فصل - در صيام مندوب است . بدانكه غير از صوم واجب روزههائي را خداوند مستحب فرموده است و اصل حكمت آن همان است كه در اصل وضع صيام ذكر شده است نهايت در ايامي كه صوم در آنها از شروط صحت ايمان و اصلاح ابدان بوده است واجب فرموده است و باقي را مندوب .
از جمله اقسام صيام مندوب روزههاي مستحبي است كه در هر ماه قرار داده است و حكمت وضع آن آن است كه حضرت رضا عليه السلام فرمود كه روزه واجبي را بآن كامل نمايد مثل اينكه نماز مندوبي را خداوند قرار داده است بجهت تكميل نمازهاي واجبي زيرا كه بندگان در صورتي كه بدرجه عصمت نرسيده باشند نميتوانند عبادتي نمايند كه خالي از نقص باشد و خداوند جل و عز از بندگان چند ركعت نماز معين خواسته كه از روي خلوص نيت با توجه تمام بجا بياورند و همچنين خواسته يك ماه روزه با شروط معينه با كمال خلوص تمام و كامل بجا بياورند و چون دانست كه نميتوانند [ص 503] نوافل را معين فرمود از روزههاي مندوبه و نمازهاي نافله تا هر چه از فريضه ناقص باشد بنوافل تمام و كامل شود و معصومين را مكلف بهمين فرمود بدو جهت يكي اتحاد تكليف و يكي اينكه عبادت ايشان اكمل و اكثر باشد و اما روزه سه روز كه در هر ماه معين فرمودهاند بجهت اين است كه خداوند در قرآن مجيد فرموده است من جاء بالحسنة فله عشر امثالها پس سه روز سي روز ميشود پس هر كس روزه سه روز را بگيرد مثل اين است كه سي روز روزه گرفته باشد .
و اما روزه ايام البيض بجهت اين است كه مروي است حضرت آدم صلوات الله عليه آن وقت كه از بهشت بيرون آمد روي مقدس او سياه شده بود و ملئكه بر او رقت كردند و گريستند و بدرگاه خداوند ناليدند و از اين مسأله بسيار غمگين بود و شكوه حال خود را براي جبرئيل امين فرمود پس وحي شد روزه بگير و اين امر در روز سيزدهم شد پس آن بزرگوار يك روز روزه گرفت ثلث سواد مرتفع شد روز ديگر باز امر شد روزه بگير چون روزه گرفت ثلث ديگر مرتفع شد روز سيوم باز امر شد روزه بگير چون گرفت بكلي سواد مرتفع شد از اين جهت اين ايام را ايام البيض گفتند . و ميان مردم معروف است كه ايام البيض بجهت اين گفته ميشود كه شبها از اول شب تا صبح ماهتاب است پس چون شب و روز تمام روشن است همه را ايام البيض گفتند . پس چون آدم (ع) اين ايام را روزه گرفت و گناه او پاك شد بر او و ذريهاش سنت شد اين ايام [ص 504] را روزه بگيرند و شيخ صدوق عليه الرحمة ميفرمايد كه اين سنت بود ولي چون امر تفويض برسول خدا صلي الله عليه و آله شد عوض اين ايام پنج شنبه اول و آخر و چهار شنبه وسط را سنت فرمود و اين صوم سنه است كه هر كس اين سه روز را روزه بگيرد مثل اين است كه تمام سال را روزه گرفته ، و علتش مذكور شد عرض ميكنم منافي نيست استحباب صوم ايام البيض با صيام آن روزها و بمقتضاي اينكه روزه مندوب ضعف فريضه بايد باشد بگوئيم در همه ماهها شش روز روزه بگيرد سه روز ايام البيض و دو پنجشنبه و چهارشنبه و مجموع شصت و شش روز ميشود و شش روز كه زياده ميشود بملاحظه اين است كه در عرض سال بعضي از ايام البيض هم در اربعاء وسط ميافتد پس دو سنت يكي ميشود و اگر احيانا يك روزي يا دو روزي هم زياد شد فضل خود را دارد .
و اما علت وضع صيام در خميسين و اربعاء اين است كه يوم خميس يوم عرض اعمال است بر حجت پروردگار پس رسول خدا صلي الله عليه و آله خواست كه خميس اول و آخر شهر را بنده صائم باشد تا كفاره گناهش بشود و اما صوم اربعاء بجهت چند علت است يكي آنكه روز نحس مستمر است و آن اول و آخر روزي است كه فرمود سخرها عليهم سبع ليال و ثمانية ايام حسوما و عذاب بر هيچ قومي نازل نشد مگر اربعاء وسط شهر و در حديثي است كه در خميسين و اربعاء نازل ميشد ، پس صيام در اين ايام بجهت [ص 505] اين سنت شد كه رفع بلا شود و آن روزي است كه نفرين رسول خدا صلي الله عليه و آله بر قوم اثر كرد ، سهشنبه دعا فرمود و چهارشنبه بروز كرد پس از اين جهت صوم آن روز را سنت فرمود كه كفاره گناه شود و وجه ديگرش هم اين بود كه خداوند جهنم را روز چهارشنبه آفريد پس خواست بندگان روزه بگيرند زيرا كه فرمود الصوم جنة من النار .
و در ماه رجب و شعبان خاصة مستحب است روزه گرفتن بلكه تمام آن دو شهر را مستحب است روزه بگيرند بجهت اينكه ماههاي مباركي است و فضل آنها در اخبار بسيار وارد شده است و مسلم است كه هر وقتي كه شريفتر است روزه و نماز در آنها افضل است پس از اين باب عبادت در اين ماهها مضاعف ميشود و رحمت خداوند در آنها بر بندگان نازل ميشود لهذا رجب را رجب الاصب گفتند چرا كه در آن ماه رحمت خداوند ميريزد بر عباد و اصم گفتند بجهت اينكه هيچ ماهي مثل آن نيست و شعبان را شعبان گفتند بجهت اينكه ارزاق در آن ماه متشعب ميشود و رجب ماه خداست و شعبان ماه رسول (ص) و شهر رمضان شهر امت و روز بيست و هفتم رجب خاصة روزه مستحب است بجهت اينكه روز مبعث است و ثواب روزه آن روز مثل شصت ماه است .
و همچنين صيام يوم جمعه مستحب است بجهت اينكه عبادت در آن روز مضاعف ميشود پس هر عملي را آن روز كنند بهتر است حتي صدقه .
و روزه يوم غدير مستحب است بجهت [ص 506] اينكه آن روزي است كه حضرت رسول (ص) حضرت امير را بخلافت نصب فرمود و توبه حضرت آدم آن روز قبول شد و حضرت ابرهيم آن روز از نار نجات يافت پس روزه گرفت بجهت شكر خداوند و حضرت موسي آن روز هرون را علم فرمود و حضرت عيسي آن روز شمعون صفا را وصي فرمود پس روزه گرفت محض همين لهذا هيچ وصيي وصي نشد مگر آن روز را روزه گرفت و بر امت است كه محض شكر خداوند بر اين نعمت آن روز را روزه بگيرند .
و روزه ماه محرم نيز مستحب است بجهت اينكه خداوند در آن ماه توبه جمعي گذشتگان را قبول فرمود و توبه جمعي ديگر را در اين ماه قبول ميفرمايد و شايد آن جماعت گذشتگان امت موسي باشند و توبهٔ كه بعد قبول شود توبه اين امت باشد بجهت اينكه بمصيبت حضرت سيدالشهداء روحي فداه مصيبتزده شدهاند پس از اين باب خداوند بر ايشان ترحم ميفرمايد و گناهان ايشان را ميآمرزد پس از اين جهة در آن ماه روزه گرفتن مستحب شده است تا كفاره گناهان شود .
و همچنين در هر روزي كه وجه كراهتي يا حرمتي نداشته باشد روزه آن مستحب است زيرا كه نفس روزه گرفتن عملي ممدوح است نهايت در بعضي ايام افضل از بعض است .
فصل - در روزههاي مكروهه است . بدانكه در بعضي ايام صيام را مكروه داشتهاند بجهت حكمتها و علتهائي چند چون همه [ص 507] قصد حضرت رسول صلي الله عليه و آله صلاح و سداد خلق بوده هر چيزي در هر وقتي كه مصلحت خلق بوده امر فرموده است و اگر وقتي فساد خلق در آن بوده حرام فرموده و اگر ضررش جزئي بوده مكروه داشته ، از جمله چيزها صيام است كه هر وقت صلاح در آن بوده حلال شده هر وقت فساد در آن بوده حرام شده هر وقت ضررش كم بوده مكروه فرموده هر وقت نفع كمي داشته مستحب فرموده است و آنچه لازمه ايمان بوده از صيام واجب فرموده خلاصه ايامي كه صيام در آنها ضرر جزئي داشته است صيام در آنها را مكروه فرموده است از جمله صوم يوم عرفه را مكروه داشتند بجهة اينكه باعث ضعف نشود تا مانع دعا شود زيرا كه عرفه يوم دعاست و سالي يك روز عرفه است كه بايد دعا نمود اگر از دست رفت ديگر تا سال آينده دست نميآيد ولي روزه ميتوان گرفت اما اگر نترسد كه ضعف آورد ضرر ندارد بلكه شايد مستحب هم باشد و امام روزه نگرفتند بملاحظه اينكه مبادا مردم تأسي كنند و بسا واجب شمرند و بدعتي شود و روزه گرفتن زن بي اذن شوهر مكروه است چرا كه بسا حاجتي باو داشته باشد و ممنوع شود و روزه دهر مكروه است بلكه عوض آن سه روز را در هر ماه روزه گيرد چرا كه خداوند عالم صلاح بدن را در اكل و شرب قرار داده است اگر بكلي ترك نمايد فاسد ميشود و روزه ميهمان بي اذن صاحب خانه مكروه است چرا كه محتمل است تداركي گرفته باشد فاسد [ص 508] شود و روزه صاحب خانه بي اذن ميهمان روا نيست چرا كه ميهمان بسا خجالت كشد غذا بخورد و روزه مستحبي عبد بي اذن مولي مكروه است چرا كه از خدمت بازميماند و روزه ولد بي اذن والد روا نيست چرا كه او است اولي بفرزند از خود او و بسا غالب صلاح و فساد مزاج خود را ندانند و پدر بهتر ميداند و روزه يوم اثنين مكروه است چرا كه روز مصيبت اهل بيت است و يوم رحلت خاتم است و دشمنان آلمحمد آن روز را تبرك گرفتند پس دوست بايد آن روز را شوم گيرد و روزه گرفتن محض طلب بركت است و اين روز بركتي نيست و همچنين روز عاشورا .
فصل - در روزههاي محرمه است . بدانكه در بعضي ايام روزه را حرام فرمودهاند از جمله روز فطر است چون خداوند يك ماه بندگان را حبس فرمود خواست در آن روز عيش كنند و آن روز را عيد قرار داده است علاوه بر آن كه امر فرموده جمع شوند بجهة خطبه و نماز و با روزه داشتن بر ايشان سخت بود و همچنين يوم اضحي را ، علاوه بر آنكه دوست داشته از اضحيه بخورند و اگر صائم بودند نميتوانستند و كذلك صوم ايام تشريق را در مني حرام فرموده بجهت اينكه ايام نحر است و مردم ميهمان خداوند هستند و ميهمان روزه نبايد بگيرد و در امصار رخصتي رسيده بجهة اينكه يوم نحر اضحي است و بعد از آن نحر نيست و روزه وصال حرام است و آن روزه دو روز است متوالي بدون افطار بجهت [ص 509] اينكه صلاح بدن در آن نيست و بسا انسان هلاك ميشود زيرا كه قوام شخص بغذاست و در بعض اخبار روزه وصال را اين طور شرح فرمودهاند كه يك شب و يك روز نخورد و سحر افطار نمايد و روزه صمت را هم نهي فرمودهاند يعني سكوت كردن در روزه بجهة اينكه شبيه بيهود نشوند علاوه بر آنكه حوائج خلق مرتفع نميشود و امر بلد مختل ميماند خداوند انسان را ناطق فرموده است و امر او بنطق ميگذرد پس سكوت نمودن خلاف وضع اولي است ، بلي تكلم بسيار هم خوب نيست و كلام مزخرف گفتن هم پسنديده نيست ولي اعتدال در همه حال مطلوب است . خلاصه جزئيات حكم لاتعد و لاتحصي است و مراد ما اختصار و بيان حكمتهاي كليات احكام است پس بهمين قدرها اقتصار ميكنيم .
فصل - پس از آنكه اسرار صيام را ثبت نمودم مطلع شدم بر بياني شريف از سيد جليل مرحوم اعلي الله مقامه در حكمتهاي صيام دوست داشتم ترجمه آن فرمايش را در اين رساله درج نمايم پس فصلي بفصول ملحق نمودم و حاصل فرمايش ايشان را برشته تحرير درميآورم . بعد از نقل اخباري كه سابقا نقل نموديم در علت صيام ميفرمايد :
شيخ ما اطال الله بقاه ميفرمايد كه خداوند بر مكلفين صيام را واجب فرمود تا گرسنه شوند پس سبك شود جسدهاي ايشان و تشنه شوند تا رطوبت بدن ايشان تمام شود پس هر گاه رطوبت بدن ايشان تمام شد و جسدشان خفيف شد كسالتي [ص 510] كه مانع عبادت است تمام ميشود و خواب را كم ميكند و بسياري خواب انسان را فقير ميكند در روز قيامت بجهت اينكه حسنات انسان كم ميشود زيرا كه مانع است از تهجد در شب و كم ميكند رزق را پس از اين جهت اكثر همت انسان مصروف تحصيل معاش ميشود و هر گاه روزه گرفت و گرسنه شد روح او قوي ميشود چرا كه گرسنگي غذاي روح است و مرضها از بدن انسان بيرون ميرود چرا كه اكثر امراض از شبع است و از اين جهت است كه معده بيت داء است و وارد شده صوموا تصحوا و هر گاه تشنه شد رطوباتي كه علت نسيان و بلادت و قلت فهم است بلكه علت اغلب امراض است خشك ميشود پس چون گرسنه و تشنه شود فهم و حفظ او زياد ميشود و رياح و ساير امراض از بدن او تمام ميشود و سالم ميگردد و كسالت او از عبادت تمام ميشود و جسد او براي عبادات سبك ميشود و شهوات و خصال ذميمه مثل حسد و غضب و شهوت و تكبر و بغي و عدوان و طول امل و نسيان موت و آخرت تمام ميشود بلكه دائما متذكر موت و حساب و جنت و نار و دار آخرت ميشود و تجافي مينمايد از دار غرور و آنچه در آن است از چيزها كه محض خداوند و دار آخرت نيست و همه اينها و امثال اينها نتيجه جوع و عطش است و بجهة اين تلويح فرمودهاند در اخبار بنحو اشاره كه شياطين را در اين ماه رمضان غل ميكنند و اين نيست مگر نسبت بمؤمنين كه جائع [ص 511] و عطشان ميشوند از روزه گرفتن قربة الي الله و اما از غير ايشان شياطين غل نميشوند بلكه فرموده است ارسلنا الشياطين علي الكافرين تؤزّهم ازّا يعني شياطين را بر كفار فرستاديم كه آنها را مضطرب نمايند و از مكان خود خارج كنند . تمام شد فرمايش شيخ اطال الله بقاه ، و مؤيد اين فرمايش است حديث شريف كه شيطان در ابن آدم جاري است مجراي دم در عروق پس مجاري او را سد نمائيد بجوع و عطش بدانكه چون نماز خضوع و خشوع است و اقبال كردن عبد بخداوند عزوجل بذات و كينونت خودش پس مترتب بر آن شده امساك نفس از هر چيزي كه راجع است بنفس از دواعي و شهوات و الا اقبال تمام متحقق نميشود پس اين امساك از اعظم فروع نماز است . پس از آن بياني ميفرمايد صعب مستصعب و اگر ترجمه فرمايش ايشان را عرض كنم فهمش دشوار ميشود لهذا حاصل فرمايش ايشان را عرض ميكنم ، ميفرمايد روزه امساك از مفطرات است و مفطر چيزي است كه نفس از آن قوت گيرد و اصل صيام در مقام حقيقت است كه منزه از همه قيود است و همين است امساك او و چون در عالم اعلي شمس وجود افاضه فيوض و امداد فرموده است بعد از سيرش در دوازده مرتبه و اين مراتب فؤاد و عقل و نفس است كه ظاهر شده است در حواس باطنه و ظاهره كه ده مرتبه ميشود و چون فؤاد بمنزله ماده است در آنها تعداد نميشود يا آنكه آن را صورت [ص 512] جامعه گرفتهاند پس عدد مراتب دوازده ميشود از عقل تا پائين كه آفتاب مشيت پروردگار گردش در اين مراتب ميكند و فيض باين عالم ميبخشد و چون عالم اسفل هم مثل عالم بالا است بلكه همان است كه غليظ شده است لهذا تقسيم عرش پروردگار بر دوازده شده كه بازاء هر يك برجي است در كرسي و آفتاب اين عالم كه ظاهر آن آفتاب است در آنها سير ميكند و بر ارض اشراق مينمايد يا اينكه ميگوئيم سه مرتبه غيبيه در نه فلك و حيوان و نبات و جماد بايد سير نمايد تا افاضه او تمام شود بهر حال اصول همه در غيب سه مرتبه است در عالم شهاده هم از جهت اينكه مطابق عالم غيب است سه ماه اصل شده است و نه ماه ديگر فرع آنها است و آن سه ماه شهر رمضان و شعبان و رجب است كه سه ماه مبارك است ماه مبارك رمضان بازاء فؤاد است و آن شهر مبدء است بجهت اينكه اشرف ثلثه است و احسن و افضل آنها پس واجب شد صوم و امساك در آن چرا كه آن مقام مبدء است كه غير مقترن بحدود و تعينات است كه مقتضي شهوات و ارادات و لذاتند و از اين جهت وارد شده است كه رمضان اسم خداوند است پس نگوئيد رمضان ولي بگوئيد ماه رمضان پس هر گاه كه آن ماه خدا باشد در آن ماه بايد توجه بخداوند نمود و از ماسواي او معرض شد و عظمت او در اين ماه ظاهر ميشود و چون وقوف خلق در عالم ذر در اين ماه بوده است و عودشان در قيامت [ص 513] هم در اين ماه است پس آن روزي است كه فرمود الملك يومئذ لله با اينكه همه روز ملك مال خداست ولي چون باقي ايام بمنزله قشور و اعراض است عظمت خداوند آن طور كه شايد ظاهر نميشود ولي روز قيامت عظمت و قهاريت او ظاهر ميشود و معني نسبت ماه رمضان بخداوند ظهور سلطنت او است و ظهور تام در اين روز در دار آخرت است و اين در ماه رمضان است قطعا و از اين جهة اسم آن مشتق از رمضاء شده است بجهت اشتداد حرارت در آن روز و ضم بعضي ببعض و عرق كردن ايشان چنانچه معروف است و در آن روز امساك تمام و كامل ميشود از همه شهوات راجعه بنفس و بدن و در دنيا اين ماه آيت آن روز شده اگر بگوئيم كه عين آن نيست پس واجب است در ماه رمضان متذكر آخرت شوند و عمل محض خدا كنند و متوجه باو شوند و چون عالم ذر هم همان روز قيامت است پس همان ماه رمضان است پس در آن روز تقدير ميشود آجال و ارزاق و جميع آنچه بخلق ميرسد و تقدير در ثلث اخير آن ميشود چرا كه اول موجود شدند پس صالح از براي تكليف شدند آنگاه مكلف شدند و تقديرات بر حسب اذعان و اقرار ايشان شده است و روز قيامت هم بر حسب عمل بعد از حساب و ميزان در ثلث اخير آن تقدير منازل ايشان ميشود از جنت و نار لهذا شب قدر در ثلث اخير ماه رمضان شد ، و اما وجه قرار دادن در شب اين است كه شب مقام كثرت است [ص 514] و نفي وحدت و اما عالم ذر روز است بجهت غلبه نور جبار و اما شهر شعبان شهر پيغمبر است (ص) و ظهور عقل و آثار ظهورات آن بزرگوار و سلطان و هيمنه او در اين ماه در رجعت ظاهر ميشود كه مقدمه قيامت است و در آن وقت استيلاء آن بزرگوار را مشاهده خواهي نمود كه حكم او در همه چيز جاري ميشود و در اين مقام هم اگر چه صوم است بجهت تنزه آن از حدود و قيود صوريه الا اينكه چون در قوه قريبه او است تعلق يافتن بحدود و صور پس صيام آن فرض نشد ولي مستحب است مؤكدا و اما شهر رجب پس آن شهر قائم عليه السلام است و تفسير بآن بزرگوار شده و وجه اختصاص آن بايشان با اينكه همه ائمه عليهم السلام شريكند در آن اين است كه او قائم بامر ميشود و حق را ظاهر ميفرمايد و مستولي بر عالم ميشود يعني نفس كليه ظاهر ميشود بتدبير او در شهر رجب . خلاصه پس همه شهور در اين سه ماه ظاهر ميشود و آنها است ايام خداوند كه فرمود و ذكّرهم بايام الله يعني روز قيامت و روز رجعت و روز ظهور امام عليه السلام يعني روز قمري كه يك ماه ميشود از روز عرش و يوم شمس يك سال است و روز زحل سي سال است و روز كرسي بيست و چهار هزار سال است و روز عرش بيست و چهار ساعت است و شهر رجب منتهي ميشود بشهر شعبان كه رجعت باشد آن هم منتهي ميشود بماه رمضان كه قيامت است و نهايت كل است [ص 515] و آن منتهي ميشود بشب عيد فطر و آن منتهي بروز عيد ميشود كه نقطه دايره است . و اما علت سي روز روزه بجهت اين است كه ظهور مبدء در سي است چنانكه ظهور الف در لام است كه حرف تعريف و نفي شود و ثلثون مقام قابليات است و ظهور مبدأ در آنها عبارت از امساك از آنها و مقتضيات آنها است و اين اعراض تام صيام است چنانچه وارد شده كه آدم چون از شجره تناول كرد سي روز در بطن او ماند بجهة اينكه كدورت اعراض بترك اولي سرايت كرده است در همه اطوار قابليات پس واجب شد امساك و مقابله ارض قابليات باشراق شمس عنايت ازليه الهيه تا محترق نمايد حرارت مبدأ كثافات را و پاك كند آنها را از همه رذايل و از اين جهت غسل شب اول ماه رمضان مستحب شده است در آب جاري باين طريق كه سي كف آب بر سر بريزي محض اينكه حرارت صوم در تو اثر نكند و در باطن حرارت ظهور مبدأ مراد است و مستحب است وقاع در شب اول بجهت تسكين حرارت تا آنكه صفراء بهيجان نيايد و سوداء محترق شود و باعث امراض شود و امراض مهلكه حادث شود . بعد از آن حديث فضل بن شاذان را نقل فرموده است و اگر چه اكثر اين مطالب را سابقا بيان كرديم ولي فرمايش ايشان را محض ميمنت نقل نمودم و محض اينكه بداني آنچه ما هم عرض كرديم از عين حكمت است و لا حول و لا قوة الا بالله .
[ص 516] فصل - در حكمت اعتكاف است . بدانكه وقوف در معابد در هر ملتي هست يهود در بيت المقدس وقوف ميكردند و عبادت مينمودند و همچنين نصاري بلكه رسم بر اين بود كه نذر ميكردند اولاد خود را در بيت الله بگذارند بجهت عبادت و هنوز هم نذر ميكنند نصاري اولاد را بجهت كنيسههاي خود و در شرع خاتم صلي الله عليه و آله آن حكم برداشته شد و عوض آن اعتكاف مقرر شده و اصل حكمت اين عمل و آن حبس نفس در معبدها همه اين است كه بنده چون معاصي او بسيار شود لابد بايد جائي را پناه خود گيرد و متحصن شود و باصطلاح اعاجم بستي شود تا بآن واسطه مولاي او بر او رحم نمايد حال بستي شدن انواع است بعضي باستشفاع است مثل اينكه رو بكسي روند كه او را نزد مولاي ايشان حرمتي باشد و پناه بخانه او ببرند يا در نزد او التماس كنند كه او شفيع ايشان شود تا مولي ترحمي نمايد و قسم ديگر اين است كه بدر خانه خود مولي رود و بست نشيند و پناه بنفس او برد ، حال چنين است امر در در خانه خداوند وقتي انسان به بندگان نيك خداوند پناه ميبرد مثل اينكه التماس دعا از مؤمنين ميكند يا خود او دعاي بر ايشان را مقدم بر نفس خود ميدارد و ببركت دعاي بر ايشان از خداوند حاجت خود را ميطلبد گاه ميشود پناه بائمه هدي و پيغمبران خدا ميبرد پس زيارت قبور مقدسه ايشان را ميكند و از خداوند ببركات ايشان طلب حاجت و مغفرت ميكند [ص 517] وقتي هم پناه بخود خداوند ميبرد و بخانه او متحصن ميشود ، اگر چه همه اين اعمال در واقع التجاء بخداست و مسألت از او و همه باز از راه اولياء و اصفياء است الا اينكه انظار مختلف است و سالك را در هر حالي نظري است مثل اينكه در دعوات باين قسم دعا ميكني يك دفعه از آلمحمد (ع) مسألت ميكني كه شفيع من شويد نزد خداوند يك دفعه از خداوند مسألت ميكني كه ايشان را شفعاء من قرار بده يك دفعه دعا ميكني كه شفاعت ايشان را در باب من قبول فرما يك مرتبه عرض ميكني خداوندا از ايشان مقربتري اگر سراغ داشتم شفيع خود ميكردم يك دفعه عرض ميكني خدايا تو شفيع مني نزد خودت و من از تو بتو پناه ميبرم همه حق است و صحيح و هيچ يك دروغ نيست ولي انظار مختلف است ولي در واقع خارج فصل نيست باين معني كه وقتي بنده ايشان را بيند خدا را نهبيند يا خدا بيند ايشان را نهبيند بلكه خدا از غير رخساره مقدسه ايشان بر بندگان جلوه نكرده است و ما آنچه از خدا شناختيم ببركت ايشان است و بغير شفاعت ايشان محال است ما بمراد برسيم و لكن وقتي ملتفت هستيم وساطت ايشان را يكدفعه چنان نورانيت ايشان بر ما جلوه ميكند كه پرده بالمرة از چشم ما برداشته ميشود ديگر ملتفت اين نكته نيستيم مثل اينكه خود ايشان هم در مقام بشريت و معاشرت با رعيت اين حال را داشتهاند چنانچه ميفرمايند ان لنا مع الله حالات هو فيها نحن [ص 518] و نحن هو و هو هو و نحن نحن گاهي عبد ملتفت اين است كه ايشان عبد خدايند و غير او هستند ولي چون خداوند ايشان را مقرب داشته شفاعت ايشان را قبول ميفرمايد پس ايشان را شفيع ميكند در عمل و لسان پس بزبان ميگويد خداوندا ايشان را شفيع خود قرار ميدهم ، گاه ملتفت اين مطلب ميشود كه ايشان مملوك خداوند هستند و بدون اذن خدا كاري نميكنند پس نزد خداوند التماس ميكند كه ايشان را شفيع او قرار دهد و قبول فرمايد ، گاه ملتفت ميشود كه ايشان از خود وجود و هستي ندارند و هر چه دارند از خداست و نور خدا از ايشان ظاهر است پس عرض ميكند خداوندا تو خود شفيع من باش نزد خود ، و همچنين در عمل هم يا بخانه ايشان پناه ميبرد كه بنده نيك خداوند هستند يا بخانه خود خداوند پناه ميبرد چرا كه فرقي در ميان نيست همه از خداست ملتفت باش اين نكته را كه قدري دشوار است .
خلاصه اعتكاف بست نشستن در خانه خداست ، بنده چون ملتفت عصيان شود و از عقاب خداوند بترسد لابد خود را به پناه خداوند و رسول ميبرد و لامحاله آن بنده كه خائف ميشود و متحصن ميگردد بايد اثر خوف و تحصن از او ظاهر شود مسلم است كه عبدي كه خائف ميشود و بست مينشيند ترك اكل و شرب و لذتها ميكند و مشغول گريه و زاري و دعا و التماس ميشود بلكه بسا خود را غل نمايد و بزنجير كشد بلكه خود را بدر خانه بزرگ ميبندد و گريه ميكند [ص 519] تا آنكه بر او رحم نمايد و امرش را قطع كند و حاجت او را برآورد همچنين در شرع مقرر شده در خانه خداوند بايد روزه بگيرد و نماز كند و شب را احياء دارد و دعا كند و در امتهاي سلف چون عقول ايشان ضعيف بوده است ايمانشان قوي نبود لهذا معاصي ايشان زود پاك نميشد پس لابد در كوهها و بيابانها خود را بزنجير ميكشيدند و گريهها ميكردند تا توبه ايشان قبول ميشد بلكه امت حضرت موسي وقتي مأمور شدند بقتل نفس خود بجهت توبه ولي در اين امت چون عقل پيدا شد و ايمان قوي شد حالات روحانيه در ايشان غالب آمد پس توانستند بنظر قطع علاقه نمايند و معرض از غير خداوند شوند و طيب و طاهر و زكي شوند پس قتل نفس در ايشان بمجاهدات نفسيه شد كه فكر خود را جمع كنند و توجه بخداوند نمايند و اعراض از انفس خود كنند و نادم از عمل خود گردند و توبه ايشان همين بود و حاجت به بيابانگردي و زنجير نمودن دست و گردن نبود بلكه فرمود كفي بالندم توبة زيرا كه روحانيت دارند و عملشان روحاني است و حاجت باذيت نمودن بدن نيست ، مثل ايشان مثل دهن خالص است كه اندك كثافت عارض آن شده باندك تطهير پاك ميشود بر خلاف آهني كه مغشوش باشد و مخلوط بسنگ و خاك شده لابد بايد آتشهاي سخت بآن دهد و تدابير نمايد تا از سنگ و خاك جدا شود و پتكها بر سر آن زنند تا خبث از آن گرفته شود همچنين است مثل [ص 520] اين امت و آن امت پس اين امت عاقل صاحب نفس بر فرض عمري معصيت نموده باشند بمحضي كه اعراض از نفس خود نمودند و رو بخدا كردند جميع معصيتشان پاك ميشود زيرا كه همه از آنها جدا ميشود بر خلاف آن امم كه عقل در قوه ايشان بود و بدرجه انسانيت نرسيده بودند ميبايست آنها را بتدابير پاك نمايند تا خالص شوند و بنا بر اين هر چه ايمان قويتر باشد توبه زودتر قبول ميشود از اين جهت است دوستان اميرالمؤمنين عليه السلام اگر در دوستي صادق باشند در همين دنيا از گناه پاك ميشوند و ميميرند طيب و طاهر و همه داخل بهشت ميشوند بي حساب چنانچه خداوند فرموده يومئذ لايسأل عن ذنبه انس منكم و لا جان و دشمنان ايشان از حسد لفظ منكم را از آيه سقط كردند تا متشابه باشد و با آيات محكمه متعارض گردد ولي امام عليه السلام ميفرمايد منكم داشته و خطاب بشيعه است باري شيعه ايشان گناهش مغفور است بمحض رو كردن بايشان و همچنين عالم گناه او باندك توبه مقبول است موافق اخبار صريحه بجهت اينكه نفس او لطيف است و معرفت دارد و راه را ميداند و باندك توجه نفس او مفارق ميشود ولي جاهل نفس او ضعيف است و مفارق نيست پس از عصيان خود نميتواند جدا شود و معرفتي هم كه ندارند پس نفوس ايشان دورتر پاك ميشود خلاصه در اين امت باندك توجه و اقبال عصيانشان پاك ميشود لهذا در اعتكاف بهمان روزه گرفتن و نماز و دعا اكتفا فرمودهاند .
[ص 521] و شروطي بجهت تكميل آن فرمايش شده و هر يك را حكمتي است كه از عقول مردم بعيد است از جمله فرمايش شده كه سه روز بايد باشد و كمتر از آن نميشود ولي شش روز و نه روز هم ميتوان معتكف شد و علتش بطور اختصار از بيانهاي سابقه كه در علت ايام صيام عرض شد ظاهر ميشود مختصر اينكه مراتب ايشان سه مرتبه است روح و نفس و جسد و ايام و عوالم او سه است دنيا و برزخ و آخرت ، بسه روز اعتكاف ذنوب مراتب ثلثه را تطهير مينمايد و از باب من جاء بالحسنة فله عشر امثالها هر روز ثواب ده روز دارد پس در حكم صيام شهري ميشود و ميتوان براي هر مرتبه سه روز روزه گرفت بجهت تكميل مراتب قابليت چنانچه سابقا عرض شد و موافق هم ميشود بحسب اجر با روزهاي واجب و مستحب سال و مسلم است كه شخص بستي تا مدتي كه حاجتش برآورده نشود از بست بيرون نميآيد لهذا نهي فرمودهاند كه معتكف از محل اعتكاف خارج شود مگر بقدر لزوم مثل اينكه بخواهد تجديد وضوئي كند يا رفع حاجت مؤمني را بنمايد كه حرمت او بسيار است و شأن او را خداوند اين قدر فرموده كه در حال طواف هم اگر ندا كند بايد طواف را قطع كرد و حاجت او را برآورد و مراجعت نمايد باقيمانده اشواط را بانجام رساند . و اما احكام جزئيه اعتكاف بسيار است و اسرارش هم صعب است و از فهم عوام [ص 522] دور است لهذا بهمين قدر اقتصار مينمائيم و لا حول و لا قوة الا بالله العلي العظيم .
مطلب ششم - در اسرار و حكمتهاي حج است و در آن مقدمه و فصولي است :
مقدمه - بدانكه اصل حج در لغت بمعني قصد و سعي است ، يقال حججت الموضع احجّه حجّا من باب قتل قصدته ثم سمي السفر الي بيت الله حجّا ، اين است كه خداوند ميفرمايد لله علي الناس حج البيت و اگر چه در اصل وضع بمعني مطلق قصد و سعي بوده ولي حال غالب در حج خانه خدا شده است پس سفر ديگر را حج نميگويند بلكه در اين زمان متبادر باذهان در وقت استعمال حج خانه شده است فقط و در عرف فقهاء حج بمعني قصد بيت الله است متقربا الي الله يا افعال مخصوصه در وقت مخصوص و در مكان مخصوص ، و حج بفتح حاء و كسر آن هر دو مستعمل است و بعضي گفتهاند بفتح مصدر است و بكسر اسم و حج اكبر كه خداوند فرموده است موافق فرمايش حضرت امير عليه السلام و حضرت صادق عليه السلام روز نحر است بعضي هم گفتهاند روز عرفه است و بعضي گفتهاند حج اكبر حجي است كه وقوف دارد و اصغر آن است كه وقوف نداشته باشد و آن عمره است و اين معني هم مروي از امام عليه السلام است و بعضي گفتهاند همه ايام حج با هم حج اكبر است و در خبري است كه آن حج را مخصوص حج اكبر [ص 523] فرمود بجهت اينكه در آن سنه همه مسلمانان و مشركان حج كردند و بعد از آن سال ديگر مشركين حج نكردند و بعضي گفتهاند كه روزي بود كه عيد مسلمين و نصاري و يهود همه در يك روز جمع شد و بعضي آن را رد كردهاند كه چنين چيزي هرگز اتفاق نميافتد بلكه گفتهاند كه روايت چنين شده كه پيش از اين هرگز چنين چيزي اتفاق نيافتاده و بعد از اين هم اتفاق نميافتد ، و عمره بمعني زيارت است و قصد كردن و در عرف شرع زيارت باين نحو مخصوص است .
بعد از آنكه معني ظاهر حج را دانستي بدانكه خداوند عالم جل شانه هيچ عملي را بر بندگان خود واجب نفرموده مگر بجهت حكمتي چنانچه قبل از اين بيان اين مطلب را نموديم و از براي حج كردن منافع بسيار است كه ذكر ميشود انشاء الله تعالي و بدانكه حج و عمره در ظاهر باين وجه است كه بنده چون مستطيع شود از خانه خود بيرون رود قربة الي الله و طلبا لمرضاته با تدبر و تذكر در حالي كه معرض از دنيا و رو بخدا باشد و خود را مثل بندهٔ داند كه مقصر است و از مولاي خود فرار كرده بود و الآن نادم شده برميگردد يا آنكه او را خادمان مولي گرفتهاند و بسوي او ميبرند پس بايد خائف باشد از گناهان خود و غضب مولي و اميدوار باشد بكرم او و چنين بندهٔ در اين حال مسلم ديگر تقصير ندارد و بر خلاف رضاي مولاي خود حركتي نميكند بلكه دايم سعي [ص 524] او در اين است كه عملي نمايد كه جبران ما مضي بشود و از مولاي خود فراموش نميكند بلكه در هر حال متذكر است و بندگي مولي را ميكند پس بهمين حال برود تا بيكي از مواقيت رسد پس در آن جا بقاعده معلومه محرم شود و از گناهان خود تائب گردد و هر گاه حج او تمتع است يعني زيارت خانه خداوند و حج آن پس لباس احرام در بر نمايد بنيت تمتع با كمال خضوع و خشوع و متذكر برهنگي قيامت و آن آفتاب گرم شود و تلبيه گويد در حالات معينه و اجتناب نمايد از معاصي پروردگار و كلمات قبيحه و بجز بحق تكلم ننمايد و بهمين قسم برود تا وارد مكه معظمه شود و در محل معلوم قطع تلبيه نمايد پس غسل كند و زيارت خانه خدا نمايد و طواف كند پس خلف مقام نماز طواف نمايد پس سعي بين صفا و مروه كند آن وقت تقصير كند و محل شود و در مكه معظمه بماند تا روز ترويه پس باز محرم شود باحرام حج و از مكه معظمه بيرون رود و تلبيه گويد در مقام معلوم پس رو بمني برود و شب آنجا بخوابد و روز عرفه حركت نموده بعرفات رود و تا ظهر تلبيه گويد و ظهر عرفه قطع تلبيه نموده مشغول دعا شود تا نزديك غروب آفتاب و چون غروب شد حركت كرده روي بمشعر آورد و نماز مغرب و عشاء را در مشعر بجاي آورد و شب را آنجا بيتوته كند و سنگ بردارد و چون صبح عيد شود حركت نموده بمني آيد و قرباني كند و رمي عقبه نمايد [ص 525] بعد از آن تقصير نمايد و اگر خواهد همان روز بزيارت خانه رود و اگر هم بخواهد بعد رود عيب ندارد ولي از براي متمتع مستحب است كه همان روز عيد زيارت بيت نمايد پس سعي بين صفا و مروه كند آن وقت برگردد و ليالي تشريق را در مني بيتوته نمايد و روز سيزدهم حركت كند و همه روز رمي جمار بوجه معمول بجا آورد و اگر هم بخواهد دوازدهم حركت نمايد در حال اضطرار مرخص است آن را نفر اول ميگويند و يوم سيزدهم را نفر ثاني و احكام حج را در وجيزة الاحكام مفصل نوشتهام و يك طواف ديگر هم بايد بكند كه طواف نساء ميگويند كه هر گاه ترك كرد نساء بر او حرام ميشود و يك طواف ديگر نيز مستحب است كه طواف وداع ميگويند ، اين است خلاصه احكام حج و جزئياتش در كتب فقهيه مذكور است و از براي هر يك از اينها باطني است .
و در اين مقام حديثي از حضرت صادق عليه السلام نقل ميكنم كه سبب تذكر و اعتبار است ، ميفرمايد چون اراده حج نمائي قلب خود را مجرد نما از براي خداوند قبل از عزم نمودن بر حج از هر چه تو را مشغول نمايد و حاجب باشد ميان تو و خداي تو و واگذار همه امور خود را بخالق خود و توكل بكن بر او در جميع آنچه ظاهر ميشود از حركات و سكنات و تسليم از براي قضاء خداوند عالم جل شانه و حكم او و قدر او و وداع كن دنيا و راحت و خلق را و بيرون برو از حقوقي كه لازم ميشود تو را از [ص 526] جهت مخلوقين و اعتماد منما بر زاد و راحله خود و اصحاب خودت و مطمئن مباش بقوت و شباب و مال خودت مبادا اينها روزي دشمن تو شوند يا وبال تو گردند بدرستيكه هر كس ادعا نمايد رضاي خداوند را و اعتماد كند بر چيزي غير از او او را عدو و وبال او ميگرداند تا اينكه بداند كه از براي او قوتي نيست و چاره و جدي ندارد مگر بعصمت خداوند و توفيق او و مستعد آخرت شو مثل كسي كه اميد ندارد كه برگردد و با رفقاي سفر خود خوب راه برو و مراعات نما اوقات فرايض خداوند و سنن پيغمبر او صلي الله عليه و آله را و آنچه بر تو واجب شده است از ادب و احتمال و صبر و شكر و شفقت و سخاء و اختيار نمودن توشه از براي هميشه اوقات و غسل بكن بآب توبه كه ترا پاك كند از همه ذنوب و بپوش لباس صدق و صفاء و خضوع و خشوع را و محرم بشو از هر چه تو را منع ميكند از ذكر خداوند و واميدارد از طاعت و تلبيه بگو بمعني اجابت صافيه خالصه زاكيه از براي خداوند در حالتي كه متمسك باشي بعروة الوثقي و طواف كن بقلب خود با ملئكه در حول عرش مثل اينكه طواف مينمائي با مسلمين بنفس خود در حول بيت و هروله بنما بجهت فرار از هواي خود و تبري نما از جميع حول و قوه خودت و بيرون برو از غفلت و زلات خودت بخروج بسوي مني و تمني مكن چيزي را كه بر تو حلال نيست و مستحق آن نيستي و اعتراف كن بخطاها بعرفات و تجديد كن [ص 527] عهد خود را نزد خداوند بوحدانيت او و تقرب بجوي بسوي او و اطمينان باو حاصل نما در مزدلفه و بالا برو با روح خود بسوي ملأ اعلي بصعود كردنت بر كوه و ذبح نما حنجره هوي و طمع را در وقت ذبح كردن قرباني و بيانداز شهوات و خساسة و دناءة و (كذا) ذميمه را وقت رمي جمار و حلق كن عيوب ظاهره و باطنه را بحلق نمودن سرت و داخل شو در امان خدا و كنف او و ستر او و حفظ او از متابعت مراد خودت بدخولت در حرم و زيارت كن بيت را محض تعظيم صاحب او و از روي معرفت بجلال و سلطان او و استلام نما حجر را محض رضاي بقسمت او و محض خضوع از براي عزت او و وداع كن ماسواي او را بطواف وداع و خالص كن روح خود و سرّ خود را از براي لقاء خداوند روزي كه او را ملاقات ميكني بوقوف خودت بر صفا و باش تو در مرآي خداوند در حالتي كه پاك كرده باشي اوصاف خود را و مستقيم بشو بر شروط حج و وفاء نمودن بعهدي كه معاهده نمودهٔ با آن با رب خودت و واجب نمودهٔ آن را از براي خداوند بر خود تا روز قيامت و بدانكه خداوند واجب ننموده حج را و تخصيص نداده او را از ميان همه طاعات بخودش در كلام خود و لله علي الناس حج البيت من استطاع اليه سبيلا و تشريع نفرموده از براي پيغمبر خود سنتي را در خلال مناسك بر ترتيب آنچه شرع فرموده مگر بجهت استعداد و اشاره بسوي موت و قبر و بعث و قيامت و تفصيل داده بيان سابقين را [ص 528] در دخول جنت و دخول نار بمشاهده مناسك حج از اول تا آخر از براي اولوا الالباب . تمام شد ترجمه حديث شريف .
و هر گاه اين حديث شريف را من البدأ الي الختم بدقت ملاحظه نمائي بر اسرار حج واقف ميشوي و بر كنهش برميخوري ، پس حج نه همين سفر كردن بسوي مكه معظمه و اين مناسك ظاهره است فقط چنانچه عامه مردم پنداشتهاند و حاج نه آن كسي است كه همين اعمال ظاهره را بجاي آورده باشد بدون معرفت زيرا كه ملاحظه ميكني و ميفهمي كه اينها عمل ممتازي نيست جز سير كردن و منزل نمودن و برهنه شدن و لباس پوشيدن ، مسلم است كه اگر از براي اين اعمال حقيقت و باطني نباشد اين همه اجر كه فرمايش شده بر آنها مترتب نميشود ولي اگر باين قسم كه امام صادق مصدق روحي فداه فرمود كسي حج نمايد با نيت صادقه و معرفت كامله البته ترقيات حاصل مينمايد و از جهنم نجات مييابد و بفوز ابدي رستگار ميشود .
و باطن حج هم در ضمن بيانها كه سابقا عرض شده معلوم ميشود و بطور اختصار عرض ميكنم كه حضرت صادق عليه السلام ميفرمايد در حديث طويلي كه اسلام بناء گذارده شده است بر پنج اصل ظاهر و باطن پس نفع نميدهد يكي از اين دو بدون ديگري پس ظاهر همين است كه در دست مردم است و اما در باطن پس باطن نماز ولايت ماست و باطن صوم معرفت جد ماست و آنچه [ص 529] من عند الله آورده است و باطن زكوة معرفت شيعه ماست و باطن حج معرفت دشمن ماست و براءت از ايشان و ولايت ما تسليم است از براي سرّ ما باينكه مائيم عين خداوند و لسان او و نفس او هر چه بخواهيم ميكنيم و آنچه اراده نمائيم حكم ميكنيم و ما نميخواهيم و حكم نميكنيم مگر آنچه خداوند بخواهد و حكم فرمايد . پس معلوم شد از اين حديث كه باطن حج معرفت اعداء است و تبري از ايشان و اصل همان تبري است ولي معرفتشان از باب مقدمه است زيرا كه معرفت دشمن في نفسه منتج فضلي نيست ولي مقصود اين است كه اعداء ايشان را دشمن داريم و از ايشان بيزاري جوئيم و اين نميشود مگر بعد از آنكه بشناسيم آنها را پس باطن حج در واقع عداوت و دوري از آنهاست و وجه تأويل باين معني اين است كه انسان در حج نمودن اعراض ميكند از آنچه غير محبوب است پس جلاء وطن ميشود يعني وطن عرضي دنياوي را ترك ميكند و از خانه و ملك و مال و اهل و عيال خود دست برميدارد بقسمي كه يا خود را ميت ميانگارد و مثل آن روز از دنيا ميرود ميگذارد و ميگذرد يا آنها را ميت و فاني ميانگارد پس حال او ميشود مثل آن روز كه دست تهي بدنيا آمد و بي خان و مان بود بمقتضاي آنچه شاعر گفته :
تركت الخلق طرّا في هواكا و ايتمت العيال لكي اراكا [ص 530]
و شاعر عجم ميگويد :
ترك مال و ترك جاه و نام و ننگ در طريق عشق اول منزل است
پس روي ميآورد بخانه خداوند و اين است رو كردن بخدا در حقيقت زيرا كه خدا را مكاني و خانهٔ نيست و او همه جا را بنور مقدس خود پر كرده است و لكن در زمين از براي خود خانهٔ اختيار فرموده است چنانكه در آسمان از براي خود خانهٔ اختيار فرموده است و امر فرموده كه روي بآن خانه آورند و طواف گرد آن نمايند و همين اعراض از ماسوي و اقبال بخانه خدا در معني اعراض از دشمن خداست و روي آوردن بخداوند كه در معني دوستي خداوند باشد زيرا كه معني دوستي ايثار نمودن محبوب است بر ماسوي و سكون در ظل حمايت او و دوستي خداوند دوستي اولياء او است و اعراض از ماسوي عداوت دشمن او است پس از اين جهت فرمود حج باطنش عداوت اعداست پس بنا بر اين اگر كسي حج كند و از دشمن آلمحمد عليهم السلام بري نباشد حج نكرده است اگر چه در ظاهر سفري بمكه معظمه رفته باشد و محرم هم شده باشد و حول خانه خداوند طواف هم نموده باشد هيچ يك از اينها حج نيست زيرا كه حج بجاي آوردن اين اعمال است بشرط دوستي دوستان و دشمني دشمنان بلكه جميع اعمال شرعيه همين طور است معني و باطن همه آنها راجع [ص 531] بايشان است كسي كه دوستي ايشان را ندارد هيچ يك از اعمال او مقبول نخواهد بود چنانچه سابقا بيان شده است .
فصل - در بيان علت اختيار نمودن اين خانه مخصوص در اين محل مخصوص و در اين فصل چند مسأله بايد معلوم و مبين شود .
اول : بدانكه خداوند عالم جل شانه ذاتي است يگانه بيهمتا و منزه است از جميع آنچه لايق خلق او است پس موصوف نميشود بصفات مثل خلق و اگر خود را وصف نموده بصفاتي بمعاني است كه بر او رواست نه بمعني كه در خلق جايز و سائغ باشد و همچنين منزه است از همه اضافات و نسب و قرانات و حدود و نهايات پس موقت نميشود باوقات و متمكن نميشود در امكنه و محدود نميشود بحدود پس نميتوان گفت كه خدا در مكاني است يا در زماني مثل خلق پس اگر در آيه يا حديثي لفظي يافتي كه مشعر باشد باينكه او در مكاني است محمول بر معني صحيح است نه معني كه در خلق جاري باشد مثل اينكه خداوند ميفرمايد الرحمن علي العرش استوي يا آنكه در بعض اخبار وارد شده كه خداوند در عرش است يا خدا را در آن محل مثلا خواهي يافت يا آنچه در وحيهاي الهي بر موسي عليه السلام است كه ببنياسرائيل ميفرمود در اين سفر با شما نميآيم و امثال اينها هيچ يك بر معني مجوز در خلق حمل نميشود چرا كه همه [ص 532] مخالف احديت است ، هر كس در مكاني متمكن شد محمول ميشود و هر كه محمول شد محدود ميشود علاوه بر آنكه حامل او اقواي از او خواهد بود و خداوند اجل از اين است كه ديگري او را حمل كند يا محدود بچيزي شود و متناهي گردد پس معني اينكه او بر عرش مستوي است اين است مستولي بر عرش خود است و امر و حكم او از عرش نافذ ميشود و سابق بر هر چيزي است ، و همچنين مراد از اينكه فرمود در آن محل خدا را مييابي اين است كه نور خداوند از آن جا ظاهر است و الا خداوند از هر محلي ظاهر و آشكار است ، و همچنين ساير الفاظ و صفات و اسماء هر يكي را معني است و آنچه مسلم است اين است كه خداوند منزه است از هر صفتي چنانچه فرمود سبحان الله عما يصفون و فرمود سبحان ربك رب العزة عما يصفون و سلام علي المرسلين و الحمد لله رب العالمين و جميع ماسواي خداوند موصوف است بصفات و موقت است باوقات و متمكن است باماكن نهايت اين است كه صفت هر چيزي بر حسب خود او است و مكان و وقتش بر حسب خودش و آنچه حكما گفتهاند كه ذوات محتاج بامكنه نيستند و برتر از اوقاتند مراد ايشان مكان عرضي است و وقت زماني ولي ذوات را مكاني است امكاني كه نفس خود همان امكان باشد و وقت آنها هم ذاتي است بر حسب خودشان ، بهر حال آنچه غير خداي احد است متمكن در عرصه امكان است و موقت بوقتي [ص 533] از اوقات يا سرمدي يا دهري يا زماني نهايت اماكن و اوقات ذاتيه جزء ذات اشياء است و عرضيه خارج از ذوات است مانند صفات كه در هر عرصه و مقامي بر حسب خود آنهاست و شك نيست كه آنچه از عرصه حدود و صفات است و محدود بامكنه و اوقات نميتواند اقبال بخداوندي كند كه بيرون از حد است و اين مسأله بسي محسوس است و محتاج ببرهان نيست و معذلك همه كاينات هم محتاج بودند باقبال بخداوند و عبادت او چرا كه وجود همه بايجاد خداوند است و بقائشان بابقاء او و لابدند از استفاضه از او در جميع حالات و اين نميشود مگر برو كردن بخداوند عالم ، آيا نميبيني همه نور از آفتاب جهانتاب است پس هر كس بخواهد منور شود لابد بايد روي بآفتاب آرد اگر دوري از آفتاب كند و نور طلبد محال است كه نور يابد ، همچنين چون وجود همه چيز از خداوند است اگر شخص از خدا دوري كند معدوم صرف ميشود پس لاعلاج بايد روي بخداوند كنند و اين هم كه ميسر نبود لهذا خداوند از كرم خود جلوه فرمود از براي اهل عالم بالا بعرش خود كه آن را محل مشيت خود قرار داده و اول بابي است از بابهاي غيب در عالم و نور خود را از آن ظاهر فرمود و باسم رحمن خود بر آن تجلي فرمود پس حمله عرش و حمله كرسي و ملئكه سكنه كرسي همه را امر فرمود كه روي بعرش آورند و استفاضه از آن نمايند و عرش را از چهار نور آفريد نوري [ص 534] سفيد كه جميع سفيديهاي عالم از آن است و نوري زرد كه همه زرديهاي عالم از آن آفريده شده و نوري قرمز و نوري سبز كه همه قرمزيها و سبزيها از آن است و اين چهار اصول الوان و انوار و طبايع ملكند و اينهاست اركان عرش خداوند كه گفته ميشود عرش را چهار ركن است بلكه عالم را چهار ركن است ظاهر آنها چهار است و باطن هم چهار است و تحقيق اين مسأله در غير اين مقام شده است و از وضع اين رساله خارج است ، پس اين بيت بزرگ خداوند صاحب چهار ركن است و ملئكه نفسانيه همه متوجه اين بيتند و طائف بر گرد آن ميباشند و عبادت خداوند را از آن راه ميكنند و آن است قبله كاينات و چون خداوند سماوات را آفريد و ملئكه آسمانها مقدورشان نبود كه بعرش بروند چرا كه مقام آنها دون عرش خداوند است و دستشان بآنجا نميرسيد و لابد بودند كه وجهه و قبلهٔ از عالم خود داشته باشند پس خداوند از نور عرش در آسمان چهارم خانهٔ آفريد كه آن را ضراح و بيت المعمور نام نهاد و آن خانه هم صاحب چهار ركن است بحذاء اركان عرش زيرا كه آن را از نور عرش آفريده است و نور بر صفت منير است و اين است معني محاذي بودن نه آنكه محاذات ظاهري دارد ولي در وقت تمثيل گفته ميشود كه اگر ريگي از ركن ايمن عرش بياندازند بر همان ركن از اركان بيت المعمور واقع ميشود ولي مراد از اين محاذات اين است كه [ص 535] آن ركن غيب اين ركن است مثل اينكه حكيمي بگويد كه اگر سنگي از غضب نفس انسان اندازند بر خلط صفراء واقع ميشود يا آنكه بگويند اگر از خيال سنگي اندازند بر صفراء واقع ميشود ، و ملئكه سماوات آن خانه را مطاف و قبله خود قرار دادند و حج آن را نمودند و او است وجه الله در ميان ايشان ولي اهل ارض دستشان بآسمان نميرسد زيرا كه آنها غليظند و آسمانها لطيف و هيچ چيز از حيز خود پا بيرون نميگذارد و رو بخداوند هم كه مقدورشان نبود بكنند لهذا خداوند حكيم محاذي بيت المعمور در زمين براي آنها خانهٔ آفريد و مراد از اين تحاذي نيز همان است كه سابقا عرض كرديم نسبت اين خانهها بيكديگر مثل نسبت بدن انسان است و روح و عقل ، عقل بمنزله خانه عرش خداوند است و روح بمنزله بيت المعمور كه در سماء بدن است و لحم صنوبري كه در سينه انسان است بمنزله خانه كعبه است ، همچنين در زمين خداوند خانهٔ آفريد كه باطن آن بيت المعمور است و باطن باطن آن عرش خداوند لهذا از براي آن هم چهار ركن قرار داده است و همه آنها بحذاء اركان آنهاست و اركان عرش خداوند عالم محاذي مراتب امر خداوند است و مراتب امر محاذي مشيت و اراده و قدر و قضاء خداست و آن چهار محاذي كلمات توحيد است و اگر بخواهم حقايق اين مطالب را بيان كنم از وضع رساله خارج ميشوم لهذا بهمين مختصر اكتفا نمودم ، پس خانه كعبه را [ص 536] چون خداوند محاذي ضراح آفريده بود و آن محاذي عرش بود و عرش آية الله و وجه الله است در عالم لهذا كعبه انام و قبله خاص و عام شد و بر همه خلق فريضه شد كه رو باو كنند و هر كس مستطيع است حج او را نمايد و مطاف حاجين و معبد وافدين و متاب تائبين باشد .
دويم : در سرّ اختيار نمودن اين محل خاص است از براي بناي خانه . بدانكه خداوند عالم اول چيزي كه آفريد آب بود و عرش خود را بر آب قرار داد و ساير عالم بحري بود يكدست كه از براي آن ساحلي نبود بعد از آن باد را بر اين آب مسلط فرمود پس آبها را بر هم زد تا آن وقت كه كف كرد پس كفها بالا آمد چنانچه عادت در هر زبدي است كه بالاي آب ميايستد و در همين محلي كه حال خانه كعبه بر آن بنا شده جمع شد و از حرارت آفتاب مشيت پروردگار آن زبد خشك شد و خاك گرديد پس زمين از زير اين قطعه پهن شد اين است كه فرمودند دحيت الارض من تحت الكعبة پس چون اين زمين اول زميني بود كه آفريده شد و همه زمينها از تحت آن آفريده شد لهذا خداوند آن را ام القري ناميد و خانه خود را بر پشت آن بنا گذارد زيرا كه شرف امومت داشت و چون خانه را مربع ساخت لهذا كعبهاش خواندند يا از باب اينكه بر زمين مرتفع ساخته شده يا از جهت اين كه وسط دنيا ساخته شده و از باب اينكه هجوم خاص و عام [ص 537] آنجا شد از اين جهة آن زمين را بكّة گفتند و شايد از باب اينكه بعضي مزاحم بعض ميشوند بكهاش گفتند و بعضي احتمال دادند كه آن را بكه ميگويند از باب اينكه مردم آنجا ميگريند و در روايتي است كه چون زن و مرد همه آنجا جمع ميشوند داخل هم و رو نميگيرند آن را بكه ميگويند ، خلاصه بعد از آنكه خداوند زمين را آفريد بخاري كه از بحر متصاعد شد منقلب بدخان فرمود و سماوات را از آن خلقت فرمود و بناي اين ملك را باين وجه كه ميبيني گذارد . و اما بناي اين خانه را اول حضرت آدم عليه السلام گذارد و خود او طواف فرمود و بعد از آن بزرگوار مطاف انبياء شد تا در زمان حضرت ابرهيم كه مجدد در همان مكان بنا گذارد زيرا كه خراب شده بود و پس از حضرت ابرهيم عليه السلام بهمين منوال مطاف انبياء و اولياء بود تا زمان قريش كه در جاهليت بناي آن را گذاردند و بعضي گفتهاند كه اول باني آن ملئكه بودند و بعضي ميگويند كه از براي حضرت آدم بيت المعمور در اين محل بنا شد و آن حضرت طواف ميفرمود تا زماني كه رحلت فرمود و شيث پيغمبر بعد از حضرت آدم بناي خانه را گذارد و در زمان حضرت نوح عليه السلام محفوظ بود از غرق شدن از اين جهت آن را بيت عتيق گفتند و روايت شده كه آن قبهٔ كه خداوند بر حضرت آدم نازل فرمود سالم بود تا زمان طوفان پس قبه مرتفع شد و جاي آن سالم ماند بعد حضرت ابرهيم [ص 538] بتعليم خداوند در همان محل قبه خانهٔ بنا گذارد و بعد از قريش بناي خانه را ابنزبير گذارد و بعد از آن حجاج بنا گذارد ، و اما تفصيل بنا گذاردن حضرت ابرهيم عليه السلام مفصل است و در كتاب بحار الانوار مروي و در مظان آن از كتب تواريخ مذكور است و اين رساله گنجايش بيان آن را ندارد . خلاصه سخن چون اين محل مخصوص از زمين اول قطعهٔ بود از خاك كه آفريده شد و همه اين زمين از تحت آن بيرون آمد خداوند آن را قبله اهل زمين فرمود و از براي حضرت آدم عليه السلام آنجا تجلي فرمود و قبهٔ از نور بر او در آنجا نازل فرمود كه از نور آن قبه تمام حرم مستنير شد پس آدم عليه السلام بر گرد آن قبه طواف فرمود و حضرت ابرهيم هم بناي خانه را در همان محل فرمود و ندا در داد كه هلمّ الي الحج پس از اين جهت همه اهل عالم اقبال بآن خانه كردند از هر محلي و هر كس اجابت نمود حج كرد و هر كس اجابت نكرد حج ننمود .