و چون حال نماز حال قيام عند الله است و در واقع صورت حشري است از براي انسان و مؤمن متذكر ميشود در آن حال قيام عند الله را روز قيامت پس مناسب است كه در وقت مضمضه كه دهان را ميشويد متذكر جواب روز حساب شود و بگويد اللهم لقني حجتي يوم القاك و اطلق لساني بذكراك .
و در وقت استنشاق مناسب است متذكر شود روايح طيبه جنت و روايح خبيثه نار را پس طلب كند التذاذ از روايح جنت را پس بگويد اللهم لاتحرم علي ريح الجنة و اجعلني ممن يشم ريحها و روحها و طيبها .
و در وقت شستن صورت سزاوار است متذكر شود روسياهي عصاة و افتضاح نزد خلق را در روز قيامت پس بگويد اللهم بيض وجهي يوم تسود فيه الوجوه و لاتسود وجهي يوم تبيض فيه الوجوه .
و در شستن دستها نيز متذكر شود آن روز را و تطاير كتب را و بدست [ص 146] هر عاملي دادن را پس در شستن دست راست بگويد اللهم اعطني كتابي بيميني و الخلد في الجنان بيساري و حاسبني حسابا يسيرا و در شستن دست چپ بگويد اللهم لاتعطني كتابي بشمالي و لاتجعلها مغلولة الي عنقي و اعوذ بك من مقطعات النيران و چون شرح دعاء دست راست خالي از اشكال نيست معني آن را عرض ميكنم ، اول طلب ميكند كه كتاب او را بدست راست دهد عرض ميكند خدايا نامه عمل مرا بدست راستم بده بجهت اينكه نامه اعمال مؤمنين روز قيامت از پيش روي ايشان ميآيد و بدست راست ايشان داده ميشود كه جانب عقل است و طاعات همه از عقل است بعد عرض ميكند خلد در بهشت را بيسار من قرار ده احتمال ميرود كه معني يسار آساني باشد از يسر و باين لفظ فرمودهاند بجهت مقابله يمين و اين از محاسن كلام است و احتمال هم ميرود كه بمعني دست چپ باشد يعني مرا از طرف چپ داخل جنت فرما بمقتضاي روايت ضعيفي كه بعضي كردهاند از امام عليه السلام كه فرمود مؤمنين در روز قيامت از طرف چپ داخل جنت ميشوند اگر چه روايت را در اصول معتبره نديدهام ولي بقانون حكمت معني صحيح است زيرا كه مقصود از چپ طرف نفس است و عرصه نفس مقام تفصيل است و شأون و شعب آن بسيار است و اما عقل مقام اجمال است و كليت و در آن تفصيلي نيست اگر چه همه خيرات [ص 147] و عبادات از عقل است ولي صدور از آن بنحو اجمال است و تفصيل اعمال عقليه و علوم آن در نفس ظاهر ميشود پس چون مصدر عقل است كتاب عمل را راجع بعقل ميفرمايند ولي چون ظهور اعمال همه در نفس است از اين جهت ثواب هم كه جنت است و همه باغها و قصور و انهار و اشجار است و حور و غلمان عايد نفس ميشود و اما عقل سقف بهشت است نه نفس بهشت لهذا فرمود و الخلد في الجنان بيساري يعني خداوندا عطا فرما مخلد شدن در بهشت را بنفس من . باري در شستن دست چپ نيز مناسب است قرين همين دعا الا اينكه بايد پناه برد و دعا كرد كه خداوند معامله اصحاب شمال را با او نكند پس فرمودند كه بخوان اللهم لاتعطني كتابي بشمالي و لاتجعلها مغلولة الي عنقي و اعوذ بك من مقطعات النيران چون كتاب كفار و منافقين از پشت سر آنها ميآيد و به پشت آنها ميخورد بطوري كه از سينه آنها بيرون ميآيد نعوذ بالله من غضب الله و بدست چپشان داده ميشود زيرا كه شمال نفس است و هر گاه عقل در آن عمل نكند و او را مطيع خود ننمايد اماره بسوء ميشود و عاصي ميگردد پس در وقت وضوء ساختن كه ظاهر خود را تطهير ميكند از خداوند مسألت ميكند در وقت شستن دست چپي كه ظاهر نفس است كه خدايا كتاب مرا بدست چپ من مده و آن را بگردن من غل منما و مناسبت غل اين است كه معاصي همه سبب [ص 148] تقيد است مثل اينكه طاعات همه باعث آزادي و انشراح ميشود چنانكه ميفرمايد افمن شرح الله صدره للاسلام فهو علي نور من ربه فويل للقاسية قلوبهم من ذكر الله اولئك في ضلال مبين و ميفرمايد فمن يرد الله ان يهديه يشرح صدره للاسلام و من يرد ان يضله يجعل صدره ضيقا حرجا كأنما يصعد في السماء كذلك يجعل الله الرجس علي الذين لايؤمنون و ميفرمايد انا جعلنا في اعناقهم اغلالا فهي الي الاذقان فهم مقمحون و جعلنا من بين ايديهم سدا و من خلفهم سدا فاغشيناهم فهم لايبصرون حاصل همه اين است كه اهل نار مقيد و مغلول ميشوند بواسطه معاصي خودشان و اما اهل بهشت بجهت غلبه معنويت بر ايشان خارج از قيود و اغلال هستند و بهر طرف بخواهند سير ميكنند بمعنويت خود و آنچه بخواهند بر ايشان ميسر است چنانكه خداوند فرموده لهم ما يشاؤن عند ربهم خلاصه استدعا ميكند كه شمال مرا بگردنم غل مفرما و چونكه اهل نفاق عقل ندارند پس دست راست ندارند و هر دو دستشان شمال است و اما مؤمنين هر دو دستشان يمين است پس هر دو دست منافق بگردنش غل است . بعد عرض ميكند پناه ميبرم بتو از مقطعات نيران يعني از جامه جهنم بعضي در معني مقطعات چنين ميگويند كه جامههائي است كه بريده و دوخته ميشود مثل پيراهن و قبا نه آنچه بريده نميشود [ص 149] مثل لنگ و رداء و بعضي گفتهاند بمعني ثوب است و لفظش جمعي است كه مفرد ندارد مفردش ثوب است و بعضي بفاء يك نقطه و ظاء منقوطه خواندهاند كه جمع مفظعة باشد بمعني فظيع يعني شديد ولي والد ماجد من اعلي الله مقامه مقطعات بقاف و طاء بي نقطه ميخواندند و آنچه هم در كتب ادعيه ديدهام اين طور است و بقرينه بعضي ادعيه ديگر هم كه لفظ سرابيل نيران و اثواب نيران فرمايش شده مقطعات انسب است و وجهش هم اين است كه عمل صورت ظاهر انسان است و در آخرت هم جزاء صورت ظاهر شخص ميشود مانند لباس كه بر تن ميپوشند اين است معني بازار صورتگري در بهشت كه هر مؤمني هر صورت كه ميخواهد ابتياع مينمايد و بر بدن ميپوشد همچنين اهل نار لباسهاي آتشي دارند كه بر ابدان ايشان ميچسبد و سختي لباس آتشي البته بدتر است از عذابي كه از خارج انسان بانسان برسد پس از اين جهت در وقتي كه دست چپ را ميشويد كه جانب نفس است متذكر عقاب آخرت ميشود پس ميگويد پناه ميبرم بتو از جامه جهنم .
و در وقت مسح كشيدن ميگويد اللهم غشّني برحمتك و بركاتك و عفوك يعني خدايا بپوشان مرا برحمت و بركات و عفو خودت و مراد از غشاء در اين جا جامهايست كه شامل همه بدن باشد يا غطاء است كه ستر باشد بهر حال مراد اين است كه رحمت و بركات و عفو خود را شامل فرما [ص 150] بر جميع مراتب من از اعلاي وجود تا منتهاي شهود ، اما رحمت عام است و شامل جميع نعم است و بركات جمع بركت است بمعني خير و نعمت است و عفو بمعني محو است و مراد محو سيئات است اگر چه لفظ رحمت شامل همه بركات است و عفو هم از رحمت است ولي بدو ملاحظه ذكر اين دو لفظ شده است يكي اينكه بنده فقير محتاج در خانه پروردگار كريم عرض حاجت را مكرر بزبان مختلف ميكند و اين سبب حصول رقت در سائل و بروز رأفت و رحمت از بزرگ است مثل اينكه در خانه بزرگ مثلا عرض ميكني احسان كن انعام كن عطا كن ببخش حاصل مراد يك چيز است ولي تو بلفظها ميگوئي و اين فعلي معروف است در سائلين و ديگري اينكه رحمت رحماني واسعه است و شامل است مؤمن و كافر را چنانكه فرموده است و رحمتي وسعت كل شئ و اين رحمت اعم از ثواب و عقاب است حتي آنكه اهل جهنم هم برحمت زيست ميكنند و چون سائل سؤال ميكند رحمت را و رحمت عام است اگر خداوند او را عذاب هم فرمايد خارج از مسألت او نشده است پس از اين جهت تخصيص ميدهد سؤال را بلفظ بركات و بركت خداوندي در آخرت مخصوص بمؤمن است و چون در دنيا ميشود بركتي بعاصي هم بدهد عفو را هم مسألت ميكند كه هم گناهانش آمرزيده شود و هم بركت بر او نازل شود و بركت با عفو خاص [ص 151] بمؤمن ميشود و منافق و كافر و مشرك و ناصب و مخالف را لايق نيست پس از اين جهت همه اين الفاظ را امام عليه السلام رديف فرموده است . اما وجه تخصيص اين دعا بمسح بسر اين است كه رحمت پروردگار محتوي بر عرش است چنانكه خداوند فرموده الرحمن علي العرش استوي و چون انسان را خداوند مجمع جميع ملك قرار داده است چنانكه حضرت اميرالمؤمنين عليه صلوات المصلين در صفت صورت انسان ميفرمايد هي المختصر من اللوح المحفوظ و همچنين در اشعار منسوبه بآن حضرت است :
أتزعم انك جرم صغير و فيك انطوي العالم الاكبر
پس در او از هر چيزي آيتي قرار داده است و آيت عرش خداوند در معني انساني عقل است و آيت سماوات حواس باطنه او است و ظهور عرش در قلب انسان است كه محل تعلق روحي است كه از رحمت پروردگار است و ظهور حواس در بطون دماغ است و در ظاهر اين بدن هم نيز از براي هر چيزي كه در ملك قرار داده آيتي قرار داده است سر انسان را بمنزله عرش قرار داده است و سينه را بمنزله كرسي و سماوات در اندرون سر است و تعلق قلبي كه محل روح است و ظاهر عقل كه عرش حقيقي خداوند است بسر انسان است اگر چه اين لحم صنوبري مسمي است باسم قلب و منشأ دم هم او است و لكن در واقع قلب همان روح است و تعلق روح بدماغ است [ص 152] از اين جهت فعلش از دماغ ظاهر ميشود و اراده و درك او همه در دماغ است و در قلب غير از حركتي طبيعي غير ارادي از او ظاهر نميشود و اين مسأله ظاهر و بين است در حكمت طبيعي و اين مقام محل ذكر آن نيست و آن قدر كه مراد ما بود همين قدر است كه عرض شد ، پس چون سر محل ظهور عرش است در بدن و عرش مستواي رحمن است لهذا مناسب است كه در وقتي كه مسح بر سر ميكشي طلب رحمت نمائي زيرا كه همه مناسبات جمع است اما آب كه ظهور رحمت پروردگار است در عالم عناصر و سر مظهر رحمت است چرا كه رحمن مستوي بر عرش است كه ظاهر در سر است و وضوء ساختن بجهت طلب حياة است كه آن هم از رحمت پروردگار است و چون همه مناسبات جمع شود وقت مسألت است زيرا كه هر دعائي در موقع خودش بهتر اثر ميكند البته .
و در وقتي كه مسح بر اقدام ميكشد سنت است كه بگويد اللهم ثبت قدمي علي الصراط يوم تزل فيه الاقدام و اجعل سعيي فيما يرضيك عني و در روايتي است از حضرت امير عليه السلام اللهم ثبتني علي الصراط اما وجه مناسبت اين دعا بمسح قدم در ظاهر كه معلوم است چون بنده كه متذكر پرورنده خودش است و در همه حالات حاجت خود را بخداوند ميبيند و ميداند كه با اقدام خود بايد بر صراط بگذرد و اين [ص 153] ميسر نميشود مگر بتوفيق خداوند پس در وقت مسح نمودن بر پاهاي خود متذكر ميشود اين مطلب را و از خداوند سؤال ميكند كه خدايا قدمهاي مرا بر صراط ثابت بدار و مرا ملغزان و وجه اينكه طلب تثبيت ميكند نه اينكه روز قيامت او را از صراط بسلامت عبور دهد اين است كه ظاهر صراط كشيده است تا بدنيا و باطنش در قيامت ظاهر ميشود و ظاهر آن شريعت مقدسه است كه رسول خدا صلي الله عليه و آله بيان فرموده و خلق را امر فرموده كه باقدام امتثال سعي در آن نمايند و هر متشرعي عابر بر صراط است پس در آن حال كه بنده مشغول بعبادت ميشود ساعي در صراط است و اگر عبادت را ترك نمايد يا آنكه فاسد كند از صراط لغزيده است پس از خداوند سؤال ميكند كه خدايا قدم مرا بر صراط ثابت بدار يعني مرا از شرع مطهر خارج مفرما و هر كس در دنيا از اين صراط نلغزيد مسلم در آخرت هم قدم او بر صراط ثابت خواهد بود زيرا كه ظاهر عنوان باطن است هر چه در ظاهر تمام شد در باطن هم تمام و كامل ميشود هر چه هم در باطن تمام و كامل شد در ظاهر تمام و كامل ميشود بجهت اينكه هر دو بهم بستهاند مانند تن و جان هر گاه تن تمام و كامل شد البته جان باو تعلق ميگيرد و جان هم بي تن مسلم قائم نميشود آنان كه گمان ميبرند كه اصل جان است و اگر كسي جان پيدا [ص 154] كرد محتاج ببدن نيست خطا كردهاند زيرا كه جان بي تن مكون نميشود حضرت صادق عليه السلام ميفرمايد الظهور تمام البطون و البطون تمام الظهور كليات الحكمة ما لمتكن تامة في ظهورها تامة في بطونها كانت الحكمة ناقصة من الحكيم يعني ظهور كمال بطون است و بطون كمال ظهور است كليات حكمت تا در ظاهر و باطن هر دو كامل نباشد حكمت از حكيم ناقص است ، و همچنين حكماء گفتهاند الظاهر عنوان الباطن . باري و بعد از اين باز سؤال ميكند كه خدايا قرار ده سعي مرا در چيزهائي كه تو را از من راضي نمايد اين هم بمناسبت قدم است ميتوان گفت كه مراد از سعي مشي باشد يعني مشي مرا در راههاي عبادت و بندگي قرار ده و ميتوان بمعني عمل گرفت كه يك معني سعي است و اعم از مشي است يعني همه عمل مرا چيزي قرار ده كه سبب رضاي تو از من شود و ميتوان بمعني قصد گرفت كه معني ديگر سعي است كه معني آن ميشود كه نيت مرا خوب كن و بدو معني آخر وجه مناسبت آن ميشود كه اصل بندگي مشي در طريق رضاي خداوند است باقدام امتثال و آن اقدام بسير روحاني است و لامحاله سير كردن در عالم معني ظهورش در اقدام دنيويه ميشود لهذا وقت مسح كردن بر پا از خداوند سؤال ميكند كه سعي مرا در مرضات خود قرار ده ، و اما مناسبت اين دعا بمسح قدم در حقيقت از همين [ص 155] بيانات كه عرض شد ظاهر و معلوم است و محتاج بشرح آن نيستيم .
ولي يك اشكال در اين مقام وارد است و چون مسأله بسيار عمدهايست مختصري در بيان آن عرض ميشود و آن اين است كه بعضي از متكلمين بعد از آن كه قائل شدند بعدم جبر و حقيقت خلقت را نفهميدند چنين پنداشتند كه اعمال عباد مخلوق خداوند نيست و گمان كردند كه اگر اعمال مخلوق باشد جبر لازم ميآيد پس گفتند اعمال از صنع عبد است و اگر چنين نبود جبر لازم ميآمد غافل از اينكه باين وجه قول بتفويض لازم ميآيد و آن هم شرك بخداوند است و همان طور كه قول بجبر باطل است قول بتفويض هم باطل است بلكه شرك بخداوند است و بنا بر قول ايشان ديگر طلب نمودن از خداوند كه شخص را باطاعت دارد معني ندارد بلكه طلب تثبيت اقدام بر صراط هم در نزد اهل حقيقت بنا بر اين درست نيست اگر چه اهل ظاهر نفهمند و بگويند چون عبور بر صراط باستقامت بدون لغزيدن جزاي عمل است و آن بر خداوند است و عمل از بنده است ولي اهل حقيقت كه ميدانند جزا نفس عمل است كه در آخرت بآن صورت ميشود مسأله بر ايشان مشكل ميشود پس بطور اختصار جوابي از اين اشكال عرض ميشود و لا حول و لا قوة الا بالله العلي العظيم .
بدانكه ظاهر قرآن مجيد صريح است در اينكه خداوند خالق جميع اعمال است و عقل هم حاكم [ص 156] باين مطلب است و قبل از آنكه علم كلام از سنيان ميان شيعه شايع شود همه بر اين مطلب اجماع داشتند چنانكه اگر كسي در اخبار تتبع داشته باشد اين مسأله را ميفهمد كه اصل اين شبهه از مفوضه اهل سنت ميان شيعه شايع شده است خداوند عالم جل شانه ميفرمايد خلقكم و ما تعملون و ميفرمايد الله خالق كل شئ و غير از اين هم آيات صريحه در اين مطلب هست و اخبار هم در اين باب بسيار است از جمله حديث قدسي است كه ميفرمايد لا اله الا انا الخير و الشر بيدي طوبي لمن اجريت علي يديه الخير و ويل لمن اجريت علي يديه الشر و در حديث ديگر شخصي خدمت امام عليه السلام عرض كرد كه اعمال عباد مخلوق است يا نه فرمودند مقدر است ، و مراد اين است كه اعمال بتقدير خداوند بر دست بنده جاري شده و نفرمودند كه مخلوق است از باب اينكه اعمال اعراضند و بوجود خود قائم نيستند پس اگر ميفرمودند كه مكون و مخلوقند چنين گمان ميرفت كه اعمال جدا از عبد خلق شده باشد و عبد متصف بآنها شود مثل لباس مثلا ولي بيان فرمود كه خداوند تقدير ميفرمايد و بر يد عبد جاري ميشود پس خداوند عبد را يد خود در خلق اعمال قرار ميدهد و عقل هم حاكم باين مطلب است زيرا كه خداوند يگانه است در ذات و صفات و افعال خود و اگر عبد بقوت خود موجد فعل باشد شريك خداوند ميشود در ايجاد [ص 157] و خدا را شريكي نيست و در واقع هم كه ملاحظه نمائي عبد قابل اينكه مستقل در فعل خود باشد نيست چرا كه اصل وجود او از جانب خداست و خود او قائم بايجاد خداست و در همه حال محتاج بفيض از خداوند است و كسي كه محتاج است در همه چيز بخداوند چگونه مستقل در فعل ميشود مانند نور چراغ مثلا كه همه چيزش از چراغ است و بدون چراغ موجود نيست و هيچ چيز از خود و غير چراغ ندارد چگونه متصور ميشود كه فعلي از او صادر شود كه از چراغ نباشد و اگر مستقل در فعل شد شريك با چراغ هم نميشود چرا كه شركت هم معقول نيست مگر در صورتي كه از خود چيزي داشته باشد كه از چراغ نباشد ، همچنين است امر عبد نسبت بخداوند تعالي ولي قشريين از ترس اينكه مبادا جبر لازم آيد بنده را خالق فعل دانستند غافل از اينكه شرك لازم ميآيد و اين بدتر است از قول بجبر چرا كه جبريين نفي صفتي را از خداوند كردند و مفوضه شريك با خدا گرفتند و اين فضيحتر است بلكه منجر بكفر ميشود نعوذ بالله من غضب الله مگر اينكه از روي جهالت سخني بگويند . باري پس در اين مسأله شكي نيست كه فعل بتقدير خداوند است ولي بوجهي كه هيچ جبر لازم نميآيد ، بيانش بطور اختصار اين است كه اصل معني جبر اين است كه فاعل فعل را جاري فرمايد قهرا بدون انفعال و تفويض معنيش اين است كه [ص 158] قابل منفعل شود بدون فعل و اين دو در خلق خداوند متصور نميشود ، محال است كه فعلي بدون انفعال پيدا شود يا انفعالي بدون فعل ، هر چه در ملك موجود شود بين اين دو موجود ميشود و اين است معني فرمايش امام عليه السلام لا جبر و لا تفويض بل امر بين امرين و امر بين امرين فعل با انفعال است و اين است عدل و خداوند جميع آنچه در ملك جاري فرموده باين وجه است زيرا كه بناي اين ملك را خداوند از امكان گذارده كه اصل خميره و طينت ملك است و بمشيت خود از امكان جميع اين ملك را ايجاد فرموده ، اما مشيت مقام فعل است و اما امكان مقام انفعال است و قبول ، مثل مشيت مثل حركت دست كاتب است و امكان مثل مداد كه كاتب بدست خود ميگيرد از مداد و بصورت حروف نقش ميكند و هر حرفي مركب است از مداد و صورت حركت دست كاتب و چون حصهٔ از مداد در همه حروف هست پس هر يكي باز داراي مقام قبول است و امكانيت تمام نميشود پس اول ايجاد بفعل كاتب و قبول خودش موجود شده بدون جبر و بعد از ايجاد هم با اينكه مصور شده بصورتي باز صلاحيت دارد از براي صور ديگر و اعمال و افعال و هر چه از او جاري شود باز همه ميان فعل و انفعال است همچنين است امر در تمام اين ملك جميع اين آسمان و زمين و ما بينهما را خداوند از امكان آفريده و آن صالح بر همه چيز است [ص 159] و خداوند بفعل خود از امكان حصصي گرفته است و بصور كاينات مكون فرموده پس هر يكي متعين شد بصورتي موافق علم پروردگار كه بمشيت خود از امكان بيرون آورده بدون اكراه و جبر و همه حصص باختيار خودشان باين صور درآمدند و بعد از تكون هم باز هر يك صاحب قابليت و صلوح هستند و ممكن است از هر يك افعال و اعمال و اخلاق عديده بروز و ظهور پيدا كند و همه هم بفعل خداوند است و لكن خداوند خودش سبب فعل نميشود زيرا كه ذات او منزه است از عليت و سببيت ولي او مسبب اسباب است و امام عليه السلام ميفرمايد ابي الله ان يجري الاشياء الا بالاسباب و ميفرمايد كان عليما قبل ايجاد العلم و العلة و مراتب خلق مختلف است بعضي در انوجاد محتاجند بيك علت مثل عقل اول بعضي محتاجند بعلل عديده و خداوند از همه علل فعل را جاري ميفرمايد و فاعل خداوند است و علل ايادي او هستند و از جمله خلايق اعمال عباد است كه خداوند با اسبابي چند آنها را ايجاد ميفرمايد و از جمله اسباب نفس خود عامل است كه خداوند فعل خود را بواسطه نفس عامل جاري ميفرمايد و از كمون اعضاء و جوارح بيرون ميآورد .
و اگر بگوئي پس چرا عذاب ميفرمايد بدكار را و جزاي نيك ميدهد نيكوكار را عرض ميكنم چون عبد را از امكان ايجاد فرموده و امكان صالح بر همه چيز است و از نور [ص 160] مشيت خود او را توفيق حيات و فعل داده است پس بنده مختار است و قادر ، هر نوع فعل را كه از خداوند مسألت كند از دست او جاري ميفرمايد و او را مقهور نفرموده و اختيار را هم خود خداوند عنايت فرموده است پس چون او در اختيار هر فعلي مختار است ميتواند فعل خوب را اختيار كند ميتواند بد را اختيار كند پس از اين باب خداوند او را عقاب ميكند كه چرا بد را اختيار كردي و عقاب هم چيزي جز خاصيت خود عمل نيست ، مثلش مثل اين است كه شخصي مداد بردارد روي خود را سياه كند نميتواند بگويد خداوند جبرا مرا واداشت كه مداد بروي خود بمالم چرا روي مرا سياه كرد ، اولا خداوند جبر بر مداد برداشتن و مسح كردن تو نفرمود باختيار كردي ثانيا خاصيت خود مداد ماليدن اين است نه كه خداوند از جاي ديگر روي تو را سياه كرده است ، ولي مردم خيال ميكنند عقاب امر خارجي است و غضبي بر ذات او مستولي ميشود و بنده را عذاب ميفرمايد پس گلهمند ميشوند و حال اين كه چنين نيست .
و اين مسأله را هم نيز بدان اگر چه سخن بطول انجاميد و از وضع رساله خارج شديم ولي چون تماميت همين مسأله است لابد بايد عرض شود ، عمل دو عمل است يكي اعمال عاديه نوع بشر است مثل نشستن و برخاستن و غير اينها يكي اعمال شرعيه تكليفيه است ، اما اعمال عاديه محل سؤال و جواب نيست و بر آنها [ص 161] هم ثواب و عقاب شرعي مترتب نيست و اسم آنها هم طاعت و معصيت نيست اگر چه همه آنها هم باختيار باشد ولي آنچه محل نظر است اعمال شرعيه است كه عباد در آنها مكلف ميشوند و خداوند از براي بنده در آنها اختيار قرار داده است و تقدير او هم مطلق است نه اين است كه قبل از صدور فعل از عبد حتم ميفرمايد كه عبد چنين و چنان كند بلكه فعل مطلق او متعلق بعبد ميشود و بسليقه عبد رنگ ميگيرد مثل اينكه نور چراغ در شيشههاي الوان رنگ ميگيرد و چون اعمال تكليفيه است لامحاله اختيار عبد هم در آنها از روي شعور و فكر است نه صرف طبع ، پس عبد باختيار اول خود مكون شده و بعد از آن باختيار طبيعي زندگي ميكند تا شعور پيدا ميكند پس باختيار شعوري طاعت ميكند يا معصيت و از اين باب مثاب ميشود يا معاقب و اگر اين را دانستي معني استطاعت را ميفهمي كه آيا بنده مستطيع هست يا نه و ميفهمي فرمايش حضرت امير عليه السلام را در باب استطاعت كه فرمود بمتكلم اهل كوفه كه آيا تو استطاعت با خدا داري يا خود بتنهائي مستطيع هستي پس ندانست چه جواب بگويد پس فرمود اگر گمان ميكني كه بعطاء خداوند استطاعت داري پس نيست از براي تو امري و اگر گمان ميكني كه خود با خدا مستطيع هستي پس خود را شريك خداوند دانستهٔ و اگر گمان داري كه تو مستطيع هستي بدون [ص 162] خداوند عالم پس هرائينه ادعاي ربوبيت كردهٔ پس عرض كرد يا اميرالمؤمنين بفعل خداوند استطاعت دارم پس فرمود اگر غير از اين گفته بودي گردنت را ميزدم . تمام شد حديث شريف و غير از اين هم اخبار مستفيضه در اين باب وارد شده حتي آنكه امام ميفرمايد استطاعت نه از دين من است نه از دين پدران من ، و همين قدر در بيان اين مطلب در اين رساله كافي است انشاء الله ، برويم به پستاي كلام خودمان .
و مستحب است بعد از فراغ از وضوء بگويد سبحانك اللهم و بحمدك اشهد ان لا اله الا انت استغفرك و اتوب اليك و اشهد ان محمدا عبدك و رسولك و اشهد ان عليا وليك و خليفتك بعد نبيك و ان اولياءه خلفاؤك و اوصياؤه هر كس اين دعا را بخواند بعد از وضوء و غسل گناهان از او ميريزد مثل اينكه برگ از درخت ميريزد و بهر قطره از آب كه از او ميريزد خداوند ملكي ميآفريند كه بر او استغفار مينمايد ، و نيز سنت است كه بگويد اللهم ارزقني تمام الصلوة و تمام الوضوء و تمام رضوانك و تمام مغفرتك و وجه اين هم ظاهر است اما دعاء ثاني كه مناسبتش ظاهر است البته بايد كمال وضوء را از خداوند خواست و چون وضوء مقدمه نماز است كمال نماز را هم از خداوند در اين وقت ميطلبد و چون وضوء تطهير ظاهر است طلب ميكند از خداوند مغفرت را كه تطهير باطن است و رضوان خداوند هم نتيجه اعمال [ص 163] است و جزاء خير است پس از خداوند طلب ميكند دخول رضوان را كه اعلي مقامات جنت است يا آنكه مقصود رضاي خداوند است و آن هم نتيجهاش دخول رضوان است و وجه مناسبت طلب رضوان در اين مقام خالي از دقت نيست چون مقام رضوان مقام وحدت است و مؤمنين بعد از چندين هزار سال كه مراتب كثرات طي كنند بآن مرتبه ميرسند و آنجا جمال خداوند را زيارت ميكنند و با آلمحمد (ع) محشور ميشوند و صلوة هم در واقع معراج مؤمن است و مقام وصل است و اگر كسي بطور واقع نماز كند اجر او دخول رضوان است كه مقام وصل و عدم فصل باشد پس بعد از وضوء كه هنگام شروع بنماز است طلب رضوان ميكند بعد از آنكه طلب نمود كمال نماز را و اما دعاي اول وجه مناسبتش اين است كه انسان بعد از آنكه طاهر شد بظاهر خود از ادناس و انجاس باطن خود را هم بايد تطهير نمايد و طهارت باطن باقرار و تصديق باصول دين است پس از اين باب سنت فرمود كه شهادت بدهد بربوبيت و نبوت و امامت ائمه اطهار عليهم السلام بلكه اقرار بولايت اعم است از ولايت ائمه هدي عليهم السلام و اولياء ايشان و اين است سبب تطهير ظاهر و باطن و كفاره گناهان چنانكه ميبيني كه اگر كسي چندين سال كافر باشد بمحضي كه اقرار باركان دين نمود طاهر ميشود نهايت اگر بهمان لسان ظاهر بگويد ظاهرش [ص 164] پاك ميشود و اگر در دل هم اعتقاد نمايد ظاهر و باطنش هر دو طاهر ميشود و اما تسبيح وجه مناسبتش اين است كه وضوء طاهر ميكند شخص را از حدث و دنس پس متذكر ميشود در اين حال سبوحيت خداوند را از صفات عبوديت كه اصل همه نقايص و كثافات است پس ميگويد سبحانك اللهم ، و اما استغفار طلب ستر است كه گناهان مكتسبه را بنور اقرار بتوحيد و نبوت و امامت ستر فرمايد علاوه بر اينكه بشهادت دادن بكلمه توحيد و نبوت و امامت اسلام تجديد ميشود و طاهر ميكند انسان را از همه گناهان بلكه طاهر ميشود از كفر و شرك پس در حقيقت تطهير كامل از براي انسان حاصل ميشود .
و مستحب است نيز در اثناء وضوء و بعد از آن سوره انا انزلناه بخواند و حضرت رضا عليه السلام ميفرمايد هر كس بخواند آن سوره را در وضوء از گناهان بيرون ميرود مثل روزي كه از مادر متولد شده و اسرار آن بسيار است و بعضي از آنها بعيد از اذهان وحشيه است و بسا اگر گفته شود تبادر بانكار مينمايند و امام عليه السلام نهي فرمودهاند از بيان اين گونه چيزها از براي عوام ولي آن قدر كه ميتوان عرض كرد اين است كه قرآن كلام خداوند است و آن نور است و حياة و مطهر قوابل است و محيي آنها و تطهيرش از جهت زنده كردن قوابل است [ص 165] بحيوة شرعيه و محو كردن ذنوب چنانكه فرمود اوحينا اليك روحا من امرنا و مقصود از اين روح قرآن است پس چون بنده قراءت قرآن كند زنده ميشود و هر زندهٔ طاهر است و همچنين گناه را هم بنور خود پاك ميكند چنانكه ساير اعمال خير پاك ميكند چنانكه خداوند فرموده ان الحسنات يذهبن السيئات پس باين ملاحظه قراءت نمودن نوع قرآن خوب است ولي وجه خصوصيت اين سوره مباركه اين است كه در آن بيان نزول قرآن است پس اثر آن بر قابليت انسان نوع همان اثر نزول آن است نهايت بر پيغمبر اثر كامل فرموده بر حسب شأن آن بزرگوار و در رعيت بر حسب شأن خودشان چنانكه اگر كسي در خواص آيات و سور ملاحظه نمايد ميبيند كه در هر آيه هر كيفيت كه بيان شده همان اثر را مترتب بر آن فرمودهاند مثلا از براي بطلان سحر ميخواني قل ما جئتم به السحر ان الله سيبطله با اينكه در مقام حكايت است از قول حضرت موسي با سحره ولي از قوت كلام خداوند در هر محل اين اثر از او ظاهر ميشود و همچنين معوذتان بجهت تعويذ پيغمبر (ص) نازل شد ولي در همه جا اين اثر را ميكند آيات عزائم هر يكي وجه نزولي خاص دارد معذلك در هر عزيمه بكار ميرود همچنين سوره انا انزلناه بيان نزول قرآن مجيد است ولي هر وقت انسان از روي اخلاص بخواند اثر نزول قرآن را در هر كس بقدر قابليت او [ص 166] ميكند پس روحي جديد بانسان متعلق ميشود و طيب و طاهر ميگردد و اگر چهار مرتبه بخواند ثواب يك ختم كلام الله دارد و از اين باب چهار مرتبه هم سنت شده يك مرتبه در اثناء وضوء ساختن و سه مرتبه بعد و يك اثر ديگر دارد كه شياطين از انسان دور ميشوند اما خود قرآن نوعا اين اثر را ميكند چنانكه ميفرمايد اذا قرأت القرآن جعلنا بينك و بين الذين لايؤمنون بالآخرة حجابا مستورا و سوره انا انزلناه خاصة اين اثر را دارد بجهت آيه تنزل الملئكة و الروح فيها باذن ربهم من كل امر سلام هي حتي مطلع الفجر و چون شيطان نزديك انسان نشود معصيت نميكند پس وضوء باطن باطل نميشود پس نماز را با طهارت باطن و ظاهر ميكند .
فصل - در بيان بعضي از اسرار غسل جنابت است . اولا حديثي در اين باب روايت مينمايم از حضرت رضا عليه الصلوة و السلام روايت شده است كه فرمود اگر بگويد قائلي كه چرا در اين نجاسات يعني نجاسات كه مورث وضوء ساختن است امر بغسل نشده مثل اينكه در جنابت امر شده گفته ميشود بجهت اينكه حدوث اين احداث امري دائم است و ممكن نميشود خلق را كه دايما غسل كنند و لايكلف الله نفسا الا وسعها ولي جنابت امر دايمي نيست بلكه شهوتي است كه عارض ميشود هر وقت بخواهند و ممكن است ايشان را تعجيل در آن و تأخير آن سه روز و كمتر و بيشتر ولي بول و غائط چنين [ص 167] نيست و اگر بگويد قائلي كه چرا امر كردند بغسل از جنابت و امر نكردند بغسل از بول و غائط و اين نجستر است از جنابت جواب داده ميشود كه جنابت از نفس انسان است و آن چيزي است كه بيرون ميآيد از جميع جسد و بول و غايط از نفس انسان نيست و آن غذائي است كه از طرفي داخل ميشود و از طرفي خارج ميشود . پس از اين حديث شريف ظاهر شد علت غسل كردن ولي چون حديث قدري مشكل است في الجمله شرح آن را عرض مينمايم .
بدانكه انسان چون غذا را بخورد در معده طبخ ميگيرد پس از طبخ شدن لطيفه آن غذاي بدن ميشود كه بواسطه عروق ماساريقا بسوي كبد منجذب ميشود و فضول آن از طريق امعاء دفع ميشود و لطايفي كه بزبان يوناني كيلوس ميگويند داخل كبد ميشود بنا بر قول متقدمين و در آنجا طبخ ديگر ميگيرد پس كيموس ميشود و آن باز فضولي دارد و اصولي اصول آن دم صافي است و بعضي فضول ملحي است كه بسوي طحال ميرود و بعضي دهني صفراوي است كه بمراره ميرود و بعضي فضول مائي است كه كبد بخود ميكشد و بريه ميرود و فضولي مركب از كل است كه بكليه ميرود و از ممر بول دفع ميشود و از اين جهت است كه از بول استدلال بر همه اخلاط ميتوان نمود و بعضي كه چنين پنداشتهاند كه بول همان فضول مائي است اشتباه نمودهاند و اما آن دم صافي [ص 168] لطيف بعضي از آن بقلب ميرود و آن ماده روح است و بعضي از آن در اورده ميرود و غذاي بدن ميشود و فرنگيان بغير اين وجه گفتهاند و از همان خون كه ماده روح است طبع ذخيره مينمايد از براي حفظ نوع خود و آن را از پشت گردن روانه صلب مينمايد و وارد ميشود بر اوعيه مني و در نساء از پيش ميآورد در ميان ثديين و آنجا سفيد ميشود و مني ميشود كه ماده اولاد است چنانكه خداوند ميفرمايد يخرج من بين الصلب و الترائب يعني بيرون ميآيد از ميان صلب مرد و ترائب زن ، و اين را بدان كه طبيعي هر صاحب نفسي است كه حفظ نمايد نوع خود را و از اين باب است كه نبات از همان صوافي عناصر كه غذاي خود او است حبه خود را حفظ ميكند بعضي از آنها در اعالي بدن خود در ميان گلها يا اثمار حفظ ميكنند و بعضي كه غليظترند و بجماد نزديكترند در ريشهها حبه خود را نگاه ميدارند بهر حال كه اين امري است كه طبيعي نباتات است كه يك نفس جزئي دارند و همچنين حيوانات و اناسي هر يك داراي اين طبعند پس انسان و حيوان بطبع نباتي حفظ حبه مينمايند و بطبع حيواني خود آن را در اراضي ارحام زرع ميكنند و خداوند محض اين در آنها طبعي قرار داده شهواني كه چون اوعيه مملو شود دغدغه پيدا ميشود و بحركت ميآيند و ذكر و انثي بهم متصل ميشوند و آن حبه را در رحم زرع مينمايند [ص 169] و اما نباتات كه حسي ندارند چون حبه آنها برسد غلافي كه خداوند بر آنها قرار داده بالطبع ميشكافد و حبه بر زمين ميريزد و زرع ميشود تا آن كه خداوند آن را بروياند .
خلاصه مطلب همين بود كه ظاهر شود كه منشأ هر يك از اين فضول كجاست ، از آنچه عرض شد دانستي كه عذره فضله هضم اول است كه در معده چون غذا كيلوس شود و اعراض و غلايظ از او جدا ميشود آنها از طريق امعاء خارج ميشود پس ابدا اين اعراض از بدن نيست فضول غذاست كه از طرفي داخل ميشود و از طرفي خارج و همچنين بول فضول هضم دويم است كه از كبد جدا ميشود و آن هم قبل از آن است كه جزو بدن شود پس اين دو از غذا هستند كه از طرفي داخل ميشود و از طرفي خارج نهايت بواسطه اينكه في الجمله شعاع روح در بدن بآنها تعلق گرفته در دفع آنها ضعف جزئي عارض ميشود و فتوري از براي بدن حاصل ميگردد لهذا خداوند آب را كه ضد آن قرار داده امر فرموده استعمال نمايند بجهت تقويت و تطهير از اين اندازه نجاست كونيه كه در بدن پيدا ميشود و چون بوضوء ساختن ميگذشت بهمان اكتفاء شد ، و اما هضم ثالث كه ذكر آن را ننموديم فضول غذاي بدن است بعد از آنكه طبع آنچه لازم دارد از خون بخود ميگيرد و فضول را كه بكار نميآيد از طرق متعدده بيرون ميآورد مثل عرق و چرك و مو و در آنها تطهيري لازم نيست [ص 170] از چند جهت يكي اينكه امري دايم است و بكلي از اختيار خارج است حتي بقدر بول و غايط از براي انسان در آنها اختيار نيست و دايما هم دفع ميشوند پس تطهير از آنها مثل محال است لهذا تطهير را دائم فرض ننمودهاند نهايت غسل كه بفرض و استحباب گاه گاه ميشود رفع اثر آنها را مينمايد و يكي اينكه آنها در صورتي كه باندازه عادي دفع شود ضعف و فتوري نميآورد بلكه سبب نشاط و قوت است و روح هم چندان توجه تامي بآنها ندارد بخلاف بول و غايط چون اصل آنها غذاي بدن است كه از خارج داخل ميشود و روح توجه تام بآن ميكند محض اصلاح و آماده كردن آنها براي تغذيه پس كأنه حياتي پيدا ميكنند و از دفع آنها كأنه موت عارض آنها ميشود و از اين جهت نجس شدهاند بر خلاف عرق و مو و چرك اولا كه آنها فضول دم وريدي هستند كه چندان حياتي ندارد و ثانيا بعد از آنكه آنچه بدن غذا لازم داشته بخود گرفته و اينها چيزي است كه بكار بدن مطلقا نميخورد پس توجه از آنها برميدارد پس زير جلد ميآيند و آنجا خورده خورده سرد ميشوند و روح علاقه بآنها ندارد پس بعضي بطريق بخار بيرون ميرود بعضي تقطير ميشود بطريق عرق ميريزد بعضي كه دهانت دارد چرك ميشود بعضي هم كه ملوحت دارد مو ميشود و جهات ديگر هم دارد كه محض اختصار ترك كرديم ، و اما مني فضله هضم [ص 171] رابع است كه از خون قلب حاصل ميشود نهايت خوني است خام و آن خوني است كه محض روح مهيا شده و ماده روح است از اين جهت امام عليه السلام فرمودند كه مني از نفس است و مراد از نفس يا دم است يا روح كه حاصل از دم است بهر حال هر يك از اينها كه باشد حيات كليه دارد و بتجربه معلوم شده كه مني در وعاء خود زنده است مثل دم و از اين جهت وقتي كه دفع ميشود همه بدن بحركت ميآيد چون روح متحرك شد البته همه اعصاب و شرائين و اورده متحرك ميشود بلكه هر ذره ذره بدن متحرك ميشود از اين جهت فرمودند كه زير هر موئي را بايد شست بغسل كردن چنانكه حضرت رضا عليه السلام ميفرمايند كه جدا كن موهاي خود را با انگشتان خود در وقت غسل جنابت پس بدرستي كه ما روايت ميكنيم از حضرت پيغمبر صلي الله عليه و آله كه زير هر موئي جنابت است پس آب را برسان باصول موها و انگشت كن در گوشهاي خودت و ملاحظه كن كه يك موي از بدنت نماند مگر اينكه آب بآن برسد . خلاصه پس ظاهر شد از آنچه عرض نمودم معني حديث شريف در بيان علت وجوب غسل در جنابت .
و در حديث ديگر حضرت پيغمبر صلي الله عليه و آله علتي فرمودهاند بسيار صعب و مستصعب ، شخصي عرض كرد خدمت پيغمبر (ص) بجهت چه خداوند امر فرمود باغتسال از جنابت و امر نفرمود بغسل از غايط [ص 172] و بول پس فرمود كه حضرت آدم چون خورد از شجره نفوذ كرد در جميع عروق و شعر و بشره او پس هر گاه مرد مجامعت نمايد اهل خود را بيرون ميآيد آب از هر رگ و موي كه در جسد او است پس خداوند واجب فرمود بر ذريه او اغتسال را از جنابت تا روز قيامت و بول بيرون ميآيد از فضله شراب كه انسان ميخورد و غايط بيرون ميآيد از فضله طعام كه ميخورد پس بر او است وضوء ساختن . تمام شد حديث شريف و اين خيلي مشكل است و از فهم اهل ظاهر بسيار بعيد و بايد مختصري در شرح آن نيز عرض كرد .
بدانكه اين شجره كه حضرت آدم علي نبينا و آله و عليه السلام از آن تناول فرموده از اشجار دنيا نيست بلكه از جنت است و قبل از آنكه بدنيا آيد از آن تناول فرموده و جنت مسلما در آسمان است خواه جنت دنيا باشد يا جنت عليا نهايت جنت عليا در كرسي است جنت دنيا در ساير سماوات و شرح آن را در ساير رسائل خود دادهايم و در اين رساله محل ذكر آن نيست و شك نيست كه درختهاي بهشتي مثل درختهاي دنيوي نيست نميبيني خداوند ميفرمايد در صفت آنها اصلها ثابت و فرعها في السماء و معني ميفرمايند كه ريشهاي آن درختها در كرسي است و شاخهاي آنها متدلي در سماوات است ، و همچنين اخبار ديگر وارد شده در صفت طوبي كه هر كس آنها را نظر كند ميفهمد كه اصل درختهاي آن عالم دخل باين عالم ندارد از اين جهت است [ص 173] كه هر درختش انواع ميوهها دارد و اگر اين را دانستي ميفهمي سرّ اختلاف اخبار را در شجره آدم كه ميوه او چه بوده در بعضي ميفرمايد گندم بوده در بعضي كافور در حديثي هم ميفرمايد همه ميوهٔ داشته لهذا حكايتكنندگان باختلاف نقل نمودهاند ، در بعضي هم ميفرمايد درخت علم آلمحمد (ع) بوده و همه حق است ، خلاصه آن درخت از اين درختها نيست بلكه درختي است سماوي و درخت آسماني البته حيات دارد بلكه عين حيات است و اين مسلم است كه روح حيات كه در احياء حاصل ميشود از اشعه فلك قمر است و آن است فلك حيات پس چه ميشود كه بگوئيم چون حضرت آدم علي نبينا و آله و عليه السلام از آن شجره تناول فرمود روح حيواني در كالبد بدن او پيدا شد و لابد ميبايست كه اين روح هم در بدن او پيدا شود تا آنكه بهيئت بشر گردد و اين نهي كه خداوند فرمود از قرب شجره بواسطه اين بود كه اقبال بآن نداشته باشد و توجه خود را از عالم اعلي برندارد ولي بواسطه اينكه نفس مشتاق است بعالم اسفل و رو بحيات دنيا دارد و نفسانيت هم در حواء قوت داشت پس حواء بالطبع فريفته شد و باعث آن هم شيطان طبع بود كه در دهان حيه كه در باب جنت است خود را پنهان داشت و حيه هم همان روح است و نفس حواء بمناسبت مايل بآن شد پس با حضرت آدم در اين باب مكالمه فرمود و حضرت آدم هم چون مأنوس [ص 174] بحواء بود زيرا كه از ضلع او خلقت شده است پس فريفته حواء شد و حوا او را كشيد بپهلوي شجره بالطبع و ميتوان گفت كه اين شجره اصلش روح البدن است و ثمره او روح شهوت و حيه روح القوه است كه روح حيواني باشد پس بمناسبت اينها بهم متصل شد تا خلقت بدن آدم عليه السلام بانجام رسيد و چون آن ثمره روحانيت داشت نفوذ در همه بدن آدم نمود ، و همچنين مني هم كه از خون است نفوذ در همه بدن دارد و روح حيات بآن متعلق است پس چون حركت كند و از بدن بيرون رود سبب ضعف بدن ميشود پس چون خارج شد از بدن مثل اين است كه آن روح كه از شجره طيبه حاصل شده خارج شده لهذا غسل واجب ميشود مثل اينكه در موت غسل واجب شده چنانچه حضرت رضا عليه السلام ميفرمايد در علل غسل ميت كه علت ديگر اين است كه بيرون ميآيد مني آنچناني كه از آن خلقت شده پس جنب ميشود پس غسل آن از اين جهت است ، و از بعض ائمه عليهم السلام مروي است كه فرمود نيست ميتي كه بميرد مگر اينكه جنابت از او بيرون ميآيد . و چون اين مطلب را فهميدي حل مشكل در باب عصيان و غوايت ابوالبشر هم ميشود و ظاهر ميگردد كه عصيان آن بزرگوار شرعي نبوده كه مذموم و مخالف عصمت باشد بلكه قبل از نزول بدنيا بوده و قبل از شرع و منافات با نبوت و عصمت ابدا ندارد بلكه اين عصيان لازمه نزول بدنياي [ص 175] دنيه است مادام كه روح نبوت متعلق بنفس بشريه نشود و پس از آن ظاهر در حيوانيت نشود و حيوانيت او ظاهر از نباتيت و جماديت نشود محال است كه آن روح لطيف غيبي بدنيا آيد و مقصود خداوند عالم از خلق عالم نزول بدنيا و صعود از آن باعلي درجه است چنانكه از براي حكيم پنهان نيست و بدون اين عالم منتظم نميشود .
و اگر بگوئي كه در صورتي كه اين عصيان شرعي نيست و كوني است و در خلق وجود لابد بايد اين سير را نمود چرا خداوند مذمت فرموده عرض ميكنم اولا كه اين ذم هم ذم كوني است نه ذم شرعي و ثانيا بياني مختصر عرض ميكنم تا حقيقت مطلب ظاهر شود ، بدانكه خداوند عالم جل شانه خلق را بجهت معرفت و عبادت آفريده است و حق عبادت توحيد است و حقيقت توحيد اين است كه عبد در همه حالات متوجه خداوند باشد و در هيچ حال اعراض از خداوند خود ننمايد و معذلك كله لابد بايد در درجات دنيا نازل شود و صعود بعالم آخري نمايد چنانكه در حديث شريف وارد شده كه اول چيزي كه خداوند آفريد عقل بود بعد او را امر فرمود اقبل پس اقبال كرد پس امر فرمود ادبر پس ادبار كرد پس فرمود اقبل پس اقبال كرد ، و در بعضي رسائل در موقع بيان شرح اين حديث شريف را كردهام كه اين اِقبال و اِدبار كوني است و بهمين خلق عالم برپا شده است ، پس خداوند عالم بعد از خلق عقل او را ادبار داد [ص 176] بعالم اسفل و چون مكلف بود بعبادت پروردگار شايسته چنين بود كه در هيچ حال از خداوند معرض نشود و دايم توجه كامل داشته و رو بخلق ننمايد و مسلم است كه هر گاه عقل كلي باشد بواسطه جامعيت و احاطهٔ كه داراست ميتواند ادبار بسوي خلق نمايد و در هر حال توجه بپروردگار نمايد زيرا كه قادر است بر اينكه در هر حال نور خداوند را بهبيند چه در خلق و چه در خارج خلق و اما عقل جزئي اگر متوجه ببالا شد غافل از پائين ميشود و هر گاه متوجه بپائين گشت غافل از بالا ميشود . پس چون اين مطلب را دانستي بدانكه عقل كلي عقل محمد و آلمحمد است عليهم السلام و ماسواي آن بزرگواران صاحب عقول جزئيه هستند نهايت نسبت بساير خلق كلي هستند و سرّ اين مطلب هم در مقام ديگر مذكور است در اين مقام همين قدر كافي است و چون انبياء ديگر كلي نيستند احاطه بجميع عالم ندارند از اين باب بود كه حضرت موسي عالم نبود چيزي را كه خضر عالم بود و حضرت خضر عالم نبود آنچه را كه حضرت موسي عالم بود و هيچ يك علم صياد را نداشتند ولي آلمحمد عليهم السلام عالم بعلم همه هستند و از اين جهت است كه گفته ميشود انبياء عالم بما مضي هستند ولي جميع ما سيأتي را نميدانند مگر بعض آنها را بوحي خاص ولي ائمه اطهار عليهم السلام ما مضي و ما سيأتي همه را ميدانند بعلم عيان ، اين نيست مگر از احاطه و عدم احاطه ، [ص 177] پس از اين جهت هر گاه اقبال باعلي كنند از اسفل غافل ميشوند و اگر اقبال باسفل كنند از اعلي غافل ميشوند بر خلاف ائمه هدي عليهم السلام پس بنا بر اين حضرت آدم علي نبينا و آله و عليه السلام آن وقت كه از عالم اعلي اقبال باسفل نمود بجهت تحصيل تعين و وجود و اكتساب علم تفصيل از بالا غافل شد و اين از براي او معصيت شمرده شد و ائمه هدي در همان حال هم ملاحظه نور الله را ميكنند اگر چه در عرصه تفصيل ساير باشند چنانكه حضرت سيدالشهداء عليه آلاف التحية و الثناء فرمود الهي ترددي في الآثار يوجب بعد المزار فاجمعني اليك بخدمة توصلني اليك و كيف يستدل عليك بما هو في وجوده مفتقر اليك أيكون لغيرك من الظهور ما ليس لك حتي يكون هو المظهر لك متي غبت حتي تحتاج الي دليل يدل عليك تا اينكه ميفرمايد الهي امرتني بالرجوع الي الآثار فارجعني اليك بكسوة الانوار و هداية الاستبصار حتي ارجع اليك منها كما دخلت اليك منها مصون السر عن النظر اليها و مرفوع الهمة عن الاعتماد عليها انك علي كل شئ قدير تا اينكه ميفرمايد تعرفت الي في كل شئ فرأيتك ظاهرا في كل شئ و انت الظاهر لكل شئ ملاحظه نما در مطاوي اين دعا اگر چه اغلب فقرات آن ظاهر در اين مطلب است ولي اين چند فقره اظهر بود كه نقل نموديم ، اول ميفرمايد تردد من در آثار موجب بعد مزار است و مراد اين است كه طبع آثار [ص 178] اين است كه انسان را از مؤثر غافل نمايد نهايت بعضي مبتلي ميشوند بعضي بحفظ خداوند خود را نگاه ميدارند ، پس آن بزرگوار از خداوند ميطلبد كه مرا مشغول بخدمتي فرما كه باعث وصول باشد ، و همچنين در ساير فقرات اظهار ميفرمايد ظهور نور او را از همه چيز از براي كسي كه بهبيند بلكه ميفرمايد تو خود را بمن در همه چيز شناسانيدي ، ولي ساير خلق صاحب اين مرتبه و مقام نيستند بلكه حضرت آدم عليه السلام سالها در فراق جنت ميگريد و يحيي سالها از ترس جهنم ميزارد ، خلاصه امر ايشان خارق عادت ساير بشر است و ساير خلق از آدم ابوالبشر فما دون همگي ناقصند و بدرجه ايشان نميرسند و نسبت بايشان عاصي هستند و ايشانند معصوم كلي ، اگر چه در اين عصيان ملوم نباشند چرا كه خلقي است چنانكه ما و تو ملوم نيستيم بر اينكه پيغمبر نشديم اگر چه در بيان گفته شود پيغمبر نشدن ما از نقصان قوابل ماست يا آنكه حاصل نقصان را علت قرار دهند بگويند نرسيدن ما بمقام ايشان از جهت عدم عبادت و كثرت معصيت است ولي اين علت ثانيه است كه مترتب بر علت اولي است و اصل همان نقصان است ولي عقاب اين نقصان همان است كه انسان باعلي درجه نرسد اما معاقب بخلود نار نميشود اگر چه بجهت ثمر آن بسا معاقب بشود كه معاصي ميكند و معاقب ميشود ، خلاصه سخن بطول انجاميد ، پس عصيان حضرت آدم كوني بود نه شرعي [ص 179] و عقابش بر اين عصيان همان فراق جنت بود در چندين سال و عدم وصول بجوار محمد و آلمحمد عليهم السلام . باري مطلب بيان علل غسل بود و چون اين حديث را عرض كرديم لابد از شرح آن شديم پس برويم سر مطلب ، چون حضرت آدم عليه السلام از شجره حيات تناول فرمود روح در تمام اعضاء و جوارح و هر عرق و شعر او نافذ شد پس چون دمي كه ماده روح است حي شد بحيات روح روح هم تابع او ميشود زيرا كه مركب روح دم است و مني هم كه دانستي كه همان دم است نهايت نضج نگرفته است و روح متعلق است بآن لهذا چون حركت كند روح هم حركت ميكند چون بيرون آيد روح بيرون ميآيد از اين جهت است كه اگر خون زياد از بدن بيرون آيد انسان ميميرد و اما مني بواسطه اينكه نضج تمام نگرفته و علاوه بر آن طبيعت آن را بجهت حفظ نوع نگاه داشته نه براي حفظ شخص خود ولي از براي شخص خود خون را حفظ ميكند لهذا بخروج مني بحد اعتدال تمام روح خارج نميشود اگر چه ضعف در بدن پيدا شود و بجهت معالجه همان قدر كه خارج ميشود خداوند غسل قرار داده است و در وقت موت هم حال همين است لهذا غسل ميت را هم واجب فرموده است و آن هم غسل جنابت است و آب رفع ميكند آن علتي را كه از جنابت حاصل ميشود و فايده آن بر اموات بعد از اين عرض ميشود انشاء الله .
[ص 180] و اما آدابي كه از براي غسل قرار دادهاند از ترتيب و غيره بعضي از آنها بملاحظه شرافت اعضاء است و بعضي بجهت اين است كه غير از اين خلاف عادت است مثلا از اعلي ريختن آب باسفل از باب اين است كه اين امر جبلي است و از اسفل باعلي شستن امري است صعب خاصة كه امر ملك همه بر همين جاري است جميع فيوض از اعلي باسفل ميرسد و اما شستن سر قبل از بدن بجهت اين است كه محل مشاعر است و عمده توجه روح باعلي است و چون آب بسر برسد روح قوت ميگيرد و متنبه ميشود چنانكه تجربه كردهٔ كه همين كه خواب بر تو مستولي شود اگر آب بر سر و رو بريزي متنبه ميشوي و از خواب بيدار ميشوي و چون متنبه شدي و شعور تو قوي شد البته بهتر متوجه مبدأ ميشوي و ساير اعضاء را از روي بصيرت و معرفت غسل ميدهي و اما ترتيب چپ و راست بجهت فضل اصحاب يمين بر يسار است چنانچه در وضوء ملاحظه اين حكمت شده است و هر گاه غسل ارتماسي باشد غلبه ماء حكم را در همه يكمرتبه جاري ميسازد اگر چه غسل ترتيبي افضل باشد و اما استحباب شستن دست بجهت تطهير و تنظيف است و غالبا نجاست عارض آن ميشود از اين باب است كه فرمودهاند قبل از شستن دست را داخل ظرف ننمايد و چون اغلب اين طور است و غالب مردم تحرز ندارند حكم را بطور اطلاق فرمودهاند و از اين گذشته غالبا دست از كثافات خالي [ص 181] نيست و بسا موانع هم بر آن باشد از رسيدن آب از اين جهت سنت شد كه دست را سه مرتبه بشويند چنانچه در بول فرمودند يك مرتبه و در غايط دو مرتبه و در جنابت سه مرتبه بجهت اينكه مني غليظتر است و بسا بدست ميچسبد و اگر منفعت آن محض رفع سستي بدن باشد باز اثر اندفاع مني در بدن بيشتر از بول و غايط است و اما مضمضه و استنشاق آن هم مستحب است يا يك مرتبه يا سه مرتبه بجهت اينكه جنابت در همه بدن است نهايت ظاهر جلد واجب است شسته شود و دهان و بيني را مستحب است بشويند بجهت اينكه آب از ظاهر و باطن نفوذ نمايد در باطن و اما بواقي سوراخهاي بدن بجهت اينكه صعب بوده است اغتسال آنها امر بشستن آنها نشده و چون غسل كفاف از وضوء مينمود ديگر اثري بر آن مترتب نبود لهذا امر بوضوء ساختن قبل از غسل نفرمودهاند مگر اينكه كسي بخواهد مشغول بامري شود و در آن حال از غسل كردن معذور باشد مستحب است وضوء بسازد بجهت اينكه في الجمله رفع ضرر جنابت بشود تا غسل نمايد اين است كه فرمودند كدام وضوء از غسل تمامتر است و اما حكمت بول كردن و استبراء نمودن قبل از غسل اين است كه مني بسا در احليل ميماند و چون بول كند و استبراء نمايد دفع ميشود ولي اين امر مخصوص برجال است دخلي بزنها ندارد زيرا كه ممر بول زنها دخلي بممر مني ايشان [ص 182] ندارد مني آنها از ميان ثديين ميآيد در وعاء خاص و از آنجا ميريزد برحم و ممر بولشان جداست ولي در مردان چنين نيست بول و مني هر دو از احليل بيرون ميريزد نهايت محل آنها در بالا دو جاست بفهم اين حكمتها را كه اغلب فقهاء ملتفت آن نيستند و اما سرّ تسميه و دعوات مأثوره همان است كه در وضوء گذشت ، آب همان ظاهر جلد را پاك ميكند و اما بواطن بذكر خداوند پاك ميشود و در حديثي ميفرمايند كه اگر اسم خدا نبرد در وضوء همان قدر از بدن كه آب رسد پاك ميشود و هر گاه اسم خداوند ببرد همه بدن پاك ميشود و از حضرت صادق عليه السلام مروي است كه فرمود هر گاه غسل نمائي از جنابت بگو اللهم طهر قلبي و تقبل سعيي و اجعل ما عندك خيرا لي اللهم اجعلني من التوابين و اجعلني من المتطهرين يعني خداوندا طاهر فرما قلب مرا و قبول فرما عمل مرا و قرار ده آنچه نزد تو است بهتر از براي من خدايا قرار ده مرا از توابين و قرار ده مرا از متطهرين ، و وجه مناسبت اين دعا از آنچه در فصل وضوء گذشت ظاهر ميشود .