فصل - بعد از آنكه دانستي كلية كه صلوة از عالم بالا بدنيا تنزل نموده باين صفت و جميع افعال و اعمال نماز صورت همان نماز قلبي است كه توحيد حقيقي باشد و همينها ظاهر توحيد و معرفت است حال شروع ميكنيم به بيان بعض حكمتهاي كليه از براي وضع صلوة . بدانكه بندگان لابدند از بندگي خداوند در دنيا و آخرت چنانكه سابقا دانستي و به بندگي اصلاح ميشود ظاهر و باطن ايشان و اگر كسي فهميده آنچه سابقا عرض شد اين مسأله بر او مكشوف ميشود و لابد بايد بر عبوديت مواظبت داشته باشد تا اينكه اثري بر آن مترتب بشود اگر انسان گاهي عملي بكند و گاهي ترك بكند چندان ثمري بر آن مترتب نميشود مثل اينكه علانيه ميبيني اگر كسي مرضي داشته باشد لابد بايد مداومت بر تداوي كند تا آنكه شفا يابد ، اگر كسي بخواهد صنعتي كند و كاري را بانجام برساند لابد بايد مداومت كند و همچنين در هر چيزي مداومت شرط است ، [ص 292] پس اگر انسان بندگي را گاهي بكند و گاهي ترك نمايد هرگز كامل نميشود و مقصود او حاصل نميگردد خاصة اشخاصي كه مرتكب معاصي هم ميشوند از عصيان ضررها بايشان ميرسد و اگر مداومت طاعت نداشته باشند اصلاح نفوس و ابدان ايشان نميشود و شك نيست كه اگر مردم را بطبع خود واگذارند نهايت دستور العملي بايشان بدهند كه اگر وقتي دلت خواست چنين كاري بكن كمي از ايشان مداومت بر عمل مينمايد مثل اينكه ميبيني در مستحبات كه رخصت فيالجملهٔ هست عامه مردم چه قدر تكاهل ميورزند و سواي مؤمنين مواظبت بر آنها ندارند ، پس موافق حكمت سياست اين است كه مربي ملك كه شارع است عباداتي معين و معلوم مقرر دارد و بر عباد فرض فرمايد كه همه روز عمل كنند تا ثمري بر آن مترتب شود مثل اينكه در تحصيل علم استاد معلم حدي براي درس قرار ميدهد كه باصطلاح مقطع ميگويند كه تلميذ در هر روز درس بخواند تا بمقصد برسد اگر بنا بگذارد كه گاهي و وقتي يك درسي بخوانند و ايامي چند تعطيل كنند البته بجائي نميرسند ولي تعلم مستمر سبب ترقي است ، همچنين عمل مستمر سبب ترقي است پس خداوند عملي مقرر فرمود بجهت مواظبت همه روز كه آن را از براي بندگان فرض نمود كه نتوانند ترك نمايند و جبرا و قهرا عمل كنند تا آنكه ثمر ببرند [ص 293] و شك نيست كه خداوند عالم رحيم و رؤف بعباد است پس از براي مواظبت همه روز عملي اختيار فرموده است كه تحمل داشته باشند و بر ايشان آسان باشد و جبري بر آنها وارد نيايد و آن نماز است اگر روزه را همه روز فرض ميفرمود بنيه خلايق متحمل نميشد اگر حج را همه سال واجب ميفرمود بر همه خلق ميسر نبود اگر كارهاي ديگر را اختيار ميفرمود يك نقصي يا در اصل عمل يا در حالات خلق يا از جهت ديگر داشت ولي اين نماز عملي است كه نه ضرري بر ابدان دارد نه سبب تعطيل امري است نه نقصان چيزي و عبادتي است ، جامع حكمتهائي چند كه همه روزه بجا ميآورند و سبب تقرب ايشان ميشود .
و اما اختيار كردن نماز خاصة دون اذكار و دعوات ديگر يا وجه عملي ديگر شبيه بآن بچند جهت است :
يكي همان مطلب كه در فصل سابق دانستي كه در واقع اين صورت توحيد است كه غايت خلق است و بناي ايجاد را بر همان گذارده پس در واقع مصلي در هر وقت صلوة بغايت ميرسد .
يكي ديگر اينكه نماز در واقع حاضر شدن در نزد خداوند است و سلامي است خاص مثل اينكه نوكر بحضور آقاي خود مشرف شده بايستد و مشغول زيارت او شود و اين افضل از همه اعمال است ، جاروب كردن اگر چه بندگي است ولي اشتغال بغير نفس مولي است ، طبخ كردن اگر چه خدمت است ولي نظر بغير مولي است اگر چه بجهت او باشد ، كتاب او را مطالعه كردن اگر چه خدمتي [ص 294] و ذكري است ولي توجه بغير او است اگر چه باز محض او باشد اما نظر بوجه او كردن و در حضور او ايستادن فوق همه اينهاست همچنين است امر نماز نسبت بساير عبادات ، حج فضل دارد ولي قصد خانه است اگر چه محض رب خانه باشد و در ضمن حج انسان بسا مشغول بامور ديگر هم ميشود ، زكوة دادن اگر چه فضل دارد ولي توجه انسان بخلق است نه برخساره خدا ، جهاد كردن اگر چه فضل دارد ولي جميعش امر خلقي است ، روزه گرفتن فضل دارد ولي محض گرسنگي است بجهت اصلاح بدن و نفس ، خلاصه همه عبادات در كثرات است و دخلي بعرصه توحيد ندارد اگر احيانا در ميان خلق چهار نفري باشند كه در هر حال نظر ايشان بخدا باشد دخل بعامه خلق ندارد همان چند نفر فضلي خاص دارند و آنها در واقع در هر حال مصلي هستند ، باقي ميماند ذكر و نماز كه در اين دو حال انسان متوجه بنفس پروردگار و وجه او است و ذكر اشرف از نماز بي ذكر است ولي نماز محتوي بر ذكر هم هست پس نماز با توجه اجمع از ذكر است از اين جهت رسول خدا صلي الله عليه و آله فرمود و قرة عيني في الصلوة پس از اين جهت خداوند بندگان خود را مفتخر فرمود در هر روز بصلوة .
و وجه ديگر اين است كه در هر عملي از اعمال يك عضو يا دو عضو انسان مشغول است و باقي ديگر فارغ است پس ميشود با عضوي بندگي كند با عضوي عصيان يا فارغ [ص 295] باشد مثلا روزه ميگيري دهان خود را از تناول كردن غذا منع ميكني و فرج خود را از جماع باقي اعضاء مرخصند نهايت اگر زاهدي زبان را از دروغ و غيبت منع ميكني و دعا ميخواني ولي ساير اعضا شغل ديگر ندارند ، حج ميكني اما در مدت سفر كه عمل فرضي از حج براي تو نيست مگر آنكه از وقت احرام محرم ميشوي ولي از شغل و غذا و مشي و نظر و ساير حركات و سكنات ممنوع نميشوي نهايت بعضي كارها را ترك ميكني و در ساير چيزها مرخصي ديگر عبادتي بر اعضاي تو نيست مگر لسان كه گاهي تلبيه ميگويد و همچنين در وقوف و طواف و رمي جمار و ساير اعمال جز يك شغل يا دو عمل جزئي كار ديگر نداري و از كارهاي دنيوي خود ممنوع نميشوي با اينكه حج افضل اعمال است ، و اما زكوة و خمس كه غير از مال دادن چيزي نيست و جهاد هم دفع عدو است نهايت چيزي كه در آن هست از جان گذشتني است ولي جميع اعضاي تو از كار خودت ممنوع نميشوند و همه حواس باطن و ظاهر تو مشغول نميشوند ، اما نماز را اگر بطور دقت ملاحظه كني از حقيقت تا بدن و جميع اعضاي تو كه قابل شغلي هستند همه مشغول به بندگي ميشوند حتي آن اعضا هم كه خود آنها قابل شغل نيستند و از فضول بدنند يك تكليفي نسبت بآنها براي تو در نماز هست بلكه در اعراض خارجه از بدن هم مثل لباس و كفش تكليفي پيدا ميكني بلكه در اعراض [ص 296] منفصله مثل مكان و زمان تكليف پيدا ميكني ، ملاحظه نما بهبين نفس تو بايد اقبال بخداوند كند و نيت عمل داشته باشد ، عقل تو بايد ملتفت اسماء و صفات شود و معني آنها را شعور كند ، مشاعر تو بايد صور و معاني جزئيه آنها را در خود حاضر نمايند و بفكر خود ربط ميان آنها را بدهي بحس مشترك خود آن اسماء و صفات و اعمال را به بدن تنزل دهي پس تمام بدن را رو بقبله نمائي و اعضاء خود را منتصب سازي بر قدم بايستي حتي ملاحظه انامل بكني كه از پا رو بقبله باشد و با چشمها در حال قيام نظر بجاي سجده و در حال ركوع ميان دو قدم و در حال سجده بدو طرف بيني و در حال قنوت بكف دست و در حال تشهد بدامان نمائي ، لسان تكلم ننمايد مگر بمأثور يا قرائت كند يا ذكر خداوند ، كفين در حال قيام بر فخذ باشد و در حال ركوع بر عين پاي و در حال سجده بر زمين در جاي معلوم در حال قنوت رو بآسمان برابر روي سينه و كمر در حال قيام منتصب و در حال ركوع خم و سينه متوجه بارض باعتدال و زانوها را بعقب بزند و در حال قيام زانو را مستقيم بگيرد در حال سجود سر زانو را بزمين بگذارد و همچنين پيشاني را در حال سجده بر خاك يا ما يجوز السجود عليه بگذارد و بيني را بر زمين گذارد و سر ابهامين را نيز بر زمين گذارد و سجده بر هفت موضع كند ، در حال تشهد بر دو زانو بنشيند بر فخذ ايسر و پشت پاي راست را [ص 297] بر كف پاي چپ و اطراف انامل را بر زمين و هر دو پا را از طرف راست بيرون آورد و اين است معني تورك ، پس ملاحظه نما بطور دقت كه همه اعضا و جوارح در نماز مشغولند بعملي كه در هر يك آنها اگر اهمال كني يا نماز ناقص ميشود يا ميشكند كدام عبادت است كه باين جامعي باشد كه هر عضوي از اعضاي تو نوع عبادتي داشته باشد و هر يك اجري ببرند از اين جهت فرمودند كه نماز اشرف از همه عبادات است .
و وجه ديگر اين است كه همه بندگان عاجزند از اداء حقوق پرورنده خود و آن طور كه سزاوار او است بندگي نميتوانند بكنند و اغلب يا قاصرند يا مقصر مگر معصومين صلوات الله عليهم ، ايشان هم خودشان ميل دارند كه عبادات خود را بهتر از اين بجا بياورند و دائما ترقي در مدارج عبوديت را از خداوند خود مسألت ميكنند ولي ساير بندگان هر چه هم ترقي كنند ناقصند و حق عبوديت بجا نميآورند علاوه بر اينكه اغلب ايشان معصيتكار هم هستند و اگر بر عصيان بمانند هلاك ميشوند پس لابد بايد توبه كاملي همه روز داشته باشند و ساير عبادات بعضي صعب و دشوار بود كه همه روز از براي بندگان ميسر نميشد بلكه همه سال و همه ماه نميتوانستند بجا بياورند و از رحمت خداوند دور بود كه بر بندگان ضعيف فرض فرمايد كه هر روز آن اعمال را بجا بياورند تا كفاره ذنوب ايشان بشود مانند حج اگر چه كفاره گناهان بآن ميشود ولي در [ص 298] عمري از براي بعضي ميسر است دون بعض و آنها هم كه حجي كنند غالبا مكافئ همه گناهان نميشود ، و مثل جهاد مثلا اگر چه كفاره گناه است ولي بسا براي انسان در عمر يك دفعه اتفاق نيافتد و بر فرض بر يكي هم اتفاق افتد كفاره گناه گذشته ميشود و بسا كفاره گناه هم نشود بجهت اينكه غالب مردم جهاد را محض اغراض نفسانيه ميكنند با اينكه توبه از ذنوب بجهت اصلاح نفس است كه جهاد اكبر است و بجهاد اصغر جهاد اكبر نميشود از اين جهت رسول خدا (ص) بعد از غزوهٔ از غزوات امر فرمودند بجهاد اكبر فرمودند عليكم بالجهاد الاكبر پس آن هم كافي نيست ، و اما صوم اگر چه كاسر صفوف است و مقاوم الوف ولي سالي يك مرتبه ميسر است همه روز مردم تاب نميآورند كه روزه بگيرند ، بلي اگر بتواند انسان بعد از گناه روزه بگيرد كفاره گناه او ميشود ولي هميشه بر همه كس ميسر نيست ، و اما زكوة و خمس اگر چه كفاره است ولي آن هم مثل سوابق است با اينكه همه كس مالي ندارند كه زكوة و خمس بدهند بر فرض كه زكوتي و خمسي هم بدهند اين دو عمل از حيث بذل و جود تكميل نفس را في الجمله ميكنند ولي در ساير صفات چندان اثري ندارند ، بلي نيت امتثال امر شارع مكمل نفس است و لكن با شروط مرقومه و بهر حال در هر حال از براي هر كس ميسر نيست پس از اين جهت خداوند نماز را قرار داد كه در هر روزي چند مرتبه از براي بندگان ميسر باشد [ص 299] كه بآن تطهير كنند ارواح و ابدان را از عصيان و وضع نماز را هم بر صورت توبه قرار داد بجهت اينكه معني توبه ندامت از عصيان است و رجوع بسوي خداوند رحمن و معني ندم اعراض از عمل است و حق اعراض از عمل ترك آن است و محزون شدن از آنچه بجا آورده و بعد از ندم و اقبال هم از براي توبه دستور العملي قرار دادهاند كه با شروط مخصوصه بآن وجه عمل كنند ، همه اينها در نماز جمع است بعلاوه كه صيغه توبه هم در آن مكرر مذكور ميشود پس نماز است توبه عباد در همه روز و چون عصيان مكرر ميشود نماز را هم متفرق فرمود در اطراف روز و شب تا اينكه هر نمازي كفاره شود معاصي فاصله بين صلوتين را ، اين است كه امام عليه السلام ميفرمايد كه اگر كسي هر روزي پنج مرتبه در نهر جاري فرو رود و بدن خود را بشويد هيچ قذارتي بر بدن او نميماند همچنين اگر كسي در روزي پنج مرتبه نماز بجا بياورد ديگر گناه بر او نميماند .
و وجه ديگر در كتاب علل الشرايع روايت نموده از فضل بن شاذان اگر گفته شود چرا امر نمودند بنماز گفته ميشود بجهت اينكه در نماز اقرار است بربوبيت و آن صلاح عامه است چرا كه در آن خلع كردن انداد است و قيام در حضور پروردگار با ذلت و استكانت و خضوع و اعتراف و طلب اقاله از ذنوب گذشته و گذاردن پيشاني بر زمين هر روز تا اينكه متذكر خدا باشد و او را فراموش نكند [ص 300] و خاشع و ترسان و ذليل باشد و طالب و راغب با طلب در دين و دنيا و زيادتي با آنچه در آن است از انزجار از فساد و در هر شب و روز قرار داده شد بجهت اينكه بنده فراموش نكند مدبر و خالق خود را پس طغيان كند و بجهت اينكه مشغول باشد بذكر خالق و قيام در خدمت او پيش روي او بجهت انزجار از معاصي و بجهت اينكه حاجز و مانع شود از انواع فساد ، تا آخر حديث شريف . و ساير وجوه اختيار نماز بسيار است بهمين چند وجه بجهت اختصار اكتفا ميشود و چون كلية علت جعل صلوة را دانستي حال شروع ميكنيم بذكر علل شروط و اركان و اجزاء و متممات صلوة و هر يك را بطور اختصار در فصلي خاص بيان ميكنيم و لا قوة الا بالله .
فصل - در علت ازاله اقذار و انجاس و طهارت . بدانكه بنده در حال نماز مقبل است به پرورنده خود پس هر چه در آن حال پاكيزهتر باشد از كثافات و نجاسات و قذر اولي است زيرا كه ملئكه پروردگار دوري ميكنند از كثافتها و نجاستها ، و شياطين و جن بالطبع مايلند بهر كثيفي از اين جهت جاي آنها در مرابض و طويلهها و متوضا و حمامها است غالبا و در علم عزائم و تسخيرات و طلسمات اين مسأله مبرهن شده و هر چه آنها نزديك بانسان بشوند وسوسه ميكنند و انسان را از توجه باز ميدارند و چون ملئكه نزديك شوند انسان را اعانت ميكنند بر بندگي پس از اين [ص 301] جهت خداوند فرض فرمود كه انسان در حال صلوة طاهر كند خود را از نجاسات .
و اما علت وضوء ساختن در وقت نماز همان است كه حضرت امام رضا عليه السلام فرمودند كه امر كرده شدند بوضوء و ابتداء بآن شد بجهت اينكه بنده طاهر شود وقتي كه ميايستد رو بخداوند در وقت مناجات و پاكيزه گردد از ادناس و انجاس با اينكه كسالت انسان تمام ميشود و خواب از سر ميرود و دل انسان تزكيه ميشود و تجويز كرديم نماز ميت را بي وضو بجهت اينكه ركوع و سجودي ندارد و فرمودند در حديثي كه واجب شد وضو بر وجه و يدين و مسح بر سر و رجلين بجهت اينكه بنده هر گاه بايستد پيش روي خداوند ظاهر ميكند اين جوارح را زيرا كه بروي خود رو بخداوند ميكند و سجده ميكند و خاضع ميشود و بدست خود سؤال ميكند و دست بآسمان دراز ميكند و تبتل مينمايد و بسر خود رو بخداوند ميكند در ركوع و سجود و بپاي خود ميايستد و مينشيند . و ساير علل وضو و غسل در محل خود گذشت . و مناسب است در اين مقام اشاره به بيان بعض وجوه حكميه از حقايق مكتومه در حديث شريف شود چرا كه ائمه طاهرين سلام الله عليهم همه حكم را بظاهر از براي مردم آن روز بيان نفرمودند زيرا كه خلق قابل نبودند و متحمل نميشدند لهذا مطالب را بوجهي ظاهر از براي خلق شرح فرمودند كه بفهمند و متحمل شوند و حكمتهاي باطنيه را در باطن ظواهر مكتوم [ص 302] فرمودند مثل قرآن كه ظواهرش قصص است و مواعظ و امثال و بعض احكام ولي بواطنش همه حقايق است و معارف و حكمتها كه عقل در معرفت آنها حيران ميشود . حال اين حديث شريف را ملاحظه نما بظاهر بياني بسيار سهل فرمودند كه انسان رو بخدا ميكند بايد پاكيزه شود و خود را شست و شو دهد اما باطن اين بسيار است اگر باطن را از براي خلق ميفرمود متحمل نميشدند ولي اين زمان بعضي بيانات را ميتوان في الجمله اظهار كرد .
پس عرض ميكنم دانستي سابقا كه حقيقت صلوة صورت ولايت است و حقيقت عبوديت و معني توحيد و معرفت خداوند و اول مصلي خاتم انبياء است صلي الله عليه و آله كه در آن عرصه باين صفت آراسته شد در شب معراج و چون حق معرفت و توحيد از براي عبد حاصل نميشود مگر بعد از فناء ماهيت در حضرت وجود و ترك كردن ماسوي و اقبال بسوي خدا پس لازم شد كه آن بزرگوار خود را اولا از هر آلايش پاك و پاكيزه فرمايد بطوري كه آنچه ماسواي خداوند است از خود دور فرمايد و اين نميشود مگر بمائي قطّاع كه جميع اعراض را پاك نمايد مثل اينكه فلسفي چون مشاهده نمود كه اركان عمل تا طاهر و نقي نشود از اعراض و خالص نشود از غرائب مركب نميشود بتركيب خالد و تا تركيب خالد حاصل نشود اكسير نميشود لابد مائي تدبير نمود بجهت تطهير كه بآن تكليس ميشود اجساد و نفوس [ص 303] و ارواح و آن ماء است نار مؤصده كه گاهي تعبير از آن بنار آورده ميشود بجهت اينكه ميسوزاند اوساخ و اعراض را گاه تعبير آورده ميشود از آن بصابون چرا كه غاسولي است كه همه اوساخ را دفع مينمايد پس باين نار تكليس ميكند اركان را بعد حل مينمايد تا اينكه صورت عرضي كه از اعراض و غرايب حاصل شده بود بكلي تغيير كند و بعد از انحلال تام تركيب ميكند تا صورت جامعيت حاصل شود كه اين مقام خاتميت است از براي اكسير پس اهل ميشود از براي رحمت پروردگار و نزول ماء الهي از سحاب مشيت بر او و آن ماء است نور توحيد و آيت تفريد پس مبعوث ميشود بر همه معادن ناقصه و همه را از حضيض باوج فضيلت و ذهبيت ميرساند و من كفر فان الله غني عن العالمين همچنين است امر در اين مقام ، خداوند عالم پيغمبر خود را خواست تكميل فرمايد پس او را اختيار فرمود و برگزيد از براي جوار قرب خود پس بالا برد تا بسدرة المنتهي و تجاوز فرمود تا بساق عرش خداوند رسيد تا اينكه تمام اركان وجود او بالفعل شد اما ساير خلق باين مرتبه نرسيدند و اركان ايشان در قوه حجر قابليت ايشان مانده پس خواست اركان او را تطهير ديگر فرمايد تا از هر آلايشي طاهر شود پس فرمود ادن من صاد و توضأ و بحر صاد آبي است كه از عرش خداوند نازل ميشود و اصل آن از نهر كوثر است سردتر از يخ و شيرينتر است از عسل و سفيدتر است از شير [ص 304] و چون منبع او عرش توحيد است قطاع است كه هر كثرتي را دفع ميكند و هر ظلمتي را روشن ميكند و هر ميتي را زنده ميكند و حياة جاويدان ميدهد ولي اين غير از آب حياة است كه جاي او ظلمات است و هر پيغمبري از آن چشيده ،
فرق است ز آب خضر كه ظلمات جاي او است تا آب ما كه منبعش الله اكبر است
از آب حياة اول صعود بآسمان تناول فرمود زيرا كه چشمه آن عين قمر است ولي اين آب حياة آب حقيقت است و توحيد ، پس آن حياة كه از آب حيوان پيدا ميشود باين آب بكلي متفسخ ميشود از اين جهت پيغمبر خدا فرمود بجائي پا گذاردم كه ماسواي خود را ميت ديدم ، خلاصه پس رسول خدا اول از بحر صاد وضوء ساخت بعد از آن مشرف شد بمقام صلوة كه جميع اركان او بهم متصل شد بطوري كه نزديك ببساطت رسيد و همچنين هر بندهٔ از امت كه در عرصه حقيقت بخواهد نماز بجا بياورد اولا بايد بآب روح كه نازل است از عقل خود را بشويد پس حياة معنوي پيدا كند و خواص طبيعيه را ترك نمايد تا نماز او مقبول و سعي او مشكور باشد اين حياة دنيوي حياتي است حيواني شأن او حركت و احساس ظاهري است با آن نميتوان طيران در مدارج قدس و محفل انس نمود ولي بعد از آنكه از آن حياة حي شد كه حياة جاوداني است قابل آن محضر شريف ميشود [ص 305] پس از عبادت خسته نميشود و كسل نميگردد و چون آنچه در غيب است در شهاده ظهور و بروزي دارد نماز آن عرصه در اين دنيا باين اعمال و افعال جلوهگر شد و آن روح در روح سفلي كه مشتعل بنار انسانيت شده شد پس مأمور بنماز شدند در حال بيداري و قوت روح تا قابل استشعار بندگي و اذكار و اوراد باشد و آنچه هم عارض مراتب عليا ميشود از اوساخ و اعراض لامحاله در دنيا ظهور و بروزي دارد و اين مسأله هم ثابت و محقق است در مقام خود حتي جنت و نار در اين دنيا بروزي و ظهوري دارد آنچه خوب است از جنت است آنچه بد است از نار است ، نميبيني ميفرمايند جنت در وادي السلام است كه ارواح مؤمنين آنجا منعم ميشوند و جهنم در برهوت است در وادي حضرموت كه جهنميين آنجا معذبند و در روايت ديگر جبلي را نشان دادند ميان مدينه و مكه و فرمودند اين جا معذبند و در روايت ديگر ميفرمايد در امثله خبيثه مثل سگ و خوك معذبند ، بهر حال مطلب اين است كه سري در زير دارد هر چه در بالاستي و مسلما هر چه غليظ ميشود بصورت مناسب خود غليظ ميشود آب لطيف كه منعقد بشود يخ صافي لطيف ميشود آب كثيف منتن يخ كثيف منتن ميشود ، پس بنا بر اين كثافات و نجاسات و خبائث همه غليظ طبيعت و ماهيت و شياطين عالم بالا هستند و چنانكه آن كسي كه مشتاق اقبال بخدا و متصل شدن بنور او و بندگي است بايد همه را بآب حياة روح ملكوتي كه حقيقت [ص 306] آن ولايت است بشويد تا پاك شود و پاكيزه همچنين در دار دنيا خداوند اين آب را غليظ آن فرموده و مجسم نموده كه طاهر باشد و مطهر از اوساخ از اين جهت فرمود انزلنا من السماء ماء طهورا يعني طاهر و مطهر ، پس اصل آب را از آسمان نازل فرمود يعني از اعلي ، در آنجا لطيف بود اين جا غليظ شد و او را مقوي حياة فرموده از اين باب فرموده و جعلنا من الماء كل شئ حي و فرمود خلق كل دابة من ماء پس مقرر داشت كه هر كس بخواهد نماز كند بايد كثافات و خبائث را باين آب از خود دور كند كه بالخاصيه مطهر است نه محض اينكه ازاله نجاست ميكند زيرا كه اگر بازاله فقط تطهير ميكرد غير آن را هم ميبايست مطهر قرار دهد مثل آب مضاف و مضاف اليه و حال اينكه ميبيني آنها را مطهر نفرموده با اينكه طاهرند ولي آب را مطهر فرموده حتي آنكه در بعضي مقامات امر فرمودهاند بجهت تطهير ترشح آب نمايند مثل اينكه بر زميني كه زبل اسب و الاغ بوده ميفرمايد آب بپاش و نماز بجا بياور و بر فرش و لباس هر گاه سگ راه رود يا ببدن آن ماليده شود و هر دو خشك باشد فرمودند آب بر آن ترشح كن و اگر ثمري نداشت نميفرمود و مسلم بترشح اثري زايل نميشود و شايد تعيين مقداري هم كه در غسل مني و بول فرمودهاند دليل اين مطلب باشد و از اين احكام معلوم ميشود كه آب بالخاصيه مطهر است .
و بعد از آن در تراب في الجمله اثري است از براي [ص 307] ازاله خبث و رفع حدث چنانكه پيغمبر (ص) فرمودند جعلت لي الارض مسجدا و طهورا پس ارض هم طاهر و مطهر است از اين جهت استنجاء را با ارض و بعضي چيزها كه از ارض است مقرر فرموده و ته عصا و كفش را فرمودهاند زمين پاك ميكند ولي چون نفوذ در اعماق بدن نميكند تطهير تحت جلد را از حدث نمينمايد از اين جهت در غير مقام ضرورت تطهير بآن نميتوان نمود ولي در مقام ضرورت بجهت اينكه ما لايدرك كله لايترك كله امر بتيمم فرمودهاند و اگر ثمري بر آن مترتب نبود البته امر نميفرمودند پس لامحاله ظاهر جلد را تطهير ميكند آيا نميبيني باستنجاء كردن آن موضع معين پاك ميشود و بعد از مصافحه با اهل كتاب فرمودهاند دست خود را بخاك بمال ، پس مطهر آب و خاك است از براي نماز و اما آتش و آفتاب وجه تطهير ديگر دارند و سابقا بيان شد ، خلاصه اين است مجملي از اسرار طهارت .
فصل - در مكان است . بدانكه لامحاله حادث متمكن در مكاني است و هيچ چيز تمام نميشود مگر بوقتي و مكاني نهايت در عالم ذوات و حقايق مكان و زمان آنها ذاتي است و در اعراض عرضي ، اهل عالم بالا مكانشان مثل سطح زمين يا ساير اجسام نيست كه اهل عالم عناصر بر آنها واقف ميشوند ولي مكان آنها كأنه جزو ذات خود آنهاست و گاه گفته ميشود مكان آنها امكان جايز است و وقتشان جبروت يا ملكوت است بحسب اختلاف درجات آنها [ص 308] و لامحاله حقايق اشخاص در عالم خود در وقت بندگي خداوند در مقام قرب واقف هستند هر كسي در حد خود و مقام خود ، خاتم صلي الله عليه و آله تحت عرش خداوند و ساير انبياء بحسب درجات خود در افلاك هر دسته صف زده بندگي ميكنند و شيعيان و مواليان ايشان دون درجات ايشان و چون اشخاص عالم بالا بعالم اجسام نزول نمودند هر روحي در بدن خود متمكن شد پس ابدان امكنه خاصه از براي ارواح شد و ابدان را لامحاله امكنه عرضيه است و اين امكنه عرضيه نسبت بحقايق عليا همه عرض است ولي عرضي است كه لابد منه است چارهٔ جز اين نيست پس در حال عبادت هم لابدند از مكاني با اينكه روي ايشان در واقع بخدائي است كه لامكان است ولي در دنيا اين محل بايد باشد كه عابد بر آن واقف گشته بندگي نمايد و اگر چه همه امكنه دنيا نسبت بخدائي كه لامكان است بالسواء است ولي خود امكنه متفاوتند زيرا كه سابقا دانستي كه اين عرصه غليظ عالم بالاست پس هر روح طيب و طاهري در اين دنيا در اجسام طيبه بروز كرده و هر صفت طاهرهٔ در محالّ طاهره ظاهر شده پس هر مكان كه حاكي مقامات و مراتب طيبه طاهره است طيب و طاهر ميشود و هر مقامي كه حاكي مقامات خبيثه است البته خبيث و منتن ميشود چنانكه در اخبار آلمحمد عليهم السلام فرمايش شده و از اين باب بعض بلاد را مدح فرمودند و بعضي را ذم و بعضي امكنه را پسنديدند و بعضي را نپسنديدند و چون شخص عابد [ص 309] در حال عبادت مقبل بخداوند است و نفس او قائم در درجات نوريه عليينيه البته بايد در دنيا هم در امكنه طاهره طيبه واقف شود بجهت بندگي و اشرف امكنه مسجد الحرام است و حرم پيغمبر و حاير سيدالشهداء صلوات الله عليهم و حرم حضرت امير و ساير ائمه اطهار عليهم السلام و بيت المقدس و مسجد كوفه و مسجد سهله و شرف هر يك ظاهر است و بين چنانكه گفتهاند شرف المكان بالمكين .
اما خانه خدا كه معلوم است مشرف شده بجهت اينكه خداوند آن را اختيار فرموده و مطاف انبياء است و مسجد الحرام مدفن انبياء بسيار است و بسبب اين مشرف شده پس هر گاه بنده نماز را در آن مقام كند البته نماز او فضل پيدا ميكند زيرا كه باطن و ظاهر هر دو مزين و منور ميشود .
و اما وجه اختيار خداوند اين ارض را خاصة منحصر بيكي و دو تا نيست بلكه جهات عديده دارد يكي اينكه اول قطعهايست از زمين كه آفريده شده و بسا بعض جهال از اين مطلب استنكاف نمايند ولي شخص عاقل هيچ استنكاف نمينمايد و اگر احيانا در همه ارض هم شبهه نمايد كه در اول آب بوده اين قدر را نميتواند انكار كند كه اين ربع مسكون يك وقتي زير آب بوده و يك وقتي خشك شده ديگر خدا ميداند كه جهت ديگر خارج بوده يا نبوده ولي اهل نجوم و طبيعي لابدند از اقرار باين مطلب ، اخبار هم كه ناطق باين مطلب است ، پس اول قطعهٔ [ص 310] كه خشك شد آن محل شريف بود خورده خورده ساير ارض از آنجا منتشر شد يعني شيئا فشيئا باقي ارض از غلائظ ماء مكون شد يا از تحت آب بيرون آمد و اگر كسي بتجارب فهميده باشد كه بسياري از دريا خشك شده و الحال زمين مسكون است و بسياري از اراضي كه مسكون بوده الحال درياست اين مطلب را هم نميتواند غريب بشمرد ، خلاصه پس اين است يك وجه شرف آن قطعه زمين و وجه شرف ديگر اين است كه حضرت آدم عليه السلام در آن محل شريف حوا را ملاقات فرمود و باو مأنوس شد و آنجا مقام فرمود و بندگي نمود و خانه را بنا كرد بعد از آن كشتي نوح عليه السلام بر آن قطعه خانه طواف نمود و پس از طوفان باز خانه را بنا فرمود بعد از آن حضرت ابرهيم آنجا را بنا فرمود و جهات شرف ديگر دارد كه چون نفوس خلق در اين زمان مايل بعلم نيست از بيان آنها مشمئز ميشود لهذا عرض نميكنم .
و اما شرافت ساير اماكن متبركه امروز بواسطه ائمه اطهار و انبياء كبار است كه در آن مقامات مدفون شدهاند و قبل از رحلت ساكن شدند و بركت وجود ايشان سبب بركت ارض شد و از ابتدا البته شرفي داشته كه خداوند براي ايشان اختيار كرده ، اما بلسان شرع عرض ميكنم همه آنها قطعاتي است از جنت كه متغلظ شده چنانكه در حديث وارد است كه وادي السلام جنت است كه ارواح مؤمنين آنجا هستند و ارض كربلا با هر چه در او است بهشت برده ميشود و هكذا در [ص 311] شرف ساير اراضي آنچه فرمودهاند كه بجهت اختصار ترك نموديم ولي اهل علم طبيعي اين نكات را نميفهمند لهذا منكر ميشوند ولي برسم خود آنها عرض ميكنم هر صاحب شعوري آثار اراضي را تجربه كرده است كه در هر زميني يك نوع حالتي و طبعي از براي انسان پيدا ميشود و از اين است اختلاف حالات و طبايع اهل بلدان ، بي شك زمين خوب آن است كه اثر خوبي در انسان اظهار كند زمين بد آن است كه اثر بدي در شخص ابراز دهد و اين اثر نيست مگر از خوبي و بدي زمين ، حال هر يك صفت خوبي را در انسان تكميل ميكند علييني باشد هر كدام صفت بدي را تكميل ميكند سجيني و اين اراضي طيبه طاهره اثرش تكميل عبوديت است و اگر از بعض سكنه آنها شقاوت ظاهر شود بجهت غلبه طبايع منحوسه آنهاست بر طبع ارض مثل اينكه كسي عفونتي داشته باشد كه در آب چون فرو رود آب را متعفن كند پس از اثر اين يك نفر نميتوان گفت كه آب مزيل عفونت نيست بلكه آب تا يك اندازهٔ عفونت را رفع ميكند ولي اگر عفونت غالب آيد آب را متعفن ميكند ، همچنين اراضي طيبه تا يك حدي اثر نيك در اشخاص ميكنند لهذا آن امكنه را براي عبادت پسنديدند تا مكمل توجه و نور بندگي شود و چون همه كس را ممكن نبود كه در هر وقت نماز را در آن امكنه شريفه نمايد مقرر شد در هر محل امكنهٔ خاصه بنا شود و آنها را از كثافات و خباثات محفوظ دارند [ص 312] و اسم آنها را مسجد گذارند و بهمين نسبت شرف پيدا ميكند باندازه وسعت و ضيق و اقبال ناس بنماز در آن و عدم اقبال و در خبري وارد است هر جا مسجدي بنا شود قطره خوني از پيغمبري آنجا ريخته شده ، و شايد مقصود اين باشد كه اثري از انبياء آنجا بروز كرده و چون خون حامل روح است و اين اثر روحاني است تعبير بخون آوردهاند و شايد وجه ديگر داشته باشد ، بهر حال شرف مساجد بنسبت دادن بخداوند است و از اين باب احترام پيدا ميكند ، و از مساجد كه بگذريم رخصت داده شده تا اين حد كه در خانه نمازخانهٔ بسازند و مقصود اين است كه في الجمله نسبت پيدا كند و آن را پاك و پاكيزه دارند از غلايظ ارواح خبيثه ، و بعد از آن در هر مكان طاهري كه حلال باشد نماز ميتوان كرد و لااقل محل سجده بايد طاهر باشد بجهت اينكه هر چيزي را كه پيغمبر نجس فرموده لامحاله در آن رجز شيطان است بهمان برهان كه عرض شد و قبل از اين هم گذشت و از باب اينكه خداوند يسير است و يسر را دوست داشته بر عباد سخت نگرفته چرا كه متحمل نبودند پس امر مكان را وسيع فرموده است الا آنكه جاهائي كه كثيف بوده نماز در آنها را مكروه فرموده مثل حمامات و امثال آنها را بجهت اينكه ارواح شياطين غالبا تعلق بآنها ميگيرد و در وقت بندگي انسان بايد از شيطان دور شود لهذا هر چه اسباب نزديكي شيطان است بايد از خود دور كرد پس تنظيف امكنه [ص 313] اسباب دوري ارواح خبيثه است ، آيا نميبيني كه اشخاصي كه جن بآنها علاقه دارد اگر در امكنه كثيفه تنها شوند حالت ايشان منقلب ميشود و انسان باشعور اگر در چنين مكاني بخوابد خوابهاي پريشان ميبيند و لامحاله در بيداري هم پريشان ميشود پس از اين باب مكروه فرمودند نماز در آن امكنه را و اگر از باب سختي نبود حرام ميفرمودند حتي آنكه در حجرهٔ كه ظرف بول يا آن ظرفي كه بجهت بول گذارده ميشود باشد يا سگ در آن باشد يا خمر نماز را مكروه فرمودهاند همه محض همين است ، و اما اماكن ديگر كه نهي شده از نماز در آنها بعضي محض عدم جمعيت حواس است در آنها بعضي بجهت حفظ بدن است بعضي بجهت اين است كه مانع خلق نباشند هر يك وجهي دارد كه اگر انسان قدري تأمل كند خود ملتفت ميشود و حاجت بشرح دادن نيست .
و اما نماز در مكان مغصوب ممنوع است و مقبول نيست بجهاتي چند يكي اينكه غصب ظلم است و ظلم بنفوس محترمه عصيان است و شخص بايد در حال بندگي اسباب تقرب بخداوند را فراهم آورد تا اينكه عمل او مقبول باشد پس از هر عصيان بايد خود را پاك كند نه آنكه آلوده بمعصيت باشد و مثل آن مثل كسي است كه نزد سلطان بجهت اعتذار از قبايح اعمال و تقرب جستن حاضر شود در حالي كه عملي ديگر كند از آنچه او منع نموده پس اين سبب اعراض و سخط سلطان ميشود نه سبب مرحمت [ص 314] و التفات و كذلك اگر معصيت ديگر هم مرتكب باشد در حال صلوة حالش همين است ، پس نماز در مكان مغصوب از براي غاصب سبب بعد است نه قرب ، و اما غير غاصب در صورتي كه صاحب ارض راضي نباشد حكم او هم همين است چرا كه تصرف در مال غير بدون رضاي او جايز نيست پس اين هم عصيان است اگر چه اسمش غصب نباشد ، و اما در صورتي كه صاحب مال راضي باشد باز مشهور ميان فقهاء حرمت است و اگر واقعا عند الله هم حكم همين باشد شايد از اين باب باشد كه احتراز عامه مسلمين از مكان مغصوب سبب خجلت غاصب و ذلت او ميشود و اين اسباب رد مال مسلم است بصاحبان آن و وجه ديگر اينكه سكون و تصرف مسلم در مكان مغصوب مطلقا جايز نيست و اين امر مخصوص بنماز نيست اگر در آن مكان بنشيند بدون نماز هم حرام است نهايت اين است كه شرط صحت نماز هم قرار داده شده پس اگر نماز كند نماز او قبول نميشود و معصيتي هم كرده و همچنين ساير عبادات هم بنا بر اصح در آن ارض مقبول نخواهد بود و وجه ديگر اينكه انسان در مكاني كه ممنوع است وقوف در آن اگر ساكن شود تعلق شياطين باو زيادتر ميشود پس او را منع ميكنند از توجه و حضور قلب و نماز بايد با توجه و حضور قلب باشد پس از اين باب منع فرمودهاند .
[ص 315] فصل - در لباس است . بدانكه مصلي در واقع عقل است چنانكه قبل از اين بيان شد و اما قبل از عقل مقام فنا و اضمحلال است در آنجا عبادت از عابد و معبود امتياز داده نميشود زيرا كه نور خداوند عالم آن عرصه را چنان فاني كرده كه از غلبه نور چيزي ممتاز نميشود چنانكه فرموده و اشرقت الارض بنور ربها و امام فرمودند لايري فيه نور الا نورك و لايسمع فيه صوت الا صوتك و اگر اسم صلوة در آن مقام گفته شود بهمان معاني است كه عرض شد سابقا ، و اما عقل اول مقام عبادت و قيام عبد است چنانكه فرمود العقل ما عبد به الرحمن و اكتسب به الجنان و آيات بسيار وارد شده كه تذكر شأن اولي الالباب است پس عقل است عابد حقيقي و او است ملبس بلباس تقوي و منزه است از هر عيب و نقص ، و اما نفس اماره بسوء كه در مقام ماهيت و انيت او است بجهت اينكه بر صفت عصيان است و مغضوب رحمن در حال بندگي پروردگار از او اعراض دارد و او را ميپوشاند بوجهي كه ظاهر نباشد زيرا كه اگر ظلمت او ظاهر و آشكارا شود انسان را از توحيد و بندگي محروم ميدارد ان النفس لامارة بالسوء الا ما رحم ربي و لباس ساتر او همان اعمال برّ و خير است كه بر روي نفس انداخته ميشود تا آنكه محجوب شود و لباس التقوي ذلك خير و غير از عمل صالح آنجا لباسي نيست و اگر كسي نماز بجا بياورد در حالتي كه نفس اماره را مستور نداشته باعمال صالحه [ص 316] متوجه بخداوند نميشود و توحيد خالص نميكند و چون عقل در اين بدن جلوه نمايد در اين مقام بندگي خداوند را ميكند و همه اعضا و جوارح را واميدارد به بندگي و لابد بر اين بدن بايد لباس تقوي بپوشاند و آن همان اعمال صالحه است ولي از باب اينكه انسان در حال صلوة بايد حواس او مجتمع باشد و توجه او مخصوص بخداوند گردد بايد جميع آنچه اسباب تقرب است از براي خود فراهم نمايد و هر چه اسباب دوري است از خود دور نمايد .
از جمله اسباب دور شدن از خداوند عالم جل شانه عورت است در رجال و نساء زيرا كه نفس اماره بسوء تمام ظهورش در بدن در آنهاست زيرا كه اقبح از همه اعضاء و جوارح انسانند چنانچه ظهور عقل در اعالي بدن است مثل سر و سينه و از اين جهت است كه شخص ناقص العقل چون نظرش بر عورت خود يا ديگري افتد قوه نفسانيه بر او مستولي ميشود حتي آنكه بسا شهوت او بالفعل ميشود از اين باب است كه مؤمنين عمدا نظر بعورت خود نميكنند چنانكه در شأن سلمان ميفرمايد كه نميشناخت عورت رجال و نساء را ، پس در حال نماز امر فرمودهاند بپوشانيدن عورت كه ظهور نفس است تا اينكه عقل مشغول نشود و اين امر در رجال و نساء تفاوت ميكند اما رجال بجهت شرفي كه خداوند از براي ايشان قرار داده عقل در ايشان غالب ميآيد و نفس ضعيف ميشود لهذا ظهور آن در همان عورت ايشان غالب است و در ساير بدن [ص 317] ضعيف لهذا ستر عورت فقط واجب شده و در باقي بدن مختار است اگر چه از باب ادب مستحب است پوشانيدن بدن و عمامه گذاردن بلكه لباسهاي مخصوص مثل رداء و غير مقرر شده و اما نساء بجهت اينكه ظهور نفس در ايشان زياده از رجال است لهذا عقل در ايشان ضعيف است بلكه اغلب فاقد عقلند از اين جهت ايمان ايشان ضعيف است چنانكه امام در شأن ايشان فرموده ناقصات العقول ناقصات الحظوظ ناقصات الايمان پس از اين جهت اغلب بدن ايشان و اصول موهايشان عورت شده زيرا كه از همه آنها نفس اماره ظاهر است از اين باب است كه رجال چون نظر بآنها كنند قوة نفسانيه و شهوانيه در ايشان بهيجان ميآيد و اما صورت و كفين و قدمين را كه رخصت دادهاند يا از باب وسعت است يا از باب اينكه چون زن رو بخداوند مينمايد و خداوند باو اقبال ميفرمايد عقل بر روي او غالب ميآيد پس نفسانيت آن پنهان ميشود پس جزو عورت محسوب نميشود و دستها را هم چون بسوي خداوند دراز ميكند و قدمها را هم چون با آنها بسوي معابد و مساجد سعي ميكند عقل فرا ميگيرد پس محرم ميشود و اما ساير بدن عورت است و وجه ديگر از براي ستر بدن زنان و عورت مردان اين است كه لباس در واقع زينتي است و انسان در حال عبادت بايد مزين باشد ، از اين جهت امر فرمودند به تسريح لحيه و پاك كردن [ص 318] بدن از كثافات حتي اينكه سنت شد كه زنها في الجمله زينتي داشته باشند مثل دستبرنجن و نظير آن و چون عورات از ميان اعضاء قباحت منظر دارند حكم شد آنها را بپوشانند بلباسها كه مزين شوند و وجه ديگر اينكه در حال صلوة بايد متوجه بخداوند و معرض از شيطان باشد و نظر بعورت نمودن باعث هيجان شهوت است و همچنين نظر بزن برهنه نمودن مهيج شهوت است و اگر شهوت بر شخص غالب شد شيطان بر او مستولي ميشود پس امر بستر آن فرمودند كه محفوظ از شيطان باشد .
و اما آنچه مقرر شده در احكام لباس هر يك از آنها را نيز وجهي وجيه است اما وجه حليت و مغصوب نبودن همان است كه در مكان عرض شد و اما وجه طهارت همان است كه در تطهير عرض شد و اما تحريم لباس حرير و ذهب از براي رجال مطلقا مگر حرير در حال جنگ اين است كه خداوند آن دو را مخصوص بمؤمنين در جنت فرموده پس نخواسته در دنيا بپوشند و وجه ظاهر آن اين است كه مرد بايد لباس او مردانه باشد و لباس مردانه لباسي است كه مناسب خدمت و تعب باشد و حرير و گلبدان و ذهب مناسب ايشان نيست و اما در جنگ خاصة حرير را اذن دادهاند بجهت دفع سيف از بدن و آن محض حفظ است و اما در نماز خاصه دو وجه دارد يكي اينكه حرير فضله حيوان است و چون بايد انسان در حال نماز بهر قسم ميسر شود خود را طاهر كند خداوند نخواسته [ص 319] است آنچه از شكم حيوان غير مأكول اللحم بيرون ميآيد در بر نمايد اگر چه دود قز نجس نيست ولي كثافتي دارد كه طبع سليم از آن متنفر است خاصة كه روايت ميكنند كه دود ابريسم از ديداني است كه بر حضرت ايوب مسلط شد اگر چه در اخبار معتبره است كه بدن آن بزرگوار كرم نزد ولي چون دود ابريسم كرم بدني نيست شايد از خارج بر بدن آن حضرت واقع شده و آن بزرگوار متحمل شدند بنا بر اين چون جزو بلاهاي آن حضرت است پس ميشوم است و در حال صلوة بايد از آن اجتناب كرد و چون مرد عاقل است و هر عاقلي طالب رحمت است در هر حال بايد لبس آن را ترك كرد و اما ذهب را منع فرموده بجهت علت ثالثه كه در هر دو ثابت است و آن اين است كه در حال عبادت بنده بايد كمال خضوع و خشوع و استكانت داشته باشد و اين حاصل نميشود مگر در لباسهاي پست اما لباسهاي فاخره باعث تكبر است و تبختر از اين جهت سنت شده كه در لباس پست نماز كنند و بر روي خاك ، و حرير و ذهب ثوب زينت است و تكبر و تبختر پس رجال را از آن منع نموده مگر بقدري باشد كه ستر عورت نشود آن هم لباس نميشود و اما نساء در حكم في الجمله با مردان شريكند و آن استحباب خضوع است ، پس اگر جامه ابريشم كه ثوب زينت است بقدري باشد كه سر تا پاي ايشان را فرا گيرد آنها هم ممنوعند و اگر اين قدر [ص 320] نباشد نسبت بآنها هم لباس محسوب نميشود و دانستي كه لباس آن است كه ساتر عورت باشد و همه تن آنها عورت است و اما از مثل انگشتر و خلخال ممنوع نيستند بجهت وسعت و بجهت اينكه زينت شأن ايشان است اگر چه هر چه خاضع شوند در حال نماز ممدوح است و اما مردان از خاتم ذهب مطلقا ممنوعند بجهت اينكه مخصوص زنان است و انوثت بر ايشان روا نيست چرا كه نفس اماره بر ايشان غالب ميآيد .
و اما مثل جلود حيوانات غير مأكول اللحم و شعور و اوبار و اصواف آنها ممنوع است بجهت اينكه حيوان غير مأكول اللحم ولايت آلمحمد را قبول ننموده پس فضول آنها و اصولشان مبغوض خداوند است و مؤمن بايد از آنها در حال صلوة اجتناب نمايد ، و اما جلود ميته چون آن را هم نجس شمردهاند و از هر نجاست بايد اجتناب نمايد پس بايد در حال صلوة متلبس بآنها نباشد و اما در غير نماز ممنوع نيست بجهت اينكه كمال توجه و اقبال هم در هر حال مطلوب نيست و الا اصلاح امر معاش و علم و عيال ميسر نميشد پس اگر در ساير حالات بجهت حفظ بدن پوست يا پشم و كورك و موي حيوان غير مأكول اللحم يا پوست ميته را بپوشد منعي ندارد مگر اينكه وقت نماز آن لباسي كه زير آن هم بوده از خود دور ميكند چنانكه امام ميفرمودند ، و اما مثل خز و سنجاب با اينكه حيوان غير مأكول اللحمند جايز است پوشيدن پوست آنها بجهت وسعت اگر آن را هم نهي ميفرمودند [ص 321] حرج لازم ميآمد و بحسب طبيعت هم چون آن دو سبع نيستند و نبات ميخورند خبث سباع را ندارند پس في الجمله اقرب باعتدالند ، و وجه ظاهر هم دارد كه غالب حيوانات محرمه گوشت و پوست و موي آنها عفونت و كثافتي دارد كه طبع سليم از آنها مشمئز است و چون در حال نماز انسان بايد طاهر و معطر باشد لهذا از آنها منع فرمودهاند .
و بعضي الوان در صلوة اختيار فرمودهاند و بعضي را مكروه داشتهاند بجهت حكمتهاي ظاهريه و باطنيه اما بحسب ظاهر عرض ميكنم كه رسول خدا صلي الله عليه و آله عالم بود بجميع علوم باطنيه و ظاهريه و عبادات را بر قواعد علميه قرار فرموده است و اين كلام منافي با اين نيست كه اصل عبادات را خداوند مقرر فرموده و وحي بر رسول خود فرستاده زيرا كه علم آن بزرگوار هم بوحي است نه بتحصيل و تعلم و وضع احكام هم بامر خداوند است و فرق نيست ميان نسبتين چه نسبت بدهيم بخود رسول چه بخداوند ، اين مطلب را بدان تا اينكه منبعد اگر در مقامي حكمي را برسول خدا (ص) نسبت داديم امر بر تو مشتبه نشود ، خلاصه پس صلوة را چون بجهت ترقي دادن بندگان مقرر داشته جمع فرموده در آن جميع اعمالي را كه سبب تكمل ارواح و نفوس است بوجه مناسب موافق قواعد علميه بر وجه اعتدال كه مرضي خداوند است . از جمله علوم غريبه علم سيمياست كه در نزد اهلش معلوم و مبرهن است و آن را اصل حقي است در نزد [ص 322] حجتهاي خداوند كه موافق وضع الهي است نهايت جهال آن را بر غير وضع حق جاري ساختند بجهت تسخير ارواح فلكيه و مشرك شدند بخداي خود ، مثل اينكه اصل رياضت دادن نفس بجهت تعديل قوي و ترقي دادن نفس عملي مشروع است ولي جهال سبيل شرع را ترك كردند و بر خلاف شرع رياضتي كشيدند و ترقيات معكوسه هم از براي ايشان حاصل شد و از اين باب است كه اهل باطل صاحب خوارق عادات و علوم عجيبه ميشوند ولي در شرع مقدس قواعد صحيحه از هر علم قرارداد شده بجهت وصول عباد بغايت مطلوبه از خلق . چون اين مطلب را دانستي بدانكه در علم سيميا و علوم طبيعيه مبرهن شده كه از براي هر چيزي اثري است در نفس انساني و غير آن و اين امري مشهود است و منافي با توحيد هم نيست چرا كه جاعل خداست و فاعل او نهايت آثار خود را از خلق خود ظاهر ميفرمايد مثل اينكه دارچيني تسخين ميكند و سقمونيا اسهال ميآورد و اين فعل را خداوند بآنها داده ، همچنين در الوان و روايح آنها آثار است و در ضماد و كماد آنها آثار است بلكه در مجاورت و حمل آنها آثار است اگر چه جهال فرنگان و مقلدين ايشان اعتقاد باين گونه مطالب نكنند ولي عالم عاقل ناچار از تسليم است زيرا كه چيزي كه بتجربه معين شد عقل يقين بآن ميكند اگر چه علتش را نفهمد چنانكه هر عاقل مجرب ميداند آفتاب گرم ميكند اگر چه علت آن [ص 323] و كيفيت تسخين و معني حرارت را نفهمد و همچنين مسلم شده در نزد اهل حكمت طبيعي و نجوم و سيميا و اعداد و الواح و غير ايشان كه نجوم آثار خاصه دارند و آنها مبادي عللند در عالم اجسام و مواليد بتربيت آنها موجود ميشود و هر نوع مولودي بتربيت يكي از آنها موجود ميشود اگر چه هر يك در هر يك نوع اثري دارند و اين هم منافي با توحيد افعال نيست و نه هر كس قائل باين قول شود مؤمن بنجوم و كافر بخداوند شده بلكه اگر كسي نجوم را مستقل در عمل بداند كافر است و اين مسأله خصوصيت بنجوم ندارد در همه خلق بايد اقرار كرد كه هيچ كس و هيچ چيز مستقل بفعل نيست و لا فاعل في الوجود الا الله و لا قوة الا بالله ولي اگر بگويد كه خداوند فعل خود را باختيار خود از آنها ظاهر فرموده مثل اينكه چراغ را محل فعل خود در روشن كردن اجسام مظلمه فرموده منافي توحيد نيست ابدا بلكه واقع همين است و اما آنچه در اخبار وارد شده در منع از نظر كردن در نجوم وجوه عديده دارد كه اين جا محل بيان آنها نيست و در مقام خود شرح دادهام ، پس چون نجوم ايادي خداوند و محل قضا و قدرند چنانكه فرمود و في السماء رزقكم و ما توعدون و فرموده اوحي الي كل سماء امرها و فرموده ينزل الامر من السماء الي الارض و بهر يك از آنها چيزي آفريده شده و هر يك مناسب مؤثر خودند و هر كس متلبس بآثار هر يك از آنها شد البته مؤثر تعلقش بآن شئ زياده ميشود مثل اينكه روغن چون گرم شود بحدي كه مكلس شود آتش غيبي [ص 324] بمناسبت متعلق بآن ميشود و روشن ميشود مثل چراغ پس از اين باب اهل سيميا بجهت تسخير هر كوكبي تحصيل نمودند از امكنه و البسه و ادويه و بخورات و اوقات آنچه مناسب آن بود و از عزايم و دعوات و اذكار نيز طلب نمودند حروف مناسبه آن كوكب را و تركيب و مداومت نمودند تا همان روح كه متعلق بكوكب آسماني بود بايشان تعلق گيرد و اين مطلب در محل خود مبرهن و معلوم است . چون اين مطلب را دانستي بدانكه رسول خدا صلي الله عليه و آله تسخير نجوم را نخواسته و امر بتسخير ارواح ننموده ولي مراد آن بزرگوار ترقي دادن خلق از حضيض جماديت و نباتيت و حيوانيت باوج نفس انساني و عقل جبروتي و فؤاد سرمدي است پس نظر فرموده در اين عالم و آنچه از اعمال و افعال و اعراض و جواهر كه مناسب آن ارواح بوده اختيار فرموده و از آنچه منافي آنها بوده نهي فرموده و در نمازي كه اول عبادات است و اشرف آنها اكثر آنها را جمع فرموده پس از حيث مكان و زمان و اعمال و جلوس و قيام و اذكار و لباس و غير اينها اختيار فرموده هر چه مناسب فؤاد و عقل و نفس بوده و نهي فرموده از آنچه مناسب طبع بوده . چون اين مطلب را دانستي بدان كه مزاج عقل برودت و رطوبت است زيرا كه ماء است چنانكه فرمود اول ما خلق الله الماء و از اين باب است كه فرمودند آب عقل را زياد ميكند و اگر در خواب آب سفيد شيرين بيني بعلم و عقل تعبير ميشود و رنگ آب بالطبع سفيد [ص 325] است لهذا از الوان بجهت لباس سفيد را اختيار فرموده و از سنت است كه انسان در نماز لباس سفيد در بر كند و از اقسام قلنسوات عمامه مناسب عقل است زيرا كه لباس علم است و ملئكه روحانيين معممند پس مستحب شده عمامه بر سر گذارد كه لباس ارواح غيبيه است و بعد از سفيد از ساير رنگها هر چه كمرنگتر است اختيار فرمودند و رنگ سبز را نيز اختيار فرمودند چنانكه در حديثي وارد شده كه بند تسبيح را سبز كنيد و ميفرمايد در اين امت بدل سبزي است كه بر جامه يهود سنت بود دوخته شود و لباس سياه را نپسنديدند بلكه مكروه فرمودند مطلقا چرا كه رنگ جسم است و منافي با ارواح است و لباس اهل جهنم سياه است و عمامه و عبا و چكمه را كه اذن دادهاند محض رخصت است نه اين است كه در نماز استحبابي داشته باشد رخصت بجهت اين است كه ديرتر چرك ميشود و هر روز انسان محتاج بشستن نميشود و اما ساير اعمال و افعال و حالات همه از متعلقات و هيئات عقل و نفس است كه هر يك در مقام خود مذكور ميشود انشاء الله تعالي .