فصل - بدانكه خداوند حكيم شرع را محض اصلاح قوابل گذارده و هر عملي بر هر كس مصلحت بوده امرش فرموده و بر هر كس صلاح نبوده نهي فرموده ، از جمله اطفال نابالغ صلاح وجود ايشان در صيام نيست اگر چه مطلقا صلاح ايشان در تكليف نيست ولي روزه خاصة رطوبت بدن ايشان را خشك ميكند پس رشد نمي‌كنند و دماغشان عليل ميشود و بسا مخبط شوند لهذا روزه را از ايشان برداشته تا بحد بلوغ رسند ، و هم‌چنين مسافر چون شغلش زياد بوده و اگر روزه ميگرفت از كار ممنوع ميشد بلكه بسا مريض شود در گرما و سرما و اوقات مختلفه با سختي سفر لهذا ممنوع از صيام شد و امر شد بقضاء نمودن مگر كسي كه بحرام سفر كند از باب تأديب او را امر بصيام فرمودند و هم‌چنين نماز را قصر فرمود بجهت تسهيل و زيادتي فراغت و نافله را بخشيد همه از عين مرحمت است ، و هم‌چنين [ص 467] از مريض يا كسي كه بترسد از ضرر روزه روزه برداشته شد از مرحمت زيرا كه محتمل است باعث شدت مرض يا هلاك شود يا باعث ضعف بدن شود و مقصود اصلاح ابدان است نه افساد آنها و از آن گذشته تنگي در شرع نيست ، و از حايض نيز صيام مرتفع شده از جهاتي چند يكي اينكه او كثيف است و قذر و اگر رياضت با اين حال بكشد بسا شياطين نزديك او شوند زيرا كه ملئكه نزديك او نميشوند و ديگر اينكه باعث ضعف ميشود از يك طرف خون بدن كه حامل روح است از او دفع مي‌شود پس ضعيف ميشود و از طرفي ترك غذا ضعف مي‌آورد و وجه ديگر اينكه محتمل است باعث مرض شود زيرا كه خون از يك طرف ميرود و از آن طرف گرسنگي ميخورد پس صفرا هيجان مي‌كند و منجر بفساد معده ميشود بلكه بسا باعث تب شود از اين جهات پيغمبر حكيم روزه را از آنها برداشت و امر فرمود وقت طهارت قضا كنند تا آنچه مقصود است حاصل شود .

مطلب دويم - در اسرار روزه ماه مبارك رمضان و عدد آن و بعضي از علل و احكام متعلقه بآن است و در آن هم چند فصل است .

فصل - بدانكه خداوند عالم از براي هر فعليتي از فعليات اثري قرار داده است زيرا كه همه آثار مشيت او است و مشيت او مؤثر است و صاحب قوت و قدرت پس اثر او هم بر صفت او است [ص 468] پس همه فعليات بر حسب قوت خود تأثيرات دارند بعضي صاحب آثار كامله‌اند بعضي ناقصه ولي نيست فعليتي در ملك كه هيچ اثري بر آن مترتب نباشد و اگر احيانا اثر بعضي را ملتفت نشوي از باب ضعف آن است يا از اين جهة است كه نسبت باقواي از آن دادهٔ پس اثرش را نديدهٔ مثل اينكه چيز گرم را مثلا با گرمتر از آن سنجيدهٔ پس چنين پنداشتهٔ كه اثر ندارد و الا همه چيز اثر دارد و عاقل منكر اين مطلب نميشود و شارع مقدس هر چيزي كه اثر نيكي داشته امر فرموده است و هر چه اثر بدي داشته نهي فرموده است و چون هر چيزي را اثري است لامحاله بعضي چيزها باعث قوت اعمال مي‌شود بعضي باعث ضعف آنها چنانچه در صلوة گذشت . از جمله فعليات زمان و مكان است ، شك نيست كه بعضي امكنه طيبه طاهره هست كه عبادت در آنها افضل است پس رسول خدا (ص) صيام در آن امكنه را سنت فرموده است مثل مدينه طيبه و مكه معظمه و كربلاي معلي و نجف اشرف و مساجد و غيرها و هم‌چنين بعضي از ازمنه است كه فضيلتي دارد بسبب آثار طيبه كه مترتب بر آنها بوده است مثل ماه رمضان كه از براي آن فضل بسيار است و امور عظيمه در آن ماه مبارك واقع شده است لهذا صيام را در آن شهر قرار داد بجهة اينكه فضل ماه هم شامل شود و عمل اقوي گردد هم‌چنانكه نماز و صدقات و ساير خيرات را در آن ماه [ص 469] فضيلت داده است اين است كه حضرت امام رضا عليه السلام فرمودند در حديث فضل كه صوم را بخصوص در ماه رمضان قرار داد دون ساير شهور بجهة اينكه آن ماهي است كه قرآن در آن نازل شده است و ميان حق و باطل را جدا فرموده است و پيغمبر صلي الله عليه و آله را در آن ماه مبعوث بنبوت فرموده است و شب قدر در آن است و آن بهتر از هزار ماه است و در آن شب هر امر محكمي معين ميشود و آن ماه سر سال است و تقدير ميشود در شب قدر هر چه در آن سال است از عمل خير و شر يا ضرر يا نفع يا رزق يا اجل و از اين باب شب قدرش خواندند .

در اين حديث شريف چند علت فرمودند يكي اينكه قرآن در اين ماه نازل شده لامحاله بواسطه نزول قرآن فضلي بر ساير ماهها پيدا كرده است چرا كه امري عظيم و فضلي عميم است و البته بسبب امور عظيمه كه در اوقات واقع ميشود آن اوقات فضلي پيدا ميكند ، تورية و انجيل و زبور هم در همين ماه نازل شده است چنانچه در حديث وارد شده از حضرت صادق (ع) نازل شد تورية در شش شب كه از ماه رمضان گذشته بود و انجيل در دوازده شب و زبور در هجده شب و قرآن در شب قدر نازل شده است . پس خداوند باين جهت فضيلت داد اين ماه را بر ساير شهور و اخبار بسيار در فضلش وارد شده كه اين رساله گنجايش ذكر همه را ندارد پس در اين ماهي كه خداوند نظر مرحمت به بندگان دارد و كتب خود را در اين ماه بر عباد نازل فرموده [ص 470] اگر مشغول بصوم و صلوة و عبادت شوند البته فضل بندگي ايشان زياده ميشود و اثرش بيشتر ميگردد .

و يك علت ديگر اين را فرموده است كه حق و باطل را خداوند در اين ماه از هم جدا فرموده است اين هم شأني عظيم است بواسطه نزول قرآن و ساير كتب سماوي و بعث پيغمبر صلي الله عليه و آله حق و باطل از هم جدا ميشود و وقتي كه راه خداوند از راه شيطان جدا شود البته فضلي دارد كه اگر شخص در آن حال بعبادت پروردگار بپردازد شيطان از او دور ميشود و مقرب درگاه حضرت احديت ميگردد .

و وجه ديگر فرموده كه پيغمبر خدا در اين ماه مبعوث برسالت شد اين هم فضلي عظيم است پس بايد عباد محض شكر خداوند بندگي او را نمايند .

و علت ديگر اين است كه اول سال است و خداوند خواسته كه اول سنه بندگان صائم باشند ، بدانكه هر ملتي سال و ماه را بقسمي تقسيم كرده‌اند و در شرع مقدس بناي اعمال را بر سالهاي هلالي گذارده‌اند بجهت تسهيل و بعضي حكمتهاي ديگر و اول سال را هم ماه رمضان فرموده‌اند مثل اينكه عرب اول محرم را اول سال خود قرار دادند چون وقت بعث آن بزرگوار آن ماه بوده است و قرآن در آن ماه نازل شده اين بزرگوار هم اول سال امت را همان وقت قرار داده است و مسلم است كه در اول سال بندگان بايد رو بخداوند كنند ، آنان كه موحد نيستند در اول سال و ماه خود بجهت [ص 471] طلب خير رو بچيزي دارند كه ايشان را خوش باشد اهل نجوم بحسب طبايع نجوم و آثار آنها در هر ماه چيزي را اختيار ميكنند كه مناسب برج و ستاره مخصوصه باشد و هم‌چنين اول سال اختيار ميكنند مناسبات بروج را و كذا ساير خلق از مكروهات اجتناب ميكنند و تفأل بخيرات ميزنند مثلا بروي خوب نظر ميكنند يا چيز خوش‌آيند ديگر كه تا آخر ماه و سال ايشان را خوش باشد بلكه اول روزشان غالب مردم سعي ميكنند بچيز خوب نظر بياندازند ولي در شرع مقرر فرموده است كه در اول سال عبادت كنند و صائم النهار و قائم الليل باشند و در اول هر ماه متوسل بدعاها و صلوات شوند و در اول هر روز نماز گذارند و ذكر خداوند كنند و تلاوت كلام او را نمايند كه تا آخر بر ايشان رحمت و نعمت باشد .

و علت ديگر اين است كه فرمود شب قدر را در اين ماه قرار داده است و اين مسأله صعب مستصعبي است و درك حقيقتش از درك اكثر خارج است ولي آن قدر كه مناسب اين رساله است اين است كه در اين ماه خداوند عالم جميع امور را بر ولي خود نازل ميفرمايد چنانچه فرمود تنزل الملئكة و الروح فيها باذن ربهم من كل امر سلام هي حتي مطلع الفجر و در اخبار عديده مأثور است كه ملئكه و روح القدس بر حجت خداوند نازل ميشود و بهمين برهان فرموده‌اند مخاصمه با خصماء و منكرين ائمه هدي نمائيد باين وجه كه دستوري فرموده‌اند بگو آيا شب قدر بكلي از [ص 472] عالم مرتفع شده يا هست ؟ مسلم نميتواند منكر قدر شود چرا كه امور بتقدير خداوند است و مسلم در وقتي هم تقدير ميشود و هر وقت تقدير شود روزش روز قدر است و شبش شب قدر نهايت در عالم بالا شب و روزش مناسب خودش است و در زمان موقت باوقات زمانيه است و مسلم ايام و ليالي غيبيه در اين ايام و ليالي نافذ است و اين مسأله در محل خود مبرهن و ظاهر است پس شب قدري هست اگر هست پس خداوند فرموده كه ملئكه امور مقدره را نازل ميكنند بر زمين ، آيا بر كسي نازل ميشود يا بر كسي نازل نميشود ؟ اگر بگوئي بر كسي نازل نميشود كه معني ندارد زيرا كه از اين لازم مي‌آيد كه نازل نشود و كلام خدا كذب ميشود پس لامحاله بر كسي است ، آن كس كه محل تقدير است و همه بر او نازل ميشود همان حجت خداست ، و در حديثي وارد شده كه شياطين هم در اين شب بر اولياء خود خبرها مي‌آورند و آنها را مطلع مينمايند ، باري پس چون در اين ماه مبارك خداوند نازل فرموده است تقديرات خود را بر ولي خود پس شب قدر در اين ماه قرارداد شد و آن شب شريفي است و اما تعيين آن شب بطور يقين نشده است بلكه اخبار در اين باب مختلف است اگر چه بعضي اقوي اين را دانسته‌اند كه شب بيست و سيوم باشد يا آنكه از سه شب معروف خارج نباشد ولي بقواعد حكميه بت بر اين مطلب نمي‌توان نمود لهذا علت اختصاص بشبي خاص را بعقل نبايد ذكر كرد ولو بعضي علل بنظر قاصر رسيده است ولي [ص 473] مع‌ذلك چون حديث در آنها نديده‌ام از ذكر آنها چشم مي‌پوشم و احتمال قوي ميرود كه آن شب منتشر در جميع ليالي باشد و از اين باب امر فرموده‌اند كه در همه شب عبادت كنند تا مستحق رحمت شوند و خداوند عالم خير و عافيت تقدير فرمايد و از جهة همين است كه در بعضي دعاها هست كه طلب ميكند از خداوند كه بندگي شب قدر را نصيب فرمايد و در بعضي دعوات است كه همه شب طلب ميكنند كه تقدير خير و عافيت فرمايد باري اين شب را فضل بسيار است و خداوند آن را بر هزار ماه فضيلت داده است يعني هزار ماه كه شب قدري در آنها نباشد و در روايتي است كه اين هزار ماه شهور سلطنت بني‌اميه است و باين معني حقيقت شب قدر هم بر اهلش ظاهر ميشود انشاء الله .

و اما علت قرار دادن اين شب در اين ماه مبارك متعدد است يكي اين است كه اول سال است و جميع امور سنه در اول سال تقدير ميشود و شبهه وارد نشود كه اول سال امري نسبي است بملاحظه اينكه هر جماعتي اول سالي قرار داده‌اند و اين امري است بسته بجعل جاعلين و حساب محاسبين چنانچه عرب اول سالي قرار دادند و روميان وقت ديگر را اول سال خود گرفتند و فرس در هر وقت سر سالي بر خود گرفتند و سلطان جلال‌الدين سر سالي قرار داده است خلاصه هر يك بحسابي و نسبتي سال و ماهي قرار داده‌اند پس چنين گمان كنند كه رسول خدا صلي الله عليه و آله [ص 474] هم بدون ملاحظه حكمتها سر سالي معين فرموده‌اند چنين نيست ، امر رسول خدا جميعش بوحي خداوند است و خداوند عالم جل شانه آنچه بر او نازل فرموده است از عين حكمت است پس اين سال كه رسول خدا صلي الله عليه و آله قرار داده است موافق جعل خداوند است كه در اول خلق عالم آفريده است و قرار داده است اين است كه خود آن سرور فرموده‌اند ان الزمان دار كيوم خلق الله السموات و الارض و مقصود اين است كه دوره‌هائي كه هر كسي بجعل خود قرار داده است و حسابها كه كرده‌اند همه گذشت و امروز وضع اولي ظاهر شده است اگر چه در ظاهر حديث شريف معني شود باينكه عرب را رسم چنين بود كه در هر سال زمان حج را تعويق مي‌انداختند تا آن سال كه رسول خداوند صلي الله عليه و آله مبعوث شد حج باز بذي‌الحجه افتاده بود اين بود كه فرمود زمان باز دور زد تا مثل اول شد يعني مثل آن زمان كه خداوند قرار داده بود كه حج را از ابتداء در ذي‌حجه قرار داده بود و رسول خدا صلي الله عليه و آله همين وقت را قرار داد ولي كلام آن بزرگوار عام است تخصيص آن بهمين معني برهان صحيح ميخواهد و باين وجه كه عرض شد معني صحيح است و لفظ عام از عموم خود هم نمي‌افتد پس آن بزرگوار جميع زمان را بر همان منوال كه خداوند اول قرار داده بود قرار فرمود و اول سال را خداوند شهر رمضان قرار داد اگر چه دحو ارض در ماه ذي‌قعده شده است [ص 475] ولي اول سال آن وقت بوده است و رسول خدا صلي الله عليه و آله آن ماه را اول سال قرار داد پس تقدير هم در آن سال در اين ماه ميشود كه اول سال است .

باري پس چون تقدير را خداوند در اين ماه ميفرمايد لهذا روزه را هم واجب فرموده محض همين كه نفوس خلق طيب و طاهر شود و استعداد از براي تقدير خير و عافيت حاصل نمايند زيرا كه روزه مصلح نفوس است و ترقي‌دهنده آنهاست از حضيض شقاوت باوج سعادت و بصوم اهل جنت ميشوند و از نار نجات مي‌يابند اين است كه در حديث است كه صوم جنهٔ است يعني سپري است كه شخص را حفظ ميكند از آتش جهنم ، پس وقتي كه شخص اهل جنت و نعمت شد البته خداوند عالم جل شانه او را رحمت ميفرمايد بجميع رحمتهاي خودش . باري اسرار و علل احكام خداوند بسيار است و مراد ما اختصار است پس بهمين قدر اكتفا ميكنيم .

فصل - در علت عدد ماه مبارك رمضان است . بدانكه در حديث وارد شده است از حضرت امام حسن (ع) كه حضرت رسول (ص) فرمود در جواب جماعتي از يهود كه خدمت حضرت پيغمبر صلي الله عليه و آله رسيدند و اعلم ايشان سؤالاتي كرد از جمله عرض كرد : لاي شئ فرض الله الصوم علي امتك بالنهار ثلثين يوما و فرض الله علي الامم اكثر من ذلك فقال النبي صلي الله عليه و آله ان آدم لما اكل من الشجرة بقي في بطنه ثلثين يوما ففرض الله علي ذريته ثلثين [ص 476] يوما الجوع و العطش و الذين يأكلونه بالليل تفضل من الله عليهم و كذلك كان علي آدم ففرض الله ذلك علي امتي ثم تلا رسول الله صلي الله عليه و آله هذه الآية كتب عليكم الصيام كما كتب علي الذين من قبلكم لعلكم تتقون اياما معدودات الحديث . حاصل فرمايش اين است كه چون حضرت آدم عليه السلام از شجره در جنت ميل فرمود سي روز در دلش ماند و تحليل نرفت لهذا خداوند بر ذريه او سي روز روزه مقرر داشت كه گرسنگي بخورند و تشنه باشند و اصل جعل الهي اين بود كه سي شبانه‌روز چيزي نخورند ولي محض تفضل و مرحمت شب را رخصت فرمود كه افطار نمايند اين است كه فرمود در قرآن مجيد كه خداوند روزه را بر شما واجب فرمود چنانچه بر كساني كه قبل از شما بودند واجب فرموده است شايد شما از خداوند بپرهيزيد در ايامي معدوده . پس از اين حديث شريف ظاهر شد كه علت امر بصيام اين است كه ميوه آن شجره كه خداوند منع فرمود آدم را از خوردن آن و او خورد سي روز در بطن او ماند پس خداوند بر ذريه آدم سي روز روزه امر فرموده است محض اينكه كفاره گناه او باشد و از اين حديث و آيه كريمه ظاهر ميشود كه بر امم سالفه هم سي روز روزه واجب بوده است و از بعضي اخبار معلوم ميشود كه انبياء روزه ماه رمضان را ميگرفته‌اند .

خلاصه اين مطلب بياني مشكل است چرا كه در ظاهر از ميوه آن درخت آدم خورده است ، بر ذريه او چه حرج [ص 477] است كه بايد آنها روزه بگيرند ؟ ولي حقيقت آن ميوه را اگر شخص بفهمد اين مسأله آسان ميشود و مختصري در بيان آن عرض ميشود . بدانكه اين شجره نه از اشجار ظاهره است بلكه شجره جنت است و شجره جنت مخلوق از اين عناصر دنيويه نيست بلكه عناصر آن روحاني نوريه است و از ماده كرسي خداوند است چرا كه اصل آن درخت در كرسي است و فرعش در آسمانهاست چنانچه خداوند فرمود اصلها ثابت و فرعها في السماء و امام عليه السلام در حديثي ميفرمايد اين شجره‌ايست كه هر ميوهٔ مي‌آورد و از اين جهت است كه در اخبار عديده بالفاظ مختلفه از آن تعبير آورده‌اند و بحسب فهم سائلين باسمها آن را خوانده‌اند و همه حق است چرا كه آن ميوه‌ايست كه هر اسمي بر سرش بگذاري همان خاصيت را دارد و در حديثي فرموده‌اند آن شجره علم آل‌محمد است عليهم السلام بمقتضاي اينكه منبت آن كرسي خداوند است و كرسي مقام علم است چنانچه فرمود و لايحيطون بشئ من علمه الا بما شاء وسع كرسيه السموات و الارض و لايؤده حفظهما و هو العلي العظيم و آن علم علم ايشان است پس اين شجره شجره علم است و علم نفس معلوم است و مقام علم مقام نفس است و حضرت آدم كه صاحب روح ملكوتي غيبي است كه اصل او از امر خداوند است و صاحب نفس كليه الهيه است در جنت خود مأمور بود بتوحيد [ص 478] خداوند عالم جل شانه و نظر نمودن بآن نور كه خداوند جلوه فرموده بود بر آدم باو كه نور خاتم است صلي الله عليه و آله و آن حضرت سير در آن ميفرمود و نظر بجلوات و آيات و علامات ايشان داشت تا آنكه متوجه نفس ملكوتيه كه قدسيه الهيه است گرديد كه عرصه تفصيل است و ممنوع بود از توجه بسوي نفوس علميه زيرا كه همه تفاصيلي است كه مانع از توحيد خداوند است و لايق نيست كسي را كه نظر بآنها نمايد مگر آنكه صاحب علم احاطه باشد كه از نظر در آنها غافل از خداي خود نشود و اين شأن آل‌محمد است عليهم السلام و بعد از ايشان شأن اولوا العزم است و اما سايرين كه جزئي هستند اگر نظر بنور خداوند كنند غافل از آنها ميشوند اين است كه حضرت سيدالشهداء (ص) فرمودند الهي امرتني بالرجوع الي الآثار و كسوة الانوار فارجعني اليك منها كما دخلت اليك فيها مصون السر عن النظر اليها تا آخر دعا ، خلاصه اين شأن كليين است نه جزئيين و حضرت آدم اگر چه از مرسلين است و شأن او خطير است ولي نسبت باولوا العزم جزئي است و نسبت بآل‌محمد معلوم است جزئي‌تر و نمي‌توانند احاطه بجميع چيزها نمايند پس نمي‌توانند متوجه بكل اشياء باشند و مع‌ذلك بحال توحيد اولي باقي باشند و از اين باب است كه وارد شده كه انبياء ترك اولي ميكنند و در بعضي اخبار از اين مطلب تعبير آوردند در شأن بعضي از ايشان كه در ولايت [ص 479] حضرت امير عليه السلام تأمل كردند ، اين تأمل نه از باب سرپيچي بوده است بلكه از باب اشتغال بامر ديگر بوده است و لابد مي‌بايست از آن چشم پوشند و نظر باين طرف گمارند پس تعبير از اين مطلب بتأمل آوردند . باري لهذا خداوند حضرت آدم را نهي فرمود كه نزديك اين شجره مشو باين وجه كه ملتفت آن شوي و غافل از اعلي گردي و چون نظر نمودن بآن مخصوص بآل‌محمد عليهم السلام بود فرمودند اين علم آل‌محمد است نه اين است كه مراد اين باشد كه آن علمي مخصوص بايشان كه لايق مقام و منزله ايشان بود مكشوف بر آدم شد و او نعوذ بالله حسد بر آن برد چنين چيزي متصور نيست نه آدم درك آن مقام را ميكند و نه حسد ميبرد ابدا ولي اين علم تفصيل بود كه آدم مي‌توانست بآن نظر نمايد و نظري فرمود و باز هم نه بآن عين كه ايشان نظر ميفرمودند بلكه بعيني كه آدم داشت از اين جهة است كه گاهي تعبير مي‌آورند كه از شبيه آن شجره ميل فرمود پس چون آدم نظر افكند بآن شجر از مقام خود تنزل فرمود بجهة اينكه نمي‌توانست هم نظر بعالم بالا و عرصه جنت خود نمايد هم نظر بعلوم جزئيه نمايد پس چون بعلم پرداخت از بالا فرود آمد .

بعد از آنكه اين نكته را ملتفت شدي عرض ميكنم كه اين مقام علم از براي حضرت آدم مقام قابليت است و مقام روح نبوت مقام مقبول و هيچ موجودي خلق او تمام نميشود مگر بتماميت قابل و مقبول چنانكه خداوند [ص 480] جل و عز در چند مقام در كتاب كريم خود بيان فرموده بالفاظ مختلفه و حال در صدد تفصيل و توضيح دليل نيستيم مراد محض بيان است و از براي قابليت سه مقام كلي است كه روح و نفس و جسد باشد و هيچ چيز خلقش تمام نميشود مگر باين سه مقام چنانچه در فلسفه اثبات شده اما روح سبب حيات شئ است مادام كه نباشد مولودي زنده نميشود نهايت در هر چيزي بر حسب خودش است و اما جسد سبب وقايه روح و ثبوت آن است روح بنفسه طاير است و ذايب و سايل و جاري پس قائم و متعين و متشخص نمي‌شود مگر بواسطه جسد چنانچه در فلسفه ثابت شده پس لابد بايد ميان آن دو الفت داده تركيب نمايند تا آنكه مولودي حاصل شود ولي بواسطه اينكه روح لطيف و صاعد و سماوي و جسد غليظ است و ارضي محال است با هم تركيب شوند مگر بواسطه برزخي كه ميان آن دو باشد كه از طرفي روحاني باشد و از طرفي جسداني و بمنزله صابون شود ميان آن دو و ربط دهد آنها را تا مزدوج شوند و آن نفس است پس لابد خداوند حكيم نفسي آفريد كه برزخ ميان آن دو باشد اين است كه در كتاب مجيد خود فرمود مرج البحرين يلتقيان بينهما برزخ لايبغيان پس با اين سه ركن شئ تركيب ميشود و مولودي حاصل ميشود و آنها در هر مولود بر حسب خودند در معادن معدني هستند در نباتات نباتي در جمادات جمادي در حيوانات حيواني در اناسي انساني پس از براي خلق [ص 481] آدم عليه السلام قابليتي اتخاذ شد صاحب سه ركن روحي و نفسي و جسدي اما روح او مقام انسانيت است و اما نفس او مقام حيوانيت او است كه صاحب دو حيث است حيث اعلي مقام حيات است كه شبيه بروح انساني است و حيث اسفل او مقام روح نباتي است كه شبيه است بجمادات و اما جسدش مقام جماديت است و اما روح ملكوتي اعلي كه روح نبوت است و نفس كليه الهيه است مقام مقبول است و چون قابليت از براي قبول نبوت بايد بدرجه كمال رسد تا قبول آن روح شريف را نمايد بايد قابليت انبياء تام المراتب كامل الاجزاء و الاعضاء و المراتب شود زيرا كه بروز مراتب غيبيه در شهاديات بر حسب آنهاست اگر ناقصند ناقص ميشود اگر كاملند كامل ميشود چنانچه ملاحظه ميكني كه آن بدن نباتي كه اندك استعدادي براي حيات پيدا ميكند ولي مراتبش تمام نمي‌شود و حواس و مشاعر او كامل نميگردد حيواني ميشود ناقص مثل ديدان و فراش و هر قابليت نباتي كه كاملتر شود حيواني اقوي ميشود مانند هره و كلب و الاغ و غيرها و اگر نباتي قوي و معتدل شود و مراتبش تمامتر و كاملتر شود حيوانيت انسان ميشود مسلم ، حال بهمين منوال است امر در همه ارواح غيبيه ، چون روح كلي الهي روح كاملي است لابد بايد قابليتش جامع جميع مراتب و حاوي كل كمالات باشد و كمال در هر چيزي باين است كه جميع مراتب عشره فلكيه و ارضيه در او جمع شود زيرا كه اينها كمالات [ص 482] مواليد است و خداوند افلاك را ايادي خود در صنع قرار داده است كه بسبب آنها مواليد را از خاك تركيب ميفرمايد و هر چيزي باعث مثل خود است پس از ماده خاكي نه قبضه فلكي ممكن است اخراج شود و كمال در همين است .

چون اين مسأله معلوم شد بدانكه هر يك از روح و نفس و جسد بايستي داراي اين مراتب عشره شود تا كامل گردد پس قابليت داراي سي مرتبه تمام ميشود و خداوند از آنها بليالي تعبير آورده است زيرا كه متعلق است بعبد و نورش از غير است و في نفسه ظلمت است پس فرمود و واعدنا موسي ثلثين ليلة و اما مقام مقبول چون از جهت علياست پس وحدت بر آن غالب است لهذا صاحب يك مرتبه است و آن يك مرتبه معنويت و كليت دارد ولي حاوي و جامع مقامات عشره است كه عرض شد و چون ضم بمراتب ثلثين قابليت شود آنها كامل ميشود اين است كه فرمود و اتممناها بعشر يعني كامل كرديم مراتب ثلثين را بعشر ديگر پس وعده خداوند بچهل شب كامل شد كه مراتب قابل و مقبول باشد .

حال چون اين مطلب معلوم شد بدانكه اين سي مرتبه قابليت ظهورات نفس است كه عرض كرديم شجره علم آل‌محمد است عليهم السلام و چون حضرت آدم اقبال بآن مراتب نمود از مقام اعلي تنزل فرمود و اگر چه اين تنزل در صورت تنزل است ولي در واقع اسباب كمال و ترقي است زيرا كه سير در مراتب خلق [ص 483] مي‌شود و باين سير خود عالم بعلم تفصيل مي‌شود و آگاه بر آيات پروردگار مي‌گردد و اگر آن روح در مقام خود مي‌ماند و نازل نمي‌شد بر حال اجمال باقي مي‌ماند و از حال كليت بعرصه تعين نمي‌آمد و قواي او بالفعل نميشد پس بر او فضل و كمالي حاصل نمي‌شد و منظور خداوند از اين خلق بشر تكميل او بود و تشريف او بر همه خلق از اين جهة است كه ملئكه با اينكه روحانيند و بندگان مكرم پروردگارند شأن ايشان از بشر كمتر است بلكه مأمور شدند بسجده كردن بر آدم ابوالبشر و اين نبود مگر از جهت شرف آدم عليه السلام اين است كه در حديث شريف در صفت عقل مي‌فرمايد كه خداوند فرمود تو احب خلقي نزد من و نفرمود تو اكرم خلقي بر من بلكه اكرم بني‌آدمند و حكمت اين فرمايش متين اين است كه عقل في نفسه مفرد است و بشر مركبند و جامع و عقل يك ركن وجود ايشان است پس لامحاله مكرم ميشوند و آدم ابوالبشر در ملكوت اعلي جامع نبود لهذا خداوند او را نازل فرمود محض تحصيل كمال و اگر چه نسبت بآن مقام عالي اين را خداوند عقاب قرار داد ولي عقابي بود كه نتيجه‌اش اجر جزيل است و در واقع اين عصيان از براي آن حضرت عصياني كوني است نه شرعي و اين لازمه تنزل عقل شريف است از عالم بالا بپائين و عقابش هم همين تعلق بدنياست و بعد از آنكه در اينجا عبادت خداوند را نمود باز آن روح كه مقام مقبول است از بطن قابليت [ص 484] سر بيرون مي‌آورد و ترقيها مي‌كند ، مانند آن بزري كه در زمين زراعت ميكنند و مي‌رويد و شاخها و برگها مي‌كند و گلهاي رنگارنگ و ميوه‌هاي گوناگون از او ظاهر مي‌شود و از سنخ آن بزر اول بزرها ميكند ، حال ملاحظه كن اگر چه بزر اول كه ميكاري نسبت باين درخت فضلي دارد و آن را كه در زمين زرع ميكنند معاقب مي‌شود چرا كه ميپوسد و اجزاء او متلاشي مي‌شود ولي چه نتيجه بزرگ از آن بروز ميكند حال باين لسان كه از آن تعبير آورند مي‌گويند زارع عقابش كرد و از بهشت سلامتي بيرونش كرد او مدتي در اين زمين ساجد شد و بندگي كرد تا آنكه باز بمركز خود برگشت ، هم‌چنين است حال خلقت عالم و آدم و اگر چه اين بيان از وضع كتاب خارج شد ولي مسأله صعبي حل شد و اين همه اختلافات كه در باب عصيان آدم بود رفع شد و اين عصيان منافي با نبوت و عصمت نيست اگر چه خاتم و ائمه هدي عليهم السلام از اين عصيان هم بري هستند چرا كه ايشان در كليت و جمعيت پا بمقامي گذاردند كه نزول و صعود بحال ايشان فرقي نميدهد و از توحيد پروردگار هرگز غافل نمي‌شوند و نظر ايشان در همه حال بخداست وحده لا شريك له .

باري چون اين مطلب معلوم شد عرض ميشود مدت بقاء آن ثمر كه حضرت آدم عليه السلام تناول فرمود بقدر تمام قابليت بوده كه سي مرتبه باشد كه تعبير از آن بايام مي‌آورند پس از اين [ص 485] جهت خداوند قرار فرمود كه سي روز خود او روزه بگيرد كه در هر روز يك مرتبه‌اش كامل شود تا آن حبه از كمونش استخراج شود و ذريه او هم همه اين حال را دارند و روح همه آنها از ملأ اعلي آمده است نهايت درجه ايشان يك مرتبه فرودتر است و قابليت ايشان جمادي و نباتي و حيواني است و مقبول ايشان روح انسانيت است لهذا خداوند سي روز روزه قرار داد كه ذريه او بگيرند محض اين مطلب ، پس نه اين است كه عمل ايشان كفاره عمل آدم باشد بلكه كفاره عمل خود ايشان است و از حديثي چنين مستفاد ميشود كه روزه شهر رمضان را انبياء سلف مي‌گرفتند ولي امتها باين وجه نمي‌گرفتند ولي اين حديث دليل است بر اينكه امت هم ميگرفته‌اند و از سؤال يهودي چنين معلوم است كه ساير امم بيشتر مي‌گرفته‌اند ولي از جواب برمي‌آيد كه حضرت تصديق او را نفرموده‌اند و از اين تورية و انجيل كه در ميان است حكم اين مسأله ظاهر نميشود ولي عمل خود ايشان بر صيام تمام ماه نيست و نصاري پرهيزي دارند كه آن را صيام خود ميدانند و بسيار صعب است . بهر حال مراد در اين مقام بيان معني حديث شريف بود و از اين حديث هم ظاهر مي‌شود كه اصل عمل بر عدد بوده و صيام از سي روز كم نميشود اگر چه در اين جزء زمان بجهت غلبه جور و ظلم امر عدد مخفي مانده و شيعه و سني بنا را بر رؤيت گذارده‌اند .

[ص 486] فصل - چون دانستي فضل ماه مبارك را ظاهر مي‌شود علل آنچه در اين ماه سنت شده از طاعات و بطور اختصار عرض ميكنيم چون سر سال است و ماه تقديرات و ماه تطهير و خداوند آن ماه را بخود منسوب فرموده است و رمضان اسم الله است پس هر عبادتي در اين ماه افضل است از ساير شهور حتي اعمالي كه در هر ماه و هر روز مي‌شود در اين ماه افضل است بملاحظه تأثير اوقات در اعمال و كسي كه علم سيميا را دانسته باشد اين مسأله را منكر نمي‌تواند بشود مثلا كسي كه ميخواهد مشتري را تسخير نمايد لابد بايد ساعتي را اختيار نمايد كه خصوصيتي بمشتري داشته باشد و هم‌چنين از لباس و طيب و بخور و مكان از متعلقات آن جمع نمايد و عزائمي كه خصوصيت بمشتري داشته باشد بخواند و اسماء ملئكهٔ كه مربي مشتري هستند ذكر نمايد و جد در طلب او نمايد و رو باو كند و از ماسوي معرض شود تا مشتري تسخير او شود و هكذا در تسخير ارواح امر بهمين منوال است كذلك در عبادات چون مراد تكميل روح الايمان است لابد بايد هر چيزي كه نحو تعلقي بآن داشته باشد تحصيل نمايد و جمع فرمايد تا عملش را اثري باشد و لامحاله شهر رمضان نحو خصوصيتي بآن دارد چرا كه شيطان را در آن ماه غل مي‌كنند پس طبايع ضعيف مي‌شود و روح الايمان قوي مي‌گردد و ملئكه در آن ماه دائما در نزول و صعودند پس البته عبادت را اثري ديگر است حتي صدقه دادن در اين ماه فضلش [ص 487] از ساير شهور بيشتر است و وجه ديگر اينكه اين ماه ماه تقدير است اگر بنده بندگي كند تا خداوند او را دوست دارد البته تقدير خوب بر او مي‌كند زيرا كه خداوند را از خود اقتضائي نيست آنچه عطا فرمايد بر حسب قوابل است چنانچه فرمود ادعوني استجب لكم پس هر گاه بندگي كنند قوابل ايشان اصلاح مي‌شود پس عطاء خداوند نسبت بايشان كامل ميگردد خاصة در شبهاي خاصه كه در آنها يك امر بزرگي اتفاق افتاده است مثل شب نيمه و شب نوزدهم و شب بيست و يكم و شب بيست و سيوم و شب آخر كه فضل آنها بسيار است پس از اين باب عبادت را در آن شبها زياد بايد كرد و در شب قدر عبادتش بقدر هزار ماه فضل دارد يعني اثرش در انسان بقدري است كه اگر در هزار ماه عمل كند آن قدر اثر در او نمي‌كند و هر گاه اين قاعده را ملتفت شدي اخبار را مراجعه نما .

مطلب سيوم - در بيان مفطرات است و علل امساك از آنها و در آن مطلب هم فصولي عرض ميشود بجهت اتحاد سياق و الا كلام در آنها مختصر است .

فصل - يكي از مفطرات اكل است و ديگري شرب هر گاه از طعام و شراب معتاد باشد و مراد از معتاد آن چيزي است كه عادتي نوع بشر باشد نه عادي يك مملكت و شهر و الا لازم مي‌آيد كه بعضي لحوم و اشربه كه خاصه فرنگستان است از براي اهل [ص 488] ايران مفطر نباشد و هم‌چنين موش و وزغه مثلا كه عربها ميخورند و عادي عجم نيست جزو مفطرات نباشد يا بعضي نباتات مثلا كه در ممالك هندوستان و افريقا و چين و ماچين متداول و مستعمل است و نزد اهل ايران ابدا مستعمل نيست مفطر نباشد و حال اينكه همه از مفطرات است بالضرورة پس مراد از اين اعتياد عادت نوع است و مراد اين است كه چيزي كه مطلقا غذاي بني نوع انسان نميشود مثل بعضي چوبها و سنگها و مهره‌ها و فلزات غير مدبره مثلا جزو مفطرات نيست مثل اينكه كسي مثلا پولي فرو برد يا قطعه سنگي ببلعد اگر چه بيك تدبيري مثلا اينها جزو مأكول شوند باري سخن در بيان مسائل نيست ولي مراد بيان علت است ، در صوم بايد از اكل و شرب اجتناب نمايد و اس اساس صيام اجتناب از اكل و شرب است و باقي ديگر همه فروع و متممات آن است چنانكه امام عليه السلام فرمود انما هو اكل و شرب و علت منع از آن همان علت صيام است چون خواستند رياضتي كشيده شود و حيوانيت ضعيف شود تا روح انساني قوي شود منع از آن فرمودند .

و اگر كسي بگويد آن قدر كه سبب تقويت است تغذي است بحدي كه بدن قوتي بگيرد و اگر قدر قليلي بخورند بدن قوت نميگيرد و حال اينكه از قليل و كثير منع فرموده‌اند عرض ميكنم بر نفس انساني اگر تشديد نشود محدود نميشود ، اگر فرموده بودند غذاي [ص 489] قليلي بخوريد البته كسي اعتنا نميكرد و زياد ميخوردند مثل اينكه در غير وقت صيام ملاحظه ميكني امر بتقليل فرموده‌اند و اغلب نفوس محدود نميشوند و تجربه اين مسأله را در اوامر طبيب حاذق بنما كه بيمار را از غذاهائي كه بر او مضر است بكلي ممنوع ميكند و ابدا رخصت باو نميدهد و حال اينكه از هر چيزي قليلش ضرر نميزند چنانچه نفع نميكند مگر سم باشد يا ترياق قوي ولي طبيب ملاحظه كرده است كه اگر رخصت داد كه مريض يك لقمه نان بخورد البته بسيار ميخورد لهذا او را بكلي منع ميكند تا اينكه محفوظ بماند هم‌چنين رسول خدا صلي الله عليه و آله از قليل و كثير منع فرمود كه بكلي ممنوع شوند تا صيام ايشان كامل شود و وجه ديگر اين است كه طبيعت بسيار قانع است اگر دانست از غذاي قليل ممنوع نيست همان را ميخورد و حفظ ميكند و قوي هم ميشود و آنچه منظور نظر حكيم بوده است حاصل نميشود لهذا از قليل و كثير همه منع فرموده است .

فصل - يكي از مفطرات جماع است بلكه مطلق تعمد بر احتلام و دفع مني و از براي آن هم عللي است يكي اين است كه خواسته‌اند حيوانيت را ضعيف كنند تا انسانيت قوي شود و لابد بايد از هر چه او لذت دارد منعش نمود زيرا كه اشياء از اشباه خود قوي ميشوند و از اضداد خود ضعيف ميگردند و التذاذ حيوان از جماع زياده از تغذي است لهذا منع فرمودند و امر نمودند [ص 490] باجتناب از آن مطلقا و وجه ديگر اين است كه دفع مني سبب ضعف بنيه ميشود و غذا نخوردن هم بنيه را ضعيف ميكند پس اگر از جماع ممنوع نبودند اجتناب نميكردند و بنيه‌هاي آنها ضعف پيدا ميكرد و بسا ناخوش ميشدند و شايد باعث اين ميشد كه از روزه گرفتن هم ممنوع شوند و رسول خدا صلي الله عليه و آله هم طبيب ابدان است هم طبيب ارواح لهذا ايشان را منع فرمود و اگر محض تسهيل نبود از مقاربت شب هم منع ميفرمود كه باعث ضعف نشود چنانچه اول امر ممنوع بود بعد محض اينكه حرج لازم نيايد تخفيف دادند و شب را حلال فرمودند و علت ديگر اين است كه اين ماه ماه عبادت است و عبد بايد در همه حالات طاهر باشد تا اينكه ملئكه رو باو كنند و شياطين از او دور شوند پس اگر خود را جنب نمود از اين فيض محروم ميشود لهذا او را منع فرمودند حتي آنكه در شب هم كه رخصت است مقاربت بايد همان شبانه غسل كند كه روز طاهر باشد و اما اگر جنابت بر او من دون اراده وارد شود مثل اينكه بخوابد محتلم شود يا آنكه با عيالش صحبت كند محتلم شود روزه باطل نميشود چرا كه خود او تعمد ننموده ولي ملاعبه با عيال يا تعمق در وجه او روا نيست زيرا كه محتمل است كه باعث احتلام شود و اگر چنين كرد و محتلم شد صوم باطل است و بايد كفاره دهد و احكام اين مسأله در مقام خود مذكور است .

[ص 491] فصل - از جمله چيزها كه صائم بايد امساك نمايد سر فرو بردن در آب است و علتش اين است كه از بيني راه بحلق دارد از گوش هم منفذ بحلق دارد و بر علماء تشريح مكشوف است و هر گاه بدلالت اسبابي كه محض همين ساخته‌اند از بيني آبي يا دوائي داخل كنند بگوش ميريزد و از اين جهة است كه منع فرمودند از ارتماس در آب چرا كه آب داخل حلق ميشود خاصه در صورتي كه عطش بر انسان غالب شود البته بخود جذب ميكند پس آن ثمري كه مترتب بر صيام است مترتب نميشود ، و اما فرو رفتن در آب بدون اينكه سر داخل كند از براي مرد عيب ندارد چرا كه از ساير بدن آب زيادي داخل بطن نميشود مگر آن قدر كه از ثقبه‌هاي صغيره كه در جلد هست داخل بطن شود و چون در آب بسيار بايستد بواسطه رطوبت ثقبه‌ها صغير ميشود بلكه بسا متصل بهم شود و آب داخل بدن نمي‌شود و جاذبه بدن هم بواسطه برودت و رطوبت آب كم ميشود پس آب را بخود نمي‌كشد و اما زن نبايد در آب بايستد چرا كه از قبل خود آب را ميكشد و داخل رحم ميشود لهذا منع فرمودند ، و پارچه تر هم مكروه فرمودند بر بدن اندازد بجهت اينكه رطوبت اين قدر نيست كه منافذ بدن را سد نمايد و جاذبه را كم كند پس رطوبات را بخود ميكشد و بدن قوت ميگيرد و اين مطلب مجرب است كه اگر كسي تشنه باشد قدري آب بر شكم ريزد و اطراف خود را در آب گذارد رفع عطش او [ص 492] ميشود پس از همين باب منع فرمودند ولي از باب اينكه آبي داخل شكم نميشود حرام نفرموده‌اند .

فصل - از جمله چيزها كه سزاوار است در صيام اجتناب نمايد استشمام رياحين است بجهت اينكه روح حيواني از آنها قوت ميگيرد و مراد اين است كه حيوانيت ضعيف شود پس از هر چه باعث قوت او است بايد خود را نگاه دارد تا اينكه انسانيت قوت گيرد خاصة استشمام نرگس و مسك را مكروه داشتند بجهت اينكه اعاجم وقتي روزه ميگرفتند اين دو را بو ميكردند بجهت قوت گرفتن و رسول خدا صلي الله عليه و آله تشبه باعداء دين را مكروه مي‌داشتند بجهت اينكه ابدان قوالب ارواحند انسان بهر شكل كه خود را ساخت مسلم روح مناسب آن باو تعلق مي‌گيرد پس اگر خود را بصورت دشمنان كرد روحي مثل ارواح آنها باو تعلق مي‌گيرد اگر خود را بصورت دوستان كرد روحي مناسب ارواح آنها باو متعلق مي‌شود از اين باب است كه فرمود لاتلبسوا ملابس اعدائي و لاتجلسوا مجالس اعدائي و لاتسلكوا مسالك اعدائي تكونوا اعدائي كما هم اعدائي و روزي از روزها حضرت رسول صلي الله عليه و آله كماني عجمي بدست يكي از صحابه ديدند گرفتند و شكستند و انداختند و فرمودند اسلام بكمان عربي قوت گرفته است همان را دست گيريد ، و محل عبرت اين است كه آن وقت كه بلا بر قوم حضرت لوط نازل شد يكي از امت او بر لباس آن بزرگوار [ص 493] بود محفوظ ماند ببركت همين تشبه و از اين است كه فرمود من تشبه بقوم فهو منهم پس چون رسم مجوس اين بود كه در صيام نرجس و مسك مي‌بوئيدند نخواستند امت شبيه ايشان شوند و وجه ديگر اين است كه انسان همين قدر كه در صفتي شبيه اعادي شد نفس او راغب ميشود و خورده خورده در همه چيز شبيه مي‌شود و اين هم مجرب است اگر قدري تأمل نمائي و تجربه فرمائي ملتفت مي‌شوي ، پس بر مؤمن سزاوار است كه در همه حال سعي نمايد كه خود را بر صفت ائمه اطهار عليهم السلام نمايد حتي در امور عاديه كه حكمي در آنها وارد نشده است و مباح فرموده‌اند سعي كند همان نوع عمل ايشان عمل نمايد چرا كه بعد از آنكه ظاهر را بر صفت ايشان نمود خورده خورده باطن هم بر همان صفت مي‌شود و اگر كسي در اخبار و آثار ملاحظه نمايد اين مطلب بر او مكشوف مي‌شود و از آن طرف نعوذ بالله اگر كسي بر صفت اعادي ايشان شد خورده خورده از اعداء مي‌شود و اين مسأله اختصاص بصيام تنها ندارد بلكه در جميع چيزها و همه حالات تشبه باعداء آل‌محمد روا نيست .

فصل - از جمله چيزها كه در حال صيام و غير آن بايد اجتناب نمود كذب است بخصوص دروغ بستن بر خداوند و بر رسول صلي الله عليه و آله بجهت اينكه روزه حقيقي امساك از جميع آن چيزهاست كه خلاف رضاي خداوند عالم است و هر گاه شخص [ص 494] مرتكب معاصي و سيئات شود انسانيت او ضعيف مي‌شود و حيوانيت بر او غالب مي‌آيد و مركب شيطان مي‌شود پس آنچه منظور نظر خداوند حكيم بوده است از تقرب بخداوند عالم حاصل نميشود از اين جهت فرمودند كه اجتناب از آنها نمايد .

مطلب رابع - در علل قضاء صيام است و در آن دو فصل است .

فصل - بدانكه خداوند عالم صيام را بجهت اصلاح و ترويض ابدان و نفوس قرار داده است و ماه مبارك رمضان را اختيار فرموده بجهت شرافت آن ماه و لكن از باب اينكه خداوند بر بندگان خود سخت نمي‌گيرد و در دين حرج قرار نداده است از براي اصحاب اعذار و مسافرين بحلال و زنهاي حايض وقت ديگر را مقرر فرموده است كه صوم آن شهر را قضا كنند بجهت اينكه فرض در آن وقت فرموده بوده است و وقت ديگر را معين نفرموده است بجهت اينكه آن وقت معذورين است هر وقت رفع عذرشان شد بايد روزه خود را قضا كنند و از باب اينكه عبد بايد فورا اقدام نمايد باطاعت امر پروردگار خود پس سزاوار است كه بمحضي كه عذرش رفع شد قضا نمايد فرض را و مسامحه در آن ننمايد ولي از باب اينكه وسعت باشد و معين هم باشد كه فرض بر وقت نيست وقتي را فرض نفرموده است ، بلي در ماه رجب و شعبان بجهت اينكه هر دو مباركند و رحمتهاي خداوند در آن ماهها نازل مي‌شود مستحب است قضاء [ص 495] نمودن صيام بلكه اگر روزه قضاء هم نداشته باشد در آن ماهها مستحب است روزه گيرد بجهت شرف آنها و از اين گذشته كه آخر سال مي‌شود و ماه رمضان قابل ميرسد پس در آن دو ماه بايد قرض خداوند را اداء نمايد و هر گاه ماه رمضان رسيد و قضاء ننمود بايد فديه دهد مثل اينكه اگر روزه ماه مبارك را عمدا افطار كند كفاره بايد بدهد نهايت چون در قضا فرض بر روزي بخصوص مقرر نشده بود عصيان تارك قضاء در صورتي كه عزم بر قضاء داشته مثل عصيان مفطر عامد نيست نهايت در بندگي تقصير كرده است تا ماه رمضان رسيده و بعد هم مي‌توان قضاء نمود پس فديه مي‌دهد عوض اينكه تقصير كرده كه جبيره آن شود و بعد از ماه قضاء مي‌كند مثل كسي كه نوافل را نتواند قضا كند سنت است صدقه دهد ، ولي اگر بين الرمضانين هم معذور باشد بطوري كه نتواند قضا نمايد و شرعا ممنوع باشد از صيام چون ماه رمضان رسد فدا مي‌دهد عوض اينكه روزه نگرفته ولي روزه از او ساقط است چرا كه در سال خداوند يك ماه روزه واجب كرده و در اين سال كأنه بر او واجب نبود پس سال ديگر قضا نمي‌كند ولي اگر بقدري كه روزه را قضا كند بي‌عذر بوده است روزه بر او واجب شده پس چون تقصير كرد سال ديگر بايد روزه بگيرد .

فضل بن شاذان در علل خود روايت ميكند اگر بگويند هر گاه مريض شد مردي يا مسافر شد در ماه رمضان پس از سفر خود بيرون نرفت يا از مرض شفا [ص 496] نيافت تا ماه رمضان ديگر داخل شد علتش چيست كه فداء بايد بدهد و قضاء از او ساقط است و اگر ميانه سال شفا يافت يا آنكه اقامه نمود و قضاء صيام نكرد قضاء و فداء هر دو بر او واجب ميشود گفته مي‌شود بجهت اينكه اين صوم واجب شده بر او سالي يك بار در اين ماه بخصوص پس آن كس كه نتواند قضا كند بجهت مرض چون سال همه‌اش گذشت و خداوند بر او غالب آمد پس نگذارد اداء نمايد روزه از او ساقط مي‌شود مثل آن كسي كه مغمي عليه است در روز و شب پس واجب نيست بر او قضاء نماز چنانچه حضرت صادق فرمود كه هر چه خدا غالب آورد بر عبد پس خود عذر را بهتر قبول مي‌فرمايد چرا كه ماه داخل شد و او مريض بوده پس صوم بر او واجب نشد در اين ماه و نه در سال بجهة مرضي كه داشت ولي فداء واجب است چرا كه او بمنزله كسي است كه صوم بر او واجب شده و نتوانسته بجا بياورد پس فداء بر او واجب است ، تا اينكه مي‌فرمايد : خداوند صدقه را قائم مقام صيام قرار داد و اگر كسي بگويد كه آن وقت نمي‌توانست روزه بگيرد حال ميتواند چرا ساقط مي‌شود جواب مي‌گوئيم چون ماه رمضان داخل شد فديه بجهت ماضي بر او واجب مي‌شود چرا كه او بمنزله كسي است كه صومي در كفاره بر او واجب شده و نتوانسته اداء نمايد پس فداء بر او واجب شده فداء داده است و چون فداء واجب شد روزه بعد از آن ساقط است و روزه ساقط است و فداء لازم و اگر [ص 497] بهتر شد ميان دو ماه رمضان و روزه نگرفت فديه واجب مي‌شود بجهة تضييع و صوم واجب مي‌شود بجهت اينكه مستطيع بوده است .

فصل - در علت لزوم قضاء صوم از براي زن حايض و عدم وجوب قضاء صلوة . در علل فضل است كه اگر گفته شود چرا زن حايض روزه را قضاء ميكند و نماز را قضا نميكند گفته ميشود بجهت عللي چند بعضي از آنها اين است كه صيام مانع او نيست از خدمت خودش و خدمت شوهرش و اصلاح خانه‌اش و قيام بامور خودش و اشتغال باصلاح معيشت و نماز مانع است از همه اينها چرا كه زياد است در هر روز و شب چند مرتبه بايد نماز كند ولي روزه چنين نيست و بعضي از آن علل اين است كه در صيام اعضاء مشغول نميشوند بلكه همان ترك اكل و شرب است ولي در نماز همه اعضاء مشغولند و كار ديگر نمي‌تواند بكند و بعض ديگر از علل اين است كه در هر ساعتي نمازي معين هست كه بايد بجا بياورد ولي روزه چنين نيست . تمام شد موضع حاجت و اين علتها كه فرمايش فرموده است در ساير اعذار هم جاري ميشود و در مردها هم اغلب آنها جاري است مع‌ذلك در بعضي مواقع ملاحظه ميشود كه اين طور حكم نفرموده‌اند مثل كسي كه تهاون باداء صلوة نمايد خواه مرد خواه زن بايد قضاء نمايد و هم‌چنين كسي كه نماز را فراموش كرده يا علتي در آن پيدا شده كه باعث قضاء شده است در همه اين موارد حكم [ص 498] فرموده‌اند بقضاء صلوات با اينكه همه اعضاء مشغول ميشوند و از كارها هم بازميمانند پس فرق چيست ؟ عرض ميشود حيض امري است كه خداوند خود بر بنده وارد آورده است اختياري نيست و در هر ماه هم ايامي چند مبتلا ميشود اگر فرض فرموده بودند كه در آن ايام قلائل كه طاهر است نماز ايام حيض را قضا كند مي‌بايست اكثر اوقات شب و روز مشغول بنماز باشد و حال آنكه زن را خداوند بجهة اين آفريده كه بچه بزرگ كند و خدمت شوهر نمايد و اصلاح امر معيشت خود و شوهر نمايد چنانچه ملاحظه ميكني كه اكثر زحمات خانه با زن است مرد همين قدر كسبي ميكند و نفقه بخانه مي‌آورد ديگر همه كار با زن است اگر بنا باشد دائم نماز قضاء كند ملاحظه نما كه كار او اصلاح ميشود يا نه ، و در طرف اكثر هم ملاحظه نما اكثر ايام حيض ده روز است و اقل ايام طهر ده روز است و بعضي نسوان اين قسم مبتلا ميشوند كه در هر ماه بيست روز حايض ميشوند و ده روز طاهر حال فرض كن در اين ده روز اگر بخواهد نمازهاي مفروضه و مسنونه همان ده روز را بجا آورد و قضا بيست روز را هم بكند آيا چه وقت بكار ديگر ميرسد و چون احكام شرع بايد جاري در صغير و كبير و ضعيف و قوي همه باشد و تفاوت گذارده نميشود و از اين باب غالب حكم عامه مكلفين را طوري قرار داده‌اند كه اضعف ايشان بتواند بجا آورد [ص 499] پس در اين قسم مسلم است كه زن نمي‌تواند قضاء نماز را كند مگر بكلفت زياد ، حال اگر فرد نادري مثلا در ماهي يا دو ماهي سه روز حايض شود آن هم متفرق و امر قضاء بر مثل او سهل باشد حكم يك نفر تغيير نمي‌كند از نوع مثل اينكه مي‌بيني كه اقوياء در ميان خلق هستند كه بتوانند دو ماه متوالي روزه بگيرند مع‌ذلك كله خداوند بر ايشان هم بقدر ضعفاء فرض فرموده است هم‌چنين در اين مقام امر بهمين منوال است ، پس باين حكمتها خداوند عالم بر حايض قضاء صلوة را فرض نفرموده است و اما آن كس كه بجهة تهاون يا نسيان يا امثال اينها ترك نماز كرده است اين امري نيست كه خداوند وارد آورده باشد بغلبه بر عبد بلكه باختيار است و محض مسامحه اين طور كرده است پس فرض فرمود بر او قضاء صلوة را بجهة اينكه ادب شوند و اما در سفر مثلا اگر چه امري اختياري است ولي چون امري مشروع است و نظام بشر باين است باصل شرع خداوند عالم بعض صلوة را از او برداشته محض مرحمت و تسهيل و قضاء آن را از او برداشته است و ناسي اگر چه عمد نكند بر ترك ولي اگر در وقت متذكر شد و اداء نكرد مثل كسي است كه عمدا ترك نموده است پس بر آن هم فرض است قضاء نمودن و اگر تمام وقت را متذكر نشد تا وقت گذشت موافق حديثي بر او هم حرجي نيست و حال در صدد بيان حكم مسأله نيستيم .

[ص 500] مطلب پنجم - در ساير اقسام صيام است از واجب و مندوب و مكروه و حرام ، اگر چه حكمت شرايع رسول خدا صلي الله عليه و آله بسيار است و اغلب آنها را غير از خود آن بزرگوار و اوصياء او صلوات الله عليهم نميدانند ولي آن قدري كه از اخبار ايشان بما رسيده است و استنباط نموده‌ايم ميتوان شرح داد .

فصل - در اقسام روزه‌هاي واجب است . بدانكه خداوند عالم جل شانه واجب فرموده است روزه‌هائي را در كفارات بوجهي كه در كتب فقهيه ثبت است مثل صيام بدل هدي يا صيام شهرين متتابعين بدل افطار روزه واجب و امثال اينها و از براي آن وجوه است يكي اين است كه خداوند عالم صيام و صدقه را بدل يك‌ديگر قرار داده است در اغلب جاها چنانكه حضرت رضا عليه السلام ميفرمايد در علت فديه از براي كسي كه بين رمضانين معتذر بوده است بجهت اينكه او بمنزله كسي است كه واجب شده بر او صوم و نتوانسته اداء كند پس واجب است فداء دهد چنانكه خداوند فرمود فصيام شهرين متتابعين فمن لم‌يستطع فاطعام ستين مسكينا و فرمود ففدية من صيام او صدقة پس صدقه را قايم مقام صيام قرار داده است وقتي كه بر او دشوار باشد . پس معلوم شد از اين حديث شريف كه صوم و صدقه قايم مقام يك‌ديگر است و وجهش اين است كه صوم مطهر بدن است بواسطه اينكه [ص 501] حيوانيت او از ترك غذا ضعيف ميشود و انسانيت قوي ميشود و همان باعث قوت ايمان است و دوري از شيطان و باين واسطه معاصي پاك ميشود پس هر قصوري كه در عمل شخص است رفع ميشود و هم‌چنين است بصدقات انسان طاهر ميشود زيرا كه نفس مايل است بمال دنيا بلكه اغلب نفوس ضعيفه مال را از جان خود دوست‌تر ميدارند زيرا كه مي‌بيني كه در مهالك عظيمه خود را مي‌اندازند بجهت اخذ اموال و اگر عقل ميداشتند البته جان را فداي مال نميكردند و چون ميل نفوس باموال بسيار است هر گاه بگذرند و در راه خداوند بدهند البته اسباب ترقي آنها ميشود خاصة كه بآن واسطه اعانت فقراء ميشود و چون فقير را اعانت كنند خداوند اجر بسيار ميدهد زيرا كه فرموده است كه صدقات بمن ميرسد و چون باو رسيد البته عوض بهتر عنايت ميفرمايد پس محض همين خداوند صدقه را مثل صوم قرار داده بلكه قايم مقام همه عبادات است حتي نماز مستحبي اگر كسي نتواند بجا آورد فرموده‌اند صدقه دهد چنانكه در محال خود مذكور است و هم‌چنين صوم را بدل ساير كفارات فرموده . يك جهت ديگر دارد و آن اين است كه روزه مانع كسب و زندگاني نيست نهايت اين است غذا نميخورد ولي اگر نمازي يا حجي بدل قرار ميداد شغلي بود مانع از كار و زندگي و حرج لازم مي‌آمد لهذا خداوند بر بندگان خود آسان فرمود و در بدل كفارات صوم شهرين قرار داد [ص 502] و دو ماه بجهت اين است كه ضعف ايام فرض صيام باشد محض تأكيد چنانچه در حديث است و عقب هم بايد باشد بجهت اينكه بر بنده سخت آيد و تايب شود از روزه خوردن و مثل آن است اگر ايام متفرقه بود آسان بود و بسا مساهله ميكردند . و از جمله صومهاي واجبه صومي است كه بنذر بر خود واجب نموده باشد و حكم آن حكم ساير نذور است و در محل خود مذكور ميشود انشاء الله .