب خلق نشده و نخواهد شد ، و بهمين قدر در رفع تشابه از متشابهات آيات هم در خصوص اين مسأله اقتصار ميكنيم و لا حول و لا قوة الا بالله العلي العظيم و صلي الله علي محمد و آله الطاهرين و لعنة الله علي اعدائهم اجمعين .
تمت حامدا مصليا مستغفرا في ليلة السابع و العشرين من شهر ذيالحجة سنة خمس و ثلثين و ثلثمأة بعد الالف من الهجرة علي مهاجرها الصلوة و السلام ، و انا العبد المسكين ابن محمدكريم زينالعابدين عفا الله عن جرائمه بحق محمد و آله الطيبين صلوات الله عليهم اجمعين .
[ص 131]