رساله در عالم ذر و جواب از چند مسئله ديگر
از تصنيفات عالم رباني و حكيم صمداني
مولاي شهيد مرحوم آقاي حاج عبدالرضا خان ابراهيمي اعلي الله مقامه
الحمد لله رب العالمين و صلي الله علي محمد و آله الطيبين الطاهرين و علي اوليائهم الانجبين و لعنة الله علي اعدائهم اجمعين .
و بعد چنين گويد بنده مسكين عبدالرضا بن ابيالقاسم بن زينالعابدين اعلي الله مقامهما كه چندي پيش مراسلهاي رسيد از يكي از جوانان از اهل ايمان بنام آقاي علي حاجقاسم كاشاني سلمه الله تعالي كه در آن از مسائلي سؤال نموده بودند و بواسطه اشتغال بجواب سؤالات ساير دوستان موفق بر جواب آنها نشدم و اكنون كه از جواب آنها فارغ شدهام مبادرت بجواب ايشان مينمايم و اميدوارم كه خداوند آنچه [ص 3] صلاح و مصلحت ايشان است از مطالب حقه بر قلم اين ناچيز جاري فرمايد چون خود معترفم كه از خود علمي ندارم و پيش از آنكه آنچه مينويسم تعليمي براي سائل باشد تعلمي براي خود من خواهد بود سبحانك لا علم لنا الا ما علمتنا و اينك شروع ميكنم بعرض جواب و لا حول و لا قوة الا بالله .
سؤال اول - عالم ذر چيست ؟ كيفيت قبول كردن و نكردن افراد در آن عالم چگونه بوده ؟
جواب - عالم ذر عالم نفوس است كه خداوند ما را از آنجا باين عالم فرو فرستاده و برگشت ما هم بآنجا است و همانجا قيامت و عالم آخرت است و معاد را هم كه معاد گفتهاند معاد بمعني برگشتن است و تا كسي از جائي نيامده باشد وقتي كه آنجا برود نميگويند برگشت و عالم نفوس و عالم آخرت هم در باطن همين عالم ظاهر است و در خارج آن نيست كه مثلا فرض [ص 4] كنيد اين عالم يك كره است و آن عالم يك كره ديگر و همانطور كه روح و نفس و عقل شما در همين بدنتان است عالم نفوس هم در اين عالم است زمين آن عالم در زمين اين عالم است و آسمانهاي آن عالم در آسمانهاي اين عالم و همانطور كه بدن ظاهري عرضي ما مركب از عناصر ظاهره عرضيه است و مولود بين اين آسمان و زمين است نفسهاي ما هم مركب از عناصر عالم نفوس است و مولود بين زمين و آسمان آن عالم است و بدن حقيقي ما آن بدن است كه با آن خداوند در عالم آخرت ما را محشور ميفرمايد و اين بدن عنصري عرضي در همينجا كه هست ميماند و آن بدن الآن در همين بدن است و بواسطه اينكه لطيفتر از اين بدن است با چشم عرضي اين بدن ديده نميشود ولي با چشم خود آن بدن اگر بينا شده باشد ابدان ديگر و اوضاع آن عالم را ميشود ديد و با گوش آن [ص 5] بدن اگر شنوا شده باشد صداها و گفتگوهاي آن ابدان را ميشود شنيد ولي با اين چشم و گوش عرضي ظاهري عكس آن ابدان و آن صداها و سخنها را كه در آئينه اين ابدان ظاهري افتاده ميتوان ادراك كرد و از اين جهت است كه شما نفس زيد را در همين بدن ميبينيد و او را ميشناسيد و با اينكه بدن عرضي او مرتبا عوض ميشود و بدن امسال او بدن پارسال او نيست معذلك همين كه او را ديديد ميشناسيد اين آن بدن او است كه در هيكل پارسالي و امسالي او هر دو عكس انداخته و او را ديدهايد و شما وقتي كه در اين دنيا با زيد حرف ميزنيد با اين چشم ظاهر بدن ظاهر او را ميبينيد و با گوش ظاهر صداي ظاهر او را ميشنويد و با چشم باطن يعني چشم نفساني نفس او را ميبينيد و با گوش نفساني صداي نفساني او را كه معني همين [ص 6] صداي ظاهري او است ادراك ميكنيد منتهي اگر آن گوش شما خوب شنوا باشد معني سخن او را خوب ميفهميد اگر كم شنوا باشد معني آن را كم ميفهميد اگر كر باشد اصلا معني حرف او را نميفهميد و موجوداتي مثل حيوانات كه نفسانيتي مثل بنيآدم ندارند گوش نفساني هم ندارند و با اينكه الفاظي كه ما ميگوئيم با گوشهاي ظاهري خود آنها را ميشنوند چون آن گوش باطني را ندارند معني آن الفاظ را ديگر نميفهمند ولي سخن ما در اناسي است كه صاحب نفس هستند و چشم و گوش و مشاعر باطني هم دارند منتهي بر حسب درجات مختلفهاي كه دارند كور و كر يا بينا و شنوا هستند و در درجات بينائي و شنوائي هم فرق دارند و اما آنها كه كور و كرند كه خطاب بآنها فايده ندارد و خطابها بآنهائي است كه چشم و گوشي پيدا كردهاند و معني سخني را ميفهمند كه در اين دنيا چون بآنها [ص 7] چيزي بگوئيم همانطور كه با گوش ظاهري لفظ آنرا ميشنوند در همان آن با گوش باطن معني آنرا درمييابند و حرف ما را ميپذيرند يا نميپذيرند گاه هم هست كه بملاحظه اينكه آن بدن غير اين بدن است و در ماوراء اين ابعاد جسمانيه ظاهريه واقع شده و فاصلهاي از غير جنس اين امتدادها بين آن بدن و اين بدن است گفته ميشود كه وقتيكه ما سخني را با گوش بدن ظاهر ميشنويم با آن گوش باطني در فوق اين بدن معني آنرا ادراك ميكنيم يا آنكه گفته ميشود كه با آن گوش معني لفظ را قبل از آنكه اين گوش آنرا بشنود ميشنويم و مراد از آن فوق فوق مكاني نيست كه فرض كنيد آن بدن مثلا صد هزار متر بالاي اين بدن است و مراد از آن قبل قبل زماني نيست كه مثلا گوش آن بدن معني سخن را چند ساعت يا چند ماه يا چند سال پيش از آنكه با اين گوش ظاهر آنرا بشنود [ص 8] ادراك ميكند ولي چون در لغت متداول كه بر اساس محسوسات ظاهره است براي آن امتداد و فواصل واقعه در آن امتداد كه هنوز هم اكثر اكثر مردم پي بآن نبردهاند لغاتي در ميان مردم شايع نبوده گويندگان از همين لغات متداول لغات مناسبي را اختيار كردهاند و مطلب خود را بيان فرمودهاند و با قرايني فهماندهاند كه مقصودشان چه بوده و مقصودشان آنچه متفاهم اهل لغت ظاهر است نبوده مثل فرمايش حضرت اميرالمؤمنين عليه السلام كه در صفت خداوند فرموده كه خارج از چيزها است بعد براي اينكه اشتباه نشود كه مراد آنحضرت از كلمه ( خارج ) اين خارجهاي معمولي كه مفهوم خلق است نيست چون بنا بمتفاهم آنها چيزي كه خارج از چيزي باشد محدود بآن چيز است پس از آن فرمايش بلافاصله فرموده نه مثل خارج بودن چيزي از چيزي ، يا فرموده داخل در چيزها است بعد [ص 9] براي آنكه مثل آن اشتباه پيش نيايد فرموده نه مثل داخل بودن چيزي در چيزي . و چون انبياء صلوات الله عليهم همه خبرهايشان از غيب بوده و امور غيبي را خلق قبل از بيانات ايشان نميدانستهاند و بالطبع لغاتي هم براي آنها در بين خلق متداول نبوده از همان لغات متداوله براي اداي مرادات خود استخدام كردهاند و بانواع قراين معاني آنها را فهماندهاند ولي اهل ظاهر تا آن مرادات را نفهميدهاند سخنان ايشانرا بهمان معنيهاي ظاهري معني ميكنند و واقعا نميفهمند كه آنها چه فرمودهاند ، مثلاً افعال ظاهري كه در اين عالم زمان وقوع پيدا ميكند يا در زمان گذشته واقع شده يا در زمان حال يا در زمان آينده واقع ميشود سه لغت براي اين سه حالت داريم ماضي و حال و استقبال ولي وقايع غيبي كه محل وقوع آنها عالم زمان نيست نه در زمان ماضي واقع شدهاند نه حال نه [ص 10] استقبال و محل وقوعشان در آن امتداد ديگر است كه غير اين امتدادها است ، حال كه ميخواهند از آن براي ما تعبير بياورند و ما هم جز اين سه لغت را نداريم ناچار بيكي از اين سه لغت تعبير ميآورند و براي اينكه بفهمانند كه مراد معاني زماني آنها نيست از يك مطلب معين گاه بماضي تعبير ميآورند گاه به حال گاه باستقبال مثلا خداوند عالم گاه ميفرمايد ان جهنم لمحيطة بالكافرين يعني جهنم الآن محيط بكافران است ، در جاي ديگر ميفرمايد سيدخلون جهنم داخرين يعني داخل خواهند شد در جهنم در حالي كه ذليلند . گاه از گفتگوهاي آنها در جهنم بلغت ماضي تعبير ميآورد مثل قول خداوند در حكايت قول كفار در جهنم قالوا لمنك من المصلين يعني گفتند ما از نمازگذاران نبوديم ، و كسيكه اهل فهم باشد ميفهمد كه مراد هيچ يك از اين سه زمان نيست بلكه مطلبي فوق عالم زمان است .
[ص 11] و از جمله لغاتي كه در لغت ما براي زمان و نسبتهاي بين ازمنه رايج است لفظ سال و ماه و قبل و بعد و اوّل و آخر و امثال اينها است كه در كتاب خدا و فرمايشات ائمه اطهار عليهم السلام بآنها از آن امور كه فوق عالم زمان بوده تعبير آوردهاند و كسيكه مراد ايشانرا نميداند چيزي از فرمايشاتشان نميفهمد و چه بسا كه از جهالت انكار نمايد ولي بعد از آنكه خداوند ميفرمايد كه تأويل كتاب او را جز او و راسخين در علم نميدانند بهتر آن است كه امثال اين امور كه فهم آنها مشكل است توضيح آنرا براسخين در علم يعني ائمه اطهار عليهم السلام و آنها كه از ايشان گرفتهاند واگذار نمايند .
و از جمله اموري كه بآن زبانها از آن تعبير آوردهاند عالم ذر است كه خداوند ابتدا خلق را در آنجا خلقت فرموده و آن عالم چهار هزار سال قبل از اين عالم است و در آنجا بر زبان پيغمبر خود [ص 12] صلي الله عليه و آله از مردم عهد بتوحيد و اقرار بنبوت و امامت ائمه عليهم السلام و دوستي اولياء الله و دشمني اعداء خداوند گرفته و بعضي بظاهر پذيرفتهاند و بباطن انكار كردهاند و بعضي بظاهر و باطن هر دو پذيرفتهاند و چون باين دنيا آمدهاند هر كس هر طور آنجا دعوت حضرت پيغمبر صلي الله عليه و آله را پذيرفته در اينجا هم همان طور ميپذيرد آنكه آنجا ظاهرا و باطنا پذيرفته اينجا هم ظاهرا و باطنا ميپذيرد و آنكه آنجا بظاهر پذيرفته و بباطن نپذيرفته در اينجا هم بنفاق ميپذيرد و در بيان گرفتن همين عهد و ميثاق است فرمايش خداوند و اذ اخذ ربك من بني آدم من ظهورهم ذريتهم و اشهدهم علي انفسهم ألست بربكم قالوا بلي شهدنا ان تقولوا يوم القيمة انا كنا عن هذا غافلين يعني وقتيكه خداوند از پشت بنيآدم ذريه آنها را گرفت و آنها را شاهد بر خودشان [ص 13] گرفت آيا من خداي شما نيستم گفتند چرا شهادت داديم براي اينكه نگوئيد روز قيامت كه ما از اين غافل بوديم .
و اشاره بهمين عهد و ميثاق است تلك القري نقص عليك من انبائها و لقد جائتهم رسلهم بالبينات فماكانوا ليؤمنوا بما كذّبوا من قبل كذلك يطبع الله علي قلوب الكافرين يعني آن قريهها حكايت ميكنيم بر تو از اخبار آنها پس بتحقيق رسولان ما بينات را بر آنها آوردند پس ايمان نميآوردند بآنچه تكذيب كرده بودند از پيش ، اين چنين طبع ميفرمايد خداوند بر قلوب كافران .
و در تفسير آيه اول وارد شده است از حضرت باقر عليه السلام بيرون آورد از پشت آدم ذريه او را تا روز قيامت پس بيرون آمدند مثل ذرّ پس نفس خود را بآنها شناساند و نماياند و اگر آن نبود هيچ كس پروردگارش را نميشناخت و فرمود فرمود رسول خدا صلي الله عليه و آله هر مولودي تولد ميشود [ص 14] بر فطرت يعني بر معرفت باينكه خداوند عزوجل خالق او است اين چنين است فرمايش او ( خداوند ) و لئن سئلتهم من خلق السموات و الارض ليقولن الله يعني و اگر بپرسي از آنها كي خلق كرده است آسمانها و زمين را البته ميگويند خدا .
و از حضرت صادق عليه السلام در تفسير آن در حديثي وارد شده كه فرمود آن ميثاق گرفته شده بود بر آنها براي خداوند بربوبيت و براي پيغمبرانش به نبوت و براي اميرالمؤمنين و ائمه بامامت پس فرمود ( خداوند ) آيا نيستم پروردگار شما و ( نيست ) محمد پيغمبر شما و علي امام شما و ( نيستند ) ائمه هدايتكنندگان ائمه شما پس گفتند چرا پس فرمود خداوند شهدنا ان تقولوا يوم القيمة يعني براي اينكه نگوئيد روز قيامت ما از اين غافل بوديم ، تا آخر حديث شريف .
و از حضرت اميرالمؤمنين عليه السلام روايت [ص 15] شده كه هر كس بخواهد بداند آيا دوست ما است يا دشمن ما پس امتحان كند قلبش را پس اگر دوست ميدارد دوستي از ما را پس دشمن ما نيست و اگر دشمن ميدارد دوستي از ما را پس دوست ما نيست هراينه خداي سبحانه ميثاق گرفته است براي دوستان ما بسبب دوستي ما و نوشته است در ذكر اسم دشمن ما را .
و در تفسير آيه فماكانوا ليؤمنوا بما كذبوا به من قبل حضرت صادق عليه السلام فرمودند مبعوث كرد خداوند پيغمبران را بسوي خلق و حال آنكه آنها در اصلاب مردان و ارحام زنان بودند پس هر كس تصديق كرد در اين وقت تصديق كرد بعد از آن و هر كس تكذيب كرد در اين وقت تكذيب كرد بعد از آن . و از آن حضرت سؤال شد چگونه جواب دادند و حال آنكه ذرّ بودند فرمود قرار داد در آنها چيزي كه هر گاه سؤال كند از ايشان او را جواب بگويند .
[ص 16] و اخبار و احاديث درباره گرفتن عهد و ميثاق در آن عالم زياد رسيده است و همين چند حديث را كه براي شما معني كنم معني ساير احاديث ان شاء الله معلوم ميشود .
و اما اينكه فرمودند كه ذرّ بودند ، معني لغوي ذرّ يكي مورچه است و يكي ذرات غبار كه در هوا پراكنده است و بآن هباء ميگويند ولي مراد اين نيست كه بصورت مورچههاي ما بودند بلكه مراد حقارت خلق در نزد عظمت خداوند است و حقارت آنها بذرههاي ريز در هوا يا مورچه تشبيه شده و الا خلق كه مورد تكليف قرار گرفتهاند تام المراتب و تام الاعضاء بودهاند و شعور و عقل داشتهاند كه باين تكاليف خداوند آنها را تكليف فرموده و از آنها اقرار گرفته است و در حديث است از حضرت صاحب الزمان صلوات الله عليه هراينه خداوند تعالي خلق نفرمود خلق را بعبث و مهمل نگذارده است آنها را بلكه خلق كرده آنها [ص 17] را بقدرتش و قرار داد براي آنها گوشهائي و چشمهائي و دلهائي و عقلهاي خالصي پس فرستاد بسوي آنها پيغمبران را . و معني ديگر در لغت براي ذرّ ذكر شده و آن نسل است و ذرّيه هم كه ميگويند بهمين مناسبت بايد باشد و اين معني با حديثي كه گذشت كه فرمودند در اصلاب مردان و ارحام زنان بودند موافق است .
و از ضم آن حديث و حديث حضرت صاحب الزمان عجل الله فرجه و كلياتي كه در دست است ميتوان نتيجه گرفت كه مراد از اين مطالب آنچه مفهوم اهل ظاهر است نيست بلكه مراد انسانيت شرعيه است كه در قوه اين انسانيت ظاهره است كه اهل منطق بآن حيوان ناطق ميگويند و استعداد ظهور انسانيت حقيقي در آن هست و خداوند نطفه انسانيت را از راه دعوتهاي كونيه خود بر زبان عرش و كرسي و آسمانها در او بوديعه گذارده و اين همان چيزي است كه [ص 18] امام عليه السلام فرمودند قرار داد در آنها چيزي كه هر گاه سؤال كند از ايشان او را جواب بگويند ، و آن همان كمترين درجه شعور انسانيت و حد اقل عقلي است كه بآن ميتواند تعقل كند و مورد تكليف قرار بگيرد و شاهد اين فرمايش خداوند است خطاب بعقل كه فرموده فقط تو را امر ميكنم و فقط تو را نهي ميكنم و فقط تو را عقاب ميكنم و فقط بتو ثواب ميدهم ، و در احكام شرع ظاهر هم هست كه ديوانه كه عقل ندارد و طفلي كه بحد بلوغ نرسيده و عقل پيدا نكرده مكلف نيست و آن حد اقل همان نطفه و جسد انسانيت است كه در اثر پيدايش آن معرفت ناقصي ابتداء بخداوند پيدا ميكنند چنانچه در حديث حضرت باقر عليه السلام اشاره بآن و استشهاد بفرمايش پيغمبر و قول خداوند و لئن سئلتهم من خلق السموات و الارض ليقولن الله فرمودند يعني اگر از آنها [ص 19] بپرسي كي آسمانها و زمين را خلقت كرده البته ميگويند خدا ، و بهمين اندازه توحيدي كه ميكنند جسدي از انسانيت يا نطفهاي از آن يا ظاهري از آن در ارحام قابليتهاي آنها پيدا شده است و آن تصديق ظاهري و زباني كه همه در وقت خطاب خداوند الست بربكم نمودهاند و همه گفتند بلٰي اين بوده است و بهمين تصديقي كه كردهاند موجود شدهاند ولي البته اين توحيد بسيار ابتدائي و ناقص و آلوده بانواع شركها بوده و خداوند راضي نبوده كه بر آنحال بمانند اين بود كه انبيا را در ميانه آنها مبعوث فرمود كه توحيد واقعي را تعليم آنها بنمايند تا آنكه انسان واقعي بشوند و شرايع آنها شرح همان توحيد واقعي است كه در عالم نفوس مردم را دعوت بآن نمودهاند و چون همه نفوس را خداوند از عالم نفس يعني عالم ذر باين دنيا تنزل داده است آن دعوتها و آن قبول و انكارها عينا [ص 20] در اين دنيا بتفصيلي كه مناسب دنيا است ظاهر شده است و خداوند انبيا را در ميانه بنيآدم واداشت كه آنها را دعوت بتوحيد بنمايند و بعضي قبول نمودند و انسان و از ذريه انبيا شدند و بعضي انكار و از ذريه شيطان شدند و از اين نظر بهمين دنيا هم گفته ميشود كه عالم ذر است يا اگر عالم برزخ يعني عالم اظله را كه بين عالم دنيا و عالم آخرت است و عكس عالم آخرت است كه در آئينه عالم دنيا افتاده از دنيا جدا بگيريم بهر يك از آنها جداگانه عالم ذر ميشود گفت و براي اينكه اشتباهي پيش نيايد گفته ميشود عالم ذر اول و عالم ذر ثاني و عالم ذر ثالث و شرح همه آن دعوتها همين است كه در اين دنيا بتدريج زماني واقع شده و ميشود .
و چنانچه ميدانيم بنيآدم ابتداءاً چيزي نميدانستند و بتدريج كه انبياء عليهم السلام مردم را دعوت بشرايع [ص 21] خود يعني صفات انسانيت نمودند كم و بيش امتهاي آنها پذيرفتند و بآن شرايع عمل كردند و هر كدام كه بيشتر اطاعت كردند آن صفات در عمق وجود آنها و بواطن آنها بيشتر فرو رفت و كمكم بواطن آنها هم متصف بآن صفات شد و علاوه بر آن تصديق و توحيد ظاهري ابتدائي توحيد عميقتر و دقيقتري توانستند بنمايند ، مثلاً با آن توحيد ابتدائي قبل از بعثت انبيا مردم پي نميبردند كه نميشود خداوند بيش از يكي باشد يا آنكه بايد حكيم باشد و بيهوده اين خلق را نبايد خلق كرده باشد و لازمه آن اين است كه كساني را كه محسوس ما باشند بايد بفرستد كه بما بفهماند براي چه ما را خلقت فرموده و از ما چه ميخواهد ، ولي بعد از دعوت انبيا در اثر شنيدن فرمايشات ايشان شعورشان قدري زيادتر شد همانطور كه مثلاً سنگي را كه نزديك آتش ميبرند در اثر تابش شعاع [ص 22] حرارت آتش شروع بگرم شدن ميكند و مثل انبيا مثل آتش است منتهي آتشهاي معمولي ذغالهائي هستند كه آتش غيبي در آنها ظاهر شده و شروع به پرتوافكني و نشر حرارت ميكند و اين حرارت باجسام سرد كه برسد آنها را مثل خود آتش كم و بيش گرم ميكند ولي وجودات مباركه انبيا وجوداتي است كه عقل و شعور غيبي در آنها ظاهر شده و شروع به پرتوافكني و نشر شرايع خود فرمودهاند و شريعتهاي انبيا شعاع عقلي است كه از غيب در وجودشان ظاهر شده و بآنها وحي شده و هر كس دعوت ايشان باو برسد و قبول كند شعور در او پيدا ميشود و مردم بعد از آنكه در اثر دعوت انبيا شعورشان زياد شد توانستند توحيد عميقتر و دقيقتري بكنند چنان خداوندي را توحيد كنند كه شرط آن فرستادن پيغمبران باشد و خدائي كه پيغمبري ندارد قبول نداشته باشند [ص 23] همان طور كه حضرت اميرالمؤمنين عليه السلام براي حضرت امام حسن عليه السلام استدلال فرمودند كه اگر خدائي جز خداوند بود هراينه رسولان او نزد تو ميآمدند ، و قبول اين توحيد با اين درجه از عمق و دقت اسم آن اسلام است يعني خدا و پيغمبر او را قبول داشته باشند و اين در اثر اين است كه حرارت آتش عقل انبيا قدري بباطن آنها فرو رفته و مشاعر و ادراكات باطني آنها زنده شده و دعوت آنها را پذيرفته و بصورت اين اعتقاد درآمده است ، مثل سنگي كه در اثر دوام تابش حرارت آتش كمكم طبقات دروني آن هم گرم ميشود و چون انسان باطنهاي متعددي دارد هر يك در اندرون ديگري اول آنكه نزديكتر بظاهر است بآتش شعور گرم ميشود و اعتقاد بفرمايش انبيا پيدا ميكند بعد آنكه دورتر است .
حال در اول مرتبه در اين مردم نزديكترين [ص 24] باطنهايشان بظاهر شعور پيدا ميكند و ميپذيرد كه بآن در اصطلاح اخبار آلمحمد عليهم السلام صدر ميگويند ولي مراد اين سينه بدن حيواني نيست بلكه آن سينه انسانيت آنها است و محل ظهورش را اگر بخواهيد بدانيد همانجا است كه فكر ميكنيد خيال ميكنيد علم ميآموزيد و در اين قسمت از وجود شخص كه نزديكترين باطنهاي او بظاهر است صدر انسانيت پيدا ميشود و با اين باطن است كه انسان اسلام ميآورد و بتوحيدي بالاتر از آن توحيد ابتدائي موحد ميشود و اقرار برسالت انبيا كه از لوازم توحيد بالاتر است مينمايد و همين مرتبه باطني او كه بصورت اين اقرار درميآيد و منعقد بر آن ميشود و اعتقاد ميورزد سينه انسانيت شرعي او ميشود و اين اقرار روحي است كه در جسد آن اقرار بتوحيد اوليه دميده ميشود و بآن زنده ميشود و اين فرمايش خداوند عالم است استجيبوا [ص 25] لله و للرسول اذا دعاكم لما يحييكم يعني اجابت كنيد براي خداوند و براي پيغمبر او آنگاه كه ميخواند شما را بآنچه زنده ميكند شما را . و آنها كه اين روح در آنها دميده نشده چشم و گوش باطنشان كور و كر است و جسد انسانيتشان بيروح در قبر طبيعتشان خوابيده است و اشاره بهمين جماعت است كه خداوند به پيغمبر خود ميفرمايد انك لاتسمع الموتي و لاتسمع الصم الدعاء اذا ولوا مدبرين و ما انت بهادي العمي عن ضلالتهم ان تسمع الا من يؤمن بآياتنا فهم مسلمون يعني تو نميشنواني بمردگان و نميشنواني به كرها دعوت را وقتيكه رو بگردانند در حاليكه پشتكننده باشند و تو راهنماي كوران از گمراهي آنها نيستي تو نميشنواني مگر كساني را كه ايمان ميآورند بآيات ما پس آنهايند مسلمون . و همچنين فرموده و ما انت بمسمع من في القبور يعني تو شنواننده نيستي [ص 26] بآنها كه در قبرها هستند . و بنا بر اين فقط آنها كه اسلام آوردهاند و مسلم هستند گوش شنوا پيدا ميكنند و سينه انسانيتشان بنور اسلام گشاده ميشود و بروح اسلام زنده ميشوند و كوري چشم و كري گوششان مبدل به بينائي و شنوائي ميشود و جاي اسلام آوردن همان باطني است كه اسم آن صدر است چنانچه خداوند ميفرمايد فمن يرد الله ان يهديه يشرح صدره للاسلام يعني هر كس را خداوند ميخواهد هدايت كند سينهاش را براي اسلام ميگشايد .
و بنا بر اين بدعوت پيغمبران و هدايت آنان آن اجساد مرده انسانيت در اولين مرتبه باطني خود حيوة شرعي پيدا ميكنند عينا بهمان ترتيب كه حيوة كوني پيدا ميكردند ، اول نطفه بودند بعد علقه بعد مضغه بعد استخوان در آنها پيدا ميشود بعد گوشت پيدا ميكنند و بعد از آنكه همه اعضا درست و مستوي شد ابتدا روح حيواني در آنها دميده ميشود [ص 27] و پس از تولد دنيوي نفس ناطقه در آنها پيدا ميشود و بتدريج كه بزرگ ميشوند در اثر تربيت پدر و مادر و معاشرين و معلمين نفس ناطقه در آنها قوت ميگيرد تا عقل ابتدائي پيدا ميكنند و صاحب جسد انسانيت و آماده شنيدن تكاليف شرعيه ميشوند انسانيت شرعيه هم ابتدا در آنها جسدي است بيجان كه همه اعضاي آن درست است چشم دارد گوش دارد قلب دارد ولي روح ندارند و چيزي با آنها نميفهمند همانطور كه خداوند عالم ميفرمايد و لقد ذرأنا لجهنم كثيرا من الجن و الانس لهم قلوب لايفقهون بها و لهم اعين لايبصرون بها و لهم آذان لايسمعون بها اولئك كالانعام بل هم اضل اولئك هم الغافلون يعني بتحقيق خلق كرديم براي جهنم بسياري از جن و انس را براي آنها دلهائي است با آن دلها نميفهمند و براي آنها چشمهائي است با آنها نميبينند و براي آنها گوشهائي است با آنها نميشنوند [ص 28] آنها مثل چارپايانند بلكه گمراهترند آن جماعت غافلانند .
باري خداوند بدعوت اوليه كونيه اجساد انسانيت شرعي خلق را خلقت ميفرمايد كه با آن آن توحيد ابتدائي را مينمايند و بدعوت و تربيت انبياء و قبول دعوت ايشان اولين باطن آنها را كه مقام صدر آنها است خلقت ميفرمايد و با قبول آن دعوت توحيدي باطنيتر و دقيقتر كه مقرون به اقرار برسالت است مينمايند اين است كه گفته ميشود كه خداوند به اقرار به لا اله الا الله يعني همان بلٰي كه در جواب الست بربكم گفتهاند اجساد آنها را خلقت فرموده و به تصديق محمد رسول الله صدور آنها را خلق فرموده است .
و چون خلق از اين مرحله بالا روند بواطن باطنيتر آنها كمكم بنور شارع مستنير ميشود و كليات اين بواطن چهار است چنانچه از حضرت پيغمبر صلي الله عليه و آله روايت شده است كه قلبها چهارند صدر و قلب و فؤاد و لبّ ، [ص 29] پس صدر جاي اسلام است افمن شرح الله صدره للاسلام و قلب جاي ايمان است اولئك كتب في قلوبهم الايمان و فؤاد جاي معرفت است ماكذب الفؤاد ما رأي و لبّ جاي ذكر است و ليذكر اولوا الالباب . تمام شد حديث و چنانچه ملاحظه ميكنيد فرمودهاند جاي اسلام صدر است و جاي ايمان يعني ايمان بوصايت حضرت اميرالمؤمنين و ائمه اطهار عليهم السلام قلب است كه خداوند درباره مؤمنين در آيه شريفه فرموده آنجماعت نوشته شده است ايمان در قلبهايشان و اين مرتبه را حكما عقل ميگويند كه باطنتر از صدر است و اگر در كسي پيدا شود توحيد عميقتر و دقيقتري را با آن ادراك ميكند كه لازمه آن علاوه بر اقرار به نبوت اقرار بامامت و لزوم قائم مقامي براي حضرت پيغمبر صلي الله عليه و آله در جميع ازمنه است و همان طور كه آنهائي كه قبل از گشاده شدن [ص 30] سينههايشان بقبول اسلام از غايت جهالت خدائي كه شريكي هم داشته باشد و پيغمبري هم نداشته باشد ميپذيرفتند آنها هم كه تا اين اندازه بالا آمدند كه اقرار به نبوت كردند بواسطه كمعقلي چنان پيغمبري را پذيرفتند كه جانشين معصوم منصوصي كه صاحب علوم و فضايل او باشد نداشته باشد و بر ايشان مانعي نبود كه آن پيغمبر جانشين بيعلم و گناهكاري داشته باشد مثل اهل سنت كه چنين پيغمبري را پيغمبر ميدانند كه از غايت بيحكمتي ديني را كه خداوند براي مردم تا آخر الزمان توسط او براي خلق فرستاده مختصري از آنرا در مدت كوتاهي براي خلق بيان كرده و بعد از خود خلق را بحال خود گذارده كه هر چه ميخواهند بكنند و هر كس را كه بخواهند اگر چه بيعلم و گناهكار هم باشد برياست بر خود انتخاب كنند و هر چه بگمان و رأي خودش حكم كرد اطاعت كنند و به خداوندي [ص 31] اسلام آوردهاند كه يا خود عبثكار است و چنين ترتيب خلاف حكمتي را داده يا آنكه نتوانسته پيغمبر بهتري خلق كند و بفرستد . و قصدم از اين توضيحات اين است كه توجه كنيد اهل سنت چقدر توحيدشان ناقص است و بچه نبوت ناقصي اقرار كردهاند و بفهميد كه علت آن آن است كه چشم عقل آنها كور است كه چنين امور خلاف عقلي را پذيرفتهاند و آنها كه ايمان بحضرت اميرالمؤمنين عليه السلام و ائمه اطهار عليهم السلام آوردند باين ايمان و اقرار چشم عقلشان باز شده و ايمان در قلبهايشان ثبت و نوشته شده و بهمين صاحب قلب بينا شدهاند و آن جماعت اول قلبشان كور است و چيزي نميفهمد و درباره آنها است فرمايش خداوند لهم قلوب لايفقهون بها يعني براي آنها قلبهائي است با آنها چيزي نميفهمند . و فرمايش خداوند انها لاتعمي الابصار و لكن تعمي القلوب التي [ص 32] في الصدور يعني چشمها كور نيستند ولي قلبهائي كه در سينهها است كور هستند . و از اين جهت بعض مطالب دقيقه و خفيه را خداوند فرموده كه آنها براي كساني است كه قلب دارند آنجا كه ميفرمايد ذلك لمن كان له قلب يعني آن براي كسي است كه قلب دارد . و از اين آيات شريفه معلوم ميشود كه بعضي قلب انساني كه چيز ميفهمد ندارند و قلب آنها همان قلب حيوانيت ناطقه آنها است كه كور است و نميفهمد چنانچه حضرت اميرالمؤمنين عليه السلام درباره آن جماعت ميفرمايد الصورة صورة انسان و القلب قلب حيوان يعني صورت صورت انسان است و قلب قلب حيوان است .
باري جماعتي از خلق كه بحرارت وجود حضرت پيغمبر گرمي شريعت آن بزرگوار در اعماق وجودشان بيشتر فرو رفت و بباطن دومي آنها كه مقام قلب [ص 33] است رسيد و قلبشان بنور آن حضرت روشن شد و فرمايش ايشان را درباره خلافت ائمه اطهار عليهم السلام پذيرفتند باين پذيرش و تصديق صاحب قلب انساني شدند و اين است كه گفته ميشود خداوند بتصديق و شهادت به علي اميرالمؤمنين و الائمة من ولده اولياء الله قلبهاي آنها را آفريد و اين جماعت توحيدشان خيلي بالاتر از آن دو جماعت سابق است و لا اله الا الله كه ميگويند معني آن تا اعماق قلوبشان فرو رفته و نكات و دقايق بيشتري از آن فهميدهاند محمد رسول الله كه ميگويند اقرار به محمدي است كه خيلي بالاتر و داناتر و حكيمتر از آن كه اهل سنت بآن اقرار كردهاند ميباشد .
ولي باز هم اين جماعت بكمال انسانيت نرسيدهاند و اي بسا كه بسياري از ايشان بيش از همين اقرار ظاهري به ائمه اطهار عليهم السلام ندارند و دقايق دقيقتر توحيد و نبوت و فضائل ائمه [ص 34] اطهار عليهم السلام و لوازم متفرعه بر آن دقايق را درنيافتهاند و بايد هنوز حرارت دعوت حضرت پيغمبر صلي الله عليه و آله بيشتر در اعماق وجودشان نفوذ كند و بباطن سوم آنها يعني فؤاد آنها برسد كه واقعا معرفت پيدا كنند و توحيدي دقيقتر و لطيفتر از سابقين بنمايند و او را در ذات و صفات و افعال و عبادت يگانه بدانند و ذات او را منزه از جميع توحيدهاي ناقصه سابقين بدانند و بدانند كه بهيچ وجه من الوجوه خلق را راهي بادراك ذات غيب الغيوب نيست و دسترسي جز بآيات او كه آنها را در خلق خود آيات تعريف و تعرف خود قرار داده ندارند و پيغمبر او را اشرف آيات و اول موجودات و قائم مقام او در جميع عوالم بدانند و ائمه اطهار عليهم السلام را پس از آن حضرت جانشينان او در همه عوالم و صاحب همه فضايل آن حضرت سواي نبوت بدانند و اطاعت خداوند [ص 35] را در اطاعت پيغمبر (ص) و اطاعت او را در اطاعت ائمه اطهار عليهم السلام و اطاعت ايشان را در گرفتن احكام ايشان از راويان اخبار و ناقلان آثار ايشان بدانند و معصيت خداوند را در معصيت رسول و معصيت او را در معصيت ائمه عليهم السلام و معصيت ايشان را در رد بر راويان ايشان بدانند و شرك بخداوند را در شريك گرفتن پيغمبري با پيغمبر او يا ايتمام بامامي سواي ائمه اطهار عليهم السلام يا عمل بگفته غير راويان از ايشان و پيروي آراء و اهواء خود و ديگران بدانند و خلاصه آنكه به چشم فؤاد خود اين حقايق را ببينند و باين وسائط بين خود و خداوند معرفت پيدا كنند تا فرمايش خداوند ماكذب الفؤاد ما رأي درباره ايشان درست آيد و بمقتضاي اين معرفت عمل نمايند و خداوند را دوست بدارند و دوستي او را در دوستي پيغمبر او صلي الله عليه و آله و دوستي او را در [ص 36] دوستي ائمه اطهار (ع) و دوستي ايشان را در دوستي دوستان ايشان بدانند و از آنها شوند كه دعاي حضرت ابراهيم عليه السلام درباره ايشان مستجاب شده باشد كه بخداوند عرض نمود فاجعل افئدة من الناس تهوي اليهم يعني پس قرار بده فؤادهائي از مردم را مايل بايشان كه آنها را دوست بدارند . و همه مردم قابليت رسيدن باين درجه را ندارند جز شيعه اميرالمؤمنين عليه السلام كه در همه امور مشايع ايشان و پيرويكننده آثار و اقتداكننده باعمال آن بزرگوار هستند و آنها هستند كه حرارت دعوت حضرت پيغمبر صلي الله عليه و آله در اعماق وجودشان فرو رفته و بفؤاد آنها رسيده و چشم فؤاد آنها باز شده و چنين معرفتهائي پيدا كردهاند و تصديق اين مقامات را نمودهاند و اين است كه گفته ميشود خداوند به اوالي من والوا و اعادي من عادوا يعني دوست ميدارم هر كه را دوست بدارند [ص 37] و دشمن ميدارم هر كه را دشمن بدارند ، فؤادهاي خلق را خلقت فرموده و بعد از آنكه مثل نطفه جسد بيجاني بودند با دميده شدن روح اسلام و پس از آن روح ايمان و پس از آن روح ولايت زنده بحيوة انسانيت شدهاند و اين انسانيت كه در آنها پيدا شده فرزند انسانيت آن انسانها است كه خلق را دعوت بتوحيد كردهاند و آنها پدران اينها هستند و در حديث شريف است از حضرت پيغمبر صلي الله عليه و آله انا و علي ابوا هذه الامة يعني من و علي ابوين اين امت هستيم . و دعوت ايشان كه بقابليتهاي خلق رسيده مثل نطفه پدر است و قبول آنها مثل نطفه مادر و از تركيب آن دعوت و اين قبول اين فرزند بوجود آمده و ذريه آن دعوتكنندگان شده است و اول دعوتكنندگان حضرت پيغمبرند صلي الله عليه و آله كه اول ما خلق الله هستند يعني دعوت ألست بربكم را از همه زودتر يعني در [ص 38] همه مراتب خود از بالا تا پائين جواب بلٰي گفتند و بعد بامر خداوند همه كاينات را دعوت بتوحيد نمودهاند و همه ايمانآورندگان بآن دعوت ذريه ايشان هستند و منسوب بايشانند و اين است آن نسبي كه در حديث ميفرمايند كه هر نسبي در روز قيامت منقطع است جز نسب حضرت پيغمبر و آن حضرتند آدم اول و همه مؤمنين بنيآدمند ، و اولين دسته اولاد آن حضرت ائمه اطهارند عليهم السلام و انبيا حتي حضرت آدم عليه السلام فرزند آن بزرگوارانند و نبوت و انسانيتشان بقبول ولايت آن بزرگواران است و فرمايش حضرت پيغمبر است صلي الله عليه و آله كامل نشد نبوت براي پيغمبري در اظله تا آنكه عرضه شد بر او دوستي من و دوستي اهل بيت من و ممثل شدند براي او پس اقرار كردند بطاعت آنها و دوستي آنها . و ساير مردم اولاد انبيا و اوصياء ايشان [ص 39] و دعوتكنندگان از طرف ايشان هستند و بنا بر آنكه همه مؤمنين از اولاد حضرت پيغمبرند (ص) برادر يكديگرند و بواسطه تشابه و تجانسي كه دارند و هر يك نور پدر خود را در جبين ديگري ميبيند يكديگر را دوست ميدارند و هر كدام كه بيشتر به پدر شبيهترند نزد ساير برادران محبوبتر و محترمترند . اما غير مؤمنين كه بنور هدايت انبيا هدايت نيافته و بدعوت آنها زنده نشدهاند از بنيآدم نيستند و آنها از اولاد شيطانند كه دعوت او را پذيرفتهاند و اگر بظاهر بدن حيواني از نسل حضرت آدم (ع) باشند انسانيت و آدميتي ندارند و از اولاد انساني حضرت آدم شمرده نميشوند مثل پسر حضرت نوح كه خداوند درباره او ميفرمايد انه ليس من اهلك يعني او از اهل تو نيست . و اينكه در حديث وارد شده كه شيطان بحضرت امير (ع) عرض كرد قسم بخدا دشمن [ص 40] نداشت ترا كسي مگر آنكه سبقت گرفت نطفه من به رحم مادرش قبل از نطفه پدرش و شريك دشمنان تو شدم در اموالشان و اولادشان و آن قول خداي عزوجل است در كتاب محكمش و شاركهم في الاموال و الاولاد يعني شريك آنها بشو در اموال و اولاد . معني مطلب حديث همين است كه دشمنان اميرالمؤمنين انسانيتي ندارند و از بنيآدم نيستند و دعوت شيطانرا اجابت كردهاند و اولاد شيطانند .
و از آنچه در اين اوراق نوشتم ان شاء الله جواب سؤال خود را دريافتهايد كه حقيقت عالم ذر عالم نفوس است و اخذ ميثاق همان دعوت انبيا است و ظاهرش همين است كه در اين دنيا با همين ظاهر بشريت فرمودهاند و معاصرين ايشان شنيدهاند و پذيرفتهاند يا نپذيرفتهاند و بعد از ايشان هم در همه ازمنه بر زبان روات و دعوتكنندگان از جانب خود دعوت خود را بخلق رسانده و ميرسانند و هر كس [ص 41] قبول كرده و بآن صاحب صورت انسانيت شده و فرزند آن دعوتكنندگان شده كه آنها هم بنوبه خود با وسائطي فرزند رسول خدا صلي الله عليه و آله و آدم اول هستند و خلاصه آنكه با قبول آن دعوتها و گفتن قول بلٰي بنيآدم شدند و با تصديق مراتب دعوتها با مراتب ظاهره و باطنه وجودشان بتدريج اول صاحب جسد انسانيت بعد صاحب صدر بعد صاحب قلب و بعد صاحب فؤاد شدند و كمال يافتند و ذريه پيغمبر صلي الله عليه و آله و آل اطهار او شدند .