[ص 1]

رساله تنزيه الانبياء

از تصنيفات عالم رباني و حكيم صمداني

مرحوم آقاي حاج زين‌العابدين خان كرماني اعلي الله مقامه

[ص 2] بسم الله الرحمن الرحيم

الحمد لله و سلام علي عباده الذين اصطفي .

و بعد چنين گويد بنده اثيم زين‌العابدين بن كريم كه مجلسي اتفاق افتاد با يكي از اجله سادات عظيم الشأن رفيع البنيان از اهل سيرجان از ارباب ذكر و دانش و فضل و بينش و صحبت از هر جا پيش آمد تا آنكه مذاكره نمودند كه بعضي در باب عصمت انبياء خدا سلام الله عليهم شبهه ميكنند و مطالبه دليل صريح از كتاب خداوند مينمايند آيا دليلي داريد كه جواب خصم را بگوئيم يا خير ؟ عرض كردم بالفعل كه در نظر ندارم مگر اينكه تتبعي نمايم و اگر دليل صريح هم دست نيايد البته بضمّ بعض آيات ببعض ميتوان استدلال نمود ، پس خواهش فرمودند كه آنچه بنظرت ميرسد بنويس بلكه ان شاء الله جواب معاندين در اين باب داده شود ، اين است كه باميدواري بفضل خداوند و هدايت و دلالت او اقدام در اين امر نمودم و از خداوند مسألت دارم كه [ص 3] مرا توفيق دهد بر حل اين اشكال و رفع اين داء عضال ببركات آنان كه اين كتاب مبارك بر ايشان نازل شده است و راسخين در علم هستند زيرا كه از غير راه ايشان ممكن نيست پي بمعاني آن برد و خداوند تبارك و تعالي در همين كتاب مجيد و فرقان حميد فرموده است در صفت آن كه منه آيات محكمات هنّ امّ الكتاب و اخر متشابهات فاما الذين في قلوبهم زيغ فيتّبعون ما تشابه منه ابتغاء الفتنة و ابتغاء تأويله و مايعلم تأويله الا الله و الراسخون في العلم يقولون آمنّا به يعني بعض از كتاب آيات محكمه‌ايست كه آنها اصل كتابند و بعضي آيات متشابهه‌ايست كه بر جاهل مشتبه ميشود اما كساني كه در دلهاي ايشان ميل و اعراض از حق است پيروي متشابهات ميكنند بجهة طلب فتنه و طلب تأويل آن بغير آنچه مقصود خداوند بوده است و نميداند تأويل حق آن را مگر خداوند و راسخون در علم كه ايمان بخداوند دارند ، و اگر بچشم حقيقت بنگري و ضمير لايعلم تأويله را باصل كتاب برگرداني نه بمتشابه خاصة خواهي دانست كه علم كتاب كلش مخصوص بايشان است چنانكه در اخبار بسيار فرموده‌اند علم الكتاب كله والله عندنا نهايت علم محكمات را چون بيشتر محل حاجت خلق بوده بيشتر بذل فرموده‌اند و علم متشابهات را مخصوص بخود فرموده‌اند . باري و اين مطلب را در مقدمهٔ و دو [ص 4] باب بيان ميكنيم و لا حول و لا قوة الا بالله العلي العظيم و صلي الله علي محمد و آله الطاهرين و مسمي نمودم اين رساله را بتنزيه الانبياء .

مقدمه - بدانكه از جمله چيزها كه خداوند عالم جل شأنه بآن فضيلت داده است حضرت خاتم انبيا صلي الله عليه و آله را بر همه انبياءْ اين كتاب مبارك است كه آن را بعلم خود نازل فرموده و بيان همه چيز را در آن گذارده است چنانكه فرموده است فاعلموا انما انزل بعلم الله و فرموده است فيه تبيان كل شئ يعني در آن بيان همه چيز هست ، و فرموده است و لا رطب و لا يابس الا في كتاب مبين يعني هيچ تر و خشكي نيست مگر آنكه در كتاب مبين هست ، و فرموده است و كل شئ احصيناه في امام مبين يعني همه چيز را در امام مبين كه در ظاهر مقصود كتاب است احصا نموديم ، ولي بديهي است كه علم همه چيز را هم در ظاهر اين كتاب بتفصيل بيان نفرموده است چنانكه تصريح بآن ميفرمايد در آيه مباركه و لقد ارسلنا رسلا من قبلك منهم من قصصنا عليك و منهم من لم‌نقصص عليك يعني رسلي را پيش از تو فرستاده‌ايم كه قصه بعض ايشان را براي تو كرده‌ايم و بعض را قصه نكرده‌ايم براي تو ، و جائي كه قصه انبيا و رسل كه از اهمّ مطالب است و بايد خلق بذكر حالات و سنن ايشان پيروي ايشان را [ص 5] بكنند اين قسم باشد كه بعضي را فرموده و بعضي را نفرموده ساير امور بطريق اولي چنين خواهد بود ، پس مقصود از آنچه فرموده است كه بيان همه چيز را در كتاب گذارده‌ايم نه بيان ظاهر تفصيلي است كه همه كس بآن برخورند و علم آن را دريابند و از براي اين مطلب جهات و حكمتهاي بسيار است كه چون در صدد تفصيل نيستم اشاره ببعض آنها ميكنم .

از جمله اينكه بديهي است كه اگر ميخواست خداوند تفصيل همه چيز را به بيان ظاهر در اين كتاب بفرمايد البته حفظ آن و ضبط آن و نگاهداري آن و انتفاع از آن براي عامه امت مشكل ميشد و اسباب ضيق و حرج بود و خداوند از باب رحمت و شفقت بر خلق حرج را دوست نداشته و فرموده است يريد الله بكم اليسر و لايريد بكم العسر و فرموده است ماجعل عليكم في الدين من حرج و فرموده است لايكلف الله نفسا الا وسعها و كتاب با اين اجمال و اختصار مردم از حفظ آن و ضبط آن عاجزند و اگر تفصيل بيش از اين داشت چه ميكردند ؟ و مروي است كه براي مجوس خداوند كتابي نازل فرمود كه در دوازده هزار جلد گاو نوشته ميشد و پيغمبر خود را كشتند و كتابشان را سوختند كه امروز نام و نشاني از آن نيست ، بلكه اگر اغماض نكنند همان تورية و انجيل هم كه باين تفصيل نبوده بكلي از ميان رفته و نمانده است از آنها مگر آيات [ص 6] معدودهٔ ، بلكه همين قرآن هم كه ملاحظه ميكني موافق آنچه از اخبار ظاهر است بقدر ثلث اين را از آن اسقاط نموده‌اند و ضبط نكرده‌اند و همين هم كه مانده خالي از تصحيف و تحريف جزئي نيست و همين هم علت ديگري است كه بعض مطالب مهمه را بزحمت بايد از آن استخراج كرد و در صريح آيات نيست چنانكه در اخبار فرموده‌اند كه اگر قرآن بحال خود مانده بود هراينه اسمهاي ما ائمه را در آن علانيه مي‌يافتي و فرمودند كه هفتاد نفر از قريش را خداوند صريحا اسم برده بود و ذم نموده بود همه را از قرآن برداشتند مگر يك نفر ابولهب را كه براي ازراء و نقيصه بر پيغمبر صلي الله عليه و آله كه عمّ آن حضرت بود باقي گذاردند ، خلاصه كه علاوه از كينه‌ها و عداوتها كه در دلهاي مردم است ضعف و فتور آنها از حفظ كتاب عاجز ميشود و خاصة اگر تفصيل زياد داشته باشد .

و علت ديگر اين است كه بنيه مردم در تحمل علوم مختلف است و همه بيك‌بار نميتوانند متحمل تمام علم شوند و اين است كه بيان را مجمل فرموده كه كساني كه اهل تحصيل آن هستند خورده خورده بمعونه تدبر و تفكر بفهمند و هر چه تدبر و تفكرشان زياد شود استعدادشان براي تحمل بيشتر شود و اين است كه در آيات بسيار امر بتدبر و تفكر در آن فرموده و فرموده است [ص 7] أفلايتدبرون القرآن ام علي قلوب اقفالها يعني آيا تدبر در قرآن نميكنند يا آنكه بر دلها قفلها زده شده ، و بملاحظه همين عدم تحمل است كه در اخبار بسيار امر بكتمان علم از كساني كه اهل آن نيستند فرموده‌اند و اگر بخواهيم اخبار و ادله هر يك از اين مطالب را ذكر كنيم سخن بطول مي‌انجامد و بسياري از خواندن آن ملول ميشوند پيش از آنكه باصل مقصود برسند .

و علت ديگر آنكه آن اندازه كه شخص از علم منتفع ميشود هفتاد درجه بيش از آن از شخص عالم منتفع ميشود و اگر مردم تحصيل تمام علم بخودي خودشان براي ايشان ميسر ميشد از علما كه حقيقة آل‌محمدند صلوات الله عليهم اعراض ميكردند و حكمت پروردگار بر اين جاري شده كه مردم محتاج بايشان باشند و رو بايشان كنند و از ايشان استفاضه فيض كنند تا آنكه علت غائي در ايشان بروز كند و اين است كه در اخبار فرموده‌اند كه خداوند قرآن را اين طور مشكل فرموده كه مردم بگمان خود مستغني از آل‌محمد عليهم السلام نشوند و رو بايشان كنند ، و نه اين است كه اين باغراض دنيويه باشد چنانكه تو غلام و نوكر خود را بيك‌بار مستغني نميكني و خورده خورده چيز باو ميدهي كه هميشه محتاج بتو باشد و براي خدمت تو حاضر باشد نه ، اينها اغراض دنيوي است و ساحت آل‌محمد عليهم السلام منزه از اين اغراض است بلكه چون [ص 8] بنيه خلق محتاج باستفاضه از شخص ايشان بود چنين كردند و اين از باب كرامت و شرافت آدمي است كه چنين بنيه ضعيفي خداوند باو داد ، و مثَل اين را اگر خواسته باشي ملاحظه كن در حشرات اين عالم كه خلق پست ناقابلي هستند حكمت خداوند بر اين جاري شده كه از مادر متولد ميشود و ديگر حاجتي بمادر ندارد و از خاك زمين ميخورد و زندگاني ميكند اما حيوانات شريف‌تر و عظيم‌تر بايد مثلا شير از پستان مادر بخورند يا آنكه مادر از دهان خود بآنها غذا بدهد و يقينا خداوند ميتواند كه شير را هم از زمين بجوشاند و باين طفل بدهد بدون اينكه از پستان مادر بخورد اما همان قدري كه اين طفل محتاج بشير است اضعاف آن محتاج بفضل عنايت و حضانت و تربيت مادر است اين است كه خداوند خواسته كه شير را هم از پستان مادر بدهد كه طفل ناچار باشد از اينكه رو بمادر بكند پس غذاي خود را بخورد و از حضانت و شفقت او هم متنعّم شود ، و چنين است امر در اين مقام كه مردم اگر از علم بايد منتفع شوند هفتاد درجه بالاتر از آن از شخص عالم بايد منتفع شوند و اين است كه خداوند بيك‌بار آنها را مستغني از علم نكرده تا اينكه رو بعالم بكنند و اين است كه فرمودند در شرح قول خداوند فلينظر الانسان الي طعامه يعني بايد نظر كند انسان در طعامش يعني علمش كه آن را از كه [ص 9] ميگيرد ، پس معلوم است كه استفاده خلق از عالم بيش از خود علم است ، خلاصه كه جهات حكمت بسيار است و در صدد تفصيل نيستم ، پس حكمت خداوند بر اين قرار گرفته كه مردم از ظاهر اين كتاب انتفاع تامّي حاصل نكنند مگر اينكه رجوع باهلش كنند و عرض كردند خدمت امام عليه السلام از باب مخالفين كه أومايكفيهم القرآن قال بلٰي لو وجدوا له مفسرا يعني آيا قرآن كفايت امر آنها را نميكند ؟ فرمود چرا ميكند اگر مفسري براي آن بيابند ، كه حاصل اين است كه بعد از آنكه از ما اعراض كردند هيهات كه مفسري براي كتاب بيابند ، و اين است كه از حضرت صادق عليه السلام سؤال كردند از قول خداي عزوجل و اطيعوا الله و اطيعوا الرسول و اولي الامر منكم فرمود كه نازل شده است در علي بن ابيطالب و حسن و حسين عليهم السلام ، عرض كردند كه مردم ميگويند چرا اسم علي را و اهل بيت او را (ع) نبرده در كتاب خدا ؟ فرمود بگوئيد بايشان كه رسول خدا (ص) نماز هم بر او نازل شده و خداوند اسم نبرده كه سه يا چهار تا آنكه پيغمبر صلي الله عليه و آله تفسير فرمود براي ايشان و زكوة هم بر او نازل شد و اسم نبرد كه از چهل درهم يك درهم تا آنكه رسول خدا (ص) تفسير فرمود و حج هم بر او نازل شد و نفرمود كه هفت شوط طواف كنيد تا آنكه رسول خدا صلي الله عليه [ص 10] و آله تفسير كرد و همچنين نازل شد اطيعوا الله و اطيعوا الرسول و اولي الامر منكم و در علي و حسن و حسين عليهم السلام نازل شده بود پس رسول خدا درباره علي فرمود من كنت مولاه فعليّ مولاه و فرمود اوصيكم بكتاب الله و اهل بيتي تا آخر حديث كه حاصل اين است كه خداوند در ظاهر كتاب مجملاتي بيان فرموده و پيغمبر و ائمه اطهار (ص) تفسير كتاب را فرموده‌اند و بهمين جهة در ظاهر ميگوئيم علم همه چيز در كتاب هست زيرا كه از تفسير همان مجملات اين مطالب معلوم شده است ، و اين بديهي است كه اگر سلطان حكومتي معين كند با فرمان سلطنتي و نشان سلطنت براي بلدي و در فرمان اعلان كند كه احكام و مقاصد خود را باو سپرده‌ايم و از او بپذيريد آيا نه اين است كه در اين صورت ما همه احكام حكومت را بسلطان نسبت ميدهيم و ميگوئيم كه ما بموجب فرمان پادشاه اطاعت داريم پس همين حكم حكومت مفاد فرمان پادشاه ميشود ، و چنين است امر در آن مقام كه بعد از آنكه خداوند در فرمان واجب الاذعان خود فرموده كه هر چه رسول آورد بگيريد پس در امر خلافت يا غير آن هر چه رسول صلي الله عليه و آله بفرمايد عينا مفاد كتاب خداست كه اجمالا بيان آن را فرموده است و اين يك وجه ظاهري است كه براي عامه مردم كه اهل علم نبوده‌اند فرموده‌اند و الا كه در [ص 11] خود كتاب امر خلافت و ساير امور را نيز بيان فرموده و انّما وليّكم الله و رسوله و الذين آمنوا الذين يقيمون الصلوة و يؤتون الزكوة و هم راكعون فرموده است و اجماعي امت است كه اين آيه در شأن حضرت امير عليه السلام نازل شده است و آيات ديگر شاهد اين معني است .

خلاصه كه عرضم اين است كه علم همه چيز در كتاب هست اما بهدايت و دلالت آل‌محمد عليهم السلام ميتوان دست آورد و اگر نعوذ بالله كسي از ايشان اعراض كند و خواسته باشد از ظاهر كتاب چيزي بفهمد البته گمراه خواهد شد زيرا كه از حكمتهاي بزرگ خداوند اين است كه در اين كتاب آيات متشابهه بسيار قرار داده كه محتمل معاني متعدده است كه شايد بعضي از آن معاني حق باشد و بعضي معاني باطله تا هر كسي بر آنچه در عالم ذر قبول كرده است از كفر يا ايمان يا نفاق در اين عالم بتواند مستمسكي دست بياورد و از پي آن برود و اگر همه آيات كتاب محكماتي بودند كه هيچ احتمال معني باطل در آنها نميرفت اهل باطل نميتوانستند بر باطل خود حجتي دست بياورند و قوت ظاهر اسلام هم نميگذاشت كه بدون دليل از پي باطل خود بروند و اين است كه عقايد باطله آنها مستور ميماند و اظهار نميكردند و حجت بر آنها تمام نميشد اگر چه محكمات كافي در ردع و منع و ابطال عقايد آنها هست اما كسي كه عقيده‌اش [ص 12] باطل است مستندي بگمان خود از متشابهات دست ميآورد و محكم را رد ميكند چنانكه در ظاهر اسلام اگر نبودند كساني كه بظاهر اسلام باشند و در باطن كفر و الحاد داشته باشند مستمسكي براي ضعفا كه فطرتشان منحرف بود دست نميآمد و چاره نداشتند كه خود را بائمه معصومين سلام الله عليهم كه حق از ايشان مفارقت نميكند به‌بندند تا در دنيا زندگاني كنند ، اما بعد از آنكه همچو اشخاص در ميان امت پيدا شدند منحرفيني كه بالنسبة ضعيف‌تر بودند خود را بآنها بستند و كفر و شقاوت خود را اظهار كردند و از حكمت خداوند و تماميت حجت او اين است كه اسباب براي هر امري در ملك موجود باشد تا هر كسي بر حسب نيت خود رفتار نمايد و فرمود قل كلٌّ يعمل علي شاكلته يعني علي نيّته .

خلاصه كه اين يك سرّي بود از اسرارِ بودن متشابهات در كلام خداوند و اسرار بسيار براي آن هست الا اينكه اين رساله را گنجايش بيان آنها نيست و حكيم در بيان اسرار خفيه ناچار از متشابهات است چنانچه در سرّ قدر كه حقيقةً بحر عميقي است كه شناوري در آن ميسر نيست مگر براي هر كه خداوند بخواهد و ديگران هر چه داخل در آن شوند غرق خواهند شد ملاحظه ميكني يك جا خداوند در باب قدر در اعمال عباد ميفرمايد زيّنّا لهم اعمالهم يعني ما براي آنها زينت داديم اعمالشان را ، يك جا [ص 13] ميفرمايد زيّن لهم الشيطان اعمالهم يعني شيطان اعمالشان را براي آنها زينت داده ، يك جا ميفرمايد مثلا لكنّه اخلد الي الارض و اتّبع هواه يعني ركون بسوي زمين كرده و متابعت هواي خود نموده ، پس كسي كه عقيده او بر جبر است بآيه اولي ميگيرد و ميگويد خدا اين طور خواسته و تقصير از بنده نيست و كسي كه عقيده او بر تفويض است بآيه ثانيه و ثالثه ميگيرد و ميگويد بشيطان واگذار شده يا بنفوس خودشان كه هر چه ميخواهند بكنند و همه اينها باطل است و هر يك اينها بيان يك طرف مسأله است كه محض توضيح آن طرف اين طور فرموده است اما كوته‌نظران ملتفت نيستند كه مسأله را طرف ديگر هم هست كه بايد ضمّ بآن نمود و آن آن است كه چون ميل قابليت او بعصيان بوده خدا هم عصيان را در نظر او زينت داد كه اشاره بهر دو ميفرمايد خداوند آنجا كه ميفرمايد يهديهم ربهم بايمانهم و ميفرمايد بكفرهم لعنّاهم يعني خداوند هدايت ميكند ايشان را بسبب ايمانشان و لعن ميكند ايشان را بسبب كفرشان ، پس هدايت و لعن از خداست و ايمان و كفر از بنده و هر دو لازم و ملزوم يك‌ديگر است و معذلك مسأله آن قدر عميق است كه فحول علما در آن درمانده‌اند و چارهٔ هم از الفاظ متشابهه نيست كه هر گوشه از مسأله برأسه توضيح شده باشد .

[ص 14] و از اين جمله است مسأله عصمت انبيا سلام الله عليهم كه خداوند آن را بالفاظ و عبارات بيان فرموده كه بعض آنها آيات محكمه‌ايست كه تشابه در آنها نيست و بعض آنها متشابهاتي است كه بسا بظاهر دلالت بر خلاف محكمات بكند و اسرار اين بسيار است كه اشاره ببعض آنها نموديم كه از جمله آنها همان ظاهري است كه خداوند خواسته براي هر طايفه مستمسكي دست باشد كه هر كسي بتواند عقيده قلبي خود را اظهار كند ، و ديگر آنكه اگر الفاظ و عبارات همه قسمي بود كه دلالت بر رفعت شأن و عظمت و عصمت و جلالت ايشان ميكرد بسا جماعتي از اين الفاظ ايشان را از حد بندگي خدا هم بيرون ميبردند چنانكه معذلك بردند و شاهد اين وجه حديثي است كه از حسين بن روح اعلي الله مقامه در علت ابتلاي انبياء و اولياء روايت شده كه حاصلش اين است كه مقتضاي حكمت اين بود كه انبياء و اولياء صاحب معجزات و كرامات باشند كه دليل صدق ايشان باشد و با وجود معجزات مردم ايشان را از حد بندگي بيرون ميبردند اين بود كه خداوند ايشان را مبتلي ببلاها فرموده كه دليل بندگي ايشان باشد ، و چنين است امر در اين مقام ، اگر همه‌اش اظهار فضيلت انبياء ميشد مردمان كم‌حوصله و كم‌سنگ زودتر آنها را از حد بندگي بيرون ميبردند و اين است كه گاهي از اين قبيل الفاظ هم [ص 15] درباره ايشان فرموده كه مردمان ضعيف جاهل از حد تجاوز نكنند و مردمان بصير قوي الايمان هم ميدانند كه معاني اينها بر غير آنچه متبادر باذهان جهال است جاري شده و هوان و خواري از جانب خدا نسبت بايشان نشده است چنانكه اهل بيت عصمت سلام الله عليهم در مخاطباتشان با دشمنان ميفرمودند كه اي مردم از اين بلاها كه بر ما جاري شده گمان نكنيد كه در اينها هواني از جانب خدا نسبت بسيدالشهداء سلام الله عليه و ماها شده است و براي شما كرامتي است كه محفوظ مانده‌ايد بلكه عاقبت خواهيد دانست كه اين از كرامت ما بوده و از هوان شما بوده است ، و علت حقيقي براي صدور اين گونه متشابهات درباره انبياء آن است كه مقام عصمت براي ايشان هر چند كه مقام بلندي است و خداوند هم بر حسب قابليتهاي شريفه و طينتهاي طيبه ايشان ايشان را معصوم فرموده ولي معذلك عصمت ايشان از جانب خداست و خداست كه ايشان را حفظ ميفرمايد و قابليت بخودي خودش هر چند كه نيكو باشد قادر بر حفظ خود نيست چنانكه اشاره باين معني ميكند قول خداوند در خطاب به پيغمبر صلي الله عليه و آله و لولا ان ثبّتناك لقد كدت تركن اليهم شيئا قليلا يعني اگر نه اين بود كه ما تو را نگاه داشتيم و ثابت فرموديم نزديك بودي كه ركون و اعتماد بر آنها بكني ، و نيز درباره [ص 16] حضرت يوسف عليه السلام ميفرمايد و لقد همّت به و همّ بها لولا ان رأي برهان ربه يعني زليخا قصد يوسف را كرد و يوسف هم قصد او را ميكرد اگر نه اين بود كه برهان خدا را ديد و محفوظ ماند ، پس انبياء معصوم هستند ولي عصمتشان بحفظ خداوند است و محض بيان همين نكته خداوند اين قسم ميفرمايد كه مردم در توحيدشان سست نشوند و معذلك آن قدر ضعيفند كه باندك چيزي عقايد فاسده براي خود اتخاذ ميكنند چنانكه مثلا حضرت عيسي عليه السلام كه زن نگرفت جهال نسبت ربوبيت باو دادند چرا كه صاحبه و زوجه نداشته است و در حديث شريف فرمودند كه عيسي (ع) در آخر الزمان خواهد آمد و زن خواهد گرفت و صاحب اولاد خواهد شد تا آنكه مردم بدانند كه خدا نبوده و براي او صاحبه هست .

خلاصه كه حكمتهاي خداوند بي‌نهايت است و در هر باب انسان بايد محكمات كلام خداوند و فرمايشات حجج او را دست بياورد و دين خود را از محكمات درست كند و ادله و براهين عقليه صحيحه دست بياورد و از روي معرفت و بصيرت يقين بآنها بكند بعد از آن هر متشابهي كه بآن برخورد باز رجوع بمحكمات آيات و سنن جامعه رسل بكند پس اگر حل متشابهات از براي او شد فبها المراد و اگر نشد آنها را بجاي خود بگذارد و دست از محكمات برندارد ، چنانكه هر گاه مريض [ص 17] باشي و طبيب بيايد و ادويهٔ چند را معين و معلوم براي تو تجويز كند و امر كند كه بخور آن وقت در اثناي كلام بگويد خربزه مثلا خوب ميوه‌ايست و خوردن آن نوعا خوب است و شفا است تو نبايد در اين حال بگوئي كه تعريفي كه از خربزه كرده براي اين است كه من بخورم بلكه بايد بمقتضاي همان دستور العمل كه صريحا داده عمل كني و همان دوا كه امر كرده استعمال كني و خربزه را نخوري تا وقتي كه معلوم شود كه غرض او از اين تعريف چه بوده و آيا تجويز ميكند كه تو بخوري يا نه و البته ترك كردن محكمات و گرفتن بمتشابهات اسباب فساد است و اگر شخص طالب سلامتي خود هست يقينا چنين نميكند مگر اينكه واقعا از شدت مرض و انحراف مزاج طالب سلامتي خود نباشد كه در اين حال البته تعريفي كه طبيب از خربزه كرده آن را غنيمت ميشمرد و آن را تناول ميكند و بسا خود را هلاك ميكند ، و انحراف مزاج بجائي ميرسد كه بسا عمد بر هلاكت خود هم ميكند و سم را ميخورد محض همين كه خود را هلاك كند ، و از خداوند مسألت داريم بحق اولياء و مقربان درگاهش كه هميشه ما را بر جاده مستقيم و راه هدايت بدارد و توفيق سلوك آن را عنايت فرمايد و اگر مريض هم هستيم آن قدر طبع ما را منحرف نكند كه عمدا و اختيارا طالب هلاكت خود باشيم [ص 18] و اگر سهو و نسيان و خطائي هم از ما سر زد آن را معفو دارد و لا حول و لا قوة الا بالله العلي العظيم و صلي الله علي محمد و آله الطاهرين .

باب اول - در اثبات عصمت انبياء خدا صلوات الله عليهم و در آن چند فصل است .

فصل - بدانكه عمده غرض ما كه جواب از سؤال جناب سائل است اثبات عصمت انبياء است بآيات قرآنيه ولي چون بايد طوري نوشت كه نفع آن عام باشد و كساني هم كه جاهلند و ذهنشان مسبوق بشبهه نيست انتفاعي از آن حاصل كنند اين است كه دوست داشتم اول بعضي ادله عقليه بر عصمت ايشان اقامه كنم كه اذهان ايشان مستعد براي قبول حق شود و الا كسي كه بهيچ وجه سابقه بصيرت و معرفتي نداشته باشد و نفي و اثبات و محكم و متشابهي از كتاب خدا به‌بيند البته حيران و سرگردان ميشود كه كدام يك را قبول كند چنانكه اگر انسان از وضع و ترتيب مقامي ابدا اطلاع ندارد و اخبار مختلف از وضع آن مقام باو برسد سرگردان ميشود كه كدام يك موافق واقع است اما اگر از وضع في الجمله مسبوق باشد و اخبار مختلف باو برسد صحيح و سقيم يا راست و دروغ آنها را تميز ميدهد و علم آنجا را دست ميآورد [ص 19] و سرگردان نميشود و ادله عقليهٔ هم كه ما اقامه ميكنيم الحمد للّه اصلا مأخوذ از كلام خدا و فرمايش پيغمبر و ائمه صلوات الله عليهم است و كأنه شرحي است براي همانها كه مقدم ميداريم تا اذهان ما را حاضر كند براي فهميدن آنها .

و بدانكه علما و حكما تعريف عصمت را باختلاف كرده‌اند و آنچه در نزد ما حق است از تعريفات آن است كه آن ملكه‌ايست ربانيه كه منع ميكند شخص را از فعل معصيت و ميل بسوي آن با اينكه قادر بر معصيت هم هست ، و اگر بيان و تحقيق آن را به بيانات شافيه كافيه خواسته باشي رجوع كن بكتب مشايخ ما اعلي الله مقامهم مانند رساله شريفه عصمت و رجعت از شيخ اوحد اعلي الله مقامه و كتاب مبارك فطرة سليمة از مولاي بزرگوار والد ماجد من اعلي الله مقامه و ساير كتب ايشان كه در اين مسأله نوشته‌اند كه بهتر از آنها نخواهي يافت و ما هم باختصار و اجمال بحول الله المتعال بعضي از آنچه از ايشان اقتباس كرده‌ايم در اين اوراق مينويسيم .

و بدانكه انواع ادله عقليه بسيار است و كليات آنها سه نوع است كه خداوند اشاره بآنها فرموده در كلام خود كه ميفرمايد ادع الي سبيل ربك بالحكمة و الموعظة الحسنة و جادلهم بالتي هي احسن يعني بخوان مردم را براه خداوند بدليل حكمت و دليل موعظه حسنه و مجادله كن با ايشان بمجادله بالتي [ص 20] هي احسن ، و ما هم از هر يك آنها بطور اختصار دليلي ميآوريم .

و اولا از دليل مجادله كه اخسّ ادله است و نزديكتر باذهان مردم عرض ميكنم بديهي است كه خداوند انبيا را نصب فرموده است در ميان خلق بجهة اينكه مردم را براه راست بخوانند و خير و شر و صلاح و فساد ايشان را بايشان بفهمانند تا حجت را بر خلق تمام كنند و هر كه خواسته باشد براه حق برود و هر كه خواسته باشد از حق منحرف شود و البته بايد ايشان درباره انبياء و عمل ايشان و قول ايشان بر يقين باشند و حقيت و صدق ايشان را بطور قطع بدانند تا اينكه با نيت ثابته و عزم راسخ بتوانند پيروي ايشان را بكنند زيرا كه بديهي است كه اگر انسان در سلوك راهي بر يقين نباشد كه او را بمقصود ميرساند البته در سير خود با ترديد و اضطراب و تزلزل خواهد بود پس يك قدم رو بمقصود ميرود و يك قدم بعقب برميگردد و دايم بهمين حال خواهد ماند تا اجل او برسد و از نيل مقصود يكسره محروم بماند و اين است كه خداوند در كتاب مجيد خود فرموده است ان الظن لايغني من الحق شيئا يعني مظنه انسان را از حق بي‌نياز نميكند يعني بحق نميرساند و آيات بسيار در رد مظنه و عاملين بظن در كتاب مجيد خود نازل فرموده و اخبار بي‌شمار از آل‌محمد عليهم السلام در اين باب وارد شده است حتي آنكه فرموده‌اند ان الظن [ص 21] اكذب الكذب يعني مظنه از همه دروغها دروغتر است ، و اگر بخواهيم آيات و اخبار اين مطلب را ذكر كنيم رساله از حد ميگذرد و مقتضي نيست و اعتقادم اين است كه بر هيچ عاقلي اين مطلب پوشيده نباشد كه اگر تو قصد منزلي را داشته باشي كه يك فرسخ مسافت آن است و در سير بسوي آن يك قدم رو به پيش بگذاري و يك قدم رو بعقب بيائي هرگز بمقصد نخواهي رسيد و اگر كسي كه اهل اصطلاح است بگمان خود بگويد كه در مقام ترديد اگر طرفين مطلب مساوي است آن را شك ميگوئيم و اگر يك طرف رجحان دارد و طرف ديگر مرجوح است آنكه مرجوح است وهم ميگوئيم و آنكه راجح است ظن ميگوئيم پس ظن كه طرف راجح شد ممكن است كه هر گاه راه مقصدي در نزد تو مظنون باشد يعني رجحان داشته باشد نسبت بخلاف آن پس در اين صورت بحسب رجحانْ تو مايل‌تر بآن طرف خواهي بود پس مثلا دو قدم رو بمقصد ميروي و يك قدم برميگردي و باز دو قدم رو بمقصد ميروي و باز يك قدم برميگردي پس آخر خورده خورده بمقصد نزديكتر ميشوي و شايد برسي عرض ميكنم اين اشتباهي است كه كرده و چنين نيست و طبيعت انسان را خداوند طوري قرار داده كه تا سلامت است و وسواس و ريب را بخود راه نميدهد مشغول بكار خود و سير راه خود هست و پيش [ص 22] ميرود و همين كه وهم را بخود راه داد چيزي نميگذرد كه شك ميكند و همين كه شك كرد چيزي نميگذرد كه مظنه بر خلاف مقصود ميكند و چيزي نميگذرد كه بكلي و يكسره رو بخلاف آن ميكند ، آيا نمي‌بيني كه اگر يك مرتبه احتياطا خواستي تعمق در طهارت و وضوي خود بكني همين احتياط جزئي كار تو را بجائي ميرساند كه اگر هزار بار خود را بآب بياندازي يقين نميكني كه داخل آب شدهٔ و اعضاي تو تر شده و غسل تو صحيح شده است و چه بسيار كه اشخاص وسواسي قبل از صبح بحمام ميروند و مشغول تطهير و غسل ميشوند و تا آفتاب بلند شود آخر يقين نكنند و بمقصد نرسند و باعتقاد بقاء بر جنابت مثلا از باب ناچاري از آب بيرون آيند بلكه بسا تا قوه دارند دست برندارند و ديده شده كه آخر غش كرده و ديگران او را از آب بيرون آورده‌اند و همه از آن احتياط مختصري است كه اول بخود راه داد و همان تخمي شد كه اين درخت قوي وسواس را در دل او رويانيد و اين است كه در اخبار فرموده‌اند اذا شككت فامض و اذا ظننت فلاتقض يعني هر گاه شك كردي بگذر و اعتنا بشك خود مكن و هر گاه مظنه حاصل كردي حكم مكن ، و اين است كه امر فرموده‌اند كثير الشك اعتنا بشك خود نكند تا اينكه شك او زايل شود و فرمودند لاترتابوا فتشكّوا فتكفروا يعني [ص 23] ريبه بخود راه ندهيد كه شك كنيد و كافر شويد ، و ريبه اولِ شك است كه طرف وهم باشد پس مراد اين است كه وهم را بخود راه ندهيد كه قوت ميگيرد و شك ميآورد پس باعث كفر ميشود ، خلاصه پس گول مخور كه اگر مظنه بنيل مقصود داشته باشم رو بمقصود بيشتر خواهم رفت و اگر يك قدم رو بعقب بروم دو قدم يا ده قدم رو بمقصد خواهم گذاشت و آخر خواهم رسيد كه همان يك قدمي كه رو بعقب ميروي شيطان اين را تخمي قرار ميدهد براي درخت خلاف مقصود و خورده خورده اين را آبياري ميكند تا آنكه بكلي تو را از سير بمقصود منصرف كند و از نيل آن محروم گرداند ، خلاصه كه در هر امري از امور اگر كار را با عزم و يقين كردي نتيجه ميبري و اگر با ترديد و اضطراب نمودي نتيجه موافق مقصود نخواهي برد حتي آنكه اگر دوا را كه اثر آن طبيعي است و چندان مترتب بر نيات قلبيه نيست از روي اضطراب و تزلزل بخوري نفع نميدهد سهل است كه ضرر ميكند و اگر از روي يقين خوردي كه نافع است نفع ميدهد حتي آنكه اگر در واقع مضر هم بوده در صورتي كه يقين بنفع آن داشته باشي يا اينكه منقلب ميشود و نفع ميكند يا لااقل ضرر او تخفيف مي‌يابد ، و از همين باب است كه فرموده‌اند اگر حديثي بتو برسد كه اجري براي عملي شمرده باشند و عمل كني [ص 24] باميد آن اجر خداوند بتو آن اجر را ميدهد و اگر چه حديث در واقع آن طور كه تو شنيدهٔ نبوده باشد ، و از همين باب است معجزات و خوارق عاداتي كه از انبياء خدا سر ميزند و همه از قوت يقين ايشان است كه كار را بر خلاف عادت جاري ميكنند چنانكه برسول خدا صلي الله عليه و آله عرض كردند كه عيسي بن مريم (ع) بر آب راه ميرفت فرمود اين از ضعف يقين او بود و اگر يقينش بيشتر بود بر هوا راه ميرفت .

خلاصه عرضم اين است كه نيل بهر مقصودي از فرط يقين است و اگر انسان ترديد داشته باشد ولو طرف مقصود رجحان داشته باشد آخر بمقصود نخواهد رسيد و بديهي است كه خداوند انبيا را فرستاده است كه راه رسيدن بدار رضاي خدا را دست بدهند و البته بايد حال ايشان و اقوال ايشان قسمي باشد كه مردم يقين بصحت آن داشته باشند تا از روي يقين و اطمينان راهي كه ايشان دست ميدهند به‌پيمايند و اگر چنين نباشد لازم آيد كه خداوند سبب ناقصي براي اين كار مهيا فرموده باشد و خداوند اجل از آن است كه سببي قرار بدهد براي مقصدي كه ناقص باشد و موصل بآن نباشد مثل مردم جاهل كه آلتي براي كاري ميسازند كه آن كار از آن آلت برنميآيد ، و گمان دارم كه اين مقدمهٔ كه عرض كردم از بديهيات اوليه باشد كه همه عقول مردم آن را بپسندد .

[ص 25] و چون متذكر اين مطلب شدي عرض ميكنم كه شبهه نيست كه اگر انبياء خدا در قولشان و فعلشان احتمال سهو و خطا و نسيان و جهل و عمد بر معصيت برود محال است كه كسي يقين بقول ايشان بكند زيرا كه در هر جزئي جزئي قول ايشان احتمال خلاف ولو ضعيف باشد ميرود و شخص عاقل يقين نميكند كه اين كلام را درست گفته باشند يا خطا كرده باشند و تا يقين نكند عمل او صحيح نميشود بلكه از همين جا بفهم بطلان قول جماعتي را كه قبل از بعثت انبياء تجويز معصيت يا سهو و نسيان و جهل بر ايشان نموده‌اند زيرا كه بديهي است كه كسي كه سالها بر او بگذرد كه معصيت‌كار بوده يا ساهي و ناسي و لاهي و جاهل بوده است بالفرض كه بمقام عصمت برسد انسان احتمال ميدهد كه اين يك وقتي بطبيعت و عادت قديمه خود برگردد و بمقتضاي آن حكم كند بلكه يقينا چنين خواهد بود و حال سابقه او هميشه اثر خود را ولو ضعيف باشد خواهد داشت زيرا كه آن طبيعتي است كه جبلّت و فطرت آن بر آن ريخته شده و مبناي خلقت آن بر آن بوده است و آنچه بعد بالفرض اكتساب كرده باشد قسري است كه بر خلاف طبيعت جاري شده و چيزي كه بنا شد بقسر باشد البته يك وقتي ضعيف ميشود و بمقتضاي طبيعت خود برميگردد چنانكه سنگي را كه از طبيعت آن آن است كه بر زمين افتاده باشد اگر بقوت تمام [ص 26] قسراً آن را بهوا بياندازي تا وقتي كه حرارت حركت دادن تو با آن هست بالا ميرود و همين كه حرارت كم شد باز هبوط مينمايد ، ملاحظه كن قول خداوند را كه در صفت شيوخ و پيران ميفرمايد و منكم من يُرَدّ الي ارذل العمر لكيلايعلم بعد علم شيئا يعني بعضي از شما رد كرده ميشود بسوي ارذل عمر تا اينكه نداند بعد از دانستنْ چيزي را ، و نكته لطيفه آنرا از كلمه مباركه يردّ ملتفت شو كه ردّ را در جائي ميگويند كه آن را بمحل خود و حال خود برگردانند و اين گونه شيوخ البته كساني بايد باشند كه در طفوليت و اوايل سن جاهل بوده‌اند و طبيعتشان مجبول بر جهل و ناداني بوده بعد بقسر و جهد در اكتساب تحصيل علم نموده‌اند و بعد كه آن حال در ايشان ضعيف ميشود دوباره رد كرده ميشوند بحال اول كه همان جهل و ناداني باشد ، حال اگر انبياء خدا هم حالشان اين باشد كه در اول سنشان مجبول بر جهل و سهو و نسيان باشند و بعد بقوت عمل و اكتساب قسراً بمقامات عاليه برسند يقينا در آخر عمر خورده خورده عزم ايشان ضعيف ميشود و بحال اوليه خود برميگردند و اگر بگوئي كه خداوند بر خلاف عادتْ آنها را بر حال كمال نگاه ميدارد عرض ميكنم پس ممكن است كه از اول خلقت هم بر خلاف عادت عامه بشر آنها را معصوم خلقت فرمايد و البته بمقتضاي حكمت چنين [ص 27] خواهد كرد زيرا كه اگر چنين نباشد اسباب سلب يقين و اطمينان از عامه امت ايشان خواهد بود و از اين گذشته كه نبي و امت و امام و مأموم در اين حال همه علي السواء ميشدند و مزيتي براي انبياء نميماند و اين است كه حضرت صادق عليه السلام در صفت امام ميفرمايد كه بايد معصوم باشد از همه گناهان تا آنكه باين تميز داده شود از مأمومين غير معصومين و اگر معصوم نباشند مردم ايمن نميشوند از ايشان كه داخل شوند در آنچه مردم داخل ميشوند از گناهاني كه آنها را هلاك ميكند و داخل شود در شهوات و لذات و اگر داخل در اين چيزها شود محتاج ميشود بكسي ديگر كه اقامه حدود خدا را بر او بكند پس بايد امام و مأموم باشد و جايز نيست كه امام باين صفت باشد و حضرت صاحب الامر عليه السلام ميفرمايد كه خداوند ميان ائمه و برادران و بني عمّ ايشان فرق گذارده كه حجت از محجوج و امام از مأموم شناخته شود پس ائمه را معصوم از گناهان و بري از عيوب و مطهر از دنس و مطهر از شبهه فرموده و ايشان را خزّان علم و مستودع حكمت و موضع سرّ خود قرار داده و تأييد بدلايل فرموده و اگر اين طور نبود مردم همه علي السواء بودند و هر كسي مدعي امر خداي عزوجل كه مقام امامت باشد ميشد و حق از باطل و علم از جهل شناخته نميشد . خلاصه پس باين ادله [ص 28] البته بايد ائمه و انبياء (ص) همه معصوم از ذنوب و سهو و خطا همه باشند و بهمين قدر از دليل مجادله بالتي هي احسن اكتفا ميكنيم .

و اما بدليل موعظه حسنه عرض ميكنم كه آيا اگر انبياء خدا از اول خلقت تا آخر زندگانيشان معصوم از سهو و نسيان و خطا و معصيت باشند بهتر است و كامل‌تر و اولي و ارجح است يا آنكه اگر در هر حال احتمال هر يك اينها برود ؟ بديهي است كه اگر چنين باشد فايدهٔ كه منظور نظر خداوند بوده از بعثت انبيا حاصل نميشود و اگر بالفرض بشود بسيار جزئي و ناقابل خواهد بود ، تصور كن كه اگر شخص نبي آمد و ايستاد و مردم را منع از بعضي معاصي نمود و وعده عذابهاي اليم در فعل آنها داد و بعد در اعمال خود او ديده شد كه همان معاصي را بجا آورد چه از روي عمد باشد يا سهو و نسيان البته مردم اعتمادشان بقول او زايل ميشود و ترس ايشان از مخالفت امر او تمام ميشود و احتمال ميدهند يا يقين ميكنند كه آنچه از عقابهاي الهي بر اين معصيتها شمرده است همه دروغ بوده و مانند لولو باصطلاح و يك سر دو زانوئي بوده است كه اطفال را بآنها ميترسانند و اگر عذاب واقعي بود و خود شخص او يقين بآن داشت البته از روي عمد كه يقينا مرتكب آن اعمال نميشد بلكه سهو و نسيان هم عارض او نميشد زيرا كه اگر شخص يقين صادقي [ص 29] بعذاب خداوند داشته باشد هميشه آن عذاب در خاطر او ممثل خواهد بود و هرگز از آن فراموش نخواهد كرد و اگر مي‌بيني كه خود ما اظهار اعتقاد بعذاب خدا ميكنيم و معذلك فراموش ميكنيم و خطا از ما سر ميزند اين از ضعف اعتقاد و يقين ما است كه غافل از آن شده‌ايم و اگر اعتقاد شخص محكم باشد و قلب انساني گره خورده باشد بچيزي هرگز غفلت از آن امر نميكند ، تصور كن كه هر گاه مثلا از خانه بيرون روي و دشمن قويّي را ملاحظه كني كه قصد تو را كرده و بناي فرار بگذاري ممكن هست كه در اثناي فرار از دشمن فراموش كني و بنشيني آنجا و مشغول لهو و لعب شوي ؟ هرگز تصور نميشود و اگر چنين كني معلوم است كه از اول دروغ ميگفتي و واهمه نداشتي و اين هم يك نوع لهو و لعبي بود كه خود را بصورت كسي كه از دشمن فرار كرده درآوردي و الا اگر كسي واقعا از دشمن ترسيده باشد محال است تا جائي كه احتمال رسيدن او را بدهد وقوف نمايد بلكه بعد از رسيدن بمأمن هم باز مجال وقوف و ملاحظه ايمني خود ندارد و همين طور ميگريزد تا جائي كه ديگري كه ايمن بوده او را بگيرد و نگاه دارد و هر چه از اين كمتر باشد دليل اين است كه ترس او كم بوده كه توانسته خودداري كند ، حال نبيّي كه ما را از عذاب خدا ترسانيده و بالفرض خود او مرتكب [ص 30] عصيان ميشود يا فراموش از عذاب خدا ميكند معلوم است كه يا اصلا دروغ ميگفته يا اعتقاد بسيار ضعيفي داشته كه فراموش كرده است كه هيچيك از اينها شايسته مقام نبوت نيست .

و نسبت بقبل از بعثت او عرض ميكنم كه اگر اين قدر ضعيف الايمان و اليقين باشد چگونه با عزم راسخ عمل خواهد كرد تا لايق مقام نبوت شود و خداوند در كتاب مجيد خود فرموده است الله اعلم حيث يجعل رسالته يعني خدا داناتر است كه رسالت خود را در كجا قرار دهد ، پس بايد بحسب قابليت استعداد اين امر را داشته باشد چنانكه گفته‌اند :

نطفه پاك ببايد كه شود قابل فيض ور نه هر سنگ و گلي لؤلؤ و مرجان نشود

و اگر نه اين بود كه پس در هر كسي احتمال نبوت ميرفت و فضيلتي نبود كه خداوند بفرمايد خدا بهتر ميداند كه كه را رسول قرار دهد .

خلاصه كه عرضم اين است كه بدون شبهه اولي و ارجح در انبياء و رسل آن است كه از بدؤ خلقتشان تا آخر معصوم و مطهر باشند و الا كه دعوت ايشان مثمر ثمري و مورث اثري نخواهد بود و عالمي كه بي‌عمل باشد موعظه و نصيحت او اثري در قلوب خلق نخواهد كرد و خاصة كه اعمال و اقوال انبياء همه بيك مثابه است و سنن ايشان بعضي قولي است و بعضي فعلي است [ص 31] و همه از لسان دعوت است پس اگر بزبان خود منع از عصيان كند و بفعل خود مرتكب عصيان شود اين مثل اين است كه در يك موضوع بكن و نكن هر دو را گفته باشد و اين البته اسباب حيرت براي مدعوّين است كه آيا امتثال امر او را بكنند يا تأسي بعمل او بكنند و اين است كه در اعمالي كه مخصوص بنبي يا وصي ميشود مخصوص تصريح ميكنند كه اين عمل مخصوص بخود ما است و اقتدا نكنيد و در مقامي فرمودند لاتنظروا الي ما اصنع انا اصنعوا ما تؤمرون نظر نكنيد بآنچه من بجا ميآورم شما بجا آوريد آنچه امر كرده ميشويد ، اما اين در مواقع خاصه‌ايست مثل اينكه عامه امت را از تزويج بيش از چهار زن دائمه منع فرمود و خود آن حضرت تا نه زن ميگرفت و تصريح فرمود كه اين مخصوص بمن است تا اسباب حيرت نشود و شبهه در دل مردم رخنه نكند اما از مواقع خاصه كه گذشتي در همه چيز بايد تأسي بايشان كرد و خداوند ميفرمايد لقد كان لكم في رسول الله اسوة حسنة پس سنن ايشان قولي و فعلي هر دو هست و اگر معارض با هم شدند يعني منع از معصيتي نمود و خود او مرتكب شد قطعا اسباب حيرت ميشود و اين در حكمت خداوند نقص است كه رسولي را بفرستد كه مردم از روي اطمينان از او بپذيرند و او را بقسمي قرار دهد كه سبب حيرت ايشان بشود و ما خود جاهل [ص 32] و متحير هستيم و همين اسباب فساد امر ما بود و قرار دادن سببي كه باز موجب حيرت باشد علاج فاسد بافسد است و خداوند اجل از آن است و ان الله لايفعل بعباده الا الاصلح و چگونه خداوند ترك اولي ميكند و حال آنكه انبياء خود را از ترك اولي منع فرموده بلكه عامه امت را از ارتكاب مكروهات منع كرده و خود او خلاف اولائي را در اين امر بزرگ كه علت غائي همه موجودات مبتني بر آن است كه فرمود و ماخلقت الجن و الانس الا ليعبدون آيا خواهد فرمود ؟ حاشا و كلا و معاذ الله ، و بهمين دليل موعظه جاري شده است خداوند در كلام خود كه ميفرمايد افمن يهدي الي الحق احق ان يتّبع امّن لايهدي الا ان يهدي و همين مطلبي كه منظور ما است اثبات فرموده است و مراد از آن آن است كه آيا كسي كه هدايت ميكند بسوي حق سزاوارتر است باينكه متابعت كرده شود يا كسي كه مهتدي نميشود يا هدايت نميكند مگر اينكه هدايت كرده شود ، و از آنچه عرض كردم دانستي كه قول و عمل انبياء خدا همه از سنن انبياء است كه خلق را بآنها هدايت ميكنند و بايد متابعت كرده شود پس عبادتي هم كه انبياء ميكنند هدايتي است ولو اينكه در اين حال بزبان هم خطاب بامت چيزي نفرمايند مانند دليلي كه جهة هدايت راه پيش ميافتد و بنا ميگذارد رفتن و چيزي هم نميگويد و تو [ص 33] بهمان رفتن او هدايت مي‌يابي و انبياء خدا هم بهمين منوال بعمل خود خلق را هدايت ميكنند و بديهي است كه شخص عاصي در حال معصيت هدايت بسوي خداوند نميكند ، مانند دليلي كه از او خواستهٔ تو را رو بكرمان ببرد و او رو ببَم رود اين البته هادي نيست و مضل است و تو را گمراه ميكند و احيانا اگر در اثناي سير هم برگردد و رو بكرمان برود چون تو از او ديدهٔ كه رو ببم ميرفت در حال ثاني هم احتمال ميدهي كه باز شايد رو بخلاف مقصود ميرود و اعتماد تو از او زايل ميشود ، پس آن كسي كه هميشه باستقامت رو بمقصود ميرود اولي است بمتابعت تا آن كسي كه گاهي بر خلاف مقصود ميرود و آن كس كه هرگز معصيت نكرده و نميكند و سهو و نسيان بر او جايز نيست البته اولي و احق است بمتابعت كردن و اگر بگوئي كه اولي و احق هست و در اين شبهه نيست ولي كلام در اين است كه آيا امكان دارد وجود اين گونه اشخاص يا امكان ندارد و چون بر خلاف عادت عامه بشر است ميگوئي امكان ندارد عرض ميكنم اولا كه بايد دانسته باشي اگر انكار نكني كه بناي انبياء همه بر معجزات و خوارق عادات است و چه مانع است كه اين هم بر خلاف عادت عامه بشر ممكن باشد ، و ثانيا اينكه ممكن نيست يعني چه و حال اينكه تو مي‌بيني در امثال خودت كه يك طاعت يا دو طاعت [ص 34] يا يك عمل و دو عمل را بر وجه صواب بكني يا يك سهو و نسياني از تو سر بزند و برادر تو در اين حال متذكر باشد و تو را ملتفت كند و مشت نمونه خروار است پس امكان دارد كه كسي هم باشد كه همه عمل او بر صواب باشد و قدرت خداوند را نميتوان سلب كرد كه از عهده خلقت چنين خلقي برنميآيد و اين از كوتاهي نظر تو است كه بگوئي چنين چيزي نميشود ، آيا نمي‌بيني در اشخاص كه يك كسي كثير السهو است و كثير النسيان و كثير العصيان و يك كسي نسبت باو سهو و نسيان و عصيان او كمتر است و ديگري از آن كمتر و ديگري از آن كمتر پس اگر اين قدر را علانيه مي‌بيني چه مانع است كه برسد بجائي كه ابدا در او اين احوال نباشد و هرگز سهو و نسيان نداشته باشد و چنان استقامت و اعتدالي در او باشد كه هرگز رغبت بمعصيت نكند ، خلاصه كه اينها تسويلات و وساوس شيطاني است كه ميخواهد باينها ايمان ما را زايل كند و الا قدرت خداوند بي‌نهايت است و صلاحيت بحر امكان بي حد و غايت و خاتم انبياء با آن عظمت دايم در ترقي بود و ربّ زدني علما ميگفت و حال اينكه از اول خلقتش صاحب عصمت كليه بود .

باري و در اين مقام متذكر شدم قولي را كه جماعتي گفته‌اند كه انبياء در امور تبليغيه و اعمال و افعال تكليفيه خود و امّتان خود سهو و نسيان و خطا ندارند و معصيت [ص 35] از ايشان سر نميزند اما در امور طبيعيه ممكن است كه بعض اين حالات بر ايشان جاري شود ، و اين هم از كمال ناداني و جهالت اين جماعت است كه اين طور گمان كرده‌اند زيرا كه خداوند براي هر چيزي از طبيعيات و الهيات حكمي قرار داده و در حديث شريف فرمودند كه ان الله سبحانه جعل لكل شئ حدّا و علي كل من تعدّي حدّا من حدود الله حدّا يعني خداوند براي هر چيزي حدي قرار داده و بر هر كه تعدّي كند از حدي از حدود خداوند حدي مقرر داشته است ، و آيا خوردن و آشاميدن و خواب و بيداري و مشي و جلوس و ساير امور عاديه طبيعيه ما بي حكم مانده است كه در آنها تجويز سهو و نسيان و خطا بر انبياء خدا بكنيم ؟ و همه اين اقوال پريشان از دو چيز است اول اينكه رجوع بسنن انبيا نميكنيم و نميدانيم كه در هر باب چه فرموده‌اند و عصمت و صحت اعمال و اقوال ايشان تا چه درجه بايد باشد و ثاني اينكه بعضي هستند كه بسا اين قدر هم نادان نيستند ولي از آن عتوّ و استكباري كه دارند ميخواهند با انبيا و اوليا همسري كرده باشند يا خود را برتر از ايشان شمرده باشند مانند شيطان كه از اول از شدت استكباري كه داشت نسبت بآدم صفي عليه السلام رفتار نمود و خلقتني من نار و خلقته من طين گفت و بعض مردم چون تكبر و انفه‌شان زياد شد خواستند خود را بمقام انبيا برسانند [ص 36] و بديهي است كه نميتوانند اين است كه ميخواهند باين اقوال متهافته و انكار فضايل ايشان ايشان را از مقام خود پائين بياورند بلكه آخر بهم برسند پس خودشان هم بتوانند مدعي نبوت شوند و ديده شده‌اند اشخاصي كه امام را بيش از يك مجتهد جامع الشرايط فرض نميكنند ، بلكه يكي از ايشان گفت كه اگر سيدالشهداء صلوات الله عليه و ارواحنا فداه رجعت بفرمايد بايد نزد مرحوم ميرزا سيد شريف درس اصول بخواند ، بلكه شنيده شد از يكي كه بر طبق فرمايش پيغمبر صلي الله عليه و آله كه فرمود كنت نبيا و آدم بين الماء و الطين او گفت « كنت فقيها و آدم بين الماء و الطين » و همه دردها سر اين است كه چون خود را نميتوانيم بالا ببريم انبياء و اولياء را نعوذ بالله پائين ميآوريم تا بهم برسيم و الا كه در امور طبيعيه خودمان اگر خواسته باشم يك حلقه انگشتر بسازم و بعضي از زرگرها باشند كه خلف وعد ميكنند و طلا و نقره مردم را هم گرفته و مغشوش مينمايند و يك نفري هم باشد كه غش نميكند و خلف وعد نمينمايد و خوب هم ميسازد البته شخص عاقل دانا از آن شخص زرگر عدول بساير نميكند و او را احق و اولي ميداند كه انگشتر خود را باو بدهد تا ديگران بلكه يك دفعه از يكي از ايشان تقلب ديدي مهما امكن معامله خود را با او ترك ميكني و حال آنكه جايز است كه ديگر تقلب [ص 37] نكند معذلك تو احتياط خود را از دست نميدهي ، حال اگر در يك ساختن انگشتر ناقابل بنا بر اين است نسبت بانبياء خدا كه مبناي دين و ايمان و جميع امور دنيا و آخرت بر اقوال و اعمال ايشان است چه خواهد بود و آيا خداوند عليم خبير قدير شخص جايز الخطائي را بر اين امر كه اهم امور عالم است خواهد گماشت ؟ حاشا و كلا و معاذ الله و بهمين قدر هم از دليل موعظه اقتصار ميكنيم .