فصل - در قبله است . بدانكه معرفت اسرار قبله بسيار دشوار است چرا كه مردم در اين جزء زمان از علم حق اعراض نموده‌اند و قانع شده‌اند به بعضي علوم حسيه كه از فرنگيان منتشر شده و حقيقت آنها را انگاشته‌اند و علوم حقه و براهين حقيقيه را [ص 326] محض استحسانات و قياسات شعريه و سوفسطائيه پنداشته‌اند لهذا اعتناي ايشان بآنها كم شده پس اسرار حكميه را اعتنا ندارند و اسرار طبيعيه را هم غالبا منكر شده‌اند پس اين مطالب از براي آنها و امثالشان ثمري نميكند ولي از براي مؤمنين كه اهل تسليمند فايده ميكند پس عرض ميكنم در مقام فؤاد سابقا دانستي كه عرصه وحدت است و تعدد در آن مقام راهبر نيست و توجه در آن عرصه محض فناست در جنب نور خداوند و همين عين عبادت است و اما در ساير مراتب بدن از براي انسان دو حال است يكي حال توجه بسوي خداوند عالم جل شانه و اعراض از همه ماسوي در آن حال نظر عبد بخداوند است و غافل از همه ماسوي است و ابدا ملتفت بچيز ديگر نيست و اگر چه وجود او در واقع در مرتبهٔ از مراتب وجود خلق افتاده و مسلم علل وجود او كه وسايط فيض و روابط هستند اسبق از او مي‌باشند و جميع امداد از مشيت بسبب ايشان باو ميرسد و او هم لامحاله بايد اقبال بآنها نمايد ولي در اين حال او از نفس خود كه مستفيض است غافل شده و بكلي ملتفت اين مسأله نيست پس چگونه ملتفت روابط و علل ميشود بلكه اين حال حال استغراق در بحر نور است و نور خداي خود را از خود و از همه ماسوي ملاحظه ميكند اينما تولوا فثم وجه الله اگر چه در واقع خارج بواسطه مبادي باو رسيده و حال ديگر حال التفات بنفس خود و بندگي و [ص 327] اتباع است پس در اين حال لابد بايد اقبال بمعدن فيض نمايد و البته آنچه بخلق ميرسد بواسطه مبادي علل است و ايشانند ابواب و سبل خلق بسوي خداوند و البته بايد انسان رو بآنها نمايد زيرا كه امر بر نظم طبيعي بايد جاري شود و البته آنچه از خداوند بخلق ميرسد بخلق اول قبل از ثاني و بثاني قبل از ثالث و هكذا تا آخر درجات ميرسد و هر كس هم در هر مقام كه واقف است بهمين قسم بايد استمداد كند مثل اينكه فيض حيات از قلب به بدن ميرسد و لكن هر عضوي كه بقلب نزديك‌تر است اول و بواسطه او بدويم ميرسد و هكذا پس قدم محال است كه بدون واسطه ساق و فخذ و اعالي بدن فيض از قلب بگيرد بلكه اگر ندانسته و نفهميده هم اقبال بقلب نمايد از همين طرف واقع ميشود و هم‌چنين است امر در همه عالم .

پس بايد بواسطه مبادي از خداوند استفاضه نمود و چون خود مبادي هم از حد ادراك خلق بالاترند بحقايق ايشان نميرسند مگر بواسطه مظاهر و مجالي آنها در دنيا ولي مصالح ملكيه و اسرار حكميه اقتضا ننمود كه امر شود باقبال بسوي ايشان در حال صلوات و اسرار آن بسيار است يكي اينكه ابدان بشريه ايشان شبيه بساير خلق بود در صفات و حالات پس اغلب در حركت بودند و يك جا قرار نميگرفتند و اگر امر شده بود كه ايشان را قبله خود قرار دهند اسباب حيرت ميشد و مردم نميدانستند در هر حال كه رو بكدام طرف [ص 328] كنند بسا حجت در مشرق بود و ايشان نميدانستند و رو بطرف ديگر ميكردند پس عبادت ايشان فاسد ميشد و وجه ديگر اينكه خلق نسبت بايشان كلية دو حال دارند بعضي عدوند و بعضي محب اما اعداء اطاعت نمي‌نمودند و كافر ميشدند ، چگونه متصور است كساني كه اقرار بخلافت و ولايت ايشان ننمودند و منكر شدند اين امر خطير را تسليم كنند و اما دوستان اگر مكلف باين ميشدند غلو مي‌نمودند و ايشان را خدا مي‌پنداشتند با اين همه كه نهي از غلو فرمودند و غالين را حد زدند و قتل فرمودند باز جمعي در شأن ايشان غلو كرده خدايشان خواندند اگر خداوند ايشان را در دنيا قبله سجود ميفرمود آن قليل مؤمن ضعيف هم كه غالي نبودند غالي مي‌شدند پس از اين جهت صلاح در اين امر نبود لهذا امر نشد كه سجده بسوي ايشان نمايند .

و ساير حيوانات هم بواسطه اينكه متحرك بودند و ساكن نميشدند صالح براي قبله شدن نبودند خاصة كه در نوع آنها حكم طبيعت غالب بود و رو كردن بآنها باعث نقصان بود علاوه بر اينكه بقاء هم نداشتند و فاني ميشدند و از اين لازم مي‌آمد كه قبله هر روز تغيير كند و اما نباتات چون دائما متجدد بودند و يكي از آنها برقرار نمي‌ماند و مراد خداوند عالم اين بود كه امت تا قيامت بيك وتيره حركت نمايند صالح براي قبله شدن نبودند علاوه بر آن اصحاب رس درخت پرستيدند و خداوند نخواست امت رسول شبيه بآنها شوند پس منحصر [ص 329] ميشود امر بجمادات و در ميان آنها آتش را اختيار نفرمود بجهت اينكه مجوس اختيار كردند و خواست امت رسول (ص) شبيه بآنها نشوند زيرا كه از حديث ظاهر ميشود كه آنها آتش را براي خود اختيار كردند و بدعت گذاردند پس رشد در خلاف ايشان است هوا هم صالح بر اين نبود آب هم صالح نبود بجهت اينكه هوا حبس در مكان خاص نميشود آب هم اگر آب خاصي را اختيار ميفرمود باندك زمان تمام ميشد اگر نوع آب را قبله ميفرمود باعث اختلاف بود و مراد اجتماع امت است و يك حكمت كليه است كه ساري در اغلب آنها است كه آنچه اسباب تعيش و تغذيه عباد است صالح از براي قبله شدن نيست بجهت اينكه نفس حيواني مشتاق خوردن و آشاميدن و تقوّي جستن بآنها است و عابد بايد از هر چه متعلق بطبع است معرض شود لهذا نهي شد از سجده كردن بر مأكولات و ملبوسات ، هم‌چنين قرار ندادند كه حيوانات و نباتات و آبها قبله شوند بجهت اينكه نفوس در وقت عبادت متوجه خوردني نشوند و ناچار مي‌بايست قبله از عرض خلق هم قرار داده شود پس از عرصه جمادات كه متحرك نبودند و تغيير در آنها راه‌بر نبود و غذا و لباس هم نبودند قبضاتي را اختيار فرمود كه از براي آنها شرفي و فضلي بود و امر فرمود كه آنها را قبله قرار دهند و اشرف قبضات ارضيه آن قبضاتي است كه از فضل طينت مبادي علل است كه مكه باشد و بيت المقدس [ص 330] و حاير سيدالشهداء (ع) و حرم حضرت امير (ع) و مدينه طيبه چنانكه امام فرمود كه طينت ما از ده قبضه آفريده شد پنج قبضه از جنت و پنج قبضه از ارض اما پنج قبضه كه از ارض است بيت المقدس است و ارض مكه و مدينه و كوفه و حاير . پس اين پنج تراب چون از فضل طينت ايشان است و قابل توجه و اقبال خلايق زيرا كه نور خدا از آنها ظاهر است .

اما مدينه و كوفه و كربلا را بجهت قبله قرار دادن اختيار نفرمود بجهت مصالحي چند ظاهريه و باطنيه اما در ظاهر بجهت اينكه خلق ضعيف بودند و قبول نميكردند و اما وجه باطني آن قدري بعيد از فهم اهل ظاهر است ولي از براي اهل معني عرض ميشود كه كعبه ام القري است و زمين از تحت آن پهن شده و كربلا مقام اب است و اب اكبر است چنانچه روايت شده كه آب زمزم بر فرات افتخار كرد وحي شد آرام بگير بر جاي خود تا آخر حديث و مردم در صدر اسلام مثل طفل بودند و طفل بايد در حضانت مادر باشد پس امر شد باقبال كردن بكعبه و در رجعت امر ميشود باقبال بكربلا و در اين زمان هم نيز زيارت حضرت سيدالشهداء عليه السلام را فضيلت دادند بر حج و عمره بلكه بر حجهاي عديده با رسول خدا صلي الله عليه و آله و اخبار در اين باب بسيار است و اكتفا ميكنم بذكر يك حديث كه جامع اسرار بسيار است ، در كتاب بحار الانوار روايت كرده است از ابن ابي‌يعفور از حضرت صادق صلوات الله عليه كه ميفرمود بمردي [ص 331] از دوستان يا فلان آيا زيارت ميكني قبر ابي‌عبدالله الحسين را عرض كرد بلي زيارت ميكنم او را سه سال يك مرتبه پس رنگ آن حضرت زرد شده و فرمودند اما والله الذي لا اله الا هو اگر زيارت كني او را افضل است از همه اعمال تو عرض كرد جعلت فداك آيا همه اين فضل را دارد فرمود بلي والله اگر خبر ميدادم شما را بفضل زيارت او و فضل قبر او هراينه ترك ميكرديد حج را يكسره و هيچ يك ديگر حج نميكرديد ويحك آيا نميداني كه خداوند كربلا را حرم خود قرار داد قبل از اينكه مكه را حرم خود قرار دهد ابن ابي‌يعفور عرض كرد خداوند بر مردم واجب كرده حج بيت را و ذكر نفرموده زيارت قبر حسين را (ع) فرمود اگر چه چنين باشد بدرستي كه اين امري است كه خداوند چنين قرار داده آيا نشنيدهٔ حضرت امير عليه السلام ميفرمايد باطن قدم اولي است بمسح كردن از ظاهر قدم ولي خداوند اين را بر بندگان واجب فرموده آيا نميداني موقف اگر در حرم بود افضل بود محض حرم و لكن خداوند موقف را در غير حرم قرار داد انتهي . در اين حديث مبارك نكتها است يكي اينكه اول حرم خداوند كربلا است و مكه فرع آن است زيرا كه بعد از آن حرم شده و ديگر جواب از شبهات است كه وقوع كعبه ظاهره در آنجا و امر عباد باقبال بآن و طواف حول آن دليل شرف مكه نيست چنانكه قرار دادن مسح بر پشت پا اولي نيست از كف پا و لكن خداوند محض حكمتي آن را واجب [ص 332] فرموده هم‌چنين عرفات را در خارج حرم قرار داده با اينكه وقوف در حرم افضل است و لامحاله محض حكمتي چنين فرموده است هم‌چنين كربلا اشرف است و زيارت كربلا اشرف از زيارت بيت است و طواف حول قبر مطهر سيدالشهداء روحي فداه اشرف است و لكن در دنيا حج بيت را بجهت اسرار و حكمي فرض فرموده و بهمين جهات قبله هم مقرر شد خانه خداوند باشد نه ساير اماكن متبركه ، و اما بيت المقدس اگر چه خانه خداست و قبله انبيا ولي شرف كعبه بر آن ظاهر است و اوايل كه مردم ضعيف بودند مأمور شدند بنماز بسوي بيت المقدس ولي چون قدري اسلام قوت گرفت مأمور باقبال بكعبه شدند و اسرار باطنيه هم دارد ولي چون قدري از فهم عوام دور است در اين رساله ذكر نميشود .

و اگر بگوئي توحيد حقيقي اقبال بسوي خداوند است وحده لا شريك له و توجه بخلق در حال عبادت شرك است و شما بت‌پرستان را مشرك ميخوانيد و حال اينكه ايشان اصنام را نپرستيدند ولي مراد ايشان خدا بود نهايت اصنام را شفيع قرار دادند هم‌چنين آتش‌پرستان و ماه و آفتاب‌پرستان را مشرك ميخوانيد چه شد كه خود كعبه جمادي را سجده ميكنيد و باز ادعاي موحد بودن داريد عرض ميكنم حقيقت رو كردن بخداوند فناء و اضمحلال در جنب نور او است زيرا كه خدا را مكاني نيست كه خلق رو بآن مكان كنند و اين نحو اقبال از براي حقايق خلق ميسر است اما در ابدان لابد بايد رو [ص 333] بطرفي بكنند زيرا كه خود ابدان واقع در امكنه هستند و هر ذي مكاني لابد رو بمكاني بايد بكند لهذا خداوند از براي ايشان مكاني آفريد كه توجه بآن كنند و توجه بطرفي كردن بندگي آن نيست بلكه بندگي يعني عمل بندگان را كردن و عمل بندگان امتثال است و اطاعت مولي پس بندگي خداوند يعني فرمان‌برداري پس اگر امر فرمود كه من عملي بجا بياورم بايد اطاعت كنم و آن عمل را بكنم هر چه باشد اگر امر فرمود چيزي بكسي بدهم بايد بدهم و اين عطا بندگي است و من در حال امتثال واقعا رو بخداي خود دارم و اگر روي من بآن شخص باشد من بندگي آن شخص را نكرده‌ام ، هم‌چنين قبلهٔ كه خداوند قرار داده من محض اطاعت امر خداوند رو بآن ميكنم پس رو بقبله كردن من نيست مگر مثل پيشاني بر خاك گذاردن من اگر پيشاني بر خاك گذاردم بندگي خاك را نكردم بلكه بندگي خدا را كرده‌ام هم‌چنين اگر رو بقبله كردم بندگي خانه نكرده‌ام بلكه بندگي خدا كرده‌ام و اگر من خودم وجههٔ اختيار كنم باختيار خودم اگر چه افضل از كعبه هم باشد شرك بخداست مثل اينكه سجده بقرآن كنم يا بانساني مثلا سجده كنم با اينكه اشرفند از كعبه مع‌ذلك شرك است بجهت اينكه بامر خداوند نيست مثل اينكه عبادتي كه خداوند قرار نداده كسي بدعت بگذارد البته شرك است و ان الله لايغفر ان يشرك به پس بنا بر اين آنچه بت‌پرستان و آتش‌پرستان و صابئين و هنود [ص 334] وجهه خود قرار دادند شرك است بخداوند اگر چه مقصود ايشان پرستش آنها نباشد و پرستش خدا باشد چنانكه امام عليه السلام فرمودند در جواب كسي كه سؤال كرد از فرق اقبال بكعبه و آتش با اينكه هر دو خلق هستند فرمود آن بامر خداست و اين بدون امر خداوند .

و شايد از اين بيان بفهمي كه تصور كردن صورتهاي مرشدين كه صوفيه اختراع نمودند در حال عبادات و توجهات عين شرك بخداست و اين دليل عقلي كه اقامه ميكنند كه ما از خداوند دوريم و قابل توجه باو نيستيم ولي مرشد واصل بحق است پس ما بايد رو باو كنيم عرض ميكنم دليل عقل كه اقامه كرده‌اند در محل خود صحيح است ولي اين دليل حاكم بجواز توجه باين مراشد نيست بلكه اين بعينه مثل اين است كه بگوئيم آتش غيبي پنهان است و ما از او منتفع نميشويم و ناچار آتشي هم بجهت رفع حوائج ميخواهيم پس قطعه سنگ خارا كه مدرك ماست ميگيريم و آب خود را با آن گرم ميكنيم ، حال تو انصاف ده آيا اين حكم صحيح است يا فاسد و نتيجه نتيجه اين مقدمات هست يا نيست ، مسلم اين نتيجه نيست ولي نتيجه اين قياس از براي ما حاصل ميشود بقياسي ديگر كه بگوئيم خود ما هم جاهل هستيم بسبيل و برأي خود نبايد حكمي كنيم و بايد متابعت پروردگار كرد پس هر قبلهٔ كه حجتهاي خداوند قرار دهند بايد قبول كرد پس بايد رجوع به پيغمبر خدا كرد و هر چه او فرمود عمل نمود و او نهي فرموده از اين اعمال و لعنت [ص 335] نموده مبتدعين را پس بايد متابعت امر خداوند نمود لاغير و ببرهان عقلي عرض ميكنم آيا مرشد را بجهت نفس خودش مي‌پرستي يا از جهت دلالت او بر خداوند ؟ اگر قائل شوي بفرض اول كافر شدهٔ ، اگر قائل شوي بفرض دويم عرض ميكنم دليل هر چيزي اسم و صفت او است مثل اينكه قيام تو را دلالت بر قائم ميكند و قعود بر قاعد و هم‌چنين است امر در اين مقام قل ادعوا الله او ادعوا الرحمن ايا ما تدعوا فله الاسماء الحسني امام عليه السلام ميفرمايد من عرف مواقع الصفة بلغ قرار المعرفة پس ما اگر بذات خداوند نميرسيم بايد رو باسماء و صفات خداوند كه دلالت بر خداوند كنند نمائيم نه رو باسماء و صفات مخلوق زيرا كه اسماء و صفات مخلوق انسان را بمخلوق ميرساند پس اين صورت كه شخص در ذهن خود تصور ميكند صورتي است محدود و معين و محتاج و مخلوق بلكه مصنوع خود تصوركننده است زيرا كه باختيار خود او را فرض ميكند و مي‌آورد و ميبرد پس چنين صورتي چگونه تو را دلالت بر خداي بي كيف و چند و چون ميكند ؟ بفهم آنچه را كه عرض كردم و متنبه شو . پس انسان در حال عبادات و اوقات اقبال اولا با بدن لامحاله بايد اقبال نمايد بآن كعبه كه خداوند قرار داده و در نفس خود متوسل شود باسماء و صفات خداوند نه از حيث اسميت و وصفيت بلكه از حيث ايصال آنها بخداوند مثل اينكه زيد را باسم زيد ميخواني و مراد تو اسم [ص 336] زيد نيست بلكه شخص زيد است كه مسمي باشد لاغير و اين است سبيل حق كه در واقع متفق عليه جميع شيعه است الا اين كه همه اهل معرفت نيستند پس بر كنه مسأله برنميخورند و بعضي كه اهل بصيرتند كنه مسأله را ميفهمند و بر حقيقت آگاه ميشوند .

فصل - در حكم بعض سنن نماز است . بدانكه خداوند جل شانه در مقدمات نماز سنني چند قرار داده كه از براي هر يك آنها حكمتي است بعضي از آنها را تعداد ميكنيم و حكمت هر يك را بوجه اختصار ذكر ميكنيم .

تسريح لحيه : بدانكه اصل شانه زدن موي في نفسه صفت محموده‌ايست و فوايد كثيره دارد يكي اينكه زينتي است چون خداوند عالم عامه خلق را مظهر كمال خود قرار داده و در هر چيزي بر حسب خود او لطيفه ربانيهٔ قرار داده و آن در واقع عين حقيقت اشياء است و در هر مولودي از اسفل تا اعلي بر حسب قابليتش ظاهر شده يا پنهان مانده است و اين حقيقت چون نور خداوند است بالخاصيه خلق را واميدارد بر تعديل و دفع غرايب و كثافات و اعراض بقدر قوت و ضعف اين حقيقت ، اما جمادات چون بعيد از مبدأ بودند و نورانيت آنها ضعيف بود چندان خود را از غرايب و كثافات حفظ نميكنند مگر بقدر استمساك وجود ، و اما نباتات چون قدمي بالاتر آمده‌اند در صدد [ص 337] تزيين و تنظيف خودند چنانكه علانيه مي‌بيني هر چه از برگ و پوست آنها كثيف و كهنه ميشود از خود دور ميكنند و برگ و پوست نو مي‌آورند و بيش از اين از قوه آنها بفعل نمي‌آيد ، ولي حيوانات در اين طبع اكملند بعلاوه اگر كثافت و عرضي از خارج عارض آنها شود با دست و دهان و منقار و دندان و حركات از خود دفع ميكنند و خود را پاكيزه ميكنند و هر يك شعورشان زيادتر است بيشتر در صدد تنظيف و تصفيه خودند ، و انسان بجهت اينكه اشرف و اعلي است بيشتر در صدد اين امر است و چون نزاهت از قواي آن حقيقت است هر چه آن غالب شود تنزه بيشتر ميشود و هر چه تنزه بيشتر شود آن حقيقت غالب مي‌آيد پس از اين جهت حجتهاي خداوند امر فرمودند عباد را به تنظيف بدن و اما بحسب ظاهر هم چون سابقا دانستي كه خلق مدني الطبعند و بايد گرد هم جمع شوند و رفع حاجت يك‌ديگر را نمايند اگر كثيف باشند باعث اشمئزاز نفوس يك‌ديگر ميشوند لهذا شارع مقدس امر بتطهير و تنظيف فرمود كه نفوس محترمه از يك‌ديگر مشمئز نشوند و بتوانند با هم جمع آيند و هم‌چنين سابقا عرض كردم كه شياطين بالطبع مايلند بكثافات و خبائث بجهت اينكه نورانيت آنها بسيار قليل است و ظلمت بر آنها مستولي شده پس همين كه بنده كثيف شد شياطين باو تعلق ميگيرند از اين جهت است كه معزمين امر ميكنند كه ديوانه را پاكيزه [ص 338] نگاه دارند تا اينكه جن از آن دور شود و در حال نماز بجهت اينكه شخص رو بخداوند ميكند بايد پاكيزه شود تا اينكه حقيقت ربانيه آن قوي شود و شيطان از او دور شود و نفوسي كه در جماعت جمع ميشوند از او مشمئز نشوند و ملئكه از آن دوري ننمايند و اقرب اجزاء بدن بكثافت مو است بجهت اينكه خود آن نيز از اعراض غريبه بدن است پس بالطبع جاذب كثافت است و از بدن هم اغلب عرقها و چركها بآن متصل ميشوند از خارج هم اعراض بآن متصل ميگردد لهذا آن قدر از موي كه وجودش لزومي نداشته امر فرموده‌اند بدور كردن آن بحلق و تنوير و اما لحيه كه از لوازم مرد است و تا يك حدي بايد باشد امر فرمودند به تنظيف آن و فاضل از حد را امر بچيدن فرمودند و اما سر را چون محل استعمال در حوائج و خدمات نبوده امر بدفع موي آن نفرمودند اگر چه حلق آن را سنت فرموده‌اند ولي تأكيد زياد ندارد اگر بخواهد گيسوئي هم بگذارد ميتواند نهايت دستوري در تبعيض فرموده‌اند بر حسب اختلاف فتاوي و حال در آن سخن نداريم و امر به تنظيف آن فرمودند خاصة در نماز ، اين است كه خداوند فرمود خذوا زينتكم عند كل مسجد روايت شده است يعني شانه بزنيد در وقت هر نماز ، پس بر همه بندگان كه موئي بر سر و ريش يا يكي از اين دو دارند سنت است كه شانه بزنند تا پاكيزه شوند و دفع شود اتربه و چركها و كثافتها از مو ، و از براي [ص 339] آن آداب و رسوم قرار دادند بر حسب اقتضاي حكمت مثل اينكه شانه بر پيشاني بگذارد بملاحظه شرف آن و فرق سر را باز كنند بجهت اينكه تمام مسح بر مو كشيده نشود بلكه قدري رطوبت بسر هم برسد اگر چه بعضي جهال اين زمان از اين امر تغافل ميكنند و فرق سر را باز نميكنند و حال اينكه در حديث وارد است كه اگر كسي فرق خود را باز نكند خداوند با اره آتش باز ميكند و اين عقوبت بزرگ نه از باب عظم خود آن است بلكه محض اين است كه وضوء باطل ميشود پس نماز فاسد ميشود و هم‌چنين از براي شانه زدن ريش هم ادبي مقرر شده كه اول از زير چهل مرتبه بزند بعد هفت مرتبه از رو بزند بجهت اين است كه زير ريش بواسطه لباس در هم ميپيچد و از جهت عرق كردن و صورت بيشتر چرك ميشود پس چهل مرتبه امر شد از زير بزنند و هفتاد مرتبه هم فرموده‌اند و اما روي ريش محفوظتر است پس غالبا بهفت مرتبه صاف ميشود و پاكيزه ميگردد ، و اما تقديم زير بر زبر بجهت اين است كه اگر اول از بالا بزند باز آن وقت كه از زير ميزند ريش مايل ببالا ميشود پس لابد بايد مجدد از بالا زد ، كسي خيال نكند كه اين گونه امور طبيعي است و محتاج بتعليم نبود كه شارع مقدس دستور العمل دهد بجهت اينكه خلق جاهلند و محتاج بمربي هستند امروز كه تو ميفهمي از بركت تعليم معلمين است آيا نمي‌بيني كه اغلب مردم كه مؤدب نشده‌اند [ص 340] نميدانند چه قسم ريش خود را شانه بزنند .

باري و از براي مطلق شانه زدن فوايد ديگر هم هست از جمله تربيت مو است و لطيف شدن آن و اخباري چند در خواص شانه زدن وارد شده ، خواصي كه فرمايش شده اين است تب را دفع ميكند و رزق را زياد ميكند و بر قوه باه مي‌افزايد و در روايتي است كه شانه بسر زدن تب را دفع ميكند و شانه بلحيه زدن دندانها را محكم ميكند در روايت ديگر تسريح لحيه را هم دافع حمي فرموده‌اند و تسريح زلف بلابل صدر را تمام ميكند و تسريح حاجبين امان از جذام است و تسريح سر قاطع بلغم است و شايد بلغم را از همان محل كه شانه زند دفع ميكند و در حديثي ميفرمايد مو را نيكو ميكند و در حديث ديگر است كه چهل مرتبه از زير ريش زدن و هفت مرتبه از بالا ذهن را زياد ميكند و شايد اين از جهت رفع بلغم باشد بعد از شانه زدن اگر بر سينه بكشد هم و غم انسان را كم ميكند و شانه ايستاده زدن را نهي فرموده‌اند بجهت اينكه فقر مي‌آورد و باعث ضعف قلب ميشود و شانه نشسته زدن قلب را قوي ميكند و جلد را مغزين ميكند و استنكاف از قبول كردن اين خواص منما چرا كه خواص امور بسيار است و شخص حكيم استنكاف از اين گونه آثار نميكند و بعضي خواص آن ظاهر است و حاجت بتفصيل نيست و سر بعضي هم از عقل ما دور است .

و اما سواك : از آنچه عرض شد حكمت نوع تنظيف را دانستي پس [ص 341] سرّ مسواك نمودن ظاهر است تطهير دهان و اسنان است چنانكه حضرت باقر عليه السلام فرمود هر چيزي را طهوري است و طهور دهان مسواك است ، بواسطه ترك مسواك چرك دندان زياد ميشود و گوشت دندان را فاسد مي‌نمايد و دندانها باين سبب ميريزد و از زيادتي چرك دهان بدبو ميشود از اين جهت فرمودند تطهير كنيد مجاري قرآن را و خواص طبي ديگر دارد كه در اخبار تعداد شده ، حفظ را زياد ميكند و بلغم را كم ميكند و سرّ اين دو خاصيت ظاهر است چون بواسطه مسواك اساله لعاب ميشود و هر چه رطوبت كم شود حفظ زياد ميشود و بلغم كم ميشود نهايت اين است كه معالجات جزئيه اثر جزئي ميكند معالجات كليه اثر كلي ، لامحاله مسواك و شانه زدن بقدر معيني اثر ميكنند و البته علت اگر قوي باشد بكلي دفع مرض باين نمي‌شود و محتاج است بدواي اقوي ، و از خواص مسواك اين است كه فرموده‌اند عقل را زياد ميكند آن هم محض تقليل رطوبت است و لثه را محكم ميكند و چشم را روشن مي‌نمايد و سلاق ● و صفرت دندان را دفع ميكند و دهان را پاك ميكند و دندان را سفيد ميكند و اشتهاي طعام مي‌آورد و دمعه را تمام ميكند و مرضاة خداوند است و مفرح ملئكه و حكمت اغلب اين خواص كه فرموده‌اند ظاهر است ولي [ص 342] بعضي از آنها مخفي است مختصري عرض ميشود بقدري كه عوام نكاتي را كه شارع مقدس ملاحظه فرموده‌اند ملتفت شوند .

اما رفع سلاق و تشديد لثه همه بواسطه اين است كه چرك همين كه در دهان بماند اكاليت پيدا ميكند پس باعث فساد گوشت ميشود و خورده خورده گوشت را ميخورد ولي بعد از آنكه چرك پاك شد گوشت صالح ميشود و سلاق غالبا بواسطه اجتماع خلط فاسد است بواسطه اساله لعاب بن دندانها تمام ميشود و اما دمعه آن هم بواسطه اينكه لعاب از دهان جاري ميشود رطوبات چشم هم مايل باسفل ميشود زيرا كه خداوند از دو چشم راه به بيني گذارده و از بيني بدهان پس رطوبات مايل بآن طرف ميشوند و چون بناي سيلان گذارد طبع راغب ميشود از آن راه دفع نمايد و اما زياد كردن اشتها اگر تا اين زمان اين مطلب را بيان ميكردند بعضي نميفهميدند و منكر ميشدند ولي حال كه بواسطه علم شيمي بعضي فهميده‌اند كه در آب دهان جزئي است كه محلل غذاست عرض ميكنم چركي كه در دندان پيدا ميشود منافي با آن جزء است و مادام كه در دهان باشد در آب دهان حل ميشود و بحلق فرو ميرود پس مانع تحليل غذاست چون آن را زايل نمودي آن جزء محلل بعباطت خود فرو ميرود پس تحليل ميبرد غذا را ، حال ملاحظه نما حكمت پيغمبر (ص) كه در هزار و كسري قبل از اين مطلبي را كه امروز بزحمتهاي بسيار فهميدند دانست و حكم آن را فرمود و اما مرضات خداوند [ص 343] بجهت اين است كه امتثال امر او را ميكنند و تصحيح بدن و تعديل مزاج مي‌نمايند و تفريح ملئكه بجهت اين است كه ايشان از نظافت و رايحه طيبه لذت ميبرند و كذلك از عبادات مسرور ميشوند زيرا كه طبع ايشان مجبول بر بندگي است و هر كسي از آنچه طبيعي او است محظوظ و ملتذ ميشود . و اما تخصيص سواك بوقت وضو ساختن محض اين است كه وضوء را محض تطهير قرار داده‌اند و تطهير دهان هم ممدوح است .

و اما تطييب : بدانكه تطييب بجميع اقسام سنت است در جميع حالات خاصة در وقت نماز و در خبر است كه سزاوار نيست كه هر روز استعمال نكنند و در بعضي مقامات منع فرموده‌اند و از براي آن خواصي چند فرمايش شده از جمله اينكه قلب را محكم ميكند و قوه باه را زياد مي‌نمايد و تعويذي است از براي انسان ، اما تقويت قلب و زياد شدن قوه باه از اين باب است كه روايح طيبه با خون بدن مناسبند زيرا كه خون معتدل خوشبو است زيرا كه رايحه طيبه از حرارت و رطوبت معتدل حاصل ميشود چنانكه در علم طبيعي ثابت شده و از اين باب است كه در طبع آهو از خون او مشك مكون ميشود ولي ساير حيوانات بآن درجه معطر نمي‌شوند و بعض خونها كه مي‌بيني رايحه طيبه ندارند از سوء مزاج است كه باعث عفونت آن ميشود مثل اينكه گاه در بعضي اشخاص و حيوانات ابدان ايشان متعفن ميشود ولي ابدان معتدله رايحه طيبه دارند [ص 344] بلكه اعتدال بجائي ميرسد كه عذره و بول بعضي هم معطر ميشود باري چون خون بدن معطر شد البته روح معطر ميشود پس هر طيبي مقوي خون بدن ميشود پس تقويت روح مينمايد و چون قوه باه از حيوانيت است خون قوت بگيرد البته زياد ميشود مثل اينكه مي‌بيني از سرور قوه باه زياد ميشود و از حزن كم ميشود با اينكه مأكول و مشروب نيستند هم‌چنين از طيب استعمال كردن هم زياد ميشود و كذلك از خوردن دواهاي عطره و بعض اطباء كه دواهاي نتنه از براي زياد شدن اين قوه تجويز كرده‌اند ملتفت حقيقت مسأله نشده‌اند و بهمان صرف مزاج ادويه نظر نموده‌اند و بر فرض كه دوائي بحسب مزاج مبهي باشد آنگاه كه طبع متنفر شود كي اقبال ميكند مثل اينكه زن اگر غذاي نتن خورده باشد اقبال بمجامعت آن نمي‌نمائي هم‌چنين اگر دواي نتن استعمال كردي كه اصل خون بدن تو عفن شد روح ضعيف ميشود پس همه قواي او تحليل ميرود حتي فهم او كم ميشود ، و اما تشديد قلب آن هم نيز از قوت خون است هر چه روايح طيبه زايد شود خون اقبال ميكند حركت او سريع ميشود و اگر دوران دارد بنا بر قول فرنگيان دورش زياد ميشود پس باعث استحكام ميشود و اگر خون ضعف پيدا كرد دورانش سست ميشود و حرارت قلب باين سبب كم ميشود و قلب از برودت ضعيف ميشود و اما آنچه فرموده‌اند كه نشره است يعني رقيه و تعويذ بجهت اين است كه جن و شياطين [ص 345] از بوي طيب كراهت دارند و فرار ميكنند و ميل آنها بروايح خبيثه است چرا كه اصل طينت آنها از مواد منحرفه است .

و بدانكه در انواع عطريات خواصي طبيه هست كه محل ذكر آنها در اين مقام نيست چرا كه مقصود ذكر خواص منصوصه است و در گلاب خاصة فرموده‌اند كه اگر كسي حاجتي داشته باشد روي خود را بگلاب مسح كند و برود عقب آن آب‌روي او نميريزد و حاجتش بي ذلت كشيدن برآورده ميشود ، و سابقا دانستي كه خواص اشياء بسيار است و هيچ مانع طبيعي ندارد اگر چه عقول بعض مردم بآنها نرسد .

باري در وقت نماز تأكيد فرموده‌اند استعمال طيب را و در خبر است كه يك نماز كردن با طيب از هفتاد نماز بي استعمال طيب افضل است و وجهش اين است كه ملئكه در حال نماز شخص معطر را ملاقات ميكنند و اطراف او را احاطه مي‌نمايند و نماز او را بالا ميبرند ولي اگر روايح كريهه داشته باشد ملئكه نزديك او نمي‌شوند بلكه شياطين اطراف او را فرا ميگيرند و باعث پريشاني او ميشوند و نماز خود را بي توجه بجا مي‌آورد و البته چنين نمازي بآسمان بالا نميرود و اما تخصيص بهفتاد يا بجهت اين است كه اين عدد در مقام تكثير بسيار استعمال ميشود مثل اين است كه خداوند بر رسول اكرم صلي الله عليه و آله نازل فرمود ان تستغفر لهم سبعين مرة لن‌يغفر الله لهم رسول خدا صلي الله عليه و آله از بسياري رأفت و رحمت كه بر بندگان داشت لفظ را حمل [ص 346] بر همين عدد فرمود پس صد مرتبه استغفار فرمود خداوند نازل فرمود سواء عليهم استغفرت لهم ام لم‌تستغفر لهم لن‌يغفر الله لهم پس معلوم شد كه عدد هفتاد كه ابتداء نازل فرمود بجهت تكثير بود مثل اينكه در عرف عرب و عجم هر دو شايع است كه ميگويند هفتاد مرتبه گفتم چنين كن و شايد از اين باب است كه حضرت امير (ع) فرمود خرج علينا رسول الله صلي الله عليه و آله و في يده خاتم فصه جزع يماني فصلي بنا فلما قضي صلوته دفعه الي و قال يا علي تختم به في يمينك و صل فيه أماعلمت ان الصلوة في الجزع سبعون صلوة و انه يسبح و يستغفر و اجره لصاحبه و شايد در اين مقام نفس هفتاد مراد باشد باين ملاحظه كه خداوند در جزع چنين اثري قرار داده است كه جميع مراتب سبعين كه در انسان است بواسطه آن اقبال بخداوند مي‌نمايند و همه مأجور ميشوند ، و گاه عدد صد را در مقام تكثير استعمال ميكنند و گاه الف استعمال ميكنند و از اين باب است نيز كه در باب تختم بعقيق حضرت امير (ع) ميفرمايد صلوة ركعتين بفص عقيق تعدل الف ركعة بغيره كذلك در باب تطييب حضرت صادق عليه السلام فرمود صلوة متطيب افضل من سبعين صلوة بغير طيب و در روايت ديگر است از آن حضرت عليه السلام ركعتان يصليهما متعطرا افضل من سبعين ركعة يصليهما غير متعطر و احتمال ميرود كه در همه اين مقامات مراد نفس عدد هفتاد باشد بملاحظه اينكه [ص 347] از براي جميع مراتب سبعين بواسطه طيب اجر صلوة ثابت ميشود زيرا كه شيطان از او دور ميشود و ملئكه باو نزديك ميشوند پس معين او ميشوند در توجه بمبادي علل و خلوص در عبادت و اما زيادتي بجهت فضل و اجر خود طيب است يا بجهت اينكه ارواح طيبه و ملئكه نيز اقبال بانسان ميكنند و باين سبب خيرات بر او نازل ميشود و مثاب ميشود يا بجهت اينكه حقيقت او هم كه فؤاد باشد و مقام هشتم است منور بنور صلوة ميشود و اما مراتب سبعين كه در شخص است شرح آن بسيار است و اين رساله گنجايش آن بيان را ندارد ولي محض تعداد عرض ميشود از براي انسان از عقل تا بدن هفت مرتبه است عقل و روح و نفس و طبع و ماده و مثال و جسم و هر يك از آنها مركبند از نه قبضه فلكيه و يك قبضه ترابيه بمقتضاي اينكه خلقت هيچ چيز تمام نمي‌شود مگر باين ده مرتبه چنانچه در فلسفه اين مطلب را ثابت نموده‌ايم اگر كسي طالب باشد در مظانش بجويد و گاه صد مرتبه شمرده ميشود بملاحظهٔ كه فؤاد هم يك مرتبه است و فوق آن هم مقام اسم و مسمي است و هر يكي ده مرتبه دارد پس عدد بصد منتهي ميشود و گاه ده مرتبه مواليد هم ملاحظه ميشود از جماد تا اعلاي مراتب و هر كس بر حسب خود داراي آنهاست و در عبادت همه مثاب ميشوند و هر يك مرتبه از اين مراتب داراي عشرات است پس بهزار مرتبه ميرسد ، خلاصه دقايق حكمت بسيار [ص 348] است و از فهم مردم دور ، بهتر اين است كه بظواهر اكتفا شود .

فصل - در حكم اوقات نماز است . بدانكه خداوند نماز را فرض فرموده بجهت متذكر شدن انسان خداوند را در هر روز و شب و اقرار نمودن بربوبيت و تذلل و خضوع در حضرت او و مقصود از تشريع آن تربيت نفوس خلق و رياضت دادن ايشان به بندگي بوده تا ترقي كامل حاصل نمايند لهذا در هر شب و روز امر بتكرير آن فرموده بجهت اينكه در مكرر نمودن ملكه حاصل ميشود و خداي خود را فراموش نمي‌كنند اگر در شبانه‌روز يك مرتبه نماز قرار ميشد و در ساير اوقات آزاد بودند خداوند را فراموش مينمودند و چون احكام شرعيه عموميه بايد موقت باشد بطوري كه عامه مكلفين در يك وقت عمل نمايند بجهت مصالحي چند كه عرض ميشود اوقاتي را از براي آن معين فرمود كه همه كس بشناسند و اختلاف در بلاد و عباد حاصل نشود و وقت مجهول نماند و بجهت اختلاف طلوع و غروب نسبت باهل عالم ميسر نبود كه يك وقت خاص از براي جميع اهل عالم معين شود كه همگي در آن وقت مشغول نماز شوند لهذا اوقات را بحسب آفاق معين فرموده كه اهل هر عرضي بر حسب طلوع و غروب خود نماز كنند پس اختيار فرمود دو طرف روز را كه اول صبح و مغرب باشد كه همه بندگان آن را ميشناسند و مجهول نميماند و هم‌چنين وسط روز را كه معين باشد و چون وقت رسيدن شمس بدايره نصف النهار [ص 349] از براي عامه خلق ظاهر نميشد و محتاج بود باسباب و آلات و همه خلق را ميسر نبود تعلم و تحصيل آنها لهذا وقت زوال را معين فرمود كه همه كس بفهمد و ظاهر باشد اين است كه در قرآن مجيد فرمود اقم الصلوة طرفي النهار و زلفا من الليل و فرمود اقم الصلوة لدلوك الشمس الي غسق الليل و قرآن الفجر ان قرآن الفجر كان مشهودا و اگر دو ساعت از روز برآمده و از شب گذشته را مثلا وقت قرار ميفرمود همه كس نميفهميد مگر باسباب ، ملاحظه مكن حال امروز خود را كه بواسطه ساعات و آلات ديگر تعيين اوقات از براي بعضي از اهل اين زمان سهل شده است بلكه ملتفت اين نكته باش كه شريعت بر عامه خلق از بزرگ و كوچك و جاهل و عالم و بدوي و قروي و مكاري و جمال و راعي و غير ايشان قرارداد شده پس بايد پيغمبر رؤف رحيم و حكيم عليم حكمي بفرمايد كه همه بتوانند بآن عمل نمايند و كي ميسر است همه ايشان را كه بدقت تمام دو ساعتي روز و شب را بفهمند و لكن اين اوقات اوقاتي است كه همين قدر كه اندك شعوري داشته باشند ميفهمند .

اين است كه در علل فضل روايت ميكند : فان قال فلم جعلت الصلوة في هذه الاوقات و لم‌تقدم و لم‌تؤخر قيل لان الاوقات المشهورة المعلومة التي تعم اهل الارض فيعرفها الجاهل و العالم اربعة غروب الشمس مشهور معرفتها فوجب عندها المغرب و سقوط الشفق مشهور فوجب عنده عشاء الآخرة و طلوع الفجر مشهور فوجب عنده الغداة [ص 350] و زوال الشمس و ايفاء الفيء معلوم فوجب عنده الظهر و لم‌يكن للعصر وقت معلوم مشهور مثل هذه الاوقات الاربعة فجعل وقتها الفراغ من الصلوة التي قبلها الي ان يصير الظل من كل شئ اربعة اضعافه . حاصل مطلب اين است كه اوقات مشهوره معروفه كه همه اهل زمين ميدانند چهار وقت است يكي وقت غروب آفتاب است كه همه مردم ميفهمند پس نماز مغرب را آن وقت فرض فرموده و سقوط شفق معين بوده پس عشاء را در آن وقت قرار فرموده و طلوع فجر و زوال شمس مشهور بوده صبح و ظهر را در آن دو وقت معين فرموده ولي عصر وقت معيني كه مردم همه بفهمند نداشته لهذا وقت آن را بعد از فراغ از ظهر قرار داده تا ظل هر چيزي چهار مساوي آن شود . اين علت علت ظاهري است از باب ظهور اوقات .

و علت ديگر نيز در علل فضل بيان شده : و علة اخري ان الله احب ان يبدأ في كل عمل اولا بطاعة و عبادة فامرهم اول النهار ان يعبدوا ( يبدأوا ظ ) بعبادته ثم ينتشروا في ما احبوا من مؤنة دنياهم فاوجب صلوة الفجر عليهم فاذا كان نصف النهار و تركوا ما كانوا من الشغل و هو وقت يضع الناس فيه ثيابهم و يستريحون و يشتغلون بطعامهم و قيلولتهم فامرهم ان يبدأوا بذكره و عبادته فاوجب عليهم الظهر ثم يتفرغوا لما احبوا من ذلك فاذا قضوا ظهرهم و ارادوا الانتشار في العمل لآخر النهار بدؤا ايضا بعبادته ثم صاروا الي ما احبوا من ذلك فاوجب عليهم [ص 351] العصر ثم ينتشرون فيما شاؤا من مرمة دنياهم فاذا جاء الليل و وضعوا زينتهم و عادوا الي اوطانهم بدؤا اولا بعبادة ربهم ثم يتفرغون لما احبوا من ذلك فاوجب عليهم المغرب فاذا جاء وقت النوم و فرغوا مما كانوا به مشتغلين احب ان يبدأوا اولا بعبادته و طاعته ثم يصيرون الي ما شاؤا ان يصيروا اليه من ذلك فيكون قد بدأوا في كل عمل بطاعته و عبادته فاوجب عليهم العتمة فاذا فعلوا ذلك لم‌ينسوه و لم‌يغفلوا عنه و لم‌تقس قلوبهم و لم‌تقل رغبتهم فان قال فلم اذا لم‌يكن للعصر وقت مشهور مثل تلك الاوقات اوجبها بين الظهر و المغرب و لم‌يوجبها بين العتمة و الغداة و بين الغداة و الظهر قيل ليس وقت اخف علي الناس و لا ايسر و لا احري اثرا فيه للضعيف و القوي بهذه الصلوة من هذا الوقت و ذلك لان الناس عامتهم يشتغلون في اول النهار بالتجارات و المعاملات و الذهاب في الحوائج و اقامة الاسواق فاراد ان لايشغلهم من طلب معاشهم و مصلحة دنياهم و ليس يقدر الخلق كلهم علي قيام الليل و لايشتغلون به و لاينتبهون لوقته لو كان واجبا و لايمكنهم ذلك فخفف الله عنهم و لم‌يجعلها في اشد الاوقات عليهم و لكن جعلها في اخف الاوقات عليهم كما قال الله عز و جل يريد الله بكم اليسر و لايريد بكم العسر . حاصل معني اينكه خداوند دوست داشت كه بندگان اول هر كار عبادت او را كنند پس اول روز امر فرمود ابتداء بنماز كنند بعد متفرق شوند عقب كسب معاش خود پس نماز فجر را واجب فرمود و چون ظهر شود وقتي است كه مردم بخانه خود برميگردند بجهت [ص 352] استراحت و رفع خستگي و غذا خوردن و قيلوله نمودن پس امر فرمود كه اول مشغول بذكر خداوند شوند و نماز كنند بعد مشغول بكار شوند پس نماز ظهر را قرار داد و بعد از آنكه از غذا و خواب فراغت حاصل كنند و قصد كاري كنند باز واجب فرمود كه ابتداء بذكر خداوند كنند پس نماز عصر را واجب فرموده كه اول نمازي كنند بعد مشغول بكار شوند و چون غروب شود بمنازل برگردند و زينت روز را بگذارند پس بر ايشان فرض فرمود كه اول ذكر خداوند نمايند و نمازي بجا بياورند پس صلوة مغرب را بجهت اين مقرر فرموده پس از آن مشغول ميشوند بكارهاي شبانه خود و چون بخواهند بخوابند باز بر ايشان واجب فرمود كه نماز عشا بجا بياورند و ذكر خداوند بكنند پس بخوابند پس در هر كارشان ابتداء بذكر خداوند و بندگي او ميكنند و چون اين عمل كنند هرگز از خداي خود فراموش نميكنند و غافل نمي‌شوند و قلوب ايشان هرگز قسي نمي‌شود و اگر كسي بگويد كه نماز عصر اگر وقت معين نداشت چرا وقت آن را بين ظهر و مغرب قرار داد ميگوئيم بجهت اينكه آن وقت از همه وقت آسان‌تر بود از براي مردم زيرا كه عامه مردم از اول روز مشغولند بتجارات و معاملات و همه عقب حوائج خود هستند اگر ميان صبح و ظهر قرارداد ميشد مردم از كار باز ميماندند و بازارها معطل ميماند و هم‌چنين ميان عشا و صبح هم وقت خواب مردم بود اگر نمازي [ص 353] بر ايشان واجب ميشد هر قوي و ضعيف قادر بر اداء آن نبود . و عرض ميكنم ميان مغرب و عشا هم وقت مضيق بود زياده از همين قدر كه مردم غذائي بخورند و رفع خستگي بنمايند نبود ولي وقت عصر وقت فراغ بود از خستگي بيرون آمده و هنوز شروع بكاري نكرده بودند و بر ايشان آسان بود چهار ركعت نماز بجا بياورند و خداوند بر بندگان خود سخت نگرفته لهذا آن وقت را مخصوص بعصر فرمود محض تفضل و ترحم بر ايشان .

و وجه ديگر از وجوه حكمت در اوقات وجهي است كه حضرت امام حسن عليه السلام روايت فرموده‌اند كه جمعي از يهود آمدند خدمت حضرت رسول صلي الله عليه و آله و اعلم ايشان سؤال كرد از مسائلي چند و از جمله سؤالات او اين بود كه براي چه خداوند صلوات خمسه را در اوقات خمسه واجب فرموده است بر امت تو در ساعات يوم و ليله فرمود كه شمس را حلقه‌ايست كه وقت زوال داخل آن ميشود پس چون داخل حلقه شد زوال شمس ميشود پس تسبيح ميكند خداوند را هر چيزي كه دون عرش او است بجهت پرورنده من جل جلاله و اين است ساعتي كه صلوات ميفرستد بر من پرورنده من پس واجب فرمود خداوند بر من و بر امت من در آن وقت نماز را و فرموده اقم الصلوة لدلوك الشمس الي غسق الليل و اين است آن ساعت كه در روز قيامت جهنم را مي‌آورند پس نيست بنده مؤمني كه در اين ساعت از براي خداي خود ركوع و سجود و قيام نمايد مگر [ص 354] اينكه خداوند جسد او را بر آتش جهنم حرام ميگرداند و اما نماز عصر پس آن ساعتي است كه حضرت آدم از شجره ميل فرمود پس خداوند او را از جنت بيرون كرد پس خداوند امر فرمود ذريه آدم را باين نماز تا روز قيامت و اختيار فرمود از براي امت من پس اين نماز از احب صلوات است الي الله و اما نماز مغرب پس آن ساعتي است كه خداوند توبه آدم را قبول فرمود و ميان اكل شجره و ميان قبول توبه او سيصد سال از سالهاي دنيا طول كشيد و در ايام آخرت هر روزي مثل هزار سال است مابين عصر و عشا و حضرت آدم عليه السلام سه ركعت نماز بجا آورد ركعتي بجهت خطيئه خود و ركعتي بجهت خطيئه حوا و ركعتي بجهت توبه پس واجب فرمود خداوند عزوجل اين سه ركعت را بر امت من و اين است ساعتي كه خداوند دعا را در آن مستجاب ميكند و خداوند وعده فرموده كه مستجاب فرمايد دعاي كسي را كه او را در اين ساعت بخواند و اين است نمازي كه خداوند بمن امر فرموده در قول خود فسبحان الله حين تمسون و حين تصبحون و اما نماز عشاء پس بدرستي كه از براي قبر ظلمتي است و روز قيامت را هم ظلمتي است خداوند امر فرموده امت مرا در اين وقت بنماز بجهت روشن كردن قبر و بجهت اينكه عطا فرمايد بمن و امت من نوري بر صراط و نيست قدمي كه راه رود بسوي نماز عشا مگر اينكه خداوند جسد او را بر آتش جهنم حرام ميفرمايد و اين است نمازي كه [ص 355] خداوند آن را اختيار فرموده از براي مرسلين قبل از من ، و اما نماز فجر بدرستي كه آفتاب هر گاه طالع شود طالع مي‌شود بر دو شاخ شيطان پس خداوند امر فرمود مرا كه نماز كنم قبل از طلوع شمس نماز صبح را و قبل از آنكه كافر سجده كند امت من سجده كرده باشند و سرعت در آن احب است الي الله تعالي و اين است نمازي كه ملئكه ليل و ملئكه نهار هر دو مي‌بينند . تمام شد حديث شريف و مراد از حلقهٔ كه شمس داخل آن ميشود دايره نصف النهار است چون سائل اهل فن نبوده باين لسان فرموده‌اند .

و شيخ علاءالدولة در محاضرات الاوايل رواياتي كرده اگر چه از طرق عامه است ولي چون موافق بعض اخبار ماست ميتوان بر آنها اعتماد كرد ، ميگويد اول كسي كه نماز فجر كرد حضرت آدم بود وقتي كه خداوند توبه او را قبول فرمود وقت طلوع فجر پس دو ركعت نماز كرد بجهت شكر خداوند بجهت زوال ظلمت ليل و معصيت و شكر بجهت حصول نور نهار و قبول توبه او پس خداوند آن نماز را بر امت پيغمبر (ص) واجب كرد بمحض اينكه كفاره باشد و حسنه ، و اول كسي كه نماز ظهر بجا آورد داود پيغمبر (ص) بود آن وقتي كه خداوند توبه او را قبول فرمود در وقت زوال شمس محض شكر قبول توبه او و محض اينكه خداوند باو علم و حكمت داد و محض اينكه تعظيم او را فرمايد محض اينكه شمس را زايل فرمود بقدرت [ص 356] خود پس خداوند بجهت امت واجب فرمود محض اينكه كفاره شود و درجه ، و اول كسي كه نماز عصر فرمود ابرهيم بود وقتي كه مأمور شد بذبح اسمعيل پس فدا داده شد بذبحي عظيم پس چهار ركعت نماز كرد محض شكر خداوند محض نجات اسمعيل و حصول ثواب جميل و نزول كبش و فداء از نزد جليل پس خداوند اين نماز را بجهت امت پيغمبر (ص) قرار داد محض اينكه كفاره باشد و درجه ، و اول كسي كه نماز مغرب كرد حضرت عيسي بود وقتي كه خداوند او را بالا برد و نجات داد از شر يهود بعد از غروب پس سه ركعت نماز فرمود بجهت شكر خداوند از جهت نجات يافتن از دست يهود و ارتفاع او بسوي آسمان و فراغتش از تدبير معاش و كد و عناء پس خداوند آن را بر امت پيغمبر واجب كرد كه كفاره باشد و درجات ، و اول كسي كه نماز عشاء كرد يونس بود وقتي كه خداوند او را از بطن حوت نجات داد بيرون آمد مثل جوجه بي بال و پر وقت غيبوبت شفق و استبانه نجوم پس چهار ركعت نماز كرد محض اينكه خداوند او را از چهار ظلمت نجات داد ظلمت شب و ظلمت سحاب و ظلمت بحر و ظلمت بطن حوت . تمام شد روايات آن .

و سيد مرحوم اعلي الله مقامه بياني در اين مقام فرموده‌اند كه شرح حديث حضرت امام حسن (ع) بآن ميشود حاصل همان بيان را در اين مقام عرض ميكنم ميفرمايد بدانكه ظهر اول وقتي [ص 357] است كه خداوند در عالم آفريده است زيرا كه حضرت رضا عليه السلام فرمود چونكه خداوند عالم را آفريد طالع دنيا سرطان بود و كواكب در اشراف خود بودند و شرف شمس در حمل است پس اگر طالع سرطان باشد حمل وتد سماء مي‌شود و شمس در شرف خواهد بود پس شمس در وسط السماء است وقت زوال و وقت نماز است و وقت مبدء و ظهرش خوانند بجهت اينكه آفتاب در كمال ظهور است در انظار زيرا كه در اين وقت نه غربي است نه شرقي بلكه نوري بالاي نوري است و آن وقتي است كه هر چيزي تسبيح ميكند از براي خداوند و ابواب خير گشوده ميشود بجهت فوران نور بر همه حدود مقادير و بر قوابل كاينات افاضه فيوض ميشود از اين جهت مستحب است كه عبد در اين حال تسبيح خداوند نمايد و چونكه نماز اقرب وصيله است و اعلي است از همه عبادات بجهت اينكه توجه كامل است بهمه كينونت نحو پروردگار در اين وقت واجب شد و اين اول نمازي است كه واجب شده بر عباد و چون آفتاب از وسط السماء حركت كرد بجانب مغرب فتور و ضعف در نور حاصل ميشود و در آن وقت ظن آفريده شده چنانكه يقين در وقت اول آفريده شد و منشأ ظهور ظلمت است و مرأة در آن حال معتصر از مرد شده لهذا آن وقت را عصر خواندند يا بجهت اينكه از اعصار است كه در آن نار است پس خداوند در آن حال نماز [ص 358] عصر را واجب فرمود بجهت جبر كسري كه از ظهور ظلمات حاصل ميشود و باين نماز قوتي حاصل ميشود براي قوابل انسانيه پس متأثر نمي‌شوند از ضعف و فتوري كه در حقايق كاينات پيدا ميشود و بجهت اينكه وصله باشد در طلب خيرات و رفع ظنون و خيالات و اهتداء بسوي صراط مستقيم و چونكه خداوند مقدر فرمود كه ظلمت بجهت مصلحتي غلبه داشته باشد امر ميفرمايد ملئكه را بكشانيدن آفتاب با قلابهائي از نور تا آنكه او را پنهان مي‌نمايند در حجاب و فرو ميبرند او را در عين حمأه پس ظاهر ميشود ظلمت بر نور و مستولي ميشود بر عالم با اينكه حكم نور در عالم باقي است و بكلي هنوز مضمحل نشده و ظلمت عالم را فرا نگرفته و آن وقت ايلاج روز در شب است و اول تقارن نور است بظلمت و تكافؤ اين دو و در اين حال شك را آفريد و آن وقت مغرب است و معروف ميشود بذهاب حمره مشرقيه كه منبئ از سقوط قرص است و چون در آن وقت نور و ظلمت مساوي ميشوند اول فساد كاينات است و ظهور شكوك و شبهات خداوند واجب فرموده در اين حال نماز را تا اينكه مقوي باشد آنچه را كه منهدم شد از بنيه‌ها و متمم باشد آنچه را كه ناقص شده از نضج طبيعت و بعد از آنكه آفتاب بكلي غروب نمايد و سلطنت از روي زمين كم شود و ملئكه نور او را بكلي از روي زمين نزع نمايند و در تحت عرش خداوند ساجد شود و ممنوع شود از نوربخشي بعالم اكدار [ص 359] در وقت استيلاء اغيار و اين در وقتي است كه حمره مغربيه بالا آيد نماز عشاء اداء ميشود و اين وقتي است كه خداوند جهل را خلقت فرموده و نماز عشاء را فرض فرمود بجهت اينكه اين وقت در كون ثاني اشد است بر مؤمن و اين وقت مقابل اعلاي اوقات است در كون اول پس بقوت نماز در اين دو حال و دو كون نورانيت را زياد ميكند و ظلمات را دفع مي‌نمايد و بحرارت ذات خود ميسوزاند و فاني ميكند كثرات را و چونكه ظلمت حاجت خود را برآورد و آن قدر از ملك را كه بتواند فاسد نمايد و نزديك شود كه قوابل سفليه از غلبه برد مضمحل شود و نضج آنها تمام شود از قلت حرارت خداوند قضاء ميفرمايد اجابت طلب قابليات را و رفع مي‌نمايد ظلمات را بجهت اينكه از شجره خبيثه هستند و مجتث و زائلند پس باز صبح ميدمد و ملئكه تجديد ذكر مينمايند و نور ميدمد بر جبل طور پس خداوند در اين حال واجب فرمود نماز صبح را بجهت شكر نعمت و آن وقت ايلاج ليل در نهار است و ملئكه شب و روز هر دو آن وقت را مي‌بينند و نماز عبد را مشاهده مينمايند ، خلاصه اين پنج وقت هر يك مبدأ امري و ظهور قدرتي از پروردگارند پس خداوند نمازي را كه سبب اتصال عبد است بنور پروردگار واجب فرموده در اين اوقات محض تقرب عبد . اين است خلاصه اسرار اوقات معينه از براي صلوات .