فصل - در علل غسل جمعه و عيدين است . از آنچه سابقا عرض شده علل همه اغسال و تطهيرات ظاهر ميشود و لكن چون عوام از جاري ساختن كليات در جزئيات عاجزند لهذا شرح اين مطلب هم داده ميشود . بدانكه در اين باب هم اخباري وارد شده در هر [ص 183] حديثي اشاره بعلتي شده ، شيخ صدوق عليه الرحمة در علل الشرايع روايت كرده است از حسين بن خالد صيرفي كه سؤال كردم از حضرت ابيالحسن عليه السلام كه چرا غسل جمعه واجب شده فرمود خداوند تبارك و تعالي كامل فرموده است نماز فريضه را بنماز نافله و كامل فرموده است صيام فريضه را بصيام مستحب و تمام فرموده وضوء فريضه را بغسل روز جمعه در آنچه در وضوء هست از سهو يا تقصير يا نسيان و از اصبغ بن نباته روايت كرده كه حضرت امير عليه السلام وقتي كه ميخواستند كسي را توبيخ فرمايند ميفرمود تو عاجزتري از تارك غسل روز جمعه بدرستي كه تارك غسل جمعه هميشه مهموم است تا جمعه ديگر و از محمد بن عبدالله روايت كرده است از حضرت صادق عليه السلام كه فرمود انصار عمل ميكردند در دولابهاي خودشان و اموالشان و چون روز جمعه ميشد ميآمدند بجهت نماز و مردم از بوي بغل و اجساد آنها متأذي ميشدند پس امر فرمود پيغمبر صلي الله عليه و آله بغسل روز جمعه پس سنت جاري شد باين و از محمد بن سنان روايت كرده است كه حضرت رضا عليه السلام در جواب مسائل او نوشتند كه علت غسل عيدين و جمعه و غير آن از اغسال تعظيم عبد است پرورنده خود را و محض رو كردن بخداوند است و طلب مغفرت و بجهت اين است كه جمعه عيدي است معروف كه جمع ميشوند در آن روز بر ذكر خداوند پس [ص 184] قرارداد شد در آن روز غسل محض تعظيم و تفضيل آن روز بر ساير ايام و زيادتي در نوافل و عبادت و بجهت اينكه سبب طهارت باشد از اين جمعه تا آن جمعه . تمام شد اخبار شريفه و همه اين فوايد كه فرمايش شده در علل غسل همه در آن هست و تعارض در آنها نيست نهايت در هر حديثي يك علت را فرمودهاند و بطور اختصار ضرر ندارد اشاره بشرح آنها .
اولا عرض ميكنم واجب در اصطلاح اخبار آلمحمد عليهم السلام بمعني معروف در اين زمان نيست بلكه آن را در مستحب و فرض هر دو استعمال ميفرمودند بعرف لغويين زيرا كه معني واجب در زبان فرس افتاده است و افتاده يعني قرارداد شده پس اينكه راوي عرض ميكند غسل جمعه چرا واجب شده يعني چرا قرارداد شده و گاهي فقهاء آن را اگر در مستحبات استعمال شده باشد بمعني مستحب مؤكد ميگيرند مثل غسل جمعه كه آن را مستحب مؤكد ميدانند .
و اما شرح حديث اول اين است كه انسان در باب وضوء ميشود سهو كرده باشد يا مسامحه نموده باشد در ايام هفته زيرا كه عامه مردم احتياط ندارند و مراقبت در اين امور نميكنند لهذا خداوند غسل جمعه را قرار داده كه مقهور باشند بر آن و غسل لامحاله تمامتر از وضوء ميشود بجهت اينكه آب بسيار استعمال ميكنند و از فرق تا قدم ميشويند پس طهارت از هر حدثي حاصل ميشود و منافات ندارد اين فرمايش [ص 185] با اينكه واجب در رفع احداث وضوء است و غسل غير از وضوء است بجهت اينكه دانستي از آنچه عرض شد كه امر بغسل نفرمودهاند بجهت اينكه حرج لازم نيايد و الا غسل در واقع تطهير اتم و اكمل است از اين جهت است كه كفايت از وضوء ميكند بلكه امام عليه السلام فرمود كدام وضوء است كه كاملتر از غسل باشد و اما در باب نوافل كه فرمودند تماميت فرايض بآنهاست در محل خود ذكر ميشود انشاء الله .
و اما حديث دويم كه فرمودند ترك غسل جمعه باعث هم و غم است شرحش از آنچه سابقا اشاره نموديم معلوم ميشود ولي لابد بايد توضيح نمود . بدانكه عرقها و چركها كه از بدن خارج ميشود باعث كثافت بدن است خاصة كه از خارج هم كثافتها عارض ميشود و خاك بر بدن مينشيند پس ظاهر جلد چرك ميشود چنانكه ميبيني كه وقت كيسه كشيدن از بدن فتيله ميشود و جدا ميگردد و غالب اين خلق هم بيتميزند و بطبع خود خود را پاكيزه نميكنند و روح از عرصه ملكوت است و تعلق او باين بدن جمادي و نباتي قسري است نه طبيعي زيرا كه اصل حيز و مقام آن از عالم بالاست و عرصه ملكوت عرصه قدس و طهارت و طيب است و هيچ مناسب با اين خاكدان نيست ولي بعد از آنكه مدتي در اين عالم ماند مأنوس ميشود و وحشت او تمام ميشود ولي اگر بكلي ملاحظه طبع او را نكنند و همه را بطبع جسد عمل نمايند بكلي محزون و غمگين [ص 186] ميشود لهذا پيغمبر صلي الله عليه و آله سنت فرمود كه بدن را موصوف بصفات روح نمايند پس آن را پاك و پاكيزه نمايند و اطياب استعمال نمايند و تقليل غذا و خواب كنند و هكذا و در ضمن هر مبحثي شرح هر يك ميشود پس هر گاه انسان باين شريعت غراء عمل نمايد روح او قوي ميشود و نشاط پيدا ميكند و رفع كسالات و ضعف روحاني او ميشود . از جمله سنن بجهت تحصيل نشاط و تقويت روح تنظيف است اگر كسي تنظيف نمايد روح او قوي ميشود و نشاط و سرور پيدا ميكند بجهت اينكه هر چيزي از مناسب خود تقويت مييابد و هر گاه كسي خود را كثيف نگاه دارد كسل ميشود و اگر بخواهي اين بيان را درست بفهمي تجربه آن را در بيماران كن هر گاه سر و روي بيمار را بشويند و ريش او را شانه زنند و منزل او را پاك كنند و بستر او را طيب و طاهر نمايند احوال او بهتر ميشود و خوشحال ميگردد و هر كس برعكس باشد روز بروز كسلتر و مهمومتر ميشود بلكه بسا به تنظيف رفع مرض از او بشود و بتكثيف مرض او اشتداد يابد ، همچنين اگر شخص باتميز باشد علانيه مييابد كه همين كه از وعده حمام او بگذرد و مدتي بدن خود را پاك نكند كسالت او را فرا ميگيرد بحدي كه بسا راحت او تمام ميشود و چون حمام رود و خود را پاك كند مسرور ميشود .
چون اين مطلب را دانستي عرض ميكنم مادام كه سايس و رئيس [ص 187] بر اين مردم نادان شرع خاص موقت نگذارد و في الجمله اختياري بر آنها بگذارد كارهاي ايشان بقاعده نميشود مثل اينكه ميبيني در تربيت خادم خودت مثلا اگر بگويي گاهي جاروب كن خانه خود را يا بگوئي اگر ديدي خانه كثيف شد جاروب كن مسلم در اين امر تسويف مينمايد و خانه را پاك نميكند تا آن هنگام كه پر از خاكروبه شود ولي اگر بر او حتم كني كه هر صبح بايد جاروب كني مسلم هر صبح موقتا جاروب ميكند و خانه هم هميشه پاك ميماند اگر همين يك مثل را در علم سياست بفهمي غالب حكمتهاي شريعت مطهره را ميفهمي پس در مثل اين مقام اگر فرموده بودند كه هر وقت بدنت كثيف شد غسلي بكن يا هر وقت رايحه كريهه از خود شنيدي خود را بشوي مسلم غالب تسويف مينمودند و اسباب ضرر خود و ساير ميشدند ولي موقت فرمود كه حكما بايد فلان روز غسل كني پس غسل را موقت فرمود تا بدن پاك شود و بواسطه پاكي رفع كسالت و هم و غم شود ولي اين خاصيت عمومي است در هر روز غسل كنند رفع كسالت ميشود ولي ظاهر از اين حديث شريف اين است كه غسل جمعه بخصوص رفع همّ ميكند و علت آن هم از علوم ديگر ظاهر ميشود اما نوع تنظيف اين اثر را دارد مطلقا ولي اگر كسي حكمت تأثير نجوم را در ايام و ليالي و وجه تعلق هر يك را بكوكبي بداند ميفهمد خصوصيت اين مسأله را و اگر بخواهم [ص 188] شرح اين مطلب را عرض كنم سخن بطول ميانجامد ولي باختصار عرض ميكنم اگر كسي تفصيل خواهد از كتب منجمين بطلبد .
بدانكه مربي روز جمعه از كواكب سبعه زهره است بمقتضاي اينكه رب ساعت اولي است از ساعات روز جمعه و گفتهاند كه رب روز همان كوكبي است كه رب ساعت اولي است و مزاج زهره گرم و تر است ولي حرارت آن كم است و رطوبتش زياد و رب شب جمعه قمر است كه بارد و رطب است و رطوبت آن بسيار و لامحاله اثر اين دو با هم تركيب ميشود پس از حرارت زهره ميكاهد و رطوبتش افزون ميشود و مزاجش نزديك مزاج ماء ميشود و شك نيست كه هر گاه انسان در ساعت هر كوكبي و روز آن استعمال نمايد مناسبات آن را اثرش در انسان زيادتر و فعل آن اقوي ميشود چنانكه در علم تسخيرات ظاهر است بلكه ارباب موسيقي اين را ميدانند اگر چه كساني كه تابع فرنگان شدهاند در اين ايام منكر تأثير نجوم باشند ولي شخص عاقل اين مطلب را نميتواند منكر شود زيرا كه محسوس است ، بهر حال چون مربي ملك در روز جمعه نزديك است بطبع آب لهذا فرمودند آب بر بدن خود بريزد تا اينكه اثر آب بر بدن اظهر شود خاصة كه زهره مربي خيالات است پس خيال روز جمعه اقوي ميشود از اين جهت بناي خطبه در جمعه شد كه اثر در خيالات خلق نمايد و تصور نمايند آنچه را كه امام امر و نهي [ص 189] ميفرمايد و چون تصور نمودند لامحاله متأثر ميشوند و چون خيال قوي است لامحاله بدن را چون تطهير نمايد اقوي ميشود و حواس او مجتمع ميشود و شياطين بواسطه طهارت از او دور ميشوند و خيال او را فاسد نميكنند ، خلاصه چون اصل اين بيان از فهم عوام بعيد است چندان طول نبايد داد بهمين قدر اكتفا ميشود .
و اما حديث ثالث كه فرمودند مردم در دولابهاي خود كار ميكردند و باعمال مشغول بودند پس ابدان آنها متعفن ميشد و اسباب تأذي بود رسول خدا صلي الله عليه و آله امر فرمود بغسل كردن ، شرح آن ظاهر و بين است و اشكال در اين است كه فرمود اين سنت جاري شد ، آيا معني اين است كه در ساير خلق جاري شد بدون علت يا مراد ديگر دارند عرض ميكنم مسلم است كه رسول خدا صلي الله عليه و آله حكمي را بدون علت جاري نميفرمايد و اگر علت حكم در شخصي يا محلي بروز نكند البته حكم را جاري نميفرمايد پس اجراء حكم در ساير هم محض علتي است ، اما ساير علل غسل كه در همه موجود است و اما در اين كيفيت خاصه كه غسل ابدان بجهت عدم تأذي ياران باشد عرض ميكنم هر كس خود را نشويد و نظافت را ترك نمايد البته عفونت ميكند پس اين علت جاري در همه كس هست ولو اينكه عامل در نواضح نباشند و عمل ديگر داشته باشند مقصود اين بوده كه بدنها پاك شود و بدبوي نباشند تا [ص 190] مؤمنين و ملئكه متأذي نشوند و اگر احيانا بعضي هم باشند كه قبل از جمعه مثلا خود را پاكيزه كرده باشند بحكم سياسي ايشان را اخراج نفرموده و اين هم نوعي از علم سياست است كه در احكام عموميه فردي را خارج نميكنند ولو اينكه در آن يك نفر علت نباشد خاصة كه ساير علل بسا در همه جاري بوده .
و اما حديث آخر مشتمل بر چند علت است يكي تعظيم خداوند است و يكي طلب مغفرت و يكي تفضيل جمعه بر ساير ايام و تفضيل در عبادت و يكي اينكه سبب طهارت باشد از اين جمعه تا آن جمعه . اما تعظيم كه فرمايش شده بجهت اين است كه در اين روز عبادات خاصه وارد شده است بجهت فضيلت آن و از عظيم شمردن معبود اين است كه انسان خود را پاك و پاكيزه نمايد از احداث و ارجاس و انجاس و افضل تطهيرات غسل است . و اما طلب مغفرت كه فرمودهاند مشعر بر اين است كه همين غسل غسل توبه است يا بمنزله آن است هر گاه كسي گناه كرده باشد و بخواهد توبه نمايد توبه كامل بايد اول غسل نمايد و ظاهر خود را از هر كثافت پاك نمايد بجهت اينكه معني توبه رجوع بخداوند است و اين نميشود مگر باقبال بخداوند و محدث نميتواند رو بخداوند نمايد پس بايد خود را پاك كند و تطهير كامل بغسل است پس بجهت اقبال بخداوند بايد بدن خود را طاهر نمايد از هر حدثي اين است وجه ظاهر و علت نوع تطهير [ص 191] از آنچه عرض شده معلوم است كه همين كه انسان خود را طاهر نمايد شياطين از او دور ميشوند و ملئكه باو نزديك ميشوند و طلب مغفرت از براي او ميكنند ، و اما وجه باطن آن اين است كه معاصي همان طور كه باطن انسان را كثيف ميكند بلكه نجس ميكند همچنين ظاهر او را كثيف ميكند زيرا كه باطن مؤثر در ظاهر است و حكمت اين مسأله هم در اين رساله ظاهر شده و ميشود و شك نيست كه تطهير ظاهر بمطهرات ظاهره ميشود و تطهير باطن بمطهرات باطنه و اشرف مطهرات ماء است چنانچه عرض شد نهايت اگر آن را بعادت استعمال نمودي همان كثافات بدنيه را پاك ميكند و هر گاه بامتثال امر شارع مقدس صلوات الله عليه استعمال نمودي با توجه و ذكر اسم خداوند اثر معاصي را هم از بدن پاك ميكند ، چون اين مطلب را دانستي بدانكه شخص هر گاه با كثافت ظاهر و باطن رو بخداوند كند معلوم است كه خدا را صغير شمرده است چنانچه در عالم ظاهر هم همين طور است هر گاه انسان نزد شخصي معظم برود خود را پاك و پاكيزه ميكند و سعي ميكند كه خلاف ميل و رضاي او حركت ننمايد و هر گاه تنظيف نكند خود را و نزد او برود و بر خلاف ميل او هم عمل نمايد گفته ميشود او را خوار شمرده است همچنين شرط تعظيم خداوند تطهير ظاهر و باطن شده است . و اما تفضيل جمعه بر ساير كه فرمودهاند از باب اين است كه [ص 192] خداوند روز جمعه را بر همه ايام فضيلت داده است از جهاتي چند يكي اينكه روز جمعه روزي است كه خلق عالم تمام شده زيرا كه موافق روايتي از يكشنبه تا پنجشنبه خلق تمام شد و موافق روايتي از شنبه تا پنجشنبه و روز جمعه روزي است كه مردم در آن روز جمع ميشوند و اين روز شاهد و مشهود است و روزي است كه در شش ساعتي آن روز حضرت آدم عليه السلام خلقت شده و موافق ساعات معوجه آن وقت وقت نماز است ولي در آن عرصه كه آن حضرت آفريده شد ساعات هم مستقيمه بوده و نظير آن عالم در اين عالم خط استواء است كه هميشه ساعات روزش دوازده است ولي در آفاق مايله بالعرض اين حكم تفاوت ميكند ، و يك حكمت قرار دادن نماز جمعه و خطبه در ظهر جمعه هم اين است كه وقت خلقت ابوالبشر است پس خلق بايد در آن حال جمع شوند برگرد امام يا نايب امام خود و نماز بجا آورند محض شكر خداوند تعالي و غسل را هم قريب ظهر بهتر است بجا آورند محض اينكه محض نماز جمعه و حضور نزد خداوند است اگر چه پيشتر هم محض وسعت رخصت دادهاند و در حديثي است كه اقوات خلق روز جمعه آفريده شد و همچنين قيامت هم جمعه بپا ميشود چرا كه بدأ و عود در يك مكان و يك زمان است محض همه اين فضيلتها خداوند آن را بر ساير ايام فضيلت داده و محض همين هم شخص بايد آن روز عبادت [ص 193] بيشتر بجا آورد و مستحبات را بيشتر بجا آورد و از مستحبات كه مخصوص آن روز است غسل است كه در واقع في نفسه فضلي دارد علاوه بر آنكه مقدمه نماز جمعه و توبه و زيارت امام است . و اما آنچه فرمودهاند كه تطهير باشد از اين جمعه تا آن جمعه اما بظاهر مراد تطهير بدن است بعد از آنكه شخص هر هفته غسل كند البته بدن او هميشه پاكيزه است و اما تطهير باطن دانستي كه مطهر از ذنوب است و در حكم غسل توبه است بلكه در واقع غسل توبه است و همين كه انسان هر هفته از معاصي خود تائب شود لامحاله طاهر ميشود اگر بآن شروط كه فرمايش شده غسل را تمام كند و با اين همه فضل غسل روز جمعه اگر وقتي باشد كه بداند جمعه آب نمييابد رخصت فرمودهاند پنجشنبه غسل كند بجهت اينكه نصف فوائد غسل آن روز هم حاصل ميشود و اگر فراموش كرد در جمعه يا متمكن نشد شنبه قضا كند چرا كه عمده مقصود تطهير از ادناس و ارجاس است و آن حاصل ميشود . خلاصه مراد اختصار است اگر بخواهم مفصل حكمت هر حكم را بنويسم دفترها بايد بنگارم با اينكه بغور همه حكمتها نميرسيم ، پس در حكمت غسل جمعه و غسل توبه هم بهمين قدر اكتفاء ميشود .
فصل - در حكمت غسل حيض و نفاس و استحاضه است . از آنچه سابقا بطور اختصار عرض شد دانستي كه همه طهارت از روح است كه [ص 194] اقرب بمشية الله است بعد از آنكه از بدن معرض شد بدن جيفهٔ ميشود منتن و نجس ميشود بهمان تفصيل كه سابقا عرض شده مراجعه نما تا ملتفت شوي ، و دانستي از بيانهاي مختصره كه عرض شده كه خون مركب روح است بلكه ماده روح حيواني است بحسب ظاهر اگر آن را بكلي از بدن اخراج نمايند روح خارج ميشود اگر قليلي از آن خارج شد اندكي ضعف در آن پيدا ميشود و معالجه آن را شارع مقدس بآبي فرموده است كه مقوي بدن است ، پس چون حيض از بدن بيرون رود البته در بدن ضعف و فتوري پيدا ميشود بحدي كه اثر ضعف حيات در همه بدن پيدا ميشود و همچنين خون نفاس زيرا كه اين از همان فضول خوني است كه در بدن زنهاست و خداوند فضول در بدن آنها زياد قرار داده بجهت اينكه غذاي طفل شود در ارحام و اما مردان چون محتاج بآن نبودهاند خداوند هم خون فاضلي در بدن آنها قرار نداده است زيرا كه خداوند حكيم است خلقت لغو نميفرمايد مثل اينكه در وضع صورت زنها بلكه قيافه آنها بلكه تشريح بدن آنها ميبيني كه خداوند بعضي چيزها براي آنها آفريده كه براي مرد نيافريده مثل پستانهاي بزرگ و رحم و در قيافه صور آنها ملاحظه ميكني كه براي آنها لحيه و سبله قرار نداده در وضع كمرها و فخذهاي ايشان ميبيني كه خداوند شكل عظام و بندهاي آنها را تفاوت داده [ص 195] با مردها بجهت اينكه بچه از آنها جدا شود ، خلاصه خداوند هر چيزي را بوجه حكمت آفريده حتي در درختها نر و ماده آنها را تفاوت گذارده بوضع حكمت پس خون فاضلي در بدن زنهاست بجهت حكمتي و لابد از براي خروج آن هم اسبابي فراهم كرده كه در هر چند وقت يك بار آن خون دفع شود و الا هلاك ميشوند و اين هم بحسب اشخاص و اسنان و بلدان و طوايف فرق ميكند و آن وقت كه حامله شوند همين خون غذاي طفل ميشود و مقتضاي طبع اين است كه همه آن غذا شود و ممكن است كسي بمرض و عرض خونش زياد از غذاي طفل باشد و در حال حمل دفع شود و آن نادر است و لامحاله طبع قدري از اين خون را مادام كه طفل در رحم است ذخيره ميكند بجهت غذاي آن و اين هم طبيعي است چنانكه از غذائي كه خود تناول ميكند براي خود ذخيره ميكند و از اين باب است كه در همان حال حمل شير هم پيدا ميكند و بعد از آنكه وضع حملش شد همان خونهاي فاضله ميآيد كه نفاسش ميگويند ولي آن هم همان خون حيض است و بسبب اين خون در بدن حالت موت پيدا ميشود از اين باب است كه رنگ آنها غالبا متغير ميشود و ضعف و فتور در بدنهاي آنها حاصل ميشود و از اين باب نهي كردهاند آنها را از نماز بجهت اينكه لايق حضور در حضرت خداوند نيستند مثل محدث و جنب و اگر احيانا بخواهند ذكر [ص 196] خداوند در وقت نماز كنند بايد تطهير كنند و وضوء بگيرند كه لااقل في الجمله طاهر شوند پس رو بقبله كنند و ذكري بنمايند و همچنين بجهت قراءت قرآن ولي مس خط قرآن بلكه ورق آن را نبايد بكنند و عزايم را نبايد بخوانند و قابل سجده نيستند زيرا كه سجده تقرب بخداوند است و همچنين بمساجد نبايد بروند مگر لابدي محض عبور يا چيزي اگر انداخته باشند بخواهند بردارند و هكذا ولي بعد از آنكه رفع اين حدث بزرگ شد بايد غسل نمايند تا آنكه رفع آن مرض بزرگ كه بواسطه دفع خون پيدا شده بشود .
و اگر كسي ايراد نمايد كه بنا بر اين حكمت ميبايست در فصد و حجامت و رعاف و امثال آنها هم غسل واجب شود عرض ميكنم در آنها عفو است بجهت وسعت چون امر عادي بوده اغلب خلق بآن مبتلا بودند اگر امر ميشد بغسل كردن در آنها يا وضوء ساختن حرج عظيم لازم ميآمد و خداوند در شرع حرج قرار نداده است چنانكه فرمود و ماجعل عليكم في الدين من حرج از اين گذشته كه غالبا اين خونها وريدي است و چندان روحانيت ندارد از اين جهت در اورده حركت نيست .
و بعضي حكمتهاي ديگر هم در غسل حيض و نفاس و استحاضه هست كه در ساير سيلانات دم نيست از آن جمله اين است كه زنها غالبا كثيف هستند و احتراز ندارند لامحاله در وقت حيض و نفاس تحرز نميكنند از اين باب است كه [ص 197] سنت شده كه از سؤر آنها احتراز كنند و آبي كه آنها استعمال ميكنند استعمال ننمايند مگر اينكه انسان مطمئن از آنها باشد كه تطهير ميكنند پس در وقت حيض و نفاس بسا جميع بدن ايشان نجس ميشود اما آن موضع و اعضاء قريبه آن كه مسلم است ، باقي بدن هم بواسطه اينكه دست بآن موضع ميزنند مسلم و بباقي بدن خود هم دست ميزنند لامحاله همه نجس ميشود لهذا امر فرمودهاند بغسل كردن بجهت اينكه همه بدن شسته و پاك شود پس غسل حيض را شارع (ص) محض تطهير بدن قرار داده است و وضع غسل حيض را هم مثل غسل جنابت قرار دادهاند بجهت اينكه نوع باعث يكي است و در شرايع ساير انبياء هم امر باحتراز زنها در حال حيض شده و بعد از پاك شدن مأمور بغسل هستند .
فصل - در حكمت ساير اغسال است اجمالا عرض ميشود كه كافه اغسال بجهت تطهير و تعظيم خداوند است در هر موقعي كه عبد مأمور بتوجهي خاص و اقبالي مخصوص بوده مأمور بغسل شده بجهت اينكه طاهر شود از ادناس و بدن خود را طيب نمايد برحمت پروردگار و ظاهر رحمت در دنيا آب است و باطنش فيوض معنويه است كه از سماوات وجود محمد و آلمحمد صلوات الله عليهم بر بندگان نازل ميفرمايد پس در وقتي كه اراده احرام ميكند بايد غسل كند كه طاهر شود در ظاهر و باطن و در وقت دخول حرم پروردگار بايد غسل كند [ص 198] و همچنين وقت طواف خانه خداوند و در وقت زيارت ائمه هدي عليهم السلام و در ايام و ليالي متبركه و غير اينها كه حاجت بتفصيل نيست نهايت بعضي را واجب فرموده و بعضي را مندوب و همه محبوب خداوند است و مقدمه اقبال بخداوند عالم و ائمه هدي عليهم السلام است .
و اما غسل مس ميت علتش از فرمايش امام عليه السلام ظاهر است ، در حديثي حضرت باقر عليه السلام فرمود غسل ميدهند ميت را بجهت اينكه جنب است و بجهت اينكه ملاقات ميكند ملئكه را و همچنين غاسل غسل بايد بكند بجهت اينكه مؤمنين را ملاقات ميكند و از حضرت امام رضا عليه السلام مروي است كه آنكه غسل ميدهد ميت را يا لمس ميكند او را غسل ميكند بجهت آنچه ببدن او رسيده است از ترشح ميت بجهت اينكه هر گاه روح از او بيرون رود اكثر آفات او بر بدنش باقي ميماند پس بجهت اين تطهير ميكند و خود او را هم محض اين ميشويند . از اين دو حديث شريف علت طبيعي و باطني غسل مس ظاهر شد ولي في الجمله محتاج بشرحي است بدانكه هر مرضي كه باعث موت انسان بشود باعث بعضي آفتها و علتها در بدن او ميشود كه همه موذي است اگر موذي نبود باعث موت او نميشد و آنچه گفته ميشود سبب مفارقت روح از بدن تحليل رفتن آلات است بيان علت قريبه است و الا آلات بسبب فساد اخلاط تحليل ميرود و اخلاط [ص 199] بدن هم بواسطه يك چيزي ديگر فاسد ميشود و متفرق ميگردد و آن در هر مرضي يك چيزي است كه شرح آن در اين رساله مناسب نيست و بعضي از فرنگان قائل شدهاند بمكروبها كه در هر مرضي نوع مكروبي مسلط بر اخلاط بدن ميشود كه آنها را فاسد ميكند و حكماء سلف بعلل ديگر قايل شدهاند بهر حال آن علتها اغلبش در ظاهر بدن بروز ميكند و از آنچه در ظاهر بروز ميكند اكثر بعد از موت باقي ميماند و بعضي از آنها هم بسا تمام شود مثل بعضي اورام و بثور و رنگها و غير اينها كه بموت زايل ميشود و چون شخص سالم دست ببدن انسان ميت كند البته متأثر ميشود بلكه اگر مواظبت بر اين نمايد البته باعث مرضها ميشود چنانكه بعضي از مشرحين نوشتهاند كه قبل از اينها اطباء اجتناب از مس اعضاء ميت در تشريح نميكردند تا آنكه تجربه كردند كه باعث بعضي جراحتهاي مهلكه شد پس اجتناب نمودند و اين اثر لامحاله در گوشت و پوست انسان نيست ولي بواسطه آن مرضي است كه گوشت بدن را فاسد نموده و شارع مقدس صلوات الله عليه حكيم است و واقف بر همه چيز امر فرمود كه آن كسي كه غسل ميدهد ميت را يا مس مينمايد غسل كند كه هر چه از بدن او باين رسيده پاك شود حال ملاحظه نما و بهبين كه مردم چه قدر جاهلند كه گمان ميكنند كه حكماء افرنج امروز چيزها دانستهاند كه انبياء [ص 200] ندانستهاند نعوذ بالله من غضب الله و اگر كسي احكام شارع مقدس را درست بفهمد ميبيند كه بر اصل خلقت عالم واقف بوده و چه بسيار حكمتها كه در احكام خود ملاحظه فرمودهاند كه مردم بو نكردهاند و بهرهٔ از آنها نبردهاند و يوما فيوما بر كسي كه فهم داشته بعضي از آنها ظاهر ميشود مثل همين مسأله كه اگر بيست سال قبل مثلا حكمت آن را بيان ميكرديم بسا منكر ميشدند ولي حال كه قدري از آن را بتجربه فهميدهاند قبول ميكنند ، خلاصه اين است كه فرمود اكثر آفات بر بدن ميت ميماند ، و مردم خيال ميكنند مراد از اين آفات همان كثافات است اگر اين بود بهمان شستن دست فقط اكتفا ميفرمودند و غسلي لازم نبود و در حديث اول فرمود چون ملاقات مؤمنين را ميكند امر بغسل شده كه طاهر شود آن هم يك جهتش همين است بجهت اينكه از آن علل كه شخص متأثر شد البته با ديگران هم كه ملاقات ميكند بآنها هم اذيت ميرساند .
و يك علت ديگر از براي اين غسل است كه بدن آدمي هر گاه بميرد نجس ميشود بواسطه خروج روح از آن و لامحاله هر چيزي كه لطيفتر است آن وقت كه فاسد شود فسادش بيشتر ميشود مثل اينكه ميبيني آب لطيف اگر متعفن شد عفونتش زيادتر از آب غليظ ميشود مثل اينكه گوشت اگر بماند متعفنتر از نباتات ميشود و نباتات اگر فاسد شود متعفنتر از تراب ميشود همچنين در ميان حيوانات آنچه [ص 201] لطيفتر است عفونتش زيادتر ميشود مثل اينكه ميت آدمي عفونتش از ساير حيوانات زيادتر ميشود همچنين نجاسات هم تفاوت درجاتشان از اين قبيل است ، از اين باب است كه ميفرمايد ناصب از سگ نجستر است ، پس ميت انسان هم نجاستش از ميت ساير حيوانات بيشتر است نهايت مؤمن بجهت قوت روح الايمان در او بدنش بعد از موت هم نجس شرعي نميشود ولي كونا همان خاصيت نجاسات كونيه را دارد از اين باب در حكم ظاهر ميان او و ساير مردم فرق نگذاردهاند ، علاوه بر آن بجهت مناسبتي كه ميان اناسي است سرايت آثار از ابدان هر يك از ايشان در ديگري بيشتر ميشود لهذا امر فرمود كه هر كس مس كند ميت آدمي را بايد غسل كند زيرا كه اثر ميكند نجاست او در بدن اين و سرايت ميكند در همه بدنش و لامحاله باعث ضعف و فتور او هم ميشود و اين هم مسأله مفصلي است كه هر كس اندك فهم داشته باشد ميفهمد و سابقا دانستي كه آب مزيل هر حدث و خبث و مطهر هر دنسي است و مقوي ارواح است لهذا خداوند امر فرمود مسكننده ميت را بغسل نمودن و اين از سنن رسول خداست صلي الله عليه و آله .
فصل - در حكمتهاي غسل ميت است . اگر چه از بياني كه در غسل مس گذشت حكمت غسل ميت هم معلوم ميشود ولي بجهت اينكه اخباري خاص در اين باب روايت شده انشاء الله مختصري در شرح آنها [ص 202] عرض ميكنم . در كتاب علل الشرايع از حضرت سجاد عليه السلام روايت نموده است كه فرمود : ان المخلوق لايموت حتي تخرج منه النطفة التي خلقه الله عز و جل منها من فيه او من غيره و از حضرت باقر عليه السلام سؤال كردند از غسل ميت لأي علة يغسل و لاي علة يغتسل الغاسل قال يغسل الميت لانه جنب و لتلاقيه الملئكة و هو طاهر و كذلك الغاسل لتلاقيه المؤمنين و از حضرت امام رضا عليه السلام وارد شده كه نوشتند در جواب مسائل محمد بن سنان علة غسل الميت انه يغسل لانه يطهر و ينظف من ادناس امراضه و ما اصابه من صنوف علله لانه يلقي الملئكة و يباشر اهل الآخرة فيستحب اذا ورد علي الله عز و جل اهل الطهارة و يماسونه و يماسهم ان يكون طاهرا نظيفا موجها به الي الله عز و جل ليطلب وجهه و ليشفع له و علة اخري انه يقال يخرج منه الاذي الذي خلق منه فيكون غسله له و علة اخري اغتسال من غسله او لامسه لظاهر ما اصابه من نضح الميت لان الميت اذا خرج الروح منه بقي اكثر آفته فلذلك يتطهر له و يطهر و از حضرت موسي عليه السلام مروي است كه فرمود ان الله تبارك و تعالي اعلي و اخلص من ان يبعث الاشياء بيده ان لله تبارك و تعالي ملكين خلاقين فاذا اراد ان يخلق خلقا امر اولئك الخلاقين فاخذوا من التربة التي قال الله عز وجل منها خلقناكم و فيها نعيدكم و منها نخرجكم تارة اخري [ص 203] فيعجنوها بالنطفة المسكنة في الرحم فاذا عجنت النطفة بالتربة قالا يا رب ما نخلق قال فيوحي الله تبارك ما يريد من ذلك ذكرا او انثي مؤمنا او كافرا اسود او ابيض شقيا او سعيدا فان مات سالت منه تلك النطفة بعينها لا غيرها فمن ثم صار الميت يغسل غسل الجنابة .
در اين احاديث چند علت بيان فرمودهاند يكي اين است كه آن نطفه كه خميره انسان است از بدن او بيرون ميرود ، و در حديث آخر فرمود كه آن تربت كه از آن آفريده شده با نطفه ممزوج ميشود و وقت مردن بيرون ميرود پس جنب ميشود ، و در حديثي فرمود آن اذي كه از آن آفريده شده از بدن بيرون ميرود ، و در بعضي اخبار فرمود بجهت پاك شدن از ادناس و صنوف علل است ، و در بعضي فرمود بجهت تطهير از آفات است ، اما آنچه فرمودهاند در تطهير متعلق است ببدن ظاهر و دخلي بروح ندارد چرا كه آب جسماني مطهر جسد است و تأثير آن در روح وقتي است كه روح متعلق ببدن باشد و نيتي داشته باشد و توجهي كند ، بلي توجه احياء و دعاهاي ايشان بروح او تأثير مينمايد پس با آب بدن او را ميشويند بجهت كثافاتي كه عارض بدن شده در ايام مرض و آفتها و علتها كه داشته كه سابقا شرح آن داده شد و اما آنچه فرمودهاند كه تطهيرش ميكنند بجهت اينكه ملاقات ملئكه ميكند و رو بخداوند ميرود منافات با اين مسأله ندارد كه عرض شد كه شستن بدن ميت [ص 204] دخلي بروحش ندارد چرا كه بدن هم رو بخداوند جل شانه ميرود چنانكه روح رو بخداوند ميرود و تلاقي ملئكه هم از براي بدن و روح هر دو حاصل ميشود نهايت بدن ملاقي ملئكه ارضي ميشود و روح ملاقي ملئكه سماوي پس روح بايد تطهير كند خود را بعقايد صحيحه و ذكر خداوند و شهادت بربوبيت خداوند و ساير اركان دين و بدن را با آب بايد تطهير كرد و چون بواسطه خروج روح علت حادث ميشود پس خود انسان نميتواند خود را تطهير كند پس غير مكلف ميشود بغسل او زيرا كه رو بخداوند ميرود از طريق مبدأ خود و بايد آن را تطهير نمود مثل اينكه در وقت حياة هم ميبايست بدن را تطهير و تنظيف نمايد از براي دخول مساجد و حرم خداوند و بجهت استعداد از براي عبادات و تأثير آب در روح بهمان وجوه بود كه عرض شد .
و اما آنچه فرمودهاند كه آن نطفه كه از آن آفريده شده از بدن ميرود از فرمايشات صعب است زيرا كه بظاهر چنين مستفاد ميشود كه همين ماء رجل و مرأة مراد باشد و شك نيست كه آن نطفه كه ماده اين بدن بوده از ابتداء ايجاد بدن متغير شده چنانكه صريح قرآن است و نطفه علقه شد و علقه مضغه و هكذا تا گوشت و پوست و استخوان شد و تولد نمود و شك نيست كه پس از ولادت هم دايما در حال تحليل است و بدل ما يتحلل بآن ميرسد پس آن نطفه كه بدأ اين بدن از آن ميشود بكلي از ميان رفته مثل [ص 205] آن حبه كه درخت از آن آفريده شده عين آن بجا نميماند و بر فرض كه كسي چنين هم فرض نمايد كه آن نطفه باقي است پس همين گوشت و پوست همان است نه چيز ديگر و اين بيرون نميرود پس آنچه فرموده است كه سايل ميشود و بيرون ميرود كدام است پس عرض ميكنم كه نطفه در لغت بمعني ماء صافي است كم باشد يا بسيار و نطفهٔ كه ماده انسان است نيز نطفه ميگويند از باب اينكه ماء است و در اين حديث شريف كه ميفرمايد نطفه از بدن بيرون ميرود مراد آن مائي است كه اصل خميره انسان است كه خداوند فرموده است و جعلنا من الماء كل شئ حي و فرموده خلق من الماء بشرا فجعله نسبا و صهرا و كان ربك قديرا و از اين ماء جسد اصلي انسان و روح او خلقت شده و اما مني ماده اين بدن عرضي جسماني است كه در اخبار عديده فرمودهاند كه برميگردد باين خاك و ميپوسد و اما آن تراب كه فرمودهاند كه مخلوط بنطفه ميشود آن طينت شرعيه است كه صورت او از اين خلقت ميشود و آن هم با نطفه بيرون ميرود مراد اين است كه آن وقت كه روح از تن انسان بيرون ميرود جسد اصلي او هم تابع روح است و تعلق خود را از بدن برميدارد پس اين بدن ميافتد بيجان و از اين جهت است كه ميپوسد و جزو خاك ميگردد هر گاه روح در آن بود ابدا نميپوسيد بجهت اينكه روح حافظ بدن است مثل [ص 206] اينكه مادام كه ميوه بدرخت است و روح نباتي متعلق است بآن ابدا عيب نميكند هر گاه از درخت افتاد يا آفتي بآن رسيد كه روح او ضعف پيدا كرد ميپوسد و همچنين درخت مادام كه ريشه او در زمين است روح او برقرار است و عيب نميكند همين كه ريشه را قطع كردند روح از بدن آن بيرون ميرود و ميافتد مانند جماد و هر گاه آن را در خاك مدفون نمايند بزودي ميپوسد و از هم ميريزد پس مراد از نطفه و تراب كه از بدن ميرود آن طينت است نه اين آب .
و اما آن حديث كه باسم اذي فرمودند اگر صحيح باشد ميفرمايند يقال و اين موهم است كه نخواستهاند حقيقت را بيان فرمايند و اذي بمعني مكروه است و گاه ميشود چيزهائي كه اسباب ضرر جزئي است باسم اذي ميخوانند مثل موي سر و اظفار و همچنين نطفه را هم باين اسم خواندهاند و محتمل است كه مني بوده تصحيف شده زيرا كه در نوشتن قريب بيكديگرند بهر حال حمل بر همان نطفه است و باسم اذي خوانده شده بملاحظه همين نطفه ظاهره و آن را اذي خواندهاند بملاحظه اينكه زياد شدن آن اذيت است يا بملاحظه اينكه خروجش نوع اذيتي است يا خروج از بدن در وقت موت بكراهت است و احتمال هم ميرود كه مقصود از اين اذي همين مني ظاهر باشد چون شخص در حال احتضار اعصاب او سست ميشود و خود را نميتواند ضبط نمايد [ص 207] بسا رطوبتي هم از او دفع شود و ميان مردم هم حال اين كلام هست شايد آن اوقات هم اين را ميگفتهاند و از اين باب امام ميفرمايد گفته ميشود از اين باب است رد هم نفرمود زيرا كه محتمل است آبي هم از او جدا شود و الله اعلم ، بهر حال كلام در آن مثل همان حديث سابق است كه عرض شد پس چون روح بيرون رود بدن جنب ميشود مثل آن وقت كه مني از بدن او بيرون ميرود پس چون مردن جنابتي است غسل را واجب فرموده است ولي واجب بر اولياء ميت يا ساير احياء است نه بر خود ميت ولي چون او جنب شده است واجب است غسلش دهند كه طاهر شود بجهت اينكه ملاقات ملئكه را مينمايد و اگر بدن او پاك نباشد اعراض مينمايند و متأذي ميشوند پس از اين باب غسل ميت هم مثل غسل جنابت شده است .
و اما وضوء ساختن ميت در حديثي وارد شده است ولي در بعض اخبار نفرمودهاند و بر فرض كه سنت باشد بجهت زيادتي تطهير است ، و همين قدر در اسرار غسل ميت و ساير اغسال كافي است و اما ساير حكم معاملات با ميت در كتاب جنايز بيان ميشود انشاء الله .
مطلب سيوم - در بيان حكمت نجاست بعضي چيزهاست كه در شرع مقدس حكم باجتناب از آنها شده است و در آن مقدمه و فصولي است .
[ص 208] مقدمه - بدانكه نجاست در لغت قذارت است و در منتهي الارب ميگويد نجس بالفتح ناپاك و پليد خلاف طاهر ، نجس بالكسر و بالتحريك و نجس ككتف و عضد مثله ، و قوله تعالي انما المشركون نجس قال عمر بن عبد العزيز رضي الله عنه يعني انهم انجاس الابدان كنجاسة الكلب و الخنزير و هو قول الحسن و اوجب الوضوء علي من صافحهم و قال احمد و اسحق و من وافقهما سؤر المشرك نجس و هو محكي عن مالك و قال ابوحنيفة و الشافعي و اكثر من الفقهاء سؤره طاهر و المعني انهم في حكم الانجاس لخبث افعالهم ، و معني طهارت را كه ضد نجاست است پاكيزگي ميگويد . چون معني لغوي را دانستي بدانكه اصل طهارت بمعني پاكيزگي است و نجاست بمعني قذارت و كثافت و در عرف خلايق آن چيزي را كه نفوس از آن انزجار ندارد و راغب است بآن طاهر ميخوانند و هر چه نفس از آن مشمئز است و تنزه از آن ميجويد آن را قذر و پليد ميخوانند ولي در شرع بعضي چيزها را كه خداوند عالم جل شانه امر بتنزه و اجتناب از آنها نموده در حال بعضي عبادتها و محال منسوبه بخود را امر فرموده از آنها پاكيزه نمايند آنها را نجس ميخوانند و ماسواي آنها را پاك ميگويند خواه طبايع خلق از آنها استنكاف داشته باشد يا نداشته باشد مثلا صاحبان سليقه مستقيمه و مردمان نظيف از آب بيني و دهان تنزه ميجويند ولي در شريعت مطهره امر باجتناب از آنها [ص 209] نشده ولي از رنگ بول مثلا يا خون يا خمر تنفر ندارند و در شرع آنها را نجس ميخوانند از اين جهت نجس را در شرع معني كردهاند بآن چيزي كه در حال نماز انسان بايد خود را از آن پاكيزه دارد و طاهر آن چيزي است كه با آن نماز بتوان كرد ، و وجه اينكه خداوند بعضي چيزها را پاك و بعضي را نجس فرموده است بر اكثر خلق مخفي است مگر آن كس كه ممارست در اخبار داشته باشد و مراجعه زياد نموده باشد تا از نور فرمايشات ائمه هدي عليهم السلام قلب او روشن شده باشد و بهمان نور در حقايق اشياء نظر نمايد تا علل آنها را بفهمد و بوجه اختصار و اجمال در سرّ نوعي نجاست و طهارت عرضي ميكنم .
بدانكه مراد خداوند عالم جل و عز از تكليف نمودن بندگان تقرب ايشان بجوار او بوده است و هر چه ايشان را نزديك باو و دور از شيطان مينموده است امر فرموده است و آنچه دور از او و نزديك بشيطان رجيم مينموده نهي فرموده است گمان مكن كه امر و نهي خداوند بجهت نفع و ضرر يا دوستي و دشمني خودش بوده است حاشا و كلا ، در قدسي ميفرمايد ماخلقتكم لاربح عليكم و لكن خلقتكم لتربحوا عليّ حاصل فرمايش اينكه :
من نكردم خلق تا سودي كنم بلكه تا بر بندگان جودي كنم
پس هر چيزي كه في نفسه خباثتي داشته چه بالذات و چه بالعرض و [ص 210] باين سبب شيطان مستأنس بآن ميشده از جهت مناسبتي كه با خباثات داشته و هر جا بودهاند تعلق بآنها پيدا ميكرده است خداوند حكيم رؤف مهربان از باب لطف خود بندگان را امر بتنزه از آنها فرموده است محض اينكه شيطان محض مناسبت ذاتي كه با آنها ندارد نزديك بانسان نشود مثل اينكه ميبيني در اشخاصي كه مصروع هستند هر گاه در حمامها يا مزبلها يا جاهاي تاريك تنها باشند يا آنكه لباس آنها چرك و كثيف يا قذر باشد حالت آنها متغير ميشود و ميافتند و جن را ميبينند و بسا اذيتها ميكشند ولي هر گاه در جاهاي پاكيزه و باصفا و روشن باشند و لباسشان پاك و پاكيزه باشد ابدا صدمه نميخورند و راحت ميشوند و اين امر چيزي نيست كه پوشيده باشد .
حال چون اين مسأله را دانستي عرض ميكنم كه اقرب قربات نماز است و آن معراج مؤمن است و شارع مقدس صلوات الله عليه و آله تشريع آن را محض اين فرموده كه بندگان بآن سبب مقرب درگاه حضرت احديت شوند و ملئكه خداوند برحمت بر ايشان نازل شود و از گناهانشان پاك شوند اگر در همچو حالي شيطان بايشان نزديك شود البته ممنوع ميشوند از فيض بلكه بكلي نمازي كه خداوند از ايشان خواسته برايشان حاصل نميشود لهذا آنچه قذارت زياد داشته و كثيف بوده بحدي كه شيطان متعلق بآن ميشده است و ملئكه از آن اجتناب مينمودهاند [ص 211] آنها را نجس شمرده است و امر فرموده كه در وقت نماز از آنها اجتناب نمايند چرا كه اگر بدن يا جامه آلوده بآنها بشود مثل بدني ميشود از براي روح شيطاني و شيطان تعلق بآن ميگيرد و اين مسألهايست كه علماء تسخير ميدانند و محتاج بشرح در اين محل نيست و آنچه در شرع مقدس نجس شمردهاند چند چيز است و تعداد آنها در كتب فقهاء شده است ولي محض تذكر عرض ميكنم از سنخ اناسي بعضي را نجس شمردهاند و آن ميت آدمي است و كافر و ناصب و مشرك و اهل كتاب و از سنخ حيوان خنزير است و سگ و ميته از هر ذي نفس سايله يا آنچه در حكم ميته است و از سنخ ساير چيزها بول است و عذره و دم از حيواناتي كه صاحب دم سايله هستند و خمر و مراد از آن هر مسكر مايعي است ، و از براي بيان علل نجاست آنها فصولي چند عنوان ميشود .
فصل - در بيان علت نجاست اموات و خارجين از مذهب است . بدانكه خداوند عالم جل شانه پاك است از جميع آلايشهاي خلقيه و منزه است از صفات رذيله و جميع جمال و جلال و قدس و تنزه مخصوص خداوند است وحده لا شريك له و اول خلق او مشيت او است كه فعل او و اول كمال است و او را بر صفت خود آفريده است باين معني كه مشيت را صفت فعليه خود قرار داده است پس لامحاله كامل است در صفات قدسيه آن قدر كه ميسر است در خلق ظاهر [ص 212] شود پس از براي مشيت نوري است ساطع و ضيائي لامع زيرا كه كامل است در وجود خود و معني كامل همين است كه داراي فضل وجود باشد پس از نور مقدس مشية الله تبارك و تعالي عرصه امكان روشن شد و لامحاله آنچه از امكان اقرب بمشية الله است انور است و اشبه بمشيت و آنچه از آن دورتر است نورانيت او كمتر ميشود و هر چه نور كم شود قوت امكان زياده ميشود و امكان در جميع چيزها بر خلاف مشيت است پس هر چه را او واجد است اين فاقد است و آنچه را كه اين واجد است او فاقد است لهذا امكان ظلمت صرف ميشود مگر هر چه از آن منور بنور مشيت شده و قوه و عدم صرف است مگر هر قدر از او بنور و حرارت مشيت بالفعل شده است پس اعالي عرصه امكان منور ميشود بنور مشيت و بالفعل ميگردد و اسافل او نور و فعليتش ضعيف ميشود و بالقوه ميماند از اين باب است كه امام عليه السلام در صفت عالم علوي فرمود صور عالية عن المواد خالية عن القوة و الاستعداد تجلي لها خالقها فاشرقت و طالعها فتلألأت يعني صوري هستند بلند از مادهها و خالي از قوه و استعداد كه تجلي فرموده است بر آنها خالق آنها پس نوراني شدند و طلوع بر آنها نموده پس با تلألؤ شدند ، و مراد از اين فرمايش اين است كه همه آنها بالفعل هستند و از اين خاكدان بالا رفتهاند كه داراي قوه و صلوح است ، و همچنين در [ص 213] شأن اهل جنت ميفرمايد لهم ما يشاؤن عند ربهم و وجهش همين است كه جنت دار قرب بخداوند است منور ميشوند بنور مشية الله پس آنچه بخواهند بدون كلفت بر ايشان ميسر ميشود ولي در دنيا بايد بسعي و مجاهده تحصيل نمايند تا از كمون ايشان استخراج شود ، خلاصه پس عالم بالا عالم فعليت است و مقام اتصاف بصفات مشيت و اما عرصه طبايع عرصه قوه است و نور مشيت در آنها كمتر ظاهر شده است و در هر چيزي بقدر استمساك وجود نوري هويدا گشته تا رسيده است بمنتهاي بعد ابعد كه تراب باشد كه بكلي كمالات در آن پنهان مانده است مگر همين قدر كه موجود است و صورت ترابي پوشيده است .
پس بعد از آنكه خداوند بگيرد قبضاتي از اين عرصه و تركيب فرمايد باعتدال از ارواح غيبيه بآنها متعلق ميشود بر حسب فعليتشان و باين واسطه موصوف بصفات عالم علوي ميشوند و اول مرتبه غيوب كه باين عرصه متعلق ميشود روح حيواني است اگر چه نسبت بارواح علويه از همه پستتر افتاده است و قواي او بسيار است و فعليتش كم ولي نسبت بطبايع دنيويه كامل است و از كمال او حياة است و ادراك و اراده ظليهٔ هم دارد و همين قدر هم از كمالات مشيت است كه باو متعلق شده است و در ابدان بر حسب استعداد آنها ظاهر ميشود ابتداي ظهور او همين قدر است كه حركت جزئيه و لامسه پيدا ميكند و چند [ص 214] صباحي زندگاني مينمايد و آخر درجه حيوانيت انسان است كه صاحب ادراكات قويه ميشود و فكر و خيال و وهم پيدا ميكند و صاحب تدابير عجيبه و صنايع غريبه ميگردد و مادام كه اجزاء بدن او با هم مؤتلف است باقي ميماند بعد از آنكه خللي در تركيب بهم رسيد روح از آن مفارقت مينمايد و مادام كه روح بآن متعلق است طاهر است بجهت اينكه روحي كه صاحب صفت طهر است متعلق است بآن و بعد از آنكه روح از آن بيرون رفت اين بدن كثيف ميشود زيرا كه بر خلاف صفت مشية الله ميشود و طيب و طهارت او تمام ميشود از اين باب عفونت پيدا ميكند و حسن او مبدل بقبح ميشود مگر در صورتي كه روح غيبي تعلق تمام باو نگرفته باشد مثل حيواناتي كه دم سائله ندارند و حياة آنها بسيار جزئي است كه حال موت و حياتشان فرقي نميكند اما ساير كه حيوانات قوية الحياتند حالت آنها بالكلية ميگردد از اين باب شارع مقدس امر فرموده است باجتناب از آنها و مسلم است كه بعد از آنكه روح حيات از آنها خارج شد مربض شياطين ميشوند بجهت اينكه ارواح شيطانيه منحرفند و برعكس مشية الله ميباشند پس طالبند هر چيزي را كه خارج از اعتدال باشد لهذا راغب ميشوند باين تركيباتي كه فساد پيدا كرده است از اين جهت غالبا قبرستانها و اماكني كه جيفههاي بسيار آنجا ريخته باشند مأواي ارواح خبيثه ميشود .
[ص 215] و اگر بگوئي بنا بر اينكه تو گفتي خود تراب بايد خبيثتر از همه چيز باشد بجهت اينكه دور است از مشية الله عرض ميكنم جميع خوبي و بدي در تراب بالقوة است نه صفات مشية الله اين جا بالفعل است و نه عكس آنها ، از اين گذشته اجزاء عناصر غير مركبه متفسخند و قابل تعلق هيچ گونه روحي نيستند و نباتات و جمادات هم تركيب آنها تمام نيست پس آنها هم در حكم عناصرند پس آنها را نميتوان نجس خواند ولي ابداني كه مركب شدهاند و ارواح بآنها متعلق شده بعد از آنكه متفسخ ميشوند محكوم بنجاست ميشوند بلكه قطعهٔ هم كه از ابدان احياء جدا شود همين حكم دارد اگر روح داشته است .
خلاصه بعد از آنكه اين مطلب معلوم شد عرض ميكنم كه حيوانات بعد از آنكه بميرند يك روح حيات از آنها خارج ميشود و دور از مبدأ ميشوند پس نجس ميشوند و اگر بر اصل گوشت و پوست آنها مس نمايند بايد دست را بشويند و با جلود آنها نماز نميتوان كرد ولي اگر بر پشم يا كورك يا مو يا پر آنها دست بمالد نجس نميشود و همه طاهر است چرا كه روح بآنها تعلق نگرفته و ميت نشده است ولي در بعض اخبار وارد شده نماز در آنها نبايد كرد در بعضي وارد شده نماز در همان كورك و پشم و موي بدون جلد جايز است اگر چه فقهاء فتواي بعدم جواز ميدهند ولي در مثل اين مقام علتي نميتوان ذكر كرد اگر واقعا [ص 216] منهي است لامحاله حكمت باطني دارد و اگر رخصت است محض همين است كه عرض شد كه روح بآنها متعلق نشده است كه ميت شود و الله اعلم و اما ميت انسان وقتي كه بميرد دو روح از او خارج ميشود يكي روح انساني كوني كه حيوان ناطقش ميگويند يكي روح حيوانيت كه با ساير حيوانات در آن شريكند اگر چه در معني حيات با هم شريك باشند و لكن انسان از ارواح ساير افلاك هم باو متعلق شده لهذا صاحب مشاعر ديگر غير از حواس ظاهره شده ولي ساير حيوانات همان حيات قمري را دارند و بعد از آنكه انسان بميرد هر دو روح از او خارج ميشود از اين جهت ميت آدمي نجستر از ميت ساير حيوانات ميشود پس در مس كردن بدن او هم غسل بر مسكننده وارد شده و بهمان شستن دست اكتفا نميشود مگر در صورتي كه هنوز گرم باشد اگر چه در آن حال روح آدميت از آن خارج شده است ولي هنوز حياة حيوانيت را دارد و از اين باب است كه بدن او گرم است پس غسل بر مسكننده واجب نميشود بلكه مطلقا نبايد دست خود را بشويد ولي چون تمام روح منقطع شد البته نجس ميشود پس بايد او را شست بآبي كه پاك ميكند ابدان را چنانچه سابقا عرض شد و هر گاه روح الايمان از كسي خارج شود بآن واسطه بكلي از مبدأ دور ميشود بجهت اينكه روح الايمان از نور مشية الله آفريده شده است [ص 217] هر گاه متعلق شود بكسي نزديك ميشود بجوار قرب خداوند پس هر گاه خارج شد از انسان از اعلي باسفل ميافتد و دور ميشود از مبدأ بكلي پس نجس ميشود اگر چه روح حيواني داشته باشد بحكم شرع انور و در اصطلاح اين نجاست را نجاست شرعيه ميگويند .
و بهتر اين است كه در اين مقام عبارتي از مرحوم مبرور آقا اعلي الله مقامه روايت نمايم كلام الملوك ملوك الكلام البته سخن حكيم اولي باتباع است ،
اذا قالت حذام فصدقوها فان القول ما قالت حذام
اعلم ان الله هو الطهر الطاهر المبارك و كل طهارة فمن الاتصال به و كل نجاسة و قذارة فمن الانقطاع عنه كما بيناه في رسالتنا المحمودية و الانقطاع عن مبدأ الطهارة انقطاعان انقطاع كوني و شرعي فكذا الاتصال به اتصالان و علامة الاتصال وجود الانوار المشرقة من امره سبحانه و علامة الانقطاع انزواء ذلك النور عنه و ذلك النور هو الروح يسألونك عن الروح قل الروح من امر ربي فالانقطاع الشرعي عنه سبحانه بالكفر فمن كفر سلب عنه نور الايمان و روحه فصار ميتا و من تعلق به ذلك الروح كان حيا قال سبحانه استجيبوا لله و للرسول اذا دعاكم لما يحييكم و قال لتنذر من كان حيا و قال انك لاتسمع من في القبور و قال يخرج الحي من الميت فالكافر المسلوب روح الايمان عنه ميت منقطع عن الطهر فهو نجس [ص 218] و المؤمن متصل به فهو حي و هو طاهر و ان المؤمن لأشد اتصالا بنور الله من اتصال نور الشمس بالشمس و لذا روي عن ابيجعفر عليه السلام ان المؤمن لاينجسه شئ ، هذا هو الاتصال الشرعي و الانقطاع الشرعي و اما الاتصال الكوني فان الله سبحانه جعل السماوات اكمام مشيته و ايدي ارادته يفعل بها ما يشاء فالمتصل بها كونا متصل بمشيته كونا و المنقطع عنها كونا منقطع عن مشيته كونا فما دام الروح الحيواني الفلكي في الحيوان يكون الحيوان متصلا بالمبدأ مبدأ الطهارة و الطيب فاذا مات و انقطع سقط كونا عن محل القرب و الاتصال فنجس فحينئذ يراعي في الحيوان شدة الاتصال و ضعفه فما كان في الاول اشد اتصالا يكون اثر الموت فيه ابين و ما كان اقل اتصالا يكون اثر الموت فيه اضعف لان قوة الموت علي حسب قوة الحيات و اثر السقوط علي حسب الارتفاع فالذي كان ارتفاعه اكثر فان سقط سقط من مكان ارفع و يكون تألمه اكثر و من كان ادني ان سقط سقط من اقرب و كان تألمه اقل ألاتري ان الغذاء اللطيف اذا نتن يكون اشد نتنا من الغذاء الكثيف الغليظ فليس براز خبز الدخن كبراز خبز الحنطة و كبراز الارز و ليس براز حيوان كبراز الانسان . فاذا عرفت ذلك فاعلم ان من الحيوانات ما يكون اقل تشاركا للسبع الشداد فلاينجس اذا مات لقلة حياته اولا و ضعف موته اخيرا و لذا تري ارواح الحيات و الحيتان و الحشار تتجزي بتجزي [ص 219] ابدانها فليس لها كثير تجرد و منها ما لهم دم سايل و لها روح بخاري فينجس اذا مات و لكن ليس لها كثير نجاسة تؤثر جافه ، هذا و لها نوعا شعور و الشعر لميحي اولا و لميمت ثانيا حتي ينجس و الاحكام العامة في السياسة المدنية تابعة للاغلب فلميوجب غسلا لمسها و لذا روي عن الرضا عليه السلام في حديث ان قال فلم لايجب الغسل علي من مس شيئا من الاموات غير الانسان كالطير و البهائم و السباع و غير ذلك قيل لان هذه الاشياء كلها ملبسه ريشا و صوفا و شعرا و وبرا و هذا كله ذكي و لايموت و انما يماس منه الشئ الذي هو ذكي من الحي و الميت قد البسه جل و علا ، الخبر . فلما كان المس العام عليها علي ما لميمت منها لانه لميكن حيا حتي يموت لميشرع الغسل لمسها بخلاف الانسان فان المس علي بشرته و هي ميتة و السر الباطني ما سمعت و هو منهم صلوات الله عليهم و اما الانسان لما كان اشد اتصالا بمبدأ الحيات صار بعد الانقطاع اشد انقطاعا و لذا يكون جيفته انتن فيكون ميتته نجسا منجسا سببا للغسل كما علمت فوجوب الغسل لمسه لان الله سبحانه فضله بشدة الاتصال و اما الائمة فهم عليهم السلام لاينقطع الروح عن اجسادهم و ان قطعت اربا اربا فان اجسادهم روحانية فلكية قد تمثلت بالصور البشرية و لذا روي ان ميتنا اذا مات لميمت و ان قتيلنا اذا قتل لميقتل . ألمتسمع ان رأس الحسين كان يحدث و يقرؤ القرآن فمنذا يقاس بهم فهم اذا [ص 220] ماتوا لمينقطع آثار المبدأ عن اجسامهم و انها ممازجة بلحمهم و دمهم و شعرهم و جلدهم ابدا ابدا و لكن يقتلون فيفصل اعضاؤهم و يقعون بلا حراك كالميت و يقبرون و كذلك يقعون بالسم كالميت و يغسلون و يقبرون و لكن في جميع هذه الاحيان ابدانهم شاعرة حية لمينقطع عنها آثار المبدأ و من راجع الاخبار في ذكر موت رسول الله و فاطمة عليها السلام و ساير الائمة عليهم السلام عرف ذلك بلا غبار فلايحتاج الي تفصيل و اما ما لميتصل بالمبدأ بالاتصال الثانوي الاقتراني حتي يموت فهو حي بما له من الاتصال علي حسب مقامه فهو حي بحياته لميمت كالحجر مثلا فلاينجس .