تمام شد موضع حاجت از فرمايشات بالغه و اگر چه بلفظ عربي است ولي اكثر طالبان از آن منتفع ميشوند و اگر ترجمه نمايم سخن بطول مي‌انجامد ، خلاصه حاصل فرمايشات اين است كه كفار ميتند بموت شرعي زيرا كه روح الايمان از قوالب ايشان بيرون رفته است اگر چه در ظاهر احياء هستند ولي در معني امواتند و متصفند بصفت مردگان چنانكه خداوند در كتاب مبارك خود شرح حال ايشان را فرموده است و لقد ذرأنا لجهنم كثيرا من الجن و الانس لهم قلوب لايفقهون بها و لهم اعين لايبصرون بها و لهم آذان لايسمعون بها اولئك كالانعام بل هم اضل اولئك هم الغافلون پس اگر چه در ظاهر چشم ايشان باز باشد و گوش ايشان صوتي بشنود و قلبي متحرك داشته باشند [ص 221] ولي در باطن كه نظر ميكني مي‌بيني كورند و كر و بي‌عقل ، نميفهمند و كأنه نمي‌بينند ان هم الا كالانعام بل هم اضل اگر كسي گاو را ندا كند اگر چه صوتي كه خرق هوا را ميكند بگوش او هم بزند ولي نميفهمد كه او را ندا كرده اگر باو اشاره كني ابدا نميفهمد اگر مطلبي براي او طرح كني ابدا چيزي نميفهمد پس اين است حال مردگان اگر چه بحيات حيواني زنده باشد ولي از حيث شعور ميت است ، خلاصه چون روح الايمان از بدن كسي رفت نجس ميشود ولي مراتب نجاست ايشان فرق ميكند بحسب تكليف چنانچه ملاحظه ميكني عقلا تكليفشان زياده از جهال است و جهال تكليفشان زياده از سفهاء و مجانين است زيرا كه خداوند فرموده است خطاب بعقل اياك آمر و اياك انهي و اياك اثيب و اياك اعاقب و شك نيست كه عقل ببركت محمد و آل‌محمد سلام الله عليهم زياد ميشود پس هر كس نزديك‌تر بايشان بشود عقلش بيشتر ميشود هر كس دورتر از ايشان بشود عقلش كمتر ميشود ، پس آنان كه بظاهر داخل ملتي شدند مثل يهود و نصاري يا مجوس بنا بر اينكه اهل كتاب باشند البته عقلشان زياده ميشود از آنها كه مطلقا اهل ملت نشدند بلكه بت‌پرست يا دهري بودند يا مثل مهاباديان كه اقرار بانبياء نكردند بجهت اينكه از حرارت تربيت انبياء شعوري پيدا ميكنند و عارف ميشوند ، پس آنها اگر از دين خارج شوند البته نجس‌تر ميشوند و [ص 222] اقراري كه ببعضي از انبياء نمودند ثمري بحال ايشان نميكند پس از اين جهت يهود و نصاري نجس‌تر خواهند بود از كفار و مشركين ، و كذلك آنان كه داخل اسلام شدند و اقراري برسالت پيغمبر خاتم صلي الله عليه و آله نمودند خواه بصدق خواه بنفاق و لكن بعد از آن بزرگوار اقرار ننمودند مسلم تكليفشان بيشتر ميشود از جماعتي كه مطلقا درك خدمت آن بزرگوار را ننمودند بجهت اين كه معرفت پيدا ميكنند و ميشنوند و ميفهمند و حجت بر ايشان تمام‌تر ميشود پس اين جماعت بجهت اينكه منكر امامت شده‌اند نجس‌تر ميشوند از آن جماعت كه كافر بخداوند و پيغمبر خدا بودند و هم‌چنين از يهود و نصاري و مجوس زيرا كه از روي عقل و عين بصيرت منكر شدند حجت واضحه خداوند را ، و هم‌چنين در ميان منكرين امامت ائمه آنها كه عداوت هم با ايشان نمودند علاوه بر انكار نجس‌تر مي‌شوند از اين جهت امام فرمودند كه خداوند هيچ چيز را از سگ نجس‌تر نيافريده و ناصب ما اهل بيت از سگ نجس‌تر است ، و موافق حديثي ناصب آن كسي است كه عدو شيعه باشد ، و بعضي از فقهاء هم بهمين مضمون فتوي داده‌اند چنانكه در علل روايت كرده از حضرت صادق عليه السلام كه ناصب نيست آن كسي كه عدو ما باشد چرا كه نمي‌بيني كسي را كه بگويد من دشمن محمد و آل‌محمد هستم و لكن ناصب آن كسي است كه شما را دشمن دارد [ص 223] با وجود اينكه ميداند كه شما دوست ما هستيد . پس بنا بر اين ميتوانيم بگوئيم كسي كه با شيعه عداوت كند محض اينكه دوست اهل بيت هستند عليهم السلام از سگ نجس‌تر است .

خلاصه پس حكمت نجاست اموات حيوانات خروج روحي است كه از نور مشيت كونيه آفريده شده است و اموات اناسي چون دو روح از آنها خارج ميشود نجس‌تر ميشوند و كفار و اتباع ايشان چون روح الايمان از ايشان خارج ميشود نجس‌تر از همه هستند بجهت اين كه روح الايمان از نور مشيت شرعيه آفريده شده است و اگر با اين حال بميرند امواتشان نجس‌تر ميشود بطوري كه بغسل دادن هم پاك نشود و حكم حيوان نجس العين را پيدا ميكنند و وجه نجس‌تر شدن ايشان از حال حيات اين است كه همه ارواح كونيه و شرعيه از تن آنها خارج ميشود . اين است مختصري از اسرار نجاست اموات و كفار و منافقين و نصاب .

فصل - در علت نجاست كلب و خنزير است . بدانكه اصل و عمود علل طهارت و نجاست همان است كه سابقا عرض شد هر چيزي كه از خداوند دور شود شرعا يا كونا نجس ميشود چرا كه اصل طهارت از خداوند است و در ميان حيوانات هم بعضي مبغوض خداوند شده‌اند بجهت اينكه اصل خميره آنها خبيث است و داراي بعضي طبايع و صفات رذيله و خواص ناپسند ميشوند پس خداوند امر [ص 224] باجتناب از آنها فرموده است و بعضي طينتشان خباثت نداشته و از اين طبايع و صفات قبيحه و رذيله نبوده‌اند امر باجتناب از آنها نفرموده است و اصل همه خوبيها ولايت محمد و آل‌محمد است عليهم السلام و اصل همه بديها عداوت ايشان است و خداوند ولايت را بر همه چيز عرضه فرموده است از اناسي و جن و ملئكه و حيوان و نبات و جماد و ارض و سماء چنانكه در كتاب مجيد اشاره باين مطلب فرموده و فرموده انا عرضنا الامانة علي السموات و الارض و الجبال فابين ان يحملنها و اشفقن منها و حملها الانسان انه كان ظلوما جهولا و حضرت امير عليه السلام در شرح اين آيه كريمه ميفرمايد عرضه كرد خداوند امانت مرا بر سماوات سبع بشرط ثواب و عقاب گفتند اي رب ما حمل آن را بثواب و عقاب نميكنيم ولي بدون اين متقبليم و خداوند عرضه كرد ولايت مرا بر طيور اول باز سفيد و قنبره قبول كردند و اول كسي كه قبول نكرد بوم و عنقا بود پس خدا آنها را لعنت كرد و بوم را معذب فرمود باين قسم كه روز نتواند بيرون آيد محض اينكه مرغها او را دشمن ميدارند و اما عنقاء در درياها پنهان شد كه ديده نمي‌شود و عرضه كرد آن را بر ارضين هر بقعه كه ايمان آورد طيب و زكي شد و گياهش شيرين گشت و آبش زلال و هر بقعه كه منكر امامت من شد شوره‌زار شد و نباتش تلخ گشت و ثمرش عوسج و حنظل شد [ص 225] و آبش شور و تلخ گشت و در حديثي است كه با ماهي سخن فرمود كه تو كيستي عرض كرد از آنها هستم كه ولايت تو بر ايشان عرضه شد و قبول نكردند پس مسخ شدند و از اين جماعت كه با تو هستند جمعي مثل ما ميشوند فرمود قصه‌ات را بيان كن عرض كرد بيست و چهار قبيله از بني‌اسرائيل بوديم كه متمرد شديم و عصيان كرديم ولايت تو را بر ما عرض كردند قبول نكرديم و در بلاد متفرق شديم و فساد كرديم پس آمد ما را كسي كه تو او را بهتر ميشناسي ما را جمع كرد بصيحه خود پس صيحه ديگر زد و گفت مسوخ شويد بقدرت خداوند ، تا آخر حديث . خلاصه پس هر حيواني كه قبول ولايت نكرده مسخ شده يا آنكه نجس شد و همين صفت اصل صفات بد و ضررهاي آنها شد و هم‌چنين نباتات و جمادات .

و از جمله حيوانات كه ولايت قبول نكردند و نجس و حرام شدند كلب و خنزير است ، اما خنزير جماعتي بودند از نصاري كه سؤال كردند مائده را و بعد از آنكه نازل شد تكذيبشان بيشتر شد و اما كلب هم در حديثي است كه از مسوخ است و نه اين است كه اين حيوانات معروفه كه هستند از اولاد آن جماعت باشند كه مسوخ شدند بلكه آنها بصورت اينها شدند و چون اينها بر شكل آنها هستند خداوند مسوخات را حرام فرمود محض اينكه نخواسته صوري را كه مبغوض داشته مردم بخورند زيرا كه اهانت بامر خداوند ميشود چنانكه [ص 226] در حديث است كه شخصي عرض كرد خدمت حضرت امام موسي كاظم عليه السلام آيا فيل حلال است فرمود نه عرض كرد چرا فرمود بجهت اينكه مثله است ، يعني شبيه بمسوخات است و خداوند مسوخ را حرام فرمود پس گوشت هر حيوان كه اناسي ممسوخ بصورت آنها شدند حرام فرموده است و اما در باب نجاست مسوخ اگر چه بملاحظه اينكه مثله عباد عاصين هستند بايد نجس شوند و بعضي هم قائل بنجاست آنها شده‌اند ولي بجهت اينكه از حكم بنجاست همه آنها عسر و حرج شديد لازم مي‌آمد علاوه بعضي از آنها هم اصل خميره ايشان خباثت بسيار نداشت و صفات خوب هم في الجمله داشتند در اخبار حكم بنجاست همه نشد ولي كلب و خنزير در ميان آنها بدتر از همه بودند اما كلب چون اصل خميره‌اش از آب دهان شيطان بود چنانكه در حديث وارد شده است آن را نجس شمردند و خنزير از دماغ فيل افتاده و فيل خودش مثله است و فضول او از خودش بدتر ميشود علاوه بر آن كه شكل خود خنزير هم از مثله بود علاوه بر آن كه صفات بد داشتند پس مبغوض خداوند شده‌اند .

اما كلاب كه شقاوتشان بسيار است از اين باب خداوند آنها را مثل اشقياء قرار داده است در كتاب مجيد خود در آنجا كه فرموده و اتل عليهم نبأ الذي آتيناه آياتنا فانسلخ منها فاتبعه الشيطان فكان من الغاوين و لو شئنا لرفعناه بها و لكنه اخلد الي الارض و اتبع [ص 227] هواه فمثله كمثل الكلب ان تحمل عليه يلهث او تتركه يلهث ذلك مثل القوم الذين كذبوا بآياتنا فاقصص القصص لعلهم يتفكرون و وجه شقاوت را اين فرموده كه اگر بر او حمله كني زبان خود را بيرون مي‌آورد اگر او را واگذاري همين كار ميكند و اين حال سگ را مثل اشقيا قرار داده كه هر معامله با آنها بشود از شقاوتشان نميكاهد يا آنكه هر چه موعظه كني بحالشان فرق نميكند و بعض سگها هم لباس شياطين و جن ميشوند چنانچه حضرت صادق عليه السلام فرمود كل اسود بهيم و كل احمر بهيم و كل ابيض بهيم فلذلك خلق الكلاب من الجن و ما كان ابلق فهو مسخ من الجن و الانس و حضرت پيغمبر صلي الله عليه و آله فرمودند الكلاب من ضعفة الجن فاذا اكل احدكم طعاما و شئ منها بين يديه فليطعمه او ليطرده فان لها انفس سوء پس اگر چه في الجمله از صفات نيك هم در آنها باشد مثل وفا و شب‌زنده‌داري و لكن صفات بد آنها ضررش بر انسان زياده است از فايده و منفعت صفات خوبشان چنانكه در خمر و ميسر فرمود يسئلونك عن الخمر و الميسر قل فيهما اثم كبير و منافع للناس و اثمهما اكبر من نفعهما لهذا خداوند امر فرمود باجتناب از آنها ، از اين گذشته كه بعضي كلاب موذيه هستند مثل سگ ديوانه كه بسا انسان را هلاك ميكند پس رسول خدا (ص) امر فرمود باجتناب از آنها مطلقا و در لعاب دهان همه آنها [ص 228] سميتي است كه اذيت بانسان ميكند خاصة لعاب سگهاي ديوانه و از اين باب است كه جراحاتي كه بواسطه دندانهاي آنها بانسان ميرسد بسيار موذي است و بسيار دير معالجه ميشود و رسول خدا صلي الله عليه و آله كه در واقع طبيب ابدان و ارواح بود شرع را محض حفظ امت خود گذارده است تا اينكه باقي بمانند و سالم باشند تا اينكه بعلت غائي ايجاد برسند و چون سگ بسيار مأنوس بود و اغلب طبايع مايل بود بنگاه داشتن آنها در خانه‌ها بجهت حراست و پاسباني و شكار كردن و غير اينها و اگر ايشان را ممنوع نميفرمود بسا سگها از گربه‌ها مأنوس‌تر ميشدند و بر خوان طعام ايشان حاضر ميشدند و با آنها غذا ميخوردند و با هم هم‌بستر ميشدند پس اذيت بامت ميرسيد در ابدانشان و بواسطه تعلق شياطين بسگها بچه‌ها و ضعفا مبتلا ميشدند و جن بآنها اذيت ميكرد لهذا پيغمبر صلي الله عليه و آله امر فرمود باجتناب نمودن از سگ بلكه فرمود در حجره‌هاي خود سگ را منزل ندهيد چرا كه ملئكه دوري ميكنند بلكه اين قدر سخت گرفتند كه هر گاه لباسي يا فرشي متصل ببدن سگ شود اگر خشك باشد ترشح آب بآن كنند بجهت تنظيف و اگر مس برطوبت نمايند بشويند و شايد يك علتش اين باشد كه غالبا بدنهاي خود را با آب دهان خود پاك ميكنند و آن مضر است ببدن لهذا فرمود كه دست را با آب بشويند كه اذيت آنها [ص 229] ببدن نرسد و هر گاه از ظرفي طعمهٔ بخورد يا آبي بياشامد فرمود با خاك بمالند و با آب بشويند بجهت اينكه اثر لعابش تمام شود و در نجاسات ديگر ملاحظه ميكني كه اين قدر دقت نفرموده‌اند .

و اگر كسي شبهه نمايد كه چرا جماعتي كه از سگ احتراز ندارند ضررهاي آن بآنها نميرسد عرض ميكنم اولا بعضي ضررها هست كه مردم ملتفت نمي‌شوند بسا ضرر خود را ميكند ولي نميفهمند و بعضي ضررها هست كه بسا بايشان ميرسد و نميفهمند از چيست مثل اينكه مطلقا اهل فرنگ غيرت ندارند و زنهاي آنها از نامحرم اجتناب نميكنند و باكشان نيست بلكه اين را از خصلتهاي نيك ميدانند و نميفهمند اين از چه جهت است و عاقل ميداند كه اين اثر گوشت خوك است كه غيرت را از انسان ميبرد هم‌چنين اغلب قلوب ايشان قسي ميشود بحدي كه بر خود رحم نمي‌كنند و بسا بقتل خود راضي ميشوند و بسيار بدخلق مي‌شوند و نميدانند كه اين از اثر خون است كه ميخورند و نميدانند كه قلب را قسي ميكند ولي شارع مقدس خواسته است كه دلها نرم باشد و محبت و الفت در ميان خلق باشد و از خداي خود بترسند و بر ذنوب خود بگريند تا اينكه دلها پاك شود و خاضع و خاشع شوند پس غذاها كه باعث قسوت بوده حرام فرموده بلكه اصل گوشت حيوان قلب را في الجمله قسي ميكند ولي از باب اينكه قوام بدن انسان بآن بوده است گوشتها را حرام [ص 230] نفرموده است ولي زياد خوردن آن را خوش نداشتند و هم‌چنين هر چه را كه حرام فرموده بجهت ضرر است نهايت فرنگيها مثلا نميفهمند و عوام مسلمين هم ملتفت نمي‌شوند و بسا تصديق آنها را كنند بجهل خود ، و از آن جمله است سگ بسا امراض و اوجاعي از سؤر او در انسان عارض ميشود لهذا رسول رؤف مهربان كه طبيب ارواح و ابدان بود از آن نهي فرموده بلكه فرموده ظرفي را كه از آن بياشامد با خاك بمالند و با آب بشويند و بسا باشد دوائي بنفسه باعث مرضي هم بشود ولي چون عادت ميشود اثر نميكند مثل اين كه بعضي عادت ميدهند نفوس خود را بسموم مثل ترياك و سم الفار و اذاراقي و افراط در آنها ميكنند و متأذي نمي‌شوند و اگر ديگري قليلي از آنها استعمال كند متأذي ميشود ، هم‌چنين اهل فرنگ چون از طفوليت عادت كردند باين ضررش را نميفهمند ولي بعد از آنكه قوي شود در آنها هم اثر ميكند مثل سم سگ ديوانه كه در آنها هم اثر خود را ميكند .

باري بعد از آنكه در حديث وارد شد كه هيچ چيز را پيغمبر حلال نكرد مگر بجهت نفعش و هيچ چيز را حرام نفرمود مگر بجهت ضررش مؤمن يقين ميكند كه در سگ هم ضررها بوده است و از جهت زيادتي ضررش بوده كه رسول خدا صلي الله عليه و آله امر فرموده است بقتل سگها و بر اين حكم ابرام فرمود حتي آنكه آن وقت كه حضرت امير عليه السلام مكه تشريف بردند امر [ص 231] فرمود كه هر سگي كه ديدي بكش و يك جهت ابرام در اين باب اين است كه سگها بچه زياد ميگذارند و در هر ساله چند دفعه بچه ميكنند اگر بنا باشد كه آنها را مراعات نمايند زياد ميشوند باندك زماني بر همه حيوانات غالب مي‌آيند و شهرها و قريه‌ها را پر ميكنند با اينكه سبع هستند بسا وقتي باعث اذيت مسلمين و تمام كردن بهايم و طيور شوند پس امر فرمود آنها را بكشند و كلب معلم را هم كه اذن بنگاه داشتن داده‌اند محض اين است كه غالبا مؤدبند و ضررشان كمتر است و نفعشان هم بانسان ميرسد در صيد كردن و نحو آن لهذا رخصت داده‌اند بنگاه‌داري آنها و يك وجه ديگر از امر بقتل كلاب اين است كه مردم اجتناب از قتل آنها ميكردند و فال بد ميزدند و هنوز در عوام معروف است كه خون سگ شوم است و رسول خدا صلي الله عليه و آله ميخواستند كه خلق را از اين خيالات دنيه بيرون ببرند و مطلقا تفأل را از ميان بردارند بجهت اينكه نظر خلق بعالم بالا شود و خوف و اميدشان از خداي واحد باشد و بظاهر هم نفوس آن وقت كه عادت نمودند بتطير لامحاله منصدم ميشوند و حقيقت اين مسأله از علمي بالاتر مكشوف ميشود و اين رساله گنجايش شرح آن را ندارد و شك نيست كه اتفاقات ملك هم بسيار است اگر بنا باشد آنها را انسان مأخذ حوادث قرار دهد و استدلال بآنها نمايد لامحاله هميشه منصدم ميشود و قلب دايم متزلزل [ص 232] خواهد بود و حواسش پريشان و خاطرش افسرده ميگردد و از كار دنيا و آخرت باز ميماند چنانكه تجربه كردهٔ مردمي كه عادت كرده‌اند بتفألات دائما حالشان چون است وقتي مرغي صدا ميكند گاهي سگ عوعو ميكند يا حمار نهيقي دارد يا اسب صهيل كشيد ، همه اينها را بنا باشد انسان دليل حادثه گيرد دائما در حال اضطراب خواهد بود چرا كه اينها هميشه است ولي اگر مطلقا اعتنا نكند متأثر هم نمي‌شود و آسوده خواهد بود از اين باب رسول خدا صلي الله عليه و آله فرمود اذا تطيرت فامض و اذا ظننت فلاتقض بلكه آنچه بد مي‌شمردند خوب شمردند از جمله ريختن خون سگ را كه مردم نهي ميكردند از سنت قرار داد بلكه بواسطه ساير علل كه عرض شد مؤكد فرمود و هم‌چنين از كشتن مارهاي خانه مردم احتياط ميكردند بلكه بعادت يهود آنها را صاحب خانه ميدانستند و گاهي جار خود ميخواندند چنانكه الحال هم‌چنين است بلكه امر بالا گرفته تا جائي كه از قتل مارهاي بزرگ بياباني هم احتراز ميكنند و بفال بد ميگيرند حضرت رسول صلي الله عليه و آله اين طيره را از ميان برداشتند و كشتن آنها را رخصت دادند و در حديثي وارد شده كه آن حضرت عهد گرفتند از جنها كه بصورت مار نشوند و آن محض همين است كه صورت موذيه است و اگر جن بآن شكل شود و وقتي انسان او را بكشد بسا اذيتي برسانند لهذا خواستند [ص 233] كه اصلا آنها باين شكل ظاهر نشوند تا هر وقت اناسي بخواهند ماري را بكشند آسوده باشند اين هم محض ضعف امت است و الا در سگ با اينكه بعضي از آنها جن هستند امر بقتل فرموده و ضرري هم نمي‌توانند بزنند و از بعضي روايات ظاهر ميشود كه بعضي از آنها جني باشند و منافات ندارد شايد عهد از مارهاي روحاني گرفته‌اند كه اگر ممثل شدند بآن صورت نشوند ولي آن جنهاي غليظ كه بشكل حيوان هستند يحتمل بعضي بشكل مار باشند و در روايتي هم وارد شده است كه ماري كه در راه مي‌بيني اگر خود را بتو نشان داد و پنهان شد او را مكش و اگر دو دفعه ديدي بكش و بسا محض ترحم بآنها باشد كه اگر دفعهٔ خود را نشان داد و فرار كرد معلوم است ترسيده و اذيتي نميرساند و اگر دو دفعه خود را نمايانيد معلوم است جري است و بسا اذيت برساند پس او را بقتل رسان كه از شرش ايمن باشي در باب مارهاي خانه هم در حديثي ميفرمايند اگر اذيت ندارد مكش ولي در حديثي تأكيد در قتل آنها ميفرمايد و اگر بكشي مسلم ضرر ندارد اگر چه مردم بفال بد ميگيرند ولي همه اينها تسويلات شيطان است كه بني‌آدم را مسخره خود قرار داده است .

برويم سر مطلب ، پس نجاست سگ يك علتش خبث او است و علت ديگرش ضررها كه داشته و علت ديگرش اين است كه غذاي سگ بسيار كثيف است علاوه بر اينكه ميته و خون ميخورد بسا [ص 234] عذره ميخورد و گاه قي خود را ميخورد و گوشت بدن او از اينها حاصل مي‌شود پس حكم باجتناب از آن فرمودند پس از آنكه خميره آن از آب دهان شيطان باشد و غذاي او هم باين كثافت باشد البته نجس و كثيف مي‌شود و بعضي از علماء گفته‌اند سبب امتناع از بيتي كه در آن كلب هست اين است كه نجاسات بسيار ميخورد و بجهت اينكه بعضي آنها را شيطان شمرده‌اند و ملئكه ضد شيطانند و بجهت بدبوئي آنهاست و ملئكه بوي بد را كراهت دارند و علت ديگر از علل نجاست آن است كه از حضرت صادق عليه السلام روايت شده فرمود بشخصي كه اگر سگ رطوبتي بر بدنش باشد و جامه تو بر بدن او ماليده شود بشوي و اگر خشك باشد آب بر آن بريز راوي عرض كرد چرا اين قدر بايد از آن اجتناب كرد فرمود بجهت اينكه رسول خدا صلي الله عليه و آله امر بقتل آن فرموده است . و اين حديث از احاديث صعبه است زيرا كه بظاهر چنين معلوم مي‌شود كه نفس امر بقتل را علت نجاست فرموده است و از اين لازم مي‌آيد كه هر چيزي را كه امر بقتل آن فرموده نجس باشد مثل وزغ مثلا كه قتل آن مندوب است بنا بر اين ميبايست نجس باشد اگر چه در حديثي آن را رجس شمرده‌اند ولي مشهور طهارت آن است ، و قاتل مسلم را بظلم از باب قصاص امر بقتل فرموده و زاني محصن را امر برجم فرموده و هيچ يك نجس نيستند ، خلاصه معني حديث باين وجه مشكل است و [ص 235] آنچه بخاطر فاتر ميرسد اين است كه مراد امام عليه السلام اين باشد كه علت نجاست سگ و قتل يكي باشد و معني اين مي‌شود بزبان فارسي متداول در السن ما كه عرض ميكند چرا باين درجه امر باجتناب و شستن آن شده فرمود بجهت همان كه رسول خدا (ص) امر بقتلش فرموده است كه حاصل اين مي‌شود كه محض همان خباثت كه داشته امر بقتل فرموده است و حكم بنجاست آن هم شده است و الله اعلم بحقايق الامور .

و اما خنزير آن هم حيواني است موذي و خبيث و داراي هيچ صفت نيك نيست بلكه جميع صفاتش خلاف رضاي خداوند است از اين جهت خداوند در قرآن مجيد خود او را رجس شمرده و برابر ميته و دم فرموده است بلكه بظاهر آيه كريمه كه ميفرمايد الا ان تكون ميتة او دما مسفوحا او لحم خنزير فانه رجس ضمير را بهمان خنزير برگردانيده و آن را رجس فرموده است و رجس بمعني نجس است و آن در واقع نجس العين است و اجماعي شيعه و سني است كه نجس است و اگر حديثي بر خلاف اين وارد شده معمول به نيست و اگر در باب ريسمان چاه اذن داده‌اند كه با موي خنزير درست كنند از باب نجس نشدن آب چاه است بواسطه ريسمان نه از باب پاك بودن موي خنزير و اينكه سنيان روايت كرده‌اند رخصتي در باب دوختن چكمه يا كفش با موي خنزير دلالت بر پاكي آن نميكند چرا كه نفرمودند نماز [ص 236] هم با آن چكمه و كفش بكن و اجتناب از استعمال نجاسات در شرع محض نماز است نه مطلقا مثلا اگر كسي پوست ميته يا حيوان حرام‌گوشت در بر كند عمل حرامي نكرده نهايت نماز در آن نبايد كند پس اگر بجهت توقي از سرما كسي پوستي پوشيد كه نماز ندارد عمل حرام نكرده مثل ابريشم نيست كه لبسش بر مرد حرام باشد پس اگر پوست سمور مثلا بپوشد يا پوست روباه بجهت حفظ از سرما گناه نكرده است نهايت وقت نماز از تن بيرون ميكند مثل اين است كه مثلا جامه نجسي در بر كرده باشد يا دست خود را بخون مثلا آلوده كرده باشد عصيان ننموده زيرا كه اين عمل بنفسه حرام نيست نهايت از شرط صحت نماز طهارت است پس بجهت نماز جامه را بشويد يا از خود دور كند و دست خون‌آلوده را بشويد هم‌چنين پوستي كه نماز ندارد وقت نماز از خود دور بايد بكند و آن جامه هم كه زير آن بوده بايد بكند بجهت اين كه شايد از موي آن بلباس چسبيده باشد مثل اينكه امام عليه السلام لباس پوستي در بر داشتند كه نماز نداشت وقت نماز از بدن مبارك بيرون آوردند و لباس زيرش را هم بيرون آوردند و نماز فرمودند ، هم‌چنين آن كفش كه با موي خنزير دوخته شده بسا شخصي اگر سؤال ميكرد كه وقت نماز چه كنم ميفرمودند از پاي خود بيرون آور . خلاصه خنزير را حكم بنجاست فرمودند و از ظرفي [ص 237] هم كه آب بخورد بايد اجتناب كرد و مكرر شست محض ضرر بسياري كه در آن بوده است و ضرر آن را امام عليه السلام در باب حرمت گوشتش فرموده است كه از باب اينكه غيرت را ميبرد خداوند آن را حرام كرده است لامحاله اين اثر در لعاب او هم هست ، از آن گذشته غذاي خنزير غالبا ارواث حيوانات و عذره انسان است چنانچه در بحار روايت نموده از وهب بن منبه در روايت طويلي كه در كشتي نوح موش و عذره زياد شد خداوند وحي فرمود بحضرت نوح (ع) كه مسح كن اسد و فيل را پس مسح كرد اسد را پس عطسه كرد پس بيرون آمد از دو منخر او دو گربه ذكر و انثي پس موش كم شد و روي فيل را مسح فرمود پس عطسه كرد پس از دو منخر او دو خنزير نر و ماده بيرون آمد پس عذره‌ها را خوردند و در كشتي كم شد و در روايت ديگر است كه ارواث دواب را خورد . خلاصه غذاي آن كثافات و ميته است و گوشتهاي عفنه ميخورد گاهي هم ريشه‌هاي گياهها را ميخورد ، بهر حال چون غذاي او هم اكثرش عذره و گوشتهاي عفنه است لامحاله در گوشت او اثر ميكند لهذا حكم بنجاست آن هم فرمودند مثل اينكه از عرق حيوانات جلاله امر فرموده‌اند اجتناب نمايند محض همين كه نجاست ميخورند علاوه بر اين دسومت فاضله در بدن او است كه بسيار كثيف و متعفن است و پيغمبر صلي الله عليه و آله عزوف النفس بودند چنانكه در [ص 238] حديث وارد شده در وصف آن بزرگوار لهذا از كثافت خنزير مشمئز بودند پس خداوند حكم بنجاست آن فرمود علاوه بر اينكه جزو مسوخ است و از كثرت معصيت پروردگار باين صورت شده است لهذا امر شد باجتناب از آن و اما ساير مسوخ باين شقاوت نبودند لهذا حكم بنجاست آنها نشده است ولي گوشتشان حرام شده و اگر في علم الله آنها هم نجس باشند محض تسهيل اظهار نجاست آنها نشده است و اما ضررهائي كه در گوشت آن است در باب مطاعم انشاء الله عرض ميشود .

و اما امر فرمودن بقتل خنزير هم محض همان علت است كه در سگ ذكر كرديم چون شقاوت آن بسيار است و اذيت و آزار بسيار بخلق و زرع و مال ايشان ميرساند بچه زياد هم ميگذارد بشش ماه هم كه رسيد ميزايد و گفته‌اند در هر شكم زياده از ده بچه ميگذارد بلكه بعضي تا بيست گفته‌اند اگر آن را تمام نكنند يك‌دفعه عالم را پر ميكند چيزي كه هست اين است كه خداوند بركت را از سگ و خوك برداشته و الا بسا يك خوك در يك سال پنجاه خوك شود و يك سگ ده بيست سگ شود و لكن بركت را بگوسفند داده با اينكه در اغلب بلاد بيش از يك دفعه نميزايد آن هم اغلب يكي و بندرت اتفاق ميافتد كه دو بچه بگذارد و بسياري از آنها هم حمل نميگيرند و بسياري تلف ميشوند و مردم هم دايم آنها را ميكشند مع‌ذلك ملاحظه كن [ص 239] خداوند چه بركتي بآنها داده است و در هر بلد و قريهٔ خاصة در اقاليم معتدله چه قدر پيدا ميشود زادها الله بركة بحق من بارك فيها ، لهذا رسول خدا صلي الله عليه و آله سنت فرمود قتل خنزير را و در خبري وارد شده است كه حضرت عيسي (ع) در آخر الزمان مي‌آيد خنزير را ميكشد و شايد تخصيص بآن بزرگوار يافته محض اينكه نصاري كه خود را از امت عيسي ميدانند آن را پاك و حلال ميشمرند لهذا قتل ميفرمايد تا بفهمند كه بر خطا بوده‌اند .

فصل - در علل نجاست خمر است . بدانكه اصل خمر از بول شيطان رجيم است چنانچه در حديث شريف وارد شده قال ابوعبدالله عليه السلام في حديث فبال اي الشيطان في اصل الكرمة و النخل فجري الماء في عودهما ببول عدو الله فمن ثم يختمر العنب و الكرم فحرم الله علي ذرية آدم كل مسكر لان الماء جري ببول عدو الله في النخلة و العنب و صار كل مختمر خمرا لان الماء اختمر في النخلة و الكرمة من رائحة بول عدو الله پس بعد از آنكه اصل و خميره خمر از بول شيطان باشد لامحاله نجس ميشود چرا كه از شيطان است و هر چه از شيطان است شخص را از خداوند و دار نعمت و رضاي او دور ميكند پس مؤمن در حال نماز كه رو بخداي خود ميكند و با او مناجات مينمايد بايد از او تنزه نمايد ، و بدانكه اصل اين حديث شريف از مشكلات است و اگر بطور اختصار اشاره بشرح آن [ص 240] نمائيم خالي از لطف نيست .

بدانكه خداوند عالم جل شانه اول چيزي كه آفريد نوري بود كه از طلعت مشيت او صادر شد و آن در جميع چيزها بر صفت و هيئت مشيت خداوند عالم جل شانه بوده پس برضاي خداوند و اراده او بوده و از ظل مشيت ظلمتي را در اسفل سافلين آفريد كه از براي او وجودي ظلي بود و در جميع صفات بر عكس مشية الله تعالي از اين جهت بر خلاف رضاي خداوند عالم جل شانه بود و جميع خير و صلاح و سداد همه از نور مشيت است و همه طيبات تابع او است و جميع شر و فساد از ظلمت است و همه خبائث تابع او است و دليل اين مطلب حديث جنود عقل است و آن بسيار شريف و طويل است در مظانش ملاحظه نما و اين نور مقدس را اصل خلق خود قرار داده و از براي هر چيزي رأسي در او هست چرا كه آن صفحه علم خلقي خداوند است كه ساطع از علم ازلي است و هر چيزي را از آن جا نازل فرموده است و اخبار اين مسأله هم در محل خود موجود است و اين است معني فرمايش خداوند و ان من شئ الا عندنا خزائنه و ماننزله الا بقدر معلوم و بعد از آنكه خواست اين عالم را بنياد فرمايد امر فرمود بنزول آن رؤس از خزائن اعلي پس نازل شدند بعرصه طبايع و هر چيزي كه بعرصه طبايع آمد رنگي از آنها گرفت بر حسب خود و از اين جا اختلاف طبايع و هيأت و صور اشياء پيدا شد و در تركيب آن انوار محض [ص 241] با طبايع اختلاف پيدا شد و بعضي از آنها چنان مستغرق در طبايع شدند كه خود را بالمرة فراموش كردند و صفت اوليه خود را تغيير دادند چنانچه بوعلي سينا گفته است :

و اظنها نسيت عهودا بالحمي و مواطنا بفراقها لم‌يقنع

و امام عليه السلام اشاره باين مقام ميفرمايد كه نسوا الموقف و سيذكرونه يوما ما و بعضي از آنها كمتر مستغرق در طبع شدند پس بعضي از صفات آنها تغيير نمود و بعضي بر حال اوليه است و جماعتي نورانيت بر آنها غالب است و چندان آلوده طبع نشدند مگر بقدر استمساك وجود و اين جماعت سابقون و اولون هستند .

و از جمله خلقي كه منشأ و اصل و اول آنها عالم بالاست و از آنجا نازل شده‌اند نباتات هستند كه حقايق وجوديه آنها را خداوند در ملأ اعلي آفريده است بآن طور كه مناسب آنجاست و از آنجا باين دنيا نازل شده‌اند و آلوده بعناصر و مواد جسميه دنياويه شده‌اند و امام عليه السلام از اين مطلب تعبير آورده‌اند باين بيان شريف كه حضرت آدم عليه السلام آن وقت كه از جنت نازل شد انواع حبوب و ميوه‌ها را جبرئيل بر او نازل فرمود و در دنيا غرس فرمود پس آنچه در آنها از مزاج خوب است همه از جنت است و هر چه در آنها از مضار است از جهت طبيعت است و خواص طبيعيه مختلف است بعض از آنها از همه جهت منافي عقل است [ص 242] پس اگر انسان استعمال نمايد عقل او زايل ميشود و از بعضي از آنها ضرر زياد بعقل نميرسد ولي بعض ضررهاي ديگر دارند و پيغمبر صلي الله عليه و آله اراده فرموده است تكميل عقل را و اصل بناي شرع را بر همين گذارده است و اصل اين مطلب را در اين رساله و غير آن بيان كرده‌ايم ، پس هر چه مفسد عقل بوده از مأكول و مشروب و ملبوس و اعمال و اخلاق همه را نهي فرموده است و حرام كرده لهذا در اطعمه و اشربه آنچه جهت طبع بر آن غالب بوده است بوجهي كه مضر عقل بوده است حرام فرموده است از جمله آنها عنب و تمر است اصل جوهر آنها از عالم بالاست و در جنت رحمن غرس شده و اهل جنت از آن متنعم ميشوند ولي بعد از آنكه باين دنيا نازل شدند با طبايع دنيويه آلوده شدند و در ميزان دو ثلث آنها از طبايع مزيله عقل شد و يك ثلث از غير آنها لهذا پيغمبر صلي الله عليه و آله امر فرمود كه اگر بخواهند آنها را بجوشانند قبل از ذهاب ثلثين استعمال نكنند و اگر در تعفين گذاردند بطوري كه آن يك ثلث طيب مغلوب شد و محلول در دو ثلث خبيث شد باز حرام و نجس ميشود و خمر ميشود و اگر تدبيري شد كه آن يك ثلث بر دو ثلث غالب آمد حلال مي‌شود ، و بدانكه اين اجزاء طبيعيه كه مزيل عقل است كه بعبارة اخري آن را خمريت ميگويند در همه چيز هست حتي در نفس تراب نهايت در بعضي چيزها ضعيف است [ص 243] و در قوه بعيده آنهاست و بيرون نمي‌آيد مگر بتدبير بسيار لهذا آنها را حرام نفرموده‌اند ولو مطبوخ شوند و در بعضي چيزها در قوه قريبه است كه باندك حرارت خمريت آنها بالفعل مي‌شود لهذا در آنها ذهاب ثلثين شرط شده است و حكم نوعي هم فرموده‌اند كه هر مسكري خمر است و حرام .

پس از آنكه اين قاعده كليه را دانستي بدانكه جهت ظلمت را در لسان حكماء طبيعت مينامند و در لسان شرع جهلش ميفرمايند و گاه ابليس و شيطانش ميگويند و از براي ابليس جميع اعضاء و جوارح و احشاء و امعاء اثبات مي‌شود بمقتضاي اينكه خلقي تمام است در مقابل عقل كل نهايت اين است كه ابليس كلي اعضاء او بر وجه كليت ثابت است و بعد از آنكه در عرصه تعين متشخص شود در هر قابليتي بر حسب آن بروز ميكند در انسان بصورت انسان در جن بصورت جن در حيوان بصورت حيوان و كذلك در نبات و جماد هم بصورت آنها ، اين است كه خداوند ميفرمايد شياطين الانس و الجن و ميفرمايد ان الشياطين ليوحون الي اوليائهم زخرف القول و در هر مرتبهٔ از مراتب مركبات طيبه ظهور عقلند و مركبات خبيثه ظهور جهل پس بنا بر اين هر مولود خبيثي اصل او از شيطان است لهذا در حديث فرمودند كه سگ از لعاب دهان شيطان خلقت شده است و در كرم و نخل هم ميفرمايند از بول شيطان سرايت در آن نموده و اما وجه تخصيص سگ بآب [ص 244] دهان و كرم و نخل ببول اين است كه هر يك از مواليد شخصيه از فضول حقايق غيبيه خلق مي‌شوند نه از جواهر و اصول آنها زيرا كه ذاتيات متغير نمي‌شوند پس طيبات از فضول اصول طيبه است مثل آن كه در اخبار وارد شده است در شأن مؤمنين كه از قطرات عرق انبياء آفريده شدند و انبياء از قطرات متقطره از جبين آل‌محمد عليهم السلام و در بعض اخبار فرموده‌اند كه از فضل طينت ما آفريده شده‌اند و هم‌چنين هر خيري را كائنا ما كان در حديث فرموده‌اند از فروع ماست و از اين باب كه حيوانات طيبه و نباتات و جمادات طيبه را هم فرموده‌اند از شعاع ايشان آفريده شدند و از اين باب است كه ميفرمايند گل سرخ از عرق جبرئيل آفريده شد و گل زرد از عرق اسرافيل و اما مركبات خبيثه هم همه از فضول و فروع شيطان رجيم است پس اناسي خبيثه از فضول اعالي آن خلقت شده‌اند و حيوانات از اواسط و نباتات و جمادات از اسافل لهذا فرمودند سگ از آب دهان او آفريده شد بجهت اين كه رطوباتي است كه از اعالي بدن متقطر ميشود و بحيات نزديك‌تر است و در كرم و نخل فرمود از بول او نافذ شده بجهت اينكه بول فضولي است كه از كبد كه محل بروز نباتيت است مي‌آيد و در خود آن قوه ناميه قريبه است لهذا سبب قوت نباتات بر نشو و نمو ميشود پس بجهت خلقت اين دو و امثال آنها در عالم اعراض [ص 245] خداوند گرفته است از بول شيطان و از مياه طيبه و طاهره و اتربه طيبه طاهره و تركيب فرموده تا چنين مركبي حاصل شده است .

و اگر بگوئي مقتضاي آن تركيب اين است كه اصل آن دو را حرام فرمايد عرض ميكنم چون طينت شيطانيه در باطن آنهاست و آنچه ظاهر است همان طينت طيبه است و حكم شرع بر ظاهر است لهذا آنها را قبل از استحاله حلال فرموده‌اند و هر گاه تدبير شود كه قوه آنها بالفعل شود حرام ميشوند و اگر برعكس اين بود البته حكم بعكس ميشد مثل عذره مثلا چون طينت خبيثه در ظاهر آن بالفعل است و طينت طيبه در قوه آن است حكم بحرمت و نجاست آن شد و اگر استحاله شود بملح يا تراب حكم برميگردد . خلاصه اين بود حكمت حديث شريف و حكمتهائي ديگر در فرمايش ايشان است كه خود ايشان ميدانند .

و چون اين مطلب معلوم شد عرض ميكنم كه محض همين علت حكم بنجاست خمر فرموده‌اند زيرا كه از شيطان است و لامحاله بمقتضاي مناسبت متعلق بآن ميشود پس اگر آلوده شود بجامه يا بدن انسان شيطان رجيم نزديك باو ميشود پس ممنوع از قرب خداوند مي‌شود و ملئكه از او دوري ميكنند لهذا حكم بنجاست آن فرموده است و مقتضاي عموم ادله عقليه بايد حكم نجاست در هر مسكري جاري شود حتي در قنب كه بفارسي آن را بنگ ميگويند ولي در اخبار [ص 246] آل‌محمد عليهم السلام از نجاست آن ساكت شده‌اند يا آنكه فرموده‌اند و صلاح در اين ديده‌اند كه بما نرسد و اصحاب هم حكم بنجاست آنها نكرده‌اند و الله اعلم بحقايق الامور .

و يك وجه نجاست خمر حرمت آن است از باب آنكه جزو مشروبات است اگر آن را نجس نفرموده بودند لامحاله مردم اجتناب از آنها نميكردند و اواني آنها و دستهايشان آلوده بآن ميشد بلكه عرب آن را جزو طيبهاي خود ميكردند بلكه زنهاي آنها بجاي آب بجهت شانه زدن موهاي خود استعمال ميكردند و گمان ميكردند خوش‌بو است و با اين حال لامحاله اجتناب نمي‌نمودند و بسا جزو غذاي آنها ميشد لهذا امر فرمودند باجتناب از آنها مطلقا حتي آنكه بجهت تأكيد فرمودند يك قطره‌اش يك حب آب را نجس ميكند و اگر ملاحظه نمائي در اخبار ميفهمي كه در هيچ نجاستي اين طور تأكيد نفرموده‌اند و كساني كه قائلند بطهارت ماء قليل بملاقات نجاست حكم بطهارت يك حب آب ميكنند اگر چه يك مثقال نجاست در آن بريزد و اكثر اخبار هم حكم بهمين ميكند ولي در خمر اين نحو تأكيد فرموده‌اند محض اينكه مسامحه در اجتناب از آن نشود خاصة در حالي كه طبايع مايل بآن بوده است و شايد عمده حكمت حكم بنجاست خمر هم همين باشد و چون در مثل قنب اين علت جاري نبوده است حكم بنجاست آن نفرموده‌اند زيرا [ص 247] كه برگ است و اواني آلوده بآن نمي‌شود و اگر برگي از آن هم در آب افتد اثري نميكند و ميتوان آن را طرح كرد و باقي را آشاميد لهذا امر بنجاست آنها نفرمودند . اين است مختصري از حكم نجاست و حرمت خمر .

و بجهت تبرك ختم كلام را بدو حديث مينمايم از علل الشرايع ، شيخ صدوق عليه الرحمه روايت نموده باسناد خود از ابي‌ربيع از حضرت صادق عليه السلام كه فرمود چون حضرت آدم نازل شد از جنت ميل نمود از ميوه‌هاي بهشتي پس نازل كرد خداوند عالم بر آن دو قضيب از عنب پس غرس فرمود و چون برگ و ميوه آورد و رسيد شيطان آمد ديواري دور آن دو درخت گذارد حضرت آدم فرمود چرا چنين كردي اي ملعون عرض كرد اين دو مال من است فرمود دروغ گفتي و راضي شدند بحكومت روح القدس پس چون نزد او آمدند حضرت قصه فرمود حكايت خود و ابليس را پس روح القدس آتشي گرفت و انداخت بر آن دو درخت پس درگرفت آتش در شاخهاي آنها تا آنكه آدم خيال كرد كه چيزي از آن باقي نماند مگر اينكه محترق شد و شيطان هم همين گمان را برد پس آتش داخل شد جائي كه داخل شد و دو ثلث آنها را سوخته بود و يك ثلث باقي گذارد پس روح القدس فرمود آنچه آتش برد حق ابليس باشد و آنچه ماند مال تو اي آدم . و روايت كرده است از محمد بن مسلم از آن حضرت كه [ص 248] فرمود پدرم ميفرمود كه وقتي كه نوح مأمور شد بغرس كردن ، شيطان پهلوي او بود پس چون خواست كه عنب را غرس فرمايد شيطان عرض كرد كه اين درخت از من است فرمود دروغ گفتي عرض كرد چه قدرش مال من باشد فرمود دو ثلث مال تو باشد از اين جهت طلاء حلال ميشود بذهاب دو ثلث . و غير از اين هم وارد شده نزديك بهمين مضمون و حديث اول قدري مشكل است مختصر شرحي لازم دارد .

عرض ميشود از آنچه سابقا عرض شد دانستي كه شيطان همان طبع است كه جهت ظلمت و انيت است بعد از آنكه حضرت آدم عليه السلام شاخه كرم را كه از جنت نازل شده بود و جميعش نور و خير بود زراعت فرمود و در دنيا سبز شد و شاخ و ميوه آورد شيطان لعين بر او حائطي گذارد يعني ظاهر آن را طبع محدود نمود و مصور شد بصورت دنياويه طبيعيه پس مخاصمه با حضرت آدم نمود حضرت آدم خواست حكم بر ماده كه از جنت نازل شده فرمايد و جميع آن كرم را با حائط متصرف شود و شيطان خواست كه حكم بر صورت نمايد و جميع را متصرف شود پس حكومت نزد روح القدس كه عقل است بردند و هر دو بحكم او راضي شدند چرا كه طبع از علم بغيوب و بواطن محروم است و لابد است از رجوع بعقل نهايت آنچه را كه عقل فرمايد او استراق سمع كرده و اصغاء نموده نهايت تصحيف ميكند برأي و هواي خود مثل اينكه ابوحنيفه [ص 249] در احكام چاره نداشت جز رجوع باخبار اهل بيت و اخذ از حضرت صادق عليه السلام زيرا كه خود نمي‌فهميد نهايت بعد از تعلم احكام را كج ميكرد هم‌چنين شيطان هم لابد از عقل تعليم ميگيرد و حضرت آدم هم كه مسلم در همه چيز رجوع بعقل ميفرمايد پس آمدند نزد عقل پس حكم كرد بتطهير نمودن بآتش ، اول حضرت آدم چنين دانست كه آتش تمام آن را فاسد ميكند و شيطان هم چنين دانست ولي در واقع چنين نبود بلكه بآتش سهم شيطان از سهم آدم جدا مي‌شود پس از اين باب قرار شد بطبخ نمودن آب انگور تا ذهاب ثلثين شود و از اين باب است كه انسان هم هر گاه عاصي شد لابد در قبر معذب ميشود كه طاهر شود و سهم شيطان بسوزد و جوهر طيب و طاهر كه از عليين است باقي ماند و اما آن كس كه كافر شد مثل او مثل عنبي است كه بكلي فاسد شده و خمر گشته است و او داخل جهنم ميشود و هيچ چيزش خالص نميگردد مگر اينكه بكلي استحاله شود و چون بعد از مرگ ديگر استحاله ممكن نيست پس مخلد در نار است ولي در دنيا اگر استحاله شود اميد نجات است . باري حاصل مطلب از فرمايش امام عليه السلام علت بيان تطهير عصير است بنار ، حال ملاحظه فرما كه اخبار اهل بيت سلام الله عليهم چه قدر صعب است و همه كس ملتفت نمي‌شوند و از اين جهت است كه غالب را منكر ميشوند بمقتضاي اينكه [ص 250] فرمود الانسان عدو لما جهله ديگر بيش از اين حاجت بشرح دادن نيست .

فصل - در علت نجاست بول و غائط و خون و مني است . از آنچه سابقا عرض شده و بعد هم ذكر مي‌شود انشاء الله علت نجاست آنها معلوم ميشود ولي بجهت اينكه مقام ذكر اين علت هم همين مقام است مختصري عرض مي‌شود كه طالبين زودتر بجويند و بر سرّ آن واقف شوند . از آنچه سابقا عرض شد دانستي كه اصل طهارت بواسطه حيات است كه از نور مشية الله آفريده شده است پس هر حيي كونا طاهر است بطهارت كونيه و هر ميتي نجس است كونا و در شرع هم حياتي و مماتي و طهارتي و نجاستي است چنانچه سابقا شرح داديم و گاه ميشود كه نجس كوني را در شرع هم نجس ميشمرند و طاهر كوني را طاهر و گاهي هم حكم شرع با كون فرق ميكند و از جمله مواقعي كه موافق ميشوند اين محل است .

پس بدانكه غذا بعد از آنكه داخل معده انسان شود حرارت غريزيه متعلق بآن ميشود و بفضل حرارت بدن طبخ ميگيرد و چون روح حيات نافذ است البته نفوذ در آن هم ميكند مثل اينكه از خارج بدن هم اگر چيزي ببدن متصل شود حياة در ظاهر آن اثر ميكند و گرم ميشود و از اين باب است كه با انسان حركت ميكند و ساكن مي‌شود بلكه اجسام كه استعدادشان زياد است قوه جاذبه [ص 251] انسان هم در آن اثر ميكند چنانچه مكرر بتجربه رسيده ولي بواسطه اينكه اجسام غاسقه استعدادشان كم است حياة آنها جواني نمي‌شود ولي براني است مانند نوري كه از خارج بر ديوار بتابد بمحضي كه چراغ را برداشتند نور هم با او ميرود كذلك هر گاه آن جسم كثيف را مانند عصا و لباس مثلا اگر از خود دور كني فورا ساكن و ميت مي‌شود حال اگر در اتصالات خارجيه چنين باشد در آنچه داخل معده شود بطريق اولي اثر ميكند پس حياة جزئيهٔ هم پيدا ميكند بلكه بسا بعض اجزاء غذاء كه استعدادي داشته باشند در خود معده و امعاء تركيب ناقصي پيدا كنند و حي شوند مانند ديداني كه در معده پيدا ميشود يا امعاء و حب القرع و ديدان صغيره كه در مقعده مكون ميشود همه اينها همان فضول غذاست كه تركيبي پيدا كرده‌اند و بفضل حيات انسان حي شده‌اند مانند ديداني كه در حياض و كنار نهرها و اماكن رطبه مكون مي‌شود از اجزاء لزجه ارضيه و مائيه كه صورت نوعي پيدا ميكنند و بحرارت آفتاب و اشراق ماه حي مي‌شوند نهايت در خارج تربيت آنها بحرارت فلكيه است در داخل انسان بحرارت انسان ، پس از اين معلوم و محقق ميشود كه حيات بتمام غذاء كه در معده است تعلقي پيدا ميكند اما آن اجزاء كه اتصال تمام ندارند حكايت تامه نميكنند ولي آنها كه اتصال جزئي پيدا كرده‌اند و وعائي شده‌اند [ص 252] قابل از براي روح حي مي‌شوند و بعد از آن كه از غذاء خلاصهٔ بكبد رفت آنجا حرارتش زيادتر مي‌شود و بحياة نزديك‌تر ميگردد و روح نباتي در آن بروز ميكند و فضل حياتي هم از روح حيواني پيدا ميكند پس جميع آنچه در كبد است حياة جزئي دارد نهايت خلاصه آن را كبد از براي مملكت بدن حفظ ميكند و استحاله بدم ميشود و فضول آن را دفع ميكند و بعضي از فضول كه بجهت خدمت بدن بكار دارد در محالي كه خداوند قرار داده است ذخيره ميكند مثل فضل صفراء كه در مراره نگاه ميدارد و سودا كه در طحال نگاه ميدارد و رطوبات زايده را بريه ميفرستد محض تبريد قلب و آنچه از همه فاضل باشد بكليه ميفرستد و از آنجا بمثانه ميفرستد و خلاصهٔ كه براي بدن نگاه داشته خوني ميشود لطيف و صافي و وارد قلب مي‌شود بنا بر قول متقدمين ، و حكماي متأخرين از اهل فرنگ بغير اين ترتيب ميگويند و عالم الغيب خداوند است . بهر حال چون دم از فضول غذا خالص شد حياتش بالفعل ميشود نهايت خون وريدي بواسطه غلظت حياتش كمتر است از اين جهت حركت ندارد و خون شرياني متحرك است ، حكماء متقدمين ميگفتند كه اورده از كبد رسته است و خون كبدي باورده ميرود و غذاي بدن ميشود و شرائين از قلب روئيده است و خون قلب بشرائين ميرود متأخرين ميگويند اورده از اطراف بدن روئيده [ص 253] و متصل است بشرائين و خون از قلب بشرائين ميرود و از آنها باورده ميريزد و باز وارد قلب مي‌شود باين معني كه دور ميزند و چون اصل حياة از قلب است خون مادام كه در شرائين است بواسطه اينكه تازه از قلب در آنها جاري شده است گرم است و لطيف پس حي است و بعد از آنكه قدري حركت كرد و دور از قلب شد خورده خورده سرد و غليظ ميشود تا وارد اورده مي‌شود پس حياتش ضعيف مي‌شود لهذا ساكن ميگردد تا آنكه وارد ريه شود و بواسطه هواء كه داخل ريه ميشود لطيف شود و باز داخل قلب شود پس باز حيات در آن قوت گيرد و در بعض اخبار اهل بيت هم اشاره شده باين مطلب كه ريه تلطيف ميكند خون را و تنفس بجهت همين است و محض ترويح قلب هست .

خلاصه بعد از آنكه اين مطلب معلوم شد بدانكه همه اينها مادام كه در بدن است بجهت اينكه حي است طاهر است كونا و اگر شخص مؤمن باشد و طاهر العين شرعا و كونا طاهر است ولي در كفار و كلب و خنزير و ناصب در هر حال نجس است بهمان علل كه سابقا عرض شد و اما در آنها كه طاهرند پس از آنكه بعض از آنها جدا شوند بواسطه اينكه از مبدأ حياة جدا مي‌شوند روح از آنها خارج ميشود پس ميت مي‌شوند لهذا حكم ميت دارند و نجس مي‌شوند و نجاست آنها بحسب قوت و ضعف حيات و لطافت و كثافت آنها متفاوت است [ص 254] پس غايط بجهت اينكه فضل معده است حياة آن كمتر است لهذا نجاست آن از بول كمتر است لهذا تطهير با احجار هم جايز است زيرا كه موت قليلي عارض آن شد و لطافتي هم ندارد كه نافذ باشد پس آن محل خاص را استنجاء مي‌توان كرد و اما ساير مواضع و لباس و چيزهاي ديگر كه ملاقي آن شود بايد شست بجهت غلظت و كثافت و نتن آن و چون نجاست با اين صفات كريهه جمع شد البته بايد شست و اما در شستن آن قدر دقتي كه در بول ضرور است نيست همين قدر كه عين پاك شود كافي است ولو لون و رايحه باقي باشد . و اما بول چون فضول هضم ثاني است لطيف‌تر است و حياتش بيشتر لهذا نجس‌تر است از اين جهت در خبر وارد شده است كه هر كس از بول احتراز نكند از عذاب قبر ايمن نمي‌شود و در شستن آن هم تأكيد زياد فرموده‌اند حتي آنكه دو مرتبه سنت فرموده‌اند چنانچه در خبر است عن احدهما (ع) عن البول يصيب الثوب فقال اغسله مرتين و يك وجهش هم اين است كه لطيف است و نفوذ ميكند در اعماق لهذا فرمودند كه با آب بشويند كه آن هم نافذ است و مثل غائط نيست كه باحجار هم دفع شود ، و سرّ طبيعي هم دارد و آن اين است كه حدت دارد و در واقع تيزاب است و اهل كيميا ملتفت اين نكته هستند و بدن را مجروح ميكند لهذا امر شده است بشستن و در بچه‌ها و كساني كه احترازي ندارند تجربه [ص 255] شده است كه پاهاي آنها از بول مجروح ميشود پس شارع حكيم كه طبيب نفوس و ابدان خلق بود و از رأفت و رحمت خود خواست خلق را حفظ فرمايد امر فرمود بتطهير از آن و چه قدر عجب است از آن مسلمين كه شريعت غراء احمدي كه حافظ ابدان و نفوس ايشان است ترك ميكنند و خود را تطهير نمي‌نمايند و باين واسطه مبتلاي بامراض ميشوند علاوه بر آنكه كثيف و متعفن هم مي‌شوند و مع‌ذلك خود را تربيت شده مي‌انگارند و حال اينكه حيواناتي كه هيچ تربيت ندارند مانند سگ و گربه كثافت را بر خود نمي‌پسندند و خود را همه روزه مكرر با لسان خود تطهير ميكنند ، باري علل تطهير از بول و غائط بسيار است ولي ما در هر مقام بهمان علل ظاهره كه نزديك بافهام است اكتفا ميكنيم . و بعد از آن مرتبه دم است از حيواناتي كه صاحب دم سائله هستند ، بدانكه خون مادام كه در بدن است حي است وقتي از بدن جدا شد ميت مي‌شود كه بواسطه قوت حيات پس از موت نجاستش زياده مي‌شود از بول و غائط و لكن بواسطه اينكه غليظ است و نفوذش بقدر بول نيست در تطهير از آن بيك بار اكتفا ميتوان كرد خاصة اگر اول آن را از بدن يا جامه پاك كنند و اگر خشك است بتراشند كه عين آن پاك شود بعد آن را بشويند باندك آبي پاك ميشود ، خلاصه از براي آب در تطهير از دم حدي نيست مي‌شويد تا پاك بشود و اما حيواناتي [ص 256] كه خونشان سايل نيست چون قليل است و غليظ ، حياة در آن قوي نمي‌شود بلكه حكم خونشان هم حكم جسمشان است پس نجس نيست . و اما مني آن هم فضله هضم رابع است و نجاست آن از همه بيشتر است چرا كه از خون شرياني حاصل ميشود و آن حي بالفعل است حتي ذرات حيه متحركه در آن ديده ميشود بلكه در خون هم ذرات حيه با ذره‌بين ديده مي‌شود ، خلاصه پس مني بحسب طبع بعد از آنكه از انسان دور شد نجس‌تر ميشود خاصة فرج نسوان تر هم هست و ببدن يا چيز ديگر ميچسبد پس بايد آن را تطهير نمود و حد شستن آن را از بدن سه مرتبه فرموده‌اند چنانچه سابقا عرض شد ولي بسته باين است كه پاك شود و براي جنب غسل هم واجب شده و علت آن گذشت .