فصل - بعضي چيزهاي ديگر هم هست كه در اخبار نجس شمردهاند يا آنكه امر باجتناب از آنها فرمودهاند ولو باستحباب باشد از جمله آنها فقاع است كه شراب جو باشد اگر چه مسكر نيست مثل ساير مسكرات ولي آن را محض اين حرام فرمودند كه يزيد ميخورد چنانكه حضرت رضا (ع) فرمود اول من اتخذ له الفقاع في الاسلام بالشام يزيد بن معاوية لعنهما الله فاحضر و هو علي المائدة و قد نصبها علي رأس الحسين (ع) فجعل يشربه و يسقي اصحابه ، الي ان قال فمن كان من شيعتنا فليتورع عن شرب الفقاع فانه شراب [ص 257] اعدائنا فان لميفعل فليس منا و لقد حدثني ابي عن آبائه عن علي بن ابيطالب عليهم السلام قال قال رسول الله (ص) لاتلبسوا لباس اعدائي و لاتطعموا مطاعم اعدائي و لاتسلكوا مسالك اعدائي فتكونوا اعدائي كما هم اعدائي و هم آن حضرت فرمود اعلم ان كل صنف من صنوف الاشربة التي لايغير العقل شرب الكثير منها لا بأس به سوي الفقاع فانه منصوص عليه لغيره خلاصه فقاع مسكر نيست ولي محض تشبه بيزيد نهي از شرب آن شده و اسمش را خمر گذاردهاند چنانچه حضرت صادق (ع) فرمودند لاتشربه فانه خمر مجهول فاذا اصاب ثوبك فاغسله پس بنا بر اين آن هم نجس است بجهت اينكه يزيد پاكش دانست و اين از جهت تكميل مراتب ولايت است .
و از جمله چيزها كه بعضي نجس شمردهاند عصير است و حكم نجاست و طهارت آن راجع بسكر است اگر مسكر باشد خمر است و نجس و چون در اخبار ملاحظه نمائي مييابي كه قبل از ذهاب ثلثين حكم بحرمت آن شده مطلقا و نفرمودند اگر بگذاري تا خمر شود حرام است معلوم ميشود در همان حال كه حرارت آتش در آن اثر كند مسكر ميشود و از بعضي اهل تجربه هم استماع نمودهام كه اگر زياد بخورند سكر ميآورد و هر چه كثير آن مسكر است و حرام قليلش هم مسلم حرام است پس نجس است ولي از ظاهر شرع كه مطلقا حكم بتطهير آلات و ادوات طبخ نفرمودهاند طهارت ظاهر [ص 258] ميشود و طريق احتياط در عمل مخفي نيست ولي در مقام بيان علت بت بر هيچ طرف نميتوان كرد .
يكي ديگر عرق جلاله است كه مستحب است اجتناب از آن نمايند از اين بابت كه عذره ميخورد و عرق فضول همان عذره است و بواسطه طبخ گرفتن در معده استحاله بطهارت نميشود بلكه بر نجاست آن ميافزايد و لكن چون صورت آن برميگردد حكم عذره بر آن جاري نميشود از اين باب نميتوان گفت مثل عذره نجس است و نميتوان گفت طاهر است مثل ساير عرقها و همچنين گوشت اين حيوانات هم خوردنش روا نيست مگر بعد از استبراء چنانكه حضرت ابيعبدالله عليه السلام فرمودند لاتأكلوا لحوم الجلالة و ان اصابك من عرقها فاغسله .
و تنزه از بعضي چيزهاي ديگر را هم سنت فرمودهاند از جمله ارواث و ابوال حيوانات مأكول اللحم است بجهت اينكه حيات در بطن آنها متعلق بارواث و ابوالشان نشده بقدري كه متعلق بغير آنها ميشود زيرا كه علوفه صحرا ميخورند و حرارت بطون آنها هم زياد نيست كه تمام غذا منتضج شود از اين جهت است كه مدفوع آنها قريب بهمان حالت علوفه است بلكه بعضي حبوب كه ميخورند درست دفع ميشود و ابدا فاسد نميشود بطوري كه اگر زراعت ميشود باز سبز ميشود و همچنين ابوال آنها نيز غير منتضج است و از اين باب است كه در كمال غلظت و كثافت است و اگر وقتي بول انسان مثل حمار [ص 259] شود دلالت ميكند بر اينكه قوه مميزه كبد تمام شده است پس از اين علامت ميدانيم كه آنها غير منتضج است اگر چه نضج آنها بيشتر است از روثشان و عدم انتضاج دليل قلت حرارت است و لامحاله حرارت كه كم شد روح كم ميشود پس بعد از خروج از بدن هم لامحاله موت قليلي عارض آنها ميشود لهذا بنجاست فضول حيوانات غير مأكول اللحم و اناسي نخواهد بود از اين باب بت بر نجاست آنها نفرمودند ولي محض تنزه اجتناب از آنها را سنت فرمودهاند ، و از بول دواب بيشتر تنزه بايد نمود اين است كه شخصي سؤال كرد از حضرت ابيالحسن عليه السلام از جامهٔ كه در مربط دواب گذارده شود بر بول و روث آنها فرمود ان علق به شئ فليغسله و ان اصابه شئ من الروث او الصفرة التي تكون معه فلاتغسله و حضرت صادق عليه السلام فرمودند لا بأس بروث الحمر و اغسل ابوالها و روايت هم شده كل ما اكل لحمه فلا بأس بما يخرج منه و اخبار در اين باب بسيار است و همچنين است حكم مني آنها ولي آن نه از باب عدم انتضاج است بلكه از باب اينكه از حالت خون گشته است و قريب بماده لحم حيوان شده است پس خداوند از آن عفو فرموده است و يحتمل عفو از باب توسعه باشد اگر چه احتمال بعيدي است مثل اينكه در باب ارواث حيوانات مأكول اللحم فرمودند بيش از اين است كه بتوان جامه را از آنها شست ولي در باب بول آنها [ص 260] كه بلباس رسد ميفرمايد بشوي و اين قرينه است بر اينكه از ارواث عفو شده محض نفي حرج . و همچنين تنزه از گل كوچه سه روز بعد از باران محض احتياط نجاسات است . خلاصه از آنچه عرض شد حكمت نوعيه در حكم نجاسات معلوم شد زياده تفصيل نميدهم و لا حول و لا قوة الا بالله العلي العظيم .
فصل - در ذكر بعضي از اخبار اهل بيت سلام الله عليهم در فضل نماز است . در كتاب مبارك فصل الخطاب روايت فرمودهاند از ابيذر كه عرض كرد خدمت پيغمبر صلي الله عليه و آله يا رسول الله (ص) امر فرمودي مرا بنماز نماز چيست فرمود خوب موضوعي است هر كس ميخواهد زياد بجا آورد هر كس ميخواهد كم بجاي آورد و شخصي سؤال كرد از حضرت صادق عليه السلام از افضل و احب آنچه عباد بآن تقرب بخداوند ميجويند فرمود نميدانم چيزي را بعد از معرفت افضل از اين نماز آيا نميبيني كه بنده صالح خداوند عيسي بن مريم فرمود و اوصاني بالصلوة و الزكوة ما دمت حيا ، و فرمود محبوبتر عمل بندگان بسوي خداوند عزوجل نماز است و اين آخر وصاياي پيغمبران است پس چه قدر خوب است كه مردي غسل كند يا وضوء بگيرد پس وضوء را تمام و كامل نمايد پس جاي [ص 261] دوري برود در محلي كه كسي او را نهبيند پس خداوند مشرف بر او شود در حالي كه راكع است يا ساجد ، بنده هر گاه سجده كند پس طول دهد سجود را ندا ميكند ابليس واويلاه اطاعت خدا كردند و معصيت مرا نمودند و سجده كردند و از من امتناع نمودند و فرمود ميآورند پيرمردي را در روز قيامت و كتاب او را بدست او ميدهند در حالي كه در آن نيست مگر معاصي پس بنده نگاه ميكند و عرض ميكند خداوندا آيا مرا بجهنم ميبري پس خداوند جبار ميفرمايد اي شيخ من حيا ميكنم تو را عذاب كنم و حال اينكه نماز ميكردي از براي من در دنيا ببريد او را به بهشت و فرمود يك حج افضل است از همه دنيا و آنچه در آن هست و يك نماز فريضه افضل است از هزار حج و در فضل نافله ميفرمايد بپرهيزيد از كسالت بدرستيكه پرورنده شما رحيم است شكر ميكند قليل را بدرستيكه مردي دو ركعت نافله ميكند محض رخساره خداوند خداوند او را محض اين دو ركعت داخل جنت ميكند و حضرت ابوالحسن عليه السلام ميفرمايد نماز نوافل قربان هر مؤمني است . و شيخ مرحوم اعلي الله مقامه ميفرمودند كه هر كس ثواب دو ركعت از نمازهاي خودش را بمن بدهد من ثواب يك حج از حجهاي خود را باو ميدهم ، و اخبار اهل بيت و كلمات اكابر شيعه در فضل نماز بسيار است و در كتب فقهيه مفصلا و مجملا [ص 262] ثبت نمودهاند هر كس بخواهد رجوع بآنها نمايد مراد ما در اين مقام بيان علل است پس بايد اولا حقيقت نماز مكشوف شود تا علت مكلف شدن خلق بنماز ظاهر گردد .
فصل - اين مسأله مكشوف باشد كه هر چه در اين ملك مشهود ميشود از ذوات و اعراض همه آنها از عالم اعلي نازل شده چنانكه خداوند عالم فرموده و ان من شئ الا عندنا خزائنه و ماننزله الا بقدر معلوم يعني نيست چيزي مگر اينكه در نزد ماست خزائن آن و نازل نميكنيم ما آن را مگر بقدر معلومي ، و بيان حقيقت اين مسأله اين است كه خداوند عالم جل شانه بود قبل از همه اشياء و هيچ نبود نه ملك مقرب و نه نبي مرسل و نه انس و نه جن و نه سماء و نه ارض و نه فعل و نه مفعول ، او بود وحده لا شريك له و در توحد خود مستوحش هم نبود زيرا كه حاجتي بچيزي نداشت مثل اينكه الآن هم در قدس ذات خود تنهاست و با او شريكي نيست و خلقي با او مذكور نميشود ، پس اول چيزي كه آفريد مشيت بود و آن فعل خداست و امر او كه باين امر و فعل ايجاد ميفرمايد آنچه را كه ايجاد ميفرمايد و مشيت ذكر اول خلق است كه قبل از اين ذكري از خلق نيست و كساني كه چنين پنداشتهاند كه خلق قبل از مشيت در ذات مذكور بودهاند خداي خود را نشناختند ، حادث در قديم مذكور نميشود زيرا كه اگر بحدوث مذكور شود لازم ميآيد كه [ص 263] ذات مجمع حوادث شود و آنچه مجمع حوادث است حادث است و اگر بقدم مذكور شوند لازم ميآيد چند چيز كه همه ممتنع است يكي تعدد قدماء كه محال است و يكي تغير قديم از قدم بحدوث زيرا كه لامحاله از ذات نازل شدهاند بعرصه حدوث اين هم محال است يكي تغير ذات بسبب نزول و صعود خلق اين هم محال است پس نميشود خلق در ذات مذكور شوند اين است كه خداوند ميفرمايد هل اتي علي الانسان حين من الدهر لميكن شيئا مذكورا پس در ذات احد شئ مذكور نيست و از عدم ذكر خلايق در ذات قدسيه جهل او هم بخلق لازم نميآيد بلكه او عالم است بعلم ازلي خود مثل اينكه تو بنفس خود علم داري و علوم تفصيليه تو هم در نفس مذكور نيست ولي همه در عاقله و عالمه و متخيله و ساير مشاعر و حواس حاضر ميشود و علم ذاتي خداوند منزهتر است از علم نفساني .
باري مراد اين است كه خلق در ذات خدا ذكري ندارند ولي اول ذكر ايشان در مشيت است و ذكر در مشيت مثل ذكر افعال و صفات تو است در فعل تو ذكري است مجمل بدون تعين بلكه ميتوان گفت مشيت قوه افعال خاصه است ، و بعد از آن امر خداوند از مشيت نازل شد در بحر امكان مثل اينكه نور آفتاب از آسمان بر زمين ميتابد پس بحرارت نور مشيت و امر خداوند قواي راقده در بحر امكان بيدار شد و اول صورتي كه بر آن ماء يك رنگ پوشيده [ص 264] شد صورتي كلي و معنوي بود زيرا كه اول وهله صورتهاي جزئيه بر آن ماء با وجود كليت و معنويت پوشيده نميشد لامحاله هر كلي كه بلباس جزئيت درآيد بتدرج است مثل اينكه عناصر اول بصورت آب و خاك ميشود يعني هوا و آتش هر دو تنزل ميكنند و آبي غليظ ميشوند پس با خاك ممزوج ميشوند و صورت نبات ميگيرند بعد از آن نبات صورت قطن ميگيرد آنگاه آن قطن رشته ميشود و صورت خيوط ميگيرد پس از آن پارچه بافته ميشود پس آن پارچه متقطع ميشود بصورت قطعات پيراهن پس آنگاه پيراهني دوخته ميشود و تو در بر ميكني ، اگر عناصر را اول ميخواستي پيراهن نمائي نميشد ابدا ، همچنين آب اول اگر چه ماده همه چيز است چنانكه خداوند فرموده و جعلنا من الماء كل شئ حي و لكن آن آب مطلق بصورت جسم غليظ نميشود زيرا كه در كمال لطافت و اطلاق و صفا و نورانيت است و اگر چه امكان است ولي در وجود امكاني خود كامل است بكمال مطلق زيرا كه اول خلق است و اقرب بمشيت و اگر بخواهم وصف آن را بيان نمايم از پستاي كتاب خارج ميشود ، خلاصه شرف آن بر اين خاك مثل شرف حقيقت است بر عرض بلكه عين همين مثل است و صورت جسمي در نهايت بعد است از صفات خلق اول ، از اين جهت است كه جسم خاصه جسم خاكي محدود و متناهي و فاقد عقل و علم [ص 265] و هنر شده حتي فاقد حيات شده مگر بقدر استمساك وجود و حيات ظاهره كه در افلاك پيدا شده بجهت اينكه قدري از خاك بمبدأ نزديكتر هستند .
خلاصه پس صور بسيار بايد بر آب اول پوشيده شود تا قابل نزول باين عرصه گردد و اول صورتي كه بر آن پوشيده شد اشرف و اجمع و افضل و اكمل صور بود و در واقع معنويت و كليت داشت و آن صورت عقل است اين است كه فرمودند كه اول ما خلق الله العقل ولي عقل هم معنوي و كلي است و در آن خصوصيت اشياء مذكور نيست مگر بطور كليت و معنويت و آنچه در حديث فرمودهاند كه مثال هر چيزي در عرش است مراد مثل نوريه كليه است نه مثل صوريه و بعضي از حكماء را اعتقاد اين است كه هر چيزي بطور تشخص در عقل مذكور است ولي ادله ايشان را مساعدت نميكند ، بلي آنچه ظاهر است از ادله محكمه اين است كه در برابر عقل جهل مطلق افتاده و آن هم نسبت بفروع خود كليت دارد و مقام او سجين است و مثل ظلمانيه در او مذكور است همچنانكه مثل نوريه در عقل مذكور است و آنچه ديده ميشود از شعور و ذكاوت و فهم در كفار و منافقين فروع اين ظلمت است اين است كه امام عليه السلام فرمود العقل ما عبد به الرحمن و اكتسب به الجنان عرض كردند پس آنچه در معاويه بود چه بود فرمودند تلك النكراء تلك الشيطنة و ماده اين ظلمت هم حيث انيت و طبيعت [ص 266] امكان است و آن مشيت كه متعلق بخلق آن شده مشيت مبغوضه است كه فرمودند ان لله مشيتين مشية محبوبة و مشية مبغوضة .
خلاصه مطلب اين است كه اصول جميع آنچه در ملك است در عالم معني بمعنويت مذكور است و از عرصه معني نيز نازل شده درجه بدرجه و در هر مرتبه صورتي و لباسي مناسب آن عالم پوشيده تا باين جا رسيده ، پس هر چه تو در ملك ميبيني از خزاين عاليه نازل شده و ذكر همه در بالاست و در هر عالمي لباسي بحسب آن عالم پوشيده و اما آنچه ميگوئيم كه از براي هر چيزي مبدئي است كه از آن مبدأ تجاوز نميكند پس عرصه جماد اين عالم است و جمادات از اين جا بالا نميروند و هكذا نبات از عرصه خود بالا نميرود تا آخر مراتب ، منافي با اين عرض نيست زيرا كه مراد اين صور خاصه بمقامات است كه هر يك ملازم مرتبه خود است نه آنچه از بالا نازل شده است و محل تحقيق اين مطالب هم علمي بالاتر است و در اين كتاب محض اينكه مقدمه مطلب ديگر باشد عرض شد ، پس هر چيزي از عالم بالاست چه جوهر باشد چه عرض و دلالت ميكند بر اين عرض اخبار و آثار بسيار كه در ضمن هر مسأله انشاء الله بيان خواهد شد .
فصل - چون دانستي كه هر چه در اين عالم است اصلش از عالم بالاست بدانكه جميع خيرات كه در اين عالم است همه اينها را [ص 267] اصلي در عالم بالا هست و در آنجا صورتي بخصوص و هيأتي مخصوص دارد كه بآن امتياز داده ميشود از ساير چيزها و همچنين شرور هم بهمين منوال است هر يكي را صورتي خاص در مبدأ آنهاست بر حسب آن عالم و چون باين دنيا آمدهاند باين صورت كه تو ميبيني جلوه كردهاند و دلالت دارد بر اين مطلب اخبار بسيار مثل اينكه حضرت امير عليه السلام ميفرمايد انا صلوة المؤمنين و صيامهم و ميفرمايد من اقام الصلوة فقد اقام ولايتي و همچنين در خطبه خود تعداد ميفرمايد جميع سور و آيات قرآن را و ميفرمايد همه اينها من هستم و همچنين دلالت بر اين مطلب دارد اخباري كه در معاد است كه اعمال خير همه بصورتهاي نيك جلوه ميكنند و قرآن در عرصه محشر در هر صفي به بهتر صورتي ظاهر ميشود ، خلاصه ادله اين مطلب بسيار است پس هر خيري از خيرات در اين عالم بهر صورتي كه هست اصلي بر حسب خود در عالم اعلي دارد .
حال چون اين مقدمه معلوم شد عرض ميكنم از جمله خيرات نماز است و يافتي كه ولي بحق پروردگار ميفرمايد من نمازم و صلوة را كه حمل بر خود فرموده يا از باب حمل وصف است بر موصوف مثل زيد عدل مثلا يا از باب اشعار باين مطلب است كه اصل حقيقت آن جوهري است و عرض نيست يعني وصف نيست و هر دو حق است زيرا كه مقصود از صلوة در حقيقت يك معني است كه در اين اعمال [ص 268] بروز و ظهور دارد نه نفس اين حركات اگر نفس اين حركات صلوة بود ميبايست بعد از تغير آن صورت صلوة نباشد و حال اينكه ميبيني با وجود اختلاف صور صلوة خوانده ميشود مثل صلوة شخص حاضر سالم بي خوف و شخص خائف و شخص مريض كه معذور از قيام است يا معذور از قيام و قعود هر دو يا شخص مسافر يا در حال جهاد يا در حال مطارده در هر حالتي از حالات مختلفه صورتي بخصوص دارد و همه شرعا صلوة است ، پس معلوم است كه حقيقت آن روحي اعلي است كه در همه اين صور ظاهر ميشود بلكه در صور ديگر فوق دنيا ظاهر ميشود بلكه در افلاك نيز ظاهر ميشود زيرا كه ملائكه نماز ميكنند ارواح انبياء نماز ميكنند چنانكه در شب معراج ارواح انبياء به پيغمبر (ص) اقتداء نمودند و پيغمبر (ص) در معراج نماز فرمود بلكه خداوند نماز فرمود چنانكه در حديث معراج است قف يا محمد فان ربك يصلي فرمود كيف يصلي عرض كرد يقول سبوح قدوس رب الملئكة و الروح پس اين صورت ظاهر ظهوري از او است نه تمام او پس لامحاله يك معني كلي بايد باشد كه در همه اين صور ظاهر است .
حال بهبينيم كه آن معني كلي عرض است يا جوهر بمقتضاي اينكه اعراض از جسم تجاوز نميكنند و از اين گذشته كليت هم ندارند باين معني كه ماهيت ثابته از براي آنها نيست ميگوئيم پس عرض نخواهد بود و لكن بنا بر اينكه عمل است و فعل است [ص 269] جوهريت هم بر آن اثبات نميتوان كرد پس معني عرض را تعميم ميدهيم نهايت ميگوئيم نه مثل اعراض دنياست بلكه مثل صفات و اعمالي است كه از براي اشخاص ثابت ميشود و با او محشور ميشوند پس صلوة لامحاله صفت است و حملش بر ولي مطلق از باب حمل وصف است بر موصوف پس آن بزرگوار صلوة را مخصوص بخود فرمود كه وصف آن بزرگوار است و چون ايشان اصل هر خيري هستند همه خيرات بهمين منوال راجع بايشان ميشود چنانكه در زيارت ميخواني ان ذكر الخير كنتم اوله و اصله و فرعه و معدنه و مأواه و منتهاه و حضرت صادق (ع) ميفرمايد نحن اصل كل خير و من فروعنا كل بر و من البر التوحيد و الصلوة و الصيام و كظم الغيظ و العفو عن المسيء و رحمة الفقير و تعاهد الجار و الاقرار بالفضل لاهله و عدونا اصل كل شر الحديث ، پس رجوع همه خيرات بايشان و بدأ همه از ايشان است .
چون اين مسأله معلوم شد عرض ميكنم صورت صلوة در نزد آن حقيقت مقدسه لامحاله اين حركات و كلمات كه نخواهد بود زيرا كه اينها اعراض جسم است و در روح اين اعراض نيست ولي در آن جا صرف خلوص از براي خداوند و بندگي است و حقيقت عبوديت علم بخدا و بون از خلق و دنو بخالق است چنانكه حضرت صادق عليه السلام بيان فرمودهاند و بغير از اين سه صفت معني عبوديت درست نميآيد و آن بزرگوار اين معاني را از حروف [ص 270] عبد استخراج فرمودهاند و در زبان عبري هم عبد را بهمين لفظ ميخوانند نهايت تغيير حركت دارد عين و باء را كسره ميدهند و در زبان فارسي بنده ميگويند باز سه حرف دارد باء كه همان حرف عبد است بمعني بون از خلق و دال هم همان دال عبد است فرق در نون است پس نون از نزديكي بخالق است و دال دانش بخداوند خود و اما هاء كه جزو كلمه نيست از اين جهت در تصريفات تغيير ميكند پس اصل بندگي قائم باين سه صفت است و بحقيقت هم اگر بنگري اين مطلب را خواهي يافت چرا كه هر بنده در هر درجه تا مولاي خود را نشناسد و از ساير دور نشود و باو نزديك نگردد معني بندگي در او جمع نميشود پس از اين جهت امام عليه السلام در صفت عبوديت پروردگار هم اين معني را بيان فرمود و چون ميان الفاظ و معاني مناسبتي هست كه غالبا ظاهر ميشود مگر اينكه بواسطه اعراض بمرور دهور السنه خلق تفاوت كند و در اين مقام چون لفظ از وضع اولي تغيير نكرده بود حكمتهاي وضعيه باقي بود و امام بيان فرمودند .
باري پس اصل بندگي كه اين صفات طيبه باشد از براي حضرت امير عليه السلام در مقام حقيقت ثابت است بلكه اين صفت از براي خلق اول است و پيغمبر و همه ائمه عليهم السلام بر اين صفتند و بهمين بندگي مقرب نزد خداوند خود ميشوند و توجه كامل بخداوند ميفرمايند از اين جهت لقب عبد را خداوند [ص 271] به پيغمبر خود عطا فرمود كه ميفرمايد تبارك الذي نزل الفرقان علي عبده و در نفس اين حقيقت غير از همين صفات مذكوره چيز ديگر از اعمال عبوديت ديده نميشود زيرا كه هر عملي فعل است و فعل اثر است و اثر بدرجه مؤثر نميرسد و اين صفات هم در واقع ذاتي او است زيرا كه معرفت ذاتيه بنفس منور شدن او است بنور خداوند نه بعملي از اعمال چنانكه در علم عرفان اين مسأله محقق و معلوم شده و قبل از اين هم مختصر اشارهٔ شد كه در آن مقام علم و عالم و معلوم يكي است و اما قرب و بعد هم اگر چه امري اضافي است ولي نسبت بذات احد قرب اضافي متصور نميشود زيرا كه او از جنس خلق نيست پس در مكاني مثل خلق نميايستد كه نسبت باو قرب و بعد مكاني ملاحظه شود و كذلك از ساير اعراضي كه قرب و بعد در آنها متصور ميشود منزه است ولي مراد از اين قرب نيز محض منور شدن بنور خداوند است و بعد آن حقيقت از خلق هم باين است كه خلق در ظلمات كثرت غوطهور ميباشند و آن حقيقت در عين وحدت و نورانيت است پس ميان ايشان بون بعيد است مثل اينكه ميگوئي شعله نزديك است بآتش و دور است از تاريكي و عارف شده بكنه آتش پنهاني و همه اين صفات را شعله داراست ولي همه نفس صورت او است نه صفتي از او ، همچنين حقيقت خلق اول مشتعل بنور خداوند شده بطوري كه [ص 272] خود او عين نور شمرده ميشود و از همه ماسوي دور و بخداي خود نزديك شده پس از اين جهت بنده خالص خداوند است و عبوديتش هم همين و همين نماز او است در واقع .
و اسم آن را صلوة گذاردند يا از اين جهت كه متصل بنور خداوند است يا از اين باب كه بنور خداوند روشن شده و ماسواي نور وجه خداوند در نزد او محترق شده پس همين صلوة است و اگر از صلوة بمعني دعا هم بگيريم همين دعوت او است زيرا كه دعوت هر كسي بزبان قابليت او است و دعاي واقعي مؤثر همين است و از اين باب ميگوئيم كه هر كس آنچه از خداوند طلب ميكند بايد خود را بآن صفت آراسته نمايد تا خداوند عطا فرمايد پس هر كس عفو ميخواهد عفو كند هر كس غنا ميخواهد بذل كند و اخبار هم بهمين مضامين وارد شده پس نفس اين صورت دعاست پس همين عبوديت نماز است بطور حقيقت از اين جهت حضرت امير ميفرمايد من نماز مؤمنين هستم .
و اما حمل كردن نماز مؤمنين بنفس مقدس خود يا از بابت رابطه اثريت و مؤثريت است زيرا كه شيعه ايشان از نور ايشان آفريده شدند و نور صفت منير است پس حمل بر منير ميشود همچنين صفت او هم حمل بر او ميشود يا از اين باب است كه نماز صفت ايشان است و حمل بر ايشان ميشود و هر كس هم كه باين صفت متصف شد البته از فرع ايشان اخذ نموده و متلبس بآن شده پس حمل بر ايشان ميشود [ص 273] و چون حقيقت صلوة در حقايق خلق هم عكس بياندازد بهمين صفت عكس خواهد انداخت زيرا كه حقايق محل اعراض نميشوند و صفات زايده در نفس آنها حاصل نخواهد شد پس حقيقت نماز هر مصلي همان معرفت و توحيد است و بعد از آنكه در ساير مشاعر و حواس و اعضا ظاهر شود در هر مرتبه و مقامي صورتي مخصوص پيدا ميكند و در كلماتي و حركاتي چند در هر مرتبه ظاهر ميشود ولي همه از شأون توحيد و معرفت است و مادام كه شأون و ظواهر معرفت را در مراتب بدن نداني درست نخواهي فهميد كه صلوة در هر جا بچه صورت ظاهر ميشود و اين مطلب را در فصلي خاص بايد بيان نمود .
و بدانكه كنه عبوديت ربوبيت است چنانكه حضرت صادق عليه السلام در حديث مروي در مصباح الشريعة فرمودهاند العبودية جوهرة كنهها الربوبية فما فقد في العبودية وجد في الربوبية و ما خفي في الربوبية اصيب في العبودية پس از براي نماز در مقامات ربوبيت لامحاله معني ثابت خواهد بود و لامحاله آن صفت صلوة كه در آن مقام است برعكس مقام عبوديت است و در مقام عبوديت دانستي كه حق صلوة چيست و لازمه آن شكستگي عبد و مسكنت و خواري و خضوع و خشوع است پس در نزد رب هم كه صلوة او علم او بنفس خود است لازمهاش تسبيح و تقديس و تهليل است كه همه عكس مقامات [ص 274] مذكوره در عبوديت است چنانكه در بيان نماز خداوند در حديث معراج گذشت كه ميفرمايد سبوح قدوس رب الملئكة و الروح و لامحاله در درجات خلق هم كه ظاهر ميشود ظاهر و باطنش ظاهر ميشود پس بايستي صلوات جامع شوند صفات عبوديت و ربوبيت را .
و چون اين مطلب معلوم شد عرض ميكنم ايشان چون حقيقت صلوة هستند پس هر صلوتي بهر معني در هر مقام باشد راجع بايشان است بلكه صلوة خداوند و ملائكه و انبياء و مؤمنين همه راجع بايشان است نهايت اين است كه نسبت بخداوند محل صلوة او ميشوند چنانچه محل ساير اسماء و صفات و افعال هستند بلكه عين آنها ميباشند چنانچه در محل خود ثابت شده و نسبت بخلق مؤثر صلوة آنها ميباشند و صلوة خداوند در محلّي تنزيه و تقديس خود است و نسبت بمحمد و آلمحمد عليهم السلام رحمت است چنانچه امام فرمود در شرح قول خداوند ان الله و ملائكته يصلون علي النبي يا ايها الذين آمنوا صلوا عليه و سلموا تسليما صلوة از خداوند رحمت است و از ملئكه استغفار و از خلق دعا و رحمة الله نفس مقدس ايشان است چنانچه در صفت حضرت امير عليه السلام وارد شده رحمة الله علي الابرار و نقمته علي الفجار و ايشانند حقيقت استغفار زيرا كه استغفار طلب ستر است و ايشان بنور ولايت خود ميپوشانند جميع بديها [ص 275] را و از اين جهت است كه شيعه خود را شفاعت ميكنند و استغفار ملئكه بر نبي يعني بر شيعه آن بزرگوار چرا كه او را گناهي نيست و حقيقت دعا را هم دانستي كه راجع بايشان است پس ايشان حقيقت صلوات فرستادن هم ميباشند .
و اگر بگوئي بنا بر اين معني معني صلوات ما چيست كه ميگوئيم اللهم صل علي محمد و آله ، عرض ميكنم اصل دعا نمودن ما از براي ايشان مسأله مشكلي است كه چگونه ما طلب ميكنيم از خداوند براي ايشان رحمت را با اينكه پستتريم از ايشان بدرجات كثيره و بحسب ظاهر هم بسيار قبيح است كه بنده ذليل نزد سلطان جليل از براي صدر اعظم او طلب رحمت نمايد ، پس عرض ميكنم بطور اختصار و اجمال كه هر خيري كه از عباد سر زند بواسطه عقل است كه امام فرمود العقل ما عبد به الرحمن و همان عين روح الايمان است و اصل او از نور مقدس آلمحمد است عليهم السلام كه از رخساره ايشان ساطع شده و در قابليت خلق ظاهر شده است پس نسبت او بايشان نسبت لسان است بانسان و همچنانكه تو با لسان جمادي خود از خداوند طلب رحمت بر حقيقت خود مينمائي و خداوند بتو عطا ميفرمايد و هيچ مانع ندارد كذلك ايشان با روح الايمان تو بر خود صلوات ميفرستند و هيچ مانع ندارد و همچنانكه نميتوان گفت كه زبان فرع جنان است و حركت او از قلب است پس چگونه او طلب [ص 276] رحمت بر قلب ميكند همچنين نميتوان گفت كه من چگونه صلوات بر ايشان بفرستم و حال اينكه من بنده ناقصم و عملم ببركت ايشان است ، بلي شرط تأثير صلوات اين است كه شخص بكلي از شيطان معرض شود و توجه تمام بخداوند نمايد تا منور بنور ايشان شود پس صلوات او اثر كند و اگر بي توجه باشد ملتفت خود است و او عبد ذليل است چگونه بر مولاي جليل دعا كند ، باري چون خود ايشان از خداوند سؤال فرمايند صلوتي را كه حقيقت ايشان است البته خداوند عطا ميفرمايد و مانعي هم از اين نيست و در اين مسأله اسرار و دقايق بسيار است نميتوان شرح نمود و كتمان در صدور اولي از افشاء آنها است و لامحاله بعد از آنكه انسان مشغول باين عبادت شد خداوند هم ثواب باو عطا خواهد فرمود بفضل نور مقدس ايشان .
و اما آنچه فرمودند كه هر كس اقامه صلوة نمايد ولايت مرا اقامه داشته است يا باين معني است كه چون نماز وصف ايشان است هر كس ولي حقيقي است لامحاله خود را موصوف بصفت ايشان ميكند چنانچه فرمودند كذب من يقول بولايتنا و هو متمسك بفرع غيرنا پس علامت دوستي اتباع ايشان است پس هر كس خيرات بجا آورد اقامه ولايت نموده يا آنكه صلوة در قلوب شيعه ايشان بولايت ظاهر ميشود چنانچه بعد شرح اين مطلب ميشود انشاء الله . و اما آن معني كه عرض كرديم كه نفس حقيقت ايشان عين صلوة [ص 277] باشد و حمل در انا صلوة المؤمنين و صيامهم هو هو باشد از قبيل انا هو يا زيد زيد پس شرح آن از فرمايش سيد مرحوم اعلي الله مقامه كه بعد روايت ميكنم معلوم ميشود و اينجا هم اشاره شد .
فصل - اگر بخواهي نزول صفات و اعمال و افعال را از مقام اعلي بعرصه دنيا بفهمي ملاحظه حال خود را نما كه هر فعلي و عملي و صفتي كه در باطن داري چه طور بعرصه ظاهر بروز ميكند مثلا در ميل كردن بسوي امري كه محبوب تو است و نزديك آن شدن ملاحظه نما از مقام علم و اراده خود تا باسفل مراتب در هر جا بچه صورت ظاهر ميشود اولا علم بآن امر حاصل مينمائي و علم بشئ حضور صورت علميه است در نزد تو و آن صورت همان شبح نفس شئ است كه در نفس تو حاضر ميشود بدون زوايد و لواحق و اعراض ، بعد از آنكه عالم شدي و مناسبتي ميان تو و او باشد بمحض تناسب نفس تو ميل باو ميكند و اين ميل محبت و اراده تو است و جمعي قائل شدند كه اين ميل ذاتي است ولي اگر بنفس خود بنگري ميفهمي كه ميل فعل است نه ذات بلكه محبت هم فعل است و همان عين ميل است بملاحظهٔ و آن هم همان اراده است و اراده هم فعل است و فعل هم عارض ذات نميشود بداهة و شرح اين مسأله را در ينابيع الحكمة و رساله ابرقوئيه و بعض رسائل ديگر نمودهام . پس اول حركت [ص 278] تو بجانب محبوب همان ميل و حب است لاغير بعد از آنكه در مراتب مشاعر و حواس ظاهر شود تصور ميكني نزديك كردن بدن را باو و تعقل ميكني معني نزديكي را نهايت همان معني فطري را ميفهمي نه معني اصطلاحي را ديگر در آن مقام حركتي نيست ولي تصور محبوب حرارت را در اندرون تو بالفعل ميكند و حرارت جاذب است لامحاله بعد از آنكه خيال قوت گرفت حرارت در بخار بدن بروز ميكند و بخار در خون اثر ميكند و از زيادتي حرارت خون بحركت ميآيد پس اگر قوت نفس زياد است مثل مغناطيس آنچه ميخواهد بسوي خود ميكشد و اگر ضعيف باشد منجذب ميشود مثل اينكه مغناطيس اگر از آهن بزرگتر است آهن را حركت ميدهد و الا خود او بجانب آهن حركت ميكند ولي اين حركت بجذب خود آهنربا است نه از جذبه آهن ، همچنين است حال انسان در جذب آنچه دوست ميدارد بعد از آنكه حرارت جاذبه در دم و ظاهر بدن قوت گرفت اگر آنچه مطلوب او است اضعف است منجذب ميشود و الا خود او حركت نموده بجانب آن ميرود پس دم اقبال بظاهر بدن مينمايد حتي آنكه اگر ميل زياد باشد آثار حمرت از وجنات ظاهر ميشود و اعصاب بحركت ميآيد و بدن را ميجنباند پس بنا ميگذارد راه رفتن بسوي محبوب و اگر ميلش بيشتر باشد ميدود تا آنكه بسا بدويدن با پا اكتفا نميكند و با همه بدن خود [ص 279] بسرعت تمام اقبال ميكند تا جائي كه بسا بيافتد ، پس اصل اين رفتن بسوي محبوب از نفس است ولي باين روش كه عرض شد نه اينكه در نفس تو حركت انتقالي پيدا شود بلكه در ساير مراتب تو كه فوق روح بخاري است ابدا انتقالي نيست ولي آنجا ميل فقط است بعد از علم ولي در اين بدن بصورت حركت انتقالي بروز ميكند ، و همچنين است امر در جميع افعال و صفات و حالات كه در بدن بروز ميكند كه از جمله آنها نماز است ، و همچنين در اين ملك هم امر بهمين منوال است زيرا كه اين عالم انساني است كبير و انسان عالمي است صغير چنانكه بحضرت امير عليه السلام نسبت داده ميشود :
دواؤك فيك و ماتشعر و داؤك منك و ماتبصر
و انت الكتاب المبين الذي باحرفه يظهر المضمر
أتزعم انك جرم صغير و فيك انطوي العالم الاكبر
و خداوند ميفرمايد ماتري في خلق الرحمن من تفاوت پس حقيقت صلوة موافق آنچه در فصل سابق عرض كردم از عالم جبروت نازل ميشود و در هر عالمي بصورتي مصور ميشود تا بعرصه دنيا كه بصورت دنياوي درآيد و همچنين در نفس انسان هم حقيقت صلوة بوجه مناسب آن ظاهر ميشود همچنانكه از براي حقيقت جبروتي ملك ظاهر شد و صلوة حقيقي صرف معرفت و توحيد او است بخداوند عالم و لازمه توحيد و معرفت خضوع و خشوع ذاتي عبد است كه خود را در جنب نور خداوند نهبيند [ص 280] و تمام توجه او بخدا باشد ولي همه اينها بنحو وجود خود او است نه بفعلي زايد بر وجود زيرا كه فعل ذات دون درجه او افتاده پس اين صفت معرفت و توحيد ظاهر ميشود در عقل انسان باستشعار بزرگي خداوند و يگانگي او و تسبيح و تقديس بنحو كليت و معنويت بعد در نفس ظاهر ميشود بصورت علميه و هكذا در مراتب مشاعر باطنيه در هر مقامي بوجه مناسب آن عرصه ظاهر ميشود تا آنكه باين بدن بروز ميكند پس آنچه در عوالم اعلي استشعار نموده و حالات كه بر او ظاهر شده در اين بدن عكس مياندازد بصورت نماز و بيان آن را بتفصيل در فصلي خاص بايد نمود .
فصل - چون دانستي از آنچه عرض كردم كه اصل حقيقت صلوة صفت ولي مطلق است در عالم اعلي و صفت او عبوديت است و حقيقت عبوديت معرفت خداست بخداوندي و دوري از ماسوي و نزديكي بخداوند بدانكه معني اين صفت عين توحيد پروردگار است بعلم و عمل زيرا كه معني علم معرفت است و معرفت شناختن او است بوحدانيت زيرا كه اگر او را بوحدانيت نشناختي ديگري را شناختهٔ نه او را و معرفت كامل نميشود مگر باقرار بلكه همان اقرار است زيرا كه اقرار صفتي است قلبي بمعني تصديق نمودن بامر و اين تصديق غير از تصديق مصطلح در منطق است كه اذعان به نسبت باشد بلكه مقصود منور شدن قلب است بنور فؤاد مانند اينكه دخان منور ميشود بنور آتش و حقيقت تصديق [ص 281] همين است زيرا كه تصديقي كه اذعان به نسبت باشد علمي است و اما اين نحو تصديق كشفي است و ميان اين دو فرق بسيار است ، مثل اين دو مقام مثل اين است كه كسي بشنود در عالم چراغي است و تصديق نمايد ، يا اينكه بعضي از آثار آن را بهبيند و اقرار نمايد ، يا اينكه چراغ پيش روي او باشد و آئينه چشم او روشن شود ، و از اين نزديكتر آن است كه روغن بنفسه روشن ميشود و خود مظهر نار ميگردد يا نار ظاهر ميشود ، همچنين است تصديق قلب ولي بخداوند عالم جل شانه زيرا كه خود او آئينه سرتاپانماي نور خداوند شده است پس خود او عين تصديق شده است و همين تصديق عين معرفت است زيرا كه دانستي سابقا كه معرفت در اين مقام عين منور شدن بنور او است پس توحيد ذاتي و ايمان ذاتي يكي است و نزديكي بخداوند و دوري از خلق هم در آن مقام امري است ذاتي نه اضافي زيرا كه ذات منزه است از اضافات زيرا كه با خلق شمرده نميشود و بذات پاك خداوند هم نسبت داده نميشود پس اين دو معني هم امري ذاتي است و آن همان تنور بنور خداوند است لاغير و شك نيست كه نور خداوند بر صفت خدا است بلكه عين صفت خداست پس اين نور مقدس واحد است زيرا كه خداوند واحد است و علي و عالي و اعلي و رحيم و كريم است مثل اينكه خداوند موصوف باين صفات است بلكه عين صفات خداوند همان نور مقدس است و اين مسأله بسيار صعب و مستصعب [ص 282] است و در محل مناسب شرح آن شده است ، و همچنين اين نور مقدس منزه است از صفات لايقه بساير خلق و مقدس است بلكه حكايت ميكند از سبوحيت و قدوسيت پروردگار آن قدر كه بتوان در خلق ظاهر شود و بهمين عالم ميشود به تنزه و تقدس خداوند ، اگر از آن نور مقدس از براي او ظاهر نميشد ابدا آگاه نميشد بر سبوحيت و قدوسيت پروردگار ، پس بنا بر اين آن ذات مقدس بنورانيت خود خداوند را توحيد ميكند بذات و صفات بلكه بافعال و عبادت و همين توحيد او را صلوة ميخوانند بلكه اگر بحقيقت بنگري نفس آن حقيقت را صلوة ميخوانند زيرا كه در آن عرصه عملي جدا از ذات نيست چنانكه سابقا عرض كردم كه توحيد ذاتي عين ذات است .
و اما وجوه تسميه آن مقام بصلوة بسيار است و ما در اين مقام بياني از سيد اجل اوحد مرحوم حاج سيد كاظم رشتي اعلي الله مقامه بطور اختصار روايت ميكنيم محض تجديد كلام آن بزرگوار و توضيح آن اگر چه حكمت در اين زمان منسوخ است خاصة در اين رساله هم مراد من شرح حكمتهاي ظاهريه است كه همه كس از آنها بهره ببرند ولي قدري حكمت باطني از قول آن جناب روايت ميكنم تا مثل روحي در تن اين كتاب مستطاب باشد .
ميفرمايد صلوة نوري بود مكنون و مخزون در تحت حجاب واحديت در قعر بحر قدر و آن است شمس مضيئه تحت اين بحر [ص 283] و او است اول كسي كه اجابت كرده داعي حق را بعبوديت و سرّ خضوع و خشيت و لكن بجهت قرب عالم وحدت و اضمحلال و احتراق كثرت نوري بود شعشعاني در غايت بساطت و اجمال و حامل بود اسم الله حي متعال را و معلن بود ثناء او را بهمه معاني در هر حال در هر غدو و آصال پس چونكه حكمت خداوند اقتضا كرد اظهار متعلقات اسم الله را بجهت اظهار كمال قدرت عامه و حكمت بالغه و نعمت سابغه اظهار فرمود اين نور وحداني را كه حامل اين اسم اعظم واحد است بر چهارده هيكل يا آنكه اين قسم تعبير بياور كه قرار داده اين شجره را بر چهارده غصن و اين است شجره زيتونه كه نه شرقيه است و نه غربيه كه نزديك است كه روشن شود بدون مس نار و اين است آن نار كه خداوند فرموده الذي جعل لكم من الشجر الاخضر نارا چنانكه زيت هم از همان شجره است و اسم اين شجره صلوة است پس حرف صاد خبر ميدهد از نفس شجره بجهت اينكه آن مقام اجمال و اندراج كثرت است در كينونت وحدت بجهت اينكه آن است صاد در كهيعص پس اصل آن هاء است چون مكرر شود چهار مرتبه بيست ميشود كه استنطاق آن كاف است و چون يك مرتبه مكرر شود ياء ميشود كه عدد آن ده است و چون عدد هاء در ياء ضرب شود پنجاه ميشود كه استنطاق آن نون است و چون كاف و نون جمع شوند عدد عين حاصل ميشود پس عين است علت وجود و كلمه معبود و بآن ساكن شدهاند [ص 284] سواكن و بحركت آمدهاند متحركات ، پس كاف مقام اجمال است و نون مقام تفصيل و چون اول متعلقات كلمه كه فعل است و مشيت واجب است كه در غايت اجمال باشد و سعه و احاطه و بساطت بجهت بطلان طفره واجب شد كه در اول متعلق آن هم حكايت كاف باشد بجهت اينكه اشرف است و مقام آن مقام اجمال است و آن مجملتر از نون است زيرا كه نون مقام كثرت است و تفصيل است پس زياد شد عدد كاف بر عين كه او عدد مجموع است و استنطاق آن بصاد ميشود پس شكل مربع حاصل ميشود پس صاد اول متعلق مشيت است و آن بحري است تحت عرش چنانكه خداوند فرمود در شب معراج ادن يا محمد من صاد و توضأ لصلوة الظهر و اين صاد دويم مطابق صاد اول است در عالم وجود مقيد . و بعد بياناتي است كه از ترجمه جز اشكال نزايد تا اينكه ميفرمايد اين صاد حقيقت شجره است و از براي آن غصوني است و لام خبر ميدهد از اصل شجرة مفصله باغصان و آن مقام تفصيل است و محل ظهور ولايت و صاد محل ظهور نبوت است و چون نبي جامع مقام نبوت و ولايت بسيطه و ولايت تفصيليه است حرف حضرت او صاد شد و ولي ثلث او است و احد اضلاع او پس حرف او لام شد و اما واو كه عدد آن شش است چون مكرر شود دوازده است اشاره ميكند بائمه اثنيعشر و چون دو ديگر بملاحظه تثنيه بر او افزوده شود چهارده شود كه همه منشعب از يك اصلند و اما هاء [ص 285] سرّ اسم اعظم است كه در كل ظاهر است و مجموع اينها حروف اسم صلوة است پس صلوة بحروف خود دلالت دارد بر خلق اول كه حقيقت محمديه است صلي الله علي صاحبها .
و چون اصل بيان ايشان از علم جفر است فهم آن بر افهام عامه صعب است پس اگر جميع كلام را ترجمه مينمودم سخن بطول ميانجاميد و بر عوام ثمري نداشت و علما محتاج بترجمه نيستند پس به بيان حاصل مطلب اكتفاء نمودم و سرّ حقيقي تسميه صلوة از براي اهلش ظاهر شد .
اما بوجه ظاهر ميگوئيم صلوة يا مشتق از وصل است پس آن مرتبه را صلوة گفتند بجهت اينكه ايشان متصل شدند بنور پرورنده خود بطوري كه ماسواي ايشان از آن فيض محروم ماندند و غايت اين وصل آن مقام است كه فرمود ان لنا مع الله حالات هو فيها نحن و نحن هو و هو هو و نحن نحن ، و يا از صله بمعني عطيه است پس ايشانند عطاي خداوند و فيض و كرم و نعمت او بهمه خلق و جميع نعم فضل وجود ايشان است و ان تعدوا نعمة الله لاتحصوها و يعرفون نعمة الله ثم ينكرونها اين است كه فرمود ثم لتسألن يومئذ عن النعيم و امام (ع) ميفرمايد اين نعيم ولايت ماست ، و يا اينكه مشتق از صلوة است بمعني تالي شدن يعني عقب ديگري رفتن و ايشان هستند كساني كه متابعت كردند حق را بطوري كه خداوند ذكر كرده نميشود مگر اينكه ايشان هم ذكر كرده ميشوند [ص 286] چنانكه در خبر وارد شده كه بر ساق عرش نوشته شد لا اله الا الله محمد رسول الله (ص) علي اميرالمؤمنين ولي الله و همچنين بر كرسي نوشته شد همچنين بر لوح و قلم و سماوات سبع و ارضين سبع و ما بينهما و جميع خلق نوشته شد اسماء ايشان بعد از اسم خداوند زيرا كه ايشان نزد خداوند هستند چنانكه خداوند فرموده و لله يسجد من في السموات و الارض و من عنده لايستكبرون عن عبادته و لايستحسرون يسبحون الليل و النهار لايفترون حضرت صادق (ع) فرمود در آسمان ملئكه هستند و كساني كه در زمين هستند جن و انسند و كساني كه نزد خداوند هستند ما هستيم ، و همچنين وجه خداوندند پس بذكر ايشان خداوند مذكور ميشود . پس چون امر چنين است صلوة بهر معني اطلاق شود لايق ايشان است و احدي از خلايق جز ايشان مستحق اين اسم بطور حقيقت نيست چنانكه حضرت امير فرمود انا صلوة المؤمنين و صيامهم و حضرت صادق عليه السلام در مكاتبه مفضل فرمود نحن الصلوة نحن الزكوة پس اين اسم لايق ايشان است بجهت اينكه ميان اسماء و مسميات مناسبت است زيرا كه خداوند واضع است و اسمي را بي مناسبت وضع نميفرمايد و اگر احيانا ميبيني بعضي اسماء مناسبت با معني ندارد از باب اين است كه در عالم اعراض تغيير كرده بواسطه عروض اعراض بمرور دهور و الا در اول امر هر اسمي مناسب مسمي بوده و اگر اسمي بحفظ خداوند مصون از تغير ماند [ص 287] البته مناسب معني است و اسماء اولياء خداوند البته محفوظ بحفظ خداوند است از اين باب است كه نميبيني وليي از اولياء خداوند مسمي باسماء سوئي باشد و صلوة از جمله اسماء ولي است و نبي پس البته بايد محفوظ باشد .
باري بعد از آنكه خلق ايشان كامل شد از نور مقدس ايشان انبياء خلقت شدند و از نور انبياء شيعه اناسي و از نور ايشان ساير شيعيان جن و احباء در ساير طبقات سلسله و از باب اينكه اثر بر صفت مؤثر است همه موصوف بصفات آلمحمدند (ع) و اسامي مؤثر همه بر آثار صدق ميكند از باب حقيقت بعد از حقيقت و از باب وضع خاص و موضوع له عام كه اصوليين آن را منع كردهاند و مشايخ ما تجويز ميفرمايند پس هر خيري در اكوان اشياء مسمي بصلوة است علي حسب درجاتها و از باب اينكه شرع هم مطابق كون است سرّ صلوة در شرع هم بسبب ظهور نور عبوديت ايشان ظاهر شد و آن نور شرعي هم مطابق بود با نور كينونت مقدسه ايشان بطوري كه خبر ميداد از حدود ذات و صفات ايشان كه عين خضوع و خشوع و ذلت از براي خداوند عالم جل شانه باشد و آن نور هم مستحق اسم صلوة شد و در وراء عرش اعظم خداوند بطور اجمال پنهان بود تا آنكه خداوند عالم او را نازل فرمود از سمائي بسمائي و عالمي بعالمي تا اينكه باين عالم رسيد و در هر عالمي و مقامي صورتي براي او حاصل شد چنانچه سابق عرض شد و چون نفوس شيعيان آلمحمد عليهم السلام مخلوقند [ص 288] از نور آلمحمد پس همه آنها موصول بنور خداوندند چنانكه ميفرمايد در حديث شريف كه اگر پرده برداشته شود و مردم نظر كنند باتصال نور مؤمن بنور خداوند از براي او نرم ميشود دلهاي خلايق و در حديث ديگر ميفرمايد كه مؤمن نه وصل بخدا است و نه از خدا جداست و در حديث ديگر ميفرمايد كه مؤمن نزديكتر از همه خلق است بعرش خداوند ، پس نفوس مؤمنين در واقع نماز كوني ايشان است و از براي خداوند خاضع و خاشع شدهاند و خود را در نزد او كالميت بين يدي الغسال انداختهاند و چون نماز شرعي كه ولايت آلمحمد است عليهم السلام از ايشان صادر شد قلوب ايشان را منور ساخت بنور ولايت پس در دوستي آلمحمد خاضع شدند و خاشع و اقبال نمودند بمؤثر خود و چون مؤثر ايشان وجه الله باقي و آية الله است پس همان اقبال ايشان صلوة ايشان است و اين همان اراده و ميل است كه عرض شد پس از آنكه در عقل ظاهر شود معني كلي از صلوة در آنجا بروز ميكند و آن صرف ايتمار و اطاعت است و اين است معني خضوع و خشوع و عبادت اين است كه فرمود العقل ما عبد به الرحمن و اكتسب به الجنان و اين است حقيقت ايمان و چون در نفس ظاهر شود بصور علم ظاهر ميشود يعني علم باسماء و تسبيح و تقديس و تكبير و تهليل بعد از آن در حواس و مشاعر برزخيه در هر يك بصورتي و معنيي مناسب جلوه ميكند تا آنكه در اين بدن جميع اجمال تفصيل پيدا ميكند [ص 289] و از براي هر معني صورتي نقش ميبندند و اگر كسي اندك شعور محبت بر سر دارد ملتفت ميشود كه جميع اين حركات و اعمال و افعال همه صورت معامله محب است با محبوب ولي بجهت اينكه في الجمله متنبه شوي اشاره ببعض مطالب ميشود .
چنانكه انسان در نفس مقبل است بكل خود بخداوند و معرض است از همه ماسوي كذلك در بدن اقبال ميكند بجهتي كه خداوند اختيار فرموده و پشت ميكند بهمه ماسوي ، در نفس قائم بامر خداوند قيوم است و نمينشيند از اطاعت فرمان در بدن ايستادن مقرر شد ، در نفس خاضع است و سر بزير انداخته از ذلت و مسكنت در بدن ركوع مقرر شد ، در نفس از شدت خضوع خود را فاني كرده بوجهي كه از براي خود وجودي نگذارده و لامحاله در مبدأ خود فاني شده در بدن سجود بر خاك مقرر شد و بهتر اين است كه حايلي ميان انسان و خاك نباشد ، در نفس از براي خداوند تسبيح ميكرد باينكه خود را از هر آلايشي پاك داشت در زبان سبحان الله ميگويد ، در نفس اقرار به بزرگي خداوند داشت باينكه خود را خوار و كوچك ميشمرد در بدن الله اكبر ميگويد ، در آنجا خود را نيست و نابود كرد اين جا لا اله الا الله ميگويد ، در آن مقام نعمتهاي خداوند را شكر مينمود باطاعت اين جا الحمد لله ميگويد ، و چون در عالم نفس خالص شود از براي خداوند نميشنود جز كلام خداوند را زيرا كه با ذات هر كسي غير خود او مذكور نيست پس سخن غير را [ص 290] انسان بذات خود نميشنود و كلام خود انسان هم مقام او اسفل از ذات است و كساني كه گفتند :
ان الكلام لفي الفؤاد و انما جعل اللسان علي الفؤاد دليلا
نشناختند نفس را ، كلام فعل انسان است و فعل در رتبه ذات مذكور نيست پس با ذات تو هيچ سخن نيست و لكن از درجه اعلي كلام خداوند بتو ميرسد ، حال اگر ميان انسان و خداي او واسطه يا وسايطي باشد البته سخن خداوند را بواسطه ميشنود لايكلمهم الله الا وحيا او من وراء حجاب او يرسل رسولا بهر حال كه در حال اقبال بخداوند شخص موحد با خداي خود راز و نياز ميكند پس سخن خداوند را درك ميكند پس در بدن هم در اين حال قرارداد شد كه قرآن بخواند همچنين يهود و نصاري هم در نماز خود تورية ميخوانند و تسبيح و تقديس ميكنند ، و چون انسان در رتبه نفس خود بحالت خود دعا ميكند يعني استمداد از خداي خود ميجويد و استفاضه فيوض و امداد ميكند در عالم ظاهر هم مقرر شد در نماز دعائي بكند ، و همچنانكه در بالا رو بخدا دارد و دست بسوي او دراز ميكند همچنين در اين جا دست بآسمان كه محل تقدير است دراز ميكند ، پس اين صورت كه در اين مقام ميبيني بعينه همان صورت نفساني است لاغير همچنانكه جميع حالات نفسانيه باين وجه در بدن ظاهر ميشود سرور نفساني در بدن بهيئت سرور و انبساط ظاهر ميشود و حزن نفساني در بدن بهيئت انقباض [ص 291] ظاهر ميشود و هكذا همچنين توحيد واقعي بصورت نماز ظاهر ميشود و از جهت اينكه هر مكلفي در مقام نفس خود توحيد خداوند را بواسطه مبادي علل ميكند كه ايشان پيغمبر و ائمه طاهرينند سلام الله عليهم پس در مبدأ اقبال و ختم آن لامحاله نظري بايشان دارد از اين جهت در عالم ظاهر هم مقرر شد كه در اول و آخر نماز شهادت به نبوت پيغمبر (ص) داده شود تا آنكه ظاهر موافق باطن شود .