و همه اين شروط بعد از نماز از براي عبد جمع است زيرا كه اقبال بخداوند كرده و حمد و ثناي او را نموده و صلوات فرستاده و بواسطه اداء نماز گناهان او آمرزيده شده است پس هيچ وقتي از براي دعا بهتر از آن وقت نيست و بحسب وقت هم افضل اوقات است از براي دعا نمودن چنانكه در بيان حكمت اوقات عرض شد پس از اين جهت پيغمبر خدا صلي الله عليه و آله سنت فرمود كه بعد از اداء فرايض و نوافل دعا نمايند حضرت صادق عليه السلام فرمود ماعالج الناس شيئا اشد من التعقيب و فرمود ان الله فرض عليكم الصلوات الخمس في افضل الساعات فعليكم بالدعاء في ادبار الصلوات پس از اين باب تعقيب را سنت فرموده‌اند كه انسان از تمجيد و تقديس و تكبير و تحميد و استغفار فارغ شده پس مشغول بدعا ميشود و بهترين [ص 430] وضعها در تعقيب اين است كه با همان حال كه رو بقبله نشسته و هنوز تغيير وضع نداده اول تسبيح حضرت فاطمه (ع) نمايد زيرا كه افضل تسبيحات است و خود آن هم باز معين بر دعاست و از آيات قرآني تلاوت نمايد مانند آية الكرسي و سوره حمد و توحيد و آيه شهاده و آيه ملك و آيه سخره كه اسماء عظيمه خداوند در آنها مذكور است و سبب استجابت دعوات است و دعاها هم كه ميخواند اگر بلفظ قرآن باشد افضل است بلكه اغلب دعوات ائمه هدي عليهم السلام مقتبس از قرآن مجيد است و اگر كسي اهل فن باشد مي‌فهمد پس از اين باب خواندن معوذتين سنت است كه خود آنها دعاست و استعاذه و سنت است نيز كه پناه بخداوند ببرد از شر شيطان رجيم و ساير دعوات مأثوره بعد از صلوات فرايض و نوافل بسيار است اگر بخواهيم حكمت هر يك را عرض كنيم بسيار صعب است بلكه حكمت بعضي هم بسا معلوم نباشد زيرا كه محتمل است بعضي از آنها اختصاص بوقت و مكان و شخص داشته است ولو دستور العمل نوعي فرموده‌اند كه هر گونه حاجتي داشته باشي كائنا ما كان بعد از نماز از خداوند بطلب و هر گاه وقت فريضه نباشد دو ركعت نماز مخصوص حاجت بجا بياورد بعد از آن مطلب خود را از خداوند بخواهد و از براي بعضي حوائج سور خاصه هم وارد شده است بلكه بسا وقت خاص و كيفيت خاصه هم در نماز بيان فرموده‌اند بحسب [ص 431] مناسبت بحاجت خاصه و هر يك را حكمتي است كه اين رساله گنجايش ذكر همه آنها را ندارد ولي مطلقا تعقيب بعد از فريضه اشرف است از نافله بقدر فضل فريضه بر نافله .

فصل - در حكمتهاي سجده شكر است . حضرت صادق صلوات الله عليه ميفرمايد : انما يسجد المصلي سجدة بعد الفريضة ليشكر الله تعالي ذكره فيها علي ما من به عليه من اداء فرضه و ادني ما يجزي فيها شكرا لله ثلث مرات و حضرت رضا عليه السلام مي‌فرمايد : السجدة بعد الفريضة شكرا لله عز و جل علي ما وفق له العبد من اداء فرضه و ادني ما يجزي فيها من القول ان يقال شكرا لله شكرا لله ثلث مرات قيل فما معني قوله شكرا لله قال يقول هذه السجدة مني شكرا لله علي ما وفقني له من خدمته و اداء فرضه و الشكر موجب للزيادة فان كان في الصلوة تقصير لم‌يتم بالنوافل تم بهذه السجدة . حاصل فرمايش اين است كه بعد از فريضه سجده شكر ميكنند محض اينكه شكر خداوند را نمايد بر اينكه موفق شد بر بندگي كردن و اداء نمودن فريضه و هر گاه شكر كرد خداوند نعمت را زياد ميفرمايد بمقتضاي وعدهٔ كه در كتاب مجيد خود فرموده آنجا كه ميفرمايد لاِن شكرتم لازيدنكم و لاِن كفرتم ان عذابي لشديد يعني اگر شكر نعمت نموديد هراينه زياد ميكنم نعمت را بر شما و اگر كفران نموديد بدرستي و تحقيق كه عذاب من شديد است ، ادناي عذاب سلب اين نعمت است [ص 432] و بالاتر و زيادتر اين است كه در آخرت او را عقاب ميفرمايد . و باين سجده تمام ميشود نقص نماز اگر در آن تقصيري شده است كه بواسطه نوافل رفع نشده باين سجده تكميل ميشود ، و در حديثي از حضرت صادق عليه السلام مروي است كه سجده شكر واجب است بر هر مسلم بآن نماز كامل ميشود و مرضاة خداوند است و ملائكه از بنده ساجد عجب مي‌كنند و هر گاه بنده نماز كند بعد سجده شكر نمايد خداوند عالم جل شانه پرده را از ميان او و ملئكه بردارد پس مي‌فرمايد اي ملئكه من نظر كنيد به بنده من كه اداء نمود آنچه سبب تقرب او بود و تمام كرد عهد مرا پس سجده كرد بجهت شكر من بر آنچه من انعام بر او نمودم اي ملئكه من چه ثواب دارد نزد من پس ملئكه عرض ميكنند خداوندا مستحق رحمت تو است باز مي‌فرمايد ديگر چه مستحق است عرض مي‌كنند اي پرورنده ما جنت تو پس مي‌فرمايد ديگر چه عرض مي‌كنند حاجت او را برآوري پس مي‌فرمايد ديگر چه مستحق است پس چيزي از خير باقي نمي‌ماند مگر اينكه ملئكه عرض مي‌كنند باز خداوند مي‌فرمايد ديگر چه مستحق است عرض مي‌كنند يا ربنا لا علم لنا پس مي‌فرمايد من شكر او را مي‌كنم چنانچه او شكر مرا كرده است و اقبال باو مي‌نمايم بفضل خودم و مي‌نمايانم باو رخساره خودم را و فرمود هر گاه بنده نصف شب برخيزد در حضور پروردگار پس نماز كند چهار ركعت در جوف شب تاريك پس سجده شكر كند [ص 433] بعد از فراغ و صد مرتبه بگويد ما شاء الله خداوند او را از فوق عرش ندا فرمايد اي بنده من تا كي مي‌گوئي ما شاء الله من رب تو هستم و مشيت خاص من است پس خواستم قضاء حاجت تو را كنم سؤال كن تا عطا كنم . خلاصه فضل سجده شكر بعد از نماز بسيار است و هم‌چنين در وقت تذكر هر نعمتي از نعم پروردگار سزاوار است سجده شكر نمودن و سبب زيادتي و تقرب است .

و اصل اين مسأله محل اشكال است كه شكر سبب زيادتي باشد ، اما نسبت به بندگان مشهود است كه اگر كسي شكر منعم را نمايد سبب اقبال او بانعام مي‌شود ولي از اين باب است كه بنده دوست ميدارد كه قدر او ظاهر شود و نعمت او معلوم و شايع گردد ولي خداوند محتاج باين نيست و تغيير حال در او پيدا نميشود و انعام و جود كردن شأن او است خواه عبد بفهمد يا نفهمد با وجود اينكه در بعض اخبار هم وارد شده كه از شكر عبد خداوند خشنود مي‌شود و همين حديث هم كه روايت كرديم دلالت بر اين دارد ولي مسلم است كه معني خشنودي او دخول فرح در ذات مقدسش نيست پس عرض مي‌كنم و لا قوة الا بالله كه از بيانها كه در تلو اين رساله شده است دانسته شد كه خداوند را از خود اقتضائي نيست پس بميل و اقتضاي خود بندهٔ را بر بندهٔ تفضيل نمي‌دهد و بندهٔ را پست نمي‌فرمايد بلكه مطلقا عطاي خداوند بحسب اقتضاي ذات مقدسش به بندگان نمي‌رسد از آن روي كه او را [ص 434] اقتضا نيست چرا كه اقتضا صفت حدوث است و خداوند منزه از آن است ولي خداوند را بحسب فضل و جودش كه از صفات كمال او است عطائي است بي حد و مر و آن فيضي است مطلق و قوابل بندگان بحسب امكان خود آنها بمنزله مغرفه‌هاست كه از اين بحر مطلق جميع امداد را مي‌گيرند پس اگر بنده مغرفه خود را بكف گرفته از درگاه حضرت منان مسألت نمود عطاياي عامه و مواهب شامله خداوند نصيب او ميشود و الا آن بحر عطا و جود را اختصاص باحدي نيست و مثال اين را خداوند در باران رحمت خود قرار داده است بمقتضاي رحمت عامه خود باراني مقدر فرموده كه از سحب رحمت رحيميه او متقطر شود و مي‌باراند ولي خصوصيت بارضي دون ارضي و شخصي دون شخصي ندارد هر بندهٔ كه از براي خود نهري حفر نمود و حوضي بنا كرد از اين باران رحمت نصيبي دارد و الا فلا و اشاره باين مثل فرمود در آيه كريمه انزلنا من السماء ماءا فسالت اودية بقدرها فاحتمل السيل زبدا رابيا و مما يوقدن عليه في النار ابتغاء حلية او متاع زبد مثله و هم‌چنين در اين امطار نازله رنگي خاص و شكلي معين نيست بلكه آبي بي‌رنگ است بعد از آنكه بر اراضي جاري شد در بطون آنها شكل و رنگ ميگيرد پس از هر زميني بحسب استعداد آن گياهها و ميوه‌ها سبز ميشود هر زميني كه طيب است گياه طيب از او مي‌رويد و هر زميني كه خبيث است گياه خبيث و مثال اين [ص 435] مطلب را در اين آيات بيان فرموده فلينظر الانسان الي طعامه انا صببنا الماء صبا ثم شققنا الارض شقا فانبتنا فيها حبا و عنبا و قضبا و زيتونا و نخلا و حدائق غلبا و فاكهة و ابا و مي‌فرمايد و البلد الطيب يخرج نباته باذن ربه و الذي خبث لايخرج الا نكدا همه اينها حكمتهاي عجيبه است كه خداوند باين زبانها بيان فرموده است ولي مفسرين قشريين چنين مي‌پندارند كه مراد محض ذكر نعمت است بجهت امتنان و حال اينكه اين وجهي ظاهري است و عمده مقصود خداوند بيان حكمتها و علوم است و جميع آيات قرآن امثال است از عالم بالا كه محض فهميدن خلق بيان شده است چنانكه خود ميفرمايد تلك الامثال نضربها للناس لعلهم يعقلون و مي‌فرمايد ان الله لايستحيي ان يضرب مثلا ما بعوضة فما فوقها و امام عليه السلام مي‌فرمايد الحق يعرف بالمثل و الباطل يعرف بالجدل باري مقصود خداوند بيان حقيقت استفاضه خلايق است و افاضه خداوند و همه فيوض و امداد باناسي ميرسد ولي هر كسي بحسب قابليت خود فيض از خداوند مي‌گيرد و مي‌فرمايد قل مايعبؤ بكم ربي لولا دعاؤكم و ميفرمايد ادعوني استجب لكم و همان مهيا نمودن قابليت دعاي عبد است پس هر بندهٔ كه از خداوند مسألت نمايد خداوند بقدر استعداد او عطا مي‌فرمايد .

و سؤال كردن دو قسم است يكي سؤال كوني و يكي سؤال شرعي اما سؤال كوني همان استعداد است و صلاحيت از براي قبول امر خداوند و قوه [ص 436] قريب را صلاحيت مي‌گويند و در خبر است ان الله لايفعل بعباده الا الاصلح يعني خداوند نميكند با بنده خود مگر آنچه صلاحيتش بيشتر است ، مثل اينكه مداد صالح است از براي نوشتن اگر چه در قوه او چيزهاي ديگر هم باشد ولي زاغ و مازو و دوده صالح براي نوشتن نيست و لكن صالح است براي مداد ساختن و آن در قوه قريبه آنهاست و خداوند بمشيت خود هر چيزي را بآن صورت مي‌كند كه اصلح است نه بآن صورتي كه در قوه دارد زيرا كه همه چيز در قوه همه چيز هست و خداوند بدون اقتضا ترجيح نمي‌دهد يكي از قواي آنها را و در خود قوا هم تفاوت و قرب و بعد نيست پس لامحاله آنچه اقرب بفعليت است آن رجحان دارد و خداوند بمشيت خود آن را ترجيح مي‌دهد و اين است معني سؤال كوني و اجابت كوني و خداوند هر چه به بندگان عطا مي‌فرمايد بر حسب استعداد و مسألت آنهاست كه بزبان حال سؤال ميكنند و اينكه مي‌بيني گفته ميشود خداوند زيد را كه زيد فرموده بر حسب سؤال خود او است نه اقتضاي خدا اين نحو سؤال منظور است نه سؤالات شرعيه زيرا كه آنها اعمالي است كه متوقف بر وجود شخص است و زيد قبل از وجود خود نبوده تا اينكه دعائي كند و اما در شرع خداوند عالم جل شانه اعمالي مقرر داشته است كه بندگان بجا بياورند بجهت تعديد قابليت بجهت استعداد از براي فيضهاي خداوند پس امر فرموده است بندگان را كه عمل كنند و بندگي نمايند [ص 437] تا اينكه قابليت ايشان پاك شود و آنچه مانع از خروج قواي بعيده است از آنها دور شود پس مستعد از براي تصور بصورتهاي طيبه طاهره شوند و از بحر فيوض و امداد غير متناهيه الهيه فيض بسيار گيرند ، مثل اين امر را در شخص عرض مي‌كنم تا درست درك كني فرض كن زيد نام بحسب قابليت كونيه خود مصور بصورت زيد شده است ولي در قوه او همه چيز هست مي‌شود مؤمن شود ميشود كافر شود مي‌شود كامل شود و مي‌شود ناقص ولي هيچ يك از اين صفات بخودي خود از قوه بالفعل نمي‌شود چرا كه همه قوه‌هاست و در نفس آنها ترجيحي نيست كه بخودي خود از كمون بيرون آيد و لابد مرجحي بايد يكي را رجحان دهد و مرجح خداست وحده لا شريك له و او را از خود اقتضا و هوسي نيست كه امروز ميل كند زيد را مؤمن كند و عمرو را كافر يا آنكه يكي را عالم كند يكي را جاهل پس اگر اسباب ترجيحي فراهم نشود هر كسي بر همان خلقت كونيه خود باقي مي‌ماند پس خداوند از كرم خود رسولان بسوي خلق فرستاد كه آنها خلق را وادارند باعمال و عبادات محض مهيا ساختن قوابل از براي افاضه خداوند و استخراج قواي آنها و سابق هم بيان اين مطلب شده است مراجعه بنما تا بر جهات مسأله واقف شوي ، پس ايشان تربيت فرمودند خلق را و تمرين و تعليم فرمودند بواداشتن بعمل كردن و نه اين است كه نفس اين اعمال ترقي‌دهنده اشخاص است از درجات سافله بمقامات عاليه بلكه [ص 438] اينها باعث تعديل مزاج و تصفيه قابليت مي‌شود و زنگ خودي آنها را مي‌زدايد و مواد آنها را صاف و طيب و طاهر ميكند بعد از آنكه استعداد پيدا كرد خداوند از بحر فيوض و امداد مددي لطيف‌تر و روحي بالاتر عنايت مي‌فرمايد مثل اينكه روح نباتي مثلا بعد از آنكه صاف و لطيف و معتدل شد روح حيوانيت بآن تعلق مي‌گيرد هم‌چنين روح حيوانيت چون صاف و لطيف و معتدل شد روح انسانيت بآن متعلق مي‌شود هم‌چنين هر چه لطيف‌تر شود از براي روح در درجات انسانيت ترقي حاصل مي‌شود و مراتب انسانيت بسيار است و خلق در آنها واقفند و آنچه قوابل را مستعد مي‌كند همين عبادات و اعمال حسنه است و هم‌چنين سيئات و معاصي اسباب غليظ كردن مواد و كثيف نمودن آنها ميشود پس هر چه معصيت شخص بيشتر شود درجه پائين‌تر مي‌رود و روحي خبيث‌تر باو متعلق مي‌شود .

حال چون اين مسأله را دانستي بدانكه شكر كردن پروردگار عبادتي است كه اسباب تعديل و تصفيه و تعديد قابليت است و هم‌چنين دعا كردن و عبادت نمودن بلكه همه اينها عبادت است نهايت اين است كه عبادت اقسامي است مردم چنين مي‌پندارند كه دعا كردن مثلا سبب تهييج خداوند ميشود بر عطا كردن مثل اينكه سايل از زيد سؤال مي‌كند سؤال او در دلش اثر مي‌كند پس ترحم مي‌نمايد و مي‌دهد سؤال ما هم بهمين وجه در دل خداوند اثر مي‌كند و حال اينكه خداوند [ص 439] اجل از اين است كه از بنده خود متأثر شود يا بر او تغيير حالي حاصل شود ولي دعا نوع عبادتي است كه سبب اصلاح قابليت است و تكليف فرموده‌اند بنده را كه دعا كند خواه خداوند عطا فرمايد يا نفرمايد و لازم نكرده آن حاجتي كه تو ميطلبي خداوند همان را بتو بدهد بلكه باين دعا قابليت خود را پاك ميكني اگر مستعد همان حاجت شدهٔ كه خود خواستهٔ خداوند همان را مي‌دهد اگر مستعد امر بالاتري شدي خداوند بالاتر مي‌دهد ، بهر حال دعا خود عبادتي است مثل ساير عبادات مثل اينكه ساير عبادات دعائي است از دعوات و سجده شكر هم از جمله آنهاست و بحسب اقتضاي محل و موقع باين صورت بايد عمل آورده شود و در واقع شكر عبادت و اطاعت است مطلقا ، پس هر گاه خداوند نعمتي به بنده عطا فرمايد اگر شكر خداوند را بجا آورد قابليت او مستعد ميشود از براي نعمت بيشتر ، اگر كفران كرد مستعد خذلان مي‌شود پس اينكه فرمود اگر شكر كرديد نعمت را زياد مي‌كنم از جهت اقتضاي خود بنده و مسألت قابليت است و همين معني مرضات رب است و اگر كفران كند قابليت او پست ميشود پس اقتضا مي‌كند كه همان نعمتي را هم كه داشته از او بگيرند بجهت اينكه اهلش نيست .

و چون اين مطلب را دانستي بدانكه حقيقت شكر خداوند اين است كه نعمت او را در جايش صرف كني و اسراف و تبذير ننمائي و صرف عصيان نكني از حضرت صادق عليه السلام مروي است كه در هر نفسي از انفاس [ص 440] تو شكري است كه لازم است از براي تو بلكه هزار يا بيشتر و ادناي شكر اين است كه نعمت را از خداوند بداني بدون باعثي كه قلب متعلق باو باشد غير خداوند عالم جل شانه و رضاي بآنچه عطا فرموده است و اينكه عصيان نكني او را بنعمت او و مخالفت ننمائي او را در چيزي از امر و نهي او بسبب نعمت او پس از براي خداوند بنده شاكري باشي در هر حال تا بيابي او را خدائي كريم در هر حال و اگر در نزد خداوند عبادتي افضل از شكر بود كه بندگان مخلص را تكليف بآن فرمايد ذكر مي‌فرمود پس چون از اين عملي بهتر نبود همين را تخصيص به بندگان خالص خود داد و فرمود و قليل من عبادي الشكور و تمام شكر اعتراف است بزبان سر از روي خلوص از براي خداوند با عجز از بلوغ ادني شكر او بجهت اينكه توفيق يافتن بر شكر نعمت از خود نعمت بالاتر است پس بر هر شكري شكري اعظم لازم است تا آخر حديث . پس معلوم شد كه اصل شكر اطاعت و معرفت منعم و ترك عصيان است ولي در عرصه بدن بايد اين شكر ظهوري داشته باشد تا آنكه همه مراتب انسان منور بنور شكر خداوند شود پس شارع مقدس در عرصه بدن هيكل سجده را از براي شكر اختيار فرمود بجهت اينكه دلالت ميكند بر خضوع عبد از براي خداوند و اقرار او بر نيستي خود و بزرگي خداوند و بهترين اقسام سجده اين است كه خود را بخاك بچسباند چنانكه روايت شده است كه [ص 441] حضرت ابي‌الحسن ثالث عليه السلام را ديدند كه سجده شكر فرمود ذراعين خود را بر زمين فرش فرمود و جؤجؤ و سينه و شكم خود را بزمين چسبانيد پس سؤال كردند از وضع سجده فرمود هم‌چنين واجب است . و بهترين اقسام اين است كه خدين خود را بر خاك گذارد چنانچه خداوند وحي فرمود بحضرت موسي كه اي موسي من بندگان خود را زير و رو كردم احدي را نديدم كه خود را براي من ذليل‌تر از تو كند همين كه نماز ميكني خدين خود را بر خاك ميگذاري يا فرمود بر زمين ميگذاري . و دعاها نيز سنت شده كه در محل خود مروي است و جامع‌ترين الفاظ اين است كه بگوئي الحمد لله رب العالمين و آن بهتر ذكري است كه خداوند از براي خود برگزيده چنانكه ميفرمايد سبحان ربك رب العزة عما يصفون و سلام علي المرسلين و الحمد لله رب العالمين و معاني اين ذكر بسيار است و اين جا محل شرحش نيست .

و هم‌چنين مستحب است سجده شكر در هر موقعي كه متذكر نعمتي شود يا آنكه خداوند نعمتي عطا فرمايد و اگر محلي باشد كه مقدورش نباشد صورت خود را بر كف دست گذارد و اگر محلي باشد كه اين كار هم نتواند بكند دست بر زير شكم خود گذارد و خم شود مثل كسي كه نفخي بدلش بگيرد اينها همه هيئاتي است كه دلالت ميكند بر شكر قلبي عبد از براي خداوند عالم و اگر خواسته باشم جميع اسرار و حكم اعمال و دعوات و اذكار متعلقه بصلوات را عرض كنم [ص 442] سخن بطول مي‌انجامد بلكه خود همين مطلب كتاب كبيري ميشود كه در مجلدات نوشته شود و نه مرا مجال است و نه خلق را اقبال لهذا بهمين قدرها در بيان حكم صلوة و متعلقات آن اكتفا ميشود .

مقصد سيوم - در علل و حكمتهاي صيام است و در آن چند مطلب است :

مطلب اول - در حقيقت صوم و معني و حكمتهاي آن و در آن چند فصل است :

فصل - در معني صوم است و حقيقت آن . بدانكه صوم بمعني امساك است و در مجمع از ابي‌عبيده روايت كرده است : كل ممسك عن طعام او شراب فهو صائم و في الشرع هو الكف عن المفطرات مع النية . بدانكه ظاهر صيام معين و معلوم است و شرح كيفيت آن در كتب فقهيه شده است و در اين رساله در صدد بيان آن نيستم بلكه مقصود بيان علل صيام است پس بايد حقيقت صيام مكشوف شود تا علتش ظاهر گردد و چون غزالي در اين علم بسطي داده است كلام او را در اين مقام نقل ميكنيم اگر چه در نقل اقوال از غير آل‌محمد عليهم السلام ثمري نيست ولي چون غزالي از قراري كه حكايت نموده‌اند در اواخر امر خود شيعه شد و آنچه در اين مقام نوشته روايت از پيغمبر صلي الله عليه و آله نموده و موافق اخبار شيعه است مختصري از كلام او نقل ميكنم .

بدانكه از براي صوم سه درجه است صوم عموم و صوم خصوص [ص 443] و صوم خصوص خصوص ، اما صوم عموم كف بطن است و فرج از قضاء شهوت چنانچه تفصيلش گذشت و اما صوم خصوص كف سمع است و بصر و لسان و يد و رجل و ساير جوارح از آثام و اما صوم خصوص خصوص پس صوم قلب است از همتهاي دنيه و فكرهاي دنيويه و كف او از ماسواي خداوند عزوجل بالكلية و افطار در اين صوم بفكر كردن است در ماسواي خداوند و امر آخرت و بفكر كردن در دنيا مگر دنيائي كه محض دين خود بخواهد پس اين از زاد آخرت است و از دنيا نيست حتي اينكه ارباب قلوب گفتند كسي كه همت او مصروف است در تحصيل چيزي كه بر آن افطار كند يك خطا بر او نوشته ميشود زيرا كه اين از قلت وثوق بخداوند است و قلت يقين برزق موعود و اين است رتبه انبياء و صديقين و مقربين . تا اينكه ميگويد : آن اقبال كردن بكنه همت بخداوند عالم است و انصراف از غير خداوند و تلبس بمعني قول خداوند عزوجل قل الله ثم ذرهم في خوضهم يلعبون و اما صوم خصوص كه صوم صالحين است كف جوارح است از آثام . بعد شرحي ميگويد كه مختصرش اين است : اول پوشيدن بصر است و كف آن از اتساع در نظر بسوي هر چه مذموم است و مكروه و بسوي هر چه مشغول ميكند قلب را از ذكر خداوند ، پيغمبر (ص) فرمود نظر كردن سهمي است مسموم از سهام ابليس پس هر كس نظر كند از ترس خداوند ايماني باو عطا ميفرمايد كه حلاوت آن را در قلب خود بيابد دويم حفظ [ص 444] زبان است از هذيان و كذب و نميمه و امثال آنها ، و شرحي در اين باب روايت نموده است ، سيوم بازداشتن گوش است از استماع مكروه چرا كه هر چه قولش حرام است استماعش نيز حرام است از اين باب كه خداوند مستمع و آكل سحت را برابر شمرده در قول خود سماعون للكذب اكالون للسحت و هم‌چنين فرموده لولاينهاهم الربانيون و الاحبار عن قولهم الاثم و اكلهم السحت پس سكوت بر غيبت هم حرام است چرا كه فرمود انكم اذا مثلهم و از اين جهت پيغمبر (صلعم) فرمود المغتاب و المستمع شريكان في الاثم ، رابع بازداشتن بقيه جوارح است از آثام پس دست و پا را از مكاره بازدارد و بطن را از شبهات در وقت افطار پس معني ندارد صوم و آن كف از طعام حلال است پس افطار كردن بر حرام پس مثال اين صائم مثل كسي است كه بنا ميگذارد قصري را و خراب ميكند مصري را پس بدرستيكه طعام حلال ضرر دارد اكثار از آن نه مطلقا و روزه را تشريع فرمودند محض تقليل غذاي حلال و كسي كه ترك كند دواي بسيار را از ترس ضررش اگر سم بخورد سفيه است و حرام سمي است كه هلاك ميكند دين را و حلال دوائي است كه قليل او نفع ميكند و كثير او ضرر ميكند و صوم تقليل حلال است ، رسول خدا (صلعم) فرمود چه بسيار صائمي كه از صوم خود نصيبي ندارد مگر جوع و عطش پس بعضي گفتند آن كسي است كه افطار كند بر حرام و بعضي [ص 445] گفتند كسي است كه امساك ميكند از طعام حلال و افطار ميكند با گوشتهاي مردم بغيبت نمودن و بعضي گفتند آن كسي است كه حفظ كند جوارح خود را از آثام ، پنجم اين است كه از طعام حلال هم زياد نخورد در وقت افطار بحدي كه شكم او پر شود زيرا كه هيچ وعائي مبغوض‌تر نيست نزد خداوند از شكمي كه پر شود از حلال و چگونه ميشود كه شيطان مقهور شود و شهوت تمام شود در حالي كه تدارك كند صائم در وقت افطار آنچه فوت شده از او در نهارش از غذاها و بسا زياد ميكنند مردم در الوان طعام بجهت افطار حتي اينكه مستمر شده عادات باينكه ذخيره ميكنند جميع اطعمه را براي ماه رمضان پس ميخورند از اطعمه آنچه در ساير اشهر نمي‌خوردند و معلوم است كه مقصود از صوم خالي بودن است و شكستن هوي بجهت قوت يافتن نفس بر تقوي و هر گاه معده را خالي كنند از اول روز تا شب تا اينكه هيجان آيد شهوت آن و قوت بگيرد ميل آن پس بخورد از لذات و سير شود زياد ميشود لذت او و مضاعف شود قوت او و منبعث ميشود از شهوات آنچه در او پنهان بوده اگر بر عادت خود بماند پس روح صوم و سرّ او تضعيف قوائي است كه وسايل شيطان است در كشيدن بسوي شرور و اين حاصل نمي‌شود مگر بتقليل غذا و اندازه آن اين است كه بهمان قدر غذا كه ايام سال در شب ميخورده اكتفاء نمايد نه آنكه غذاي روز و شب همه [ص 446] را جمع كند و يك‌دفعه بخورد اگر چنين كند بصومش منتفع نميشود و از آداب اين است كه در روز نخوابد تا احساس جوع و عطش نمايد و شعور كند ضعف قوي را پس صاف شود در اين وقت قلب او و ضعف آن بماند تا شب بجهت اينكه آسان شود بر او تهجد و اوراد پس شايد شيطان از او دور شود پس نظر كند بملكوت آسمان و شب قدر آن شبي است كه چيزي از ملكوت از براي شخص منكشف شود و اين است مراد از قول خداوند انا انزلناه الآية ، و هر كس ميان قلب و صدر خود مخلاتي از طعام قرار دهد از آن محجوب است و كفايت نميكند خالي ساختن معده از غذاء مگر اينكه هم خود را از غير خداوند خالي سازد و اين است همه امر و مبدء جميع اينها تقليل طعام است ، ششم اين است كه قلب او بعد از افطار معلق باشد و مضطرب در ميان خوف و رجا زيرا كه نميداند صوم او قبول است و از مقربين است يا مردود است و از مبغوضين است ، تا آخر كلام . بعد ايرادي ميكند و جوابي ميگويد و آن اين است : اگر كسي ترك غذا و جماع كند و ساير آنچه ذكر شد فقهاء ميگويند صوم او صحيح است ميگويم كه فقهاء ظاهر اثبات شروط ظاهره ميكنند بادلهٔ كه اضعف است از ادله آنچه ما ذكر كرديم و لكن نيست از براي فقهاء ظاهر از تكليفات مگر آنچه بر عموم غافلين مقبلين بدنيا ميسر است بجهت اينكه داخلند در آنها و اما علماء آخرت قصدشان از صحت قبول [ص 447] است و از قبول وصول بمقصود را ميطلبند و ميدانند كه مقصود از صوم تخلق بخلقي است از اخلاق خداوند و آن صمديت است و اقتداء بملئكه است در كف از شهوات بحسب امكان پس بدرستيكه ايشان منزهند از شهوات و انسان رتبه او فوق رتبه بهائم است بجهت قدرت او بنور عقل بر كسر شهوتش و دون رتبه ملئكه است بجهت استيلاء شهوات بر او پس هر گاه منهمك شد در شهوات فرو ميرود در اسفل سافلين و ملحق ميشود ببهايم و هر چه شهوتشان كم شود بالا ميروند باعلي عليين و ملحق ميشوند بافق ملائكه و ملائكه مقربند در نزد خداوند و هر كس اقتدا بايشان كند و خود را باخلاق ايشان متخلق نمايد مقرب نزد خداوند مي‌شود و قرب بآن جا مكاني نيست بلكه قرب صفات است ، تا آخر كلام او و چون موافق اخبار است عيبي در آن نيست .

ولي حقي كه مطاع است و سزاوار است بروايت نمودن و عمل كردن حديث مصباح الشريعة است حضرت صادق صلوات الله عليه ميفرمايد : قال رسول الله (ص) الصوم جنة اي ستر من آفات الدنيا و حجاب من عذاب الآخرة فاذا صمت فانو بصومك كف النفس عن الشهوات و اقطع الهمة عن خطوات الشيطان فانزل نفسك منزلة المريض لايشتهي طعاما و لا شرابا متوقعا في كل لحظة شفاك من مرض الذنوب و طهر باطنك من كل كدر و غفلة و ظلمة يقطعك عن معني الاخلاص لوجه الله تعالي قال رسول الله صلي الله عليه و آله قال الله عز و جل [ص 448] الصوم لي و انا اجزي به فالصوم يميت مواد النفس و شهوة الطبع و فيه صفاوة القلب و طهارة الجوارح و عمارة الظاهر و الباطن و الشكر علي النعم و الاحسان الي الفقير و زيادة التضرع و الخشوع و البكاء و حب الالتجاء الي الله و سبب انكسار الهمة و تخفيف الحساب و فيه من الفوايد ما لايحصي و لايعد و كفي بما ذكرناه منه لمن عقل و وفق لاستعماله . حاصل مطلب اين است كه رسول خدا صلي الله عليه و آله فرمودند صوم سپر است يعني ستري است از آفات دنيا و حجاب است از عذاب آخرت پس هر گاه روزه گرفتي نيت كن بصوم خود بازداشتن نفس را از شهوات و قطع كن همت خود را از خطوات شيطان پس نازل كن نفس خود را منزله مريض كه ميل نميكند بطعام و شراب و در هر حال و هر لحظه متوقع باش شفاي خود را از مرض ذنوب و طاهر كن باطن خود را از هر كدورت و غفلت و ظلمتي كه قاطع تو است از معني اخلاص از براي رخساره خداوند حضرت رسول (ص) فرمود كه خداوند فرموده است صوم مخصوص من است و من جزا ميدهم بآن پس صوم ميميراند مواد نفس را و شهوت طبع را و در آن صفاي قلب است و طهارت جوارح و عمارت ظاهر و باطن و شكر بر نعمتها و احسان بسوي فقير و زيادتي تضرع و خشوع و بكاء و حب التجاء بسوي خداوند و سبب انكسار همت و تخفيف حساب و در آن از فوايد آن قدر است كه احصاء نمي‌شود و آن قدر كه ذكر [ص 449] كردند كافي است از براي كسي كه بفهمد و موفق باشد بر استعمال . تمام شد ترجمه حديث شريف و هر گاه كسي تعمق نمايد در فرمايش امام همام عليه السلام حقيقت صيام را خواهد فهميد ولي از براي جماعتي كه كمتر التفات مي‌نمايند لابد بياني خاص بايد بشود و هر گاه حقيقت آنچه عرض شود ملتفت شوي جميع آنچه ائمه هدي عليهم السلام فرموده‌اند در فضل صيام ملتفت ميشوي و بجهت اينكه عرض من جدا باشد تا آنكه بدايت و نهايتش ظاهر گردد فصلي خاص عنوان ميكنم .

فصل - بدانكه خداوند عالم بنده خود را امر فرموده است بصيام و مقصود از آن اين است كه عبد خود را از ماسواي معبود نگاه دارد باين معني كه خود را بنده خداوند داند وحده لا شريك له و خدائي با او نخواند نه باين معني كه بزبان خود بگويد اشهد ان لا اله الا الله وحده لا شريك له ولي بنفس خود متوجه او نباشد و اقبال بغير نمايد و توكل بر ماسواي خداوند نمايد و گمان برد كه ديگري صاحب فعلي است ، چنين كسي اگر چه بزبان شهادت بتوحيد داده ولي در دل مشرك است بلكه موحد حقيقي بايد نظر او مطلقا بسوي غير خداوند نباشد بلكه عارف حقيقي از براي ماسواي خداوند وجود نمي‌بيند و هستي نميداند بلكه چيزي را قابل اشاره حسيه نميداند سواي او چنانچه در دعائي است كه حضرت خضر عليه السلام خدمت حضرت امير عليه السلام عرض كردند [ص 450] يا هو يا من لا هو الا هو اغفر لي و انصرني علي القوم الظالمين يعني اي كسي كه همه خلق اشاره باو ميكنند و او است كسي كه وجودش ثابت است و غايب است از درك خلايق و غير او چنين نيست يعني كسي كه بتوان بلفظ هو باو اشاره نمود غير او نيست و مراد از اين اشاره كه عرض ميشود نه اشاره حسيه است زيرا كه خداوند برتر است از اشاره حسيه انما تحد الادوات انفسها و تشير الآلات الي نظائرها باري بيان اين مطلب مفصل است و محلي خاص ميطلبد و مراد در اين مقام اختصار است . خلاصه خداوند امر فرمود بنده خود را كه نفس خود را نگاه دارد از جميع ما سوي الله تعالي و توحيد كند او را در ذات او و كذلك در مرتبه عقل امر فرموده است بتوحيد افعال يعني نگاه دارد عقل خود را از اينكه كمال را از غير خداوند داند بلكه او را داراي صفات كماليه و اسماء قدوسيه داند و ماسواي او را شريك او نخواند و كذلك روح خود را نگاه دارد از اينكه فعل را از غير خداوند داند بلكه جميع آنچه باو و غير او ميرسد همه را از خداوند داند وحده لا شريك له و در حقيقت اين توحيد هم همان توحيد ذات است كه در عرصه عقل ظاهر شده است زيرا كه توحيد در حقيقت همان توحيد ذات است همين كه ذات خداوند احد شد لازمه آن توحيد صفات و افعال و عبادت افتاده است ولي چون تجلي فرمايد نور ذات در عقل لامحاله نور او بوصفيت ظاهر ميشود پس آنجا توحيد ميكند خداوند را [ص 451] در صفات او و چون در عرصه روح ظاهر شود كه جلوه عقل است در مقام نفس البته بفعل ظاهر ميشود زيرا كه خداوند است فاعل بمشيت خود و مشيت فعل خود را بر قلم جاري ميفرمايد و بر لوح نقش مي‌نمايد و عقل ظهور مشيت است و قلم شعاع او است و دست او در اجراء فعل و آن روح است در اشياء و سبب حيات كل است و بواسطه او بر لوح نقش ميشود جميع چيزها ، هم‌چنين است امر در انسان كه عالم صغير است عقل او محل مشيت او است و مشيت كمال اول او است و وصف فعلي او و بواسطه روح جاري ميسازد فعل و امر و نهي خود را در عالم نفس پس بعقل خود توحيد ميكند در معني كه مقام صفت باشد و بروح خود توحيد ميكند در فعل خداوند و همين است تكليف او از توحيد ، در مقام نفس خود توحيد ميكند خداوند را در عبادت زيرا كه آن مقام ظهور عبوديت است و بندگي ميكند خداوند خود را و امر فرموده است او را كه نفس خود را نگاه دارد از اطاعت غير خداوند عالم جل شانه و اين است حقيقت صيام و معني آن ، پس صائم حقيقي آن كسي است كه خود را از شرك نگاه دارد و از براي عبادت شؤن و شعب بسيار است در جميع مراتب و مشاعر و حواس خود انسان بايد بندگي خداوند را نمايد و خود را از عصيان نگاه دارد و همين امساك صوم است و خداوند عالم جل شانه امر فرموده است كه بنده بجميع اعضاء و جوارح خود صائم باشد يعني خود را [ص 452] از معصيت خداوند نگاه دارد و از اين باب در حديث فرمودند كه صوم صبر است يعني حبس كردن نفس و نگاه داشتن آن از جميع مكاره و چون از براي صبر در هر مرتبه از مراتب ظهوري است و بوجهي خود را نگاه ميدارد پس اجر صائم بي‌حساب است اين است كه خداوند ميفرمايد انما يوفي الصابرون اجرهم بغير حساب و حضرت رسول صلي الله عليه و آله فرمودند كه خداوند فرموده است كه ثواب همه اعمال را مضاعف ميفرمايم تا هفتصد برابر مگر صبر را كه آن مخصوص من است و من جزا ميدهم بآن ، پس ثواب صبر مخزون است در علم خداوند و صبر صوم است ، تمام شد حاصل معني خبر . و چون بنده خود را از عصيان نگاه داشت و بهمه مراتب خود بندگي خداوند را نمود منور ميشود بتمام مراتب خود پس شيطان كه ظلمت محض است از او دور ميشود از اين جهت پيغمبر خداوند فرمود آيا خبر ندهم شما را بچيزي كه اگر عمل نمائيد شيطان از شما دور ميشود بقدر بعد مشرق از مغرب عرض كردند چرا بفرمائيد فرمود روزه سياه ميكند روي او را و صدقه ميشكند پشت او را و حب في الله و اعانت يك‌ديگر نمودن در عمل صالح قطع ميكند دابر او را و استغفار قطع ميكند رگ دل او را و از براي هر چيزي زكوتي است و زكوة ابدان صيام است . و از اين بيان كه عرض شد علت اسوداد وجه شيطان و تزكيه [ص 453] ابدان ظاهر ميشود و مسلم است كه بعد از آنكه بدن انسان طاهر شد اهل جنت ميشود و بدن او بر آتش حرام ميشود اين است كه حضرت رسول (ص) فرمود الصوم جنة من النار خلاصه حقيقت هر عبادتي كه مكشوف شد آنچه ائمه هدي عليهم السلام در فضل آن فرموده‌اند معلوم ميشود .

و بدانكه از براي صوم باطني است و آن بملاحظهٔ براءت از اعداء آل‌محمد است هم‌چنانكه صلوة ولايت ايشان است چرا كه دانستي در ظاهر كه صيام امساك از مفطرات است ، اما مفطر در عرصه ابدان اكل و شرب و جماع است و ارتماس هم از باب اينكه باعث دخول ماء است در شكم از منافذ ديگر مثل گوش و بيني و چشم مفطر است كساني كه تشريح بدانند ميدانند كه از همه اينها منفذها بحلق هست و آب داخل ميشود لهذا ارتماس را نهي فرموده‌اند ، خلاصه پس اگر استعمال نمايد مفطرات را در بدن روزه او باطل ميشود ، هم‌چنين هر عضوي از اعضاء اگر معصيت خداوند را كند افطار كرده است نهايت در شرع ظاهر بسا از بعض آنها اغماض شود يا بعضي را مكروه شمرند ولي صوم حقيقي البته بعصيان خداوند باطل ميشود ، هم‌چنين خداوند عالم جل شانه امر فرموده كه قلب خود را از دوستي دشمنان نگاه دارد و بدايت آن صوم اول طلوع حيات است در انسان و نهايتش در دنيا وقت غروب روح است ولي در آخرت نهايت مرتبه انسان [ص 454] كه تا آن مقام مذكور است پس در تمام دهر خود شخص بايد روزه داشته باشد و اين است روزه دهري كه از براي امت پيغمبر است صلي الله عليه و آله و بغير اين وجه از براي شخص روزه دهر نيست مگر صوم سه روز در هر ماه بلكه اين صوم باطني بر همه امم فرض بوده است و چون جميع معاصي فروع اعداء آل‌محمد است عليهم السلام و لعنة الله علي اعدائهم پس هر كس كه معصيتي كند متمسك بفرع عدو ايشان شده و همان قدر از ولايت او كاسته است و افطار نموده است پس صائم حقيقي آن كسي است كه در قلب ولي ايشان باشد و باعضاء و جوارح خود عصيان را ترك نمايد و مدد و غذاي روح ولايت است كه حقيقت صلوة باشد چنانچه سابقا گذشت و انسان بايد نماز را در هيچ حال ترك ننمايد بآن شروط كه سابقا گذشت پس اگر دوست دوستان ايشان و دشمن دشمن ايشان شد صائم و مصلي است و الا فلا .

و در بعضي از اخبار باطن صوم را معرفت پيغمبر صلي الله عليه و آله گرفته‌اند و باطن صلوة را ولايت ائمه هدي سلام الله عليهم اجمعين چنانچه حضرت صادق عليه السلام فرموده‌اند در حديثي : و باطن الصلوة ولايتنا و باطن الصوم معرفة جدنا و ما جاء به من عند الله و باطن الزكوة معرفة شيعتنا و باطن الحج معرفة اعدائنا و البراءة منهم ولايتنا التسليم لسرنا باننا عين الله و لسان الله و نفسه نفعل ما نشاء و نحكم ما نريد و لانحكم الا ما يريد الله . تمام شد حديث شريف [ص 455] و اين هم وجهي از وجوه معاني است و اخبار ايشان ذو وجوه است و صوم را بمعرفت رسول خدا صلي الله عليه و آله تأويل فرموده‌اند بمقتضاي اينكه صوم صبر است و خداوند رسول خود صلي الله عليه و آله را در قرآن مجيد باسم صبر ياد فرموده است بمقتضاي اينكه آن بزرگوار شارع حقيقي است و جميع شارعين از پرتو نور مقدس او شرعي ابراز داده‌اند و همه شرايع از او است نهايت در هر وقتي قدري از احكام را بر حسب اقتضاي زمان بر لسان هر پيغمبري اظهار فرموده است تا زمان مستعد شده از براي ظهور جلوه اتم اكمل او و شرع حدي است كه باعث امساك قوابل و حبس آنهاست از جريان و تقيدي است كه نتيجه آن خروج از حدود است و اين مسأله بسيار دقيق است كه اين رساله گنجايش شرح آن را ندارد لهذا خداوند او را صبر نام نهاد و فرمود و استعينوا بالصبر و الصلوة و انها لكبيرة الا علي الخاشعين ، و اما صلوة ولايت است بجهت حكمتهائي كه قبل از اين گذشت و از آنچه سابقا عرض شد البته متذكر شدهٔ كه باطن هم ثابت ميشود با حفظ ظاهر ، هر گاه كسي بظاهر جسد خود عمل بشرايع و احكام نمايد البته بروح آنها كه بواطن آنهاست فايض ميشود و الا محال است كه روحي بي بدن قائم شود و آن مأوّلين كه بخيال خود متمسك ببواطن شدند و ظواهر را ترك نمودند از ظاهر و باطن هر دو محروم شدند مثل آن قشريين كه ظواهر را [ص 456] گرفتند و بواطن را ترك نمودند كه عمل ايشان بدني بي‌روح شد و خداوند مثل اعمال ايشان را در قرآن مجيد فرمود ماكان صلوتهم عند البيت الا مكاء و تصدية و ميفرمايد ان هي الا كهشيم تذروه الرياح پس در قيامت اعمال ايشان متفرق ميشود بجهت اينكه روح ندارد و مانند جماد است لهذا فرمود و قدمنا الي ما عملوا من عمل فجعلناه هباءا منثورا .

فصل - در حكمت وضع صيام است . بدانكه علل آن بسيار است و در اخبار آل‌محمد عليهم السلام بعضي از آنها بطور صراحت و بعضي بطور كنايه و بعضي مجمل و بعضي مفصل وارد شده است و بعضي از آنها را نقل ميكنم . از هشام بن الحكم مروي است كه از حضرت صادق صلوات الله عليه سؤال نمود از علت صيام فرمود فرض فرموده خداوند صيام را تا اينكه غني و فقير مساوي شوند پس غني الم جوع را بفهمد پس رحم كند بر فقير و چون اغنياء هر چه بخواهند ممكنشان است از حال فقراء خبر ندارند پس خداوند خواست آنها هم گاهي گرسنه شوند و از حال فقراء مطلع شوند پس ترحم بر آنها نمايند ، تمام شد حديث شريف . اين يك علت است از علل و بيانش بطور اجمال اينكه حكمت خداوند در انتظام ملك چنين اقتضاء نمود كه عباد بعضي اغنياء باشند و بعضي فقراء اگر همه ايشان غني ميشدند امر خلق منظم نميشد و اگر همه هم فقير بودند امر مختل ميماند پس ايشان را مختلف [ص 457] فرمود و از براي اغنياء وسعت قرار داد باسباب فلكيه و ارضيه و رزق فقراء را بر دست آنها جاري فرمود باقسام مختلفه كه جمعي از ايشان عمله شوند بعضي اكره بعضي فعله بعضي صناع و هكذا هر صنفي بقسمي خدمت اغنياء را بانجام رسانند و حق عمل خود را از ايشان دريافت نمايند و بعضي را هم بجهت مصالحي عاجز نمود پس نتوانستند عملي كنند و اغنياء هم چون در هيچ امري محتاج بايشان نبودند اكثر آنها فراموش مي‌نمودند فقراء را و بعضي را بخل و لئامت و حرص مانع بود از اينكه بمحض امر خداوند بجهت حفظ نوع روزي فقرا را متكفل شوند و ترحم هم بر آنها نميكردند لهذا خداوند امر فرمود كه گاهي روزه بگيرند تا اينكه گرسنه شوند و تلخي گرسنگي را متذكر شوند آنگاه ياد فقراء كنند پس شايد اعانتي از ايشان نمايند پس باين واسطه مأجور شوند .

و در تعليقه حضرت امام رضا عليه السلام كه بمحمد بن سنان مرقوم فرموده‌اند مي‌فرمايند علت صوم عرفان مس جوع است و عطش تا اينكه بنده ذليل شود و فقير و مأجور و صابر تا اينكه دليل باشد بر شدايد آخرت با آنچه در آن است از انكسار از شهوات و واعظ او است در دنيا و دليل بر آخرت تا اينكه بداند سختي جوع را از اهل فقر و مسكنت در دنيا و آخرت . در اين حديث علت اولي را ذكر فرموده‌اند بعلاوه علل ديگر يكي اين [ص 458] است كه بنده در حال گرسنگي ذليل مي‌شود و اين امري بين است پس از آنكه انسان گرسنه شود بدن او ضعيف مي‌شود و حيوانيت او ضعف پيدا مي‌كند پس كبر و استعلا و تفاخر از او دور ميشود و در خود ذلتي مشاهده مي‌كند و يكي ديگر اينكه خود را فقير و محتاج مي‌بيند و اين صفت محبوب خداوند است و يكي اينكه مأجور مي‌باشد و يكي اينكه محتسب و صابر مي‌شود بر جوع و حفظ خود از معاصي و يكي اينكه متذكر سختيهاي آخرت مي‌شود از گرسنگي و تشنگي بعلاوه اينكه شهوت او تمام مي‌شود از معاصي زيرا كه همه آنها از غلبه حيوانيت است پس از آنكه ضعف در قواي آن پيدا شد شهوت تمام مي‌شود و عادات و طبايع متروك مي‌گردد و انسانيت بر او غالب مي‌شود پس متعظ مي‌شود بآنچه مشاهده مي‌بيند از الم و جوع و عطش و ياد تشنگي عرصه محشر و گرسنگي آنجا و جهنم مي‌آيد ، پس اين همه منافع در صوم خداوند قرار داده است .

و در حديث علل است كه بعضي از آن سابقا روايت شده كه حضرت رضا عليه السلام مي‌فرمايد مأمور بصوم شدند بجهت اينكه بفهمند الم جوع و عطش را پس استدلال كنند بر فقر آخرت و تا اينكه صائم خاشع باشد و ذليل و فقير و مأجور و محتسب و عارف و صابر بر آنچه از جوع و عطش مي‌بيند پس مستوجب ثواب شود با اينكه در او است از امساك از شهوات و واعظ باشد ايشان را در دنيا [ص 459] و رياضت دهد ايشان را بر اداء آنچه تكليفشان فرموده است و دليل باشد بر آخرت و تا اينكه بفهمند كه باهل فقر و مسكنت چه ميرسد در دنيا پس حقوق ايشان را كه خداوند امر فرموده اداء نمايند . در اين حديث شريف جمع فرموده تمام علل را و اگر چه حقيقت مطلب معلوم است ولي در علت صوم هم بياني طبيعي بايد نمود تا اهل حكمت طبيعي ملتفت باشند و فصلي خاص عنوان بايد كرد محض ملاحظه احترام اخبار تا اينكه جدا باشد از كلام خود اين نابود اگر چه ما را بحمد الله از خود رأيي و كلامي نيست و آنچه عرض شود مستنبط از فرمايش ائمه هدي است كه منبع علمند ولي همين قدر كه سخن منتسب بغير ايشان شد قابل اين نيست كه رديف فرمايش ايشان گردد .

فصل - بدانكه هر چيزي از مثل خود قوت مي‌گيرد و از ضد خود ضعيف مي‌شود و اين مسأله ظاهر و معين است چنانچه مي‌بيني كه آتش از آتش قوت مي‌گيرد و از آب ضعيف مي‌شود و آب بعكس اين است و از اين جهت خداوند حكيم دانا مدد هر چيزي را از جنس خودش قرار داده پس بآن چيزي كه از ماده خود او است تغذي مي‌نمايد مانند نبات كه تغذي بآب و خاك و هوا مي‌نمايد و حيوان كه تغذي به نبات و جماد مي‌نمايد و نباتات انسب بحال او هستند بجهت اينكه اقرب ببدن او مي‌باشند و از عناصر هم نيز تغذي مي‌كند بجهت اينكه مبادي وجود او مي‌باشند و [ص 460] اما انسان گاه باشد تغذي نمايد بآنچه نبات و حيوان تغذي مي‌نمايد بجهت تقويت بدن و روح حيواني و اما انسانيت او تغذي از اين مواد نمي‌نمايد بلكه آن هم از ماده خود تغذي مي‌كند و ماده انساني علم و حلم است زيرا كه از ارض علم آفريده شده است و تقوي بآنها ميجويد و هر يك از نبات و حيوان و انسان از اضداد خود ضعف پيدا مي‌كنند پس اگر نبات را از آب و خاك و هوا تقويت ننمائي و آن را تغذيه بضدش كني البته خشك مي‌شود هم‌چنين حيوان را اگر بغذاي مناسب خودش تغذيه ننمائي و ضد مزاج او را باو بخوراني البته ضعيف ميشود و هم‌چنين انسان را اگر بضد مزاجش تغذيه كني ضعف پيدا مي‌كند .

چون اين مقدمه را دانستي بدانكه انسان از غذا خوردن و آب نوشيدن حيوانيت و نباتيتش قوي ميشود و لكن نفس انسانيتش ضعيف مي‌شود بجهت اينكه اينها مخالف با انسانيت است پس بدن او فربه ميشود و روح حيوانيت هم كه ماده‌اش از صوافي و لطايف همين غذا است قوت مي‌گيرد لهذا بخوردن و خوابيدن صفات حيوانيت در انسان كامل ميشود و از اين جهت شقاوت بر او غالب مي‌آيد و چون رسول خدا صلي الله عليه و آله از امت انسانيت خواست و ملاحظه فرمود كه بخوردن و خوابيدن انسان نمي‌شوند از براي آنها رياضتي قرار داد و اهل هر فني كه خواستند در آن فن كمالي پيدا كنند لابد از براي [ص 461] خود رياضتي قرار دادند و مقصود همه تضعيف قواي حيوانيت و تكميل انسانيت بوده است ولي بواسطه اينكه عقول ايشان ناقص بود و از حقايق اشياء آگاه نبودند نتوانستند بطور حكمت رياضتي اختراع نمايند بلكه رياضات ايشان از جهاتي ناقص بود ولي حضرت رسول صلي الله عليه و آله بعلم خداوند سخن فرموده و شريعتي جامع آورده است كه بآن اصلاح ابدان و نفوس شود و رياضاتي چند مقرر فرموده است بجهت تضعيف قواي حيواني و نباتي و چون تضعيف آنها بسته بتقليل غذاست لهذا امر فرمود در شرع خود بتقليل غذا و آب و خواب و از جهت اينكه تقويت هر چيزي بمثل خود است امر فرمود بتحصيل علم و مداومت بر فكر و ذكر و طاعات كه همه اينها از صفات انسانيت است و چون نوع مكلفين تا آن وقت كه بر ايشان تكليف سخت نشود عمل نميكنند چنانكه تجربه شده است كه در امور مندوبه در عاديات و غير آنها مسامحه زياد مي‌نمايند لهذا شارع مقدس روزه را در شرع خود قرار داد و آن را محدود و معين فرمود تا اينكه همه مكلفين قهرا اين رياضت را بكشند نهايت بعضي مكملات هم از براي آن قرار داد كه اگر كسي عمل بهمه آنها نمود رياضت او كامل ميشود و از حضيض حيوانيت باوج انسانيت ترقي مينمايد و اگر كسي عمل ننمود بآن قدر رياضتي كه لابد است در تحصيل انسانيت عمل نموده است و في الجمله استعداد [ص 462] قبول فيوض را نموده ، اين است يك حكمت تعيين صيام و معين نمودن بدايت و نهايت او و اصل مقصود همان تقليل مواد حيواني است و در سنت قرار داده‌اند كه هميشه اوقات مؤمن مشغول اين رياضت باشد پس غذا نخورد مگر بقدر استمساك وجود و بقاء حيوانيت همان قدر كه عبادت خداوند نمايد و نخوابد مگر بقدر احتياج بدن و در سحرها بيدار باشد و اصلاح نفس خود را نمايد و خود را از غالب اسباب عيش كه سبب اشتغال نفس است بغير الله ممنوع دارد و همه اينها در واقع صيامي است دائمي كه مؤمن هميشه صائم است ولي آن صوم محدود هم در هر سال و هر ماه متعين است كه مؤمن عمل بآنها مينمايد بعضي از آنها مندوب است و بعضي مفروض اگر بحقيقت بنگري همان قدر از انسانيت ظاهره هم از براي انسان تمام و كامل نميشود مگر بكم خوردن و كم آشاميدن و كم خوابيدن و مراد از انسانيت ظاهريه اين است كه شخص صاحب هوش و فراست و ادب باشد و داراي كمال و هنري شود و اخلاق پسنديده داشته باشد كه بتوان با او معاشر شد و كسل و پژمرده نباشد كه عقب كاري نرود و با كسي آميزش ننمايد و بدن او سالم باشد و حواس او معتدل باشد ، اگر درست ملاحظه نمائي اين صفات در كسي جمع نمي‌شود مگر در حالي كه كم بخورد و غذاي خود را معتدل نمايد و خواب زياد نكند و آب كم بياشامد و اين مطلب بسي ظاهر است و محتاج به بسط دادن زياد نيست و [ص 463] ملاحظه ميكني كه اشخاصي كه هم ايشان در بطون ايشان است غالبا كسل و پژمرده‌اند و امزجه ايشان عليل و دماغهاي ايشان ضعيف است و قلبها مشوش و خيالها فاسد و رأيهاشان كاسد است و ابدا حدسي صائب ندارند و عقلشان بچيزي نمي‌رسد پس در صورتي كه در انسانيت ظاهره امر چنين باشد و آن همين قدر است كه ميان او و حيوان فرق باشد پس چگونه ميشود كه شخص بمقامات عاليه برسد و از حضيض جماديت و نباتيت و حيوانيت باوج انسانيت بالا رود پس مشارك سبع شداد شود و اهل سداد گردد مگر برياضت كشيدن و تكميل نفس نمودن ولي بعضي طالبين از قلت علم و جهالت بسا رياضت را بدون اعتدال ميكشند و مبتلا ببعضي امراض ميشوند و بكلي خارج ميشوند از حد اعتدال پس مبتلا ميشوند بجنون و ماليخوليا و بسا بعضي از ارواح جنيه خبيثه هم بواسطه خروج از اعتدال متعلق بآنها بشود و خوارق عادات از آنها سر زند زيرا كه هر چه خارج از عادت بشريه است خارق عادت است خواه بواسطه شياطين باشد يا ملئكه مثلا بشر را عادت نيست كه از غيب خبر دهد و طي الارض هم نمي‌تواند بكند كه در مدت قليلي فراسخ عديده طي نموده حال سكنه آنجا را به‌بيند و حكايت نمايد ولي ارواح بجهت اينكه از عالم برزخند مي‌توانند باندك زمان مسافت بعيده را طي كنند و از حال اهل آنجا آگاه شوند پس خبر دهند غايبان را [ص 464] خواه ارواح مؤمنه باشند يا غير مؤمنه پس ممكن است شياطين چون مأنوس شوند با بشر ايشان را اخبار دهند از امور خفيه مثل اينكه در فلان بلد چه شد و فلان شخص چه كرد و امثال اينها و ارواح طيبه هم ميشود اين خبر را دهند پس كساني كه رياضت كشيدند اگر خود را از اعتدال خارج نمودند و مع‌ذلك تصفيه دماغ نمودند مي‌شود شياطين متعلق بآنها شوند پس بنا بگذارند غيب گفتن يا بعضي كارهاي خارقه عادات نمودن و عوام الناس چنين مي‌پندارند كه اينها كرامات و معجزات است و حال اينكه چنين نيست بلكه از جنون است چنانكه مي‌بيني جنيان اخبار غيب مي‌گويند و چيزهاي مفقود شده را ميجويند و همه اينها از اخبار ارواح است بواسطه انحرافي كه در دماغ ايشان پيدا شده و اگر طبيب معالجه ايشان را نمايد بكلي اين كمال ايشان از دست مي‌رود اين است فرمايش خداوند و ان الشياطين ليوحون الي اوليائهم ليجادلوكم و ان اطعتموهم انكم لمشركون و رسول خدا صلي الله عليه و آله فرمود من تزهد بغير علم جن في آخر عمره او مات كافرا پس آن كسي كه بجهل رياضت كشيد و از طريق اعتدال منحرف شد ولو بحسب ظاهر صاحب علومي شود و چيزي چند از حكمت‌ها بر لسان او جاري شود و صاحب خوارق عادات گردد ولي همه اينها از شياطين است و ارواح خبيثه ولي پيغمبر خدا صلي الله عليه و آله در شرع [ص 465] خود رياضتي معتدله مقرر فرموده است بجهت تصفيه قوابل بطوري كه اصلاح ابدان و ارواح همه شود و جنون عارض انسان نشود و صيام از اعظم رياضتها است كه گاهي واجب فرموده و در هر ماه سنت فرموده است كه ايامي چند را بندگان روزه باشند و خود آن بزرگوار اكثر روزها روزه بودند و اوقاتي هم كه صائم نبودند غذا را اين قدر تقليل مي‌فرمودند كه گاهي از گرسنگي سنگ بر شكم مبارك مي‌بستند و هم‌چنين حضرت امير و ساير ائمه عليهم السلام رياضات ايشان از همه انبيا و اولياء صعب‌تر و سخت‌تر بوده و شرحش در كتب اخبار بسيار است اگر خواهي ملاحظه نما ، و از جمله رياضات خارجه از اعتدال كه سبب جنون و مرض است رياضاتي است كه جوكيه هند و اهل تسخيرات و غير آنها اختيار كرده‌اند و در شرع مقدس نهي از آنها شده است حتي بعضي از جوكيه تضعيف قواي حيوانيه را بفاسد كردن بدن خيال كرده‌اند پس از راههاي دور كفشهائي كه سر ميخها از اندرون آنها خارج شده بر پا مي‌كردند و رو بمشايخ خود مي‌رفتند يا آنكه بر روي تخته‌ها ميخهاي آهنين ميكوبيدند كه سر آنها از طرف ديگر خارج شود و بر روي آن ميغلطيدند و نتيجه اين مجروح شدن بدن است و فاسد شدن آن با اينكه آن مركب روح است و بايد باقي باشد تا انسان موفق بر عبادت و ذكر و فكر و علم و حلم شود و با اين جراحات محال است كه باين نتيجه فايز [ص 466] شد زيرا كه بدن زخم خورده معيوب مي‌شود و ضعيف مي‌گردد و نمي‌تواند متابعت روح را كند و خدمات او را انجام رساند بلكه منجر باين ميشود كه روح از بدن مفارقت نمايد زيرا كه مردن هم نيست مگر محض فساد تركيب بدن و اختلال آن باري مقصود خداوند تربيت نفوس و تعديل آنهاست و اين نمي‌شود مگر بتعديل ابدان و از براي آن پيغمبر صلي الله عليه و آله شرعي قرار داده است كه صيام باشد .