و بدانكه اصل اوقات معينه اول و آخري دارد كه رسول خدا (ص) محض توسعه [ص 360] از براي بندگان وسعت در وقت داده و خود آن بزرگوار گاه نماز را مقدم ميداشت و بين صلوتين را جمع مي‌نمود و گاه مؤخر ميداشت ولي امروز رسم بر اين جاري شده كه شيعه جمع ميكنند و عامه متفرق و هر دو جايز است .

فصل - در بيان بعضي از اسرار عدد ركعات نماز است . در حديث شريف ميفرمايد اگر گفته شود چرا اصل نماز واجب دو ركعت شده جواب ميگوئيم اصل صلوة يك ركعت است بجهت اينكه اصل عدد يكي است اگر از يكي كم شود نماز نيست پس چون خداوند دانست كه بندگان نمي‌توانند اين نماز را آن طور كه شايسته است اداء نمايند ركعت ديگر بآن مقرون فرمود كه آنچه نقص بر ركعت اولي وارد آمده است بركعت ثانيه رفع شود و فرض فرموده خداوند اين دو ركعت را در هر وقت ، بعد پيغمبر دانست كه بندگان همين دو ركعت را هم با توجه و اقبال تمام ادا نميكنند و لامحاله نماز ايشان قاصر است از آن حد كه خداوند خواسته است پس بر نماز ظهر و عصر و عشا دو ركعت افزود كه دو ركعت فريضه باينها كامل شود و اما وقت مغرب چون بندگان در آن حال شغل بسيار دارند از قبيل افطار كردن و شام خوردن و تهيه خوابيدن پس در اين وقت يك ركعت بيشتر اضافه نفرمود و حكمت ديگرش هم اين بود كه خواست مجموع ركعات نماز طاق باشد نه جفت و نماز صبح را هم بر حال خود گذارد بجهت اينكه آن وقت تازه از خواب [ص 361] برخاسته‌اند و هنوز خيالات ايشان متفرق نشده و حواسها جمع است پس توجه ايشان بعبادت و بندگي بيشتر است و بعد از آن هم شغل زياد دارند و هر كسي ميخواهد عقب كار خود رود لهذا بهمان دو ركعت اقتصار فرمود . اين است وجه ظاهر از براي اختيار اين عدد خاص از نماز .

و وجهي باطني بطور اختصار عرض ميشود از براي اهل باطن . بدانكه اصل نماز در ملأ اعلي بر پيغمبر صلي الله عليه و آله واجب شد و حقيقت آن نور معرفت خداست بوحدانيت چنانچه سابقا اشاره بآن رفت و آن حقيقت واحدهٔ است كه در آن اختلاف راه‌بر نيست بلكه جميع اركان نماز هم در آن مقام مجتمع است كه هيچ يك با ديگري اختلاف ندارد ، اگر كثرت در آنجا باشد معرفت خداي را بوحدت حاصل نميكنند پس آنجا يك حرف بيشتر نيست چنانكه شاعر گفته :

يك نقطه بيش نيست غم عشق و اين عجب كز هر كه باز ميشنوم نامكرر است

و همين است تكبير و تسبيح و تحميد و تهليل و ركوع و سجود و قراءت و حمد و غير و اين معني را بجز اهل محبت ديگري بحقيقت درك نميكند ، و چون اين نور واحد بعرصه ظهور و بروز آيد لامحاله مكرر ميشود زيرا كه هيچ باطني بدون ظاهر بعرصه دنيا نمي‌آيد پس از اين باب در عرصه معني كه مقام عقل [ص 362] است آن نور مقدس مثني ميشود پس نماز در آن عرصه دو ركعت ميشود و در اينجا واقعا اسم نماز صدق ميكند اما در مقام فؤاد كه عرصه وحدت است مقام استغراق انيت است كه بهيچ وجه از براي عبد طبيعت و انيتي نميماند و انسان خود را نمي‌بيند تا اينكه نمازي بجا بياورد ولي در مقام عقل نمازي معلوم ميشود اين است كه بر رسول خدا صلي الله عليه و آله در شب معراج نماز نازل شد و بندگي خداوند را در عرصه عقل نمود و از عالم عقل چون نازل شد بعرصه روح باز ركعت ديگر بر آن اضافه ميشود و از روح هم چون بنفس نازل شود ركعت ديگر بر آن اضافه مي‌شود كه چهار ركعت تمام باشد و باين چهار ركن هر چيزي در عالم قائم است و بناي عالم بر اربعه است چنانكه ملاحظه ميكني كه اركان عرش خداوند چهار شده است و اركان توحيد چهار شده و تسبيحات چهار شده و اركان بيت المعمور چهار است و اركان كعبه چهار است و عناصر چهار است و ملئكه حمله عرش چهارند اگر چه بعضي مردم اين نكات را ملتفت نشوند ولي كساني كه در اخبار آل‌محمد تتبعي دارند مي‌بينند كه ائمه عليهم السلام ملاحظه اين مناسبات را فرموده‌اند چنانكه در علت مربع بودن خانه كعبه فرمودند كه چون بيت المعمور چهار ركن داشت خانه مربع شد راوي عرض كرد چرا بيت المعمور چهار ركن دارد فرمود بجهت اينكه عرش چهار ركن دارد عرض كرد عرش چرا چهار ركن [ص 363] دارد فرمود بجهت اينكه كلمات توحيد چهار است . خلاصه از ابتداء تا انتها بناي عالم بر چهار شده است چنانچه در اركان توحيد خداوند امام فرموده‌اند ضل اصحاب الثلثة و تاهوا تيها بعيدا و اركان توحيد اصول اربعه اسلام و ايمان است كه توحيد باشد و اقرار به نبوت و امامت و ركن رابع ايمان ، خلاصه اين چهار مرتبه انسانيت كه از فؤاد است تا نفس هر يك عبادت خداوند را مي‌نمايند بنماز كردن پس اصل نماز چهار ركعت شده است ، و اما چهار مرتبه شهاده ظهورات همان چهار مرتبه است و عمل هر يك از مظهر خود او ظاهر ميشود و مثل آنها مثل جسد است از براي روح و چون اصل عمل مخصوص بروح است و جسد بي‌روح عملي كه محل اعتنا باشد ندارد پس نمازي خاص از براي ظواهر قرارداد نشده است ، آيا نمي‌بيني كه كساني كه ديوانه ميشوند با اينكه از طبيعت فما دون را دارند مكلف بنماز نميشوند پس معلوم است كه اصل صلوة مخصوص بمراتب عاليه است نهايت از مراتب سافله بروز ميكند مثل اينكه علوم فؤاديه و عقليه و روحيه و نفسيه باين لسان بيان ميشود هم‌چنين نماز باين بدن و مراتب آن بجا آورده ميشود پس بناي نماز بر چهار ركعت شده ، و اما نماز مغرب سه ركعت شد بظاهر شرع محض تخفيف عباد و رفع حرج و وجه ديگر هم اين است كه در روز روح غيبي مقبل است باين بدن پس تمام مراتب بعمل قائم ميشود و اول شب اول اعراض از ظاهر [ص 364] و اشتغال باعلي است پس توجه از اسفل برميدارد بجهت خستگي و ملالت و رو ببالا ميكند و عمل نفس همه در بدن است و فعل او از بدن ظاهر شود لهذا حكما گفتند كه تجرد حقيقي ندارد پس توجه از بدن برميدارد و فعل او ساقط ميشود پس آن ركعت از نماز كه مخصوص بنفس است ساقط ميشود و اما روح كه تجرد في الجمله دارد و عقل و فؤاد مشغول بعمل خود ميشوند و سه ركعت نماز را بجا مي‌آورند و شاهد اين عرض اين است كه اول مغرب حواس انساني مختل ميشود و فكر او صائب نميشود و استخارات اعتبارش تمام ميشود و بدن سست ميشود همه اينها بجهت ادبار نفس است و بعد از نماز چون با اهل و عيال خود بنشينند و رفع خستگي و ملالت نمايند و غذائي تناول نمايند باز نفس مقبل بدنيا ميشود پس همان حكم اول جاري ميشود و چون بخوابند و بكلي از دنيا و ما فيها روگردان شوند در اول صبح بكلي متوجه ملأ اعلي ميشوند و نفس و روح هم از عمل خود فارغ ميشوند لهذا در آن وقت عقل انسان جمع ميشود بطوري كه راغب بعصيان نمي‌شود و اين مجرب است كه فساق و فجار هم اول طلوع فجر كمتر بمعاصي مي‌پردازند پس در آن حال نماز بر وضع اول باقي مانده است و دو ركعت بيشتر واجب نشده ، و اين هم مختصري از وجوه باطنيه است . و اما در اسفار محض تفضل و مرحمت دو ركعت را بخشيده‌اند و اگر چيزي را خداوند عفو فرمايد منافي با وجه حكمت نمي‌شود .

[ص 365] فصل - در علت اذان و اقامه است . بدانكه اصل اذان را بجهت اعلام مقرر داشته‌اند زيرا كه خداوند عالم جل شانه كافه عباد را در وقت نماز مكلف باداء نماز فرموده است و نماز جماعت را سنت مؤكد فرموده بجهت مصالحي كه بعد از اين ذكر ميشود و چون همه كس مراقبت اوقات را نداشتند يا اينكه مشغول بكارهاي خود بودند پس اذان را مقرر فرمود كه خلق متذكر بندگي شوند و هر كس بجهت جماعت حاضر ميشود بشود و هر كس در محل خود نماز بجا مي‌آورد بجا بياورد و در ميان نصاري رسم بود كه بالاي كليسا ناقوس ميزدند چنانكه الحال رسم است و آن را بوضعي خاص حركت ميدادند كه صوت آن باين كلمات تقطيع ميشد :

اهل الدنيا خلوا الدنيا مهلا مهلا رفقا رفقا

ان المولي صمدا يبقي حقا حقا صدقا صدقا

يا مولانا ان الدنيا قد اهوتنا و استغوتنا

ما من يوم يمضي منها الا اوهي منا ركنا

لسنا ندري ما قدمنا فيها الا اذ قد متنا

و جميع اينها موعظه است محض انزجار از دنيا و روي كردن بخداوند قرارداد شده و چون طبايع نصاري ناقصه بود مانند بچه‌ها چنين مقرر شد بزنگها اين موعظه را كنند كه در آنها اثر كند مثل اينكه در اسباب لهو و لعب براي بچه‌ها موعظه قرار ميدهند و حكماي سلف از لسان حيوانات مثلها ميگفتند مثل امثال كتاب [ص 366] كليله و دمنه ولي چون شرع پيغمبر خاتم (ص) اكمل شرايع بود و جميع احكامي كه مقرر فرموده است اجمع و افضل از همه احكام انبياء بود اذان را اختيار فرموده است بلكه سنت فرموده كه شخص بر مأذنه رود و صوت خود را باذان بلند فرمايد بلكه از براي همه كس مستحب شده كه در خانه خود اذان بلند بگويند و مؤذن در قيامت با حضرت ابرهيم عليه السلام محشور ميشود و حكمت ديگر در بلند گفتن اذان اين است كه سلطنت خداوند ظاهر ميشود و ندا باسم او و اسم پيغمبر او در ميان خلق بلند ميشود و در واقع اين شكوه اسلام است و خاصيت اذان بلند گفتن در خانه اين است كه شيطان از انسان دور ميشود و مرض از خانه بيرون ميرود هر كس در خانه مريض داشته باشد بنا بگذارد باذان گفتن خورده خورده شفا مي‌يابد و اهل و عيال او سلامت ميشوند .

و اما علل كلمات خاصه كه در اذان اختيار شده بسيار است بعضي از آنها را نقل ميكنيم مجلسي (ره) از محمد بن علي بن بابويه رحمه الله روايت نموده كه جمعي خدمت حضرت صادق عليه السلام رسيدند از جمله محمد بن نعمان (ظ) مؤمن الطاق و عمر بن اذينه بود فرمودند اي محمد و عمر بن اذينه اين جماعت نصاب در اذان و نماز چه ميگويند عرض كردند كه ميگويند ابي بن كعب در خواب ديده فرمودند دين خدا اجل از اين است كه در خواب ديده شود ولي خداوند عالم پيغمبر خود را بآسمانها بالا برد اما در آسمان [ص 367] اول بركت خود را بر او نازل فرمود و در آسمان دويم فريضه را تعليم او فرمود در آسمان سيوم نازل كرد خداوند عزيز بر او محملي از نور كه در آن چهل نوع از انواع نور بود كه محدق باطراف عرش است كه چشم ناظرين را ميپوشانيد يكي از آنها زرد بود كه زرديها از آن پيدا شد يكي قرمز بود كه قرمزي از آن حاصل و يكي از آنها سفيد بود كه سفيدي از آن پيدا شده و باقي بعدد ساير خلق خدا بود از الوان در اين محمل حلقه‌ها و سلاسل بود از فضه پس نشست در آن محمل و بالا رفت بآسمان اول پس ملئكه فرار كردند باطراف آسمان و سجده كردند و گفتند سبوح قدوس رب الملئكة و الروح چه قدر شبيه است اين نور بنور پرورنده ما پس جبرئيل گفت الله اكبر الله اكبر پس ملئكه ساكت شدند و ابواب آسمان را گشودند و جمع شدند و سلام كردند و عرض كردند يا محمد چگونه است احوال برادر تو فرمود بخير است عرض كردند اگر او را يافتي سلام ما را برسان فرمود او را ميشناسيد عرض كردند چگونه او را نميشناسيم و حال اينكه ميثاق تو و او از ما گرفته شده است و ما بر تو و او صلوات ميفرستيم پس چهل نوع از انواع نور بر او نازل شد كه هيچ يك شبيه انوار اوليه نبود و حلقه‌ها و سلاسل بر محمل او افزوده شد و بالا رفت بآسمان دويم پس چون بباب آسمان نزديك شد ملئكه باطراف آسمان فرار كردند و ساجد شدند و گفتند سبوح [ص 368] قدوس رب الملئكة و الروح چه قدر شبيه است اين نور بنور پرورنده ما پس جبرئيل گفت اشهد ان لا اله الا الله اشهد ان لا اله الا الله پس جمع شدند و در را گشودند و گفتند اي جبرئيل كي است اينكه با تو است گفت اين محمد است گفتند آيا مبعوث شد گفت بلي رسول خدا فرمود بيرون آمدند شبيه اسبهاي خوش‌گردن و سلام كردند و گفتند برادرت را سلام برسان گفتم ميشناسيد او را عرض كردند بلي چگونه نميشناسيم و حال اينكه ميثاق تو و او و شيعه او را تا روز قيامت خداوند از ما گرفته و ما نظر ميكنيم بر روي شيعه او روزي پنج مرتبه ، و مراد ايشان اوقات نماز است فرمود پس زياد فرمود خداوند بر من چهل نوع از انواع نور كه شبيه انوار اول نبود و حلقه‌ها و سلاسل زياد فرمود و مرا بالا بردند بآسمان سيوم پس ملئكه فرار كردند باطراف آسمان و ساجد شدند و گفتند سبوح قدوس رب الملئكة و الروح اين چه نوري است كه شبيه است بنور خداوند ما پس جبرئيل گفت اشهد ان محمدا رسول الله اشهد ان محمدا رسول الله پس ملئكه جمع شدند و ابواب آسمان را گشودند و گفتند مرحبا باول و مرحبا بآخر و مرحبا بحاشر و مرحبا بناشر محمد خاتم نبيين است و علي خير وصيين پس فرمود رسول خدا (ص) سلام كردند بر من و سؤال از علي نمودند پس گفتم او در زمين خليفه من است آيا او را ميشناسيد گفتند بلي چگونه نميشناسيم و حال اينكه [ص 369] ما سالي يك مرتبه حج بيت المعمور ميكنيم و بر آن ورقي سفيد است كه در آن اسم محمد (ص) و علي و حسن و حسين و ائمه و شيعه ايشان تا روز قيامت نوشته شده و ما بركت نثار مي‌نمائيم بر سرهاي ايشان با دستهاي خودمان پس خداوند زياد فرمود چهل نوع از نور و حلقه‌ها و سلاسل و مرا بالا برد بآسمان چهارم پس ملئكه چيزي نگفتند ولي شنيدم دويّي كه گويا در سينه‌ها بود و جمع شدند و درها را گشودند و بسرعت بيرون آمدند پس جبرئيل گفت حي علي الصلوة حي علي الصلوة حي علي الفلاح حي علي الفلاح پس ملئكه گفتند دو صوت مقرون بيك‌ديگر است بمحمد نماز برپا ميشود و بعلي رستگاري پس جبرئيل گفت قد قامت الصلوة قد قامت الصلوة ملئكه گفتند اين مخصوص شيعه ايشان است نماز را برپا داشتند تا روز قيامت پس جمع شدند ملئكه و عرض كردند كجا گذاردي برادرت را و چگونه است حال او پس فرمود ميشناسيد او را عرض كردند بلي ميشناسيم او را و شيعه او را او نوري است در اطراف عرش خداوند و بدرستيكه در بيت المعمور رفي ● است از نور در آن كتابي است از نور در آن اسم محمد و علي و حسن و حسين است و ائمه و شيعه ايشان زياد نمي‌شود در ايشان مردي و كم نمي‌شود از ايشان مردي و آن ميثاق ماست كه از ما گرفته شده و هر روز جمعه بر ما خوانده [ص 370] ميشود پس پيغمبر سجده فرمود بجهت شكر خداوند وحي شد اي محمد سر بردار فرمود پس سر برداشتم پس ديدم اطباق سماوات پاره شد و حجابها برداشته شد پس فرمود سر بزير بيانداز و نگاه كن چه مي‌بيني پس سر خود را بزير انداخته نظر نمودم بخانه شما و حرم شما ديدم مثل حرم بيت المعمور است و مقابل آن خانه است بوجهي كه اگر چيزي از دست خود ميانداختم واقع نميشد مگر بر آن تا آخر حديث شريف . پس از اين فرمايشات معلوم شد كه اين فقرات اذان در ابتداء در آسمانها بر پيغمبر صلي الله عليه و آله نازل شد بجهت هدايت يافتن ملئكه و اگر بخواهم اسرار و خصوصيات هر فقره را كه در هر محل نازل شده عرض كنم از وضع كتاب خارج ميشوم زيرا كه مقصود بيان مطالبي است كه عوام و خارجين مذهب فايده ببرند پس بياني كلي بزبان آسان در شرح و اسرار آن عرض ميشود .

بدانكه علت بعث رسول و تكليف نمودن خلق ظهور آيات و صفات و اسماء خداوند است بجهت اظهار عظمت و جلال و نور و بهاء و جمال او جل جلاله بجهت حصول معرفت خداوند و عبادت او تا اينكه بسعادت ابدي نايل شوند پس جميع آنچه باعث اين امر بزرگ بود اظهار فرموده و تكليف كردند و خلق را بخداوند خواندند و از جمله دعوتهاي بزرگ كه بگوش عامه خلق برسد و همه متذكر شده بهره‌مند گردند يكي اذان است كه پيغمبر ما [ص 371] صلي الله عليه و آله سنت فرموده و قرار داده كه بر بلنديها برآيند و بآواز بلند ندا كنند كه سبب تذكر عامه خلق شود و عظمت خداوند در قلوب ايشان جاي گيرد و فايده ديگرش اينكه نماز تكليف عامه خلق است و از براي آن وقتي خاص معين است و همه مردم را ميسر نيست كه مواظب اوقات باشند زيرا كه بعضي زنان جاهلند كه تميز زوال و فجر نميدهند بعضي بچه‌اند بعضي مشغول بكار و كسبند پس از اين جهت اذان را مقرر فرموده است كه اعلام باشد و همه متنبه باشند و چون عمده مقصود متذكر پروردگار شدن است پس اذكاري كه سبب تنبه باشد مقرر شده . پس اول تكبير قرار داد و معني آن اين است كه خداوند بزرگتر است از اينكه وصف كرده شود و بزرگتر از هر چيزي است پس چون بندگان بشنوند اين ذكر را متنبه شوند و عظمت خداوند در دل ايشان جاي گيرد و چهار مرتبه تكرار ميشود بظاهر بجهت اينكه در دلها جاي گيرد و تنبه بيشتر شود و اگر كسي يكي را نشنيد ديگري را بشنود و در باطن بناي عرصه ايجاد بر چهار قرارداد شده چنانكه در حكمت بيان شده لهذا مراتب توحيد چهار شده و تسبيحات چهار شده و اركان عرش چهار شده و اركان كرسي چهار شده و حمله عرش چهارند و اركان كعبه چهار شده و جهات چهار شده و عناصر چهار و هم‌چنين اصل هر چيزي چهار است پس از اين باب تكبيرات اول اذان را چهار قرار داده‌اند و بعد از آنكه اسم خداوند بتكبير بلند شد و [ص 372] وقع در قلوب پيدا شد آن وقت شهادت بيگانگي خداوند ميدهد و قبل از تكبير و تنبه خلق شهادت دادن كم‌ثمر است ولي بعد از آنكه صدا بلند شد و هر غافلي ملتفت گشت آن وقت مؤذن ميگويد اشهد ان لا اله الا الله و آن را هم مكرر ميكند بجهت زيادتي تنبه و وقع در قلوب و اختيار دو شهادت شد بجهت اين كه اول ازواج است و اگر چه خداوند طاق است و شهادت بيگانگي او ميدهد و مناسب اين است كه شهادت هم طاق باشد ولي چون اولا در عالم نفس شهادت ميدهد بعد شهادت غيبي را ظاهر مينمايد پس دو ميشود و از هر دو بلسان تعبير ميرود كه باعث زيادتي ملكه شود پس دو مرتبه ميگويد اشهد ان لا اله الا الله و چون رسول خدا محل ظهور آيات است و مظهر علامات و مبلغ عن الله و حامل شرع و داعي بسوي خداوند و قوام دين باوست بلكه او اصل دين است لهذا اسم مبارك خود را رديف اسم خداوند نمود و سنت فرمود كه شهادت دهند برسالت او و چون او خاتم انبياء است و شهادت برسالت او جامع شهادت به نبوت همه انبياء است زيرا كه هر كس اقرار باو كرد اقرار بهمه پيغمبران نموده و اما اقرار بساير انبياء بسا داشتند و اقرار باو نكردند مثل يهود و نصاري از اين باب ذكر اسم ساير انبياء لزومي نداشت لهذا ذكر نفرمود در اذان و اقامه پس دو مرتبه بايد گفت اشهد ان محمدا رسول الله (ص) محض همان حكمت كه در شهادت اولي گفتيم [ص 373] و در ابتداء ظهور اسلام بجهت اينكه مردم متحمل نبودند ذكري از ولايت نشد بلكه همان اسم مبارك خود را هم كه فرمود بر جمعي گران آمد و ميگفتند اسم خود را رديف اسم خداوند فرموده ولي طوعا او كرها قبول كردند اگر اسم حضرت امير را هم ميفرمود غير مؤمنين تسليم نمي‌نمودند لهذا اين سرّ را مكتوم فرمود چنانكه امر خلافت آن بزرگوار را سالها مكتوم داشت تا امر شد بلغ ما انزل اليك ولي در اخبار عديده فرموده كه در هر جا كه اسم مقدس او ثبت است اسم حضرت امير عليه السلام ثبت است و از ائمه اطهار روايت شده كه هر جا كه شهادت برسالت ميدهيد شهادت بولايت دهيد ولي در زمان حضرت پيغمبر (ص) اين سرّ فاش نشد در زمان ائمه اطهار هم كه دشمنان زياد بودند اين سرّ مكتوم ماند تا بعد از غيبت امام عليه السلام خورده خورده اين سرّ فاش شد و اخبار معروف شد و در ابتداي امر ضعفاي شيعه جرأت نميكردند اين شهادت را در اذان بگويند بلكه ميگفتند اين قول غلاة است تا خورده خورده معرفتها زياد شد و اخبار معروف گرديد تا امروز الحمد لله سيرت شيعه شده است كه شهادت بولايت هم بدهند محض تذكر خلق و تنور قلب بنور آن بزرگوار پس دو مرتبه شهادت بولايت هم بايد داد ، بعد از آنكه خلق متنبه شدند و عقايد ايشان صحيح شد و متذكر خدا و پيغمبر شدند آن وقت ميگوئي حي علي الصلوة و دو مرتبه بايد گفت محض اينكه اگر [ص 374] يك مرتبه را نشنيدند مره ثانيه شنيده شود ، اما در ظاهر كه امر باقامه نماز است در آن وقت و باطن صلوة در اين جا رسول خداست (ص) چنانكه ملئكه گفتند يعني اقامه صلوة نمائيد باقرار به پيغمبر و حضور با او ظاهرا و باطنا ، بعد ميگوئي حي علي الفلاح اما در ظاهر معلوم است كه خلق را متذكر ميكند كه باقامه صلوة رستگاري حاصل است زيرا كه نماز كفاره ذنوب است و سبب دخول جنت ولي در باطن اشاره بولايت است و بولايت رستگاري حاصل است زيرا كه داخل جنت نميشود كسي مگر آن كس كه ولايت علي بن ابيطالب را داشته باشد ، بعد ميگوئي حي علي خير العمل يعني برپا داريد بهترين اعمال را ، در ظاهر مراد از آن نماز است چرا كه عمود دين است و در باطن مراد از آن ولايت اولياء محمد و آل‌محمد است عليهم السلام زيرا كه آن جامع همه اقرارها و ولايتهاست هر كس دوست داشت دوستان ايشان را البته دوست خواهد داشت ايشان را و هر كس دوست داشت ايشان را دوست خواهد داشت خداوند را ولي از آن طرف چنين نيست بسا كسي دعوي دوستي خدا بكند ولي حجتهاي او را دوست ندارد و اقرار بايشان ننمايد مثل براهمه يا اقرار ببعضي بنمايد و دوست دارد و بعضي را منكر شود و دوست ندارد مثل يهود و نصاري يا دوست پيغمبر خاتم (ص) بشود ولي دوست ائمه هدي نباشد مانند سنيان يا دوست بعضي از [ص 375] ائمه هم بشود ولي اثناعشري نباشد مثل ساير فرق غير اثناعشري و بسا كسي كه اثناعشري هم باشد ولي دوست شيعه ايشان و دشمن دشمن ايشان نباشد و چنين كسي البته ولايت او ناقص است چرا كه در اخبار عديده وارد شده كه دوست ما كسي است كه شيعه ما و دوست ما را دوست دارد و دشمن ما را دشمن دارد و فرمايش فرموده‌اند كه ناصب كسي است كه شيعه ما را دشمن دارد و از اين قبيل اخبار بسيار است و در كتب ديگر كه بناي آنها بر ذكر اين مسأله است مفصل نوشته‌ام و در كتاب المبين اخبار اين مطلب را مفصلا روايت نموده‌ام اگر كسي خواسته باشد رجوع نمايد ، پس اگر كسي دوست شيعه ايشان شد محض ايشان و دشمن معادي ايشان شد محض اينكه عدو ايشان است چنين كسي اقرار بجميع اولياء خدا و بجميع ما انزل الله نموده چرا كه اگر اقرار نداشت ببالاتر بپائين‌تر مقر نميشد ولي از طرف بالا در ظاهر چنين نيست چنانچه مي‌بيني جمعي مدعي دوستي پيغمبرند و دشمن ائمه هستند يا مدعي دوستي ائمه هستند و بكلي منكر شيعه هستند اگر چه دوستي واقعي اگر نسبت بائمه هدي داشته باشد البته شيعه ايشان را هم دوست ميدارد و هم‌چنين بهر مرتبه عليائي اگر دوستي حقيقي باشد دوستي پائين را هم لازم دارد از اين باب است كه گفته ميشود كه ناصب ابدا دوست خداوند نيست ولي بحسب ظاهر دعوي دوستي ميكنند تا يك درجهٔ اگر چه روز قيامت ايمان از همه سلب ميشود [ص 376] مگر از شيعيان كه جامع همه مراتب ايمان باشند و چون ولايت هر مرتبه پائين تماميت ولايت مرتبه اعلي است پس اگر كسي ولايت مرتبه اعلي را قبول نمايد و اسفل را قبول ننمايد ولايت او ناقص است و مثمر ثمر كامل از براي او نمي‌شود اگر چه فايده قليل بكند پس بنا بر اين بهترين اعمال عملي است كه جامع جميع مراتب و حاوي همه مقامات باشد و آن ولايت شيعه است پس آن خير اعمال است خلاصه پس حي علي خير العمل هم سنت شد محض تماميت شهادات ولي عمر ذكر آن را از اذان برداشت چنانكه شيخ صدوق روايت نموده از عكرمه ميگويد از ابن‌عباس سؤال كردم چرا حذف شد از اذان حي علي خير العمل گفت عمر اراده نمود كه مردم بجهت اتكال بر نماز ترك جهاد را ننمايند و محمد بن ابي‌عمير سؤال نمود از حضرت ابوالحسن عليه السلام كه چرا حي علي خير العمل را از اذان انداختند فرمود علت ظاهر را ميخواهي يا باطن را عرض كرد هر دو را فرمود اما علت ظاهره اين بود كه مردم بجهت اتكال بر نماز جهاد را ترك نكنند و اما علت باطنه اينكه خير العمل ولايت است خواست از اذان برداشته شود كه تحريص بر آن نباشد . باري پس در اصل اذان رسول خدا صلي الله عليه و آله آن را سنت فرموده بوده ولي عمر ترك نمود و سنيان هم تا حال متروك داشته‌اند . بعد تكبير و تهليل را سنت فرموده بجهت حكمتي كه در علل فضل است و تمام آنچه متعلق است باذان از [ص 377] كلام او روايت مينمايم زيرا كه او روايت از فرمايش امام نموده .

ميگويد اگر كسي بگويد خبر ده از اذان چرا امر بآن فرموده‌اند گفته ميشود بجهت علل بسياري ، بعضي از آنها اين است كه سبب تذكير ساهي است و تنبيه غافل و تعريف از براي كسي كه جاهل بوقت و مشغول بكار باشد و داعي است بسوي عبادت خالق و ترغيب‌كننده خلق است در حال اقرار بتوحيد و تجاهر بايمان و اعلان باسلام و سبب اعلان ساهين است و مؤذن را مؤذن ناميدند بجهت اينكه اعلان بنماز ميكند پس اگر بگويد چرا ابتداء بتكبير نموده قبل از تسبيح و تهليل گفته ميشود بجهت اينكه خواسته است كه ابتداء بذكر و اسم او شود چرا كه اسم خداوند در تكبير اول حرف است و در تسبيح و تحميد و تهليل اسم خداوند در آخر حرف است پس ابتداء نمود بحرفي كه اسم خدا در اول او است نه در آخر او پس اگر گفته شود چرا قرارداد شد مثني مثني گفته شود جواب گفته ميشود بجهت اينكه مكرر شود در گوشهاي شنوندگان و تأكيدي باشد كه اگر يكي اول را سهو نمود دويمي را سهو ننمايد و بجهت اينكه نماز دو ركعت دو ركعت است هم‌چنين قرار دادند اذان را مثني مثني پس اگر بگويد قائلي كه چرا اول اذان چهار تكبير قرار داده شد گفته ميشود بجهت اينكه اول اذان است و مردم غافلند قبل از آن كلامي نيست كه مردم را متنبه نمايد پس دو تكبير اولا گفته ميشود محض تنبيه و دو تكبير محض [ص 378] اذان و اگر بگويد چرا بعد از تكبير شهادتين ميگويند ميگوئيم بجهت اينكه اكمال ايمان بتوحيد است و اقرار از براي خداوند عالم بوحدانيت و دويم اقرار از براي رسول است برسالت بجهت اينكه طاعت خدا و رسول و معرفت ايشان مقرونند بيك‌ديگر و بجهت اينكه اصل ايمان شهادت است پس قرارداد شد كه هر يك را دو مرتبه شهادت دهند پس هر گاه اقرار نمود از براي خداوند بوحدانيت و از براي رسول برسالت هرائينه بتحقيق كه اقرار كرده بجمله ايمان بجهت اينكه اصل ايمان ايمان بخداوند و برسول است پس اگر كسي بگويد چرا قرارداد شد بعد از شهادتين دعاء بسوي نماز گفته ميشود بجهت اينكه اذان وضع شده بجهت موضع نماز و آن نداء نماز است پس قرارداد شد نداء در وسط اذان پس مقدم داشت قبل از آن چهار مرتبه تكبيرتين و شهادتين را و مؤخر داشت بعد از آن چهار مرتبه حي علي الفلاح و حي علي خير العمل را بجهت ترغيب در آن و در عمل و اداء آن پس بعد از آن نداء ميكند بتكبير و تهليل تا اينكه كامل شود بعد از آن چهار مرتبه و تا اينكه ختم شود كلام او بذكر خدا و تحميد هم‌چنانكه افتتاح بذكر و تحميد او شد پس اگر بگويد چرا قرار داد آخر آن تهليل نه تكبير چنانكه در اول آن تكبير است گفته ميشود آخرش تهليل است بجهت اينكه در تهليل اسم خداوند در آخر حرف او است پس خداوند دوست داشت كه كلام [ص 379] را باسم او ختم نمايد چنانكه افتتاح باسم او ميشود و اگر گفته شود چرا بدل تهليل تسبيح قرارداد نشد و اسم خداوند در آخر هر دو كلام است گفته ميشود بجهت اينكه تهليل اقرار است بتوحيد و خلع انداد من دون الله و او اول ايمان است و اعظم از تسبيح و تحميد است . تمام شد موضع حاجت از حديث شريف و همين قدرها در اسرار اذان كافي است .

و بعد از اذان اقامه بنا شده است بجهت اينكه اصل آن بجهت اعلام است كه عامه مطلع شوند و در نماز فرادي هم سنت شده بجهت اينكه نفس انسان اقبال بنماز نمايد و عقايد خود را تجديد نمايد و شيطان از او دور گردد و اما اقامه در واقع مقدمه نماز است از اين جهت است كه شرط شده در آن آنچه در نماز شرط است نهايت چون خودش سنت است شروط آن هم سنت است و بايد انسان در حال اقامه رو بقبله نمايد و با وضو باشد و در واقع تأكيدي است بجهت اذان و چون مراد اعلام نيست دو تكبير اول ساقط ميشود زيرا كه دانستي كه در اذان دو تكبير اول محض تنبيه است و دو تكبير بعد از اجزاء اذان است و عوض دو تكبير دو مرتبه قد قامت الصلوة بايد گفت بجهت اينكه در جماعت اگر هست مأمومين متنبه شوند و برخيزند و ديگر سخن نگويند و مستعد احرام نماز شوند و در نماز فرادي هم همين سنت است بجهت اينكه اختلاف در سنت نباشد .

فصل - در ذكر علل ساير اعمال و اركان نماز است .

[ص 380] اما قيام در ظاهر محض ملاحظه ادب است چنانكه در حضور سلطان بزرگ مي‌ايستي بجهت خدمت پس روي خود و تمام بدن خود را مواجه قبله مينمائي و معني آن اين است كه از جميع ماسواي پرورنده اعراض نموده و روي بخداوند عالم نموده‌ام و چشم را بزير مي‌اندازي بجهت غلبه حياء از خداوند عالم جل شانه زيرا كه نظر ببالا و باطراف نمودن از قلت حياء است و رسول خدا صلي الله عليه و آله فرمود كه حيا ميكني از خداوند مثل اينكه از مردي صالح حيا مي‌نمائي و حضرت پيغمبر صلي الله عليه و آله فرمود بابي‌ذر كه از خداوند حيا كن بدرستيكه من قسم ميخورم بكسي كه جان من در قبضه او است وقتي كه بجهت قضاء حاجت ميروم جامه خودم را بر سر ميكشم از جهت حياء از ملكين كه با من هستند . تمام شد حديث و لامحاله كسي كه ملتفت گناهان و نقصان خود باشد و عظمت و قدرت و علم پروردگار را بداند شرمنده ميشود بلكه در حال قيام بخدمت او ترسان ميشود و بر خود ميلرزد چنانكه ائمه هدي صلوات الله عليهم چون بنماز مي‌ايستادند آثار خوف و رهبت از وجوه ايشان ظاهر ميشد . و اما در معني معني قيام اين است كه من ايستاده‌ام بخدمت و حاضرم در بندگي و قلب انسان هم در اين حال بايستي منتصب باشد و مستشعر كبرياء خداوند گردد .

و اما ركوع خضوع از براي او است محض تعظيم و توقير و آن حال برزخ ميان قيام و سجود است و سنت است كه گردن را بكشي [ص 381] و حضرت امير (ع) ميفرمايد تأويلش اين است كه آمنت بوحدانيتك و لو ضربت عنقي .

و اما سجود نهايت خضوع از براي پروردگار است حضرت صادق عليه السلام ميفرمايد ركوع نميكند هيچ بندهٔ از براي خداوند بطور حقيقت مگر اينكه خداوند زينت ميدهد او را بنور بهاء خود و او را در ظل كبرياء خود قرار ميدهد و مي‌پوشاند بر او جامه اصفياء خود را و ركوع اول است و سجود دويم پس اگر كسي معني اول را بجاي آورد صالح ميشود از براي دويم و در ركوع ادب است و در سجود قرب و اگر كسي مراعات ادب را ننمايد صلاحيت از براي قرب پيدا نميكند پس ركوع كن از براي خداوند مثل كسي كه خاشع است از براي خداوند بقلب خود متذلل است و ترسان در تحت سلطنت او در حالي كه حافظ است جوارح خود را و خائف است و محزون بر آنچه فوت شده از او از فايده راكعين و ميفرمايد خاسر نشد والله كسي كه بطور حقيقت سجده از براي خدا كرد اگر چه در عمري يك مرتبه باشد و رستگار نشد كسي كه خلوت نمود در اين حال با خداوند محض تشبيه بمخادع نفس و غافل از آنچه خداوند از براي ساجدين آماده ساخته از سرور دنيا و راحت آخرت و دور نشد از خداوند ابدا كسي كه تقرب جسته باو در سجود و نزديك نشد باو كسي كه ادب نگاه نداشت و حرمت او را ضايع ساخت بجهت اينكه قلب او متعلق شد بغير او در حال سجود پس سجده كن مثل سجود [ص 382] كسي كه متواضع و ذليل است از براي خداوند زيرا كه دانسته كه از ترابي آفريده شده كه مردم بر او گام ميگذارند و از نطفهٔ گرفته شده كه خلق آن را قذر ميشمرند و خداوند قرار داده است معني سجود را سبب تقرب بسوي حضرت او بقلب و سر و روح تا آخر حديث شريف . خلاصه پس حقيقت اين قيام و ركوع و سجود بندگي و خضوع و خشوع است از براي خداوند عالم جل شانه و اول مراتب خضوع قيام است در حال توجه از براي خداوند و مرتبه ثاني ركوع است و مرتبه ثالث بخاك افتادن و خود را نيست و نابود نمودن از براي خداوند متعال جل شانه .

و اما قنوت محض دعا كردن است و طلب حاجت زيرا كه بنده بايد حوائج خود را از خداي خود بخواهد و در ركعت دويم قرارداد شد بجهت اينكه در ركعت اول حمد و ثناي خداوند را بجا آورد بعد دعا كند زيرا كه دعا كردن قبل از حمد از حكمت نيست از اين باب است كه وارد شده در اخبار عديده كه داعي قبل از دعاء حمد خداوند را بجا بياورد و صلوات بر محمد و آل‌محمد بفرستد و توبه از گناهان كند بعد دعا كند در نماز هم همين ترتيب ملاحظه شده است ابتداءا كه باذان و اقامه شهادات را ميگويد تجديد عقايد و اسلام و ايمان مينمايد و همين كفاره ذنوب است بعد از آن در ركعت اولي بقيام و ركوع و سجود و اذكار و سور و ادعيه تسبيح و تقديس و تحميد و تكبير خداوند را بجا مي‌آورد بعد از آن [ص 383] قيام بركعت ثانيه مي‌نمايد پس آنگاه دعا ميكند و حوائج خود را از خداوند ميطلبد و بايد دستهاي خود را بآسمان بلند كند زيرا كه محل تقدير آسمان است و آنچه خداوند عطا ميفرمايد از آسمان عطا ميكند چنانكه فرموده و في السماء رزقكم و ما توعدون پس حاجات را از خداوند ميخواهد و بعد از آن بجهت اينكه لامحاله رحمت خداوند بر بنده نازل ميشود پس دستهاي او مملو از عطاي خداي او ميشود زيرا كه كريم است و هيچ دستي بسوي كريم بلند نمي‌شود كه خالي برگردد اگر چه كافر باشد پس سنت شده كه دستها را بر سينه خود بكشد تا بپائين و در نوافل بر روي و سينه بكشد و شايد در فرايض امر باين طور شده از باب اينكه مختصرتر باشد زيرا كه عمل كثير در نماز سزاوار نيست و اما نوافل سنت است و امر در سنت اوسع است از فريضه .

و اما جلوس بجهت استراحت است و فاصله گذاردن ميان دو سجده زيرا كه در حال سجده اگر بنده متوجه بوده روح او معرض از بدن شده و توجه به پرورنده خود نموده و بعد از آنكه رو ببدن خود كند از براي بدن چون ضعف و فتوري پيدا شده مطاوعه او را نميكند بلكه خود روح هم چون از عالم بالا روي باسفل ميكند و لامحاله اين اقبال و ادبار دفعي نيست بلكه تدريجي است بلكه بسا بواسطه شوقي كه بعالم بالا دارد باز قدري تغافل از اسفل مي‌نمايد نميتواند بدن را مثل اول فرمان دهد مثل كسي كه تازه [ص 384] از خواب بيدار شده روح او في الجمله اقبال ببدن ميكند و باز ملتفت بالاست و شيئا فشيئا اقبالش زياد ميشود پس در اول امر نمي‌تواند يك‌مرتبه برخيزد ولي خورده خورده متنبه ميشود پس مي‌نشيند پس برميخيزد هم‌چنين شخص عابد در حال سجده چون متوجه بخداوند ميشود روح او اقبال بعالم بالا ميكند پس بدن مي‌افتد و چون باز رو باين طرف ميكند برميخيزد و مي‌نشيند تا قدري آرام گيرد آن وقت عمل ديگر ميكند و اما جلوس بعد از سجده ثانيه محض استراحت است و از اين گذشته صفت انسانيت است ، از حال سجده برخواستن بدون جلوس مثل قيام حيوان است ولي هر گاه بنشيند و برخيزد مثل انسان ميشود ولي عمر آن جلسه را ترك كرد و از سجده يك‌مرتبه بلند ميشد .

و اما سجده ثانيه محض تأسي برسول خداست صلي الله عليه و آله چنانكه شيخ صدوق عليه الرحمه از اسحق بن عمار روايت نموده است كه عرض كرد خدمت حضرت امام موسي كاظم عليه السلام كه چرا در نماز يك ركوع و دو سجود قرارداد شده حضرت بياني مفصل از بدء نماز فرمودند حاصل اينكه در شب معراج خداوند تجلي فرمود بر پيغمبر خود برخساره خود تا اينكه ديد رخساره خدا را پس فرمود يا محمد نزديك شو ببحر صاد و وضو بگير پس حضرت وضوء ساخت و رو كرد بخداوند جبار پس امر كرد او را بافتتاح صلوة پس امر فرمود بقراءت حمد و توحيد پس فرمود ركوع نما پس راكع شد پس فرمود بگو [ص 385] سبحان ربي العظيم و بحمده پس سه مرتبه فرمود پس فرمود سر راست كن پس سر راست فرمود و ايستاد پس فرمود ساجد شو يا محمد بجهت پرورنده خود پس پيغمبر ساجد شد پس فرمود بگو سبحان ربي الاعلي و بحمده پس ذكر كرد سه مرتبه پس امر شد بنشين پس نشست پس چون نشست متذكر شد تجلي خداوند را پس خودش دومرتبه ساجد شد نه محض امر خداوند پس امر شد سر راست كن و بعد از آن نديد آن نور را تا آخر حديث . پس اين است يك علت از علل وحدت ركوع و تثنيه سجود ، و يك علت ديگر آن است كه حضرت صادق عليه السلام فرمود كه ركعت قيام مقابل دو ركعت جلوس است . و مطلب اين است كه عبادت ايستاده افضل است و از اين جهت است كه دو ركعت نشسته ثواب يك ركعت ايستاده را دارد و ركوع در حال قيام است و سجود در حال قعود پس دو سجده جاي يك ركوع است و تأويلي هم دارد كه حضرت امير عليه السلام فرمود كه سجده اولي تأويلش اين است كه خدايا مرا از زمين آفريدي و سر برداشتن يعني از زمين بيرون آوردي و سجده دويم يعني ما را بزمين برميگرداني و سر برداشتن دويم يعني مرتبه ديگر ما را بخاك برميگرداني تمام شد حديث شريف . ملاحظه نما اسرار يك عمل را كه چه قدر اسرار و معاني دارد .

و اما جلوس در تشهد بجهت فراغ از نماز است و بجهت اينكه افتتاح نماز را بشهادات نموده اختتام را بشهادات بايد [ص 386] بنمايد نهايت اول بجهت اينكه رو بنماز بود ايستاده شهادت ميداد و در آخر نشسته نهايت چون سلام نگفته در حال نماز است و نمي‌تواند رو بگرداند يا تكلم كند پس شهادت ميدهد و بعد از آن سلام ميگويد چنانكه در علل فضل است و بعد از اين نقل ميشود .

و تشهد دويم هم در واقع فراغ است زيرا كه سابقا دانستي كه نمازي كه خداوند قرار داده دو ركعت است و پيغمبر (ص) بنماز ظهر و عصر دو ركعت ملحق فرمود و بنماز مغرب يك ركعت پس بعد از فراغ از دو ركعت فريضه تمام است لهذا تشهد ميخواند ولي سلام نميگويد پس برميخيزد باقي را اداء ميكند آن وقت باز تشهد ميخواند و سلام ميگويد .

فصل - در ذكر علل اذكار نماز است . بدانكه علل باطنيه اذكار بسيار است و بيان حقيقت آنها بر افهام عوام دشوار پس اكتفا بظواهر مي‌نمائيم و در اين جا علل فضل را نقل ميكنم كه از حضرت امام رضا (ع) نقل نموده و اگر روايتي ديگر هم وارد شده باشد در ضمن اشاره مي‌نمايم روايت نموده است اگر بگويد قائل كه چرا تكبير قرارداد شد در استفتاح صلوة و ابتداء ركوع و سجود و قيام و قعود گفته ميشود بجهت همان علت كه در اذان گفتيم و در اذان ذكر فرمود كه اول اذان تكبير را اختيار فرمود بر تسبيح و تهليل بجهت اينكه در تكبير اسم الله مقدم است ميگوئي الله اكبر در آنها اسم الله مؤخر است ميگوئي سبحان الله و [ص 387] الحمد لله و لا اله الا الله و چون خواسته است كه اسم خداوند متعال اول كلام باشد لهذا تكبير را مقدم داشته است هم‌چنين در هر حال انتقال در نماز اين ذكر سنت شد . باري فضل ميگويد : پس اگر بگويد قائلي چرا در ركعت اولي قبل از قراءت دعا قرارداد شد و در ركعت ثانيه بعد از قراءت قنوت قرارداد شد ميگوئيم بجهت اينكه دوست داشت خداوند كه افتتاح قيام و بندگي بجهت او بتحميد و تقديس و رغبت و رهبت شود و ختم هم بمثل همين شود تا اينكه قيام طولي بكشد كه اگر كسي خواهد بجماعت ملحق شود بركوع برسد و يك ركعت از او فوت نشود . مترجم گويد شايد مراد از دعاء قبل از قراءت در صلوات يوميه دعاهاي مأثوره در توجه و استفتاح باشد . و اگر گفته شود چرا امر كرده‌اند بقراءت در نماز ميگوئيم بجهت اينكه قرآن متروك نشود بلكه مردم لابدي تعليم بگيرند بجهت حفظ نماز پس اگر بگويد قائلي كه چرا ابتداء بحمد شد در هر قراءت دون ساير سور گفته ميشود بجهت اينكه در قرآن سورهٔ بجامعيت آن نيست زيرا كه در آن جمع شده همه جوامع خير و حكمت چنانكه ملاحظه ميكني الحمد لله اداء شكر واجبي خداست بر خلق و شكر است بر موفق داشتن عبد بر طاعت رب العالمين و تمجيد است و تحميد و اقرار باينكه او خالق است و مالك لاغير الرحمن الرحيم استعطاف است و ذكر خداوند و نعماء او بر جميع خلق مالك يوم الدين اقرار است [ص 388] از براي خداوند بمبعوث كردن خلق و حساب و مجازات و اقرار است باينكه ملك آخرت مال او است مثل اينكه دنيا ملك او است اياك نعبد رغبت و تقرب الي الله تعالي و اخلاص است محض پروردگار و اياك نستعين طلب زيادتي توفيق است و بندگي و طلب دوام نعمت و نصرت او اهدنا الصراط المستقيم طلب رشد يافتن است براه ادب و اعتصام بحبل او و استزاده مغفرت است بجهت پرورنده و عظمت و كبرياي او صراط الذين انعمت عليهم تأكيد است در سؤال و رغبت و ذكر است از براي آنچه مقدم شد از نعم او بر اولياء و طلب نعمت است غير المغضوب عليهم استعاذه است از اينكه از معاندين كافرين مستخفين بامر او و نهي او باشد و لا الضالين اعتصام است از اينكه از جمله كساني باشد كه گمراه شدند از سبيل او باشد (كذا) بدون معرفت و گمان ميكنند كه كار خوبي ميكنند . پس در سوره حمد جمع شده است جميع جوامع خير و حكمت در امر آخرت و دنيا بقدري كه در جاي ديگر جمع نيست . پس اگر گفت چرا قرار داد تسبيح را در ركوع و سجود گفته ميشود بجهت عللي چند بعضي از آنها اين است كه عبد با اينكه از براي خداوند خاضع و خاشع و متعبد و متورع و فقير و ذليل و متواضع شده است و مقرب درگاه گشته است تقديس و تمجيد و تسبيح و تعظيم نموده شاكر باشد بجهت خالق و رازق و بايد قلب او مشغول باشد بذكر خداوند و فكرش مشغول بچيز ديگر نشود . تا اينكه ميفرمايد : اگر بگويند [ص 389] چرا تكبير در اول نماز هفت تكبير قرارداد شد ميگوئيم يكي فرض است و باقي را سنت فرموده است چرا كه همه تكبيرات نماز هفت است تكبير استفتاح و تكبير ركوع و دو تكبير سجود و تكبير ديگر باز از براي ركوع و دو تكبير از براي سجود پس هر گاه انسان اول نماز تكبيرات سبعه را بگويد اگر در اثناء نماز سهوا بعضي را ترك نمايد مجزي خواهد بود از آن . تا اينكه ميفرمايد : اگر بگويد چرا قرارداد شد تشهد بعد از دو ركعت ميگوئيم هم‌چنانكه قبل از ركوع و سجود اذان و اقامه قرار داد هم‌چنين بعد هم تشهد و تحميد و دعاء قرار داد ، و اگر بگويد چرا تسليم را تحليل نماز قرار داد و بدل آن تكبير و تسبيح يا چيز ديگر قرار نداد ميگوئيم بجهت اينكه دخول در صلوة تحريم كلام است از براي مخلوقين و توجه است بسوي خالق تحليلش تكلم با مخلوقين شده است و اول كلام خلق سلام است ، و اگر بگويد چرا در دو ركعت اول قراءت قرارداد شده و در دو ركعت ثانيه تسبيح گفته ميشود بجهت فرق گذاردن ميان آنچه خداوند فرض فرموده از جانب خود و آنچه پيغمبر فرض فرموده است ، و اگر بگويد چرا جماعت قرارداد شد گفته ميشود بجهت اينكه اخلاص و توحيد و اسلام و عبادت از براي خداوند بايد مكشوف و ظاهر باشد بجهت اينكه در اظهارش حجت خداوند بر اهل شرق و غرب ظاهر باشد و منافقي كه ظاهر نكند شهادت خود را اداء [ص 390] شهادت ننموده است و بجهت اينكه شهادت مردم باسلام يك‌ديگر جايز باشد با اينكه اين مساعدت است بر نيكي و تقوي و اجتناب نمودن از معاصي ، و اگر گفته شود چرا در بعض صلوات جهر ميكنند و در بعضي اخفات ميگوئيم در صلوات جهريه جهر ميكنند تا اين كه اگر كسي بگذرد بشنود و بداند اينجا نماز جماعت قائم است پس اگر بخواهد نماز كند زيرا كه در اوقات جهر تاريك است و از جهت نظر اطلاع بر جماعت حاصل نميكند پس از جهت سمع مطلع شود و اما در دو نماز كه اخفات مي‌نمايد هوا روشن است و از جهت نظر اطلاع حاصل مي‌نمايد پس محتاج بسماع نيست . تا اينكه ميفرمايد : و اگر بگويد كه چرا در وقت تكبير دستها را بلند ميكند ميگوئيم بجهت اينكه در بلند كردن دست نوعي از اجتهاد در دعاست و خضوع و تضرع پس خداوند دوست داشته كه در اين حال بنده مبتهل و متبتل و متضرع باشد . مترجم گويد ابتهال در دعا موافق روايتي اين است كه دستها را با ذراعين بالا ببرد تا بسر يا برابر روي و تبتل اين است كه اصابع را بطور آرامي يك دفعه بالا ببرد يك دفعه پائين آورد و معاني ديگر هم دارد ولي مناسب وضع تكبير اين است و در حركت دادن دست در حال تكبير هر دو معني جمع است و همين است معني تضرع . و وجه ديگر اينكه بحركت دادن دست در وقت قيام نماز حواس جمع ميشود و نيت نماز را با حضور قلب مي‌نمايد و در مستحبات هم خواسته است كه [ص 391] موافق فرض باشد .

و از حضرت صادق عليه السلام سؤال كردند چرا جهر در نماز فجر و نماز مغرب و نماز عشاء سنت شده و در ساير نمازها مثل ظهر و عصر جهر نمي‌شود و چرا در دو ركعت آخر تسبيح افضل است از قراءت فرمود بجهت اينكه پيغمبر وقتي كه معراج فرمودند اول نمازي كه مأمور شدند نماز ظهر جمعه بود پس خداوند ملئكه را امر فرمود كه پشت سر او نماز كنند و پيغمبر را امر فرمود جهر فرمايد تا ملئكه فضل او را بدانند پس عصر را بر او واجب فرمود و ملئكه حاضر نشدند پس امر فرمود كه اخفات نمايد بعد مغرب را بر او واجب فرمود و ملئكه را امر فرمود اقتداء كنند پس امر فرمود بجهر نمودن و هم‌چنين در عشاء و صبح ، و اما علت تسبيح اين است كه در دو ركعت آخر متذكر شد عظمت خداوند را پس دهشت نمود و تسبيح كرد و در روايت ديگر است كه نماز صبح را جهر فرمودند بجهت اينكه نزديك بشب است و در نماز جهريه مأموم اگر بشنود مأمور است بسكوت محض استماع قرآن چنانكه حضرت صادق فرمود .

و ايضا فرمود در باب تكبيرات سبع كه حضرت سيدالشهداء دور تكلم فرمودند روزي پهلوي پيغمبر ايستادند آن بزرگوار تكبير فرمود سيدالشهداء نتوانستند درست اداء نمايند مكرر فرمودند تا مرتبه هفتم درست اداء نمودند پس اين سنت شد و در حديث ديگر است از حضرت باقر كه در مره اولي سيدالشهداء تكبير فرمود پس پيغمبر مكرر [ص 392] فرمود هفت مرتبه و سيدالشهداء مكرر فرمود و از حضرت امام موسي كاظم عليه السلام است كه در علت تكبيرات سبع فرمود خداوند سماوات را هفت فرمود و ارضين را هفت و حجب را هفت پس چون پيغمبر معراج فرمود و بمقام قاب قوسين او ادني رسيد خداوند يك حجاب را برداشت آن حضرت تكبير فرمود و دعاي استفتاح خواند پس حجاب ديگر برداشت تكبير ديگر گفت و بهمين منوال هر پردهٔ مرتفع شد تكبيري فرمود تا هفت حجاب يك‌مرتبه برداشته شد و چون پرده برداشته شد پيغمبر بر خود لرزيد پس دست بزانو گذارد فرمود سبحان ربي العظيم و بحمده پس چون قائم شد نظر نمود بنور خداوند در موضعي اعلي پس بروي افتاد و گفت سبحان ربي الاعلي و بحمده و چون هفت مرتبه فرمود آرام شد و حضرت صادق فرمود در باب تكبيرات كه در فرادي سه تكبير مجزي است و در جماعت يك تكبير بجهت مراعات حال ضعفاء و ذوي الحاجات . و شايد سه تكبير بجهت اين باشد كه كليات مراتب انسان سه مرتبه است بدن و مثال و نفس پس اول كه از بدن معرض ميشود يك تكبير ميگويد مره ثانيه از مثال بالا ميرود و تكبير ديگر ميگويد و مره ثالثه از نفس خود هم معرض ميشود و متوجه عالم غيب ميشود پس تكبير ميگويد .

و شخصي سؤال كرد از حضرت صادق عليه السلام از علت وجوب تسليم در نماز [ص 393] فرمود بجهت اينكه آن تحليل نماز است عرض كرد چرا سلام بر راست ميكند و بر چپ سلام نميكند فرمود بجهت اينكه ملك موكل بر نوشتن حسنات بر طرف راست مي‌نشيند و آنكه سيئات را مينويسد بر چپ و صلوة حسناتي است كه سيئات در آن نيست پس از اين جهت سلام بر يمين ميكند دون يسار عرض كرد پس چرا نميگويد السلام عليك و ميگويد السلام عليكم و حال اينكه ملك موكل بر يمين يكي است فرمود بجهت اينكه سلام باو و بملك يسار هر دو شود و فضل صاحب يمين بر او بهمين است كه او را تخصيص بايماء ميدهي عرض كرد چرا ايماء بتمام وجه نميكنند ولي بانف در نماز فرادي و بچشم در جماعت ايماء ميشود فرمود بجهت اينكه مقعد ملكين در ابن آدم شدقين است پس صاحب يمين بر شدق يمن است و مصلي بر او سلام ميكند تا صلوة او را در صحيفه بنويسد عرض كرد پس چرا مأموم سه سلام ميگويد فرمود يكي جواب سلام امام است و سلام بر او است و بر ملكين او و دويمي بر كسي است كه بر جانب راست است و ملكين موكلين باو و سيومي بر كسي است كه در جانب چپ است و ملكين موكلين بر او و كسي كه بر جانب چپ او كسي نيست سلام نميكند بر يسار مگر اينكه راستش بر ديوار باشد و يسارش كسي باشد كه نماز گذارد پشت سر امام پس سلام بر يسار مي‌نمايند عرض كرد امام بر كه سلام ميكند فرمود بر ملكين خود و مأمومين بملئكه ميگويد بنويسيد [ص 394] آنچه از نماز من سلامت است از براي آنچه فاسد شده و ميگويد بكساني كه پشت سر او هستند سلام كرديد و ايمن شديد از عذاب خداوند عزوجل عرض كرد چرا تحليل نماز سلام شده فرمود بجهت اينكه آن تحيت ملكين است و در اقامه نماز با حدود آن و ركوع و سجود و تسليم آن سلامتي عبد است از نار و اگر نماز بنده قبول شد ساير اعمال او نيز مقبول است و اگر نمازش سالم شد همه اعمالش سالم ميشود و اگر آن رد شد همه اعمال صالحه او مردود ميشود . تمام شد حديث شريف و معني اين فرمايش كه بنويسيد آنچه از نماز من سلامت است از براي فاسد اين است كه صحيح آن را كفاره فاسد قرار دهيد .