و اما از دليل حكمت اگر چه قدري از اذهان مردم دور است ولي سعي دارم و لا حول و لا قوة الا بالله كه بزبان آساني عرض كنم تا عوام هم بهره ببرند ، پس عرض ميكنم كه خداوند ذاتي است يگانه بي‌همتا كه با احدي از خلق خود مناسبت ندارد و مثل او چيزي نيست و با احدي هم ضديت ندارد زيرا كه اگر مثل خلق بود پس او هم خلق ميشد و اگر ضد ايشان هم بود باز محدود بحد ايشان ميشد مانند سردي كه محدود بگرمي است و تري كه محدود بخشكي است پس باز هر دو در محدوديت شريك ميشدند و هر دو خلق بودند پس خداوند نه مثل خلقش است و نه ضد ايشان و از هيچ جهة شبيه و نظير از براي او نيست و اين است كه محبت ذاتي با احدي از خلق ندارد و عداوت ذاتي با احدي نخواهد داشت و قرابت و بينونتي با احدي ندارد حتي آنكه آل‌محمد صلوات [ص 38] الله عليهم كه اشرف خلق خدايند فرمودند كه ميان ما با خداوند قرابتي نيست و خداوند خطاب به پيغمبر خود ميفرمايد قل ان كان للرحمن ولد فانا اول العابدين يعني اگر براي خداوند فرزندي بود من اول عابدين بودم يعني من از همه كس اولي بودم كه فرزند خدا باشم زيرا كه اول عبادت كنندگانم و حال اينكه من فرزند خدا نيستم و خداوند بر من نازل فرموده است قل هو الله احد الله الصمد لم‌يلد و لم‌يولد و لم‌يكن له كفوا احد پس احدي را قرب و منزلتي و نسبتي با ذات خدا نيست و امر و مشيت پروردگار هم كه اول خلق اوست كه بعد از آنكه نبود ايجاد فرمود لامحاله اختصاصي بچيزي و كسي نخواهد داشت و چيزي سواي آن با آن نبوده كه اختصاص بآن داشته باشد و كيفيتي و وصف خاصي ندارد چنانكه فرمودند لا كيف لفعله كما لا كيف له يعني فعل خدا را كيفيتي نيست همچنان كه خود او را كيفيتي نيست و همين فعل خداست ظهور لاكيفي او كه براي خلق فرموده چنانكه فرموده است و ما امرنا الا واحدة يعني امر ما نيست مگر يكي كه تعلق بخلق هر چه بگيرد بر حسب قابليت آن بروز ميكند مانند آفتاب كه يكي است و نور او يكي است و در هر آئينه بر حسب قابليت او بروز ميكند پس امر خدا و فعل او و قول او و نور او كه همه تعبير از يك چيز است يكي است و معذلك [ص 39] صاحب كمالات بي‌نهايت هم هست زيرا كه ظهور كامل است و ظهور كامل مطلق صاحب كمال مطلق است و همين كه تعلق بقابليتهاي معلومه اشياء ميگيرد بر حسب آنها بروز ميكند پس هر قابليتي كه صافي و لطيف است و بي رنگ و شكل امر خدا را بر حسب خود امر حكايت ميكند و هر قابليتي كه رنگ و شكلي از خود دارد بر حسب خود حكايت ميكند ، مانند آنكه آئينه اگر صافي و لطيف و بي رنگ و شكل شد نور آفتاب را مانند آفتاب حكايت ميكند و اگر كدر شد و رنگ و شكلي از خود دارد بر حسب رنگ خود حكايت ميكند و نور آفتاب را از صرافت اصلي خود مي‌اندازد و تو ميداني كه در اصل نور آفتاب خصوصيتي و قرابتي با بعضي از آئينه‌ها نيست كه بآنها زودتر و بهتر برسد و بينونتي با بعض ندارد كه بآنها دورتر و كمتر برسد مگر همين كه خود آئينه‌ها مختلف هستند و هر يك بر حسب خود حكايت ميكنند و اختلاف آئينه‌ها بجائي ميرسد كه يكي بعينه مثل آفتاب ميدرخشد كه هيچ فرق در ميانه نيست مگر همين كه آفتاب متبوع است و اصل و نور آئينه تابع است و فرع ديگر فرقي در ميان نيست و اين است كه گفته ميشود نور آفتاب بآئينه صافي رسيده و از وحي او خبردار شده و يك آئينه بجائي ميرسد از كدورت و غلظت و كثافت كه از نور آفتاب [ص 40] حكايت نميكند مگر همين قدر كه خود را بنمايد و ديگر از نور اثري بيش از اين نيست مانند قطعه آجري كه در برابر آفتاب افتاده باشد و همين قدر روشن شده كه خود آجر ديده ميشود پس گفته ميشود كه آفتاب را حكايت نكرده و نور و وحي آفتاب بآجر نرسيده زيرا كه آنچه از آجر ديده ميشود نه رنگ آفتاب است نه شكل آفتاب و هيچ شباهت بآن ندارد و تو اگر بخواهي وصف آفتاب و نور او و خبر او و وحي او و دلالت بر او را از آجر دست بياوري ابدا بمطلب نخواهي رسيد و بكلي بر خلاف مراد دلالت خواهد كرد و نه خود او خبري از آفتاب دارد و نه خبري بتو خواهد داد ، مثَل ديگر هر گاه جماعتي حاضر باشند كه بعضي از آنها گوش شنوا دارند و بعضي كرند و در آن محل صدائي بلند شود و فضاي آن محل را پر كند تا داخل ثقبه‌هاي گوش همه بشود پس آنها كه شنوا هستند صوت را ميشنوند و آنها كه كرند ابدا نميشنوند و آنها هم كه شنوا هستند اگر بعضي از آنها طنيني در گوش خود داشته باشند و بعضي سالم باشند البته آنكه مبتلي بطنين گوش است صوت خارج با طنين گوش او مخلوط ميشود و از صرافت خود ميافتد تا بجائي كه همين قدر صدائي ميشنود و نميفهمد كه گوينده چه گفت و يكي قوه سامعه او ضعيف است بطور ضعف ميشنود و يكي قوي است بطور قوت [ص 41] ميشنود ، و همچنين اگر شخصي پديدار شود و شبح او در هوا ظاهر شود و جماعتي كوران باشند و بعضي بينايان ، پس كوران كه ابدا خبردار از آمدن آن شخص نميشوند و بينايان هر يك بر حسب خود ، پس آنكه چشم او سالم است مي‌بيند آن شخص را با همان رنگ و شكل كه دارد و آن كس كه چشم او مرمود است و حمره دارد آن شخص را بر خلاف واقع قرمز مي‌بيند و وصف او را بقرمزي خواهد كرد و آن كس كه احول است او را دو تا مي‌بيند و حال اينكه در واقع يكي است ، و همچنين در هر مدركي و مشعري نسبت بآنچه از شأن اوست كه ادراك كند بهمين منوال خواهد بود و در هر يك اينها خصوصيتي از جانب صوت صائت و شبح ذي شبح نيست و همه اختلافات از مشاعر و مدارك ما است .

حال چون اين امثال حكيمانه را دانستي عرض ميكنم امر خداوند و وحي او باين منوال است و از جانب او اختصاصي نيست و صوت او و نور او همه جا را پر كرده و اين است كه فرمودند لايرٰي فيها نور الا نورك و لايسمع منها صوت الا صوتك ولي قابليات خلق مختلف است و هر يك بر حسب خود حكايت ميكند پس اگر قابليتي پاك و پاكيزه شد و در جميع صفات و اخلاق و اقوال و افعال بر صفت مشيت محبوبه خداوند شد حكايت او را علي ما هي عليه ميكند و اگر اندك اختلاف [ص 42] با آن داشته باشد بهمان اندازه او را تغيير خواهد داد و از صرافت محبوبيت آن در نزد خداوند خواهد انداخت و اگر اختلاف زيادتر شد تغيير و تبديل زيادتر خواهد شد تا جائي كه بكلي از صرافت اوليه بيافتد و بر خلاف اراده و رضاي پروردگار شود و اگر چه حقيقةً تغيير و تبديل ولو اندك باشد امر را از صرافت خود خواهد انداخت ولي يك درجه از آن هست كه از شدت كمي ملحق بعدم خواهد شد چون قطره سركه كه در بحر محيط بريزند اگر چه علماً ميداني كه همين قطره هم بي‌اثر نخواهد بود ولي چون بسيار كم است كأن لم‌يكن شمرده ميشود .

حال چون اين مطلب را دانستي بدان كه اشرف قوابل و اعلي و اعدل آنها قابليت محمد و آل‌محمد است عليهم السلام كه ظهور نور پروردگار را ابدا تغيير نميدهد مگر همين كه خدا خداست و ايشان خلق خدايند و بنده او چنانكه در دعا ميخواني بمقاماتك و علاماتك التي لا تعطيل لها في كل مكان يعرفك بها من عرفك لا فرق بينك و بينها الا انهم عبادك و خلقك يعني قسم ميدهم تو را اي پرورنده بحق مقامات و علاماتت كه همه جا را از وجود خود پر كرده‌اند و بآنها ميشناسد تو را هر كه بشناسد و فرقي ميان تو و آنها نيست مگر همين كه آنها بندگان تو هستند و خلق تو ، و چگونه فرق گذارده ميشود و حال اينكه نور پروردگار [ص 43] از جاي ديگر ديده نشده مگر از رخساره ايشان و بايشان فقط شناخته شده پس چگونه فرق ميتوان گذاشت ؟ و دون درجه ايشان درجه انبياء و مرسلين است باختلاف درجاتي كه دارند و ايشان بحسب صفاي قابليت اگر چه بدرجه آل‌محمد عليهم السلام نرسيده‌اند و نخواهند رسيد اما معذلك اختلافي هم كه در ايشان حاصل شده نوعاً مثل اختلاف از قطره سركه است كه در بحر محيط ريخته باشند كه ابدا تغيير طعم و رايحه از آن فهميده نميشود و بآن درجه نيست كه امر خدا را تغيير داده نهي كند و رضاي خدا را برگردانيده سخط كند بلكه منتهي تغيير همين قدر است كه طاعت بالاتري را بطاعت پست‌تري بدل كند و ترك اولائي از او سر زند و الا بدرجه عصيان برسد يا بكلي سهو و خطا و نسيان عارض او شود چنين نيست زيرا كه ايشان كه بعد از آل‌محمد (ص) اقرب انوارند بنور پروردگار ، اگر بنا شد از اين قبيل صفات در ايشان ديده شود بايد همه اين صفات را حمل بر خداوند كنيم پس بايد خدا هم سهو كند و نسيان عارض او شود و خطا كند و معصيت نمايد و معصيت كه را بكند و آيا آمر و ناهي سواي خداوند هست كه خداوند معصيت او را بكند ؟ و اگر بگوئي در خدا چنين است زيرا كه ملك ملك اوست و امر امر او و ديگري آمر و ناهي نيست كه خداوند معصيت او را بكند [ص 44] اما در انبياء چنين نيست زيرا كه همه بندگان خدايند و خداست آمر و ناهي عرض ميكنم صحيح است و خداست آمر و ناهي و احدي شريك او نيست اما خداوند امر و نهي را در ذات خود نفرموده زيرا كه امر و نهي متعلق بامثال و اضداد است و جائي كه مثل و ضدي نيست امر و نهي آنجا چه ميكند ، اما بعد از آن كه خداوند مبادي علل را كه آل‌محمدند عليهم السلام و انبياء خدا علي نبينا و آله و عليهم السلام ايجاد فرمود و بسبب ايشان و وساطت ايشان ساير خلق را در جاي خود آنها ايجاد فرمود و امثال و اقران و اضداد و انداد پيدا شدند آن وقت بر زبان انبياء بناي امر و نهي گذارد يعني چون ايشان اعدل و اكمل اجزاء ملك بودند و قلب و قطب همه عالم بودند و اشبه خلايق بمشيت پروردگار و محبوبتر ايشان در نزد خداوند پس هر چه با ايشان و با فطرت و سليقه ايشان موافق بود محبوب خدا شد و بآن بر زبان ايشان امر فرمود و هر چه با ايشان و با فطرت و سليقه ايشان مخالف بود مبغوض خداوند شد و از آن بر زبان ايشان نهي فرمود و اين است معني فرمايش ايشان كه فرمودند ان الله ادّب نبيه فاحسن ادبه حتي انزل عليه انك لعلي خلق عظيم ثم فوّض اليه امر دينه و مكرر در اخبار فرموده‌اند كه خداوند امر دين را بايشان تفويض فرموده كه حلال ميكنند هر چه بخواهند و حرام ميكنند [ص 45] هر چه بخواهند و امام عليه السلام در حديث شريف ميفرمايد كه خداوند امر دين را بخاتم صلي الله عليه و آله تفويض فرموده و اين است كه در كتاب خود ميفرمايد احكم بما اراك الله حكم كن بآنچه خداوند بتو نمايانيده است ، و همه منظور همين است كه خداوند ايشان را ميزان خير و شر قرار داده كه هر چه با ايشان موافق است خير است و هر چه با ايشان مخالف است شر است ، و اين است كه فرمودند نحن اصل كل خير و من فروعنا كل بر و در زيارت ميخواني ان ذكر الخير كنتم اصله و فرعه و معدنه و مأواه و منتهاه يعني اي سادات و موالي من اگر ذكر خير شود شمائيد اصل آن و فرع آن و معدن آن و مأواي آن و منتهاي آن ، پس نيكي آن است كه ايشان به‌پسندند و بدي آن است كه ايشان نپسندند و خدا اين طور خواسته و ايشانند ميزان خير و شر ، و اين است كه فرمود و السماء رفعها و وضع الميزان يعني پيغمبر (ص) را بالا برده و ميزان كه امام باشد در ميان گذارده يا بگو آل‌محمد (ع) را بالا برده زيرا كه در صفت امام هم در حديث طارق بن شهاب فرمود الامام هو السماء الظليلة امام آسمان سايه‌انداز است ، پس خاتم و ائمه سلام الله عليهم را بالا برده و ميزان را كه انبياء خدا باشند در ميان گذارده پس خود ايشان ميزان خير و شرند و صواب و خطا و طاعت و عصيان ، پس چگونه [ص 46] از كسي كه خداوند او را ميزان طاعت و معصيت فرموده معصيت سر ميزند و اگر سر ميزد ميزان نميشد ، و نه اين است كه در اين شركي باشد زيرا كه خدا ايشان را اين طور خلقت فرموده بر حسب قابليتشان و از دست خدا هم هرگز بيرون نميروند و بر خلاف مشيت او هم حكمي نميفرمايند و خداوند ميفرمايد و ماتشاؤن الا ان يشاء الله شما نميخواهيد مگر اينكه خدا بخواهد ، و فرموده است اولئك كتب في قلوبهم الايمان و ايّدهم بروح منه پس همه بتأييد خداست و حضرت صادق عليه السلام ميفرمايد خداي عزوجل ما را بخود وانگذارده و اگر ما را بخود واگذارد مثل بعض مردم خواهيم بود و لكن ما كساني هستيم كه خداي عزوجل فرموده ادعوني استجب لكم پس دعا و مسألت از ايشان است و استجابت از خدا و ابدا شريك خدا نيستند و خدا ايشان را اين طور ساخته چنانكه ميفرمايد و اصطنعتك لنفسي و آيا اگر تو ترازوئي ساختي در كمال اعتدال آن وقت اوزان را با آن تميز دادي و كم و زياد را معين كردي آيا ترازو شريك تو است در تعيين اوزان ؟ نه والله كه ترازو از خود وجود نداشت و تو اول آنرا باعتدال ساختي و بعد گرفتي و دست بالا آوردي و كم و زياد را تو معين كردي و اگر ترازو را بياندازي و دست نگيري ابدا تعيين وزني از آن نميشود و خورده خورده هم فاسد [ص 47] و خراب ميشود و چنين است امر ايشان ، پس ايشان ميزان خير و شرّند و صواب و خطا و فطرت مستقيمه ايشان غير از نيكي و صحت و استقامت و تذكر نمي‌پسندد با وجود قدرتي كه بر عصيان دارند و پيغمبر خدا صلي الله عليه و آله در دعا عرض ميكند غير ضنين بنفسي فيما يرضيك عني اذ به قد رضيتني يعني بخيل نيستم بنفس خود در آنچه تو را از من راضي ميكند زيرا كه تو بآن مرا پسنديدهٔ يا مرا بآن راضي كردهٔ كه رضّيتني را از باب تفعيل بگيريم يعني تو مرا طوري خلقت كردهٔ كه خوب را بپسندم و راضي بآن باشم و بد را نپسندم و بآن سخط داشته باشم ، پس وقتي كه خداوند ايشان را اين طور خلقت فرموده بر حسب قابليات شريفه ايشان پس چگونه راضي بمعصيت ميشوند يا از خدا فراموش ميكنند و سهو و نسيان عارض ايشان ميشود و شخص پيغمبر صلي الله عليه و آله ذكر خداست چنانكه ذكرا رسولا فرموده است و اهل بيت او و انبياء خدا سلام الله عليهم كه اقرب خلقند بايشان اهل ذكرند كه فرمود فاسألوا اهل الذكر ان كنتم لاتعلمون .

خلاصه كه اين بيانات را نهايتي نيست و كتب مشايخ ما اعلي الله مقامهم پر است از آنها ، پس انبياء خدا تا باين درجه نرسند كه صوت خدا را موافق واقع بشنوند و نور خدا را موافق حقيقت به‌بينند بمقام انا بشر مثلكم يوحي اليّ انما الهكم اله واحد [ص 48] نميرسند و نبوت بر ايشان صدق نميكند و موانع اين مقام براي هر كه بآنجا نرسيده همين معاصي است و سيئات و سهو و خطا و نسيان و غفلت كه همه از صفات طبيعتي است كه بر خلاف كينونت الهي است و السلام .

فصل - در ذكر بعضي آيات است كه بعضي از علما بآنها استدلال بر عصمت انبياء نموده‌اند و اگر چه اغلب آنها بدلالات التزامي است و صراحتي ندارد ولي هر چه هست حق است و صحيح و اصرح از آنها هم ادله هست كه بعد ان شاء الله ذكر ميكنيم ، از جمله اينكه شك نيست كه مكلفين مأمورند بمتابعت انبياء و اوصياء و خداوند فرموده است ما آتاكم الرسول فخذوه و ما نهاكم عنه فانتهوا يعني آنچه رسول براي شما آورد بگيريد و آنچه نهي فرمود منتهي شويد ، و فرموده است فآمنوا بالله و رسوله النبي الامّي الذي يؤمن بالله و كلماته و اتّبعوه لعلّكم تهتدون يعني ايمان بياوريد بخدا و رسول او كه نبي امي است و ايمان بخدا و كلمات او آورده و متابعت بكنيد او را شايد هدايت بيابيد ، و لعل در كلام خدا براي وجوب است يعني البته هدايت مي‌يابيد چنانكه در اخبار فرموده‌اند ، و از اين قبيل آيات در متابعت انبياء بسيار است و فرموده است ان اولي الناس بابرهيم للّذين اتّبعوه يعني اولاي مردم بابرهيم كسانيند كه متابعت او را كردند . [ص 49] و دليل بر متابعت اوصياء و ائمه نيز بسيار است و خداوند ميفرمايد اطيعوا الله و اطيعوا الرسول و اولي الامر منكم و مراد از اولي الامر آل‌محمدند (ص) و ساير اوصياء ، و نيز فرموده است فالذين آمنوا به و عزّروه و نصروه و اتّبعوا النور الذي انزل معه كه مراد از نور در باطن حضرت امير است عليه السلام ، و بدانكه آنچه منقول از سايرين است يكي دو آيه بيش نيست و باقي را ما بمناسبت ذكر كرده‌ايم .

خلاصه كه بدون شبهه خداوند امر بمتابعت انبياء و اوصيا فرموده و اگر جايز باشد كه كفر نعوذ بالله يا گناه صغيره و كبيره از ايشان سر زند اتّباع ايشان در اين افعال كه خداوند حرام فرموده لازمه‌اش جمع ميان حرام و واجب است زيرا كه متابعت نبي واجب است و وقتي كه معصيت كرد متابعت او در عصيان حرام است پس جمع ضدّين ميشود و آن جايز نيست . و نيز اگر جايز باشد كه از ايشان گناه سر زند هرائينه حزب شيطان خواهند بود بجهة اينكه بر مراد شيطان رفته‌اند و خداوند درباره حزب شيطان فرموده كه حزب الشيطان هم الخاسرون يعني حزب شيطان زيان‌كارانند و بديهي است كه انبياء (ع) حزب الله هستند و درباره ايشان خداوند حزب الله هم المفلحون فرموده يعني حزب خداوند رستگارانند پس چگونه متابعت شيطان ميكنند كه زيان‌كار شوند . [ص 50] و نيز اگر چنانچه از ايشان گناه يا كفر سر زند البته فاسق ميشوند زيرا كه فسق آن است كه شخص از طاعت بيرون رود و همين كه فاسق شدند شهادتشان ديگر قبول نميشود چنانكه خداوند درباره فسّاق فرموده و لاتقبلوا لهم شهادة ابدا و اولئك هم الفاسقون يعني شهادتشان را هرگز قبول نكنيد و اين جماعت فاسقند ، و واجب نيست كه انسان قول فاسق را بپذيرد زيرا كه خداوند فرموده ان جاءكم فاسق بنبأ فتبيّنوا اگر فاسقي براي شما خبر آورد صدق و كذب آن را تفحص كنيد ، و بديهي و اجماعي است كه نسبت فسق بانبياء نميتوان داد و بدون تأمل بايد قول ايشان را پذيرفت و الا فايدهٔ از براي بعثت و رسالت ايشان نخواهد بود . و نيز اگر جايز باشد كه كفر يا گناهي از ايشان سر زند واجب ميشود انكار بر ايشان بجهة اينكه نهي از منكر واجب است و انكار آن واجب و اين مستلزم ذمّ و اذيت ايشان است و قطعاً اذيت انبياء خدا حرام است و موجب لعنت خداوند است چنانكه فرمود ان الذين يؤذون الله و رسوله لعنهم الله في الدنيا و الآخرة يعني كساني كه اذيت ميكنند خدا و رسول را لعنت ميكند بر ايشان خداوند در دنيا و آخرت ، و اگر واجب نباشد انكار بر ايشان با وجود گناه پس لازم مي‌آيد كه انكار منكر و نهي از آن با وجود قدرت بر آن واجب نباشد و اين بالاتفاق باطل است . [ص 51] و نيز اگر كفر و ذنبي از ايشان سر زند بايد كه عذاب ايشان نسبت بساير خلق مضاعف باشد بجهة اينكه هر كه اشرف است البته قباحت صدور گناه از او بيشتر است همچنانكه خداوند درباره زنهاي پيغمبر (ص) فرموده است يا نساء النبي من يأت منكنّ بفاحشة مبيّنة يضاعف لها العذاب ضعفين يعني اي زنان پيغمبر هر كه از شما فاحشه مبيّنه از او سر زند عذاب او دوچندان ميشود يكي بجهة آن گناه كه كرده و يكي بجهة هتك حرمت شرف پيغمبر صلي الله عليه و آله و دوري كردن از او و همچنانكه خداوند مضاعف فرموده است عقوبت احرار را بجهت شرف ايشان بر بندگان زيرا كه حد مملوك نصف حد حرّ است و خداوند ميفرمايد فعليهنّ نصف ما علي المحصنات من العذاب يعني بر كنيزان نصف عذاب محصنات از احرار است پس بنا بر اين اگر بنا باشد انبياء و اوصياء معصيت خدا را بكنند بايد عذاب ايشان اشدّ از عذاب ساير خلق باشد و حال اينكه اين بالاتفاق باطل است بلكه خداوند بواسطه وجود نبي عذاب را از امت هم برميدارد چه جاي اينكه خود او را بأشدّ عذاب مبتلا كند و فرموده است خطاب بخاتم انبياء صلي الله عليه و آله و ماكان الله ليعذّبهم و انت فيهم و ماكان الله معذّبهم و هم يستغفرون خداوند عذاب‌كننده امت نيست مادام كه تو در ميان ايشاني و عذاب‌كننده [ص 52] ايشان نيست مادام كه استغفار ميكنند ، پس وجود رسول خدا امان از عذاب براي ديگران است و معقول نيست كه خود او معذّب باشد . و نيز اگر كفر يا ذنبي از ايشان سر زند بمقام نبوت و امامت نميرسند بجهة اينكه همين كه گناه از ايشان سر زد ظالم خواهند بود ولو اينكه بنفس خود ظلم كرده باشند چنانكه خداوند فرموده و ماظلمونا و لكن كانوا انفسهم يظلمون يعني بما ظلم نكردند ولي بخود ظلم كردند ، و فرموده است و منهم ظالم لنفسه بعضي از ايشان ظلم‌كننده بنفس خود هستند ، و همين كه ظالم شدند البته بعهد نبوت و امامت نميرسند بجهة اينكه رتبه نبوت در اعلي علّيين است و ظلم در اسفل سافلين و خداوند بحضرت ابرهيم علي نبينا و آله و عليه السلام فرمود اني جاعلك للناس اماما من تو را براي مردم امام قرار ميدهم پس حضرت ابرهيم اين مقام را عظيم شمرد و براي ذريه خود هم سؤال كرد و عرض كرد و من ذرّيتي يعني بعضي از ذريه مرا هم امام قرار بده و براي همه سؤال نكرد زيرا كه ميدانست كه بعضي از ايشان كافر ميشوند و مستحق امامت نيستند و لكن براي مؤمنين از ايشان سؤال كرد پس خداوند جواب داد كه هر كه از او گناهي سر بزند و اگر چه صغيره باشد ولو يك مرتبه باشد اسم ظالم بر او صدق ميكند و اگر چه مؤمن باشد و ظالم از مقام امامت دور است بجهة اينكه آن عهد [ص 53] خداست كه حق است و ميثاق اوست كه صدق است يعني در همه مواطن با خداوند بصدق راه رود و در جميع احوال مطيع او باشد و اشاره بهمه اينها فرمود كه لاينال عهدي الظالمين عهد من بظالمين نميرسد و هر كه معصيت از او سر بزند ظالم است ولو در عمر يك مرتبه باشد بجهة اينكه در علم اصول ثابت و محقق شده كه صدق مشتق در حقيقت مشروط ببقاء مبدء نيست كه مثلا هميشه مشغول بظلم باشد تا ظالم بر او صدق كند بلكه بيك بار هم در حقيقت كافي است ولو اينكه در ظاهر همين كه مبدء نباشد مشتق استعمال نشود ، خلاصه پس اگر ظالم امام نشود البته پيغمبر هم نميشود زيرا كه اول بايد امام شود و بعد از آن پيغمبر و اگر امام نشد بطريق اولي پيغمبر نميشود . خلاصه كه از اين قبيل ادله و آيات بسيار است و شايد بعضي از آنها صريح‌تر از بعض اينها هم باشد و ما نيز فصل ديگر عنوان ميكنيم و بعض آيات را تذكره مينمائيم و لا قوة الا بالله و التوفيق و الهداية من الله .

فصل - اولا بدانكه كفر و شرك و معصيت همه بسبب شيطان در انسان سرايت ميكند و شبهه در اين نيست و خداوند ميفرمايد و لاتتّبعوا خطوات الشيطان انه لكم عدو مبين انما يأمركم بالسوء و الفحشاء و ان تقولوا علي الله ما لاتعلمون يعني متابعت گامهاي شيطان و پيروي او را نكنيد كه او دشمن شما است علانيه اين است و جز [ص 54] اين نيست كه امر ميكند شما را ببدي كه شامل هر معصيتي است و امر ميكند بفاحشه و اينكه بر خدا به‌بنديد آنچه نميدانيد ، بلكه سهو و نسيان و خطا هم از غلبه شيطان است و خداوند ميفرمايد فأنساه الشيطان ذكر ربه و فرموده است و ماانسانيه الا الشيطان ان اذكره و همچنين در دعاي كثير السهو همين كه داخل بيت الخلا ميشود ميخواند بسم الله و بالله اعوذ بالله من الرجس النجس الخبيث المخبث الشيطان الرجيم و شبهه در اين مطلب نيست و سخن در اين است كه آيا شيطان بر انبياء خدا غالب ميشود كه ايشان را بمعصيت يا سهو و نسيان وادارد يا خير ، و در كتاب خداوند بعض متشابهات از قبيل آياتي كه درباره حضرت آدم (ع) نازل شده است هست كه بيان آنها در باب بعد ان شاء الله خواهد آمد و در اين مقام ما از محكمات كتاب استدلال ميكنيم كه شيطان بر انبياء خدا غالب نميشود .

پس بدانكه خداوند ميفرمايد از قول شيطان ربّ بما اغويتني لازيّننّ لهم في الارض و لاغوينّهم اجمعين الا عبادك منهم المخلصين و نيز از قول او ميفرمايد فبعزّتك لاغوينّهم اجمعين الا عبادك منهم المخلصين پس خود شيطان اقرار كرده است كه قادر بر اغواء مخلصين نيست و خداوند نيز ميفرمايد ان عبادي ليس لك عليهم سلطان الا من اتّبعك من الغاوين و فرموده است ان عبادي [ص 55] ليس لك عليهم سلطان و كفي بربك وكيلا يعني بدرستيكه بندگان من تو مسلط بر ايشان نيستي مگر هر كه متابعت تو را كند از غاوين و در آيه ديگر و كفايت ميكند بپرورنده تو كه وكيل باشد بر بندگان خود ، پس شيطان را دسترسي بمخلصين نيست و انبياء خدا سلام الله عليهم همه از مخلصين هستند چنانكه خداوند ميفرمايد قل أتحاجّوننا في الله و هو ربنا و ربكم و لنا اعمالنا و لكم اعمالكم و نحن له مخلصون يعني بگو اي پيغمبر بايشان كه آيا محاجّه با ما كنيد در خدا و حال اينكه او پرورنده ما و شما است و براي ما است اعمال ما و براي شما است اعمال شما و ما براي او مخلص هستيم ، و درباره حضرت يوسف فرموده است كذلك لنصرف عنه السوء و الفحشاء انه من عبادنا المخلصين همچنين كرديم تا اينكه صرف كنيم از او بدي و فحشاء را بدرستي كه او از بندگان مخلص ما است ، و درباره حضرت موسي عليه السلام فرموده است و اذكر في الكتاب موسي انه كان مخلصا و كان رسولا نبيا ياد بكن در كتاب موسي را كه او مخلص بود و رسول نبي بود ، و درباره حضرت ابرهيم و بعض ذريه او (ع) ميفرمايد و اذكر عبادنا ابرهيم و اسحق و يعقوب اولي الايدي و الابصار انا اخلصناهم بخالصة ذكري الدار و انهم عندنا لمن المصطفين الاخيار و اذكر اسمعيل و اليسع [ص 56] و ذا الكفل كل من الاخيار ياد بكن بندگان ما ابرهيم و اسحق و يعقوب را كه صاحبان دستها و چشمها بودند و قوت در طاعت و بصيرت در دين داشتند بدرستي كه ما خالص كرديم ايشان را بخالصه ذكر دار آخرت و ايشان در نزد ما از مصطفين اخيارند و ياد كن اسمعيل و يسع و ذاالكفل را كه همه از اخيار بودند ، و مشتبه نشود امر از دو سه آيه قبل از اين كه ميفرمايد و اذكر عبدنا ايوب اذ نادي ربه اني مسّني الشيطان بنصب و عذاب يعني ياد بكن بنده ما ايوب را وقتي كه ندا كرد پرورنده خود را كه شيطان مسّ من نموده بتعب و عذاب ، پس بگوئي كه غرض تو آن است كه انبيا مخلصند و شيطان سلطنتي بر مخلصين ندارد و حال اينكه اين آيه صريح است كه شيطان مس ايوب را نموده ، زيرا كه در حديث وارد شده است كه شيطان بر عقل او مسلط نشده بود ولي مسّ ظاهر بدن او را كرده بود كه او را مبتلا ببلاها نموده بود و حضرت صادق عليه السلام فرمود كه هفت سال مرض او طول كشيد ، پس مراد از مسّ شيطان مرض ظاهري او بوده و مانعي از آن نيست و همه بلاها كه از ساير مردم هم بانبيا ميرسيد از شر شيطان بود ولي بنفوس مقدسه ايشان مسلط نميشود . و نيز در خطاب به پيغمبر صلي الله عليه و آله ميفرمايد انا انزلنا اليك الكتاب بالحق فاعبد الله مخلصا له الدين الا للّه الدين الخالص [ص 57] و نيز ميفرمايد قل اني امرت ان اعبد الله مخلصا له الدين و امرت لان اكون اول المسلمين و ميفرمايد قل الله اعبد مخلصا له ديني فاعبدوا ما شئتم من دونه كه همه امر خداوند است باينكه در عبادت او خالص باشد و خلوص او بدرجه‌ايست كه فرموده است انما يريد الله ليذهب عنكم الرجس اهل البيت و يطهّركم تطهيرا اين است و جز اين نيست كه خداوند ميخواهد كه رجس و شك را از شما اهل بيت ببرد و شما را پاك و پاكيزه كند ، و نه اين است كه رجسي موجود بود كه ميخواهد ببرد بلكه از ابتداي خلقت پاك و پاكيزه بوده‌اند و بلفظ مضارع كه فرموده است بجهة اين است كه دلالت بر دوام و ثبات و استقرار بكند كه هميشه خداوند اين اراده را داشته و خواهد داشت چنانكه در فارسي هم معروف است كه سؤال ميكني از حال يا كسب كسي و ميگوئي چه ميكني و مقصود تو اين نيست كه بعد از اين چه ميكني بلكه مقصود تو اين است كه حال يا كسب مستمر تو چيست و چنين است امر در آيه مباركه و مراد دوام و استمرار اين اراده است از بدو خلقت ايشان تا ابد . خلاصه پس شيطان را بعباد مخلصين خداوند دسترسي نيست و وقتي كه دسترسي نداشته باشد از هر گناه و خطا و سهو و نسيان و هر قبيحي ايمن خواهند بود .

و نيز از آياتي كه دلالت بر اين معني ميكند آياتي است كه در [ص 58] شهادت ايشان نازل شده كه ميفرمايد فكيف اذا جئنا من كل امة بشهيد و جئنا بك علي هؤلاء شهيدا يعني چگونه است هر گاه آورديم از هر امتي شهيدي و تو را بر آن شهداء شهيد آورديم ، و بديهي است كه در هر امتي اعلي و اولاي بمقام شهادت از نبي آن امت نيست و خداوند ميفرمايد ليكون الرسول شهيدا عليكم و تكونوا شهداء علي الناس و شهيد البته بايد عادل باشد و معصيت‌كار عادل نيست و شهادت او قبول نميشود و خداوند ميفرمايد و لاتقبلوا لهم شهادة ابدا و اولئك هم الفاسقون و حضرت صادق عليه السلام ميفرمايد كه نيستند شهداء بر مردم مگر رسل و ائمه دون ساير امت بجهة اينكه جايز نيست كه خداوند شاهد بگيرد ايشان را و حال اينكه در ميان ايشان كسي است كه جايز نيست شهادت او در دنيا بر آخرت خودش چه جاي ساير خلق ، و نيز كسي كه سهو و نسيان و خطا دارد قابل رتبه شهادت در قيامت نيست و خداوند ميفرمايد و لايملك الذين يدعون من دونه الشفاعة الا من شهد بالحق و هم يعلمون و بديهي است كه ساهي و ناسي و خاطي در آن حال علم ندارند و اگر چه در دنيا در شهادات ظاهريه در مرافعات باين درجه‌ها سخت نباشد اما معذلك كسي كه عدالت ظاهريه او و تحرّز او از فسق معلوم نباشد شهادت او مسموع نيست و كسي كه فراموش‌كار باشد نميتواند شهادت بدهد [ص 59] و معذلك عرصه اعراض هم هست و دخلي بامور واقعيه حقيقيه ندارد اما در قيامت باين منوال نيست و كسي كه از روي علم شهادت ندهد مضلّ است و خداوند او را شاهد بر خلق نميگيرد و خود او ميفرمايد مااشهدتهم خلق السموات و الارض و لا خلق انفسهم و ماكنت متّخذ المضلّين عضدا يعني من ايشان را شاهد بر خلق آسمانها و زمين نكردم و گمراه‌كنندگان را عضد خود نگرفته‌ام ، پس اعضاد و اشهاد خداوند بايد علمشان بي شائبه خطا باشد كه كسي نتواند ايشان را تكذيب كند و كسي كه در كلام خود و عمل خود كه راجع بنفس خود اوست سهو و نسيان و خطا داشته باشد البته نسبت بساير خلق بطريق اولي نسيان و خطا خواهد داشت پس چگونه ميشود كه خداوند كسي را كه معصيت‌كار است و ساهي و ناسي است شاهد بر خلق خود بگيرد و بمقتضاي شهادت او درباره ايشان حكم كند پس درباره كسي شهادت بكفر و فسق بدروغ يا سهو و نسيان بدهد و خداوند بمقتضاي شهادت او او را عذاب كند و حال اينكه در واقع مؤمن باشد يا بر عكس درباره كافري شهادت بايمان بدهد و خداوند او را منعّم فرمايد همه اينها خطا است و چنين شاهدي خداوند نخواهد گرفت و خود او ميفرمايد قل اعملوا فسيري الله عملكم و رسوله و المؤمنون و درجات اول ايمان مخصوص بائمه و بعد از ايشان [ص 60] بانبياء خداست و خداوند خطاب بخلق ميفرمايد كه عمل كنيد كه زود باشد كه به‌بيند خداوند عمل شما را و رسول او و مؤمنون به‌بينند ، و از ساهي و ناسي و خاطي رؤيت اعمال خلايق بطور صواب برنميآيد و اگر ديد و فراموش كرد ديدن او مثمر ثمري نخواهد بود . خلاصه پس لازمه مقام شهادت هم عصمت است و هم‌چنين مقام شفاعت هم كه لازمه شهادت است و انبياء شهداء دنيايند و شفعاء آخرت همين طور است و آيه مباركه را ملاحظه نمودي كه ميفرمايد و لايملك الذين يدعون من دونه الشفاعة الا من شهد بالحق و هم يعلمون و بديهي است كه كسي كه خود او معصيت‌كار است و ساهي و خاطي ، شفيع مطلق نميشود و خود او محتاج بشفيع ديگر است كه از جرائم اعمال خود او بگذرند و اگر چه در حقيقت ميگوئيم كه همه خلق محتاج بشفاعت محمد و آل‌محمد عليهم السلام هستند ولي شفاعت ايشان نسبت بانبياء نه مثل شفاعتي است كه شامل عامه خلق ميشود بلكه حقيقتش همان عصمتي است كه از فضل عصمت آل‌محمد عليهم السلام در انبيا بروز كرده كه بهمان واسطه در دنيا معصيت نميكنند و سهو و نسيان عارضشان نميشود و تعبير از همين مطلب گاه آورده ميشود باينكه امثال ايشان محتاج بشفاعت نيستند و اين است كه خداوند ميفرمايد ما علي المحسنين من سبيل يعني بر نيكوكاران راه بحث [ص 61] و ايرادي نيست و مستحق عذاب نيستند ، و رسول خدا صلي الله عليه و آله ميفرمايد انما شفاعتي لاهل الكبائر من امتي و اما المحسنون فما عليهم من سبيل كه اشاره بهمين آيه مباركه است كه ميفرمايد شفاعت من براي اهل معصيتهاي كبيره است از امت من و اما نيكوكاران ايرادي بر ايشان نيست . خلاصه كه كسي كه بايد شفيع ديگران شود البته بايد خود او در نزد خداوند روسفيد و مقرّب باشد و معصيت‌كار البته از دار قرب خداوند دور است ، پس انبيا كه شفيع امت خود ميشوند بايد خودشان معصوم باشند .

و نيز از جمله آيات اينكه خداوند از قول زكريا نقل ميفرمايد فهب لي من لدنك وليّا يرثني و يرث من آل يعقوب و اجعله رب رضيّا پس طلب فرزندي ميكند كه وارث او باشد و وارث آل يعقوب و پسنديده خدا باشد و البته وارث آل يعقوب وارث حضرت اسحق و حضرت ابرهيم و نوح و آدم (ع) و ساير انبيا كه در ميانه بوده‌اند و ساير انبياء بني‌اسرائيل كه بعد از يعقوب اسرائيل الله بوده‌اند همه خواهد بود و البته ميراث انبيا درهم و دينار نبوده بلكه علوم و اخلاق و مقامات و صفات مرضيّه ايشان بوده است و فرمودند العلماء ورثة الانبياء لان الانبياء لم‌يورثوا درهما و لا دينارا و انما اورثوا احاديث من احاديثهم پس ميراث انبياء احاديث و اخباري است كه از جانب خداوند [ص 62] آورده‌اند كه من‌جمله همين حديث عصمت ايشان است و اين است كه بعد از آنكه خداوند دعاي زكريا را مستجاب فرمود و يحيي را باو داد ميفرمايد يا يحيي خذ الكتاب بقوة و آتيناه الحكم صبيّا و حنانا من لدنّا و زكوة و كان تقيّا و برّا بوالديه و لم‌يكن جبّارا عصيّا و سلام عليه يوم ولد و يوم يموت و يوم يبعث حيّا نميدانم موردين مرادشان از عصمتي كه نفي ميكنند چيست غير از آنچه بيان فرموده ، خلاصه بعد از آن كه معلوم شد كه اين فرزند بايد وارث انبيا عليهم السلام تا آدم باشد ميفرمايد كه اي يحيي كتاب را بقوت بگير يعني با كمال جد و اجتهاد بآن عمل كن و فتور در آن نداشته باش چنانكه ميفرمايد در صفت ملائكه يسبّحون الليل و النهار لايفترون تسبيح ميكنند در روز و شب و سستي نميكنند ، و حضرت يحيي (ع) در عملش چنين بود مثل ساير انبيا كه وارث آنها بود و حكم را باو داديم در حالي كه صبي بود ، و معلوم است كه اگر انبياء خدا در حال صبا و صغر صاحب عصمت نبودند متحمل حكم خداوند نميشدند ، و فرمود كه صاحب محبت و شفقت بود از نزد ما و پاك و پاكيزه بود و مهربان بود بپدر و مادر خود و جبّارِ معصيت‌كار نبود و سلام بر او روزي كه تولد كرد و روزي كه ميميرد و روزي كه زنده ميشود و مبعوث ميشود ، و همين سلام خدا بر او سلامتي بوده است [ص 63] از هر عيبي و نقصي و عصياني و نسياني و آنچه از اين قبيل از علل و امراض فرض كرده شود ، و در سوره آل‌عمران ميفرمايد هنالك دعا زكريا ربه قال رب هب لي من لدنك ذرية طيبة انك سميع الدعاء تا اينكه ميفرمايد ان الله يبشّرك بيحيي مصدّقا بكلمة من الله و سيّدا و حصورا و نبيّا من الصالحين و اگر الفاظ را بمعاني حقيقيه معني كني خواهي دانست كه همه دليل عصمت است ، آيا نميداني كه طيب و طهارت وقتي بطور حقيقت صدق ميكند كه از جميع ارجاس و انجاس مبرّٰي و منزّه باشد و حصور يعني كسي كه خود را محصور كرده بر رضاي خدا و از جميع شهوات منع كرده و صالح وقتي است كه ديگر فساد در او راه‌بر نباشد و همه اينها دليل عصمت است و بيزاري از معصيت و سهو و نسيان و خطا و زلل ، و نيز در سوره مباركه مريم درباره عيسي عليه السلام ميفرمايد فاشارت اليه قالوا كيف نكلّم من كان في المهد صبيّا قال اني عبدالله آتاني الكتاب و جعلني نبيّا و جعلني مباركا اينما كنت و اوصاني بالصلوة و الزكوة ما دمت حيّا و برّا بوالدتي و لم‌يجعلني جبّارا شقيّا و السلام عليّ يوم ولدت و يوم اموت و يوم ابعث حيّا يعني مريم عليها السلام اشاره نمود بحضرت عيسي كه از خود او بپرسيد گفتند چگونه تكلم كنيم با صبيي كه در گهواره است پس خود حضرت بتكلم درآمد [ص 64] و فرمود من بنده خدايم كه كتاب بر من فرستاده و مرا نبي قرار داده ، و اين مقام بندگي بندگي اختصاصي است كه همه كس باين مقام نميرسد و اين از آن قبيل است كه ميفرمايد و اذكر عبادنا ابرهيم و اسحق و ميفرمايد تبارك الذي نزّل الفرقان علي عبده ليكون للعالمين نذيرا و بنده معصيت‌كار ادعاي آزادي دارد و ربقه بندگي را از گردن خود دور كرده است و اگر چه عبد است اما عبد آبقي است و اين است كه فرمود و مرا مبارك قرار داد هر جا باشم ، و بديهي است كه عاصي مستحق رحمت و بركت نيست ، نمي‌بيني كه قوم صالح بسبب عقر ناقه چگونه مستحق عذاب شدند و قوم لوط بسبب آن عمل قبيح چگونه شهرهاي ايشان سرنگون شد و هلاك شدند و قوم شعيب بسبب بخس مكيال چگونه مبتلا بعذاب شدند و بطور كليت فرموده است و اذا اردنا ان نهلك قرية امرنا مترفيها ففسقوا فيها فحق عليها القول فدمّرناها تدميرا و كم اهلكنا من القرون من بعد نوح و كفي بربك بذنوب عباده خبيرا بصيرا يعني هر گاه اراده كنيم كه قريهٔ را هلاك كنيم بسيار ميكنيم اغنياء آن قريه را پس فسق ميكنند در آن قريه پس مستحق عذاب ميشوند پس هلاك ميكنيم آنها را هلاك كردني و چه بسيار كه هلاك كرديم از اهل قرنهاي بعد از نوح و كفايت ميكند بپرورنده تو كه دانا و بينا باشد بگناهان [ص 65] بندگان خود ، پس گناه كليةً باعث زوال رحمت و بركت است و هر چه عقل و علم زيادتر باشد در عمل‌كننده عقوبت او هم بيشتر است چنانكه در فصل سابق دانستي و اگر انبياء خدا معصيت‌كار باشند محل نزول رحمت و بركت نميشوند كه مبارك باشند چنانكه درباره عيسي فرمود و چنانكه درباره ابرهيم و اسحق ميفرمايد و باركنا عليه و علي اسحق و من ذريتهما محسن و ظالم لنفسه مبين يعني بر ابرهيم و اسحق بركت فرستاديم و بعضي از ذريه ايشان نيكوكارند و بركات شامل ايشان ميشود و بعضي علانيه بنفس خود ظلم ميكنند بسبب معصيتها كه اسباب زوال بركت ميشود از ايشان ، خلاصه كه باز حضرت عيسي (ع) ميفرمايد كه مرا وصيت بنماز و زكوة فرموده مادام كه زنده هستم ، پس خود نماز منع از فحشاء و منكر ميكند اگر بطور حقيقت باشد چنانكه فرمود ان الصلوة تنهي عن الفحشاء و المنكر و من و تو كه گرفتار فحشاء و منكريم نماز درست نكرده‌ايم و الا كه البته بي‌اثر نميماند ، و همچنين زكوة كه فرموده حقيقتش تزكيه اخلاق است از همه خبائث و ارجاس و الا تو ميداني كه عيسي بن مريم (ع) اندوختهٔ از مال دنيا نداشت كه زكوة ظاهره فقط منظور باشد و خود آن حضرت ميفرمايد كه وقود من در زمستان جائي است كه آفتاب باشد و جاي خنك من در تابستان سايه كوهها [ص 66] و تلها است و غذاي من علف بيابان است و اغني از خود نديدم ، پس زكوة معروف بر ذمه‌اش قرار نميگرفت ولي از جميع اعضاء و جوارح و مشاعر خود زكوة ميداد و همه را پاك و پاكيزه از هر چه خلاف رضاي پروردگار بود ميكرد ، خلاصه و فرمود كه مرا مهربان بمادرم فرموده و مرا ظالم شقي قرار نداده و سلام بر من روزي كه متولد شدم و روزي كه ميميرم و روزي كه باز زنده و مبعوث ميشوم ، پس كجا معصيت در وجود چنين كسي كه ظلم و جبر و شقاوت نيست يافت ميشود و هميشه سلامتي با او هست .

و نيز در سوره آل‌عمران ميفرمايد اذ قالت الملائكة يا مريم ان الله يبشرك بكلمة منه اسمه المسيح عيسي بن مريم وجيها في الدنيا و الآخرة و من المقربين و وجيه كسي است كه ابدا قباحت و زشتي در او نباشد و مقرّب كسي است كه از همه معاصي و علل و امراض كه لازمه دوري از خداست منزه باشد و خداوند ميفرمايد السابقون السابقون اولئك المقربون پس كساني كه سابق بسوي خدايند در حقيقت و سابق بسوي خيراتند در دنيا ايشان مقرب هستند و البته بعد از آنكه هر حسنهٔ از خدا باشد و هر سيئهٔ از نفس خلق پس مقرب بسوي خدا كسي است كه همه اعمال او حسنات باشد بلكه اعلي درجه حسنات زيرا كه فرمود حسنات الابرار سيئات المقربين پس حسنات مقربين فوق حسنات ابرار است ، و بدانكه [ص 67] يقين بدلالت اين آيات حاصل نميشود مگر اينكه واقعا اهل تسليم باشي و الا با عناد و لجاج هزار آيه صريح‌تر از اين هم بياوريم ثمر نميكند لا لامر الله يعقلون و لا من اوليائه يقبلون حكمة بالغة فماتغني الآيات و النذر عن قوم لايؤمنون .

و نيز در همين سوره مباركه مريم ميفرمايد و اذكر في الكتاب ابرهيم انه كان صدّيقا نبيّا اذ قال لابيه يا ابت لم تعبد ما لايسمع و لايبصر و لايغني عنك شيئا يا ابت اني قد جاءني من العلم ما لم‌يأتك فاتّبعني اهدك صراطا سويّا يا ابت لاتعبد الشيطان ان الشيطان كان للرحمن عصيّا يا ابت اني اخاف ان يمسّك عذاب من الرحمن فتكون للشيطان وليّا عرض ميكنم صِدّيق صيغه مبالغه است و بايد جميع اقوال و افعالش صدق باشد و معصيت از شخصي كه خود را نبي و داعي بسوي خداوند ميشمرد البته كذبي است كه بر خدا بسته و در دعوي خود هم كاذب است و همچنين ساهي و ناسي البته راستگو نيست و اگر راست ميگويد و موافق اعتقاد خود سخن ميگويد البته سهو و نسيان در اين حال بر او صدق نميكند ، و باز ميفرمايد كه اي پدر ، كه مراد عم آن حضرت است كه آزر باشد ، چرا عبادت ميكني چيزي را كه نه ميشنود و نه مي‌بيند و نه تو را بي‌نياز ميكند از چيزي ، و اگر خود او معصيت ميكرد البته عبادت هواي خود ميكرده و آنرا خداي خود گرفته [ص 68] بود چنانچه ميفرمايد أفمن اتّخذ الهه هواه و همين ايرادها كه بر عم خود وارد آورده بر خود او وارد ميآمد ، و باز ميفرمايد كه مرا علمي آمده كه تو را نيامده متابعت كن مرا كه تو را براه مستوي هدايت كنم ، و البته معصيت‌كار اضلال ميكند نه هدايت ، اي پدر عبادت شيطان مكن كه شيطان براي خدا معصيت‌كار است اي پدر ميترسم كه عذاب خداوند تو را مس كند پس دوست شيطان باشي و قرين او در عذاب و نكال ، پس ملاحظه كن كه شخص معصيت‌كار وليّ شيطان است و معذب بعذاب پروردگار و اگر نعوذ بالله در انبياء خدا احتمال عصيان برود پس در حال معصيت وليّ شيطانند و شيطان از زبان ايشان سخن ميگويد و همچنين است امر در حال سهو و نسيان چنانكه سابقا دانستي و در حديث شريف فرمودند كه هر كه گوش دهد بكلام سخن‌گوئي عبادت او را كرده پس اگر سخن‌گو از جانب خدا سخن بگويد عبادت خدا كرده و اگر از جانب شيطان سخن بگويد عبادت شيطان كرده است ، و در آن حالي كه نبي نعوذ بالله مشغول بعصيان است يا سهو و نسيان دارد البته از جانب شيطان سخن ميگويد و البته خداوند چنين نبيي نخواهد فرستاد زيرا كه خود خداوند تحذير فرموده است خلق را از متابعت شيطان و فرموده است كه او عدو مبيني است براي شما پس چگونه چنين كسي را كه وليّ [ص 69] شيطان است نبي بر ايشان قرار ميدهد ؟