[ص 1]

رساله سؤالات اكبري ●

در جواب مرحوم حاج ميرزا علي‌اكبر جورابچي

از تصنيفات عالم رباني و حكيم صمداني

مرحوم آقاي حاج زين‌العابدين خان كرماني اعلي الله مقامه

[ص 2] بسم الله الرحمن الرحيم

الحمد لله و سلام علي عباده الذين اصطفي .

و بعد چنين گويد بنده مسكين ابن محمدكريم زين‌العابدين كه چون در اين اوان سعادت اقتران كه از فضل خداوند مهربان بعتبه‌بوسي آستان عرش بنيان ثامن ائمه انس و جان عليهم صلوات الله الملك المنّان تشرف حاصل نمود و جمع كثيري از اخوان عرب و عجم و خاصه از اهل آذربايجان مشرّف بآن آستان كه حقيقةً رشك جنان است و مطاف ملائكه رحمن شده بودند و از بركات آن حضرت سلام الله عليه چشم دعاگو هم بملاقات هر يك از اخوان روشن شد و من‌جمله جناب مجدت نصاب نجدت انتساب اشرف الحاج و المعتمرين حاج ميرزا علي‌اكبر آقا شهير بجورابچي خلف الصدق مرحوم مبرور حاج محمدصادق [ص 3] جورابچي تبريزي رحمه الله با جمع ديگر از اخوان اعياني و ايماني حرسهم الله جميعا تشرّف حاصل نموده بودند جناب حاجّ معظم سؤالاتي چند از اين ناچيز فرموده و حل مشكلاتي را درخواست نمودند كه الحق دلالت بر كمال دقت نظر ايشان ميكند زيرا كه عامه مردم كه اهل فكر و تدبر نيستند مشكلي هم براي ايشان پيدا نميشود مانند كسي كه از راهي نرفته ترديدي هم در آن حاصل نميكند ، بهر حال كه علاوه بر اينكه خود را حقيقةً قابل حل مشكلات و بيان معضلات نميدانم گرفتاري فوق‌العاده هم از باب اشتغال بتشرف آستان قدس ارواحنا فداه كه منتهاي آرزوي اين بنده بوده داشتم و هم زيارت و ديد و بازديد جمع كثيري از اعيان و بزرگان اين مملكت كه اظهار مرحمت و مكرمت فرموده بودند كه مجال تفريغ ذهن براي تدبر در اين مطالب نبود و هم اسباب مساعدي با خود از كتب و لوازم تأليف و تصنيف نداشتم مگر معدودي از كتب [ص 4] اما معذلك چون حق جناب سائل وفقه الله را بر خود عظيم ميدانستم و علم را اگر براي اهلش بيان نكنند ظلم بايشان ميشود و هم بديهي است كه ايشان هم تكليف شاقّي نميفرمايند كه بيش از آنچه فرصت هست و زيادتر از آنچه از اسباب حاضره ميسّر ميشود كه در اين باب نوشت بنويسم اين است كه اقدام بجواب نموده كه بقدر ميسور شرحي نوشته شود و از خداوند مسألت دارم ببركات حضرت ثامن الائمة و آباء طاهرين و ابناء طيبينش صلوات الله عليهم كه همه ما را بصراط مستقيم هدايت فرموده و بر آن ثابت دارد و موافق آنچه رضاي اوست بر قلم اين ناچيز جاري فرمايد كه در اين مقام بنويسم و لا حول و لا قوة الا بالله العلي العظيم و صلي الله علي محمد و آله الطاهرين و لعنة الله علي اعدائهم اجمعين .

سؤال اول - بموجب آيه مباركه كه ميفرمايد ما ننسخ من آية او ننسها نأت بخير منها او مثلها ظاهر آيه [ص 5] مباركه دالّ بر اين بوده هر آيه كه از آيه‌هاي خود را برداريم بهتر از آن آيه و يا مثل آنرا ميآوريم باين معني كه حجتي از حجج خود را از ميانه مردم برداشتيم بهتر از آن و يا مثل آنرا بجايش ميگذاريم ، بمضمون ظاهر اين آيه شريفه وجود اقدس مقدس حضرت خاتم صلي الله عليه و آله و سلم علي الظاهر از دنيا تشريف بردند و حضرت اميرالمؤمنين صلوات الله و سلامه عليه و آله قائم مقام آن بزرگوار شدند بايد اشرف و مثل آن بزرگوار شوند و يا بعد از ائمه هدي سلام الله عليهم كه نواب اربعه رضوان الله عليهم واحدا بعد واحد بنيابت خاصه معين شدند بايد افضل و يا مثل آن بزرگواران باشند و بعد از نواب اربعه كه رجوع برُوات گرديد بشرح ايضا ، مستدعي است حل مسأله را بطور صراحت و عاميانه مشروح فرمائيد .

جواب - اگر چه مسأله شريفه راجع بباطن آيه مباركه است ولو آنكه از بواطني باشد كه از ظاهر [ص 6] آيات قرآن هم ميتوان بر آن استدلال كرد چنانكه خداوند حضرت عيسي و مريم عليهما السلام را هم در ظاهر كتاب آيت ناميده و ميفرمايد و جعلنا ابن مريم و امه آية پس معلوم است كه حجتهاي خداوند همه آيات خدايند ولي معذلك اينها از بواطني است كه بلسان ظاهر بيان شده و آيه مباركه را ظاهري سواي اين هم هست و بايد بيان ظاهر آيه بشود تا معين بر فهم باطن باشد و لا حول و لا قوة الا بالله .

پس عرض ميكنم ظاهر آيه موافق آنچه در تفسير آن مينويسند و مأخوذ از اخبار آل‌محمد عليهم السلام هم هست اين است كه ميفرمايد آنچه نسخ كنيم از آيهٔ باينكه رفع كنيم حكم آنرا يا آنكه آنرا اِنساء كنيم كه فراموش كني و ترك كني باينكه رفع كنيم رسم آيه را از دل تو چنانكه در جاي ديگر ميفرمايد سنقرؤك فلاتنسي الا ما شاء الله يعني تو را بخواندن ميداريم تا اينكه فراموش نكني مگر آنچه را كه خداوند [ص 7] بخواهد كه از قلب تو محو كند و فراموش كني ، خلاصه كه ميفرمايد آنچه را كه نسخ كنيم يا بكلي از قلب تو محو نمائيم ميآوريم بخيري از آن يعني آنچه اعظم است از حيث ثواب و اجلّ است از حيث صلاح يا مثل آنرا ميآوريم از حيث ثواب و صلاح چون بديهي است كه احكام خداوند همه بر حسب مصالح عباد است و انّ الله لايفعل بعباده الا الاصلح پس هر حكمي را در آن وقت كه قرار ميدهد عين مصلحت است و تفضيلي كه از ظاهر آيه مستفاد ميشود از همين معني ظاهر ميشود كه مستلزم آنچه گمان كرده‌ايد نيست و مراد اين است كه حكم ثاني در وقت خودش بهتر است از حكم اول در وقت حكم ثاني ، چنانكه طبيب يك روز منضج ميدهد و روز بعد مسهل ميدهد و مسهل در روز دويم بهتر است از اين منضج كه در روز دويم بدهند نه از آن منضجي كه روز اول داده‌اند زيرا كه منضج روز اول [ص 8] در وقت خود عين صلاح بوده و مسهل روز دويم هم در وقت خود عين صلاح است و اولي است از اينكه روز دويم را هم منضج بدهند و مسهل عقب بيفتد ، پس تفضيل مسهل بر منضج روز اول نيست اما بر منضجي است كه روز دويم بي‌موقع داده باشند ، و در احكام طبّيه و شرعيه نيز مكرر احكام مختلفهٔ چند هم يافت ميشود كه حكم دويم را از باب رخصت ميكنند پس روز اول حكمي ميكنند كه چنين كن و روز دويم رخصت ميدهند كه ترك كني و هر دو در اين حال مثل هم ميشوند و در اخبار نظاير آن بسيار است و صريحا بيان فرموده‌اند در باب اختلاف اخبار كه ميشود از باب رخصت باشد پس در اين نحو مختلفات ممكن است كه حكم دويم مثل حكم اول باشد يعني در همان روز دويم خواه بحكم اول عمل كني و خواه بحكم دويم كه هر دو خوب است چنانكه در مرضي ممكن است كه مريضي باشد كه روز دويم را هم اگر منضج بخورد [ص 9] خوب باشد و اگر مسهل هم بخورد خوب باشد پس در مثل اين صورت در طب ابدان يا اديان حكم دويم مثل حكم اول ميشود و بيان اين مطلب از تفسير حضرت امام حسن عسكري عليه السلام در ذيل همين آيه مباركه باين منوال شده است كه اول تفصيل تغيير قبله را از بيت المقدس بسوي كعبه بيان فرمود و بعد روايت فرمود آنچه حاصلش اين است كه يهود آمدند خدمت پيغمبر صلي الله عليه و آله و عرض كردند كه چهارده سال رو بقبله ما نماز كردي و حال برگرداندي رو بكعبه پس اگر اولي حق بوده حال كه بر خلاف آن گفتهٔ بر باطل رفتهٔ و اگر اولي باطل بوده و طول اين مدت بر باطل گفته بودي پس چه ايمن كند ما را از اينكه الآن هم بر باطل بگوئي ؟ حضرت فرمود آن حق بود و اينهم حق است و خداوند هر روز بر حسب مصالح عباد حكم ميفرمايد و هر چه مصلحت هر روز اقتضا ميكند همان قسم حكم ميفرمايد و همه حق است ، و مثل [ص 10] زدند باختلاف عمل يهود در باب سبت و حديث مفصل است . خلاصه كه اختلاف احكام ممكن است از باب رخصت باشد و در اين صورت ميشود كه حكم دويم مثل حكم اول باشد در هر روز و ميشود كه از باب نسخ و تغيير حكم باشد كه حلالي مثلا حرام بشود يا بعكس و در اين صورت حكم دويم براي روز دويم بهتر است از حكم اول براي روز دويم يا همان خوب است و حكم اول در ثاني خوب نيست .

و بدانكه خير در لغت گاهي بمعني تفضيل است كه چيزي را از چيزي بهتر بشمري و لكن بسيار ميشود كه تفضيل مراد نيست و همان خوبي محض را ميرساند و امثال آن در قرآن بسيار است و در لغت مينويسند كه مثل الصلوة خير من النوم معني تفضيل ندارد زيرا كه معني تفضيل اين است كه در مفضل عليه هم معني خيريت باشد و اينجا چنين نيست كه مقصود اين باشد كه خواب خوب است اما نماز بهتر از خواب است بلكه مقصود بيان [ص 11] خوبي نماز است و بدي خواب در موقع نماز ، پس تفضيل را نميرساند ، مثل اينكه اگر گفته شود كه نماز رو بكعبه خير است از نماز رو به بيت المقدس بعد از نسخ آن ، معني تفضيل ندارد و مراد اين است كه نماز رو بكعبه خوب است و نماز رو به بيت المقدس بعد از اين جايز نيست ، ولي در ظاهر اين آيه بنا بر قرائت معروفه چون بخير منها او مثلها خوانده شده و مثل را مقابل خير انداخته‌اند قرينه معني تفضيلي دارد چنانكه در ميان سه چيز اگر گفتي هذا خير من هذا و هذا مثل هذا البته دلالت ميكند بر اينكه از خير معني تفضيلي اراده كردهٔ اما سخن در اين است كه اصل نزول آيه موافق اخبار چنين نبوده است و تصحيف كرده‌اند و اين قسم خوانده‌اند چنانكه در حديث شريف ميفرمايد الف و واوي نداشته و زياد كرده‌اند و اصل نزول اين طور بوده نأت بخير منها مثلها پس همه اشكالات باين فرمايش رفع ميشود و تصريح ميكند كه آيت [ص 12] دويم اگر چه خير است اما معذلك مثل اولي است و هر دو خيرند پس اين معني را ميرساند كه حكم اول در مقام خودش خير بوده و حكم ثاني هم در مقام خودش خير است ، و بمقتضاي اين معني اگر در ميانه خود اين خيرات تفاوتي باشد و يكي بهتر از ديگري باشد منافي با خير بودن هر يك در مقام خود نخواهد بود چنانكه كعبه مثلا معلوم است كه اشرف از بيت المقدس است و حقيقةً از اول اسلام بلكه از زمان آدم عليه السلام شرف داشته و پيغمبر صلي الله عليه و آله در همان اول اسلام مهما امكن هر وقت كه ميسر بود طوري در نماز مي‌ايستادند كه كعبه و بيت المقدس هر دو پيش روي ايشان باشند مگر اينكه در ميان آن دو ميفتادند كه ناچار رو به بيت المقدس ميفرمود پس كعبه في نفسه اشرف از بيت المقدس است و رو كردن بآن هم اشرف از رو كردن به بيت المقدس خواهد بود اما معذلك در اول اسلام كه حكم بِرو كردن به بيت المقدس بوده همان خير بوده [ص 13] و حق بوده چنانكه در آخر هم كه حكم برميگردد حكم ثاني حق است و خير ، حتي بدرجهٔ كه اگر در جائي باشي كه ميان بيت المقدس و كعبه باشي در وقت نماز بايد پشت كني به بيت المقدس و رو كني بكعبه و همين هم باز در مقام خود خير است و حق است ، و وقتيكه معني صرف حقّيت و خيريت را ملاحظه كني با قطع نظر از شرافت ذاتي كعبه هر دو را مثل هم ميشمري و تفضيل نميتواني بدهي و بعينه مثل اينكه در اول اسلام نماز رو بغير بيت المقدس جايز نبود در آخر اسلام هم نماز بغير كعبه جايز نيست بدون فرق . خلاصه پس بحسب ظاهر كه اشكالي نماند چه بقرائت معروفه باشد و چه بقرائت اهل بيت سلام الله عليهم كه مطابق نزول آن ميخوانده‌اند .

و اما بمعني باطن كه آيت را بمعني نبي يا ولي صلوات الله عليهما بگيري و در دون درجه ايشان نيز جاري كني عرض ميكنم باز اشكال ندارد ، اما بحسب قرائت [ص 14] معروفه كه گمان كرده‌ايد لازم ميآيد كه ائمه مثلا اشرف از خاتم صلي الله عليه و آله باشند يا لااقل مثل آن حضرت و اين بضرورت اسلام باطل است بلكه لازم ميآيد كه نواب امام عليه السلام كه در غيبت صغري بودند اشرف از آن بزرگوار باشند و اينهم بضرورت شيعه باطل است بلكه لازم ميآيد كه علما و روات اخبار مثلا از نواب اربعه و پيغمبر و ائمه (ص) همه اشرف باشند يا مثل ايشان و اينهم بالضروره باطل است عرض ميكنم بيك نظر در اين باب ميگوئيم كه اولا نسبت بخود پيغمبر صلي الله عليه و آله بسبب موت ظاهري آن حضرت نسخ و اِنسائي در حق آن بزرگوار نشده و دليل اين مطلب اين است كه شرع آن حضرت باقي است تا روز قيامت و اگر خود آن حضرت بسبب موت ظاهري از آيات منسوخه يا مَنسيّه خداوند ميشد البته شرع آن حضرت هم مي‌بايست منسوخ يا مَنسي شود زيرا كه در نزد اهل حكمت بديهي است كه احكام [ص 15] صادره از نبي بمنزله انواري است كه از چراغ يا آفتاب صادر ميشود و شبهه نيست كه اگر چراغ خاموش شود يا آفتاب منكسف گردد البته انوار آن هم ميرود و زايل ميشود پس اگر شخص نبي هم منسوخ يا منسي شود البته احكام صادره از او هم بايد مرتفع شود و شرع خاتم (ص) باقيست تا قيامت و اين است كه خداوند اعتراض ميفرمايد بر منافقين امت آنجا كه فرموده است و ما محمد الا رسول قد خلت من قبله الرسل أفان مات او قتل انقلبتم علي اعقابكم پس بموت يا قتل او منقلب باعقاب نبايد شد و بايد بر همان جاده احكام او باقي بود ، پس معلوم است كه موت او ولو بظاهر موت است اما موت حقيقي نيست و زنده است و اين است كه فرمودند مُشْرِف بر قبر او نشويد شايد با يكي از زنهاي خود نشسته باشد و فرمودند ان ميّتنا اذا مات لم‌يمت و ان قتيلنا اذا قتل لم‌يقتل پس درباره آن حضرت و هر يك از ائمه سلام الله عليهم كه از دنيا [ص 16] رفته‌اند اين فرمايش در واقع جاري است ولو بظاهر موت ظاهري جاري شده باشد و شبهه در آن نيست اما امر ايشان مثل ساير اموات نيست پس رسول خدا صلي الله عليه و آله بموت ظاهري از آيات منسوخه و منسيّه خداوند نشده كه احتمال دهيم بمقتضاي اين آيه كه ائمه اوصياء آن حضرت اشرف از او باشند و در صاحب الامر صلوات الله عليه كه موت ظاهري هم بضرورت شيعه جاري نشده و حي است و حاضر و اگر در بعض اخبار لفظ موتي هم در حق آن بزرگوار ديده باشيد خود ايشان در اخبار خود بيان فرموده‌اند كه مراد موت ذكر اوست نه موت شخص او چنانكه در مواقع مناسبه اخبار آنرا ذكر كرده‌ايم و بايد ديده باشيد ، پس آن بزرگوار حي است و در همين دنيا راه ميرود همين عالمي كه ما در آن ساكنيم چنانكه صريحا در حديث فرموده‌اند كه صاحب الامر صلوات الله عليه در همين عالمي است كه ما در آن ساكنيم ، پس وقتيكه [ص 17] بالضروره حيوة دنيوي دارد و بر روي همين زمين راه ميرود و بر فرشهاي ما گام ميزند و در بازارهاي ما ميگردد چگونه ميتوان گفت كه وجود مقدس او منسوخ يا منسي شده باشد پس آنوقت اشكال كنيم كه لازم ميآيد نواب او بلكه علما و محدثين از او و العياذ بالله اشرف باشند ؟ پس ابدا محل اين اشكال نيست .

و باز ميگوئيم كه بر فرض بنظر ظاهر بگوئيم كه پيغمبر صلي الله عليه و آله از دنيا رفته‌اند و ائمه هر يك تا امام حسن عسكري عليه السلام هر يك از دنيا رفته‌اند صحيح است و حق است و شبهه در آن نيست و بمفاد ظاهر اين آيه هر دويمي از ايشان بايد اشرف از اولي يا مثل او باشد ولي اين نكته را بايد اولا ملتفت بود كه اتيان آيات براي هدايت خلق است و خيريت يا مثليت آيت نسبت بظهور آيت است از براي خلق نه نسبت بمقامات حقيقيه ايشان كه در واقع دارند زيرا كه معروفيت آن مقامات اولا كه براي خود ايشانست [ص 18] و دخلي بساير خلق ندارد و آنها خبري از آن مقامات ندارند و ثاني در آن مقامات آمدن و رفتن و تأسيس يا نسخ و امضائي جاري نميشود و همه در آن مقامات با هم هستند ، پس اين سخنان در مقام بشريت ظاهره است نسبت بظهورشان از براي خلق پس همان طور كه نسخ و انساء در ايشان در همين مقامات ظاهره است البته خيريت يا مثليت ايشان هم در همين مقام ظاهر خواهد بود پس وقتيكه مخصوص بمقام ظاهر شد چه مانع است كه خيريت يا مثليت در اين مقام جاري شود ، نمي‌بينيد كه از درجات علم و فضل پيغمبر و ائمه اطهار (ص) در اخباري چند سؤال شده و فرموده‌اند كه در آنچه محتاج اليه خلق است همه ايشان علي السوا هستند يعني مثل هم هستند و فرمودند ما كان لاولنا فهو لآخرنا و اما آنچه مخصوص بخودشان است در آن مقامات پستي و بلندي در ميان ايشان هست و اعلم و غير اعلم دارند اما بقسمي كه منافات با اتحاد نور و طينت و ارواح [ص 19] ايشان هم ندارد و بهر حال كه آن دخلي بعرصه ساير خلق ندارد . پس باين ملاحظه ميتوان هر يك ايشان را مثل ديگري شمرد و معذلك درجات حقيقيه ايشان هم بترتيبي كه خودشان فرموده‌اند براي ايشان ثابت است و پيغمبر (ص) اشرف كل است و بعد اميرالمؤمنين (ع) و بعد امام حسن (ع) و بعد امام حسين (ع) و بعد صاحب الامر (ص) و بعد ساير ائمه يا بر حسب آنچه در اخبار ديگر فرموده‌اند زيرا كه اخبار بظاهر مختلف است ، خلاصه پس درجات حقيقيه ايشان بجاي خود است اما بظاهر همه مثل هم هستند و علم و فضل و قدرت و قوت هر يكشان مثل ديگري است بدون فرق بلكه بملاحظه همان بيان كه در مثل طب ابدان عرض كرديم ميتوان گفت كه هر لاحقي بهتر از سابق هم هست زيرا كه آنچه را كه خداوند در زمان لاحق بر دست و زبان او جاري ميفرمايد همان صلاح خلق است و آنچه از دست و زبان سابق جاري بود در زمان لاحق مناسب [ص 20] و مصلحت نيست ، آيا نميداني كه سلوك پيغمبر (ص) در زمان حضرت امير (ع) مصلحت نبود و آيا نميداني كه سلوك اميرالمؤمنين (ع) در زمان امام حسن (ع) مصلحت نبود و سلوك حضرت امام حسن (ع) در زمان سيدالشهداء (ع) مصلحت نبود و هر يك عين آنچه مصلحت زمان خودشان بوده بجا آورده‌اند بلكه اگر باخبار آل‌محمد عليهم السلام ملاحظه كني مصلحت زمان غيبت را هم در همان مي‌بيني كه اختيار فرموده‌اند و اخبار بسيار وارد شده است در علل غيبت امام (ع) و اينكه از عين مصلحت بوده كه اختيار فرموده‌اند و همچنين قيام نواب آن حضرت در زمان غيبت صغري بلكه قيام ساير علماء در زمان غيبت كبري همه عين مصلحت بوده است و بطور اطلاق فرموده‌اند ان الله لايفعل بعباده الا الاصلح و در حق مؤمنين خاصةً فرموده‌اند كه آنچه خير ايشان است با ايشان معامله ميشود پس بنا بر اين آنچه اتيان بسوي ايشان [ص 21] شده خير ايشان است و همه در مقام خود خيرند .

و اگر تا اينجا آمدي نكته ديگر را هم عرض ميكنم ولي مشروط باينكه با كمال احتياط و دقت نظر در آن تدبر كني و مطلب را بفهمي كه بغلط و اشتباه نيفتي و آن اين است كه وقتي كه اين سخن راجع بمقام اتيان آيات شد و آن مقامي است كه خلق ادراك آيت را بكنند و معرفت آنرا حاصل كنند چنانكه فرموده است لايكلف الله نفسا الا ما آتاها يعني تكليف نميكند خداوند هيچ نفسي را مگر آنچه را كه اتيان بسوي او فرموده و در حديث فرموده‌اند يعني ما عرّفها هر چه باو شناسانيده تكليف او قرار داده و بديهي است كه آنچه انسان شناخته همان است كه در مقام خود او براي او ظاهر شده و خداوند ميفرمايد معاذ الله ان نأخذ الا من وجدنا متاعنا عنده پس بايد متاع نزد خود او باشد تا محل مؤاخذه واقع شود ، پس اتيان آيات بحسب تعريفي است كه براي خود اشخاص ميشود در مقام خودشان چنانكه تكليفاتي كه از باب [ص 22] طلوع و غروب و انتصاف آفتاب داري بر حسب ظهور آفتاب است نزد خود تو و علم تو بحالات آن نه بر حسب عين آفتاب كه در آسمان چهارم است و اگر حجابي غليظ در ميان تو و آفتاب باشد كه اصلا نور آن بتو نرسد و خبر از آن نداشته باشي تكليفي براي تو نيست ، پس كليةً تكليفات نسبت بآن چيزي است كه بتو رسيده حتي در معرفت خداوند بهمان آيتي است كه خداوند از خود در بنده قرار داده و فرموده‌اند من عرف نفسه فقد عرف ربه خلاصه پس وقتي كه اتيان آيت در مقام خود مكلفين است و بر حسب معرفت ايشان و از آن طرف نوعا بنا بر اين است كه خلق رو بترقي و سير بسوي بالا باشند مگر اينكه عرضي عارض شود كه وقوف نمايند يا از اول عرضي عارض شود كه بالعرض صعودي نمايند و عرض مرتفع شود و قهقري برگردند و الا نوعا بنا بر سير و ترقي است حتي غير مؤمن كوناً [ص 23] در ترقي است و همين است كه در شرع گفته ميشود دَرَكشان پائين ميرود ، پس وقتيكه بنا بر ترقي است لازم ميآيد كه آيات متتاليه خداوند كه بر ايشان ظاهر ميشود هر آيت دويمي بالاتر از آيت اولي باشد و اين است كه در قدسي ميفرمايد كلما رفعت لهم علما وضعت لهم حلما ليس لمحبّتي غاية و لا نهاية ولي اين مخصوص بظهور آيات است براي خود خلق ، و اما حقيقت آيات بحسب مقامات مختصه خودشان است چنانكه بديهي است كه شخص پيغمبر (ص) بحسب ذات اشرف كائنات است و اميرالمؤمنين (ع) خود را از بندگان او ميشمرد اما مع ذلك ظهور نبوت آن حضرت (ص) براي خلق نسبت بظهور ولايت اميرالمؤمنين (ع) البته پست‌تر است ، آيا نمي‌بيني كه پيغمبر (ص) اظهار نبوت خود را فرموده بود و معذلك آنوقت كه خداوند امر باظهار ولايت ميفرمايد خطاب ميكند باو كه اگر اظهار ولايت نكني اصلا تبليغ رسالت [ص 24] نكردهٔ و ان لم‌تفعل فمابلّغت رسالته و كأنه اظهار ولايت را اصل شمرده و اظهار نبوت را فرع ، و باز فرموده اليوم اكملت لكم دينكم و اتممت عليكم نعمتي بعد از زحمت بيست و سه سال كه اظهار توحيد و نبوت و احكام و شرايع را فرموده بود ميفرمايد كه امروز كه ولايت را اظهار كردم دين شما را كامل كردم و نعمت خود را بر شما تمام كردم ، پس معلوم است كه اين امر بالاتري است و در آن زمان آيتي كه براي خلق اظهار شده بالاتر از آيتي است كه در زمان سابق از توحيد و نبوت ظاهر شده بود و اگر چه بالذات مقام توحيد و نبوت بالاتر از ولايت است اما توحيد و نبوتي كه قبل از ظهور ولايت اظهار ميشود محض سماع است بدون اينكه مردم راهي بادراك و معرفت آن داشته باشند اما ولايت كه ظاهر ميشود هر چند كه پست‌تر از آن دو مقام باشد اما اين موقعي است كه راه را دست ميدهند و اسباب ايصال بمطلوب [ص 25] را فراهم ميكنند و اين خيلي بالاتر است از محض سماع چنانكه گفته‌اند شنيدن كي بود مانند ديدن ، و رسول خدا صلي الله عليه و آله ميفرمايد انا مدينة العلم و عليّ بابها فمن اراد المدينة فليأتها من بابها پس معرفت نبوت با بصيرت حاصل ميشود بعد از ظهور ولايت و اما پيش از آن محض سماع خواهد بود و بسيار فرق باشد از انديشه تا وصول . خلاصه كه هر آيت ثانيه كه از براي خلق ظاهر ميشود در مقام ظهور براي خلق بالاتر است از ظهور آيت سابقه در مقام خودش ولو حقيقت آيت اولي اشرف باشد از حقيقت آيت ثانيه و اگر درست تدبر كني و حقيقت آنچه عرض كردم ملتفت شوي معني فرمايشات سيد اوحد اعلي الله مقامه را كه در شرح قول ناظم و ضجيع حضرتك الجواد محمد ميفرمايد و بيان ظهور اسم ارضي و سماوي را ميفرمايد ميفهمي و غلو هم نميكني اما اگر ملتفت حقيقت مطلب نشوي باشتباه و غلو خواهي [ص 26] افتاد ، پس اصل مطلب اين است كه اين سخنان همه بحسب ظهور آيات است براي بندگان و اما نفوس آيات و حقايقشان ترتيبي دارند كه در مقام خود محفوظ است و ما منّا الّا له مقام معلوم و اميرالمؤمنين عليه السلام بندهٔ از بندگان پيغمبر است و خود را با او برابر نميشمرد اما اين دخلي باظهاراتي كه براي خلق فرموده‌اند ندارد و بديهي است كه هر چه درجه خلق بالاتر ميرود اظهاراتي هم كه براي ايشان ميشود بحسب درجه فهم و عقل ايشان بالاتر ميرود و در حديث شريف در صفت مؤمنين آخر الزمان فرموده‌اند كه خداوند از عقول و افهام آنقدر بايشان ميدهد كه غيبت در نزد ايشان بمنزله مشاهده ميشود ، پس ببين كه مقام ايشان چه قدر بالاتر است از كساني كه در زمان ظهور و مشاهده بودند و بسا بقدر ما هم معرفت نداشتند ، خلاصه كه اگر بطور صحت ملتفت آنچه عرض كردم بشوي رفع اشكال بحسب قرائت معروفه خواهد شد .

[ص 27] ولي عرض كرده‌ايم كه در اخبار فرموده‌اند كه اصل نزول آيه نأت بخير منها مثلها بوده است و الف و واوي نداشته و خود ايشان تفسير فرموده‌اند كه يعني هر امامي را كه بميرانيم يا ذكر او را از خاطرها ببريم خيري از او ميآوريم يعني از صلب او كه مثل او باشد پس ببين كه اصل اين كلمه مِن كه در اين مقام فرموده براي بيان منشأ و ماده است يعني اين خير از صلب اولي بيرون ميآيد مثل اينكه طلا از معدن بيرون ميآيد و براي بيان مفضل عليه نيست و اصل اين خير بهمان معني فاعلي است يعني صاحب خير و نيكي و معني تفضيلي ندارد بدليل اينكه ميفرمايد نأت بخير منها مثلها پس دويمي مثل اولي است پس معلوم است كه فضيلتي در آن ملاحظه نشده ، پس حاصل معني اين ميشود كه آيات خداوند كه پشت سر هم مي‌آيند هر لاحقي از سابق گرفته ميشود و بحسب ظهور مثل او هم شمرده ميشود يعني همان طور كه سابق هر چه صلاح زمان خودش بوده اظهار فرموده بعينه لاحق هم آنچه [ص 28] صلاح زمان او است اظهار ميكند ، حتي در غير معصومين ايشان هر گاه خداوند برانگيخته باشد كسي را بجهت اظهار امر خودش ولو از خود علم و عصمتي نداشته اما معذلك دست خداوند و دست صاحب‌كار بر سر او هست و انا غير مهملين لمراعاتكم و لا ناسين لذكركم و ان لنا مع كل وليّ اذنا سامعة و عينا ناظرة و لسانا ناطقا و البته ايشان خير و صلاح خلق را بخوبي ميدانند و آنچه خواسته باشند بر دست و زبان وسائط جاري ميكنند و ابدا نميتوان گفت كه امروز مثلا خداوند مغلوب شده و دست از هدايت و خيرخواهي خلق برداشته و آنچه مصلحت ايشان است بايشان نميفهماند ، چنين نيست و ابدا مغلوب نشده و در هر حال آنچه صلاح ايشان است بايشان ابلاغ ميفرمايد و در اين مقام كه ابلاغ ميشود آنچه كه پيغمبر (ص) در زمان خود ابلاغ فرموده يا ائمه اطهار (س) در زمان خودشان يا وسائط و سفراء ايشان در ازمنه خودشان [ص 29] همه در مقام ابلاغ مثل هم است و همان قسم كه اطاعت پيغمبر صلي الله عليه و آله در زمان آن حضرت واجب بوده امروز هم كه فرمايش او را از وسائط و سفراء او ميشنويم واجب است اطاعت آن و ابوبصير عرض كرد بحضرت صادق عليه السلام كه الرادّ عليّ هذا الامر كالرادّ عليك ؟ فرمود الرادّ عليك هذا الامر كالرادّ علي رسول الله صلي الله عليه و آله و الرادّ علي رسول الله كالرادّ علي الله في عرشه اما معذلك ابوبصير في نفسه بمقام حضرت صادق عليه السلام نخواهد رسيد و حضرت صادق عليه السلام هم بمقام پيغمبر صلي الله عليه و آله نميرسد و پيغمبر صلي الله عليه و آله هم خدا نميشود ولي كلام خداست كه از زبان پيغمبر صلي الله عليه و آله بيرون آمده و حجت است و همين است كه از زبان حضرت صادق عليه السلام بيرون آمده و حجت است و همين است كه از زبان ابوبصير [ص 30] بيرون ميآيد و حجت است و حرفها همه در اين كلامي است كه بشنونده ميرسد و داخل در گوش او ميشود و بدل او فرو ميرود و اين بر حسب حال شنونده است اگر در ترقي است روز بروز بالاتر ميفهمد و اگر وقوف كرده مثل سابق ميفهمد ، و اما اشخاص مبيّنين در خارجْ خدا خداست و محمد عبده و رسوله و اميرالمؤمنين (ع) ميفرمايد انا عبد من عبيد محمد و ابوبصير ديگر يكي از بندگان و شيعيان ايشان است و ما منّا الا له مقام معلوم و از اول تا آخر بيان بايد ملاحظه شود تا آنكه انسان نلغزد ان شاء الله .

سؤال دويم - بموجب آيه مباركه ماتري في خلق الرحمن من تفاوت الي آخر ، البته مقام خلق ظاهرا از خلقت اول ما خلق الله صلي الله عليه و آله و سلم الي آخر را ميتوان عنوان كرد و حال آنكه اوضح از بيان است كه در خلقت حضرت اقدس نبوي صلي الله عليه و آله و سلم و اولاد امجاد آن بزرگوار عليهم صلوات [ص 31] الله و انبياء و اولياء ابرار سلام الله عليهم و نقباء و نجباء كبار رضوان الله عليهم و ساير مخلوقات چه قدر تفاوت داشته ، متمني است شرح مسئله را بطور وضوح بيان فرمائيد .

عرض ميكنم تمام آيه مباركه اين است كه ميفرمايد الذي خلق سبع سموات طباقا ماتري في خلق الرحمن من تفاوت فارجع البصر هل تري من فطور و معني آن بحسب ظاهر اين است و در اخبار هم اين طور فرموده‌اند كه آنچنان خدائي كه خلق فرموده است هفت آسمان را بر طبق يك‌ديگر نمي‌بيني در خلق رحمن تفاوتي يعني فسادي پس برگردان بصر را آيا مي‌بيني عيبي در آن ؟ و اين معني است كه علي بن ابرهيم قمي (ره) از اخبار ذكر كرده است ، و بحسب لغت تفاوت بمعني اضطراب و اختلاف هم هست و اصل آن از فوت است كه بسبب آن خلل در شئ پديد آيد و بمعني دوري ميان دو چيز هم هست و فطور بمعني شقوق هم هست و حاصل [ص 32] معني همان معني طباق است كه يعني بعضي بر طبق بعضي هستند و تشقّق و اختلاف ميان آنها نيست و خلل در آنها راه ندارد يعني اجزاء ملك را قسمي متناسب خلقت فرموده كه از هم منفصل و متقطّع نميشوند و مقصود اين نيست كه همه صاحب يك درجه و يك شأن و يك مقام و يك صورت هستند چنانكه اختلاف آنها را علانيه مي‌بيني حتي آسمانها را كه صريحا فرموده با يك‌ديگر مطابقند كوچك و بزرگي آنها و پستي و بلندي آنها را علانيه مي‌بيني و بدون شبهه بعينه يك‌ديگر نيستند و تفاوت آفتاب با ماه و ساير ستارگان سيّاره و غير سيّاره محسوس است اما معذلك همه سموات چنان متطابق با يك‌ديگر و توبرتو خلقت شده و گذارده شده‌اند كه ابدا شقوق و اختلافي در ميان آنها نيست و همه اسبابي هستند كه براي يك كارخانه ساخته شده و در موضع خود گذارده شده و از هم انفصال ندارند چنانكه اسباب يك ساعت معتدل را كه ملاحظه ميكني هر چند كه [ص 33] يك قطعه آن فنر است بصورت خود يكي چرخ بزرگي است يكي چرخ كوچكي است يكي ميخ است يكي پيچ است و هكذا و هر يكي صورت مخصوصهٔ دارند كه هيچ شباهت بصورت ديگري ندارد اما معذلك همه طباق يك‌ديگر هستند كه همه بهم متصل شده‌اند و بگردش آمده‌اند اما اگر اسبابهاي مختلف از ساعتهاي بزرگ و كوچك جمع كني و خواسته باشي اينها را بهمين صورت بر طبق يك‌ديگر بگذاري كه اين هم ساعتي شود و بگردش آيد محال است و نخواهد شد و چيز فاسدي خواهد بود ولي اگر همه براي همين ساعت ساخته شده و ملاحظه مناسبت محل و مقام هر يك شده و بميزان درست شده است هر چند كه صورتهاي گوناگون داشته باشند اما همه با هم جفت ميشوند و بحركت درميآيند كه كأنه يكپارچه است و تفاوت و اختلاف و فسادي در ميان آنها نيست ، و چنين است امر نوع ملك خداوند كه همه را بهم مربوط و متناسب فرموده طوري كه [ص 34] از هم متشقّق نميشوند و دائما ملك در گردش است و تقديرات خداوند آن طور كه خواسته جاري ميشود .

مثَل تمامتر كه خود خداوند قرار داده و ميفرمايد و في انفسكم أفلاتبصرون در شخص انساني در بدن ظاهرش ملاحظه كن كه اعضاء مختلفه او بچه اشكال مختلفه و اوضاع متشتته خلقت شده كه شايد دو عضو آن كه از هر حيث مثل ديگري باشد يافت نشود معذلك طوري آنها را متناسب و متطابق خلقت فرموده و ارتباط آنها را درست فرموده كه كأنه همه يك عضو است و بحركت درآمده و اينهمه حركات و افعال مختلفه از او سر ميزند و هيچ فطوري در ميان آنها نيست و تفاوتي با هم ندارند و كأنه همه بمنزله يك عضوند طوري كه هر يك ريزه استخوان تو كه مؤف شود طوري از حركات تو متألم ميشود كه گمان ميكني همه اعمال خود را در سلامتي با همين عضو ميكردهٔ و حال كه مؤف شده بكلي از كار افتاده ، خلاصه كه تناسب و تطابق اعضا [ص 35] بدرجه‌ايست كه كأنه همه يك عضوند و اختلاف در ميان آنها نيست كه يكي بطرفي برود و ديگري بطرف ديگر بلكه همين كه متوجه بكاري ميشود همه اعضا و جوارح او رو بهمان كار ميرود و هر يكي ديگري را كمك ميكند در انجام آن كار اما اين در وقت سلامتي است و همين كه عضوي از اعضا مؤف ميشود و خلل و فسادي در آن پيدا ميشود باعث اين ميشود كه توجه او بغير آن طرف بشود كه ساير اعضا توجه دارند و همراهي و مساعدت با آنها نميكند و مثل اين ميشود كه يك قدم پيش برود و قدم ديگر پس برود پس اين است كه مسافت طي نميشود و بجاي خود ميماند اما اگر هر دو قدم را رو به پيش برميدارد اندك وقتي راه طي ميشود . خلاصه غرض اين است كه همه اعضاء انساني مطابق يك‌ديگرند و متناسب و معين و مؤيد و اگر فسادي در يكي پيدا شود اسباب فطور در همه ميشود و معذلك [ص 36] اشكال مختلفه هم دارند و شرف بعضي از آنها و خساست بعضي محسوس است و محل شبهه نيست .

و چنين است امر تمام عالم و تمام خلق خداوند كه تفاوت و فطوري در خلق نيست و اين است كه ملك دائما در گردش است ولي معني اين اين نيست كه يعني همه بيك صورت باشند يا يك درجه را داشته باشند بلكه بهمين منوال كه مي‌بيني بايد اختلاف داشته باشند و زمين مثلا در پست‌ترين مقامات عالم افتاده باشد و آسمانها بر وضع معهود از اطراف احاطه بآن داشته باشند و القاء شعلات خود را نموده تأثير در زمين بكنند و زمين متأثر از آنها بشود و اينهمه خلايق مختلفه از زمين بيرون آيند تا دلالت بر احديت پروردگار بكنند و اگر آن طور كه فرض ميشود همه آثار بيك نهج و يك صورت باشند البته دلالت بر محدوديت خداوند ميكرد چنانكه آثار آتش كه همه سوختن است دلالت بر اين دارد كه آتش سوزنده است فقط و محدود بحد سوزندگي است اما اگر آتش را [ص 37] ديدي كه سوزنده است و آب تبريد ميكند و هوا مثلا منتشر ميكند و خاك جمع ميكند از اين ميفهمي كه عنصر محدود بيك حد از اين حدود نيست و همه اين كمالات را دارد و اين است كه خداوند ميفرمايد ما لكم لاترجون للّه وقارا و قد خلقكم اطوارا يعني چرا از عظمت خداوند نميترسيد و حال اينكه شما را در اطواري خلقت فرموده ، پس اطوار مختلفه خلق دلالت بر عظمت پروردگار ميكند و خاصة كه با اين اطوار مختلفه همه منتظم و منتسق هستند و خلل و فسادي در آنها راه‌بر نيست مگر بوجهي كه بيان آن خواهد شد ان شاء الله ، پس همان قسم كه در اجزاء خلق مشاهده ميشود كه با وجود اختلاف هيئات و مقامات آنها خلل و فساد در آنها راه‌بر نيست در مواليد هم امر بهمين منوال است و خلل و فساد در آنها نيست اما معذلك اختلاف درجات و مقامات آنها بجاي خود است و هيچ سافلي بعالي نميرسد چنانكه زمين هرگز بآسمان نميرسد و حضرت [ص 38] عيسي (ع) فرمود بحق اقول لكم لايصعد الي السماء الا ما نزل منها و معذلك چنانكه زمين مربوط بآسمان است و آسمان مربوط بزمين ، عالي و سافل اشخاص هم بهمين منوال است بلند بجاي خود و پست بجاي خود و هرگز رأوسْ ارجل نميشود و ارجل رأوس نميشود اما معذلك هر دو مربوط بهم هستند و متناسب با يك‌ديگر .